-خب حالا چیکار کنیم پروفسور؟
-وظیفه ی نورانی ما میگه که باید بریم تا ببینیم سوسک ها مشکلشون چیه و بشینیم و باهاشون مذاکره کنیم، همچنین باید برای نجات دوست لادیسلاو تلاش کنیم.
همه ی بچه ها بدون ابزار و وسایل و مصالح راهی بالای تپه شدند.آن ها لادیسلاو را هم که از شدت گریه چشمانش سفید شده بود، روی کول خود حمل میکردند.
با به بالای تپه رسیدن همگان لادیسلاو و دنگ بار دیگر با هم چشم تو چشم شدند.
-آه ای دنگ ما.
-آه ای موجودی که به من غذا و جا و سرپناه میدی.
دنگ و لادیسلاو همدیگر را در آغوش کشیدند و دامبلدور هم به سمت سوسک ها رفت و بار های گلوله شده ی یکسالشان را از آن ها خرید و رسیدش را به مادام پامفری داد تا در انبار داشته باشند. احیانا دود کردن تاپاله ها، کمی بد بو بود اما حداقل باعث میشد تا هوا ضدعفونی شود و از حشرات غیر پیکسی در امان باشند.
-خب حالا که این هم به خوبی و خوشی تموم شد. بریم پایین و مصالح رو برداریم که کلی کار داریم.
هاگوارتزی ها پایین امدند و به سمت جایی که مصالح انجا بود رفتند. اما هیچ چیزی آنجا نبود. کمی چشمهایشان را مالیدند و دوباره نگاه کردند ولی هیچ چیزنبود. کمی همدیگر را نیشگون گرفتند و سیلی زدند اما بیدار بودند. مصالح غیب شده بودند و هیچ اثری ازشان نبود.
همان لحظه سانتور پیری که کمی لنگ میزد از توی سایه ی درختی بیرون آمد و به سمت آلبوس رفت.
-اوه سلام پرفسور! من از دوستان قدیمی هاگرید هستم. دیدیم کلی از درختان قطع شدن و سنگ ها برداشته شدن و کلی از وسایل جنگل به تاراج رفتند که اینجا پیداشون کردیم. برای همین به ارتش سانتور ها دستور دادم تا برن و همه ی اون هارو برگردونن سر جای اصلیشون.
جادوآموزها کلاه از سرشان به زمین افتاد و زانو هایشان شل شد و بعضی هم تشنج کردند.
-یعنی همه ی اون درخت ها...
-دوباره کاشتیمشون تو زمین.
-همه ی اون سنگ ها...
-فروکردیم توی خاک.
-تمام اون شاخ و برگ ها...
-برای درست کردن سوپ استفاده کردیم...
-میکشیمتون.
-آلبوس بچه هاتون چرا اینجوری میکنن؟
سانتور ها توسط ارتش بچه های جادوگر مورد حمله قرار گرفتند و صورتشان زیر چک و لگد های آن ها کبود شد و باد کرد و قلمبه شد.
-آلبوس ما با هم پیمان صلح امضا کرده بودیم...این رسمش نیست... آخ... کمک.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




هی تو! خوشت میاد یکی تخـ- چیز بچه های خودتو اینجوری ورداره جابجا کنه؟ آره؟ بذارش همونجایی که بود تا نیومدم با دندونام جرت بدم!
با بقیه تو درمانگاه بودیم... راستی نزدیک بود یادم بره!
داشتم می گفتم! اون موقع که تو درمانگاه با چندتا جادوآموز جرونایی دیگه بودیم یه صداهایی از بیرون اومد، ما هم اومدیم تو سرسرا که ببینیم چه خبره، دیدیم یه گروه بزرگ سوسک گلاب به روتون سرگین غلتان روی تپه آواره های سرسرا وایسادن و خیلی عجیب رفتار میکنن! تازه یه حشره سیاه چندش گنده دیگه هم پیششون بود که مطمئنم از نژاد اونا نبود!









به نظرم این خاک برای کاشی های کف مناسب باشه. 