1
قرمز به رنگ غروب آفتاب
بند های ردای مشکی اش را به دور خودش محکم کرد و کلاهش را به سرش انداخت. کلاه موهایش را که از ترس نقره ای شده بودند پوشاند تا در تاریکی جایش را لو ندهد. هرچه بیشتر سعی می کرد بفهمد چه خبر شده، بیشتر گیج می شد.
به همین سادگی امنیتشان به باد رفته بود؟ نگهبانان قلعه کجا بودند؟ اساتید ماهر و جادوهای باستانی هاگوارتز... هیچکدام نتوانسته بودند جلوی این کابوس شبانه را بگیرند؟
ملانی به بی صدایی یک روح در سایه های راهروها پیش می رفت و همزمان فکر می کرد. باید قبل از موجوداتی که خونخواری و درندگی شان را به چشم دیده بود به برج گریفیندور می رسید.
با بیشترین سرعتی که می توانست، بی صدا می دوید. از میانبرهایی که می شناخت می گذشت و با هر صدایی، هر جنبشی، کاملا هوشیار می ایستاد.
فقط یک بی احتیاطی کافی بود تا نتواند به دوستانش خبر بدهد و همگی غافلگیر شوند.
ساعتی پیش یک تصادف باعث شده بود آن شب به حمام ارشدها برود و از شورشی که در راه بود خبردار شود. صدای سرد مرد غریبه که مانند تیغ برنده بود، در گوشش زنگ می زد.
-تا وقتی قلعه بیدار بشه ارتش ما دوبرابر شده و اونایی که ضعیف هستن هم کشته شدن...
صورت ملانی از اضطراب ناشی از یادآوری گفتگوهایی که شنیده بود درهم رفت.
-لطفا همه خواب باشید، لطفا لطفا لطفا... بعد از این راهرو... بانوی چاق رو میبینم که توی تابلوش خوابیده. هنوز اتفاق بدی نیفتاده... هنوز...
هیکل تاریکی از پشت ملانی رد شد و او فورا به دیوار چسبید. آنها هرکسی که بودند نقشه شان را با سرعت و دقت به اجرا در می آوردند. باید عجله می کرد.
بانوی چاق در تابلویش خروپف می کرد و خواب آلود و غرغرکنان حفره را برای ملانی که عرق ریزان و خسته جلویش ایستاده بود باز کرد.
-تو زیاده از حد کار میکنی ملانی... یه ارشد...
ملانی نایستاد که حرف هایش را گوش دهد. خودش را از حفره بالا کشید و با دیدن تالار خالی گریفیندور نفس راحتی کشید. لحظه ای بعد در راه پله خوابگاه دختران می دوید.
ملانی همین که در خوابگاه را باز کرد روزالین را دید که طبق معمول خوابش نمی برد و لب پنجره نشسته بود.
-مرلین رو شکر که در حال گشت و گذار نیستی. بدو رز، اصلا وقت نداریم.
ملانی به طرف تک تک دخترهای خواب آلود رفت و آنها را با شدت تکان داد.
-بجنبید دخترا، اینجا امن نیست. فقط ردا و چوبدستی تون رو بردارید، جونتون در خطره!
-ملانی چی شده؟
-نکنه هنوز خوابم؟
-ای کاش خواب بودی فلور. یه دسته جادوگر وحشی داخل قلعه ان و دارن به دانش اموزا حمله میکنن. هرچه سریعتر باید از اینجا برید.
ملانی دستش را به پهلویش گرفت. پهلویش تیر می کشید و نفسش بعد از اینهمه دویدن و عجله گرفته بود. درونش از فشار و ناباوری و بیخیالی دوستانش مچاله شده بود. اما باید خونسردی اش را حفظ می کرد.
-من... من یه ارشد هافلپاف رو دیدم که جلوی حموم ارشدها افتاده بود و زخم های عمیقی داشت. چندنفر بالا سرش بودن و داشتن درمورد نقشه هاشون حرف می زدن... الان وقت ندارم توضیح بدم بچه ها. فقط بهم اعتماد کنید. لیسا، از میونبری که هردومون میدونیم بچه ها رو ببر به شیون آوارگان. کسی نمیدونه اونجایید و منم بزودی بهتون ملحق میشم. هرچی که شد از اونجا بیرون نزنید و به فکر ماجراجویی هم نیفتید.
ملانی جمله ی آخر را رو به روزالین گفت که چشمانش می درخشید.
-پس تو چی؟
-من اول باید مطمئن شم همتون جاتون امنه، بعد میام پیشتون. لورا، میشه بری به پسرا هم بگی؟
پاهایش دیگر توان نداشتند. روی اولین تختی که دید افتاد. لورا به سرعت از خوابگاه بیرون رفت.
-یعنی چی که دارن حمله میکنن؟ پس استادا...
-نمیدونم کجان... اصلا خبر دارن یا نه... اونا هم احتمالا هدفشون اینه از همین غافلگیری استفاده کنن. شما چرا هنوز اینجایید؟
دخترا با فریاد ملانی رداهایشان را روی لباس های خوابشان پوشیدند و گیج و ترسیده پشت سر لیسا از خوابگاه بیرون رفتند.
-رز، تو بزرگتری. مراقبشون باش... این کیف کمک های اولیه رو بگیر و این دوتا چیز رو هم از خودت جدا نکن.
ملانی یک دندان نیمه پوسیده که به بندی آویزان بود و یک خنجر نقره ای را درون دستان روزالین چپاند.
-اینا...
-گرگینه ها از نقره می ترسن و این دندون گرگینه هم برای خون آشام ها مرگ آوره.
-گرگینه و خون...
-وقت نداریم. اگه سایه ای دیدید قایم شید. اگه مجبور شدید بجنگید ازشون استفاده کن. مراقب لیسا هم باش... برو.
بعد از رفتن روزالین، ملانی دوباره روی تخت نشست. خوابگاه دختران بعد از آنهمه جنب و جوش در سکوت فرو رفته بود. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود و وضعیت اضطراری ای هم در پیش نبود.
ملانی گوش داد. لحافی از سکوتی مرگبار و آرامشی خیانت پیشه بر روی قلعه افتاده بود.
آرام به سمت پنجره رفت. همه جا در تاریکی فرو رفته بود. اگر کمی با دقت نگاه می کردی سایه های شتابزده ای را می دیدی که در محوطه قلعه به طرف بید کتک زن می دوند. اگر فقط تا صبح دوام می آوردند...
صداهای مبهمی از پایین پله ها بلند شد و او را از افکارش بیرون آورد. شاید آستریکس از شکار شبانه اش برگشته بود. آستریکس با سرعت و مهارتی که داشت کمک خیلی بزرگی بود.
ملانی با جانی تازه از جایش بلند شد و از خوابگاه دختران بیرون زد. پله ها را دوتا یکی پایین آمد و همانطور که صداها بلند و بلندتر به گوشش می رسیدند فکر می کرد.
-صداها بیشتر از یه نفره. پس آستریکس کجاست؟
دستش را در جیب ردایش کرد تا مطمئن شود چوبدستی و وسایلش سر جایشان هستند. درست وقتی به پایین پله ها رسید چیز دیگری هم به ذهنش خطور کرد و دلش هُری پایین ریخت. آستریکس هم خونآشام بود.
-یعنی ممکنه...
-شب بخیر مل، بچه ها کجان؟
آستریکس پشت به شومینه ایستاده بود و آتش شومینه باعث شده بود صورت و هیکلش در تاریکی فرو برود. چند فرد غریبه در اطراف تالار ایستاده بودند. کنار حفره ی ورودی، کنار در خوابگاه پسران، کنار شومینه، خیلی زیاد بودند. صدای آستریکس خونسرد و بی احساس بود.
-لطفا دستتو از جیب ردات بیار بیرون و کار احمقانه ای نکن.
ملانی صدای خنده ی بلند خودش را شنید. باید اضطرابش را پنهان می کرد و راه فراری پیدا می کرد.
-احمقانه؟ امشب همه چی احمقانه ست!