ریموس درحال دور شدن از مرگ، ترزا و سیگنس بود. سعی کرد دنبال یه مکان آروم بگرده تا دوباره آرامش و تسلط خودش رو به دست بیاره. چرا مرگ و شاگرداش اینطوری رفتار میکردن؟ داشتن بازیش میدادن؟ ریموس لو رفته بود؟ یا همهش یه توهم بود؟ طلسم جدید ذهنش رو به بازی گرفته بود؟ یا بازی مرگ با ذهنش بود؟ چرا همهچیز به طور ناگهانی، انقدر عجیب شده بود؟
ریموس ذهنش درست کار نمیکرد. میتونست همون موقع با دست زدن به مرگ یا یکی از شاگرداش، شانس به دست آوردن اطلاعات زیادی رو به دست بیاره. اما توی دام بازی سیگنس، ترزا و مرگ افتاده بود. یا شاید خودش فکر میکرد که یه دامه. به هرحال ریموس هنوز درحالت پایداری قرار داشت و اصلا چیزی معلوم نبود که لو رفته باشه یا نه. پس میتونست هنوز از طلسم استفاده کنه. موفقیت خیلی ازش دور نشده بود.
ریموس به سمتاولین اتاقی که در سمت راست خودش دید قدم برداشت. با خودش فکر کرد که خوب میشد اگه یه مرگخوار تازه وارد یا کمتر توی چشم داخل اتاق باشه. میتونست شبیه به اون بشه و با درست کردن یه جسد دیگه توی عمارت ریدلها، دوباره پیچشی جدید به معما بندازه. اما ریموس کاملا از صحنهای که در اتاق دید جا خورد. مرگخواری که دیده بود نه تازهوارد بود، نه کسی که بخواد کمتر توی چشم باشه.
همهچیز داشت پیچیدهتر و پیچیدهتر میشد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
43 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
42
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] درهی سكــــــوت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

- صبر کن ببینم استاد! حواست به نتیجهی من هست؟ میخوای اسکور ما رو ببری اون دنیا؟ هنوز مادرش زندهست!
- مرگ که سن نمیشناسه. تازه من منظورم اسکور نبود.
- پس منظورتون چی بود؟
ریموس که از پاسخ مرگ میترسید، سریع بینشون قرار گرفت و با سر و صدا، بحث رو تغییر داد.
- منظورش اینه که حواسش هست اتفاقی برام نیوفته! حال شما چطوره بابابزرگ؟ اوضاع وفق مراده؟
سیگنس با انزجار از اسکور دور شد و دست به سینه و متعجب، زمزمه کرد.
- عجیبه. اسکور تاحالا اینجوری صدام نزده!
- نمیذارین که من حرف بزن-
- نههه! چرا نباید بزنم بابابزرگ؟ تحول یافتم! تحول!
- تحول؟ این کلمه های قلمبه سلمبهی محفلی طور رو از کجا شنیدی؟
مرگ که برای بار دوم جملهاش توسط ریموس قطع شده بود، با خشم داسش رو بیرون کشید. هالهای سیاه دورش شکل گرفته بود و چشمان قرمزش از زیر ردا میدرخشید!
- یبار دیگه وسط حرف من بپر مردک! بپر تا بپرم.
- ببخشید.
- آروم باش استاد! تقصیر اسکور ما نیست که، همش تقصیر ترذاست.
- دِهه! چه ربطی به من داشت الان؟
- معلومه دیگه، هر اتفاق بدی که اطراف ما بیوفته تقصیر توعه.
ترذا سعی داشت با کشیدن نفس های عمیق، خودشو آروم نگه داره اما سخت بود! به خصوص که داس استادش مدام مقابل چشماش تکون میخورد... ناگهان، توی یه حرکت انتحاری داس مرگ رو گرفت و روی گلوی سیگنس گذاشت.
- میدونی؟ آخرین اتفاق بدی که از سمت من میبینی، میتونه قتل تو باشه.
- عه؟ بزرگ شدی! حرفای خارجی میزنی.
- صبر کنین ببینم!
مرگ داسش رو دوباره از دست ترذا گرفت و چندبار دور خودش چرخید تا بتونه ریموس رو پیدا کنه.
- بفرما! انقد حرف زدین که حواس منم پرت شد. فرار کرد دیگه... فرار کرد!
- اسکور چرا باید فرار کنه استاد؟
- مرگ که سن نمیشناسه. تازه من منظورم اسکور نبود.
- پس منظورتون چی بود؟
ریموس که از پاسخ مرگ میترسید، سریع بینشون قرار گرفت و با سر و صدا، بحث رو تغییر داد.
- منظورش اینه که حواسش هست اتفاقی برام نیوفته! حال شما چطوره بابابزرگ؟ اوضاع وفق مراده؟
سیگنس با انزجار از اسکور دور شد و دست به سینه و متعجب، زمزمه کرد.
- عجیبه. اسکور تاحالا اینجوری صدام نزده!
- نمیذارین که من حرف بزن-
- نههه! چرا نباید بزنم بابابزرگ؟ تحول یافتم! تحول!
- تحول؟ این کلمه های قلمبه سلمبهی محفلی طور رو از کجا شنیدی؟
مرگ که برای بار دوم جملهاش توسط ریموس قطع شده بود، با خشم داسش رو بیرون کشید. هالهای سیاه دورش شکل گرفته بود و چشمان قرمزش از زیر ردا میدرخشید!
- یبار دیگه وسط حرف من بپر مردک! بپر تا بپرم.
- ببخشید.
- آروم باش استاد! تقصیر اسکور ما نیست که، همش تقصیر ترذاست.
- دِهه! چه ربطی به من داشت الان؟
- معلومه دیگه، هر اتفاق بدی که اطراف ما بیوفته تقصیر توعه.
ترذا سعی داشت با کشیدن نفس های عمیق، خودشو آروم نگه داره اما سخت بود! به خصوص که داس استادش مدام مقابل چشماش تکون میخورد... ناگهان، توی یه حرکت انتحاری داس مرگ رو گرفت و روی گلوی سیگنس گذاشت.
- میدونی؟ آخرین اتفاق بدی که از سمت من میبینی، میتونه قتل تو باشه.
- عه؟ بزرگ شدی! حرفای خارجی میزنی.
- صبر کنین ببینم!
مرگ داسش رو دوباره از دست ترذا گرفت و چندبار دور خودش چرخید تا بتونه ریموس رو پیدا کنه.
- بفرما! انقد حرف زدین که حواس منم پرت شد. فرار کرد دیگه... فرار کرد!
- اسکور چرا باید فرار کنه استاد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خلاصه: ریموس لوپین به تازگی طلسم نوینی کشف کرده که به او امکان میدهد تنها با لمس کردن فرد دیگری به آن شخص تبدیل شود. او به شکل سوروس اسنیپ درآمد و پس از آن که نتوانست اطلاعات مفیدی از گابریل و الستور به دست آورد، تصمیم گرفت تبدیل به مرگخوار دیگری شود و حالا به اسکورپیوس مالفوی تبدیل شده است. او به محض خروج از اتاق با سیلویا ملویل، عضو جدید مرگخواران روبهرو شد.
- دستگیره برنجی رو همراه خودت آوردی؟
ریموس که سعی میکرد خودشو بیخیال نشون بده، دستگیره رو تو دست سیلویا گذاشت.
- معلومه که آوردم!
برقی توی چشمای سیلویا درخشید. صدای نزدیک شدن قدمهایی توی راهرو پیچید. سیلویا سریع دستگیره رو توی جیبش گذاشت.
- بعدا میبینمت!
و در جهت مخالف فرار کرد. اما ریموس قبل از این که بتونه کاری کنه دید که اونا رسیدن. مرگ، سیگنس و ترزا داشتن از توی راهرو عبور میکردن. ریموس پیش خودش فکر کرد که شاید بتونه اطلاعات بهتری از این افراد گیر بیاره. مخصوصا که دربارهی دعواهای مداوم سیگنس و ترزا شنیده بود و ممکن بود طی دعوا اطلاعات خوبی رو لو بدن؛ پس تصمیم گرفت که اونا رو تعقیب کنه. اما وقتی مرگ به جلوی ریموس رسید وایساد، نگاهی بهش کرد.
- حواسم بهت هست!
و بعد از گفتن این دیالوگ دوباره به همراه دو شاگردش به مسیرش ادامه داد. بالاخره مرگ مرگ بود. هر چقدرم که ظاهر کسی عوض بشه، مرگ بازم روح اون آدمو میبینه.
- دستگیره برنجی رو همراه خودت آوردی؟
ریموس که سعی میکرد خودشو بیخیال نشون بده، دستگیره رو تو دست سیلویا گذاشت.
- معلومه که آوردم!

برقی توی چشمای سیلویا درخشید. صدای نزدیک شدن قدمهایی توی راهرو پیچید. سیلویا سریع دستگیره رو توی جیبش گذاشت.
- بعدا میبینمت!
و در جهت مخالف فرار کرد. اما ریموس قبل از این که بتونه کاری کنه دید که اونا رسیدن. مرگ، سیگنس و ترزا داشتن از توی راهرو عبور میکردن. ریموس پیش خودش فکر کرد که شاید بتونه اطلاعات بهتری از این افراد گیر بیاره. مخصوصا که دربارهی دعواهای مداوم سیگنس و ترزا شنیده بود و ممکن بود طی دعوا اطلاعات خوبی رو لو بدن؛ پس تصمیم گرفت که اونا رو تعقیب کنه. اما وقتی مرگ به جلوی ریموس رسید وایساد، نگاهی بهش کرد.
- حواسم بهت هست!

و بعد از گفتن این دیالوگ دوباره به همراه دو شاگردش به مسیرش ادامه داد. بالاخره مرگ مرگ بود. هر چقدرم که ظاهر کسی عوض بشه، مرگ بازم روح اون آدمو میبینه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر

و بوومب! با اجرای دوباره طلسم، ریموس کم کم از اسنیپ به اسکوریپوس تغییر شکل داد. در این لحظه، نور درخشانی فضای اطراف را فرا گرفت و هوای اتاق مثل آبی که روی آتش جوش میآید به لرزه درآمد. تدریجاً ویژگیهای صورت ریموس محو شد و به جای آن، چهرهای جوانتر و با موهای بور و صاف ظاهر شد. چشمهای تیره ریموس به رنگ سبز درخشان تغییر کردند و قامت او نیز جوانتر و کشیدهتر به نظر رسید. ریموس در حالی که هنوز در شوک این تغییرات بود، به تدریج وزن جدید و حس حرکت متفاوت بدنش را احساس کرد. هر حرکت دست و پای او اکنون با ظرافت و چابکی اسکوریپوس همراه بود. حتی روحیه و احساسات درونی او نیز تحت تاثیر این تغییر شکل قرار گرفته بود؛ او حالا حس جوانی و شور و شوق بیشتری را تجربه میکرد، متفاوت از سنگینی و خستگیهای معمولی که در کالبد اسنیپ حس میکرد.
در آینهای که در گوشه اتاق نصب شده بود، ریموس به تصویر جدید خود خیره شد و به این فکر کرد که چرا از اول به شکل یک مرگخوار جوان درنیامده بود که این حس جوانی و شادابی را دوباره تجربه کند، به جای آن افسردگی و سنگینی همیشگی اسنیپ. او با تعجب و کنجکاوی چشمهای سبز و جذاب جدیدش را برانداز کرد، احساس کرد که هر ثانیهای که بیشتر به خود نگاه میکند، بیشتر با شخصیت اسکوریپوس ادغام میشود. این تغییر شکل نه تنها فرصتی برای فرار از سایه اسنیپ بود، بلکه میتوانست پلهای باشد به سوی دستیابی به اطلاعاتی که میتواند تغییرات بزرگی را در مسیر جنگ جادوگران ایجاد کند.
و چه خوب که به فکر این دستگیره بود، چرا که به محض خروج از اتاق، چهرهی جدید و ناآشنایی در مقابل او ظاهر شد. سیلویا ملویل، عضو جدید مرگخواران، با نگاهی تیز و مشکوک از او پرسید:
- دستگیره برنجی رو همراه خودت آوردی؟
صدای سیلویا، با لحنی کنجکاو و کمی مرموز، در فضای ساکت راهرو پیچید.
در آینهای که در گوشه اتاق نصب شده بود، ریموس به تصویر جدید خود خیره شد و به این فکر کرد که چرا از اول به شکل یک مرگخوار جوان درنیامده بود که این حس جوانی و شادابی را دوباره تجربه کند، به جای آن افسردگی و سنگینی همیشگی اسنیپ. او با تعجب و کنجکاوی چشمهای سبز و جذاب جدیدش را برانداز کرد، احساس کرد که هر ثانیهای که بیشتر به خود نگاه میکند، بیشتر با شخصیت اسکوریپوس ادغام میشود. این تغییر شکل نه تنها فرصتی برای فرار از سایه اسنیپ بود، بلکه میتوانست پلهای باشد به سوی دستیابی به اطلاعاتی که میتواند تغییرات بزرگی را در مسیر جنگ جادوگران ایجاد کند.
و چه خوب که به فکر این دستگیره بود، چرا که به محض خروج از اتاق، چهرهی جدید و ناآشنایی در مقابل او ظاهر شد. سیلویا ملویل، عضو جدید مرگخواران، با نگاهی تیز و مشکوک از او پرسید:
- دستگیره برنجی رو همراه خودت آوردی؟
صدای سیلویا، با لحنی کنجکاو و کمی مرموز، در فضای ساکت راهرو پیچید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

- پرفسور اسنیپ؟
این صدا نمی توانست متعلق به کسی غیر از سدریک دیگوری باشد. ریموس به سمتش چرخید. زمانی در هاگوارتز به او درس می داد. آن زمان، چه کسی فکر می کرد پسر درسخوان و مهربان امروز، مرگخوار فردا باشد؟ در خیال چه کسی می گنجید پسری که با دیدن یک گنجشک زخمی به گریه می افتاد، روزگاری داغ نشان شوم را پذیرا شود؟ آیا آن زمان که امتحان سمج دفاع در برابر جادوی سیاه می داد، هرگز فکر می کرد روزی برای افسونهایی شرورانه تر از خلع سلاح یا طلسم ضدبوگارت دست به چوبدستی ببرد؟
سدریک که دید ریموس جوابی نمی دهد، مودبانه تکرار کرد:
- پرفسور اسنیپ؟ چیزی شده؟
ریموس از یک مرگخوار ، انتظار ادب و دلسوزی نداشت. مگر آنها موجوداتی پست و بی توجه به دیگران نبودند؟ مگر قرار نبود در وجودشان هیچ محبتی نباشد؟ شاید ریموس راجع به آنها اشتباه می کرد. نه تنها ریموس، بلکه شاید تمام محفلی ها...
سدریک که متوجه شده بود ریموس به حرفهایش توجهی نشان نمی دهد، اتاق را ترک کرد. شاید پرفسور اسنیپ دوباره به یاد عشق از دست رفته اش افتاده بود. عشق! شاید بهتر بود به این کلمه عمیق تر نگاه کند.
در اتاق، ریموس دوباره به اسکورپیوس نزدیک شد. امیدوار بود این بار به مانعی برنخورد.
این صدا نمی توانست متعلق به کسی غیر از سدریک دیگوری باشد. ریموس به سمتش چرخید. زمانی در هاگوارتز به او درس می داد. آن زمان، چه کسی فکر می کرد پسر درسخوان و مهربان امروز، مرگخوار فردا باشد؟ در خیال چه کسی می گنجید پسری که با دیدن یک گنجشک زخمی به گریه می افتاد، روزگاری داغ نشان شوم را پذیرا شود؟ آیا آن زمان که امتحان سمج دفاع در برابر جادوی سیاه می داد، هرگز فکر می کرد روزی برای افسونهایی شرورانه تر از خلع سلاح یا طلسم ضدبوگارت دست به چوبدستی ببرد؟
سدریک که دید ریموس جوابی نمی دهد، مودبانه تکرار کرد:
- پرفسور اسنیپ؟ چیزی شده؟
ریموس از یک مرگخوار ، انتظار ادب و دلسوزی نداشت. مگر آنها موجوداتی پست و بی توجه به دیگران نبودند؟ مگر قرار نبود در وجودشان هیچ محبتی نباشد؟ شاید ریموس راجع به آنها اشتباه می کرد. نه تنها ریموس، بلکه شاید تمام محفلی ها...
سدریک که متوجه شده بود ریموس به حرفهایش توجهی نشان نمی دهد، اتاق را ترک کرد. شاید پرفسور اسنیپ دوباره به یاد عشق از دست رفته اش افتاده بود. عشق! شاید بهتر بود به این کلمه عمیق تر نگاه کند.
در اتاق، ریموس دوباره به اسکورپیوس نزدیک شد. امیدوار بود این بار به مانعی برنخورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

ریموس این همه ریسک را به جان نخریده بود تا توسط یک دانشآموز لو برود و تمام نقشههایش نقش بر آب شود. اگر قرار بود همینجا و همینلحظه هویتش آشکار شود، پس شاید بهتر بود قربانی بعدی که به او تبدیل میشود، اسکورپیوس مالفوی باشد.
در آن لحظه ریموس و اسکورپیوس به چشمان یکدیگر خیره شده بودند. هر دو با یک هدف، متهم کردن دیگری.
ریموس دیگر توان آن را در خود نمیدید که در بازی چشمها پیروز شود. میدانست که چشمهایش در کنار عرق سردی که بر پیشانیاش نشسته بود در حال لو دادن او هستند. بنابراین سریع چارهای میاندیشد. نگاهش را از اسکورپیوس میگیرد و با تکان سرش به پشت سر او اشاره میکند.
- تو بهم بگو اون چیه که اون پشت پنهان کردی تا منم بهت بگم اینجا چی کار میکنم. نکنه از فروش همین دستگیرههای در بدست اومدن؟
ریموس تنها تیری در تاریکی رها کرده بود، اما به نظر میرسید ناخواسته در مسیر درستی قدم گذاشته باشد.
چرا که اسکورپیوس ناگهان از جا میپرد و به سمت تختخوابش خیز برمیدارد. او به سرعت مشغول پنهان کردن کیسههای پر از گالیونی که ریموس تصادفی به آنها اشاره کرده بود، زیر پتو میکند.
- اصلا هم اینطوری نیست! همهش گالیونهای خودمـ...
اسکورپیوس موفق به پایان رساندن جملهاش نمیشود، زیرا طلسم بیهوشی ریموس از پشت به او برخورد کرده بود و باعث سقوط بیصدای اسکورپیوس بر روی تخت میشود. برای ریموس حتی ذرهای اهمیت نداشت که نوهی خاندان ثروتمند مالفوی، این چند کیسه گالیون را از کجا بدست آورده است. اطلاعات مهمتری وجود داشت که باید با نفوذی که به ارتش مرگخواران کرده بود به آن دست میافت.
ریموس در قامت اسنیپ جلو میرود تا اسکورپیوس را لمس کند. وقتش بود تا بدن اسنیپ را رها کرده و در بدن اسکورپیوس برای کشف اطلاعاتی که به دنبالش بود برود.
در آن لحظه ریموس و اسکورپیوس به چشمان یکدیگر خیره شده بودند. هر دو با یک هدف، متهم کردن دیگری.
ریموس دیگر توان آن را در خود نمیدید که در بازی چشمها پیروز شود. میدانست که چشمهایش در کنار عرق سردی که بر پیشانیاش نشسته بود در حال لو دادن او هستند. بنابراین سریع چارهای میاندیشد. نگاهش را از اسکورپیوس میگیرد و با تکان سرش به پشت سر او اشاره میکند.
- تو بهم بگو اون چیه که اون پشت پنهان کردی تا منم بهت بگم اینجا چی کار میکنم. نکنه از فروش همین دستگیرههای در بدست اومدن؟
ریموس تنها تیری در تاریکی رها کرده بود، اما به نظر میرسید ناخواسته در مسیر درستی قدم گذاشته باشد.
چرا که اسکورپیوس ناگهان از جا میپرد و به سمت تختخوابش خیز برمیدارد. او به سرعت مشغول پنهان کردن کیسههای پر از گالیونی که ریموس تصادفی به آنها اشاره کرده بود، زیر پتو میکند.
- اصلا هم اینطوری نیست! همهش گالیونهای خودمـ...
اسکورپیوس موفق به پایان رساندن جملهاش نمیشود، زیرا طلسم بیهوشی ریموس از پشت به او برخورد کرده بود و باعث سقوط بیصدای اسکورپیوس بر روی تخت میشود. برای ریموس حتی ذرهای اهمیت نداشت که نوهی خاندان ثروتمند مالفوی، این چند کیسه گالیون را از کجا بدست آورده است. اطلاعات مهمتری وجود داشت که باید با نفوذی که به ارتش مرگخواران کرده بود به آن دست میافت.
ریموس در قامت اسنیپ جلو میرود تا اسکورپیوس را لمس کند. وقتش بود تا بدن اسنیپ را رها کرده و در بدن اسکورپیوس برای کشف اطلاعاتی که به دنبالش بود برود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خلاصه: ریموس لوپین به تازگی طلسم نوینی کشف کرده که به او امکان میدهد تنها با لمس کردن فرد دیگری به آن شخص تبدیل شود. در حال حاضر او به شکل سوروس اسنیپ درآمده است و پس از آن که نتوانست اطلاعات مفیدی از گابریل و الستور به دست آورد، تصمیم گرفت تبدیل به مرگخوار دیگری شود. هم اکنون که در راهروی خوابگاه مرگخواران قدم میزند و بررسی میکرد که کدام مرگخوار را برای به دست آوردن بیشترین اطلاعات ممکن برای محفل انتخاب کند، به اسکورپیوس برخورد میکند که در حال انجام دادن کار عجیبی روی یک در است.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
---
ریموس میدانست که باید سریع فکر کند. تصمیم گرفت که ایفای نقش خود به عنوان اسنیپ را ادامه دهد و از لحنی متهمکننده در مقابل اسکورپیوس استفاده کند. لوپین، در حالی که اخمهایش را درهم کشیده و نگاهش سرد و سنگین شده بود، به اسکورپیوس نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد همانند صدای خشن اسنیپ باشد، گفت:
- مالفوی، اینجا چیکار میکنی؟ چرا با این در ور میری؟
این لحن اتهامآمیز، شاید تنها راهی بود که میتوانست به او کمک کند تا در این نقش باقی بماند و شاید اطلاعاتی کسب کند. ریموس فکر میکرد که با ترساندن یک مرگخوار جوان و دانشآموز هاگوارتز، میتواند او را مجبور به پاسخگویی کند؛ اما اشتباه میکرد. دلهره و استرس درونی ریموس هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، چراکه هر گامی که برمیداشت احساس میکرد بر روی بند راه میرود که هر لحظه ممکن است پاره شود و او را به درون دهان شیر بیندازد.
اسکورپیوس، که همچنین نمیخواست مشکوک به نظر برسد، تصمیم گرفت که با همان لحن اتهامآمیز به اسنیپ پاسخ دهد. با اعتماد به نفس به سمت اسنیپ قدم برداشت و با لحنی مشابه پرسید:
- و شما، پروفسور اسنیپ، اینجا چه میکنید؟ نکند دوباره برای دامبلدور جاسوسی می کنید؟
ریموس، که اکنون عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود، دستپاچه و دچار سردرگمی شدید شده بود. این مواجهه، به جای اینکه ریموس را در موقعیت بهتری قرار دهد، او را در موقعیتی دشوارتر فرو برد، زیرا حالا باید جوابی قانعکننده برای حفظ راز خود پیدا میکرد. تپش قلب او شدیدتر شده بود و هر نفسی که میکشید سنگینتر از قبل به نظر میرسید. احساس میکرد که هر لحظه ممکن است شخصیت واقعیاش فاش شود و این میتوانست پایانی مرگبار برای او باشد.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
---
ریموس میدانست که باید سریع فکر کند. تصمیم گرفت که ایفای نقش خود به عنوان اسنیپ را ادامه دهد و از لحنی متهمکننده در مقابل اسکورپیوس استفاده کند. لوپین، در حالی که اخمهایش را درهم کشیده و نگاهش سرد و سنگین شده بود، به اسکورپیوس نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد همانند صدای خشن اسنیپ باشد، گفت:
- مالفوی، اینجا چیکار میکنی؟ چرا با این در ور میری؟
این لحن اتهامآمیز، شاید تنها راهی بود که میتوانست به او کمک کند تا در این نقش باقی بماند و شاید اطلاعاتی کسب کند. ریموس فکر میکرد که با ترساندن یک مرگخوار جوان و دانشآموز هاگوارتز، میتواند او را مجبور به پاسخگویی کند؛ اما اشتباه میکرد. دلهره و استرس درونی ریموس هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، چراکه هر گامی که برمیداشت احساس میکرد بر روی بند راه میرود که هر لحظه ممکن است پاره شود و او را به درون دهان شیر بیندازد.
اسکورپیوس، که همچنین نمیخواست مشکوک به نظر برسد، تصمیم گرفت که با همان لحن اتهامآمیز به اسنیپ پاسخ دهد. با اعتماد به نفس به سمت اسنیپ قدم برداشت و با لحنی مشابه پرسید:
- و شما، پروفسور اسنیپ، اینجا چه میکنید؟ نکند دوباره برای دامبلدور جاسوسی می کنید؟
ریموس، که اکنون عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود، دستپاچه و دچار سردرگمی شدید شده بود. این مواجهه، به جای اینکه ریموس را در موقعیت بهتری قرار دهد، او را در موقعیتی دشوارتر فرو برد، زیرا حالا باید جوابی قانعکننده برای حفظ راز خود پیدا میکرد. تپش قلب او شدیدتر شده بود و هر نفسی که میکشید سنگینتر از قبل به نظر میرسید. احساس میکرد که هر لحظه ممکن است شخصیت واقعیاش فاش شود و این میتوانست پایانی مرگبار برای او باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

با دقت به در اتاقهای گوناگونی که رو به رویش قرار داشت چشم دوخت. بلافاصله مسئلهای نظرش را جلب کرد و باعث تعجبش شد.
"چرا یکی از اتاقها در نداشت؟!"
قدمهایش را محتاطانهتر از همیشه کرد و خودش را به چارچوب خالی رساند. سرش را کمی خم کرد و نیم نگاهی به داخل اتاق انداخت. بلافاصله در را در وسط اتاق دید و متوجه شد که پسری با دقت فراوان در حال بررسی دستگیره آن است.
شواهد نشان میداد که پسرک هیچ تمایلی به دیده شدن در حین انجام کارش را نداشت زیرا عملیاتش را با کمترین صدای ممکن انجام میداد. پسر مو بور، آرام چوبدستیاش را به سمت دستگیره در گرفت؛ وردی را زیر لب خواند و با رضایت نظارهگر چرخش معکوس پیچها شد. به شکلی ماهرانه گویی قبلا بارها و بارها این عمل را انجام داده، دستش را زیر محلی که دستگیره قرار داشت گرفت و شی برنجی با صدای خفهای بر روی دستش فرود آمد که باعث شد همزمان لبخند شیطانیای بر صورت پسرک نقش ببندد.
به نظر ریموس رسید که آن رنگ مو را قبلاً دیده است. جایی در میان اسلیترینیها... خاندانی اشرافزاده که ثروتشان همواره عامل قدرتشان بوده است. بلافاصله به یاد اولین مواجهاش با یک از اعضای این خاندان افتاد. لوسیوس مالفوی... دانش آموز ارشد اسلیترین در آن زمان. مردی که حتی در نوجوانی نیز غرور در تک تک کلماتش جاری بود؛ غروری که از داشتن پدری ثروتمند ریشه میگرفت.
ریموس سالها بعد استاد دفاع در برابر جادوی سیاه فرزند همان مرد مغرور شد. به خاطر داشت که آن پسر تا چه حد شبیه پدرش بود. نگاههای از بالا به پایین دراکو مالفوی و جملات تحقیر آمیزش را به یاد آورد. جملاتی که غالباً تمسخر رداهای کهنه و نخنما شدهاش را هدف خود قرار میداد.
و حالا پسر دراکو... اسکورپیوس مالفوی درست رو به رویش نشسته بود و وزن دستگیره برنجی را میسنجید. سوالی که ریموس جوابی برایش نداشت این بود که چرا خاندان اصیل و اشرافزاده مالفوی باید نیاز به یک دستگیره برنجی داشته باشند؟! بدون آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد لبهایش به سخن گشوده شد.
- وزن مطلوبتو داره؟
اسکورپیوس با شنیدن سوال از جایش پرید. سرش را رو به گوینده بالا آورد و موهای چربی را دید که مانند قاب عکسشی صورت سرد و بیاحساس اسنیپ را در برگرفته بود.
"چرا یکی از اتاقها در نداشت؟!"
قدمهایش را محتاطانهتر از همیشه کرد و خودش را به چارچوب خالی رساند. سرش را کمی خم کرد و نیم نگاهی به داخل اتاق انداخت. بلافاصله در را در وسط اتاق دید و متوجه شد که پسری با دقت فراوان در حال بررسی دستگیره آن است.
شواهد نشان میداد که پسرک هیچ تمایلی به دیده شدن در حین انجام کارش را نداشت زیرا عملیاتش را با کمترین صدای ممکن انجام میداد. پسر مو بور، آرام چوبدستیاش را به سمت دستگیره در گرفت؛ وردی را زیر لب خواند و با رضایت نظارهگر چرخش معکوس پیچها شد. به شکلی ماهرانه گویی قبلا بارها و بارها این عمل را انجام داده، دستش را زیر محلی که دستگیره قرار داشت گرفت و شی برنجی با صدای خفهای بر روی دستش فرود آمد که باعث شد همزمان لبخند شیطانیای بر صورت پسرک نقش ببندد.
به نظر ریموس رسید که آن رنگ مو را قبلاً دیده است. جایی در میان اسلیترینیها... خاندانی اشرافزاده که ثروتشان همواره عامل قدرتشان بوده است. بلافاصله به یاد اولین مواجهاش با یک از اعضای این خاندان افتاد. لوسیوس مالفوی... دانش آموز ارشد اسلیترین در آن زمان. مردی که حتی در نوجوانی نیز غرور در تک تک کلماتش جاری بود؛ غروری که از داشتن پدری ثروتمند ریشه میگرفت.
ریموس سالها بعد استاد دفاع در برابر جادوی سیاه فرزند همان مرد مغرور شد. به خاطر داشت که آن پسر تا چه حد شبیه پدرش بود. نگاههای از بالا به پایین دراکو مالفوی و جملات تحقیر آمیزش را به یاد آورد. جملاتی که غالباً تمسخر رداهای کهنه و نخنما شدهاش را هدف خود قرار میداد.
و حالا پسر دراکو... اسکورپیوس مالفوی درست رو به رویش نشسته بود و وزن دستگیره برنجی را میسنجید. سوالی که ریموس جوابی برایش نداشت این بود که چرا خاندان اصیل و اشرافزاده مالفوی باید نیاز به یک دستگیره برنجی داشته باشند؟! بدون آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد لبهایش به سخن گشوده شد.
- وزن مطلوبتو داره؟
اسکورپیوس با شنیدن سوال از جایش پرید. سرش را رو به گوینده بالا آورد و موهای چربی را دید که مانند قاب عکسشی صورت سرد و بیاحساس اسنیپ را در برگرفته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

سوال خوبی بود که ریموس امیدوار بود پاسخش را با حق انتخابی گسترده در میان مرگخواران، خودش برگزیند.
ولی شرایط اینطور نشان میداد که زمین و زمان دست به دست هم دادهاند تا حق انتخاب با او نباشد. یا حداقل حق انتخاب زیادی نداشته باشد! چرا که زمان از نیمهی شب گذشته بود و رفت و آمد مرگخواران در خانه ریدل محدود شده بود.
اما اگر نیمهی دیگر لیوان در نظر گرفته شود، شاید از این موقعیت بتوان بعنوان فرصتی طلایی یاد کرد. فرصتی که بتوانی مرگخوار دلخواهت را انتخاب کرده، به اتاقش بروی و عملیات تغییر بدن را در امنیت به پایان برسانی.
ولی مشکل اینجا بود که ریموس با خانه ریدلها آشنا نبود و نمیدانست هر اتاق متعلق به کدام مرگخوار است. بنابراین چندان عاقلانه نبود که یکی یکی در اتاقها را بزنی و اگر قربانی مورد نظرت آنجا نبود، به بهانهای خداحافظی کرده و به سراغ اتاق بعدی بروی. ریسک بالایی داشت که ریموس علاقهای نداشت خودش را دچار آن کند.
پس شاید وقت آن رسیده بود تا ریموس شانس خود را امتحان کند. نه این که در طول زندگیاش احساس کرده باشد در موقعیتهای زیادی شانس با او یار بوده است، نه. برای ریموس، او بیشتر شبیه به انسانهای بدشانس بود تا خوششانس. ولی شاید وقتی چارهای جز تکیه بر شانس خود نداشته باشی، مجبور باشی وانمود کنی بالاخره شانس در خانه تو را نیز میزند.
ریموس در قامت سوروس در راهروهای خانه ریدل به حرکت در میآید و اینبار به شانس و حس ششمش اعتماد میکند. مطمئن بود بالاخره یکی از اتاقها قلقلکش میدهد و حسی در او شکل میگیرد که فریاد میزند "همین یکی را انتخاب کن. مرگخوار مورد نظر تو اینجاست".
یا شاید هم که نیازی به بخت و اقبال نبود...
با رسیدن به اتاقی که بر روی در آن نقاشیهای رنگارنگی کشیده شده بود و حدس میزد متعلق به کوین باشد، فکر دیگری به ذهنش خطور میکند. ریموس برای چند لحظه سرجایش میایستد و به اتاقهایی که در آن راهرو قرار داشتند نگاه میکند. میتوانست از نشانهها تشخیص دهد هر اتاق متعلق به کدام یک از مرگخواران است و در نتیجه، خودش انتخاب کند که کدام مرگخوار را برگزیند!
ولی شرایط اینطور نشان میداد که زمین و زمان دست به دست هم دادهاند تا حق انتخاب با او نباشد. یا حداقل حق انتخاب زیادی نداشته باشد! چرا که زمان از نیمهی شب گذشته بود و رفت و آمد مرگخواران در خانه ریدل محدود شده بود.
اما اگر نیمهی دیگر لیوان در نظر گرفته شود، شاید از این موقعیت بتوان بعنوان فرصتی طلایی یاد کرد. فرصتی که بتوانی مرگخوار دلخواهت را انتخاب کرده، به اتاقش بروی و عملیات تغییر بدن را در امنیت به پایان برسانی.
ولی مشکل اینجا بود که ریموس با خانه ریدلها آشنا نبود و نمیدانست هر اتاق متعلق به کدام مرگخوار است. بنابراین چندان عاقلانه نبود که یکی یکی در اتاقها را بزنی و اگر قربانی مورد نظرت آنجا نبود، به بهانهای خداحافظی کرده و به سراغ اتاق بعدی بروی. ریسک بالایی داشت که ریموس علاقهای نداشت خودش را دچار آن کند.
پس شاید وقت آن رسیده بود تا ریموس شانس خود را امتحان کند. نه این که در طول زندگیاش احساس کرده باشد در موقعیتهای زیادی شانس با او یار بوده است، نه. برای ریموس، او بیشتر شبیه به انسانهای بدشانس بود تا خوششانس. ولی شاید وقتی چارهای جز تکیه بر شانس خود نداشته باشی، مجبور باشی وانمود کنی بالاخره شانس در خانه تو را نیز میزند.
ریموس در قامت سوروس در راهروهای خانه ریدل به حرکت در میآید و اینبار به شانس و حس ششمش اعتماد میکند. مطمئن بود بالاخره یکی از اتاقها قلقلکش میدهد و حسی در او شکل میگیرد که فریاد میزند "همین یکی را انتخاب کن. مرگخوار مورد نظر تو اینجاست".
یا شاید هم که نیازی به بخت و اقبال نبود...
با رسیدن به اتاقی که بر روی در آن نقاشیهای رنگارنگی کشیده شده بود و حدس میزد متعلق به کوین باشد، فکر دیگری به ذهنش خطور میکند. ریموس برای چند لحظه سرجایش میایستد و به اتاقهایی که در آن راهرو قرار داشتند نگاه میکند. میتوانست از نشانهها تشخیص دهد هر اتاق متعلق به کدام یک از مرگخواران است و در نتیجه، خودش انتخاب کند که کدام مرگخوار را برگزیند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ریموس، که در حال حاضر به صورت سوروس اسنیپ درآمده بود، در برابر الستور مون ایستاده بود و یک موج سرد از ترس او را فرا گرفته بود. قلبش مانند زندانی که به دیوارههای زندان میکوبد، میزد و با اینکه هوا سرد بود، یک لایه نازک عرق بر پیشانیاش نقش بسته بود. هر جنبش کوچک و نگاه دقیق الستور انگار که به سرعت در حال کندن پوشش او بود، تهدیدی برای فاش شدن رازش. ذهن ریموس با احتمالات وحشتناکی مسابقه میداد: شکنجه برای کسب اطلاعات، نمایشی بیرحمانه به عنوان هشدار برای دیگر خائنین، یا بدتر، تحویل داده شدن مستقیم به خود لرد تاریکی. سکوت بین کلماتشان سنگین و مملو از تنش بود، هر ثانیهای که میگذشت، مانند طناب داری که دور گردن ریموس سفتتر میشد، در حالی که او منتظر هر نشانهای بود که هویت واقعیاش فاش شده باشد.
تحت فشار شدید، سریعاً به دنبال راه فراری میگشت. او میدانست که باید به سرعت و هوشمندانه عمل کند تا از این وضعیت خطرناک جان سالم به در ببرد. ناگهان، یک ایده به ذهنش خطور کرد: اگر بتواند نقش سوروس اسنیپ را به طور قانعکنندهای بازی کند و به شدت ریموس لوپین را مورد اهانت قرار دهد، شاید بتواند الستور را فریب دهد. در ذهنش جملات تحقیرآمیزی را تدارک دید، جملاتی که اسنیپ ممکن بود علیه ریموس بر زبان بیاورد، امیدوار بود که این ترفند بتواند شکهای الستور را برطرف سازد. قلبش با شدت میزد، دستهایش سرد و عرقکرده بودند، اما میدانست که نمایش قانعکنندهای از خشم و نفرت بهترین شانسش برای نجات است.ریموس با لحنی تند و نفرتآلود گفت:
- لوپین همیشه ضعیف و بیاراده بود، همیشه میخواست خودش را قهرمان نشان دهد اما در نهایت فقط سایهای پوچ بود.
الستور با تعجب پرسید:
- بعد از همه این سالها، هنوز هم این همه نفرت در دلت موج میزند؟
ریموس سریعاً باید فکری میکرد تا جوابی قانعکننده برای الستور پیدا کند، اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید، الستور شروع به راه رفتن کرد و دور شد. ریموس نمیدانست آیا او را فریب داده است یا شاید الستور اصلاً اهمیتی نداده و تمام این ماجرا را بامزه یافته بود.
به صورت موقت خطر با ناپدید شدن الستور از بین رفت، اما ریموس میدانست که حتی اگر الستور متوجه نشده باشد، باید به شکل مرگخوار دیگری درآید. معلوم شد که اسنیپ حتی در میان مرگخواران هم محبوب نیست، پس نمیتوانست اطلاعاتی با این شکل و قیافه بدست آورد. سوال این بود که ریموس باید به کدام یک از مرگخواران تبدیل شود تا بتواند اطلاعات ارزشمندی را برای محفل ققنوس به دست آورد؟
تحت فشار شدید، سریعاً به دنبال راه فراری میگشت. او میدانست که باید به سرعت و هوشمندانه عمل کند تا از این وضعیت خطرناک جان سالم به در ببرد. ناگهان، یک ایده به ذهنش خطور کرد: اگر بتواند نقش سوروس اسنیپ را به طور قانعکنندهای بازی کند و به شدت ریموس لوپین را مورد اهانت قرار دهد، شاید بتواند الستور را فریب دهد. در ذهنش جملات تحقیرآمیزی را تدارک دید، جملاتی که اسنیپ ممکن بود علیه ریموس بر زبان بیاورد، امیدوار بود که این ترفند بتواند شکهای الستور را برطرف سازد. قلبش با شدت میزد، دستهایش سرد و عرقکرده بودند، اما میدانست که نمایش قانعکنندهای از خشم و نفرت بهترین شانسش برای نجات است.ریموس با لحنی تند و نفرتآلود گفت:
- لوپین همیشه ضعیف و بیاراده بود، همیشه میخواست خودش را قهرمان نشان دهد اما در نهایت فقط سایهای پوچ بود.
الستور با تعجب پرسید:
- بعد از همه این سالها، هنوز هم این همه نفرت در دلت موج میزند؟
ریموس سریعاً باید فکری میکرد تا جوابی قانعکننده برای الستور پیدا کند، اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید، الستور شروع به راه رفتن کرد و دور شد. ریموس نمیدانست آیا او را فریب داده است یا شاید الستور اصلاً اهمیتی نداده و تمام این ماجرا را بامزه یافته بود.
به صورت موقت خطر با ناپدید شدن الستور از بین رفت، اما ریموس میدانست که حتی اگر الستور متوجه نشده باشد، باید به شکل مرگخوار دیگری درآید. معلوم شد که اسنیپ حتی در میان مرگخواران هم محبوب نیست، پس نمیتوانست اطلاعاتی با این شکل و قیافه بدست آورد. سوال این بود که ریموس باید به کدام یک از مرگخواران تبدیل شود تا بتواند اطلاعات ارزشمندی را برای محفل ققنوس به دست آورد؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
