شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خلاصه: لرد سیاه خسته و ملول شده و به مرگخوارها دستور میده تا فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. بعد از انتخاب بازیگرا و عوامل پشت صحنه توسط بلاتریکس، تلما که قرار بود نویسنده باشه اخراج میشه و خود بلاتریکس جای اون رو میگیره.
_____
- اممم، بلا.
تمامی بازیگران روی صحنه از جمله پاتریشیا با لباس پوست تخممرغ به علاوه گابریل روی سرش، اسکارلت با لباس رابین هود، دامبلدوری که همزمان ریشهایش را میبافت و تمرین راوی بودن میکرد به همراه هری مرده که نقش جسد را به خوبی ایفا میکرد نیز همزمان به بلاتریکس زلزدند.
- این آخری دیگه چطوری زل زد؟ چیه؟ چه خبرتونه؟ - بلا قراره خودت هم نویسنده باشی هم بازیگر، یه کم برات سخت نمیشه؟ - فضولی نباشه!
اسکارلت با سرعت تلما که در حال بیرون رفتن از سالن زیر لب غرغر میکرد را برگرداند. - ببین چه قدر حرفهایه! تو کارشم وارده. اگه از خودت زیاد کار بکشی دچار اختلال اعتیاد به کار میشیا.
پاتریشیا به زحمت سرش را تکان داد. با حضور تلما خطر اخراجش کمتر بود. گابریل خوشحال و راضی روی کلهاش، همانطور که طبل میزد اضافه کرد: - تازه روباهشم خیلی نرمه! - خیلی خب بیاد. فقط گفته باشم، سریع داستانو مینویسی چون الان فیلم من همه چیز داره به جز داستان! مگرنه کاری میکنم از داستان زندگیت فیلم ترسناک بسازن!
تلما با سرعتی باورنکردنی شروع به نوشتن کرد. جرقه های رنگارنگی از صفحه بلند میشد و هر کسی که نزدیک او میشد درجا آتش میگرفت. بنابراین تمام عوامل در زمان فلش بک زده و دو برابر فاصله اجتماعی دوران کرونا را رعایت کردند.
گابریل ذوقزده از جرقه های آتش از روی سر پاتریشیا پایین آمد و به سمت تلما دوید. - آخ جون! من! من! منم آتیش بازی. - یکی جلوشو بگیره! الان خاکستر میشی! گب!
تلما سرفهی آرومی کرد. - چیزه، منظورم تیتراژ شروع بود.
بلاتریکس از حرص نفسش رو به بیرون فوت کرد و یه کروشیو فرستاد سمت تلما. - اصلا نویسنده نمیخوایم! خودم بهتون میگم کجا برید و چه نقشی رو بازی کنید.
عوامل صحنه نگاههایی رو باهم رد و بدل کردن، اما واقعا نمیشد روی حرف بلاتریکس حرفی آورد. عوامل جوون بودن، آرزو داشتن، صحنهی اسکار گرفتن توی سرشون شکل گرفته بود، نمیخواستن توی تجربهی اولشون شکست بخورن، برای همین موافقت خودشون رو اعلام کردن.
بلاتریکس درحالی که از قصد قدمهاش رو محکم برمیداشت تا صدای قدمها لرزه بندازه به تن عوامل فیلم، یه بلندگوی کارگردانی برداشت و لم داد روی صندلی. - پوست تخم مرغ بیاد وسط! - قل بخورم بیام یا راه برم؟ - تو چرا هنوز لرزه به تن افتادهای؟ پوست تخم مرغ اگه بلرزه خوب نیست ها، تورم بندازم بیرون؟ خوب فرو برو توی نقشت!
لونا این را گفت و گوشهای منتظر ماند. اما بقیه بازیگران به بلاتریکس خیره شدند و او همچنان مشغول ژست گرفتن جلوی آینه بود. با اینکه لباس بقیه بازیگران هم تا زیبا بود ولی لباس بلاتریکس به نحو چشمگیری زیبا بود. مطمئنا بخاطر تماشاگر خاص این فیلم بود!
بلاتریکس قبل از اینکه کسی نسبت به لباسش نظر مستقیمی بدهد، چرخید و به آنها لبخندی (مثلا) زد. - خب، اگه کسی فکر کردنش تموم شده -که بهتره برای همه تموم شده باشه- بیایید بریم سراغ کارمون. ارباب منتظر ما هستن! - آخه تفاوت خیلی ناراحت کنندهای... هیچی.
حرف پاتریشیا با نگاه غضبآلود بلاتریکس قطع شد.
- تلما؟ انتظار دارم یه داستان خفن و عالی، در شأن اربابمون نوشته باشی! - انقدر زود آخه کی داستان عا... هیچی.
باز هم کلام پاتریشیا توسط نگاه بلاتریکس در میانه محو شد. تلما تند تند مینوشت و به نگاههای منتظر بلاتریکس اهمیت نمیداد.
- تلما؟! - بله؟! چیزی شده؟ - داستانت رو بگو تا زودتر آمادهاش کنیم. - آها فعلا دارم تیتراژ رو مینویسم!
بازیگران به بلاتریکس نگاه کردند.
- خب تلما! بهتره داستان رو زودتر بگی تا فرصتت به فنا نره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road And will sing the secrets of the forest all the way
همانطور که تلما فیلمنامه را مینوشت، بلا همهى بازیگران را، که شامل هری، دامبلدور، پاتریشیا، لونا، اسکارلت و ایوان میشدند، جمع کرد و گفت: - خب، من از همهتون یه بازی خوب انتظار دارم. حالا برین و این لباسهارو که براتون دوخته شده بپوشین.
او به هریک از بازیگرها یک لباس داد تا عوض کنند و خودش هم یکی برداشت؛ چون خودش هم یک بازیگر بود. لباس دامبلدور یک ردای زرد، لباس پاتریشیا یک لباس سفید (شبیه به پوست تخممرغ)، لباس لونا یک پیراهن نقرهای براق، لباس اسکارلت یک بلوز و شلوار سبز و لباس ایوان یک پیراهن مردانه و یک شلوار بود.
همه رفتند تا لباسهایشان را بپوشند ولی وقتی برگشتند، دیدند خبری از بلاتریکس نیست! تلما که دیگر نوشتن فیلمنامه را تمام کرده بود، پرسید: - بلا دیگه کجاست؟
همانموقع صدایی از اتاق عوض کردن لباس به گوش رسید. همه به طرف آنجا راه افتادند و داخل آن سرک کشیدند. بلاتریکس آنجا ایستاده بود و جلوی آینه ژست میگرفت. لباس او خیلی زیبا بود؛ یک پیراهن با دامن بلند و آستینهای گشاد که پولکدوزیشده و رنگ قرمز پررنگی داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
تلما که از طریق پنجره به بیرون از سالن شوتیده شده بود، بدو بدو خودشو به در میرسونه تا دوباره برای شغل نویسندگی درخواست بده. اما بلاتریکس با یک حرکت دیگه چوبدستی، درو هم به روش میبنده. - خب کیا برای نویسندگی داوطلبن؟
بلاتریکس نگاهشو از اینور سالن تا اونور سالن میچرخونه و به افرادی نگاه میکنه که کوچکترین علاقهای به نویسندگی نشون نمیدادن. به جز یک نفر که مدام در حال بالا و پایین پریدن بود و دستش به سبب کسب اجازه بالا مونده بود. بلاتریکس از قصد از روی این شخص عبور میکنه. - کسی نبود؟
بالاخره گابریل که میبینه بلاتریکس بهش توجهی نداره، خودش سعی میکنه خودشو بندازه وسط توجهات. - من میخوام نویسنده بشم بلا! من من من! خودم!
بلاتریکس با جدیت دست به سینه میایسته. - نه! نه! و باز هم نه! تو نه! هرکی به جز تو! الان یه داستان میسازی پر از رنگینکمون و علاقهای که همه به هم دارن!
گابریل هم انکار نمیکنه. - بله بله! شروع کنم؟
بلاتریکس دوباره نگاهی به جمعیت میندازه و بعد از این که داوطلب دیگهای یافت نمیشه، ناچارا به سمت تنها گزینه موجود برمیگرده. اگه خیال کردین این گزینه گابریله باید بگم اشتباه کردین، چون در واقع بلاتریکس دوباره درو به روی تلما که هنوز برای ورود پافشاری میکرد باز کرده بود. - این آخرین باریه که بهت فرصت نویسندگی میدم تلما. و بهتره که از پسش بربیای!
تمامی عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه و بیرون از صحنه و خارج از منطقه ی فضایی به طرف شخصی که صدا از طرفش آمد چرخیدند.
- آفرین! این واقعا عالیه! واقعا داری خوب بازی می کنی! بلا بهت افتخار می کنم که چنین بازیگرای ماهری رو انتخاب کردی! مخصوصا اون جسده خیلی خوب بازی می کنه! - یکی جلوی آتیشو بگیره چرا نشستین؟
بلاتریکس نگاهی پر از خشم به تلما سپس به تمامی عومل کرد. - با شما بودم! مگه نمیشنوید؟
بلاتریکس که دید از عوامل هیچ کمکی بر نمی آید خودش دست به کار شد و به طرف آتش هجوم برد. آتش فروزان تر و بلا نزدیک تر از قبل می شد. همه پفیلا بر دست بلاتریکس را تشویق می کردند. بلا بر جلوی آتش ایستاد. دستانش را دراز کرد. یکهو هری را که نقش جسد را داشت به سمت آتش پرتاب کرد. همه به طرف هری هجوم بردند. دامبلدور هری را در آغوش کشید. -هری! نه هری! بلند شو! این پایان کار نیست! پسری که زند ماند نه بلند شو! هنوز چهار فصل دیگه باید زنده بمونی!
همه متعجب به دامبلدور خیره شدند، ناگهان از میان جمع یه سطل آب بر روی آتش ریخته شد و آتش را خاموش کرد.
- واقعا عالی بود! حسابی لذت بردم!
بلاتریکس بدون لحظه ای درنگ کردن و با یک حرکت چوبدستی تلما را بیرون کرد. - خب! به یه نویسنده نیاز داریم! همین الان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/13 23:19:21
خلاصه: لرد ولدمورت خسته و ملول شده و به مرگخوارهاش دستور می ده تا فیلمی در ژانر ترس براش بسازن. بلاتریکس از مرگخوارها تست گرفت. دامبلدور نقش راوی، هری که مرده نقش جسد، ایوان بعد از کلی انتظار نقش پیرمرد بد اخلاق، رو گرفتن. چند نفرم نقش های خیلی فرعی گرفتن. تقریبا همه عوامل پشت صحنه هم انتخاب شدن بجز نویسنده.
بلاتریکس، در کمال تعجب آدمایی رو دید که با شنیدن حرفش، چند قدم عقب رفتن و میدون رو خالی کردن. _الان دقیقا برای چی همه عقب کشیدین؟
یه بنده مرلینی که نه بلاتریکس رو می شناخت، نه کروشیو هاشو و فقط برای این اومده بود استودیو که یه نقشی رو اجرا کنه گفت: _اخه زن حسابی، کی میتونه یه داستانی بنویسه که هم ترسناک باشه، هم یه راوی و پیرمرد بداخلاق و جسد توش نقش داشته باشن؟ حالا اینارو بیخیال. من زیرگلدونی رو کجای دلم جا کنم؟
بلا خیلی از رفتار آدمای "به اصطلاح هنرمند" تعجب نکرد؛ فقط عصبی شد! البته زیاد به خودش فشار نیاورد و با یه آواداکداورا کار رو تموم کرد. البته نمیشد گفت که بلا خیلی آرومه؛ وقت خیلی کمی برای آماده کردن فیلم یا حداقل تیزر ابتدایی اون داشت و حالا، چند نفر آدم تنبل که عرضه هیچ کاری ندارن، داشتن وقتش رو میگرفتن. بلاتریکس که دید زمان داره الکی میگذره و وقت هدر میره تصمیم گرفت که خودش هم نویسنده بشه هم کارگردان؛ اما دقیقا تو همون لحظه در های استودیو باز شد و یه دختر اومد داخل.
_سلام بلا! راستش واسه نویسندگی اومدم. هنوز هم نویسنده لازم داری؟
بلا نگاهی به تلما انداخت و با بی میلی گفت: _من به یه داستان ترسناک با کلی شخصیت چرت نیاز دارم. میتونی بنویسی؟ _حتما!
بلاتریکس اخمی کرد. _خوبه!
تلما، راضی از شغلش، قلم و کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن فیلمنامه. همه جا در سکوت بود تا اینکه...
دقیقه ای گذشت اما کسی برای صدا بردار شدن جلو نیومد.
-شنیدین چی گفتم؟ صدابردار میخوام!
اما باز هم کسی جلو نیومد.
-حالا که اینطور شد خودم انتخاب می کنم! همه به صف شین!
اما ناگهان کل استودیو هنر به کل خالی شد.
-کجا میرین! وایسین!مگه من نگفتم به صف شین! -بلا...
بلا با عصبانیت رویش را به سمت مرگخواری که او را صدا زده بود برگرداند.لایتینا بود.
-چیه؟ من کار دارم.سریع کارتو بگو و مزاحم نشو. -میشه من صدابردار شم؟ -اه...باشه! ولی خرابکاری نکن! و خواهشا حداقل توی طول فیلمبرداری هم که شده اون هدفونو درش بیار!
اما لایتینا که هدفون توی گوشش بود تنها بعد از شنیدن کلمه "باشه " رفته بود.
-خب...حالا یه نویسنده نیاز داریم! متقاضیا به صف شن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}
نفس نفس میزد ، قلبش در دهانش میتپید. تا خود آنجا یک دم دوییده بود. درحالی که صف طولانی که جلوی در آکادمی هنر رو کنار میزد. از بین جمعیت عبور کرد. در را با شدت باز کرد و خودش را داخل اتاق انداخت. لباس هایش خاکی بود و یه کوله پشتی بزرگ از وسایل بر روی شانه هایش بود. بلا درحالی که با انگشت هایش روی صندلی ضرب میگرفت فریاد زد: - " تو اینجا چه غلطی میکنی لیلی؟؟ " لیلی درحالی که مرتب دور و اطرافش را نگاه میکرد تا مطمئن باشد از دست محفلی ها در رفته گفت: - " من..؟ خب من ، راستیتش من.. " رزالین از پشت دوربین فریاد زد: - " برای تدوین اومدی؟ " لیلی که انگار لحظهای خودش را از مخمصه رها دیده بود ، دستانش را در هوا تکان داد ، و لباس هایش را تکانده و با لحنی حق به جانب گفت: - " آره دقیقا ، زدی تو خال رزالین!! بلای عزیز تر از جونم ، من برای تدوین اینجام. " بلا درحالی که با ابرو های درهم کشیده اول به رزالین بعد به لیلی نگاه میکرد. با چوب دستیش ، یک اشاره کرد و لپ تاب بزرگی در دستان لیلی انداخت. بعد دستانش را به شکل تهدید بالا آورد: - " به نفعته خوب انجامش بدی ، پاتر! " لیلی درحالی که لپ تابش را در گوشهای از اتاق باز میکرد هدفونش را در گوشش گذاشت و فریاد زد: - " خیالت تختِ تخت بلا! " بلا به طرف در رفت. در را با شدت باز کرد. بعد با صدای بلندی فریاد زد: - " آهای نفله ها. یه صدابردار خبرِ دامبلدور پاشه بیاد تو. "
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1403/1/11 22:42:55
رزالین به سختی راهش را از میان جمعیت باز کرد و وارد اتاق شد. با دیدن بلا، برای بیشتر کردن شانسش، لبخند ژکوندی تحویل او داد و با لحنی صمیمانه، ولی ساختگی گفت: - سلام خانم لسترنج! خوبین؟ خانواده خوبن؟ پسرم خوبه؟
بلا در حالی که به زحمت تلاش می کرد خودش را کنترل کند تا کاری نکند که تمام اجداد پدری و مادری رزالین بیایند جلویش و قر بدهند، با کلافگی جواب داد: - خوبم. پسرتم خوبه، فقط از وقتی اومده خونه ی ریدل،کاری بجز خوابیدن انجام نداده. تا این حد مفید و به درد بخوره.
رزالین اخم کرد. از آن مادرهایی نبود که معتقدند فرزندشان هیچ ضعفی ندارد، اتفاقا خودش هم قبول داشت پسرش از بیست و چهار ساعت، بیست و هفت ساعت می خوابد، ولی به نظرش انسانی نبود این مسئله را پشت سرش مطرح کنند. باید خیلی رک و راست جلویش می گفتند. نکند انتظار داشتید فکر کند نباید زیاد خوابیدن سدریک را به رویش بیاورند؟ آخر مگر او پتونیا دورسلی بود؟ بلاتریکس آزردگی رزالین را به چوبدستی اش هم حساب نکرد و با همان لحن پرسید: - برای فیلمبردار شدن اومدی؟ - بله.
بلاتریکس، دوربینی از نوع جادویی به رزالین داد و گفت: - می ری می شینی اون گوشه و از فرآیند تست فیلم می گیری. صداتم در بیاد یه کروشیو می زنم تو چشمت از دماغت بیاد بیرون. یالا برو مشغول شو.
رزالین دوربین به دست در گوشه ای از اتاق ایستاد. بلاتریکس در را باز کرد و چنان نعره ای زد که شیشه پنجره ها لرزید: - یه تدوینگر بیاد تو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/1/11 11:40:59
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر