پنهلوپه کاغذ را پایین انداخت و گفت: "دیگه بس است. من تا نفهمم ته این قضیه چیست، یک لقمه از کیک تولدم را هم نمیخورم."
کاساندرا داشت از ذوق اینکه بالاخره دوستش برگشته، بال بال میزد. گفت: "پنهلوپه! یعنی تو با آبرفورث دامبلدور بودی؟ خودِ خودِ آبرفورث؟ همان که..."
پنهلوپه: "همان که بز دارد. بله. عالی بود. بهترین تولد عمرم. یک پیرمرد عصبانی که نیمهشب توی بدن من نشسته بود و غر میزد "بچههای این نسل هیچی از بز نمیفهمند." آخ که چه حالی داد."
ناگهان از توی چوبدستی طلایی، یک صدای خش دار و عصبانی بلند شد که همه جا پیچید:
"هی! من هنوز زندهام آقااا! نگو بودم! میگویم هستم! فرق میکند!"
تمام ریونکلاوها یک صدا جیغ کشیدند. گادفری افتاد پشت میز. جوزفین دوباره پرید روی لوستر. حتی هلنا که روح بود، باز هم رفت پشت همان جعبه شکلات لعنتی.
پنهلوپه چوبدستی را برداشت، نگاهش کرد و گفت: "خب آقای دامبلدور، شما توی چوبدستی من چه کار میکنید؟"
صدای آبرفورث دوباره آمد: "من هیچی توی چوبدستی تو نمیکردم. من نشسته بودم توی بار خودم، داشتم به بزهایم فکر میکردم که یک دفعه یک نور سفید آمد و من را کشید توی این چوب کوفتی. حالا تو به من بگو تو چه غلطی کردی که من را کشیدی اینجا؟"
پنهلوپه: "من؟ من داشتم تولدم را جشن میگرفتم که شما خودتان دعوت شدید بدون دعوتنامه!"
آبرفورث: "من دعوتنامه میخواهم؟ من آبرفورث دامبلدورم! من خودم هر جا بخواهم میروم. یادت باشد که من بودم به هری پاتر گفتم..."
پنهلوپه: "شاخش را در بیاورد. میدانم. همه میدانند. تو فقط همین یک کار کردی توی تمام کتابها. یک جمله. و هفت کتاب و هشت فیلم از آن پول درآوردند."
سکوت.
بعد صدای آبرفورث با خشمی که معلوم بود از ته دل است، آمد: "دختر جان، من الان توی بدن تو نیستم که نتونم بزنمت. ولی اگر یک بار دیگر به من توهین کنی، طوری بزهایم را میفرستم دنبال تو که تا آخر عمر قورباغه شکلاتی نبینی."
لیلی وسط پرید: "بسه بچهها! دعوا نکنید. آقای دامبلدور، شما چطور میتوانید از آن چوبدستی بیرون بیایید؟"
آبرفورث: "نمیدانم. من نه راونا روونکلاوم که صد سال توی این چوبها زندگی کرده باشم. من یک پیرمرد سادهام که بار دارد و بز دارد و مشت دارد."
همه نگاه کردند به راونا که هنوز آنجا بود. راونا که تا حالا چیزی نگفته بود و فقط داشت به پنهلوپه نگاه میکرد، گفت: "چوبدستی را بگذار روی زمین. همه عقب بروید. و کسی تا من نگفتم به آن دست نزند. مخصوصاً تو ای دختر موآبی که معلوم نیست از کدام کانون آمدی."
پنهلوپه: "از کانون ریونکلاو. همان کانونی که بنیانگذارش شمایید. یادتان رفته؟"
راونا: "ریونکلاو من روزگاری پر بود از بچههایی که قبل از حرف زدن فکر میکردند. حالا..."
پنهلوپه: "حالا چه؟"
راونا نگاهش کرد. لبخند نزد. گفت: "حالا دیگر بگذار همان جا بماند. نمیخواهد آدم دلش بشکند."
کاساندرا یک دفعه خندهاش گرفت. سعی کرد جلوی خودش را بگیرد ولی نشد. یک صدای قهقهه بلند از ته حلقش بیرون زد. بقیه هم یکی یکی شروع کردند.
تا صدای آبرفورث از توی چوبدستی بلند شد:
"بسه دیگه! یا من را از این چوب درمیآورید یا بارم را میگذارم برای اسم من و میآیم همین جا یک بار جدید باز میکنم. به خدا که بزهایم را هم میآورم."
هلنا که تا حالا پشت جعبه شکلات بود، بیرون آمد و گفت: "بز؟ مادر، این مرد واقعاً بز دارد؟"
راونا: "هلنا جان، بعضی چیزها را بهتر است هیچ وقت نپرسی. جوابشان یا درد دارد یا بو."
پنهلوپه کاغذ را دوباره برداشت. تهش یک خط دیگر هم بود که تا حالا نخوانده بود. بلند خواند:
"... و آن یکی دیگر، خواهرانش خواهند شناخت وقتی که..."
ناگهان چوبدستی از دست پنهلوپه پرید هوا. سه بار چرخید. بعد افتاد زمین و دو تکه شد. از یک تکه، دود خاکستری بیرون آمد که شکل یک پیرمرد ریشو را گرفت. آبرفورث دامبلدور. با همان عینک کدر و همان حالت همیشگی "برو گمشو."
از تکه دیگر، دود طلایی بیرون آمد. غلیظ. سنگین. شکل یک زن با تاجی بر سر. راونا روونکلاو.
هر دو توی هوای تالار شناور بودند. آبرفورث نگاهی به راونا کرد و گفت: "خانم، شما همیشه اینقدر مغرور بودید یا فقط بعد از مردن یاد گرفتید؟"
راونا بدون نگاه کردن به او گفت: "من هیچ وقت نمردم آقای دامبلدور. فقط عوض کردم جای زندگی کردن."
پنهلوپه یک قدم جلو آمد: "خب حالا همه جمعند؟ کیک من کجاست؟"
آبرفورث: "دختر جان، اگر یک بار دیگر بگویی کیک، خودم میآورم پایین و میکنمت توی کیک."
هلنا: "آقای دامبلدور، خواهش میکنم با دوست من اینطور حرف نزنید. او امروز تولدش است."
آبرفورث نگاهی به هلنا کرد. بعد به پنهلوپه. بعد دوباره به هلنا. گفت: "روحی که از دخترش دفاع میکند. خب. این را دوست دارم. باشه. کیکت کو؟"
پنهلوپه دوید سمت میز، کیک را برداشت، آورد وسط تالار. همه جمع شدند دورش. آبرفورث و راونا هم از بالا نگاه میکردند.
پنهلوپه شمعها را فوت کرد. بعد نگاهی به آبرفورث انداخت و گفت: "آقای دامبلدور، شما هم یک تکه میخورید؟"
آبرفورث: "من روحام دختر جان. روح که کیک نمیخورد."
پنهلوپه: "پس چرا هنوز اینجایید؟"
آبرفورث نگاهی به راونا کرد. راونا شانه بالا انداخت. آبرفورث گفت: "راستش... من خودم هم نمیدانم. شاید دلم برای بزهایم تنگ شده. شاید هم دلم برای این بچههای احمق تنگ میشود. نمیدانم. بگذار یک لیوان عسلک داغ بدهم دستم ببینم چه میشود."
پنهلوپه: "شما که نمیتوانید چیزی بخورید یا بنوشید."
آبرفورث: "عسلک داغ که نمیخورم. بو میکنم. بویش یاد بار خودم میاندازد."
همه نگاه کردند به هم. کسی چیزی نگفت.
بعد کاساندرا با صدای آرامی گفت: "آقای دامبلدور، یک سوال... آن بزها... راستش اسمشان چیست؟"
آبرفورث نگاهش کرد. برای اولین بار لبخند زد. گفت: "اسمشان را نمیگویم. بعضی چیزها فقط برای خود آدم است."
و دود کرد و رفت.
راونا هم نگاهی به هلنا انداخت، گفت "دخترم، دفعه بعد که این بچهها خواستند آدم مرده احضار کنند، تو بهشان بگو اول کتاب بخوانند"، و بعد او هم رفت.
تالار خلوت شد. فقط بچههای ریونکلاو ماندند و یک کیک نیمه خورده و یک چوبدستی دو تکه شده روی زمین.
پنهلوپه خمیازهای کشید و گفت: "خب. تولد مبارک به خودم. حالا برویم بخوابیم. فردا صبح معجونسازی داریم."
لیلی گفت: "پنهلوپه... تازه سه صبح است."
پنهلوپه: "پس یه کم دیگه کیک میخورم. بعد میخوابم."
و نشست پای میز، تکیه داد به صندلی، یک لقمه کیک برداشت، و با دهان پر گفت: "بهترین تولد عمرم. واقعاً. هیچکس تا حالا توی تولدم روح نشده بود توی بدنم. امسال رکورد زدم."
همه خندیدند. کاساندرا هم رفت نشست کنارش. هلنا هم بهشان پیوست. تا صبح همانجا نشستند و خوردند و خندیدند.
و آن چوبدستی دو تکه، همان گوشه افتاده بود. تا شاید روزی کس دیگری پیدا شود و برداردش و دوباره ماجراها شروع شود.
ولی آن را برای دفعه بعد بگذارید. حالا دیگر قلمم خشک شد....
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
پاسخ: اتاق زیر شیروانی ریونکلاو
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

»











... ناش ناش
...نیناش نیناش نیناش
...ناش ناش 

