جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 فروردین 1385 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اتش خاك و خون فضا را معطر كرده بود وقتي گوش بر زمين مينهادي ميشد صداي پاي اسبها را شنيد كه ناقوس مرگ مينواختند
اعضاي سپيد شست سرم بودند ياس چون سرطان بر وجودشان چنگ ميزد سپاهي از تمام نفرت و سپاهي از تمام قدرت بايد رو به روي هم مي ايستادند جنگي نابرابر...
وقتي البوس جويا احوال وضعيت سپاه مقابل شد با ديدن قيافه و تكان هاي سر من متوجه وضعين بي پايه ما شد حالا ميشد صداي فرياد انها را شنيد چون اثیرها فرياد ميزدن گويي كه ميخواستند انتقام بگيرند انتقتمي كه گويي سخت بود صف اريي منظمي داشتند همين نظم و ترتيب لرزه بر اندامه هر شجاع دلي مي انداخت اما ما براي دفاع امده بوديم دفاع از ميهن جادوگر...
با نگاه كردن به تك تك چهره ي اعضاي روزنه هاي اميد قلبم بسته ميشد حالا صداي ضربه پلي مرگخواران هوا را شكافته و گوش ما را نوازش ميداد با شنيدنش جان به هواي رسيدن به ارمش ميخواست پرواز كند اما اين پرواز ارامش ابدي را به همراه داشت همه نا اميد بوديم حتي شجاع ترين ها شپاه دشات نزديك تر ميشد اما ما ايستاده بوديم شايد كسي كه كسي حتي فكرش را نميكرد اولين نفر باشد حمله كرد كوچولوي ريز نقش ما البته در مقايسه با ما و سياهان كسي كه تازه پا به 16 نهاده بود با تمام توان صدايش را زبر كرد رونالد جوان حمله ي مرگ را شروع كرد نميدانم چه شد شايد با ديدن اين صحنه تحت تاثير قرار گرفتيم اما وقتي خود را يافتم كه داشتم در مرگ دستا پا ميزدم بي هوا از چوبدستم رعشه مرگ خارج ميشد ما ميجنگيديم براي شكست دادن نه مرگ نه شكست شايد هم نه براي زنده ماندن..


خیلی خوب مینویسی....واقعا قشنگه اما نه برای هری پاتر! کاملا جو لوتر و کلا جو گروه "داستانهای جنگ خوبی و بدی" هست...ما تو هری پاترم جنگ خوبی و بدی داریم...اما نه تو دشت و نه با اسب و صف...

در نوشته های تو چوبدستی حکم شمشیر داره...ولی قراره چوبدستی باشه نه شمشیر! گفتم که، خیلی رفتی تو جو لوتر...اگه بخوای محفلی بشی در درجه اول باید هری پاتری هم بنویسی.

فعلا تایید نشد، ولی اگه یکی دیگه و با جو هری پاتری بنویسی نود و نه درصد قبولی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/24 22:56:27
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/24 23:06:54
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/27 2:06:50
تصویر تغییر اندازه داده شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 فروردین 1385 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
در روزی از همین روزا,در خانه ی شماره ی 12 محلهی گریموالد,بروبچز خوشتیپ و خوشگل و قشنگ محفل شومینه ی خونه نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند:
هرمیون:آقا... آقا من یه جوک بگم؟تو رو خدا؟تو رو به مرلین!!!
دامبل: بنال......!!!
هرمیون:یه روز یه مرده می خوره به نرده...!!!!ها ها ها
سیریوس:بچه ها بخندید ضایع نشه... یو ها ها ها...
ملت حاضر در خانه:یو ها ها ها ها ها ها ...
دامبل:خب... خب ...سکوت اختیار کنید...هی هرمیون پاشو برو نوشیدنی منو بیار...
هلگا:منظورت همون الکات100% مشنگیه نه؟؟؟؟
دامبل:تو رو سننه؟؟؟؟کب با تو بود؟؟؟؟میگم کرام آیدی تو رو بلاک کنه...ها...
هرمیون:سیریوس برو کفن دامبل بیار...
سیریوس:چرا؟؟؟
هرمیون:چون می خواد این الکل مشنگی رو بخوره و اگه بخوره مرخصه...
دامبل:خب دیگه ... همه یه روزی میرن دیگه!!!!ما هم با نوشیدن الکل!!!و از جایش بلند شد و مثل اسکول ها رفت طرف بوفه...و مشروب رو باز کرد و ریخت تو حلقش!!!!
قلپ... قلپ... قلپ...تموم شد...
دامبل روی رمین چپه شد و جان به جان آفرین تسلبم کرد...
هلگا:خب... خب... از این به بعد ریاست محفل با منه!!!!
سیریوس:هلگا... زیادی حرف می زنی... تو اصلا" خجالت نمی کشی؟؟؟؟؟حجاب اسلامی را رعایت نمی کنی...
هلگا:فوری چادرش گذاشت...
یهو از اون طرف تالاس می یاد و وارد جمع می شه و می گه:ولی جاتون خالی تو هاگوارتز با دیانا به حالی کردم که نگو...
هلگا:بدبخت...بیچاره به زنت بگو عین من حجاب رعایت کنه !!!!و به چادرش اشاره کرد...
یهو درب منزل باز شد...
فرد لوپین پرید تو خونه و نعره زد: هی ...هلگا ... مگه من نگفته بودم که دیگه اینجا نیا... اگه یه بار دیگه بیای اینجا طلاقت می دم!!!
هرمیون:هلگا نگفته بودی که شوهر داری...
هلگا:ای ...بابا... من ... من... که شوهر ندارم... ایت فرد راستش دوست منه...
سیریوس:پس چرا گفت طلافت میدم...؟؟؟؟
فرد:اصلا"به تو چه ربطی داره...هلگا پاشو بریم خونه...
هلگا:بی خیال...فرد تو هم بیاتو محفل چون من...
فرد:...حرف نباشه بریم...
هلگا:مگه تو عاشق کشتن مرگخوار را نیستی؟
پس بیا تو این گروه تا نابوده شون کنیم...
فرد:باشه... و پرید طرف هلگا...
(متاسفانه این قسمت به خاطر داشتن صحنه های غیر اخلاقی توسط منکرات سانسور شد...)




خب من می خواب در محفل عضو شم...
به من گفتن که نمایشنامه می خواد...پس من این نمایشنامه را به اعضای محفل تقدیم می کنم...
پرفسور فرد لوپین


هوم...باز فقط دیالوگ بود...و این نه طنز خوبی بود و جدی هم کلا نبود! باید بیشتر سعی کنی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فرد لوپین در 1385/1/24 16:47:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/24 23:02:54
عضو گروه فعال سازی تاپیک های خاک خورده ایفای نقش جادوگران
[b][font
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1385 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
"مریخ کنار ماه قرار گرفته، رنگ مریخ انگار بر سپیدی ماه چیره شده، دیگه همه جا رنگ خون به خودش گرفته."
فایرنز در حالی که در کنار دامبلدور در جنگل تاریک قدم می زد به آسمان نگاه می کرد و سعی می کرد چیزی را که ستارگان به او می گفتند باور نکند. دامبلدور با دست سیاه و کبودش به صورت فلکی دب اکبر و ستاره قطبی که در انتهای دب اضغر قرار دارد اشاره کرد و گفت: "هنوز هم میشه امید رو دید. هنوز هم میشه با سرنوشت مبارزه کرد."
اما فایرنز به ستاره قطبی نگاه نمی کرد او با وحشتی آشکار و هراس از آنچه ستاره ها گفته بودند و اکنون در مقابل چشمانش بود گفت: "دامبلدور دست شما چی شده؟".
دامبلدور لبخندی زد و گفت: "چیزی نیست، این فقط در نتیجه تلاش برای برداشتن یه یادگاریه، این در ازای چیزی که به دست اومده ارزشی نداره."
اما او نمی دانست که این نشانه ای از درست بودن پیشگویی ستاره ها است.
فایرنز خواست دامبلدور را از آنچه در پیش است مطلع کند ولی دامبلدور انگار که می دانست فایرنز چه می خواهد بگوید، سر تکان داد و گفت: "نه فایرنز عزیز دیگه نمیخوام چیزی درباره پیشگویی ها بدونم. تمام این بلایا و مرگ ها بخاطر اهمیت دادن به پیشگویی ها ست. اگه چیز ناخوشایندی در انتظارمه نمیخوام چیزی ازش بدونم، نمیخوام هیچ چیزی مانع از انجام کاری بشه که میخوام امشب انجام بدم."
فایرنز نمی فهمید اگر دامبلدور علاقه ای به پیشگویی ها ندارد پس چرا به اینجا آمده است.
دامبلدور ادامه داد: "این آینده من نیست که اهمیت داره، من میخوام بدونم که سانتورها حاضرن به ما ملحق بشن آیا آمادگی دارن که با سرنوشت مبارزه کنن. شما تیر اندازهای ماهری هستید و میتونید تیرهای جادویی بسازید. من میخوام فقط مطمئن بشم که تو تمام سعی خودت رو میکنی که سانتورها رو بر ضد لرد متحد کنی."

دامبلدور چرخید و دستان فایرنز را گرفت و در چشمانش خیره شد. فایرنز زیر چشمی و با بی میلی نگاهی به ستاره ای که در بالای سر دامبلدور بود انداخت و بعد با اطمینان و جدیتی که در خون سانتوری اش قرار داشت گفت: "البته دامبلدور. البته."
دامبلدور سری به نشانه تشکر تکان داد و دستهای فایرنز را رها کرد و سپس با صدایی ناپدید شد.

----------------------------

همه در مرگ دامبلدور می گریستند. حتی سر سخت ترین مخالفانش نیز حداقل در مراسم شرکت کردند. اندوه تمام هاگوارتز را فرا گرفته بود. شعله ها زبانه کشیدند و پیکر بی جان دامبلدور را دربر گرفتند. فایرنز کناری ایستاده بود و با اندوه نگاه می کرد. شعله ها بالا می رفتند و انگار که شکل ققنوس را به خود می گرفتند.

فایرنز زیر لب زمزمه کرد: "امید من به ققنوس است."

جالب بود...شاید هیچکدوم از ما فکر نکرده بودیم دامبلدور قبل از مرگش همچین کاری کرده باشه...کاملا وفادار به کتاب و...عالی!

تایید شد. امضا به زودی اماده میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/24 23:01:13
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/24 23:04:28
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/27 2:37:37
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1385 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
من هم ميخوام عضو محفل شم عضو نادم مرگخواران كه به اغوشه سپيدي رفته در خدمت وزارت است تا با عشق به پيروزي بجنگد
--------------------
اسمان نيلگون با سخاوتمندي بستر محبت را بر سر مردم كشيده بود كه سه برادر به نامهاي توماس انجلو تام انجلو و سيسارو انجلو از مردم جدا نبودند
چگونه ممكن است كه قدرت مطلق يعني خدا همه چيز به ما داده اما انساني به كوچكي حشره اي در مقابل خالق هستي خود را ارباب تاريكي ناميده و اجازه اذيت به انسان خلق خدا را ميدهد
در اين ميان نيروي سپيدي يعني بندگان شجاع خدا هستند كه با اين بداهه گو به مخالفت ميپردازند بداهه گويي كه حتي جانوران را هم ارزشي ندانسته داستان ما بر سر قدرت مطلق لرد است زماني كه اين سه برادر با هم بودند و دژي محكم از مقاومت گذشت و گذشت مردي ظهور كرد نامش تام بود تام مورلو ريدل كه لقب خود را لرد ولدمورت نهاد يكي از برادران جدا شد به جمع خادمان لرد سياه پيوست
برادران از هم جدا افتاده بودند يكي سياه و دو تاي ديگر در نيروي سپيد
يعني يكي عجل مرگ شده بود و ديگران فرشته هاي زندگي بخش
دو برادر جنگي در دل داشتند و جنگي در روبهرو جنگي كه در دل دشوار تر بود چطور ميتوانستند با برادر خود مقابله كنند گرچه احساس در دل برادر ديگر خشك شده بود
برادر اسمش به دنبالش سياهي بود شايد ميشد گفت به قدري ادم كشته بود كه فرق ادم و حيوان را نميدانست چهره ي خود را در بر نقاب سياه نميگرفت و با رويي گشاده مرگ را به ارمغان مي اورد شايد نامش حتي بيشتر از لرد سياه مردم را ميترساند...............
چند سال بعد
2 جولاي سال 1991
صف ارايي نظامي سياه و سفيد در مقابل هم مرگ و زندگي جدال نهايي چه كسي پيروز ميشد برادر را ميشد ديد چهرهي سيسارو به وضوح پيدا بود اما لردي كه اسوه ي شجاعت و مرگ مرگخواران بود كجا بود همچون موشي در سوراخ......
شيپور جنگ ، علامت سياه مرگ را به ياد همه اورد حمله شكل گرفت بعد از چندي دوباره سه برادر در كنار هم ديگر اما اين بار يا يكي ميمرد يا دو تا نفرين پس و پيش ميشد در كنار دره ي نايجلوس جان دادن هم نعمتي بود ان دره ي با صفا پذيراي جنگي زشت بود برادري زخمي برادري از خوبان و دو برادر ديگر در حال جنگ اما بي چوبدست جسد چوبدستهاي تكه شده زمين را اراسته كرده بود صداي:براي هميشه برا عالم شنيده شد صداي فرياد مرگ برادر سياه گرچه هيچ وقت دو برادر سفيد پا از جنگ بيرون نگذاشتند اما نامشان تا ضعف لرد سياه و امدن دوباره اش بر جا ماند

هوم...فکر کنم زیادی لوتر دیدی جادوگرا تو دشت میجنگن..!؟ یخورده متمایل شو طرف هری پاتر...جو نوشتتو هری پاتری کن فعلا که تایید نشدی...بازم بنویس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/22 0:36:38
تصویر تغییر اندازه داده شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1385 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
من هم اعلام آمادگی می کنم که بعد از سارا اونز پست بزنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1385 10:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بعدش خودمم .......بعد از آنیتا من می زنم فقط منتظرم که بزنن.....حالشونو گرفتم!!!!
حالا بعد از ساعت 12 جنگ کجا میره؟!!!!

روز خوش
سارا اوانز

پیروزی از آن ماست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1385 08:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم.... سریوس جان. من پست بعد از هوکی رو می زنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
از زمانیکه نزدیک ترین دوستم به همراه خانواده اش لندن را ترک و به یکی از روستاهای دور دست ولی خوش آب و هوا نقل مکان کرد، دلم گرفت. دلتنگش بودم و مدام به او فکر می کردم. ذهنم شدیدا با این مسئله درگیر بود، تا اینکه خبر وحشتناکی به دستم رسید...او و خانواده اش را در خانه خودشان کشته و به طرز فجیعی از سقف آویزان کرده بودند...قبل از اینکه سیلاب اشک صورتم را خیس کند، خشم وصف ناپذیری تمام وجودم را در برگرفت... مرگ خواران... کسانی که مرتکب این جنایت وحشتناک شده بودند... گروهی که به لرد سیاه پلید خدمت می کردند...
دقایقی از شنیدن این خبر گذشت که تازه اشک هایم سرازیر شد و به سوگ دوست عزیزم و خانواده اش نشستم. این غم بزرگ و خشم مهار نشدنی مرا به یک جنبش واداشت... جنبشی عظیم و هدفمند...
هم اینک دو هفته از آن ماجرا می گذرد و من تنها یک هدف دارم:انتقام
داخل خانه ی شماره ی 12 گریمولد نشسته ام و منتظرم تا به در خواستم برای وارد شدن به محفل ققنوس پاسخ داده شود. چرا که تا آخرین لحظه ی حیاتم به مبارزه با سیاهی ادامه خواهم داد تا نه تنها انتقام دوست خود، بلکه انتقام تمام انسان های بی گناه و پاکی را که جایشان بین ما خالی است بگیرم...
سفیدها، پیروز باد
سیاهان، نابود باد



هوم...پست زیبایی بود و توصیفاتش خیلی قشنگ بود ...فقط مشکلش این بود که دیالوگ اصلا نداشت. با اینحال با شرط اینکه تو نوشته های بعدیت دیالوگ هم داشته باشی تاییدی...چون نتونستم از این پست واقعا زیبا بگذرم...
امضاتم احتمالا الان برات میفرستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/18 17:59:44
[color=0000FF]گاهی اوقات دلت میخواد که زندگی ر�
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1385 09:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هوووم...!!! ناظران محترم...!!!می خواستم بگم که من احتمالا امکان سرکت در جنگ رو نخواهم داشت...!از این رو، اگه ممکنه، پست اعلام آمادگی من رو در نظر نگیرین، چون دوست ندارم اخطار دریافت کنم...! پس من اعلام آمادگیم رو حذف می کنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها روی زمین نشسته بود و داشت به اینده فکر میکرد به زمانی که عضو محفل بشه با خودش میگفت : من میتونم عضو محفل ققنوس بشم میتونم به سفیدان بپیوندم میتونم از متن سفیدان محفلیان ... استفاده کنم من میتونم با سیریوس حرف بزنم من میتونم ...
رز همیشه خجالتی بود و نمیتونست که در هنگام حرف زدن با افراد خودش رو کنترل کنه برای همین سرخ میشد ، در یک لحظه کنترلش رو از دست داد و داد زد : میتونم! من میتونم
در همون موقع دامبلدور همراه با انیتا وارد شد و گفت : چیه دختر، چرا داد میزنی؟
رز پا شد تمام بدنش میلرزید نمی دونست دقیقا چی بگه سعی کرد جمله ای سرهم کنه هیچی یادش نمی اومد به زمین نگاه می کرد جرات نداشت سرش رو بالا بگیره در همون موقع هلگا وارد شد :سلام سلام سلام این دوست منه بابا اومده عضو محفل شه من بهش پیشنهاد دادم احتمالا میتونه!! نه دامبلدور؟؟
دامبلدور با مهربونی اومد جلو و به رز نگاه کرد، رز کم کم داشت اب میشد نمی دونست میتونه چیزی بگه یا نه دامبلدور رو کرد به هلگا و گفت : واقعا ؟؟؟؟؟؟ رز سرش رو بالا گرفت :بــــــــــــــــله مگه مشکلی پیش اومده و بغض راه گلوش رو گرفته بود دامبلدور سرش رو به معنی نه گفتن تکون میده
باید ببینیم چی میشه رز رو به هلگا میکنه و با نگاهش از اون خواهش میکنه که یه کاری براش بکنه هلگا رو به رز میکنه و میگه ببین رزی جونم از اینجا به بعدش دست خودته ...
دامبلدور بیرون میره و انیتا هنوز با چشمان گرد شده به رز نگاه میکنه رز که تازه متوجه نگاه انیتا شده بود کلاسورش رو به زمین میندازه و میگه : بایدم تعجب کنی میدونی چیه من میدونم که نمیتونم از اولش هم میدونستم هلگا تو بودی که الکی بهم دلداری میدادی انیتا تعجبم داره میدونم نگام کن بایدم نگاه کنی ..
انیتا سرش رو تکون میده ونمی زاره حرف رز تموم بشه :تو چی میگی ، من داشتم به بابام فکر میکردم تا حالا انقدر مهربون بهت نگاه نکرده بود موضوع از چه قراره رز ؟
رز و هلگا باهم گفتن : راست میگیا!!!!
رز رفت توی اتاق دامبلدور تا ازش بپرسه چی شد ، در رو باز کرد ، همه جا تاریک بود باد بود که پرده ها رو تکون میداد شومینه خاموش بود دامبلدور روی صندلیه قدیمیش لم داده و داشت کتاب می خوند و پیپ میکشید زیر نور ماه کنار پنجره هوا توی اتاق سرد بود و رز هم از ترس و هم از سرما دندوناش به هم می خورد ، صدای صندلی دامبلدور که با عقب و جلو رفتنش میومد بیشتر شبیه صدای جیغ زدن جغد بود رز در زد ولی دامبلدور صداش رو نشنید بلندتر در زد دامبلدور صدای در رو نمیشنید رز عصبانی شد با تمام وجودش داد زد اقای دامبلدور، دامبلدور به ارامی برگشت : چی شده ؟؟؟؟ رز نفسش رو توی سینش حبس کرد و گفت : نه!!!! اقای سیریوس ...
سیریوس لبخند زد فهمیده بود که رز جا خورده اون هیچ اطلاعی از عضو محفل شدن رز نداشت میخواست بدونه که تو اتاق دامبلدور چی کار میکنه : چی شد چرا ساکتی یه چیزی بگو ؟راستی اینجا چی کار میکنی ؟
رز که سرش گیج میرفت و داشت غش میکرد به زحمت خودش رو نگه داشت : م..م...میخواستم که عضو محفل بشم م...م...م..میخواستم ببینم میشه یا نه ؟
سیریوس رو میکنه به رز و با حالت مرموزی به رز نگاه میکنه : رز تو مطمئنی که میتونی ؟؟؟ رز : اره !!!
_ برو روی اون میز بشین
و با انگشت به میزی که گوشه ی اتاق بود اشاره کرد رز رفت و اونجا نشست سیریوس کتاب رو بست و به طرف میز حرکت کرد...
رز چشماش رو بسته بود و دستاش رو گذاشته بود زیر سرش و دعا میکرد : خدایا کمکم کن من باید بتونم من چی کار کنم خوب ای خدایا چی کار کنم که من انقدر احساس میکنم که می تونم عضو محفل باشم هر کسی رو که میبینم یا عضو سیاهاس یا سفیدا خوب منم میخوام عضو باشم اما عضو سفیدا خدایا من میخوام کمکم کن دوست دارم که هرکی ازم میپرسه که عضو کدوم گروهی با افتخار بگم محفل دوس...س... ا.. شما اینجایین ؟؟؟
سیریوس با ارامش گفت : تو که انقدر دوست داری عضو محفل بشی چرا بیشتر سعی نمیکردی؟ من مطمئنم که تو میتونی!!!! رز رو می کنه به اسمون و لبخند میزنه در همین موقع هلگا وارد شد و گفت : چی شد ؟ چه خبر ؟ بگو دیگه....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمام سعیم رو کردم که بهترین کارم رو ارائه بدم از تمام وجودم استفاده ک... نکردم اما تمام سعیم رو کردم


نوشته زیبایی بود و مشخص بود که براش زحمت کشیدی ولی هنوز چند تا ایراد داشتی

اول اینکه هیچ وقت دیالوگ هات رو پشت سر هم ننویس بلکه در یک خط جداگانه
دوم دلیلی برای رفتن رز به محفل ارائه بده

قعلا تایید نیستی ولی اگر با همین شیوه این دو مورد رو هم لحاظ کنی تایید میشی

سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/16 0:24:44
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?