جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس آموزش موسیقی جادویی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1405 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
این موسیقی توصیفی از فضای تاریک و زمستانی روح روزالین است


هنوز هم گاهی تقلا می‌کند همه‌چیز را آسان بگیرد؛ هنوز هم امیدی کودکانه در ذهنش دنبال نوری است در تاریکی که برایش ساخته ام؛ از دور نگاهش می کنم، خستگی وجودش را تسخیر کرده و سرما نوک دماغ و دستاش را قرمز؛ ولی هنوز امیدوار است. به چه چیز؟ نمی‌دانم، خودش هم نمی‌داند.

?Where have you been
?Do you know when you're coming back
?Cause since you've been gone
I’ve got along but I’ve been sad


در انتهای قلمرو تاریک و بی‌روحی که با دیوارهای سنگی، انتظارات بی‌رحمانه برای خویشتن ساخته ام، آن نیمه دگر وجودم روی صندلی طرد شدن رها شده و در هجوم بادهای سرد زمستان کز کرده. لرزش شکننده‌ای در شانه‌های آن دخترک رها شده دویده و پوست لطیف صورتش از سوز سرما گل انداخته، اما با چشمانی خیس و بی‌رمق، هنوز سفت و سخت به نقطه‌ای مبهم در این سقف سیاه زل می‌زد.

I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did
Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
?Where have you been
?Do you know if you’re coming back
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody



به تک‌ستاره‌ای کم‌سو چشم‌ دوخته است که شاید آخرین یادگار روزهای روشنش باشد؛ به آرزوی محالی که گمان می کند بالاخره روزی به خویشتن آسان خواهم گرفت و اجازه خواهم‌ داد این زمستان درونی به پایان برسد.
من ، روزالین کمالگرا با روحی که زیر بار سنگین بی نقص بودن فرسوده شده است، از پشت حصار نامرئی غرور به تماشای آن نیمه گمشده نشسته ام‌ . فضای تاریک و سرد قلبم‌ لبریز از سکوتی گزنده است؛دست‌نویس‌های بی‌نقص و تمجید های که هیچگاه برایم‌ کافی نیست، هیچ‌کدام از آن‌ها نتوانسته اند غم غلیظ و چسبناکی را که بر سینه‌ام‌ سنگینی می‌کند را، بزدایند.

Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes


از وقتی که آن خود آسان‌گیر غیبش زده و به آن صندلی دورافتاده پناه برده، انگار نیمی از جانم یخ زده است؛ هر روز نقاب ساحره ی بی‌عیب‌ونقص را به صورت می‌زنم و در برابر نجواهای پایان ناپذیر ذهنم محکم می‌ایستم، اما شب‌ها در خلوت خویش، رد خونبار خستگی‌ام را پیش پای آن دخترک امیدوار می‌گذارم تا شاید دوباره بتواند بهار را جایگزین این زمستان کند؛ شاید بتواند از پس نجواهای پایان ناپذیر بر بیاید.

I know you’re sick
Hoping you fix whatever’s broken
Ignorant bliss
And a few sips might be the potion
I tried to put it out for you to get
Could’ve, should’ve but you never did


نیمه ی فراموش شده ام را هنوز در قلبم روی صندلی طردشدگی نگه داشته ام، با یک لبخند ساده‌گیرانه می‌تواند این قفس را بشکند؛ باید این کار را می‌کرد، اما هرگز نکرد؛ گاهی فکر می کنم کاش آن تکه ی آرام قلبم ذره‌ای مایل بود که طلسم این فاصله را بشکند و جلو بیاید، اما انگار نزدیک شدن به این من تلخ و متبحر در سرزنش، برای روح لطیف او نیز تبدیل به یک کار سنگین و اجباری شده؛ حقیقت تلخ این است که هربار روزالین امیدوار برای برداشتن قدمی تلاش کرده و با خود سرزنشگرش آشتی کند، دست و پای ام را در غل و زنجیر وسواس یافت، که دگر بلد نبودم خود را از بند این اسارت نجات دهم.
ما روزگاری دور از این حصارهای ذهنی، بر فراز برج‌های بلند پرواز می‌کردیم؛ آن‌قدر بالا که دستمان به ستاره‌ها می‌رسید و ترس از سقوط، شوخی خنده‌داری بیش نبود.

Wish you wanted it a little bit
More but it’s a chore for you to give
Where have you been?
Do you know if you’re coming back?
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes (tell me you see it too)



در تمام این جهان بی انتها، کسی را شبیه به آن نیمه ی رها شده خودم ندیده ام که بتواند پابه پای من در تاریکی سقوط کند و با این حال، تا این حد معصوم، رها و امیدوار باقی بماند؛ اما حالا با این روح مسموم و سرسخت، ترجیح می‌دهم او را در همان سرمای دوردست تماشا کنم؛ ترجیح می‌دهم دور بماند تا مبادا با توقعات بی‌رحمانه‌ام او را هم مثل خودم در چهارچوب های سفت و سخت اسیر کنم. شاید این تنهایی، این فاصله ی دور و این غم، یک موهبت پنهان باشد؛ چرا که وقتی از میان تارهای تاریک ظلمت به چشم‌های خسته ی آن نیمه ی پنهان می نگرم، تکه‌ای فراموش شده ای از خویش را در او میبینم و آینه شکسته‌ای درون قلبم فریاد می‌زد که ما هر دو اسیر یک کالبد خسته هستیم.


Yet so far away (so far)
I don’t know (I don’t)
How to be solo (no)
So don’t go, oh, no, just stay
You and I were bright, shooting through the sky daily (yeah)
Lighting up the night, wasn’t always right, baby (mm-hmm)
Yeah, every time that we realized it’s crazy


این اصرار بیمار گونه و شبانه‌روزی برای بی‌عیب بودن، حالا مثل زهر یک معجون زهرآگین در رگ‌های ام نفوذ کرده و تک‌تک سلول‌های وجودم را مسموم ساخته. خسته ام از این همه زهر، خسته از دادگاه درونی که بابت هر اشتباه کوچک، خودم برای خودم حکم محکومیت می‌برم؛ دخترک امیدوار درونم حالا روی صندلی طردشدگی، درون تاریکی کیلومتر ها از من فاصله گرفته است.

And you save me
We were too close to the stars
I never knew somebody like you, somebody
Falling just as hard
I’d rather lose somebody than use somebody
Maybe it’s a blessing in disguise (I sold my soul for you)
I see my reflection in your eyes (I sold my soul for you, I know you see it too)


آن نیمه ی رها که با دست‌های سرخ‌شده از سرما و لب‌های لرزان هنوز روی صندلی نشسته و به ستاره چشم دوخته ، با تمام وجودش در اعماق این قلب تاریک تقلا می‌کند تا یادآوری کند که می توانم خود را با تمام نقص‌ها و زخم‌ها دوست داشته باشم؛ تصویر فروپاشی خویش را در سیمای خسته ی دخترک میبینم و می‌فهمم که چطور این جنگ درونی، هر دوی ما را فرسوده کرده است.

Yeah, I brought same ones too
I know you’re tired, I know you’re tired
Just say it, I agree with you
Sick of all the poison in me
What did I do wrong for me, babe?
Uh, I see myself in you, I see myself in you, baby
I see myself in you, alright
I see myself in you, maybe you should too


روح دخترک معصوم برای حفظ این ظاهر بی‌نقص جان داده بود، اما آن تکه ی کوچک هنوز در میان سرمای زمستان، با لجاجت به آسمان نگاه می‌کرد؛ شاید وقت آن رسیده بود که آن خود مسموم شده و از پادرآمد‌ه ام نگاهی به نیمه ی رها شده بی اندازد و بپذیرد که گاهی، باید به این دختر کمال‌گرای لجباز حق داد که در خلوتش زانو بزند، کم بیاورد و آرزو کند کاش جراتش را داشت که چوب‌دستی‌اش را بشکند، همه‌چیز را رها کند و کنار او روی آن صندلی سرد، زیر باران ستاره‌ها، فقط نفس بکشد.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/29 12:26:58
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/29 12:27:50
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 22:05
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
جلسه دوم: قصه موسیقی من

این موسیقی داستانی واقعی من است.


گوش کنید

بلاتریکس برای آخرین بار به بالای سرش نگاه کرد. آسمان آبی با ردی از ابرهای سفید آراسته شده بود. همیشه به آسمان مانند سقف بلندی فکر می‌کرد که روی دنیا کشیده شده است. انگار که همه دنیا فضایی بزرگ بود و همه آنها عروسک‌های چینی کوچکی که بسیار ظریف و با جزئیات شکل‌گرفته بودند. دانش‌آموزانش فضاسازی را یاد گرفته بودند و به نظرش این قدم بزرگی بود. انگار دیگر نیستی که در مبدأ هر چیز هست را پشت سر گذاشته بودند و چیزی در آنها جریان داشت. چیزی که منتظر شکل‌گرفتن بود و نوت‌های آغازین خلقت را می‌نواخت.
نگاهش را از آسمان گرفت و به چشم‌های همه نگاه کرد. هر کس موسیقی خاص خود را در چشم‌هایش داشت. انگار نوت‌های موسیقی مانند ستاره‌هایی که در آسمان برق می‌زدند در روح افراد برق می‌زدند. هر ستاره خاطره‌ای را روشن می‌کرد. هر درخشش نشانه‌ای از غم، شادی، آرزو یا فقدانی بود که روح فرد را شکل می‌داد. بلاتریکس همه آنها را می‌شنید و می‌دانست در اوج پیچیدگی‌شان هر کدام منحصربه‌فرد و زیبا هستند.
نفس عمیقی کشید. وقتش بود کلاس شکل بگیرد و او موسیقی‌های روح‌ها را بشنود. پژواک‌هایی که باید در محیطی بسته به‌آرامی شنیده می‌شدند و دست راهزن باد را باید از آنها دور می‌مانند که در هیاهوی رفتن و گذشتن گم نشوند.
چوب‌دستی‌اش را درآورد و به سمت فضای خالی بالای سرش گرفت. سنگ‌ها از میان خلأ شکل گرفتند و انگار می‌دانستند کجا باید باشند به هم می‌پیوستند و فضا آرام و بی‌صدا شکل می‌گرفت. در میان برافراشته شدن دیوارها، شکل‌گرفتن لبه‌ها و بالارفتن ستون‌ها، ناگهان موسیقی تازه شدت گرفت. شاید اثر سنگ‌ها بود یا فضایی که داشت محصور می‌شد و آزادی را می‌گرفت یا شاید چشم‌هایی بود که به بلا دوخته شده بود، بلاتریکس نمی‌دانست. ولی موسیقی از روحش نواخته می‌شد.

Wakin' up worthless
Should've worked up the courage to kill myself
Did I deserve this?


احساس غم همیشه در وجودش جادویی قدرتمند بود. گاهی آن‌قدر قوی بود که احساسات دیگر را در برمی‌گرفت و خفه می‌کرد. آن‌قدر قوی که فکر می‌کرد شاید بهتر است به هر قیمتی دیگر این احساس را نداشته باشد و آن‌قدر غمگین می‌شد که حتی نمی‌توانست خود را رها کند.

The Mona Lisa that sits upon my shelf
I wasn't privy to purpose
I wasn't really the perfect candidate
Younger me would let it go to waste


شاید حتی مواقعی که روح و جسمش هم متعلق به لرد بود هم احساس تعلق نمی‌کرد. احساس می‌کرد که نمی‌دانست کجاست و گاهی میانه هر جایی که بود می‌ایستاد و از خود می‌پرسید که آیا واقعاً می‌داند کجاست؟ این راهش بود؟ واقعاً باید اینجا می‌بود؟
گاهی گم می‌شد و گاهی فراموش می‌کرد که گم شده است.

My inhibitions are gone

I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way



سقف کلاس تقریباً شکل‌گرفته بود و موسیقی فریاد می‌کشید.
این او بود. کسی بود که راه سخت را انتخاب کرده بود. راه درد و رنج را انتخاب کرده بود و پذیرفته بود که قلبش بارهاوبارها بشکند تا جایی که دیگر دردی احساس نکند. تا جایی که زندگی بدون درد حتی دیگر قابل‌تصور نباشد.
آری. این خود او بود.

I guess that I'm tired
Of lookin' for peace that I've been promised


ستون‌ها به سقف وصل می‌شدند و دست بلاتریکس دور چوب‌دستی می‌لرزید. شاید کمتر کسی باور می‌کرد که او هم در زندگی‌اش آرامش می‌خواسته است. حتی اگر آرامشش خاص خودش بود و رنگ سیاهی داشت؛ ولی باز هم آرامشش را می‌خواست. برایش جنگیده بود، شکنجه شده بود و حتی کشته بود که به دستش بیاورد و هرگز متعلق به او نشده بود.

The friends I admired
Have all grown up and turned to liars
They tell me they get it
They overheard I'm doing fine
Goodbye's a lonely hill to have to climb


کلاس تقریباً شکل‌گرفته بود. نیشخند پر دردی زد. او بارها از تپه‌های خداحافظی بالا رفته و فهمیده بود که آنها تنها صخره‌هایی هستند که باید به‌تنهایی از آنها بپرد. آدم‌ها را رها کرده بود و رها شده بود. به او گفته بودند که نباید متنفر باشد و باید ببخشد و رها کند و او هرگز یاد نگرفته بود رها کند. شاید برای همین هم هنوز روی تپه‌های خداحافظی ایستاده بود. او بلد نبود رها کند و از صخره بپرد. راه سخت را انتخاب کرده بود و با غم تنهایی‌اش تنها بر لبه صخره ایستاده بود.


My inhibitions are gone
I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to loving lies that I was told
I'd rather die alone than have to live in the darkness
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way


کلاس برپا شده بود و صداها به اوج رسیده بودند. انگار هر سطر به دیوارهای سنگی می‌خورد و دوباره به سمت بلاتریکس برمی‌گشت و صدها بار تکرار می‌شد.
او تنها یک راه را بلند بود. به سختی‌اش عادت کرده بود و مهم نبود که زجرش می‌داد. به درد، به شیوه نابودی دنیا، به ویرانی شخصیتش عادت کرده بود و این چیزی بود که از او " بلاتریکس" می‌ساخت.
موسیقی که تمام شد، چوب‌دستی‌اش را پایین آورد و به دانش‌آموزان نگاه کرد.
وقت آن بود که میان فضایی که شکل‌گرفته بود موسیقی خودشان را بنوازند.



تکلیف جلسه دوم:
با استفاده از متن یک آهنگ یک متن با موضوع دلخواه بنویسید. دقت کنید که اکنون که فضاسازی با موسیقی را یاد گرفته‌اید باید بیشتر با موسیقی یکی شوید و از این ابزار برای گفتن داستانتان استفاده کنید. متن ای موسیقی همان گفته‌های متن شماست پس در متن خود از مکالمه استفاده نکنید.
دقت کنید حتماً لازم نیست؛ مانند متن کلاس احساسات خود را توصیف کنید. می‌توانید یک اتفاق را توصیف کنید و از متن موسیقی برای کمک به توصیف اتفاق و فضاسازی استفاده کنید.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 21:53
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
سلام به همگی...
تکالیفتونو عالی انجام داده بودید و من هم از خوندن متن‌ها و هم از گوش‌دادن به موسیقی هاتون لذت بردم. خب... بیایید نقد تکالیفتون رو بخونیم و چون در روز تولدم دارم متنهاتون رو میخونم به همه تون کادو داده و نمره‌های خوبی دادم!


دملزا رابینز از گروه گریفیندور: 15(14+1)
اول از همه به انتخاب موسیقیت آفرین میگم! خیلی موسیقی زیباییه و خب متعلق به یک انیمه شاهکاره و جز بی‌نظیر بودن انتظار دیگه ای نمیشه داشت! داستانت جالب بود و آفرین که از شخصیت مرلین و نبودش استفاده کردی و یک سناریو جدید خلق کردی که به نظرم کار خلاقانه ایه. آفرین.
اما... انتخاب موسیقی‌ات برای فضاسازی خوب نیست و بذار درست‌تر بگم، متن ات با موسیقیت همخوانی زیادی نداره. بیا یه بار دیگه موسیقی رو گوش کنیم. نواهای چنگ شروع موسیقی، پیانو که با آرامش نواخته میشه و صداهای ملایم پس زمینه که کاملش میکنن و اوج میگیرن که همراهش باشند، همه نشونه احساسی بودن موسیقیه و برای هماهنگی با متن باید متن ات رو احساسی‌تر می‌نوشتی. یعنی چی؟ یعنی مثلاً بیای از احساس سرگشتی مرلین، احساس شادی دملزا برای پیداکردنش، احساس خستگی هردو بهتر حرف بزنی. اینجوری انسجام متن هم بیشتر می‌شد و یک داستان کوتاه گوگولی داشتیم. این همون فضا سازیه. اتفاقات همونن. فقط داریم بیشتر در مورد احساسات و حالت‌ها صحبت می‌کنیم که خواننده ما رو بهتر درک کنه. البته فضاسازی فقط همین نیست و به توصیف محیط هم برمیگرده که تو توصیف مرلین وقتی دملزا پیداش میکنه خیلی خوب کار کردی. اینکه نشسته، بی هدف رو زمین خط میکشه و بی حوصله است خیلی برای خواننده مشخصه.
توی تکلیف بعدیت منتظرم برام بیشتر از احساسات و افکار هم درگیر کنی.
موفق باشی!

لیلی اوانز از گریفیندور: 16(15+1)
انتخاب موسیقیت هوشمندانه بود! دوسش داشتم. این موسیقی دقیقاً آدم رو به یاد حال هوای جشن بالماسکه میندازه و خیلی تصور متنی که نوشته بودی رو آسون کرد. فضاسازی رو خوب انجام داده بودی! آفرین!
ولی متنت کمی زود پیش رفت و با یک پایان نسبتاً باز به پایان رسید. میتونستی سالن رقص رو بهتر توصیف کنی. پله‌های مرمرین، چلچراغی بزرگ، صدای خنده و بادبزن‌های خانم‌ها، پیشخدمت‌هایی که با صورت‌های بی‌حس و سرد نوشیدنی‌هایی در لیوان‌های بلند به دیگران تعارف می‌کنند و توصیفات بسیار زیاد دیگه ای که میتونن به زنده‌بودن بیشتر متن کمک کنند. میتونستی کمی در مورد افرادی که باهاش رقصیدن صحبت کنی مثل:
مرد خیلی ساکت بود و جز چند کلمه دیگه چیز دیگه ای بهم نگفت. من بعد از دور چهارم رقص دستمو کشیدم که ازش جدا بشم ولی اون ناگهان دستمو به سمت خودش کشید و بوسید. قلبم لرزید. یک ثانیه ایستادم و خوشحال بودم که چهره رنگ پریده‌ام از پشت ماسک پیدا نیست. دستمو پس کشیدم و لبخند معذبی زدم. باید جیمز رو سریع‌تر پیدا می‌کردم.
من این توضیحات رو خیلی ساده نوشتم که فقط یک مثال پیش پا افتاده بزنم. تو میتونی کاملاً با ویژگی‌های متفاوتر و بیشتر وصفش کنی.
منتظر خوندن تکالیف بعدی‌ات هستم. موفق باشی.

میرتل وارن از ریونکلاو: 20
همه چی کامل بود و متن با موسیقی همخوانی کامل داشت. ممنونم.

ویندا روزیه از اسلیترین: 17(16+1)
انتخاب موسیقیت قشنگ بود. منو یاد سریال خرم سلطان انداخت و واردشدنش به‌عنوان ملکه به دربار و متن شما هم همین احساس باشکوه رو داشت. دختری که بالاخره از سایه‌ها بیرون اومد و تاج شکوه رو بر سر گذاشت!
البته من دوست داشتم روند متنت کمی آهسته‌تر باشه. موسیقی خوبی اینجا داریم و اگر خوب بهش گوش کنی یه جوری میتونیم بگیم گام بندی داره. انگار صحنه اسلوموشن شده و قهرمان با هر تکه از موسیقی یه قدم جلوتر میاد و خواننده رو شگفت‌زده میکنه. میدرخشه و ارزش خودشو ثابت میکنه. این مورد بهتر بود تو داستانت با توصیفات بیشتر و کمی طولانی‌تر خودشو نشون می‌داد و موسیقی رو کامل می‌کرد.
به نظرم استعدادش رو داری. منتظر خوندن تکلیف بعدی‌ات هستم. موفق باشی.

روزالین اورست از گریفیندور: 20
موسیقی متن خیلی با متن هماهنگ بود. خیلی خوب تونستم انگشتان خسته رو که پیانو میزدن تصور کنم. میل به کمال‌گرایی و رسیدن به بالای قله اورست رو خیلی خوب تصور کردم و ازش لذت برم. نوشته‌ات بسیار زیبا بود. آفرین و موفق باشی!

لیلی لونا پاتر از ریونکلاو: 15 (14+1)
متنت خیلی قشنگ بود. خیلی شروع و پایان خوبی داشت و وقایع رو خیلی خوب وصف کرده بودی. سرعت اتفاقات مناسب بود و توصیفات و فضاسازی‌ات قشنگ بود. تنها یک مشکل وجود داشت. موسیقی‌ات به متن نمیومد. موسیقی‌ات خیلی آرام و یکنواخت بود و به نظرم به یک موسیقی غمگین یا دارک تر نیاز داشتی که متنت رو ارتقا بده. چیزی که حس فقدان رو نشون بده.
کارت خیلی آسونه! فقط دنبال موسیقی‌های مرتبط برگرد و ببین آیا به متن میخورن یا نه؟ منتظر تکلیف بعدیت هستم. موفق باشی!

فلور دلاکور از گریفیندور: 18
متن ات قشنگ بود. موضوع جالبی انتخاب کرده بودی که کاملاً با حال و هوای موسیقی‌ات همخوانی داشت و ازش لذت بردم. فقط چند جا در متن اشکال نگارشی داشتی که با چند بار مرور متن کاملاً حل میشه و عالی میشی. موفق باشی!

ربکا از ریونکلاو: 20
متن ات بی نقص بود. خیلی ازش لذت بردم. نه مکالمه‌ای و نه شخصیتی و ما همه با خوندن متن فروریختیم و آوار رو تجربه کردیم. چیزی که شاید خیلی از ما داریم در سکوت این روزها تجربه می‌کنیم و امیدوارم ازش زنده بیرون بیاییم. همه ما...
موسیقی‌ات هم بسیار زیبا بود و همخوانی داشت. استعداد خوبی داری. منتظرم نوشته هاتو بخونم.
در مورد آپلود کردن من کاری که خودم انجام میدم رو پله پله بهت میگم. اول موسیقی‌ات رو دانلود کن. سایت‌های ایرانی بهترن از این نظر ولی خب سایت‌های خارجی هم باشن اوکیه. یکم در این قسمت شاید مجبور بشی چند سایت رو بگردی که بتونی امکان دانلود رو پیدا کنی.
بعد در گوگل سرچ کن آپلود فایل. چند سایت برات میاره که اینا میان این فایل تو رو برات تبدیل به لینک میکنن. بعضیاشون رایگانن و بعضیاشون پولی اند که رایگان‌ها رو دقت کن بعضی اوقات نوشته فقط لینک برای یک هفته معتبره. اونا رو انتخاب نکن. سایت‌های رایگانی هستند که لینک همیشگی میدن و قشنگ تو سرچ صفحه اول میان. فایل موسیقی تو می‌بری اونجا و اونها بهت یه لینک میدن.
تاداااا! الان لینک موسیقیتو داری!

تلما هلمز از گریفیندور: 20
متن زیبا، موسیقی بی نظیر، داستان عالی.
از اینکه چقدر قلمت پخته‌تر شده خیلی خوشحالم. واقعاً همون غم و فقدان رو که موسیقی بود درک کردم. عالی!

ریتا اسکیتر از اسلیترین: 16(15+1)
داستانت خیلی خوب شروع شد و به نظرم با موسیقی‌ات هم همخوانی جالبی داشت. انتخاب موسیقی‌ات خیلی خوب بود! خیلی قشنگ بود!
ولی داستانت درست در اوجش تمام شد. دوست داشتم ببینم میرتل چرا اونجوری شده یا با یه پاراگراف بیشتر یه پایان جمع و جور براش رقم بزنی که متن ات اینجوری خیلی منسجم‌تر و قشنگ‌تر می‌شد. پس بیا به روند داستان بیشتر دقت کنیم. یه شروع، ادامه یا اوج و پایان و البته باید سعی کنیم سرعت متنمون تغییر نکنه. یعنی یک پایان خیلی سریع همیشه تو ذوق میزنه و متن رو لنگ میکنه.
مورد آخر در مورد تقسیم بندی پاراگراف هاست. یکم اینجا اشکال نگارشی وجود داره. متن‌های که داریم توصیف می‌کنیم که در مورد یک موضوع‌اند یا توصیف‌ها به هم مرتبط‌اند نمیخواد بینشون اینتر بزنی و میتونن در یک پاراگراف در کنار هم قرار بگیرند. در این مورد اگر باز مشکلی داشتی بهم پیام بده که باهم تمرینش کنیم!
موفق باشی!

آنابل انتویسل از هافلپاف: 17 (16+1)
متن ات رو قشنگ نوشته بودی و از آهنگ ساز مورد علاقه من هم موسیقی رو انتخاب کرده بودی که باعث شد خیلی خوشم بیاد. اینکه در مورد نت‌های موسیقی هم در متن ات صحبت کرده بودی به نظرم جالب بود. میتونستن نباشن ولی اضافه کردنشون به متن جالب دراومد و خوشم اومد!
فقط جمله انتهایی متن ات فکر کنم کامل نشده بود و اگر ویرایشش می‌کردی بهتر می‌شد. منتظر تکالیف بعدیت هستم! موفق باشی!

میانگین امتیازات:
هافلپاف: 5.6
اسلیترین: 11
گریفیندور: 17.8
ریونکلا: 18.3

پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 21:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


- خب، آشنا بشید با میرتل نال... چیز... دوشیزه میرتل وارن که تصمیم گرفته بعد قرنی پلکیدن توی توالت، بالاخره یه کار مفید انجام بده و ادامه تحصیل بده! قبلا می‌گفتن ز گهواره تا گور دانش بجو ولی الان می‌فهمیم که حتی می‌شه ز گهواره تا مستراح هم دانش جویید. واقعا که تحسین برانگیزه!

پروفسور مک‌کونگال که بیشتر از دانش‌جوییدن میرتل از این خوشحال بود که بالاخره مرلینگاه طبقه دوم قابل استفاده شده و مجبور نیست سر پیری هربار برای کارای ادارییش تا طبقه هفتم بره یا حین انجام عملیات وعده کاذب شماره دو و زور زدن‌های بسیارش، با چهره میرتل بالای سرش رو به رو بشه، اونقدر دست زد که دستاش تبدیل به بال‌های هلی‌کوپتر شدن و شروع به پرواز در کلاس کرد.

- واو پروفسور مک‌کونگال، فکر می‌کردیم فقط می‌تونین گربه بشین ولی نمی‌دونستیم می‌تونین بالگردم بشین!

پروفسور مک‌کونگال که اولین پروازش رو تجربه می‌کرد و دانش خلبانیش کیلی‌کیلی کم بود، همون‌طور که بال‌بال می‌زد با قدرت باد، میرتل رو به سمت نیمکتش هدایت کرد. اما مشکل اینجا بود که قبل از اینکه خود میرتل به نیمکت برسه، عطر گل و گلاب ناشی از یک عمر پرسه زدنش در مرلینگاه، به سدریک دیگوری که اون‌طرف نیمکت نشسته بود رسید و نتیجه‌ش شد اینی که می‌بینید:

تصویر تغییر اندازه داده شده

بارون با شدت به پنجره کلاس تغییرشکل برخورد می‌کرد و میرتل تموم مدت با دستی زیر چونه و چشمایی قلبی‌شکل، به سدریک زل زده بود و سدریک هم در جواب، با دستی روی بینی و احساس حالت تهوع زل زده بود به میرتل! به محض شنیده شدن صدای زنگ، سدریک از روی نیمکت پرید و بدو بدو از کلاس خارج شد. میرتل هم کل بعد از ظهر رو در غم اینکه سدریک در اولین دیدار بهش شماره نداده، توی توالتش زار زد و پروفسور مک‌کونگال هلی‌کوپتری رو که از پروازش حسابی معده‌ش بهم ریخته بود رو معذب کرد.

سر شام، میرتل در سرسرای عمومی نشسته بود و با حسرت به غذا خوردن ملت نگاه ‌می‌کرد که ناگهان پروفسور لوپین پرید روی میز اساتید و زوزه‌کشان ردای استادی رو از تنش جر داد و پشماشو ریخت بیرون!
- گرررررر... من گرگم! 🐆
- اوه مای مرلین، پروفسور لوپین شما یک گرگینه هستین!

درحالی که دانش‌آموزا می‌دویدن تا فرار کنن، میرتل جلوتر رفت تا از نزدیک یک نگاهی به پشمای پروفسور بندازه اما همین‌طور که جلو می‌رفت، لوپینم که از بوی میرتل مُکدر شده بود به سمتش حمله‌ور شد و می‌خواست پاچه روح رو بگیره که ناگهان معجزه‌ای گل پسرانه رخ داد!
سدریک بدو بدو وسط پرید و یک دستش رو روی پوزه لوپین گذاشت و مثل فیلم هندیا، گرگینه بدبخت رو شپلق کرد اونور سرسرا قاطی باقالیا و همون حین دست دیگه‌شو کنار سر میرتل روی دیوار گذاشت.

آهنگ توالایت اوج گرفت و برای لحظاتی که ساعت‌ها، روز‌ها و شاید قرن‌ها طول کشید، اون دوتا بر و بر زل زدن به‌همدیگه در حالی که در پس‌زمینه احساسی‌شون، پلیس راهنمایی و رانندگی آژیرزنان خودش رو به لوپین رسوند و برای پوزه قُر شده‌ش کروکی کشید تا خسارتش رو از بیمه شخص ثالث بگیره و اسنیپ به زور دامبلدور، با سیگاری توی دهنش و چکشی توی دستش تلاش می‌کرد پوزه گرگینه رو بدون رنگ دربیاره.

با صدای چکش‌های اسنیپ که روی پوزه لوپین فرود می‌اومد انگار که داشت توی آهنگری موپالمو شمشیر فولادین اختراع می‌کرد، میرتل پلکی زد و سدریک بالاخره از هپروت بیرون اومد. پسر جوان بلافاصله با سرعت از میرتل دور شد و از در سرسرا بیرون رفت. میرتل هم مثل بزبز قندی‌ای که به دنبال مادرش می‌دوه بپربپرکنان به دنبال مَردی روونه شد و اونو تا جنگل ممنوعه تعقیب کرد.

صدای له شدن برگای پاییزی نمناک زیر پاهای سدریک شنیده می‌شد. قطرات بارون جمع شده روی برگ‌های سوزنی درختای کاج، روی موهای زرد عقدیش می‌چکید و ژل‌هاشو می‌شست.

- اوه سدریک صبر کن... یکم جلوتر بری وارد لونه آرگوگ می‌شی! حیفه بجای یک سدریک تمام‌بها، یک ربع سدریک گیرم بیاد!
- به من نزدیک نشو میرتل! تو نامحرمی!
- خبه خبه! حالا شدم نامحرم؟! اون موقع که نجاتم می‌دادی نامحرم نبودم که! همون‌موقع می‌خواستی فکر اینجاشو کنی گل پسر! نه تو دیگه اسمتو روی من گذاشتی باید بگیریم!
- آخه نجات دادنت چه ربطی به گرفتنت داره؟
- من نمی‌دونم. بیا منو بگیر وگرنه جیغ می‌زنم به همه می‌گم این سدریک احمق مزاحمم شده است!

سدریک آهی کشید و مسیر رفته رو برگشت و به میرتل نزدیک شد.
- تو نمی‌فهمی. من برات خطرناکم! من... من...
- عقیمی؟! می‌دونستم... اینم شانس مایه! هرچی پسر عقیمه گیر ما میاد. آغا محمدخان قاجار اون موقع که ازم خواستگاری کرد...
- مجبورم نکن! نمی‌خوام بِکَنَم!

میرتل که انگار کل زندگیش منتظر همین لحظه بود فورا گفت:
- بِکَن جونم! این همه توی حموم ارشدا کَندی اینم روش.

و سدریک مثل هر گل‌پسر نمونه‌ای کَند. همه سیکس‌پک‌های باشگاهی‌شو ریخت بیرون. خورشیدم که به اندازه میرتل مشتاق شده بود، به زور از میون هزار لایه ابر آسمون، از وسط درختای کاج تابید پس کله سدریک و پوستش رو مثل ماژیک اکلیلی دچار برق برقی کرد!

- وای سدریک تو چقده زیبایی!
- نه تو نمیفهمی.
- بابات نفهمه پسره بی‌ادب!
- نه منظورم اینه که من...

عرق سردی روی پیشونی سدریک نشست. دندون‌های نیشش از فک بالای‌اش زد بیرون و چشماش به رنگ خون دراومد.
- من یه خون آشامم.
- اوف... منم که یه روحم! بهترین ترکیب. ما می‌تونیم باهم مرزهای دنیای فانتزی رو جا‌به‌جا کنیم... مطمئنم کاپل روح و خون‌آشام دیگه نداشتیم تو هیچ کتابی تا الان.
- و این‌گونه بود که شیر عاشق بره شد.

میرتل نگاه‌شو دزدید و گونه رنگ گچشو پنهان کرد درحالی که از شنیدن اون جمله قلبش از هیجان تند تند نمی‌تپید! چون خب مرده بود و چرا باید می‌تپید؟ با آهی زمزمه کرد:
- و چه بره احمقی.
- و چه شیر بیمار و مازوخیستی.
- اصلا بیا منو بنوش سِد!

سدریک دندوناشو سوهان کشید و خواست توی گردن میرتل فرو کنه که متوقف شد.
- نمی‌تونم که! نداری خب!
- می‌خواستی روح بودنمو به رخم بکشی الان؟ این درسته آدم نداشته‌های پارتنرشو به رخش بکشه؟ بهم احساس ناکافی بودن دادی سد! کات فور اور!

ناگهان لوپین گرگینه در حالی که چکش اسنیپ در پوزه‌اش گیر کرده بود از پشت بوته‌ای بیرون پرید.
- این سدریک رو ولش کن میرتل‌... گدایه. بیا بریم خودم گرگینه‌ت بشم برات هاپ هاپ کنم بانو.
- اوا الان من دچار یک مثلث عشقی شده‌ام! نمی‌دونم از بین این همه موجود فراطبیعی کدومو انتخاب کنم!
- یعنی می‌گی با انتخاب لوپین نمی‌خوای اون ماه‌عسل عاشقونه فیلم توالایت رو با سدریکت بازسازی کنیم عزیزم؟
- ببین دوشیزه میت عزیز، اون بلا سوآن توی فیلما احمق بود. ندیدی سرانجامشو؟ رفت یه شوهر خون‌آشام کرد تهش خودش سر زا رفت! بیا منو بگیر یه عمر زندگی موفق رو تجربه کن. اصلا بیا خودت دست بزن ببین چه هاتم!

میرتل به پشمای سینه لوپین دست زد و احساس کرد چله تابستون به پتو گلبافت ده لایه دست زده و دستش رو عقب کشید.
- وای نه! من زن تو نمی‌شم... اگر بشم گرمازده می‌شم.

چسبید به سدریک و دستش رو روی سیکس‌پک‌های یخ‌زده خون‌آشام گذاشت.
- آخ جون! با تو دیگه تابستونا گرمم نمی‌شه.

سدریک دستشو حوالی شونه شفاف میرتل توی هوا نگه داشت و داشتند می‌رفتند که لوپین گفت:
- جیک‌جیک مستونت بود، فکر زمستونت هم بود دوشیزه وارن؟ بالاخره در پس این تابستون گرم یه زمستون سرد هم می‌رسه و اون موقع دیگه نمی‌ذارم دستتو بکنی تو پشمام! حالا برو! برو و تنهام بذار!

میرتل به گریه افتاد و دوون دوون به آغوش لوپین برگشت.

سدریک با آزمندی از پشت سر لوپین برای میرتل خوند:
- از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!

میرتل بدو بدو به سمت سدریک دوید و در آغوشش پرید و ازش رد شد.

- اگه خوشحالم، اگه شادم... واسه اینه که پشتم گرمه!

میرتل دوباره سدریک رو رها کرد تا به سمت لوپین حرکت کنه اما بین مسیر، صدای سدریک تو گوشش پیچید:
- تابستون کوتاهه، ما تا می‌تونیم پیش هم می‌مونیم...

بالاخره میرتل صبرش رو از دست داد. نشست کف زمین جنگل ممنوعه و زد زیر گریه.
- مرلینا بسه دیگه! بابا خسته شدیم دیگه!

ندای مرلین که به واسطه حوری‌های بسیارش خوش اشتها بود از آسمون براومد:
- هردو! هردو رو ببر بنده برگزیده‌ام که نتیجه صبر تو در مرلینگاه و زاری‌هایت، این پاداش الهی‌ست. و به راستی کدام نعمت‌های مرلین را انکار می‌کنید؟

و میرتل که اصلا همینو می‌خواست، دست دو گل پسرش رو گرفت و به سمت آینده روونه شد. آینده‌ای شامل لونه عشق‌ مشترک‌شون در مرلینگاه!

هپی اور افتر ویت گل پسرز!
ویرایش شده توسط میرتل وارن در 1405/4/19 21:35:38
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی متن
Muhteşem Yüzyıl Jenerik

راهروهای قلعه تاریک بودند و تنها منبع نور مشعل های جادویی بودند که به خاطر کم شدن انرژی جادو در فضا دیگر رمقی نداشتند. دیوارهای سنگی حس زندان به او می دادند. زندانی که راه فراری از آن نداشت و احساس امنیتی هم به او نمی داد.

نیروهای دشمن قلعه را محاصره کرده بودند و خندق و دیوارهای بلند قلعه بیشتر از این نمی توانست آنها را بیرون نگه دارد. آنها مصمم بودند هر طور شده خاندان روزیه را از روی زمین محو کنند.

- دروازه داره می شکنه! دروازه داره می شکنه! سربازها بیاید!

شیپورچی درست می گفت. پرنسس، یگانه دختر لرد، فهمید که وقت زیادی ندارد. به زودی همه سربازها و نظامی های فدایی پدرش می مردند و هر کس سر راه دشمن بود کشته می شد. باید سریع خودش را به دیگر زنها و کودکان برساند تا شاید از جانش بگذرند. اما معلوم هم نبود از جانش بگذرند. دشمن نمی خواست از نسل آنها کسی زنده بماند.

طبقه ها را یکی پس از دیگری دوید و دوید. حتی نایستاد نفسی تازه کند. صدای ضربات پشت سر هم و محکم به دروازه می آمد. چیزی نگذشت که شکستن دروازه در گوشش پیچید. وحشت همه وجودش را گرفته بود.

دوید و دوید. دیوارها برایش تنگ و تنگ تر می شدند انگار می خواستند جلویش را بگیرند.

در آخرین پیچ که به در کوچکی می رسید که پشت آن پناهگاه کودکان و زنان قرار داشت ایستاد.

- نه... من... من...

زن های زمانه او اجازه نداشتند جادو کنند. جادو فقط در دست مردها بود. مردها هم از جادو استفاده می کردند تا بجنگند تا از خانواده دفاع کنند. اما جادو محدودیت هایی هم داشت. بی جادوها با هم متحد شده بودند و می خواستند آنها را از بین ببرند. بی جادوها از جادوگرها کمگ گرفته بودند. جای مخفی شده آنها را پیدا کرده بودند. از جادو کمک گرفته بودند تا شمشیرهایشان قوی تر شود و سریع تر بکشد. از جادو کمک گرفته بودند تا اسب هایشان سریع تر بدوند. آنها از جادو متنفر بودند اما حالا با کمک همان جادو دور تا دور قلعه گرسنه و خشمگین منتظر بودند بیایند و همه شان را بکشند.

- من نمی تونم سرنوشتم رو به باد بسپرم.

کم کم وحشت خالص جایش را به شجاعتی داد که تا به حال تجربه نکرده بود. او جادو بلد بود. او مخفیانه جادو می کرد. می توانست در راه دفاع از قلعه بمیرد. بهتر از سرنوشتی بود که دیگر زنان دچارش می شدند.

برگشت. چوبش را بدون ترس بالا گرفت. پرنسس حالا دیگر یک مبارز بود.

تعداد افسون هایی که از کودکی یاد گرفته زیاد نبود و فقط یکی از آنها احتمالا در مبارزه به دردش می خورد. خلع سلاح. می توانست خلع سلاح کند و سربازهای خودی کار را تمام کنند.

از پنجره ای که رو به دروازه باز بود پدرش را دید که شجاعانه داشت می جنگید. از همان پنجره بیرون پرید. خودش را به پدر رساند. چوبش را به سمت چند سرباز که پدر را دوره کرده بودند گرفت و دو نفرشان را خلع سلاح کرد.

پدرش فرصت کافی برای تحلیل اتفاق پیش رویش را نداشت. تنها این را فهمیده بود که دخترش جادو بلد بود و در آن لحظه تنها یک چیز مهم بود. نجات خاندانش.

پس با هم مبارزه کردند و این چنین شد که نسل روزیه از مرگ حتمی نجات پیدا کرد.
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/4/19 20:52:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
Intermezzo in A Major, Op. 118 No. 2 (برامس)


همه چیز از یک بی‌خوابی مفرط آغاز شد؛ ساعت‌ها بود که عقربه‌های ساعت دیواری خوابگاه گریفیندور روی عدد چهار صبح قفل شده بودند، اما چشمان روزالین خیال بسته شدن نداشتند؛ ذهن کمال‌گرایش در تاریکی اتاق مثل یک ماشین بی‌وقفه کار می‌کرد و تک‌تک اشتباهات احتمالی در کلاس آموزش موسیقی جادویی را ورق می‌زد.
هراس از اینکه جادوی سازش بی‌نقص نباشد، فرار از هجوم کابوس‌های تباه‌کننده و سایه اظطراب، او را از تختخواب بیرون کشید، به دنبال فضایی برای فرار از این بیداری فرساینده، پناهگاه امن خوابگاه را ترک کرد و به تاریکی راهروهای قلعه زد.

درست در زیر پلکان متحرک طبقه سوم، جایی که سایه‌ها، تاریکی را به ارمغان می‌ آوردند؛ روزالین در جستجوی گوشه‌ای دنج برای بیدار ماندن، متوجه شکاف باریکی روی دیوار شد. با فشار دستش، یک در چوبی کوچک و مخفی عقب رفت. اتاقکی خفقان‌آور، سرد و کوچک که بوی کاغذ کاهی نم‌کشیده می‌داد؛ آنجا، در میان جعبه‌های غبارگرفته، شیء قرار داشت که انگار قرن‌ها در سکوت منتظر مانده بود؛ یک پیانو با بدنه‌ای تیره و گلدانی از گل‌های آفتابگردان خشک‌شده که روی آن جا خوش کرده بود.
حالا مچ دستان و انگشتان روزالین، که هنوز برای نواختن گرم نشده بود روی کلاویه های کدر شده پیانو شروع به رقصیدن کرد؛ نت‌های ابتدایی آرپژهای برامس، درست مثل قطرات باران سرد پاییزی، در این فضای کوچک طنین می‌انداختند.

او یک اورست بود؛ یا دست‌کم، نیمی از وجودش با تمام قوا تقلا می‌کرد ثابت کند یک اورست کامل است. او نمی‌توانست اجازه دهد حتی یک نت، حتی یک میزان از جادوی سازش در کلاس فردا ناقص شنیده شود. خطوط موسیقی باید موازی و بی‌نقص می‌بودند. این تقلا برای بی‌نقص بودن، تنها نقابی بود برای پوشاندن ترک‌های عمیق هویتی که از افکار نصفه نیمه‌اش نشات می‌گرفت. او خودش را در برزخی میان دو جهان می‌دید و این پیانوی قدیمی در دل شب، تنها همدم بی‌خوابی‌اش شده بود.

ملودی برامس حالا به اوج بی‌قراری‌اش رسیده بود؛ نت‌های بم سمت چپ پیانو، گوش را نوازش می کردند . روزالین با چشمانی خسته اما نگاهی مصمم، آماده بود تا با نواختن آکورد آخر، کنترل کامل خود را بر جادوی نت‌ها ثابت کند؛ اما سرنوشت در یک ثانیه تغییر کرد؛ با اتمام آخرین نت، موسیقی برامس قطع نشد، کلاویه‌ها به طور خودکار و با شتابی وحشیانه شروع به حرکت کردند؛ پیانو ناگهان صدای عجیب، ناهماهنگ و خشنی از خودش درآورد؛ صدایی شبیه به جیغ کشیدن چوب و سیم‌های تحت فشار.
روزالین با وحشت صندلی‌اش را به عقب هل داد و چوبدستی‌اش را بیرون کشید؛ او در انتظار پیدایش روحی یا حداقل موجودی جادویی که شاید تا کنون راجبش نشنیده باشد بود؛ اما هیچ موجودی بیرون نیامد. پیانو با زبان موسیقی، اما با کلماتی واضح که مستقیم در ذهن فرسوده از بی‌خوابی روزالین طنین‌انداز می‌شد، شروع به صحبت کرد.

صدایی بم، قدیمی و لرزان از میان کلاویه‌های جاری بیرون آمد.
-نت آخر رو خیلی محکم زدی، جادوآموز بی‌خواب. داشتی با من می‌جنگیدی یا با ذهن بیدارت؟

روزالین با لکنت، در حالی که چوبدستی‌اش را فشرده می‌کرد، گام عقب گذاشت.
-تو... تو چطور داری صحبت می‌کنی؟ خب من داشتم برامس میزدم.

پیانو پوزخندی از جنس یک گام دیمینیش ناهماهنگ زد و کلاویه‌هایش تندتر تکان خوردند.
-برامس؟ تو نیمی از جرعتت رو پشت کلاویه‌های من قایم کردی و اسمش رو گذاشتی هنر؟ من قرن‌هاست زیر این پله‌ها خاک می‌خورم و آدم‌های ترسیده رو خوب می‌شناسم. تو کمال‌گرایی رو جلو می‌اندازی و شب‌ها بیدار می‌مونی تا کسی نفهمه از درون چقدر احساس تکه‌تکه بودن می‌کنی. جادوآموز نصفه نیمه...

روزالین با فریادی خفه که دیوارهای تنگ اتاقک را به لرزه درآورد، به پیانو توپید.
- من نمراتم کامله، تکالیفم بی‌نقصه!

پیانو با نواختن یک ملودی فرودین، سنگین و به شدت غم‌انگیز، مستقیم به روح خسته او شلیک کرد.
-کمالی که دنبالش می‌گردی، یه توهمه جادو آموز. تو شب‌ها نمی‌خوابی چون از روبرو شدن با اونی که پشت نقابه می‌ترسی. تو چوبدستی‌ات رو به سمت من گرفتی چون یاد گرفتی با تهدیدهای بیرونی بجنگی. اما حقیقت اینه که تو از تنهایی و پوچی درون خودت وحشت داری.

چوبدستی در دستان روزالین سست شد و با صدای تقی روی زمین غبارآلود افتاد؛ ترس او این بود که پشت تمام این تقلاها و شب‌بیداری‌ها، در نهایت هیچ‌چیز نباشد جز یک پوچی مطلق؛ و این ساز جادویی غبارآلود زیر پله‌ها، بی‌رحمانه دستش را رو کرده بود.

نت‌های خشمگین پیانو رفته‌رفته آرام شدند و به همان تم پاییزه و محزون اولیه بازگشتند. فرود غم‌انگیز آهنگ، درست مثل اشک گرمی شد که بالاخره سد چشمان بی‌خواب روزالین را شکست و روی گونه‌اش غلتید؛ او انتظار داشت با یک جادوی مهاجم بجنگد، اما جهان او را روبروی پیانویی سخنگو قرار داده بود که تمام تنهایی‌اش را عریان می‌کرد. روزالین در تاریکی اتاقک، روی زمین زانو زد، سرش را روی زانوهایش گذاشت و برای اولین بار، به پیانو اجازه داد تا حقیقت درونش را بنوازد و سنگینی پلک‌هایش را به یک خواب واقعی بسپارد.

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 14:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
موسیقی بی کلامtime از هانس زیمر



دریا همیشه قابل اعتماد نیست. سطح آب مثل شیشه‌ای سیاه زیر نور ماه کشیده شده بود و موج‌های کوتاه، آرام و منظم به صخره‌های ساحل می‌خوردند. در آن سکوت، تنها صدایی که شنیده می‌شد، ضرباهنگ آهسته‌ی موسیقی بود؛ نوایی دور و کشیده که انگار از اعماق دریا برمی‌خاست.

آنابل روی صخره‌ای بلند ایستاده بود و به افق نگاه می‌کرد. چهره‌اش مثل همیشه آرام و جدی بود؛ همان حالت پوکرفیسی که باعث می‌شد دیگران نتوانند حدس بزنند در ذهنش چه می‌گذرد. کنار او اسکار، کوسه‌ی بزرگ و وفادارش، در آب‌های کم‌عمق آرام شنا می‌کرد. هر بار که باله‌ی او سطح آب را می‌شکافت، انعکاس ماه برای لحظه‌ای می‌لرزید و دوباره صاف می‌شد.

موسیقی هنوز آرام بود؛ پیانوهایی نرم و تکرارشونده که حس انتظار را در هوا پخش می‌کردند. آنابل چشم‌هایش را بست و به صدا گوش داد. هر نت مثل قطره‌ای آب روی سطح دریا می‌افتاد و حلقه‌های نامرئی در سکوت شب ایجاد می‌کرد. او می‌دانست این آرامش پایدار نخواهد ماند.
اسکار سرش را از آب بیرون آورد و با صدایی آهسته پرسید:
- فکر می‌کنی امشب چیزی پیدا کنیم؟
آنابل بدون تغییر حالت چهره پاسخ داد:
- اگر دریا بخواهد چیزی را پنهان کند، معمولاً اول خودش را آرام نشان می‌دهد.
باد خنکی از سمت افق وزید و موسیقی کمی پررنگ‌تر شد. سازهای زهی آهسته به قطعه اضافه شدند و حس حرکت را به وجود آوردند. آنابل چشم‌هایش را باز کرد. در دوردست، جایی میان مه و نور ماه، درخششی کم‌رنگ روی آب ظاهر شده بود.

- من هم آن را می‌بینم.
آنابل از صخره پایین آمد و وارد آب شد. دریا سرد بود، اما نه به آن اندازه که حرکت را سخت کند. اسکار کنار او شنا می‌کرد و هر دو به سمت نور دوردست پیش می‌رفتند. با هر متر نزدیک‌تر شدن، موسیقی آرام‌آرام گسترده‌تر می‌شد؛ نت‌ها دیگر تنها نبودند، بلکه روی هم قرار می‌گرفتند و لایه‌ای از هیجان پنهان می‌ساختند.
وقتی به محل نور رسیدند، آنابل متوجه شد که منبع آن یک حلقه‌ی سنگی قدیمی در کف دریاست. سنگ‌ها با جلبک پوشیده شده بودند، اما از میان شکاف‌هایشان نوری آبی و کم‌رنگ بیرون می‌تابید. حلقه کاملاً طبیعی به نظر نمی‌رسید؛ بیشتر شبیه دروازه‌ای بود که سال‌ها زیر آب پنهان مانده باشد.
اسکار با احتیاط دور حلقه شنا کرد.
- این را قبلاً ندیده بودم.
آنابل زانو زد و دستش را روی یکی از سنگ‌ها گذاشت. سنگ سرد بود، اما زیر انگشتانش لرزشی ضعیف داشت؛ لرزشی هماهنگ با موسیقی. انگار قطعه‌ی بی‌کلام از خود حلقه بیرون می‌آمد و در آب پخش می‌شد.

موسیقی حالا آرام‌آرام اوج می‌گرفت. سازهای زهی گسترده‌تر شده بودند و ضرباهنگی پنهان در پس‌زمینه شکل گرفته بود. آنابل احساس کرد دریا دیگر فقط یک مکان نیست؛ بلکه موجودی زنده است که با هر نت نفس می‌کشد.
او به اسکار نگاه کرد و گفت:
- فکر می‌کنم این حلقه چیزی را به یاد می‌آورد.
- به یاد چه؟
- شاید به یاد کسانی که زمانی از اینجا عبور کرده‌اند.
در همان لحظه، نور آبی شدیدتر شد و آب اطراف حلقه شروع به چرخیدن کرد. جریان آرامی شکل گرفت و مه کنار رفت. آنابل و اسکار در مرکز حلقه، تصویری محو از گذشته دیدند؛ سایه‌هایی که روی آب حرکت می‌کردند، قایقی قدیمی که از میان مه می‌گذشت، و صدای دوردست زنگی که با اوج موسیقی هماهنگ بود.
اسکار با شگفتی گفت:
این واقعی است؟
- واقعی یا خاطره، هر دو می‌توانند راهی برای حرف زدن دریا باشند.
موسیقی به اوج رسید. نت‌ها پرقدرت‌تر شدند، اما همچنان حس شکوه و اندوهی آرام در آن‌ها باقی بود. تصویر قایق برای لحظه‌ای واضح‌تر شد؛ گویی مسافرانش چیزی را در این مکان جا گذاشته بودند. سپس نور کم‌کم فروکش کرد و جریان آب آرام شد.
حلقه‌ی سنگی دوباره خاموش و ساکت در کف دریا باقی ماند. مه آرام‌آرام بازگشت، اما این بار فضای اطراف دیگر ترسناک نبود. موسیقی نیز به بخش آرام‌تر خود برگشته بود؛ همان پیانوی نرم آغازین که حالا حس پایان و آرامش را منتقل می‌کرد.
اسکار گفت:
- پس همه‌چیز تمام شد؟
آنابل به حلقه نگاه کرد و گفت:
- شاید فقط آنچه باید دیده می‌شد، نشان داده شد.
او از آب بیرون آمد و دوباره روی صخره ایستاد. ماه همچنان بر دریا می‌تابید و موج‌ها با همان ریتم آرام به ساحل می‌رسیدند. اما اکنون آن سکوت دیگر خالی نبود؛ انگار موسیقی چیزی را در دل شب بیدار کرده و دوباره به

افرادی که لایک کردند

پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لینک موسیقی:https://www.mediafire.com/file/kng8ht484vxmtph/Classical-Music-for-Brain-Power-Mozart-Beethoven-Vivaldi+1.m4a/file

شب هالوین ...
تالار هاگوارتز امشب تبدیل به قلب این مدرسه شده بود.
سقف تالار، امشب با ابرهایی نقره‌ای و درخشان پوشونده شده بود. به خاطر شور پخش شده توی فضا حتی ابرها هم توانایی ساکن موندن رو نداشتن و مدام در حال حرکت بودن.
ویولن‌ها خود به خود نواخته میشدن .
شمع‌های معلق، والس میرقصیدن و انعکاس شعله‌های آبیشون روی سنگ‌های مرمرین کف سالن مثل چشم‌هایی مشتاق، روح‌های سرخوش و رقصان رو دنبال میکردن.
زره‌پوش‌ها در حال پایکوبی بودن و با هربار کوبیدن پاهای آهنیشون، کل زمین به لرزه در میومد .
میزهای گوشه سالن پر از خوراکی‌های زیبا و خوشرنگ و شاید هم خوشمزه بود. البته همه این چیزها نمادین اونجا قرار گرفته بودن؛ چون همه توی این سالن سال‌ها بود که دیگه نمیتونستن چیزی بخورن!
دسته‌ای از روح‌های عضو گروه کر با اضطراب توی سالن حرکت میکردن، لباس‌های سفید توری و مهره‌دوزی شدشون رو صاف میکردن، موهاشون رو مرتب میکردن و برای اجراشون آماده میشدن.
امشب، این تالار، که هیچ موجود زنده‌ای توش وجود نداشت، زنده‌ترین بخش هاگوارتز شده بود.
روح‌ها دیوانه‌وار و با تمام وجود بی جسمشون میرقصیدن .
-اوه بانوی من امشب چقدر میدرخشید.
نیک تقریبا بی سر، سرش رو که به نشانه احترام به هلنا برداشته بود، سر جاش گذاشت و دستش رو به سمتش دراز کرد.
-افتخار میدید؟
هلنا لبخندی زد.
-حتما.
دستشو توی دست نیک گذاشت و شروع به رقصیدن کردن.
امشب حتی بارون خون‌آلود هم، مرموز بودن و گوشه وایسادن رو کنار گذاشته بود و داشت میرقصید.
چند روح زن، با لباسهای کهنه، آن چنان تند دور هم میچرخیدن که از مه‌های نقره‌ای دور خودشون قابل تشخیص نبودن.
تقریبا همه روح ها امشب اینجا جمع بودن به جز...
در تالار با صدایی مثل صدای رعد باز شد.
یه شبح قد کوتاه و عینکی با لباسی که با وجود ساده بودن معلوم بود که با تلاش زیادی درستش کرده توی چهارچوب در با سر پایین افتاده، ایستاده بود.
تمام سرها به سمت در برگشته بودن و به میرتل نگاه میکردن.
صورت میرتل نه خیس از اشک و نه حتی غمگین بود.
سرش رو بالا آورد و با نگاه برنده و مصممش به ارواح دیگه خیره شد.
همه به میرتل خیره شده بودن و منتظر بودن که چیزی بگه...
میرتل کمی جلو اومد و با صدایی از ته گلو فریاد زد:
-امشب...میخوام باهاتون برقصم!
نه خواهش، نه دعوت!
میرتل با قدرتی که از تمام این ده ها سال فراموشی، کنار گذاشته شدن و تنهایی به دست آورده بود داشت به بقیه روح ها دستور میداد که باهاش برقصن!
رنگ شمع‌ها حالا سرخ شده بود، مثل هیجانی که توی سالن شعله‌ور شده بود.
ویولن‌ها اینبار با آن‌چنان نت‌های بلندی شروع به نواختن کردن، که شعله های شمع‌ها با هر نت میلرزیدن.
روح‌ها شروع به رقصیدن کردن ولی اینبار ناشیانه‌تر!
و در وسط اونها میرتل، که برای اولین‌بار اشک‌هاش از جنس آتش بود، نه آب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 19:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
On The Nature Of Daylight _ Max Richtet


Saudade

چیزی که وقتی برای اولین بار به این موسیقی گوش کردم، به خاطر آوردم. این کلمه که یک اصطلاح پرتغالیه، مترادف دقیقی در فارسی نداره. اما به طور کلی، غم از دست دادن چیز یا کسیه که می‌دونی برای همیشه از دست دادی؛ دلتنگی برای مکان، اشخاص و دوره‌ای که می‌دونی از بین رفته و دیگه برنخواهد گشت...

*****


تلما عادت داشت قدم بزند. هر وقت احساس می‌کرد که غم و اندوه بر قلبش سنگینی می‌کند، پا به کوچه و خیابان می‌گذاشت. گاهی‌اوقات آن‌قدر راه می‌رفت که زمانی که به خودش می‌آمد، در مکان ناشناخته‌ای حضور داشت. برایش فرقی نمی‌کرد در هاگزمید قدم بزند یا در مرکز لندن؛ سرش را پایین می‌انداخت و سکوت می‌کرد. او گام برمی‌داشت تا دیوانه نشود؛ گام برمی‌داشت که از عقلش در مقابل هجوم بی‌رحمانه‌ی افکاری که شنکجه‌اش می‌کردند، محافظت کند.

آن شب کریسمس نیز در کوچه‌های خلوت لندن راه می‌رفت. تنش از سرما می‌لرزید و گونه‌هایش سرخ شده بود. اما او به آن‌ها توجه نداشت. دلش می‌خواست آن‌قدر پیاده برود تا دیگر پاهایش توان برداشتن یک قدم دیگر را هم نداشته باشند، بر روی زمین بیوفتد و به خواب عمیقی فرو رود. حتی مهم نبود چگونه؛ تنها خواسته‌اش این بود که صدایی که در ذهنش بی‌وقفه صحبت می‌کرد، به خاموشی محکوم شود...

- میشه برام یکم آبنبات دیگه بخرین؟

سکوت فضا، با صدای لطیف و کودکانه‌ای شکسته می‌شود. تلما ناخودآگاه به‌دنبال منبع صدا می‌گردد. او دختر بچه‌ی کوچکی را می‌بیند که پشت ویترین مغازه‌ی شیرینی فروشی، به تنهایی ایستاده است. چشمان تیله‌مانند دختر بچه، همچون ستاره‌ای می‌درخشید. تلما به او نزدیک می‌شود.
- پدر و مادرت کجان بچه؟

کودک که غرق تماشای شیرینی‌ها شده بود، ناگهان به خودش می‌آید. با نگرانی اطرافش را نگاه می‌کند. لحظه‌ای طول نمی‌کشد که ترس و وحشت وجود دخترک را فرا می‌گیرد. او با صدایی لرزان زمزمه می‌کند:
- الان این‌جا بودن... نمی‌دونم...

تلما که متوجه چشمان اشک‌آلود دخترک می‌شود، موهای طلایی رنگ او را نوازش می‌کند.
- نگران نباش! الان با هم پیداشون می‌کنیم.

تلما لبخند دلگرم‌کننده‌ای به دخترک هدیه می‌دهد. سپس بوسه‌ای بر روی پیشانی او می‌گذارد.
- آخرین بار پدر و مادرت رو کی دیدی؟
- داشتیم می‌رفتیم خونه... من موندم که شیرینی‌ها رو نگاه کنم ولی بعدش اونا دیگه نبودن...

دخترک هق‌هق ضعیفی می‌کند. احساس گم‌شدن برای کودکی همانند او که به نظر می‌آمد بیشتر از پنج سال نباشد، بسیار ترسناک بود. تلما می‌خواست او را آرام کند؛ اما چگونه می‌توانست این کار را انجام دهد وقتی وجود خودش با همان احساس گم‌شدن پر شده بود و چیزی از دستش برنمی‌آمد؟

- اِلی! اینجایی؟!

دخترک با شنیدن صدای آشنا و گوش‌نواز مادرش، از میان دستان تلما بیرون می‌آید. وقتی والدین مضطربش را می‌بیند، با خوشحالی به سمت آن‌ها می‌دود. مرد و زن که از یافتن کودک‌شان احساس آرامش داشتند، او را در آغوش می‌گیرند.

- من خیلی ترسیدم مامان...
- دیگه لازم نیست بترسی. ما کنارتیم!

تلما با لبخند به تصویر زیبای خانواده‌ی کوچکی که در مقابلش شکل گرفته بود، خیره شده بود. اما در اعماق وجودش، احساس سنگینی و درد عجیبی داشت. نمی‌دانست دلیلش چیست؛ ولی چشمانش به سوزش افتاده بود.

- خانوم! خیلی ازتون مچکریم. ممنون که مراقب دخترمون بودین.

تلما چشمانش را بست... سرش را تکان داد و کتش را دور خودش پیچید. سرمایی که تا اندکی پیش متوجه نمی‌شد، اکنون آزارش می‌داد. حس می‌کرد قلبش یخ بسته و روحش فشرده شده است. نمی‌توانست بیش از این، در آن‌جا بایستد... به سمت مخالف آنان قدم برداشت و رفت. نمی‌دانست کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد؛ تنها به فکر آرام کردن وجودش بود.

تلما بیش از دو ساعت قدم زده بود؛ بدون هیچ مقصدی و بی‌توجه به اینکه کجاست، تنها راه رفته بود. اخلاقش همین بود. هرگاه شرایط سخت می‌شد فرار می‌کرد و آن‌قدر دور می‌شد تا همه چیز را به فراموشی بسپرد. در ابتدای شب از تنهایی می‌رنجید و اکنون حتی دلیل ناراحتی‌اش را هم نمی‌دانست!

- می‌گن آدم‌هایی که موقع تحویل سال کسی کنارشون نیست، از همه تنها تر هستن.

رفتگری که کوچه‌ی تنگی را جارو می‌زد، این را به تلما گفت. تلما نه او و نه مکانی که در آن بود را نمی‌شناخت..‌. عادت نداشت به غریبه‌ها اعتماد کند؛ اما چهره‌ی سال‌خورده و رئوف پیرمرد رفتگر که حتی در تاریکی نیز می‌درخشید، به او احساس آرامش می‌بخشید. او نفس عمیقی کشید و با لبخند تصنعی گفت:
- پس به نظر می‌رسه جفت‌مون آدم‌های تنهایی هستیم.
- درسته... البته هرکسی به سن من، بیشتر آدم‌های اطرافش رو از دست داده و طبیعیه که تنها باشه. ولی تو خیلی جوونی دخترم. خیلی به سال‌نو نمونده؛ اینجا تنهایی چی‌کار می‌کنی؟

تلما به آسمان خیره می‌شود. ستاره‌ها مانند همیشه چشمک می‌زدند و زیبایی خود را به نمایش می‌گذاشتند؛ اما شگفتی ماه اجازه‌ی اینکه آن‌ها به چشم بیننده بیایند را نمی‌داد.

- از دست دادن آدم‌ها به سن ربطی نداره. دنیا با هیچ‌کس مهربون نیست...
- چی‌کار میشه کرد؟ تا آخر عمر که نمیشه یک گوشه‌ای نشست و غصه خورد!

حرکات پیرمرد با جارویش، به یک رقص اعجاب‌آور شبیه بود. او خوش‌بینانه و با قلبی پاک به دنیا نگاه می‌کرد؛ درست بر خلاف تلما!

- گاهی‌اوقات کاری از دستت به‌جز غصه خوردن بر نمیاد. فرقی نداره چقدر بگذره؛ بعضی از زخم‌ها همیشه باز می‌مونن.

صدای تلما به لرزش افتاده بود. صحبت کردن با آن پیرمرد غریبه باعث شده بود دلیل محزون بودنش را دریابد. او حسرت می‌خورد؛ حسرت زندگی‌ای که هرگز نداشته بود... احساس دلتنگی می‌کرد؛ دلتنگی برای خانواده‌ای که به درستی به خاطر نداشت...

- به نظر میاد خیلی ناراحتی... درسته که من تحصیل‌کرده و خیلی باهوش نیستم، ولی این رو می‌دونم که هر چقدر بخوای از اون ناراحتیت فرار کنی، بیشتر دنبالت میاد. اون‌قدر بهت فشار میاره که آخرش به یک آدم افسرده و غمگین تبدیل بشی. هیچ راه فراری وجود نداره، باید باهاش روبه رو بشی!

پیرمرد جاروزنان از تلما فاصله گرفت. تلما ساکن ایستاده بود و می‌اندیشید. پیرمرد درست گفته بود؛ باید دست از فرار کردن برمی‌داشت!
تلما چشمانش را بست. در ذهنش اخرین تصاویری که از خانه‌اش به یاد داشت را مرور کرد...

زمانی که دختر چشمانش را گشود، دیگر خبری از کوچه‌ی تاریک و غریبه وجود نداشت. بلکه این‌بار بنای قدیمی و خاک‌خورده‌‌ای را می‌دید. آن محوطه هیچ شباهتی به خاطرات به‌جا مانده از کودکی تلما، نداشت. حیاطی که روزی سرسبز و پر از گل‌های رنگارنگ بود، اکنون پر از علف‌های هرز بلند شده بود. نمای آجری رنگ خانه در زیر لایه‌ها خاک، دیده نمی‌شد.

- اینجا...

تلما شوکه نشده بود. بیست سال از زمانی که این خانه ساکنان خودش را از دست داده بود، می‌گذشت. او می‌دانست که در طی این سال‌ها، کسی برای رسیدگی آن وجود نداشته است. بنابراین نمی‌شد انتظار چیز دیگری جز گرد و غبار یا تار عنکبوت می‌داشت.

زمانی که پدر تلما از دنیا رفته بود، نه دختر و نه مادرش توان تحمل خانه‌ای که سرشار خاطرات مرد بود را نداشتند. آن‌ها بدون تعلل، به خانه‌ی دیگری اسباب کشی کرده بودند. تا زمانی که مادر زنده بود، آن‌دو به خانه سر می‌زدند. اما بعد از مرگ مادر، تلما فرار کرده بود؛ از آن خانه، از خاطرات و از غمش... حال برایش جای تعجب داشت که چرا بعد از تمام این سال‌ها، در مقابل آن بنا ایستاده. چگونه می‌خواست درحالی‌که در مرکز خاطراتش ایستاده، آن احساس دلتنگی لعنت‌شده را فراموش کند؟

تلما تصمیمش را گرفته بود. او می‌خواست برای همیشه این زخم قدیمی را درمان کند‌. اما آیا روبه‌رو شدن با خاطراتش در ان خانه، کمکش می‌کرد؟
او مقابل در ایستاد. به خاطر داشت که مادرش آخرین بار کلید خانه را زیر پادری قرار داده بود. پس پادری را کنار زد و کلید بزرگ و زنگ‌زده‌ی قدیمی را برداشت. به سختی قفل در را باز کرد. با گشودن در، موجی از گرد و غبار به صورت تلما برخورد کرد و باعث شد به تنگی نفس بیوفتد. اولین قدمش به درون خانه، راحت‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. دلیلش قوی بودن او نبود؛ بلکه این بود که هیچ‌کدام از خاطره‌هایی که فکرش را می‌کرد، به ذهنش نیامده بود.

این فکر، تلما را در هم شکست. مگر ممکن بود که یک انسان هیچ خاطره‌ای والدینش نداشته باشد؟ مگر می‌شد که خانه‌ی کودکی‌اش را فراموش کند؟ او دلتنگ چه بود؟ دلتنگ خاطراتی که به یاد نداشت؟ دلتنگ کسانی که نمی‌شناخت؟

تلما عاجزانه به اطراف نگاه می‌کند و اشک بر گونه‌هایش جاری می‌شود. با دیدن آن دختر بچه و پدر و مادرش، حسرت لحظات خانوادگی خودش را خورده بود‌. لحظاتی که حالا اطمینان نداشت که واقعیت داشته اند یا نه... نمی‌دانست که آیا والدین خودش نیز همچون والدین آن دخترک، به کودک‌شان عشق می‌ورزیدند؟

تلما دلتنگ بود. برای لحظاتی که هرگز با خانواده‌اش سپری نکرده بود. برای چیزهایی که هرگز تجربه نکرده بود...
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقی



در اعماق قلمروی فراموش‌شده، جایی که زمان نه به شکل ساعت، بلکه به شکل خاطرات خاک‌گرفته جریان دارد، تالار آسمان‌ قرار گرفته است. سکوت این مکان، آزاردهنده و سنگین است؛ گویی هوا از چگالی اندوه ساخته شده باشد. تنها صدایی که این سکوت مرگبار را می‌شکند، صدای قدم‌های های مرگبار و چکیدن آرام قطرات یخی است که از سقف بلورین تالار بر ستون‌های مرمر فرسوده می‌چکند؛ صدایی که همچون ضربه‌های ظریف یک پیانو بر پیکر یک دنیای در حال احتضار می‌کوبد. در این تالار، هر بازتاب نور ماه بر کف صیقلی، یادآور حضور ارواحی است که زمانی در همین‌جا، در رقص نورهای جادویی غرق بودند و اکنون، تنها سایه‌هایی بی‌جان بر دیوارهای ترک‌خورده باقی مانده‌اند.

در کانون این ویرانه‌ی باشکوه، شیئی درخشان اما سرد، همچون هسته‌ی یک ستاره‌ی سوخته بر زمین آرمیده است. این تکه از سنگ آسمان، تنها منبع نوری است که باقی مانده، اما نوری که گرمی‌بخش نیست؛ پرتویی است آبی و کبود که با هر بار لرزش، گویی فریادی خاموش را در فضا می‌پراکند. این گوهر، قلب تپنده‌ی عصری است که با خیانتی بزرگ به پایان رسیده؛ عصری که در آن جادو، نه یک ابزار، بلکه خود زندگی بود.

آرام‌آرام، لرزشی خفیف از اعماق زمین سنگی آغاز می‌شود. این نه لرزش گسل‌ها، که لرزش روح خود بناست. دیوارها، که زمانی با حکاکی‌های جادویی و نقش‌ونگار صورت فلکی تزئین شده بودند، اکنون زیر بار این سقوط تاریخی می‌نالند. ستون‌های عظیم تالار، که قرن‌ها بار آسمان را بر دوش می‌کشیدند، حالا ترک برمی‌دارند و شکاف‌های عمیقشان مانند زخم‌های باز، حقیقت تلخ زوال را عریان می‌کنند. فضا غلیظ می‌شود؛ اتمسفر تالار چنان از غبار جادوی سوخته سنگین شده که گویی نفس کشیدن در آن، به معنای بلعیدن خاطرات یک تمدن از دست رفته است.

در لحظه‌ی اوج فاجعه، سقف تالار ، که زمانی بازتابی از کهکشان بیکران بود ؛ در یک نمایش حماسی و دردناک به سوی زمین می‌غلتد. این اوج ویرانی است؛ لحظه‌ای که شکوه بنا، تمام قد در برابر فنا سر خم می‌کند. گویی تمامی ارواح ساکن در این قلعه، هم‌صدا با فرو ریختن آخرین ستون‌ها، فریادی از سر ناامیدی سر می‌دهند. در این لحظه‌ی جنون‌آمیز، هر سنگ، هر نقش‌ونگار و هر پرده‌ی زربفت، داستانی از عظمت گذشته و حماقت حال را بازگو می‌کند. جادو، همچون بخاری سیاه و غلیظ از میان سنگ‌ها بیرون می‌جهد و در فضای تالار می‌پیچد؛ گویی که تار و پود این مکان در حال پاره شدن است.

وقتی که گرد و غبار ناشی از فروپاشی، سرانجام در فضای تاریک تالار فرو می‌نشیند، همه چیز در یک سکوت مطلق و بی‌رحم غرق می‌شود. نوری که از سنگ شکسته می‌تابید، دیگر نه یک درخشش مداوم، که چشمک‌هایی ضعیف و بی‌رمق است که گویی نفس‌های آخرش را می‌شمار. دیوارها دیگر صدایی ندارند، ستون‌ها در آغوش خاک آرمیده‌اند و تالار آسمان‌، اکنون تنها یک گورستان بزرگ است.
گورستانی پر از مردگانی به نام خاطره.

حالا، حس پوچی بر کل فضا حاکم است؛ حالا نه راه بازگشتی هست و نه امیدی به بازسازی. جهان اطراف، دوباره به همان سکوت سرد آغازین بازگشته، اما این بار، سکوتی است که بوی فراموشی و ابدیت می‌دهد. گویی هیچ‌گاه شکوهی در کار نبوده، هیچ‌گاه پادشاهی بر تخت ننشسته و هیچ‌گاه جادویی در رگ‌های این تالار جریان نداشته است؛ تنها آنچه باقی مانده، خاطره‌ای مبهم است که در سرمای بی‌کران فضا، برای همیشه محو خواهد شد و از یاد خواهد رفت.



_____________
منم با مشکل کریدنس مواجه هستم

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃