جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
سگ سیاه به نزدیکی خانه ی شماره ی یازده رسیده بود که ناگهان نیرویی از پشت دیواری او را به سرعت به سمت خود کشید...
سگ سیاه بهت زده به اطراف خود و به دیوار نگریست
- بسیار خوب! آقای بلک؟ می خوام جدی باهم صحبت کنیم. پس به...
سگ با عصبانیت غرشی کرد و سعی کرد به سمت خانه ی شماره یازده برود اما زن شنل پوش سریع پرید و جلوی سگ را گرفت و داد زد : نه! تو نمیری! سیریوس بلک!
سگ تبدیل به مردی شد و وردی را با عصبانیت زمزمه کرد و همه چیز در اطرافشان شروع به چرخیدن کرد. چند لحظه بعد آندو در جنگلی تاریک رو در روی یکدیگر ایستاده بودند...مرد با عصبانیت گفت: میشه بگی منظورت از این کارا چیه؟
- منظور من چیه؟ منظور تو چیه؟ برای چی من رو تو محفل راه ندادی؟ اصلا تو و اون بچه هه چو! چیکاره این؟
- احمق نباش آلیس لانگ باتم! من به خاطر خودت گفتم رات ندن. بهتره برگردی بیمارستان . در ضمن من از طرف دامبلدور مسئول بررسی و تایید اعضا شدم .هرکسی رو هم من انتخاب کنم نظرش رو دامبلدور هم قبول داره. نکنه رو حرف دامبلدور حرفی داری که بزنی؟ سیریوس آرام زمزمه کرد: هرچند از تو بعید نیست.
- نه تو نمی تونی ... نمی تونی منو از محفل بیرون کنی...نه
سیریوس پشت به او کرد و به راه افتاد و گفت: گوش کن من کلی کار دارم. تو هم بهتره به جای اینکه این مسخره بازیا رو راه بندازی یه کم به فکر دیگران باشی... برگرد به سنت مانگو و تا حالت کاملا خوب نشده فکرشم نکن که به محفل برگردی...
آلیس فریاد زد : همونجا که هستی بمون!
سیریوس برگشت . آلیس چوب دستی اش را به سمت او نشانه رفته بود. سیریوس بلافاصله چوب دستی اش را به سمت او گرفت و خواست حرفی بزند که ناگهان صدایی توجه آندو را به سمت خود جلب کرد . آندو لحظه ای به آن سمت خیره شدند و در بین تاریکی چند شنل پوش سیاه را دیدند که به آنها نزدیک می شدند. چند مرگخوار در حالی که خنده می کردند آندو را محاصره کردند...
آلیس و سیریوس پشت به یکدیگر کرده و آماده ی دفاع شدند. نور قرمز رنگی از چوب یکی از مرگخوارها به سوی آنها روانه شد و بعد از آن وردها بودند که جادو و طلسم به هر طرف می فرستادند. آلیس به سیریوس علامت داد و به سمتی اشاره کرد . سیریوس فریاد زد: عجله کن... وهر دو به سرعت به آن سمت دویدند . فورا دسته ی فنجان شکسته ای که در گوشه ای بود را گرفتند و لحظه ای بعد در لندن بودند.
- دستت رو بده من تا کمکت کنم.
آلیس سرش را بلند کرد و به سیریوس و دستش که به سمت او دراز شده بود نگاهی انداخت و خودش به تندی بلند شد.
سیریوس دستش را کشید و به آرامی گفت: به خیر گذشت... و به الیس نگاه کرد... آلیس هم نگاه تندی به او کرد. سیریوس اخم کرد و سرش را پایین انداخت . بعد از لحظه ای سکوت آلیس به راه افتاد سیریوس گفت: بمون با هم می ریم...
آلیس لبخند تلخی زد و گفت: سنت مانگو؟
سیریوس گفت:...(شما بگو. گود فادر!فقط یه چیزی لفطا خودتون جواب بدین! این نمایشنامه رو یدک داشتم چون می دونستم مشکوکه اولین بار تاییدم کنین نه نه نمایشنامه خودم رو می گم! نمی دونستم چوچانگ نقد می کنه! )


چقدر ویرایش حال میده
اوکی من جواب نمیدم دیگه نقدم نمیکنم.



هی چو سلام من که نگفتم تو نقد نکنی ناراحت شدی؟


خب اول اینکه من نمیدونم بین شما و چو چی بوده ولی به هر حال نباید خودتون مشخص کنین که کی براتون نقد بکنه و نظر بده

متن قشنگی بود ولی فعلا به دلیل تنبیه تایید نیستی تا ببینم چی میشه


تو رو خدا نمایشنامه رو بخونین مخاطبش سیریوسه اصلا این که تایید نشده آلیس مقصرش سیریوس نشون داده شده من نمی گم چو نقد نکنه می گم اینو در نظر بگیرین که من شما رو مسئول تایید دونستم این نمایشنامه رو نوشتم والا تو نمایشنامه ام سرم درد نمی کنه شما رو راه بدم . می رم یکی دیگه رو راه می دم چو رو راه می دم . محض اطلاع هم بگم من مثل شما همون لحظه که آنم نمی تونم بشینم تایپ کنم کلی کار دارم . به چو هم توهین نکردم! حالا خود دانید دیگه هم برای اینجا نمایشنامه ندارم که بنویسم و نمی خوام بنویسم . دیر وقته باید برم مدرسه ممنون و خدا حافظ

باب سریش چرا این شکلی میکنی یه چیزی بود تموم شد رفت دیگه تاییدش کن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/15 20:09:31
ویرایش شده توسط آلیس لانگ باتم در 1385/1/15 23:49:25
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/16 0:17:04
ویرایش شده توسط آلیس لانگ باتم در 1385/1/16 6:53:21
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 3:56:41
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
برف در پیاده رو و روی خیابان لگد کوب شده بود.اما بر روی نرده ها تلنبار شده و روی بام ها را پوشانده بود.پشت پنجره ی خانه ها از نرمه های برف به سپیدی میزد.شب سرد و ظلمانی بود.اگر چه ابر های سیاه تمام اسمان را پوشانده بودند اما هیچ عاملی نمی توانست جلوی بارش برف سپید را بگیرد.
جنبنده ای در خیابان دیده نمیشد.و هیچ نوری از پنجره ی خانه ها به بیرون نمیرسید.گویی همه در خواب بودند.خوابی ارام در گرمای خانه های زیبا که رنگی از خطر را به خود نگرفته بود.
هر از چند گاهی جغدی به فضای خالی میان دو خانه وارد میشد و در یک چشم به هم زدن ناپدید میشد.
افرادی در حال نزدیک شدن به فضای خالی بودند.طنین رسای قدم هایشان سکوت سنگین کوچه را میشکست و برف زیر چکمه هایشان کوبیده میشد.ان ها سه نفر بودند.ردا های بلندی بر تن داشتند که برف های تازه را به دنبال خود میکشید.در زیر کلاه های ردایشان ,کلاهی پشمی گوش هاشان را می پوشاند.هر سه چوبدستی خود را بالا گرفته بودند و از نوری که ایجاد میکرد برای شکستن تاریکی استفاده میکردند.اما نبرد ان ها بیشتر با سپیدی بود .تاریکی به تنهایی نمیتوانست نور را شکست دهد زیرا خودش از نور به وجود امده بود.این سپیدی بود که در ان شب سرد اجازه ی پیش روی نور را نمیداد.ذرات برف هرگونه نوری را انعکاس میدادند و هیچ نوری بیش از دو متر در اطراف پخش نمیشد.
ان ها به فضای خالی رسیدند.هرسه چشمانشن را بستند و به خانه ی شماره ی 12 فکر کردند.گشودن چشمانشان با ظهور خانه مواجه بود.خانه ای قدیمی که جای جایه دیوار هایش حاکی از اصالتی بود که در خانه های اطراف وجود نداشت.
یکی از افراد:سیریوس مثل اینکه در قفله!!!کلید همراهت هست؟
سیریوس در حالی که درب را تکان میدهد به استرجس نگاه میکند و میگوید:خیر کلیدم را به لوپین داده ام.او صبح که همه ی ما در وزارت خونه هستیم به اینجا می اید.
فرد سوم:پس مجبوریم زنگ بزنیم.
سیریوس :بله ارشام.مجبوریم زنگ بزنیم. و با گفتن این جمله انگشتش را بر روی زنگ فرود می اورد.
بعد از مدتی صدای چرخ دنده های قفل در به گوش میرسد و در باز میشود.
خانم ویزلی :مگه کلید همراهتون نیست.دوباره تابلو ها شروع به جیغ و داد کردن.الان همه بیدار میشن
سیریوس:ببخشید ولی من کلیدم را به لوپین داده بودم.
پس باید خودتون برید و پرده ی روی تابلو ها را بکشید.و با عصبانیت به هر سه ی انها نگاه کرد.اما چشمانش بر روی چهره ی ارشام ثابت ماند.
استرجس که تازه متوجه موضوع شده بود گفت:این ارشامه.عضو جدید محفل.
ارشام به شکل کاملا رسمی با خانم ویزلی دست داد وگفت:خوش بختم.
---------------------------------------------------------------------------------
برف:سفید هایی که ممکن است به تاریکی بپیوندند.
در ضمن من منظورم از دراکو توی پست قبلی دراکوی داخل سایت بود.وزیر مردمی.


___________________
پست قشنگی بود
ولی دو تا ایراد بزرگ داشت
1-دیالوگ های خیلی کمی به کار برده بودی
2- هیچ حرفی از چگونگی آشنایی سیریوس و محفل با آرشام نداده بودی
اگر این دوتا رو اصلاح کنی به جرات میگم که یکی از بهترین های محفل میشی

سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/15 11:42:03
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
زنگ در خانه ی شماره ی 12 به صدا درآمد. مالی به سمت در دوید و با شوق در را باز کرد.
- اوه خدای من! آلیس ... تو اومدی؟ بیا تو عزیزم ... بیا تو
آلیس به آرامی وارد خانه شد و به دور و اطراف نگاهی انداخت. نگاهش روی مالی ثابت ماند...
- مالی؟ من بیدارم؟ این شروع یه کابوس دیگه نیست؟
اشک در چشمان مالی حلقه زد و او سرش را تکان داد و زیر لب زمزمه کرد...نه نه(وای خدا چی شد!!!! هه هه هه)
آلیس و مالی یکدیگر را در آغوش کشیدند...
- اوه مالی بس کن!
آلیس و مالی به اعضای محفل که به آنها خیره شده بودند نگاهی کردند... وناگهان شروع کردند به خندیدن.
- مالی عزیزم الان چه وقت شوخیه ؟ تو و آلیس همیشه باید این ...
- باشه باشه آرتور! معذرت می خوام.
- خب مالی بیاین ... من یه چیزایی دستگیرم شده... خب فکر کنم تقریبا جاسوسامون تونستن محل جلسه ی بعدیشون رو بفهمن.
- آلیس چطور به اونا اعتماد می کنی؟
- ریموس اونا نه و اون . بعدشم پروفسور دامبلدور انتخابش کرده من فقط یه رابطم!
- تو چند سال رابط بودی؟ تو سنت مانگو...
- بیل بعدا برات تعریف می کنم . باشه؟
- خب ؟ نقشه چیه؟
همه ی اعضا دور میز نشسته و شروع به بحث کردند. چند لحظه بعد آلیس خیلی آرام در گوش مالی زمزمه کرد: مالی باورم نمی شه یعنی من واقعا به محفل برگشتم؟


هوم...کلش دیالوگ بود بازم باید سعی کنی...یخورده دیالوگو کمتر کن


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/14 20:42:36
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین تیغ های طلایی خورشید از پشت کوهها بر محوطه سرد و خاموش مدرسه پرتوافشانی می کرد.توماس از دیشب تا الان پلکهایش را روی هم نگذاشته بود و در پشت پرده به جنگ فردا فکر میکرد.آیا محفل به درخواست عضویتش پاسخ میداد؟از جا برخاست و پرده را کنار زد.در هوای نیمه سرد و گرگ میش صبح بیرون رفت.
در محوطه تنها صدایی که به گوش میرسید صدای برخورد امواج تیره آب با صخره های تیز محوطه بود.صدای اولین نغمه های صبحگاهی بلبلان گوش را نوازش میداد.هر از گاهی دسته ای جغد وارد جغد دانی میشد.
صدای اولین دانش آموزان به گوش میرسید که خود را به تالار اصلی میرساندند تا اولین کسانی باشند که صبحانه میخورند.
اما...توماس اصلا اشتهای غذا خوردن نداشت...
صدای چو را شنید که نام او را صدا میزد.برگشت و نگاه کرد.چو خود را به توماس رساند و نفس نفس زنان گفت:
- توماس برای چی میخوای توی محفل باشی؟
- میخوام از چیزی که دوست دارم دفاع کنم.نمیخوام خوار و ذلیل باشم
- سن تو یه ذره کمه
- مرگخوارا وقتی بخوان منو بکشن ازم شناسنامه نمیگیرن.اینو مطمئن باش
- دنبالم بیا

چو اورا کنار درختی بید کوتاهی برد که چتر های بلندش با هر بار وزش نسیم های ملایم به رقص در می آمد و برگهای لطیفش گونه ها را نوازش می داد.چو دستش را در شکاف کوچکی که روی درخت بود فرو کرد.شکاف باز شد و نور آبی کم رنگی از درون آن تابید.چو توماس را به درون نور هل داد و بعد از ورود خودش شکاف درخت به ارامی بسته شد.
نور به آرامی ملایم شد و اتاقکی کوچک نمایان شد.در گوشه ای از اتاق میز سفید کوچک و مربعی به دیوار چسیبده بود،چند ورق کاغذ پوستی و دو قلم و یک مرکب رویش بود و به فاصله نیم متر از آن تخت خواب شکسته و چوبی ای دیده میشد که روی آن پارچه خاکستری و کثیفی قرار داشت که چند جایش نخ کش شده بود.دو مشعل کوچک روی دیوار بود که در آن مایع آبی-نقره ای پیچ و تاب میخورد.چو که متوجه نگاه توماس شد که روی مشعل ها ثابت مانده بود گفت:
- مایع زولوسیشن.نور خوبی میده
- برای چی منو آوردی اینجا
- باید ازمایشت کنیم تا ببینیم آیا واقعا حاضری برای محفل بجنگی یا نه
- باید چه کار کنم؟
- ما تو رو اینجا به خواب میبریم و تو خواب تو چند بار میجنگی.ولی اصلا متوجه نمیشی که خوابی.و ما با ذهن جویی از وضعیتت مطلع میشیم
- خوب باید چیکار کنم؟
- روی تخت بخواب

توماس رو تخت دراز کشید و دستهایش را روی سینه ای گذاشت.چو نیز صندلی ظاهر کرد و آن را کنار میز قرار داد و قلم به دست منتظر ماند.
توماس به سر گیجه افتاده بود و چند لحظه بعد در خوابی پر آشوب گرفتاربود.
========================================
امیدوارم قبولم کنین چون از صمیم قلب میخوام بجنگم

هوم..توماس
فکر کنم یخورده کتابای فانتزی روت زیادی تاثیر کرده...اما مهم نیست تاثیرش خوب بوده
قبوله...تاییدی...امضات بزودی آماده میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/14 20:35:37
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دور تا دور اتاق نشیمن ,صندلی های کنده کاری شده با روکش های رنگ رفته چیده شده بود.اتش کم شعله ای در بخاری مرمرین دیواری زبانه میکشید و یک ساعت رو میزی چینی میان گلدان و روی بخاری به چشم میخورد.
دیوار های اتاق را کاغذ های دیواری با رنگ قرمز تند و حاشیه ای طلایی پوشانده بود.جای به جای دیوار ها تابلو های میخ کوب شده بود که رابطه ی دوستانه و عاطفی سگ ها و بچه ها اشاره داشت.
البوس دامبلدور با ریش بلند سفید و قلبی مهربان بغل بخاری جای گرفته بود.
و درست در پشت او فرشینه ای قدیمی بر دیوار نصب بود که در بالای ان با نخ طلایی نوشته شده بود:((خاندان گریفیندور))
او افزون بر وظایفش در محفل وظایفی دیگر هم داشت که فقط خودش از ان ها اطلاع داشت.
و حال انگشت های شست اش را دور هم چرخش میداد و با شگفتی حرکت چرخ و فلکی ان ها را می نگریست.پرفسور چنان ساده مینمود که فقط اشخاص نکته بین می توانستند به کنه ی شخصیت عمیقش پی ببرند.
او منتظر معاون خود بود.میخواست اخرین نکته ها را قبل از مسافرتش به او گوش زد کند.
به ساعت شنی مقابلش نگاهی کرد و با خود گفت:به زودی اخرین ذره شن هم به پایین خواهد افتاد.چرا سیریوس دیر کرده است؟تا به حال سابقه نداشته.و به سرعت به سمت ققنوس زیبایی که بر روی میز نشسته بود رفت.پیامی با پر اتشین ققنوس فرستاد و درست بعد از ان پیام, یک پر اتشین ققنوس بر روی میز ظاهر شد.و درب اتاق باز شد.
سیریوس و دراکو مالفوی با عجله وارد شدند.هر دو به شکل ماگلی لباس پوشیده بودند.اما دراکو یک ماگل تمام عیار شده بود.شلوار جین کم رنگ و زیبای او بر روی کتونی سفیدش و کیفی که به پشت انداخته بود هرگونه شکی را در مورد غیر عادی بودن او از بین میبرد.موهای ریخته شده بر گردنش جلوه ی زیبایی داشت.
هر دو به سمت دامبلدور رفتند.
سریوس:البوس نوشیدنی میل داری؟
البوس انگشتانش را به شکل مثلث به هم تکیه داد و از بالای ان به سریوس خیر شد و گفت:من نوشیدنی احتیاج ندارم.جادوگران به حدی در صلح زندگی کرده اند که باورشون نمیشه جنگ شده.اونا گیج و مبهوت هستند.تلخی واقعیت را نمیتوانند بچشند.من اینجا نیستم که خوش بگذرانم.مگر همین دیروز نبود که به کافه حمله کردند.خوشم نمیاد که شادی بیهوده راه بیاندازیم.
سیریوس و دراکو به البوس خیره شدند.
این حرف ها هیچ گاه از دامبلدور شنیده نشده بود.او بود که همیشه مردم را به شادی دعوت میکرد و میتوان گفت شادی نیمی از وجودش بود.
دراکو:البوس خبری شده؟چرا ناراحتی؟
البوس :نمیدانم چی بگم.دیگر محفل هم امنیت ندارد نمیدانم عضو جدید بپذیریم یا نه.به نظر شما ارشام را به عضویت بپذیریم؟
سیریوس و دراکو در فکر فرو رفتند....
دراکو:خوب اون عضو ارتش وزارتخونه هم هست.
سیریوس:و عضو الف .دال.
دامبلدور:اما دوستانی هم دارد که ممکن است مرگ خوار باشند .مثلا مونتاگ.فردی که طبق اطلاعات رسیده شوالیه لرد سیاه است.و مسئول هماهنگی حملات در روز گذشته.
و هر سه شروع کردند به فکر کردن.


هوم...به کار بیشتری احتیاج داری..فعلا که تایید نشد.
در ضمن عیباتو میگم تا اگه میخوای حتما تو جنگ باشی یکی دیگه بنویسی:

حرفای افرادو بهتره بصورت گفتاری بگی. روابط عاطفی بچه ها و سگها؟ اصلا مناسب دامبلدور نبود!
بهتره از افرادی استفاده کنی که واقعا امکان داره اون کارو انجام بدن...مثلا دراکو، اصولا باید با سیاها باشه...نه با سفیدا!


و هر سه شروع کردند به فکر کردن.

این جمله اصلا پایان جالبی نبود! بیشتر سعی کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/13 23:26:44
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در کوچه ای تاریک، در حالی که کور سوی خانه های کوچک، تنها روشنی بخش آنجا بود، آرام آرام قدم می زد. فکر می کرد:" آیا من فایده ای دارم؟ آیا می توانم علاوه بر اینکه به سفیدی اعتقاد دارم، از آن دفاع هم بکنم؟ آیا محفل یک عضو که روی چهار پا راه می رود و توانایی حرف زدن هم ندارد، می پذیرد؟چه کار دیگری می توانم بکنم جز چنگ انداختن؟"
فکر میکرد و قدم می زد. ماه در آسمان، به کوچکترین حالت خود می درخشید. از یک خانه، صدای خنده می آمد و در خانه ای دیگر، چراغ ها تک تک خاموش می شدند. باز فکر:"آیا محفل مرا برای اعتقاداتم خواهد پذیرفت؟ یا اینکه برای عضو شدن باید بتوان جنگید؟"
به جلوی خود نگاه کرد. دو نور کوچک سبز به او نزدیک می شدند. با نزدیک تر شدن او، می شد پیکری را دید که انعکاس نور مهتاب در چشمانش، سبز بودن آنها را نمایان می کرد. نزدیک تز و نزدیک تر.
"یک گربه ی کوچولو. می تونه تمرین خوبی باشه!" و یک لبخند که باعث می شد علاوه بر چشم، دندان هایشنیز دیده شوند. چوب دستی را به سمت گربه گرفت و آرام گفت:" آوادا..."
گربه ناگهان روی صورت او پرید. پنجه هایش را روی صورت او می کشید. او از درد به خود می پیچید و داد میزد. گربه ناگهان پنجه هایش را در چشمان او فرو کرد. احساس کرد پاهایش خیس شده اند. از روی صورت او پایین آمد و او را نگاه کرد. او پشت به گربه بود. در حالی که فرار می کرد یک لحظه بر گشت و سرش را به سمت گربه گرفت. دیگر از آن نور سبز رنگ خبری نبود.
گربه، که خود نیز آنچه را که انجام داده بود باور نمی کرد، نفس زنان به راه افتاد. فکر کردن به آنچه کرده بود باعث شد طولانی بودن راه را فراموش کند."فکر کنم خود اینجا باشه." می دانست باید چه کند. به محفل فکر کرد.ناگهان بین در های دیگر، در حالی که به نظر می رسید دیواری بین آنها را گرفته است، یک در کهنه پدیدار شد که دیوار های کثیف آن را احاطه کرده بودند.با وقار، یک پنجه اش را بالا آورد و سه ضربه ی آرام به در زد.

************************************************************************

امیدوارم با این نمایشنامه پذیرفته بشم.قسم می خورم که پایبند همیشگی محفل باشم.



والا من که خیلی خوشم اومد. حتی گربه ها هم میتونن مفید باشن! فکر کن وسط جنگ یه گربه بین پاها بره چنگ بزنه...خیلی باحال میشه البته یه کم هم باید کار کنی ولی فعلا...تاییدی...در ضمن عکس امضات بزودی آماده میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/13 23:09:15
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/13 23:19:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب منم اعلام امادگی می کنم
منم واسه جنگ یه زنبیل می ذارم کسی به زنبیلم دست نزنه ها
:D البته بنا به گفته ی اقای سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو ارتش قدرتمند وایت تورنادو
[img]http
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هووم چه زنبیلای خوشگلی دارید... من همشونو ور میدارم برای مامانم میبرم که بیچاره میره خرید دستش خسته نشه

میدونید دیروز که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم هر چی که نباشه من دو تا پیرهن بیشتر در مقابل ولدی پاره کردم حداقل میدونم که اگه زیر بارون بری یا توی آفتاب فرقی به حال کسی که میخواد در برابرش وایسته نداره


اگه میبینید که تو خونه گریمولد همه نشستن و دست رو دست گذاشتن و کسی به جز چند تا دختر چه اونجحا نیست به این خاطره که اون مکان محترم لو رفته و احتملا فقط الان به درد گذاشتن تخت خواب های گرم و نرم میخوره فقط

هووم زیر نظر داشتن هرمیون ؟ نکته عجیبی دارم میشنوم حتما برای خوندن تاریخ هاگوارتز جلد چهارم زیر نظر داردش

فعلا کاری نیست تا بعد

__________________

مامانی :پسرم تو موفق میشی که این سیاهای بد رو بکشی!!!
عله : مامان همه اینها رو برات می کشم

من: پسره بوقی !!! پاشو برو بیرون ببینم اینها همه برای خودمه ..میخوام موزه درست کنم از جسداشون

1

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/12 20:44:32
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خب ... خب
سيريوس جان منم اعلام آمادگي كامل ميكنم...و با تمام قدرت جلوشون ايستادگي ميكنم..

ارادتمند
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
من هم اعلام آمادگی می کنم تا در مقابل سیاهی بجنگم.....

ما پیروز خواهیم شد!!!!

روز خوش
سارا اوانز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!