جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 12 تیر 1401 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با برگشتن اسکورپیوس توجه جمع دوباره معطوف شخص مرموزی شده بود که در حال دستبرد زدن به خوراکی های دانش آموزان بود و این کارش حوصله لرد سیاه را سر برده بود.

- زود تند سریع خودت رو معرفی کن. البته فهمیده ایم اشتهای زیادی داری.

جواب شخص مرموز چیزی جز زبان در آوردن نبود.

- تو ما را مسخره کردی؟ این ما را مسخره کرد؟

مرگخواران بخت برگشته که هر ماجرایی به آنها ربط پیدا می کرد سعی کردند لرد را آرام کنند.
- نه ارباب مسخره چیه؟ زبان در آوردن در فرهنگ لغات زندانی های فراری آزکابان یعنی سپاس فراوان...ارباب اصن شک نکنید.

بنظر می آمد لرد هنوز کامل قانع نشده باشد.
-

اینبار واقعا ما را مسخره کرد. ما عصبانی شدیم...یعنی عصبانی بودیم عصبانی تر شدیم و حالا میخواهیم تو را مجازات کنیم.

حالا مرگخواران باید برای دفاع از امنیت روانی دانش آموزان مانع از مجازات شخص مرموز می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/4/12 18:15:24
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1401 01:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شخص مرموز آهی از دهانش خارج شد و شروع به حرکت دادن دستانش کرد. اول عدد دو رو نشان داد.
سوزانا با دیدن آن، کمی هیجان زده شد و با صدایش که مثل جیغ بود گفت:
- دو کلمه است. منظورش اینه که دو کلمه است.

لردولدمورت اخم هایش در هم رفت و چشمانش را به سایه ای که روی صورت آن شخص عجیب افتاده بود، دوخت.
- این ملعون میخواد با ما بازی کنه؟
-بله. ارباب اون داره...آعععه... پانتومیم بازی میکنه.
-پانتومیم؟

سدریک قبل از اینکه حرف آخر لرد را بشنود خوابش برده بود.‌ همان لحظه کله ی برعکس اسکورپیوس دقیقا بالای کله ی لرد ظاهر شد

-ما بگیم ارباب؟پانتومیم یه بازیه که باید منظور طرف رو بدون اینکه حرف بزنه بفهمیم. خوب گفتم ارباب؟
-ما گفتیم تو بگی؟ نمی‌خواستیم تو بگی. ملانی بگه.
-چشم ارباب. پانتومیم یه بازیه که باید منظور طرف رو بدون اینکه حرف بزنه بفهمیم.
-آفرین ملانی. چه قدر خوب و قشنگ و ساده گفتی. کسی به این خوبی نگفته بود.‌

اسکورپیوس از این ضربه ی احساسی که به او وارد شده بود احساس یاس و ناامیدی کرد. دیگر نمی‌توانست ادامه دهد.به لبه ی دره رفت و خودش را به پایین پرت کرد، اما یادش رفت که ته دره یک رودخانه است در نتیجه چند دقیقه بعد مثل موش آب کشیده برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1401/2/27 1:54:15
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1401 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه می‌خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه.
یک زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد و زندانی با دیدن همدیگه خوشحال می شن.

....................................

اسکورپیوس که کلا خوشش می آمد لحظات احساسی و زیبا را خراب کند جلو رفت و پرسید:
- ارباب... ایشون کی باشن؟

سر " ایشون" کاملا پایین بود و کسی صورتش را درست نمی دید. لرد سیاه هم کمی خم و راست شد... ولی ندید!
- راستش... نمی دانیم! بسیار مرموز است.

اسکورپیوس مزاحم، سوال دیگری داشت.
- پس رو چه حسابی فرمودین مرید وفادار شماست؟

لرد سیاه به طرف اسکورپیوس رفت و یقه اش را گرفت و او را به ته دره پرتاب کرد. لرد اصلا خوشش نمی آمد بازجویی بشود.
چند ثانیه صبر کرد تا صدای برخورد اسکورپیوس به ته دره را بشنود. بعد لبخند رضایتمندی زد و به محض این که به طرف مرموز برگشت، صدای اسکورپیوس خیس که ظاهرا داخل رودخانه افتاده بود و حالا در حالی که از تارهای مویش آب می چکید برگشته بود، از پشت سرش به گوش رسید.
- ولی ارباب، مواظب باشین... شاید وفادار نباشه.

لرد رو به مرموز کرد!
- هویت خودت را افشا کن ما تصمیم بگیریم وفادار هستی یا نه. یکی هم این اسکورپیوس را به جای دورتری پرتاب کنه. خیلی سریع برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1400 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هوالی غروب در آزکابان

جلوشو بگیرین ، نزارین فرار کنه
سر نگهبان آزکابان : جلوشو بگیرین چلمنا ، شما صد نفر نمی تونین جلوی یه زندانی با دستای بسته رو بگیرین .
دیوار شکنجه گاه فرو ریخت ، میان دود و گرد و خاک تنها جنازه ای به چشم می خورد و زنجیر های پاره شده .
بله ، او فرار کرده بود .

مکان اردو ی مرگخواران ، نزدیکی غروب

بوووووومممممم
صدا انفجاری از درون آزکابان شنیده شد
بچه ها این بار جیغی بنفش کشیدند و پراکنده شدند
حتی مرگخواران هم شکه شدند :
نارلک : پناه بر مرلین ، این چی بود دیگه
اسکورپیوس : ارباب ؟ این برنامه ریزی شده بود برای ترسوندن بچه ها ؟
بلا : ای بابا تازه داشتیم یه ذره مزه خوش گذرونی رو می چشیدیم این مزاحم کی بود برم نفلش کنم ، کار شما بچه ها بود ؟؟
لرد : کی جرأت کرده منو از خواب بیدار کنه ؟؟

پایین صخره ها چند قدمی آزکابان

چند بچه ، که از جادو ی سیاه آموزان لرد بودند جیغ می کشند ، مرد مرموزی ، که زنجیر دستانش را به دنبال خود می کشد و به آنها نزدیک می شود ، صدای خشنی می گوید : اوه ، چه بچه های مامانی ای ، برای شام امشبم حرف ندارین .
و آن ها را دنبال می کند ، طبیعی است که بچه ها فرار کنند ، اما این بار جیغ نمی کشند ، تمام توانشان را برای دویدن به کار می گیریند .

از آن طرف بلا و لرد به دنبال منبع صدا هستند ، که گروهی از بچه های وحشت زده به آنها تنه می زنند ، بلا فریاد می کشد : هی ، دلتون می خواد بمیرین ؟
بچه ها که نفسی برایشان نمانده به رو به رو اشاره می کنند .
سایه عجیبی روی زمین نقش می اندازد ، بلا و لرد چوب دستی هایشان را آماده کرده اند ، شبح مرد مرموز نزدیک تر می شود حالا دیگر می تواند مخاطبش را ببیند ، آن ها هم می توانند مرد را ببینند .
مرد به محض دیدن لرد زانو می زند : ارباب
لرد : مرید وفادار من

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/11/29 23:37:53
خواستن توانستن است.
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1400 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_بریزین پایین
جادو اموزان از در به پایین سرازیر شدند. اما منظره ای که دیدند چندان خوشایند نبود. اتوبوس روی صخره ای سنگی رو به دریایی متلاطم پارک شده بود. اسمان ابری و تاریک بود و هر از گاهی صدای رعد و برق از مرکز هیبت در مه فرو رفته برجی به گوش می رسید.
_ اینجا کجاست؟
نارلک که خودش هم دقیقا نمی دانست به اسکورپیوس طعنه ای زد تا اظهار نظر کند. اسکورپیوس با لبخند رضایتی گشاد دستی بر کمر زد و گفت:
_ نزدیکی ازکابان! از توی زیگیل مپ پیداش کردم.
چند جادو اموز از این ور و ان ور جمعیت به محض شنیدن این که در چه مختصاتی قرار دارند جیغی کشیدند و غش کردند.
_ اخی از خوشحالی به رحمت مرلین رفتن!
نارلک با دست نداشته اش یکی کوبید توی سر بی کرک و پرش.
اسکورپیوس اشک شوقش را از گوشه چشم پاک کرد و خطاب به جادو اموزان گفت:
_ زود باشین دیگه چرا وایسادین؟ می دونم تاحالا این همه امکانات تفریحی یه جا ندیده بودین ولی فرصتو از دست ندین... در ضمن فقط حق دارین تا جایی که نشونه گذاری کردیم شنا کنین. ای بابا گله نکنین خب واسه ی امنیت جانی خودتونه!!
و انگشتش را به سمت موانع نشانه گذاری (سه سوسمار غول پیکری که از چند متر ان طرف تر خر خر کنان لبخند می زدند) گرفت.
_ اها اینم دمنتورا ! بالاخره رسیدن. قراره توی اون دکه هه ازتون پذیرایی کنن. خوش باشین.
و همان طور که جادواموزان از دست پاچگی زیر کتاب هایشان پناه گرفته و با صورت هایی احمقانه این ور و ان ور می دویدند و جیغ می کشیدند، نفس راحت و اسوده ای کشید و کرم ضد افتابش را از سبد پیکنیک در اورد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1400 09:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها یکی یکی سوار اتوبوس شدند.
خوبی ماجرا این بود که وزارت خونه اتوبوس دیگه ای به نام پیکارگر در کنار اتوبوس شوالیه برای خدمات رسانی راه اندازی کرده بود که بسیار امن و آروم تر بود.
درسته این یک جورایی اهانت ماگلی محسوب میشد، اما دسته کم احتمال به وقوع پیوستن اتفاقات ناگوار از جمله مرگ و میر رو به حداقل میرسوند‌.
اتوبوس درست مثل اتوبوس های ماگلی خیلی آروم شروع به حرکت کرد.
یکی از جادو آموز ها که بی شباهت به موش های ساکن فاضلاب نبود پرسید:
_میشه خوراکی هامون رو بخوریم؟
_اگر تضمینی وجود داشته باشه که خورده هاتون رو بالا نمیارید اشکالی نداره؛ به قول وزیر جادو مثلا شریف مون بخورید و بیاشامید اگه چیز موند اصراف نکنید.
کمی گذشت و همهمه بچه ها شروع شد.
یه عده وسط اتوبوس راه می‌افتادند، و تا خوراکی با بقیه داد و ستد نکنند و در تمام بحث ها شرکت نکنند سر جاشو نمی‌نشستن.
یه عده دیگه در حالی که سر جاهاشون نشسته بودن آتیش میسوزوند و گهگاهی به سمت صندلی عقب برمیگشتن و خوراکی کش میرفتن.
ته اتوبوس هم جادو اموزایی بسیار مشکوک جمع شده بودن و بدون اینکه با کسی کاری داشته باشند جلسه ای تشکیل داده بودن
نارلک بیشتر از همه از عقبی ها هراس داشت و خودش رو برای انفجاری دیگه و چپ کردن اتوبوس اماده کرده بود.
دیگر نمیشد اون همه سر و صدا و بلوا رو تحمل کرد. پس رو به جادو آموز ها فریاد کشید:
_زود تند سریع بشینید سرجاتون تا دماغ های خوشگل تون با کف اتوبوس یکی نشده
بچه ها در حالی که زره ای برای حرف نارلک ارزشی قائل نشده بودن یک صدا می‌خوندن:
_ما جادو آموزا میکنیم شرارت
از استاد نارلک مون میباره وقاحت
_حالا از من وقاحت میباره؟
حیف ک کتف و بالم بسته ست
وگرنه چنان کاری میکردم مثل همون وقاحت، اشک از چشمای تک تک تون مثل ابر بهار بباره
قبل از اینکه نارلک از شدت عصبانیت پراش بریزه و پس بیوفته اتوبوس متوقف شد
از قراره معلوم به مقصد رسیده بودن..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1400 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- سه ثانیه وقت دارین برین و به صفِ بقیه‌ی جادوآموزا واسه اردو بپیوندین. اگه سه ثانیه تموم بشه و شما هنوز اینجا باشین بهتون قول میدم که اتفاقای خوبی براتون نمیفته!

ظاهرا تهدیدهای نارلک برای جادوآموزانِ به شدت سیاه شده کوچکترین اهمیتی نداشت. زیرا بدون اینکه حتی سرشان را بالا بیاورند، همچنان مشغول ور رفتن با وسایل آشپزخانه و منفجر کردنشان بودند.

نارلک می‌خواست تهدیدش را عملی کند، اما یادش آمد اجازه ندارد جادوآموزانِ لرد سیاه را بکشد. فقط اربابش و بلاتریکس اجازه‌ی این کار را داشتند. و حالا که دیگر نه تهدیدهایش پاسخگو بودند و نه می‌توانست با خشونت پیش برود، تصمیم گرفت آخرین شانسش را امتحان کند.
- شما رو به مرلین قسم بیاین بریم. دیره!

جادوآموزان این بار که از لحن سوزناک استادشان متعجب شده بودند، سرشان را بلند کرده و با چشمان پر اشک نارلک مواجه شدند. و دلشان به حال او سوخت.
- آخی...پروفسور گریه نکنین حالا.

پس از ابراز همدردی تعدادی از جادوآموزان و درد و دل کردن نارلک در آغوش یکی از آنها و صحبت کردن درمورد سختی‌ها و مشکلاتی که در کودکی داشته و مسیر سختی که طی کرده تا به این جایگاه برسد، بالاخره بلند شدند و به طرف در ورودی رفتند تا به اتوبوس اردو برسند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1400 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
و متاسفانه‌تر، نارلک جمله پیشین را بلند بلند گفته بود.
ببینید، مهم نیست جادوگر باشید یا نه، مرگخوار یا محفلی، در قرن 21ام و آن هم در انگلستان، نباید جمله‌ای بر زبان بیاورید که بتوان از آن برداشت نژادپرستانه کرد. وگرنه چوب در منقارتان فرو خواهند کرد.

دقیقا بعد از آنکه نارلک بلند بلند گفت «جادوآموزا زیادی سیاه شدن»، صدای جیغی از آخر کلاس بلند شد. ناگهان جادوآموزان به شکل تونل وحشت وار کنار رفتند و چهره‌ی جادوآموزِ کودکِ سیه‌چرده‌ای که موبایل به دست داشت و صحنه مذکور را ضبط کرده بود و برای آزار روحی و نژادپرستانه‌ای که دیده بود جیغ می‌کشید، نمایان شد.

برای نارلک درک کردنی نبود. در دنیای لک‌لک‌ها سیاه خطاب کردن کسی کار بدی نبود. انتظار نداشت در دنیای آدم‌ها هم تفاوتی وجود داشته باشد. نارلک سعی کرد صورت مسئله را پاک کند.
- ب... ببین. من خودمم سیاهم. هاو آر یو مای نیگا اصن؟

استفاده از کلمه نیگا انتخاب بدتری بود.
جادوآموز بدتر به گریه کردن افتاد و این بار جیغ‌هایش بنفش تر شدند.

نارلک تا به اینجای کار به این فکر نکرده بود که جادوگر است خیر سرش، و درست همینجا که حرف های راوی از 170 کلمه تجاوز کرد، به یاد آورد که می‌تواند ورد فراموشی‌ای بزند و کار تمام شده است.

و این کار را کرد.
حالا تنها مشکلی که باید حل میشد، بیش از حد شرور شدن جادوآموزان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1400 21:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-استاد یعنی نمره نمیدید؟
-استاد قرار بود کوییز بگیرید.

نارلک پوکرفیس شد. او قاطع و خشمگین و رک گفته بود که عجله کننده اما دانش آموزان بر و بر نگاهش می کردند و چند تا هم به قاطی کردن مواد مختلف ادامه داده بودند و انفجارهای کوچک دیگری در جای جای اشپزخانه اتفاق می افتاد.

-گفتم که قراره براتون اردو به یه جای ترسناک و خفن برگزار کنیم. یعنی شما دوس دارید باز مشق بنویسید؟
-اقا اجازه؟ نه آقا. ما مشقمونو نوشتیم آقا. شما نمره ندادید.
-آقا مگه اردو برای پایان ترم نیست؟ ما که تازه ترممون شروع شده.
-آقا تازه تکلیفامونم ندیدید.
-آقا آلنیس خط کش منو برداشته نمیده.

یک آقا گفتن دیگه کافی بود تا نارلک ریزش پر بگیرد و کهیر بزند. به راستی سر و کله زدن با دانش آموزان هاگوارتز اعصاب فولادینی میخواست که ظاهرا او نداشت.

-آقا دروغ میگه خودش اول چوبدستی منو برداشت.

نارلک کهیر زد.
-ساکت! حرف نباشه. تکلیف هاتونو همونجا که هستن ولشون کنید، من بعدا بهشون نمره میدم، فعلا با نظم و ترتیب و دسته به دسته برگردید به کلاس تا حسابتون رو... یعنی نمره هاتونو کف دستتون بذارم.

-آقا آقا کی نمره ش تو کلاس از همه بهتر شد؟

نارلک به سمت جادوآموز مورد نظر خیز برداشت تا بهترین نمره را به او بدهد اما کله پا شد. خنده همه بلند شد. نارلک به پاهایش که بدون اینکه بفهمد با نخ به هم بسته بودند نگاه کرد.
ظاهرا جادوآموزان زیادی سیاه شده و از او حساب نمی بردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1400 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- پناه بر مرلین! چرا انسان انقدر موجود خنگیه؟ البته دور از جون ارباب...ولی آخه ببین کاراشونو! وقتی گفتم داریم می‌ریم اردو یعنی تکلیف قبلی تموم شده دیگه. کجای این قضیه اینقدر سخته که اینا نمی‌فهمنش؟

نارلک همینطور با خودش حرف می‌زد و با عجله، درحالی که سعی می‌کرد توجه کسی را به سمت خودش جلب نکند، به طرف آشپزخانه می‌رفت.
- اگه پیداشون نکنم چی؟ نمی‌تونم به ارباب بگم همین روز اولی چندتا از بچه‌ها رو گم کردم که...از اونور بلاتریکس هنوزم عصبانیه و ترکیب بلاتریکس و ارباب اونم هردو عصبانی اصلا چیز خوبی نیست!

نارلک به آشپزخانه رسید و با قیافه‌ی پنج جادوآموز که گوش تا گوش لبخند زده و با افتخار بالای فاجعه‌شان ایستاده بودند، مواجه شد.
- دارین چه غلطی می‌کنین اینجا؟ نفهمیدین تدریس مبحث قبلی تموم شد و الان وارد فاز عملی، یعنی اردو شدیم؟

جادوآموزان با تعجب به نارلک خیره شدند. انتظار تشویق و تمجید از سوی استادشان بابت چنین انفجار بی‌نقصی را داشتند، اما نارلکِ خشمگین تنها چیزی بود که نصیبشان شد.

- زود باشین تا کسی نیومده برین بیرون ببینم. قراره یه جای خفن و تیره و خیلی ترسناک بریم. عجله کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده