جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] گالری هنری لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه پیرمرد ماهیگیر


این یک داستان نیست، یک واقعیته.
یک نماد ازدنیایی که در ان زندگی میکنیم.

افسانه ها میگن در دوران قدیم، وقتی هن‌ز حتی مسیح هم متولد نشده بود و هنوز لندن و انگلستانی نبود، روستایی جایگاه لندن فعلی رو داشت.

روستا پر بود از مردم با صفا و مهربون. همه با هم دوست بودن و میگفتن و میخندیدن. روستا کنار دریا بود و بیشتر ملت یا ماهیگیر بودن یا ماهی فروش.

توی اون دهکده، یک پیرمرد زندگی میکرد که از ماهیگیرهای معروف و قدیمی بود. پیرمرد بعد از مرک همسرش تنها زندکی میکرد و به کاردرستی و خوش قیمتی ماهی هاش شناخته شده بود. به خدی مردم بهش اطمینان داشتن که حتی طلا و جواهراتشون رو هم به اون میسپردن و سالم تحویل میگرفتن.
پیرمرد سالها روی دریا کار میکرد و ماهی میگرفت و میفروخت.

روزی از روزها، توی دهکده اتفاق عجیبی افتاد.
دخترها کم کم گم میشدن و چندروز بعد لباس های پاره اونها به دست خانوادشون میرسید.

ملت دهکده نگران شده بودن و دیکه نمیذاشتن دخترها شبا از خونه بیرون برن. مدتی این کار جواب داد اما بعد از یک هفته، دخترها حتی وسط روز هم دزدیده میشدن.

در عین حال، ماهیگیر مهربون ما، به دلیل کم بودن درامد، شروع به فروختن تور ماهیگیری و نخ خیاطی در کنار ماهی هاش کرد برای خرج زندگیش.

نخ ها جنس ابریشمی و خوبی داشتن و تورها بسیار قوی بودن.

ماه ها کذشت و کاسبی ماهیگیر رونق گرفت و در کنارش، تعداد دخترهای گم شده بیشتر شد. روزی که یک دختر رفته بود تا از ماهیکیر چند نخ خیاطی بگیره، به اشتباه دستش خورد و ماهی ها روی زمین افتادند و دیگه قابل استقاده نبودند.

دختر عذرخواهی کرد و ماهیکیر لبخندی زد. بعد سر دختر رو توی دست گرفت و محکم به میز کوبید، بعد سنگ وزنه رو برداشت و چندین بار به صورت دختر ضربه زد.

روستایی ها دویدن و بدن خونی دختر رو از بین مست های ماهیگیر بیرون کشیدند. اتفاق عجیبی برای همه بود. اینکه ماهیگیر معروف، همچین کاری بکنه.

اون رپ به دادگاه بردند. بعد از تحقیق های فراوان اونها جنازه صدها دختر رو توی انبار خونه پیرمرد پیدا کردند که قسمت هایی از استخون هایشان نبود و موهایشان تک تک کنده شده بود.

پیرمرد توی این یک ماه صدها دختر رو کشته بود و از رشته مو های اونها نخ برای خیاطی و از استخوان هایی اونها رشته درست کرده و تور ماهیگیری درست کرده
بود.

این داستان زندگی هست. همیشه کسی ضربه رو میزنه که حتی نمیدونستی تون فرد بلده چاقو رو دست بگیره.
این داستان به ما یاد داد که حتی مهربون ترین ادم ها هم یک ساید شیطانی دارن که هنوز رو نکردن. پس مراقب خودت باش.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 20:33
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
پیرمرد ماهیگیر

چوبدستی اش را تکان داد و ظرفهای درون سینک مانند رقصندگانی از گور برخاستند و در میان آب کف آلود چرخیدند و تمییز شدند. نگاهش را از روی ظرفها برداشت و از پنجره پشت سینک به منظره بیرون نگاه کرد. همیشه این پنجره ساده را دوست داشت. مربع، با قابی چوبی و پرده ای زرد رنگ که همیشه کشیده شده بود. نمای بیرون از پنجره به او آرامش میداد. پرچین، علفهای بلند سبز که در باد تکان میخوردند و آسمان آبی بدون حتی تکه ای ابر. همه چیز در مورد آن صحنه بی نظیر بود. همه چیز سر جای خودش بود. نوعی نظم پنهان و ساده در آن صحنه جریان داشت که به او قوت می بخشید.

- کارولین!... دختر... گوشت با منه؟

چشمانش را روی صحنه بست و برگشت. لحظه ای ایستاد و بعد با قدمهای منظم به پذیرایی برگشت. دامن آبی ساده اش روی زانو هایش موج میخورد و انگار دریایی بود که کفش های چرمی قهوه اش آن را میشکافتند و جلو میرفتند. در پذیرایی عمه جی روی مبل کهنه کرم رنگ خانه نشسته بود و داشت چایی اش را سر میکشید. تماما لباس سیاه پوشیده بود و انقدر خود را پوشانده بود که مانند کلاغی سیاه و شوم به نظر می رسید.

کارولین بدون آنکه تغییری در ریتم قدمهایش بدهد به سمت مبل تکی روبروی عمه جی رفت و به آرامی روی آن نشست. مبل کهنه مانند پتویی او را در بر گرفت و کارولاین را در خود غرق کرد. او نیز مانند کهنه سربازی در میان فنرها و اسنفج مبل جای گرفت، پیراهن سفید و دامنش را مرتب کرد و دسته هایش را قلاب کرد. نفسی کشید و منتظر شد.


عمه جی چایی اش را هورت کشید و بعد فنجان گلدار را با صدای بدی روی نعلبکی کوبید.

- دختر... گوشت با منه؟... هیچ وقت شوهر نکن... اینا هیچ کدوم فرقی باهم ندارند... همه یک جورند... من نمیدونم این مرتیکه چشه... جرالد رو میگم... اصلا حواسش با من نیست... با هیچی نیست... فکر میکنم داره یه کاری میکنه... نمیدونم چیه ولی مطمعنم که داره یه کاری میکنه... گوشت با منه؟ احساس میکنم پای یک زن در میونه... باورت میشه جرالد عطر میزنه! عطر!... برای کی داره اینکارو میکنه؟

کارولین با صورتی بدون حس به او زل زده بود. واقعا هم هیج حسی نداشت. نه پشیمان بود و نه برای عمه جی احساس تاسف میکرد. حتی هیجان هم نداشت. صدایش را صاف کرد و در چشمان عمه جی خیره شد.

- عمه... این چه حرفیه... شوهر عمه جرالد واقعا ادم خوبیه... شاید تو وزراتخونه داره بهش سخت میگذره. همین. دارین زیادی بهش فکر میکنین. خودتون گفتین نباید به مردها گیر بدیم، همم؟

صدایش مانند یخ سرد بود و هیچ حسی را منتقل نمیکرد. عمه جی کمی خودش را جمع کرد و ماتیک قرمزش را از کیف اش بیرون کشید. بدون آنکه به آینه ای نگاه کند لبهایش را غنچه کرد و رنگ قرمزی که اصلا به او نمی آمد روی لبهایش کشید.

- نمیدونم دختر... الان جرالد میاد دنبالم... دیگه نمیدونم به چی فکر کنم... شاید باید بیخیال باشم... چایی ات مزه نداشت! نهار هم افتضاح بود! نمیدونم چطور زندگی میکنی دختر!... بعدا باید بهت یاد بدم!

کارولین با خودش فکر کرد که چقدر چهره اش مضحک شده است، مانند دلقکی بزرگ و چاق بود که چشمهایی نگران و صورتی احمقانه داشت. جرالد حق داشت دل زده باشد. کارولین بسیار زیباتر، باهوش تر و به قول خود جرالد "مرموزتر" از عمه جی بود و لغزیدن جرالد چیزی مسلم و حتمی بود. آن عطر هم خود کارولین برایش انتخاب کرده بود. دوست نداشت وقتی که او را میبیند بوی نم و شوینده خانه عمه جی را بدهد. عمه جی احمق. حتی یک بار هم اسم او را صدا نکرده بود. فقط به او میگفت دختر. مثل یک شیء ارزان و بی ارزش که هویت خاصی ندارد.

در میان موج موج فکر کارولین جرالد از راه رسید. درست مثل وقتهایی که برای دیدن او می آمد، سه تقه به در زد و بدون آنکه منتظر جواب باشد وارد شد. مردی بود میانسال، کمی زشت و بسیار احمق. کت بلند بارانی قهوه ای و کت شلواری مشکی به تن داشت. وارد خانه که شد به سمت جی رفت و او را در آغوش گرفت و درست هنگامی که جی در آغوشش بود، به کارولین چشمک زد.

کارولین مانند ربات واکنش داد و لبخند زد. هنوز هم هیچ حسی نداشت. نه ذوقی و نه حتی تنفر و انزجاری. هیچ چیز.

مراسم بدرقه عمه جی بسیار سریع انجام شد. کارولین در جاهای درست سرش را تکان داد و لبخند زد. توصیه های عمه جی و چشمک های یواشکی جرالد را تحمل کرد و چیزی بروز نداد. دستهایشان را فشرد و مانند میزبانی مهربان تا زمانی که غیب شدند دم در ایستاد.

چند لحظه به بیرون خیره شد و در قاب در ماند. موهای طلایی کوتاهش در باد تکان خورد. درست مثل سبزه های بلند پشت پنجره. بعد صاف ایستاد و مصمم به داخل رفت و تغییرات شروع شدند.

قدش کوتاه تر شد.
موهای طلایی اش در شب گم شد و سیاه رنگ شد.
خطوط ظریف چهره، رنگ آبی چشمهایش و حالت معصومش از بین رفت و چهره ایی جدید متولد شد.
شیطانی جدید، پوسته را شکافت و از جلد فرشته در آمد.

چند لحظه بعد بلاتریکس بود که در آب دامن آبی دریایی به سمت مبل تکی میرفت. هنوز نتوانسته بود از شر جنازه کارولین خلاص شود و جنازه در طلسمی نگهدارنده حفظ کرده بود. به هر حال به موهایش احتیاج داشت.
اینبار با چهره خودش در مبل مورد علاقه اش نشست و پاهایش را روی میز گذاشت. فنجان چایی عمه جی زیر پاهایش خرد شد.

- مردک احمق...

از جرالد خسته شده بود اما هنوز برای رها کردن و کشتنش زود بود. هنوز میتوانست چیزهای بسیار بیشتری از وزارتخانه به او بگوید. میدانست جرالد تا کنون چندین دختر را مانند کارولین فریب داده و در این کار خبره است و حتی به ذهنش هم نمیرسد که این بار اوست که فریب خورده است.
حتما او را می کشت. اینگونه حتی به عمه جی و تمام دنیا هم لطف میکرد. جرالد موجود کثیفی بود. یک زالوی که خون دختران جوان را می مکید و با بی آبرویی و تهدید رهایشان می کرد.

سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست.
او آدم خوبی بود.
داشت دنیا را نجات میداد.
حداقل این چیزی بود که خودش فکر میکرد.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 13:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تابلوی پیرمرد ماهی‌گیر

سرباز کیلومترها مسیر خاکی و بی‌آب و علف را زیر آفتاب سوزان در دل دشت لوت بی‌انتها پیموده بود. پوتین هم‌زمان از پایش محافظت و آن را زخمی می‌کرد. دیگر آبی در قمقمه نمانده بود و یک ساعت از آخرین باری که سراب می‌دید می‌گذشت. اگر هر چه سریع‌تر یک آبادی پیدا نمی‌کرد، احتمالاً جانش را از دست می‌داد.
از حرکت ایستاد. کلاه برزنتی سربازی دیگر محافظتی در برابر آفتاب ایجاد نمی‌کرد. کف دو دستش را روبروی خود گرفت و آهسته، زمزمه‌وار و ناامیدانه دعا کرد.
- ای خدایی که حافظ جان بنده‌هاشه... کمکم کن...

خون خشک‌شده کف دستان و لابه‌لای انگشتانش را گلگون کرده بود. کثافت از ناخن‌هایش می‌بارید. نمی‌توانست سرش را بالاتر از آن ببرد. روی زانوانش افتاد و دستش را بالاتر برد.
- کمک کن... ای خدا...

احساس متفاوتی در دستانش ایجاد شد. ابتدا فکر کرد سرمای عجیب دستانش نشان از انتهای عمرش داشت. حتماً بی‌حسی دارد از نوک انگشتان شروع می‌شود و کل بدنش را دربرمی‌گیرد؛ اما زمانی که دست‌هایش را پایین آورد، متوجه شد کاملاً خیس از آب است.
- این... امکان نداره...

گویی باران می‌بارید اما تنها جایی که خیس می‌شد، کف دستانش بود. زمین خشک‌تر از همیشه، بدنش داغ و آسمان بدون ابر اما دستانش لحظه به لحظه پر از آبی زلال می‌شد. دست‌ها را به هم چسباند و اجازه داد مثل کاسه‌ای از آب پر شود. به لب‌هایش نزدیک کرد و ناباورانه از آن نوشید.
- خدایا شکرت...

نوشید و نوشید سیراب شد. روی کمر به زمین افتاد. دنیا دور سرش می‌چرخید اما می‌دانست حالش بهتر شده است. ایمان داشت که خدا او را دیده و نجات داده است. حس درد عضلات و زخم‌هایی که داشت در کنار حرارت آفتاب سوزان همگی خبر خوش زنده بودن و بهبودی به او می‌دادند.

- خدا قاتل‌ها را دوست ندارد.

صدایی عمیق و رعب‌انگیز بود. چه کسی این حرف را زد؟ سرش را به این طرف و آن طرف گرداند و کسی را ندید. دست‌هایش را روی زمین گذاشت و سر جا نشست. هیچ‌کس اطرافش دیده نمی‌شد.
- کجایی؟

صدا بار دیگر شنیده شد.
- شکرگزاری‌ات را خرج خدایی که نمی‌شناسی نکن. به دست‌هایت نگاه کن ای خون‌خوار!

صدا انگار از درون مغز خودش می‌آمد. دو دستش را دوباره مقابل صورتش گرفت. سرخ از خون بود. خون تازه! دست‌ها کاملاً خیس و پر بود از خون! حالا طعمش را روی لب‌هایش احساس می‌کرد. دلش به هم خورد و برگشت. خونی که خورده بود را بالا آورد.
- قاتل! خون‌خوار!

سرفه‌ای کرد و در حالی که سعی می‌کرد دوباره بالا نیاورد جواب داد:
- من قاتل نیستم! من...
- دروغگو هم هستی! یادت نمیاد؟ مسیر برگشتت رو ببین!
- من...

رد پوتین‌هایش را دنبال کرد. سرخ بود و تا ناکجا می‌توانست آن را دنبال کند. ایستاد و با پاهای لرزان مسیری که آمده بود را برگشت. ده قدم. صد قدم. هزار قدم... و بالاخره آن را دید.
- یادت اومد؟

صدای درون سر سرزنش‌آمیز بود. آنچه پیش چشمش می‌دید کاملاً واضح و روشن همه چیز را به یادش آورد.

آن روز، بدترین روز عمرش بود. شهر محل خدمتش به دست دشمن تصرف شده بود و جز او هیچ کدام از فرماندهان و سربازان گردانش زنده نمانده بود. خودش بود و سلاحی که دیگر گلوله‌ای نداشت، سلاحی که حالا به رنگ سرخ درآمده و پیش جنازه‌ای روی زمین قرار گرفته بود. ماندن و مبارزه در شهر برایش چیزی جز مرگ نمی‌آورد. تا جایی که امید زنده بود، جانش را کف دست گذاشته و از خاک وطنش دفاع می‌کرد؛ اما جایی که دیگر ماندن فایده‌ای نداشت، به شکلی معجزه‌آسا فرصت فرار را غیمت شمرد. اما هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که زدن به دل این کویر تا چه حد می‌تواند شرافتش را به چالش بکشد. برای زنده ماندن چاره‌ای نداشت.
- می‌ماندی و می‌مُردی بهتر از این جنایت بود.

کودک خردسال بی‌جان روی زمین بود. یادش آمد که چطور با تفنگ او را تهدید کرده بود. چطور چاقوی نوک تفنگ را در گلوی کودک فرو برده و همچون خوناشامی از رگ پاره‌اش خون خورده بود. آن کودک، یکی از ده‌ها کودک بی‌خانمانی بود که از شهر گریخته و آواره شده بودند. چاره‌ای نداشت. تشنگی امانش را بریده بود. کیلومترها زیر آفتاب سوزان و بالاخره این جنون جایی گریبان‌گیرش شد.
- خون‌خوار...

چشم‌هایش سیاهی رفت و نتوانست روی پاهایش بند شود. در کنار جسد کودک به زمین افتاد. بیهوش شد.
گلرت گریندلوالد، مخفی در پرده‌ای نامرئی از جادو، در امان از گزند طبیعت، شاهد و ناظری زنده و هشیار بر فجایعی بود که آن روز کیلومترها آن‌طرف‌تر از شهری کوچک روی می‌داد. نیروهای بی‌جادو اما مجهز به تجهیزاتی کامل از فناوری روز دنیای ماگل‌ها از صبح وارد شهر شده بودند. مردم عادی یک روز قبل شهر را تخلیه کرده و با هر چه که می‌توانستند از آنجا دور شده بودند. تنها نظامیان دلیر باقی ماندند؛ در میان آنها، سرنوشت شوم این سرباز بخت‌برگشته کنجکاوی او را برانگیخته بود. و چه سرنوشتی... در سکوت، ساعتی دیگر به کشمکش‌های درونی سرباز گوش داد و سپس سفر پرماجرای خود را به پایان رسانید.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد ماهیگیر

فلور دلاکور،با صورتی زیبا که حالا آرایشی سبک روی آن بود،در یکی از گالری‌های هنری معروف لندن قدم می‌زد.

هوای خنک و مرطوب لندن از پنجره‌های هلالی‌شکل به درون می‌تابید و نوری ملایم بر آثار هنری می‌انداخت.در گوشه‌ای از سالن، چشمش به تابلوی بزرگی افتاد که با قاب چوبی تیره و حکاکی‌های ظریف، جلب توجه می‌کرد.

تابلو، "پیرمرد ماهیگیر"نام داشت و امضای "تیوادرکونتسواری" زیر آن خودنمایی می‌کرد.فلور با شگفتی به تابلو نزدیک شد. سبک امپرسیونیسم و سمبولیسم در کنار هم، فضایی رویایی و در عین حال، پر از رمز و راز را خلق کرده بود.

برچسب کوچکی زیر این نقاشی،اعلام می‌کرد که برای سال ۱۹۰۲ میلادی است.تصویری از مردی کهنسال را در قایقی کوچک بر فراز دریا به تصویر می‌کشید. اما آنچه فلور را میخکوب کرد، جزئیات ظریف و هوشمندانه‌ای بود که در چهره و پس‌زمینه نقاشی به کار رفته بود.

با تمرکز بیشتر، فلور متوجه شد که نقاشی، خطای دیدی هنرمندانه را در خود جای داده است. با کمی دقت چهره پیرمرد نگاه کرد، گویی دو نیمه متفاوت نمایان می‌شد. اگر چشم چپش را می‌بست و نیمه راست چهره را در نظر می‌گرفت، خطوط چین و چروک‌ها، ابروها و انحنای لب، چهره‌ای خشن، پریشان و حتی شیطانی را تداعی می‌کرد. اما با تمرکز بر نیمه چپ، همان حالت آرام و مهربان را میدید. پس‌زمینه دریا نیز در نیمه راست، تاریک و طوفانی و در نیمه چپ، آرام و روشن به نظر می‌رسید.

فلور به یاد آورد که این نقاشی، نمادی از "دوگانگی درون انسان" است؛ نبرد همیشگی خیر و شر،که در اعماق وجود هر کس نهفته است. او با خود اندیشید که چگونه هنرمند توانسته این مفهوم عمیق را با تکنیکی این چنین ماهرانه به تصویر بکشد. این اثر،فراتر از انتظارات فلور از یک نقاشی بود.

فلور مدتی طولانی در مقابل تابلو ایستاد و به این دوگانگی خیره شد. او فهمید که انسان‌ها، در نگاه اول، تنها کلیتی را می‌بینند، اما در درون هر شخصیت، دنیایی از تضادها و پیچیدگی‌ها نهفته است. فلور گالری را ترک کرد،گالری ای که حالا برای فلور،پناهگاهی برای فرار از واقعیت های تلخ بود.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/2/2 22:22:48
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 18:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
اثر دوم:
تصویر تغییر اندازه داده شده
نام اثر: پیرمرد ماهیگیر

نام هنرمند مجارستانی اثر: تیوادرکونتسواری_کوشتکا

سبک: امپرسیونیسم و سمبولیسم(نمادگرایی)

سال ساخت: ۱۹۰۲ میلادی

ویژگی این سبک:
امپرسیونیسم جنبشی در نقاشی اواخر سدهٔ نوزدهم است که هدفش ثبت لحظه‌ای و زودگذر از نور و رنگ بود؛ هنرمند امپرسیونیست معمولاً در فضای باز نقاشی می‌کند، با قلمموهای شکسته و سریع، سایه‌ها را رنگی می‌بیند و به جای جزییات دقیق، تأثیر کلی نور بر صحنه را نشان می‌دهد (مثل آثار مونه و رنوآر).
در مقابل، سمبولیسم واکنشی به امپرسیونیسم و واقع‌گرایی بود و بر معناهای پنهان، احساسات درونی و مفاهیم انتزاعی تأکید داشت؛ هنرمند سمبولیست از تصاویر عینی (مثل یک درخت، یک انسان یا یک حیوان) به عنوان نماد استفاده می‌کند تا ایده‌هایی مثل مرگ، عشق، خیر و شر یا رازهای روح را منتقل کند و فضایی رویایی، مرموز و غالباً تیره دارد (مثل آثار گوگن و ردن).

توضیحاتی درباره اثر:
این نقاشی یک خطای دید هوشمندانه و در عین حال عمیقاً فلسفی است. نیمه چپ (صلح و آرامش): اگر نیمه چپ نقاشی را در آینه منعکس کنید (یا با دست آن را بپوشانید)، چهره‌ای آرام، مهربان و روحانی می‌بینید که در حال دعا یا سکون است. پشت زمینه نیز آرام و روشن است.
نیمه راست (طوفان و شیطان): اگر نیمه راست را منعکس کنید، ناگهان با چهره‌ای وحشتناک، شیطانی و پریشان مواجه می‌شوید که در مقابل دریایی متلاطم و تاریک نشسته است.
تکنیک اجرا به این شکل است که نقاش، خطوط چهره (چین و چروک‌ها، ابروها، حالت لب‌ها) را طوری طراحی کرده که با تکرار در آینه، یک چهره کاملاً جدید و متضاد بسازد.

مفاهیم:
این نقاشی هنری برای به تصویر کشیدن «دوگانگی درون انسان» است:
1. نبرد خیر و شر در درون: اثر نشان می‌دهد که در اعماق وجود هر انسان، هم ظرفیت قدیسان و هم ظرفیت هیولاها وجود دارد.
2. تضاد معنویت و مادی‌گرایی: برخی تحلیل‌ها اشاره می‌کنند که این نقاشی نماد تعارض بین انگیزه‌های درونیِ پاک و سودجوییِ نفسانی است.

روحیات خود نقاش:
کونتسواری در طول زندگی خود دچار بحران‌های روحی عمیقی بود. این اثر را می‌توان خودکاوی روان‌شناسانه او دانست که مرز باریک میان نبوغ و جنون را به تصویر می‌کشد.

موضوع اصلی اثر:
در این تصویر بدون تا کردن (یا استفاده از آینه)، هرگز متوجه این دوگانگی نمی‌شوید. این یعنی انسان معمولاً در نگاه اول، «کلیت» یک شخصیت را می‌بیند، اما درون هر شخصیتی دو روی سکه وجود دارد.

مهلت برای ارائه و نوشتن درباره اثر های ماه های قبل، محدودیت ندارد. اگر مایل باشید همچنان می‌توانید برای آثار قبلی با گذاشتن لینک آن سوژه در پست خود، پست خودتان را ارسال کنید.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 10:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تابلوی شام آخر

خون تازه از نوک خنجر می‌چکید. نوک تیز خنجر، از کمر وارد شده، قلبش را شکافته و از میان قفسه‌ی سینه‌اش بیرون زده بود. درد نه‌تنها در قلب جانش، که در قلب روحش حس می‌شد. اشک از چشمانش جاری بود. ثانیه‌ها کش می‌آمد و لحظه‌لحظه‌ی زندگی پیش چشمش حرکت می‌کرد.
تابستانی که ممکن بود ملال‌انگیزترین تابستان عمرش باشد، با او به یکی از بهترین تجربه‌های زندگی تبدیل شد. دوستی بینشان آنچنان عمیق بود که نه‌تنها در طی سال‌ها زندگی پرتلاطم از خاطراتش پاک نشد، بلکه اولین تصویری بود که در لحظه‌ی مرگ برای نجات از شوک واردآمده به کمکش شتافته بود. دیگر تصویر، دنیای بی‌نظیر و ایده‌آلی بود که اگر همان دوست همراهی‌اش می‌کرد بی‌تردید در همان سال‌های جوانی با هم می‌ساختند؛ دنیایی که دیگر هیچ جادوگری در زندان نامرئی بی‌جادوها اسیر نمی‌ماند.
خاطرات و تصاویر تلخ و شیرین زندگی‌اش به سرعت برایش تداعی می‌شدند تا اینکه به آخرین خاطره می‌رسد. بسیار واضح و روشن است. او در میان چهار نفر از به‌ظاهر وفادارترین پیروانش نشسته. پس از سال‌ها تلاش، بالاخره به نقطه‌ای رسیده‌اند که منتظرش بودند.
«رفقا... دیگر زمان آن رسیده است که همگان صدایمان را بشنوند. رهبران جهان بی‌جادو پیش از این در برابر ما سر تعظیم فرود آورده‌اند. رهبران دنیای جادو، با منطق یا به زور، حالا دیگر در برابر ما نمی‌ایستند. دیگر خبری از آن دُگم‌هایی که می‌گفتند باید تا ابد دنیای جادویی‌مان را از دید پنهان کنیم نیست. به زودی به جایگاه حقیقی‌مان خواهیم رسید.»
بدون اینکه لبخندی به لبش بیاید، نگاهی به چهار رفیق خود انداخت. چشم در چشم. آماده بود پیش از اقدام نهایی، اعلام وفاداری مجدد آنها را از نگاهشان بخواند.
«رفقای من... پیروان ما در سرتاسر دنیا، در همه‌ی کشورها و مناطق آماده‌ی اجرای نقشه‌ی ما هستند. تنها یک چیز باقی مانده... یک بار دیگر وفاداری بی‌‌قیدوشرط شما را می‌خواهم، چون پس از این، مشقت‌های اصلی‌مان آغاز می‌شود. باید آماده‌ی مواجهه با امواج بی‌پایان انتقادها و مخالفت‌ها و مشاجرات باشیم. تنها در صورتی می‌توانیم این کشتی را به سرمنزل مقصود برسانیم که هسته‌ی اصلی رهبران این آرمان‌شهر به هم وفادار باشند.»
چشم‌های چهار رفیقش را یک به یک کاوید. می‌دانست. می‌دانست که آلبوس دامبلدور به هر زحمتی شده یک خائن در میان حلقه‌ی اتحادش خواهد گنجانید. می‌دانست که این خائن کسی نبود جز همانی که بیش از همه به او اعتماد داشت.
«اما...»
مکثی کرد تا توجه همه کامل به حرف او متمرکز شود.
«یک خائن در میان شماست که همه‌ی نقشه‌هایمان را به خطر می‌اندازد.»
این جمله، جمله‌ای کلیدی بود که مثل افسونی که با بیان کردن کلمات جاری می‌شود، سلسله‌ی اتفاقات پس از آن را رقم زد، با یک تفاوت کوچک اما حیاتی. او از قبل می‌دانست و برایش آماده بود.
سه رفیق وفادار گریندلوالد در لحظه غیب شدند و چهارمی، همان کسی بود که خنجر تیز را در پشتش فرو می‌کرد. خائن ابتدا از فرار آن سه نفر دیگر متعجب شده بود اما وظیفه‌ای که به گردنش انداخته بودند فراموش نکرد. همان خنجری را که سال‌ها پیش آلبوس به او سپرده بود، یگانه خنجری که می‌توانست گریندلوالد را از پا درآورد، از ردای خود بیرون کشید.
«می‌دونستم...»
گریندلوالد در برابر جادوی سیاهی که ناگهان از خنجر او را هدف قرار می‌داد احساس ناتوانی می‌کرد. لاجرم روی زانوهایش افتاد. نه‌تنها دیگر جادویی در وجود خود احساس نمی‌کرد، بلکه توان جسمانی‌اش هم به سرعت در حال کاهش بود. روبرگرداند و به سوی کشوی میزش دست دراز کرد. پیش از آنکه دستش به دستگیره برسد، آن خائن، خنجر را از پشت به کمرش زد. دنیا پیش چشم گریندلوالد تیره و تار شد.

ویندا روزیر اجازه داد خنجر در جایی که به آن تعلق داشت باقی بماند. بالاخره مأموریتی را که آلبوس دامبلدور در سال 1927 به او سپرده بود به پایان رساند. خنجری که همه‌ی این سال‌ها با مشقت فراوان پنهان کرده بود، بالاخره به قلب گریندلوالد نشسته بود. ساحره‌ای که در یکی از خانواده‌های اصیل فرانسوی متولد شده بود، از ابتدا به آلبوس دامبلدور روی آورده بود و توانسته بود سال‌ها به‌عنوان نزدیک‌ترین فرد به گلرت گریندلوالد فعالیت کند، حالا درست در همین لحظه توانسته بود یگانه مأموریتش را در یک قدمی موفقیت نهایی گریندلوالد اجرایی کند.
کشویی که گرینلدوالد به سمتش خیز برداشته بود نظرش را جلب کرد. نگاهی به جسم بی‌جان گریندلوالد انداخت که بی‌حرکت روی زمین بود و سپس کشو را باز کرد.
هیچ چیزی در آن دیده نمی‌شد. چوبدستی‌اش را تکان داد: «ریویلیو!»
تکه‌کاغذی در آن پدیدار شد. آن را برداشت و متنش را دید. متنی کوتاه به زبان فرانسوی.

ویندای عزیزم، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی توانسته‌ای مأموریتت را انجام بدهی. آلبوس حتماً به تو افتخار خواهد کرد، اما نه تو نه هیچ بنی‌بشری توانایی‌اش را ندارید که به من پیروز شوید.
دوست‌دار تو
گلرت گریندلوالد


ناباوری در چهره‌ی ویندا نمایان بود. با خود فکر می‌کرد گریندلوالد تمام این مدت می‌دانسته. پس چرا اجازه داد چنین خیانتی... او از قبل می‌دانسته... او...
سه یار وفادار گریندلوالد مجدد ظاهر شدند.
«نه.»
ویندا فرصتی برای دفاع از خود نداشت. طناب‌های نامرئی دست و پایش را بست و به زمین افتاد.
در همان حال چشمش به دستبندی افتاد که دور مچ گریندلوالد مثل گدازه‌های آتشفشان می‌درخشید. یک حقه‌ی بسیار قدیمی اما موثر.
یکی از رفقای گریندلوالد خنجر را از کمرش بیرون کشید. جسم بی‌جان او دوباره جان گرفت. نفسی عمیق کشید و از جایش بلند شد. جای زخم بلافاصله ترمیم شده بود و گریندلوالد سرحال‌تر از قبل روی پاهایش ایستاده بود.
«مطمئنم حالا آلبوس متوجه مرگ من شده. دیگه مانعی برامون نمونده.»
نگاهی به ویندا انداخت و با لبخندی پیروزمندانه گفت: «و امشب تکلیف این خائن هم مشخص خواهد شد.»

دستبند فریب مرگ را که حالا دوباره به حالت نرمال بازگشته بود از مچ دست خود باز کرد و به درون کشو انداخت.
درود بر دنیای آزاد
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/1/24 11:21:58
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شام آخر

لندن دیگر برای آستوریا گرینگرس فقط یک شهر نبود؛ شهری بود که در آن می‌توانست برای چند لحظه از انتظارات سنگین خانواده‌های پاک نژاد پاک فرار کند. آن روز بعد از ظهر، وقتی نسیم سرد خیابان با پالتوی سبزش بازی می‌کرد، وارد یکی از گالری‌های هنری خلوت شد.

سکوت گالری، مثل سکوت راهروهای قدیمی اسلیدرین، چیزی را درونش آرام می‌کرد. آستوریا برخلاف تصور مردم، مثل خیلی از اعضای خانواده‌اش سخت و سنگی نبود؛ شکوفه‌های ظریفی از احساسات و فکرهای پنهان همیشه در او موج می‌زدند… فقط یاد گرفته بود خوب مخفی‌شان کند.

در انتهای سالن، تابلوی بزرگی قرار داشت. «شام آخر». نامش را شنیده بود، اما هرگز از نزدیک ندیده بود. کنجکاوی بی‌سروصدایش او را جلو کشید.

وقتی روبه‌روی تابلو ایستاد، اولین چیزی که توجهش را گرفت نه چهره عیسی، بلکه نگاه‌های مردم اطراف او بود؛ نگاه‌هایی که میان حیرت، ترس، خشم، تردید و بی‌اعتمادی گیر کرده بودند.

آستوریا آهسته زمزمه کرد:
«زیباست....»

نه به معنای دینی‌اش؛ بلکه به معنای لحظه‌ای که همه چیز در آستانه فروپاشی بود. درست مثل آخرین ساعت های نبرد هاگوارتز. مثل زمانی که هر قدم و هر جمله، می‌توانست کسی را نجات دهد یا نابود کند.

نگاهش روی مردی که به سمت دیگری خم شده بود مکث کرد، انگار تلاش می‌کرد حقیقتی را بفهمد، یا شاید از آن فرار کند. این نگاه، به طرز عجیبی او را یاد سال‌های نوجوانی‌اش در اسلیدرین انداخت؛ سال‌هایی که مجبور بود تصمیم بگیرد شبیه چه کسی باشد: شبیه گذشته‌ی تاریک خانواده، یا آینده‌ای که خودش می‌خواست بسازد.

در چهرهٔ عیسی آرامشی بود که آستوریا آن را نمی‌شناخت، اما به آن حسادت می‌کرد. یک نوع پذیرش… پذیرفتن این‌که گاهی انتخاب‌های سخت، بخشی از مسیر هستند؛ حتی اگر آدم را زخمی کنند.

او زمزمه کرد:
«چطور تونستی همچین آرامشی داشته باشی…؟»

تابلو جوابی نداشت، اما سکوتش چیزی را به او یاد داد:«گاهی خودِ نگاه کردن به دردها، اولین قدم برای فرار نکردن از آن‌هاست.»

پنجره‌های پشت سر شخصیت‌ها، منظره‌ای روشن و آرام نشان می‌داد؛ دور از پریشانی روی میز. آستوریا با خودش فکر کرد:«همیشه یه راه خروج هست… حتی اگه بین هزار تا انتخاب سخت گیر کرده باشی.»

وقتی از گالری بیرون آمد، نور غروب روی رودخانه می‌تابید. در دلش سنگینی‌ای تازه بود، اما روشن‌تر از قبل. تابلوی «شام آخر» چیزی به او گفته بود؛نه با کلمات، بلکه با حقیقت خام احساسات انسانی.

و آستوریا گرینگرس فهمید که حتی یک اسلیدرینی هم می‌تواند در میان سایه‌ها، دنبال نوری کوچک بگردد.
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1405 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن، سال‌ها پس از سقوط ولدمورت

فلور دلاکور، با آن موهای بلند نقره‌ای و زیبایی خیره‌کننده‌اش، در یکی از گالری‌های هنری لندن قدم می‌زد. هوای خنک بعد از ظهر از پنجره‌های بزرگ به درون می‌تابید و نور ملایمی بر آثار هنری می‌انداخت. چشمش به تابلویی بزرگ افتاد که در انتهای سالن قرار داشت؛ تابلوی «شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی.

فلور نزدیک‌تر شد. تصویر عیسی مسیح در مرکز تابلو، با آرامشی عمیق که از چهره‌اش نمایان بود، نگاهش را خیره کرد. انگار او از همه چیز آگاه بود و در عین حال، پذیرفته بود. فلور به یاد آورد که چگونه خودش نیز در موقعیت‌هایی قرار گرفته که باید حقیقت تلخی را می‌پذیرفت یا با پیامدهای آن روبرو می‌شد.

سپس نگاهش به دوازده ادم اطراف عیسی افتاد. هر کدام با حالتی متفاوت؛ عده‌ای متعجب، عده‌ای اندوهگین، و برخی خشمگین یا سردرگم. فلور با خود اندیشید که چقدر واکنش انسان‌ها در برابر یک خبر شوکه‌کننده می‌تواند متفاوت باشد. او که خود طعم تلخ قضاوت و سوءتفاهم را چشیده بود، می‌توانست پیچیدگی احساسات انسانی را درک کند.

پنجره‌هایی در پس‌زمینه تابلو به منظره‌ای آرام و سرسبز باز می‌شدند. فلور به این منظره نگاه کرد و به یاد آورد که حتی در دل پرتلاطم‌ترین وقایع، همیشه جایی برای آرامش و زیبایی وجود دارد. این منظره، برای فلور نمادی از امید و توانایی یافتن زیبایی در دنیای پیرامون بود، حتی زمانی که درگیری‌های درونی یا بیرونی وجود دارد.

فلور عمیقاً با احساسات انسانی موجود در تابلو همدرد شد. او، که خود تجربه‌های منحصر به فردی داشت، می‌توانست چالش‌های وفاداری، خیانت، و انتخاب‌های دشوار را به خوبی درک کند. با نگاهی به چهرهٔ عیسی، فلور احساس کرد که درک عمیقی از وضعیت او پیدا کرده است؛ درکی آمیخته با دلسوزی برای تمام رنج‌های انسانی. او گالری را ترک کرد، در حالی که تصویر «شام آخر» و تأملاتش دربارهٔ احساسات و انتخاب‌های انسانی، تا مدت‌ها در ذهنش باقی ماند.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1405 14:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه اول

شام آخر


چند روزی بیش از گشوده شدن درهای موزه هنری نگذشته بود. گروگان در میان گروه ساکت و مشتاق هنردوستان گام برمی‌داشت. مقابلش طرحی از یک ضیافت بود، زیر اثر در کادر طلایی نوشته شده بود "شام آخر". گروگان نسبت به آنچه جلویش بود نه درکی داشت و نه دیدگاهی.

پنج گام جلوتر اما او چیزی که مقابلش می‌دید را باور نمی‌کرد. دری ضخیم از فلز تیره، پر از چرخ دنده‌های برنزی که ماشین‌های عصر ویکتوریایی را تداعی می‌کرد. بالای در با حروف خوش‌نویسی حکاکی شده بود "فقط جادوگران و ساحره‌ها". در، همان آن که گروگان برابرش قرار گرفت با صدای گوش‌خراشی باز شد.

ماگل‌های اطراف هیچ عکس‌العملی نشان ندادند. هر کس رد می‌شد با آرامش یکی از آن نگاه‌های نافذ و منتقدانه هنری می‌انداخت و گذر می‌کرد. جادویی که حواس آن‌ها را پرت کرده بود کارش را خوب انجام می‌داد.

او داخل رفت. خودش را در اتاق تنگ و تاریکی یافت، الگوی در روی دیوار‌ها تکرار می‌شد، میله‌های تیره، چرخ‌دنده و چراغ دیواری فولادی. رقص آهسته آب نورانی درون قدح اندیشه چشم را می‌گرفت. خود قدح از مرمر مشکی-طلایی بود.

گروگان سرش را پایین آورد و آرام به مایع درخشان تماس داد...


- نور سبز؟ یعنی چی می‌تونه باشه، بِین؟
- جادوگرا، اونا هم متوجه شدن چه موجود خطرناکی این روزا تو جنگل پنهان شده.

گله سانتورهای جنگل ممنوعه به مانند همیشه منزوی و درگیر خود بودند. اما امشب یک شب عادی نبود، بسیاری عزاداری می‌کردند، برخی بی‌تفاوت بودند، همه نگاه‌ها به آسمان بود. مریخ بسیار نورانی بود، گویی دو ماه در آسمان است. همه نشانه ها جور در می‌آمد، لرد تاریکی بازمی‌گشت، فرزند پاترها قرار بود بمیرد.

نیم‌انسان نیم‌اسب سیاه‌رنگ، بین، دو سم جلویی‌اش را بالا و پایین می‌کرد و رو به همتای قرمز خود گفت:
- بیا ببینیم چه خبره، رونان.
- باشه.

بین سپس از گوشه چشم نگاهی به سومین همراهش انداخت. فایرنز، چشمانش به آسمان شب گره خورده بود، در چهره‌‌اش آتش خشم یا دریای سوگ نبود، بخار ترس هم نبود، حتی خاکستر بی‌خیالی هم نبود. بین فایرنز را خیلی وقت بود که می‌شناخت اما امشب او را نمی‌فهمید.
- فایرنز! من و رونان می‌ریم گشت بزنیم.
فایرنز برنگشت. همچنان به بالا زل زده بود. دو سانتور به راه افتادند.

تصویر به کلی عوض می‌شود...

- سلام، چطوری، بین؟
- شب به خیر هاگرید، تو چطوری؟
- بد نیستم، الان داشتم از رونان می‌پرسیدم این چند وقت چیز عجیبی دیده یا نه؟ آخه یه اسب تک شاخ...

شکاربان هاگوارتز سوالش را با خبر دادن درباره یک تک شاخ زخمی به پایان رساند. بین دو دانش‌آموز معذب‌ کنار هاگرید را از چشم گذراند، سپس سرش را به بالا چرخاند، باید آنچه می‌دانست مرور و آنچه یافته بود تحلیل می‌کرد.
- مریخ امشب خیلی نورانیه.

هاگرید می‌دانست سانتور‌ها قرار نیست چیزی با او به اشتراک بگذارند. خداحافظی کرد و راهش را کشید تا به جستجویش ادامه دهد.

تمام دنیا می‌چرخد...

بین پر از خشم است، نفس نفس می‌زند، تازه شاخه‌ها و بیشه‌ها را کنار زده و مقابلش فایرنز است. فایرنز با چشمان یاقوتی، بدن سفید و موی طلایی زانو زده‌ است، مقابل یک انسان، فخر گونه‌اش را کنار گذاشته، با این عمل به دوستانش توهین کرده. کنار درخت تنومندی یک تک‌شاخ بی‌جان افتاده و خونش جاری‌ است.

پسر نوجوان بر فایرنز سوار می‌شود.
- فایرنز! داری چیکار میکنی؟ یه آدمو پشت خودت سوار کردی؟ پس فرق تو با قاطر چیه؟
- تو اصلا می‌دونی این کیه؟ پسر پاتر‌هاست. باید هر چه سریعتر از این جنگل بیرون بره.

چشمان بین در خشم می‌سوزد، خشم برآمده از بیم، از نگرانی.
- نکنه چیزی بهش گفته باشی؟ ما قسم خوردیم! قسم خوردیم جلوی تقدیر ستارگان رو نگیریم.

رونان سم‌هایش را پشت سر هم به زمین می‌کوبد، چشمانش مرطوب است. با صدای پر بغض می‌گوید:
- م...م... مطمئنم فایرنز هیچ منظور بدی نداشته.

لحظاتی بعد، فایرنز است که با سرعت دور می‌شود و یال‌ سفیدش در باد شنا‌ می‌کند، هری پاتر با زخم کبودش که فایرنز را محکم چسبیده، بین که فریاد می‌کشد و رونان که به جسد معصوم تک‌شاخ چشم دوخته.

مکش آسمان... جنگل دور می‌شود...


پیشانی گروگان خیس عرق است. اتاق را ترک می‌کند. چند نفس عمیق می‌کشد. در پشت سرش به هم کوبیده می‌شود.

"شام آخر"، نگاه گروگان دوباره روی اثر بر‌می‌گردد، لبخند محوی روی لبش شکل می‌گیرد. نیم ساعت تمام مقابل نقاشی می‌ایستد تا به آن ادای احترام کند. مسئول ماگل گالری کنار گروگان می‌آید.
- آقا، به نظر مجذوب این اثر هستيد، خیلی وقته اینجا وایسادید. میشه بپرسم تو این نقاشی چی‌ می‌بینید؟

لبخند ریز گروگان حالا جهش می‌یابد و تمام دندان‌هایش زیر نورپردازی سفید گالری می‌درخشند.

- سانتور! سانتور می‌بینم!
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/5 14:51:16
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/5 14:53:07
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 16:44
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه اول_شام آخر:

امروز روز افتتاحیه ی موزه هنری لندن بود و به همین منظور جمعیت زیادی در موزه حضور پیدا کرده بودند. در آن میان دراکو به اثری که به تازگی مرمت و به آنجا آورده شده بود نگاه می کرد. نوشته ی زیر اثر نام آن اثر را شام آخر نوشته بود همراه با توضیحاتی مختصر. دراکو چیزی در آن تصویر حسی آشنا را برایش تداعی کرد. بعد از مدتی حس کرد صداهای اطرافش خاموش شده اند و دنیا برای لحظاتی توقف کرده است. خاطره ای در عمق ذهنش به یاد آورد که مدتها سعی داشت به فراموشی بسپارد.

چندین سال قبل، مدرسه هاگوارتز، کلاس معجون شناسی...

تمام روز زمان مانند ساعت شنی، پرسرعت و در هاله ای از سردرگمی و تردید می گذشت. دراکو که کراب و گویل را نادیده گرفته بود، نگاهی سر سری به کلاس انداخت، همه سخت متمرکز بودند به آنچه پروفسور اسنیپ درباره ساخت یه معجون توضیح میداد اما دراکو حتی متوجه نشد درباره چه معجونی‌!

بعد از کلاس بلافاصله در یکی از راهرو ها غیبش زد. از پله های آهنی برج بالا رفت و از آن ارتفاع بلند پایین را نگاه کرد...دوباره همان حس عجیب. انگار که در این مکان، مرگ حضور داشت. اما مرگ چه کسی؟ دست هایش میلرزید و سرما وجودش را در بر گرفت.
-مسخره س. اون فقط یه خواب بود که حتی درست یادم نیست چی بود.

با وجود این حرف باز هم چهره اش را درهم کشید. می دانست چیزی درباره ی آن خواب درست نبود‌. لحظه ای دست هایش را آلوده به خون دید و لحظه ای بعد، خونی نبود. تنها یک چهره و بعد همه چیز محو میشد. چهره ای شبیه پروفسور اسنیپ.

چه اتفاقی قرار بود رقم بخورد؟! قرار بود اسنیپ بمیرد یا قرار بود او دراکو را نجات دهد؟ ولی از چه چیز؟ به دور دست ها خیره شد. ترس عجیبی در وجودش بود که از ندانستن آینده می آمد. با اینحال کسی نبود که از آن کمک بخواهد. نه دوستانش، نه پدر و مادرش، نه حتی اساتیدش. هیچ کس آن قدر نزدیک نبود که بخواهد خود واقعی اش را به آنها نشان دهد. جلوی بقیه باید بهترین می بود. بهترین شاگرد، بهترین اصیل زاده، شجاع و نترس. اما از درون او هم انسان بود. جادوگری از خاندانی قدرتمند ولی همچنان یک انسان.

مدتها گذشت و بلاخره حِکمت آن خواب را دریافت. وجودش سرشار بود از احساساتی بهم ریخته که تفکیکش حتی برای خودش هم مشکل بود.

حال دامبلدور مرده بود و ارباب تاریکی همین را می خواست. خانواده اش و ارتش تاریکی این را میخواستند، و او تنها چند ثانیه تامل فاصله داشت با آلوده شدن دست هایش به خون مدیر مدرسه ای که سالها در آن عمرش را سپری کرده بود. و این پروفسور اسنیپ بود که او را از آن اوضاع آشفته نجات داد. چرا در آن لحظه و آن مکان او آنجا بود؟ چرا به دراکو کمک کرد؟

بعد از مرگ اسنیپ، تازه فهمید او پروفسور محبوبش را آن طور که فکر می‌کرد نمی‌شناخت.
سوروس اسنیپ حقایقی را می‌دانست و باری را به تنهایی این همه سال حمل می‌کرد، که باورش برای دراکو سخت بود. او طرف چه کسی بود؟ خودش چه کسی بود؟ یک خائن؟ یک عاشق؟ یک پروفسور؟ دیگر نخواهد فهمید. حال او بود و آینده ای که بازهم ناشناخته، انتظارش را می کشید.

سرش را تکانی داد و دوباره به تابلوی مقابلش نگریست. همه چیز انگار دوباره به حرکت در آمده بود. آن خاطرات تلخ اکنون در گذشته بود و او توان تغییر هیچ کدام از آن اتفاقات را نداشت. اما سوالی در عمق ذهنش تکرار شد. آیا واقعا گذشته او را رها می‌کرد؟ یا سرنوشت آینده اش، چیزی بود که به گذشته اش گره خورده بود؟...

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs