- صبر کن ببینم استاد! حواست به نتیجهی من هست؟ میخوای اسکور ما رو ببری اون دنیا؟ هنوز مادرش زندهست!
- مرگ که سن نمیشناسه. تازه من منظورم اسکور نبود.
- پس منظورتون چی بود؟
ریموس که از پاسخ مرگ میترسید، سریع بینشون قرار گرفت و با سر و صدا، بحث رو تغییر داد.
- منظورش اینه که حواسش هست اتفاقی برام نیوفته! حال شما چطوره بابابزرگ؟ اوضاع وفق مراده؟
سیگنس با انزجار از اسکور دور شد و دست به سینه و متعجب، زمزمه کرد.
- عجیبه. اسکور تاحالا اینجوری صدام نزده!
- نمیذارین که من حرف بزن-
- نههه! چرا نباید بزنم بابابزرگ؟ تحول یافتم! تحول!
- تحول؟ این کلمه های قلمبه سلمبهی محفلی طور رو از کجا شنیدی؟
مرگ که برای بار دوم جملهاش توسط ریموس قطع شده بود، با خشم داسش رو بیرون کشید. هالهای سیاه دورش شکل گرفته بود و چشمان قرمزش از زیر ردا میدرخشید!
- یبار دیگه وسط حرف من بپر مردک! بپر تا بپرم.
- ببخشید.
- آروم باش استاد! تقصیر اسکور ما نیست که، همش تقصیر ترذاست.
- دِهه! چه ربطی به من داشت الان؟
- معلومه دیگه، هر اتفاق بدی که اطراف ما بیوفته تقصیر توعه.
ترذا سعی داشت با کشیدن نفس های عمیق، خودشو آروم نگه داره اما سخت بود! به خصوص که داس استادش مدام مقابل چشماش تکون میخورد... ناگهان، توی یه حرکت انتحاری داس مرگ رو گرفت و روی گلوی سیگنس گذاشت.
- میدونی؟ آخرین اتفاق بدی که از سمت من میبینی، میتونه قتل تو باشه.
- عه؟ بزرگ شدی! حرفای خارجی میزنی.
- صبر کنین ببینم!
مرگ داسش رو دوباره از دست ترذا گرفت و چندبار دور خودش چرخید تا بتونه ریموس رو پیدا کنه.
- بفرما! انقد حرف زدین که حواس منم پرت شد. فرار کرد دیگه... فرار کرد!
- اسکور چرا باید فرار کنه استاد؟