این موسیقی توصیفی از فضای تاریک و زمستانی روح روزالین است
هنوز هم گاهی تقلا میکند همهچیز را آسان بگیرد؛ هنوز هم امیدی کودکانه در ذهنش دنبال نوری است در تاریکی که برایش ساخته ام؛ از دور نگاهش می کنم، خستگی وجودش را تسخیر کرده و سرما نوک دماغ و دستاش را قرمز؛ ولی هنوز امیدوار است. به چه چیز؟ نمیدانم، خودش هم نمیداند.
?Where have you been
?Do you know when you're coming back
?Cause since you've been gone
I’ve got along but I’ve been sad
?Do you know when you're coming back
?Cause since you've been gone
I’ve got along but I’ve been sad
در انتهای قلمرو تاریک و بیروحی که با دیوارهای سنگی، انتظارات بیرحمانه برای خویشتن ساخته ام، آن نیمه دگر وجودم روی صندلی طرد شدن رها شده و در هجوم بادهای سرد زمستان کز کرده. لرزش شکنندهای در شانههای آن دخترک رها شده دویده و پوست لطیف صورتش از سوز سرما گل انداخته، اما با چشمانی خیس و بیرمق، هنوز سفت و سخت به نقطهای مبهم در این سقف سیاه زل میزد.
I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did
Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
?Where have you been
?Do you know if you’re coming back
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Could’ve, should’ve but you never did
Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
?Where have you been
?Do you know if you’re coming back
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
به تکستارهای کمسو چشم دوخته است که شاید آخرین یادگار روزهای روشنش باشد؛ به آرزوی محالی که گمان می کند بالاخره روزی به خویشتن آسان خواهم گرفت و اجازه خواهم داد این زمستان درونی به پایان برسد.
من ، روزالین کمالگرا با روحی که زیر بار سنگین بی نقص بودن فرسوده شده است، از پشت حصار نامرئی غرور به تماشای آن نیمه گمشده نشسته ام . فضای تاریک و سرد قلبم لبریز از سکوتی گزنده است؛دستنویسهای بینقص و تمجید های که هیچگاه برایم کافی نیست، هیچکدام از آنها نتوانسته اند غم غلیظ و چسبناکی را که بر سینهام سنگینی میکند را، بزدایند.
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes
از وقتی که آن خود آسانگیر غیبش زده و به آن صندلی دورافتاده پناه برده، انگار نیمی از جانم یخ زده است؛ هر روز نقاب ساحره ی بیعیبونقص را به صورت میزنم و در برابر نجواهای پایان ناپذیر ذهنم محکم میایستم، اما شبها در خلوت خویش، رد خونبار خستگیام را پیش پای آن دخترک امیدوار میگذارم تا شاید دوباره بتواند بهار را جایگزین این زمستان کند؛ شاید بتواند از پس نجواهای پایان ناپذیر بر بیاید.
I know you’re sick
Hoping you fix whatever’s broken
Ignorant bliss
And a few sips might be the potion
I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did
Hoping you fix whatever’s broken
Ignorant bliss
And a few sips might be the potion
I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did
نیمه ی فراموش شده ام را هنوز در قلبم روی صندلی طردشدگی نگه داشته ام، با یک لبخند سادهگیرانه میتواند این قفس را بشکند؛ باید این کار را میکرد، اما هرگز نکرد؛ گاهی فکر می کنم کاش آن تکه ی آرام قلبم ذرهای مایل بود که طلسم این فاصله را بشکند و جلو بیاید، اما انگار نزدیک شدن به این من تلخ و متبحر در سرزنش، برای روح لطیف او نیز تبدیل به یک کار سنگین و اجباری شده؛ حقیقت تلخ این است که هربار روزالین امیدوار برای برداشتن قدمی تلاش کرده و با خود سرزنشگرش آشتی کند، دست و پای ام را در غل و زنجیر وسواس یافت، که دگر بلد نبودم خود را از بند این اسارت نجات دهم.
ما روزگاری دور از این حصارهای ذهنی، بر فراز برجهای بلند پرواز میکردیم؛ آنقدر بالا که دستمان به ستارهها میرسید و ترس از سقوط، شوخی خندهداری بیش نبود.
Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
Where have you been?
Do you know if you’re coming back?
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes (tell me you see it too)
در تمام این جهان بی انتها، کسی را شبیه به آن نیمه ی رها شده خودم ندیده ام که بتواند پابه پای من در تاریکی سقوط کند و با این حال، تا این حد معصوم، رها و امیدوار باقی بماند؛ اما حالا با این روح مسموم و سرسخت، ترجیح میدهم او را در همان سرمای دوردست تماشا کنم؛ ترجیح میدهم دور بماند تا مبادا با توقعات بیرحمانهام او را هم مثل خودم در چهارچوب های سفت و سخت اسیر کنم. شاید این تنهایی، این فاصله ی دور و این غم، یک موهبت پنهان باشد؛ چرا که وقتی از میان تارهای تاریک ظلمت به چشمهای خسته ی آن نیمه ی پنهان می نگرم، تکهای فراموش شده ای از خویش را در او میبینم و آینه شکستهای درون قلبم فریاد میزد که ما هر دو اسیر یک کالبد خسته هستیم.
Yet so far away (so far)
I don’t know (I don’t)
How to be solo (no)
So don’t go, oh, no, just stay
You and I were bright, shooting through the sky daily (yeah)
Lighting up the night, wasn’t always right, baby (mm-hmm)
Yeah, every time that we realized it’s crazy
این اصرار بیمار گونه و شبانهروزی برای بیعیب بودن، حالا مثل زهر یک معجون زهرآگین در رگهای ام نفوذ کرده و تکتک سلولهای وجودم را مسموم ساخته. خسته ام از این همه زهر، خسته از دادگاه درونی که بابت هر اشتباه کوچک، خودم برای خودم حکم محکومیت میبرم؛ دخترک امیدوار درونم حالا روی صندلی طردشدگی، درون تاریکی کیلومتر ها از من فاصله گرفته است.
And you save me
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes (I sold my soul for you, I know you see it too)
آن نیمه ی رها که با دستهای سرخشده از سرما و لبهای لرزان هنوز روی صندلی نشسته و به ستاره چشم دوخته ، با تمام وجودش در اعماق این قلب تاریک تقلا میکند تا یادآوری کند که می توانم خود را با تمام نقصها و زخمها دوست داشته باشم؛ تصویر فروپاشی خویش را در سیمای خسته ی دخترک میبینم و میفهمم که چطور این جنگ درونی، هر دوی ما را فرسوده کرده است.
Yeah, I brought same ones too
I know you’re tired, I know you’re tired
Just say it, I agree with you
Sick of all the poison in me
What did I do wrong for me, babe?
Uh, I see myself in you, I see myself in you, baby
I see myself in you, alright
I see myself in you, maybe you should too
I know you’re tired, I know you’re tired
Just say it, I agree with you
Sick of all the poison in me
What did I do wrong for me, babe?
Uh, I see myself in you, I see myself in you, baby
I see myself in you, alright
I see myself in you, maybe you should too
روح دخترک معصوم برای حفظ این ظاهر بینقص جان داده بود، اما آن تکه ی کوچک هنوز در میان سرمای زمستان، با لجاجت به آسمان نگاه میکرد؛ شاید وقت آن رسیده بود که آن خود مسموم شده و از پادرآمده ام نگاهی به نیمه ی رها شده بی اندازد و بپذیرد که گاهی، باید به این دختر کمالگرای لجباز حق داد که در خلوتش زانو بزند، کم بیاورد و آرزو کند کاش جراتش را داشت که چوبدستیاش را بشکند، همهچیز را رها کند و کنار او روی آن صندلی سرد، زیر باران ستارهها، فقط نفس بکشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





میدونستم... اینم شانس مایه! هرچی پسر عقیمه گیر ما میاد. آغا محمدخان قاجار اون موقع که ازم خواستگاری کرد...




