جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  128 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آبان 1394 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-پنجره هارو واکن عشق و بیار به خونه...لای لالالای لای لالالای لالای لای....دیرین دیرین دیرین دین...

آریانا با موهای بافته شده ولی شانه نشده، با سرعت زیادی از جایی به جای دیگری می پرید و درحالی که پنجره هارا باز میکرد و موهایش در اطراف صورتش تاب میخورد، اهالی خانه ریدل هارا بخاطر صدای زیبایش دچار سرسام کرده بود.

-یه امشب شب عشقه، یه امشب شب شوره...لالالالای لای لالای...

دختر که درچشمان سبز رنگش معصومیتی احمقانه موج میزد، دستش را به کمر زد و با خوشحالی به شیشه های باز نگاه کرد و چند بار چشمانش را باز و بسته کرد و..
-واااای! چه جوجه خوشگلی!

پرنده ای سیاه، با پرهای چرب، منقاری دراز و چشمانی خشن متعجبانه به آریانا دامبلدور که حالا اورا در آغوشش فشار میداد نگاه کرد.
-واااای! چه جوجه اردک خوشگلی...اسمت چیه کوچولو؟!

پرنده، که صدالبته اردک نه و کلاغ بود، سه بار به صورت دختر نوک زد و خواست بگوید که کوچولو خودش، با آن قیافه شاد اعصاب خوردکنش است، اما آریانا که دست بردار نبود با خوشحالی پرسید:
-آخی...اسمت فینگیلیه؟!میای باهم دوست بشیم فینگیلی؟!

زاغ سیاه، قیافه اش را درهم برد و زبانش را درآورد و صدای ناهنجاری تولید کرد.
-وااااااااااااااای! مریض شدی؟اکسپلیارموس!

یک دقیقه بعد


زاغ روی زمین افتاده بود.

دودقیقه بعد


زاغ همچنان روی زمین افتاده بود.

سه دقیقه بعد


زاغ از جایش تکان نمیخورد.

چهاردقیقه بعد

زاغ نفس نمی کشید.

پنج دقیقه بعد

زاغ...

نویسنده:د مگه ملت علاف توئن؟!برو سر اصل مطلب!

یک ساعت بعد!


زاغ کوچک چهارزانو روی زمین نشسته بود و درحالی که پاپیون صورتی روی سرش را درست میکرد، با عشوه گفت:
-دو گالیون داری بهم قرض میدی؟میخوام برم یه پاپیون تازه بگیرم...این پاپیونه از مد افتاده!:aros:

آریانا دامبلدور فنجان قهوه دیگری برای زاغ ریخت و با ناراحتی گفت:
-نه...ولی یه ماهیتابه دارم...
-پس ماهیتابتو بده!
-واسه خودمه...
-نخیرم...من لازم دارمش!
-نه!
-آره!
-نه!
-آرررهــ...
-اکسپلیارموس!

پنج دقیقه بعد!

-من مارکو پولو هستم و باید به دورتادور زمین سفر کنم...چمدانم کجاست؟

آریانا با فرمت""به زاغ خیره شده بود و در دل آرزو میکرد که زاغ با او شوخی داشته باشد..آخر مارکوپولو؟چمدان؟دوردنیا؟نه...طلسمش بازهم اشتباه کار کرده بود، او یک سیندرلا میخواست نه یک جهانگرد علاف.
صدای قدم های سنگینی را از دوردست شنید و نگاهش را از زاغ برگرفت و به راهروی تاریک دوخت...روونا راونکلاو از میان سایه ها بیرون آمد.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/8/28 14:38:06
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/8/29 10:48:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آبان 1394 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ایلین شنل بلند همواره در اهتزاز خود را که در لای در گیر کرده بود بیرون کشید و پس از غرولندی پیش خود،سرفه ای کرد و با تعظیمی پس از ان به سمت لرد افزود:
دروووووووووووووووود بر سرورمان!لرد ولدمورت کبیر،برنده شمشیر،شیرین تر از انجیر...
ایلین همچنان در حال سلام کردن با لرد بود که ناگهان همان دخترک محفلی-اریانا دامبلدور مانند قاشق شسته جلوی چشم او ظاحر شد و در حالی که برقی در چشمان محفلی اش که دارای انرژی مثبتی بود که چندان با هاله های جادوی سیاه ایلین برابری نمیکرد گفت:
سلام ایلین جونم!میشه بهم کمک کنی موهای این جن کوچولوی خوشگلو مرتب کنم؟
ایلین به لرد نگریست و گفت:
ارباب؟شما یه محفلی رو به درگاه راه دا...
که اریانا باری دیگر حرف او را قطع نمود.
ـ بیا دیگه ایلی جوووووون!
ایلین نگاه خود را از صورت شاد احوال اریانا به وینکی برگرداند که به شدت تلاش میکرد بیگودی ها و پاپیون های روی موهایش را بکند که البته این امکان به دلیل مراقبت چهار چشمی اریانا ممکن نبود.
ایلین در حالی که خنده خود را در گلو خفه میکرد گفت:
خوش میگذره وینکی؟این پاپیون ها خیلی به موهات میاد.
وینکی که قرمزی صورتش با قرمزی صورت ورونیکا برابری میکرد عربده کشید:
ارباااااااااااب!نجاتم بدید!
ارباب که صبر همایونیشان از اینهمه دردسر فقط به دلیل یک محفلی به تنگ امده بود غرولندی کرد و گفت:
بیا اری جان، بیا خاله ایلینت بهت پول میده برو قاقالی لی بخر،بعد از اونور مستقیم برو خونه عمو دامبلت که میخواد ببردت شهر بازی.
ایلین با نارضایتی گفت:
ولی ارباب...
ـ ولی بی ولی!اینهمه از خزانه همایونیمان بهتان میخورانیم!جیب خودمونه اختیارشو داریم!رد کن بیاد!
ایلین نفسی بیرون داد و چند نات از جیبش در اورد و کف دست اریانا گذاشت.
اریانا نگاهی به سکه ها انداخت و با ناز و عشوه گفت:
اررررررباب!دلتون میاد؟فقط همین؟
ارباب باری دیگر به ایلین اشاره ای زد.
ایلین باری دیگر با غرولند چند گالیون دیگر در دست اریانا قرار داد.
اریانا نگاهی به نات ها و سپس نگاهی به لرد وسپس نگاه خود را به سمت ایلین برگرداند.
ـ من ازینا نمیخواااااام!
ایلین با عصبانیت گفت:
پس دیگه چی میخوای؟جیب منو که خالی کردی!
اریانا نگاه خود را که برای اولین بیار شیطنت از انها میبارید به سمت شنل مخمل براق سبز رنگ ایلین برگرداند.
ذهن ایلین از کشمشی بودن اوضاع خبر دار شده بود و شستش خبر دار شد که با توجه به نگاه های قیض اور و شیطنت بار در حال نوسان اریانا بین شنل ارزشمند او که نشانه اباهت وی بود و نگاهش به لرد،جایز است شنلش را بردارد و...
ایلین پیش از انکه ادامه فکر خود را شرح دهد شنل خود را برداشت و دوپای دیگر قرض کرده و دوید.
ـ عه ایلی جون!وایستا!
ایلین صدای اریانا را در حال دویدن از فاصله ای نزدیک از پشت سرش میشنید.
به روبه رویش نگریست و به سرعت به داخل اولین در روبه رویش پرید.

همان لحظه،داخل اتاق میز گرد،جلسه:

مرگخواران با احوالی مشوش و درمانده ازاینکه چه کنند تا این دخترک محفلی را از دربار ارباب بیرون کننده سکوت کرده و درحالی که یک دست خود را ستون چانه شان کرده بودند همچنان به نقطه نا مشخصی خیره شده بودند.
اتاق در سکوتی بس سنگین قرار گرفته بود که ناگهان با صدای ناگهانی انفجار در و به همراه ان سقوط ایلین درست در وسط میز گرد((با افکت ورونیکایی:عااااااااا))سکوت اتاق به همراه دیوار صوتی و چند شیء در حوالی در شکسته شد.
سر تمام مرگخواران با شک زدگی به طرف منبع صدا برگشت.
ایلین با درماندگی از جا برخواست و در عرض چند ثانیه مانند انکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشد خود را جمع و جور و مرتب کرده و ایستاده و نفسی عمیق کشیده و گفت:
باز شما جلسه گذاشتین ومنو خبر نکردین؟؟
مرگخواران با همان پوکر فیس همیشگی به وی خیره شدند.
ورونیکا در حالی که تلاش میکردقطعات اره ی زبان بسته خود را جفت و جور کند گفت:
نمیخواد وانمود کنی ایلین.
سپس یک تکه از تیغه تکه تکه شده اره را درست از 2 میلیمتری گوش گیبن پرتاب کرده و باگریه فریاد زد:
اره بیچاره من خراب شد!اگه تا دوروز دیگه این محفلی رو ازاینجا بیرون نکنین خودم با همین دستام تکه تکه اش میکنم!
در گوشه ای از میز،روونا که در حال به کار گرفتن هوش ریونی خود و تا عمق در مدیتیشن فرو رفته بود،از مدیتیشن بیرون امده و گفت:
یافتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آبان 1394 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-جنـــــــــــــگ!

مرگخواران، با فریاد و هوار کشیدن، روی همدیگر پریدند و به خیال اینکه چندین محفلی را زیر دست و پایشان گرفته اند، محکم و محکم تر فشار دادند تا محفلی ها له شوند و بمیرند.
آریانا، با تعجب به کوه مرگخوارانی که هر لحظه بزرگتر می شد نگاه کرد.
-ارباب، میشه منم بازی کنم؟

لرد سیاه، با عصبانیت به مرگخواران در هم چپیده نگاه کرد و گفت:
-نه! نه! یکی اینا رو از هم جدا کنه. اون کلاهم در بیار تو. با اون قیافت! :vay:

آریانا، با یک حرکت سریع کلاه را از سرش در آورد و به دنبال جایی گشت که کلاه را در آن فرو کند. سرانجام، چون جایی نیافت، کلاه را روی سر لرد گذاشت و با لبخند گفت:
-ارباب نگاه کنین چقدر بهتون میاد.
-

لرد سیاه چوبدستیش را بالا آورد. رو به آریانا گرفت و خواست وردی را ادا کند که درست در همین موقع از میان تپه ی مرگخواران، موجودی بیرون پرید و فریاد کشان با مسلسلش به اطراف شلیک کرد.
-وینکی جن کماندو!

آریانا لبانش را غنچه کرد و همانطور که برای گرفتن وینکی به جلو حرکت می کرد، گفت:
-اوغــودا! چه نازه!

لرد از همیشه عصبانی تر بود. لرد، خیلی خیلی عصبانی بود. لرد، آنقدر عصبانی بود که هورکراکس می شکستی، روحش در نمی آمد!

بعدتر، اتاق لرد سیاه

آریانا، همچنان که سعی می کرد وینکی را با نهایت قدرتش نگه دارد، گفت:
-نکن دیگه گوغولی مَغول بابا! نیگا چه خوب میشه این پاپیون صورتی رو ببندیم رو موهات. نیگا چقدر پر از آرمان های دوستی و محبتِ محفلانه میشی.

اتاق لرد سیاه، سراسر با کاغذ دیواری صورتی تزیین شده بود. گوشه ای از اتاق نیز، چندین عروسک خرسی روی هم تلنبار شده بود. آریانا اگر کمتر اکسپلیارموس می زد، قطعا در آینده، مهندس دکوراسیونی، عروسک سازی، آرایشگری چیزی می شد.

-نه! وینکی پاپیونِ بد نخواست. وینکی خواست جنِ آرنولد خووب شد.

چند اتاق آن طرف تر، مرگخواران و لرد سیاه در یک اتاق تنگ نشسته بودند تا در مورد دامبلدوری که به تازگی از سالادشان در آمده بود بحث کنند. اینطور که معلوم بود، بیرون کردن یک دامبلدور از خانه ریدل ها کاری بسیار سخت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/8/26 21:53:19

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آبان 1394 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حال که همه ساکت بودند و رنگ چشم های ورونیکا کم کم از سفید به قرمز تبدیل میشد در خانه ی ریدل با شدت هر چه تمام باز شد.

-ببین لاکریتا وقتی میگم اینقدر از اون جن بی خاصیت دفاع نکن برای همینه که الان مجبور نشیم خودمون بریم خرید کنیم.
-گیبن صد دفعه بهت گفتم که ...

که ناگهان چشمشان به محفلی مرگخوار خورد.
-محفلی ها حمله کردن اماده بشید.
-استیو پفای .

سیوروس با چوبدستی اش طلسم گیبن را به طرف دیگری هدایت کرد و در حالی که از کله اش دود قرمزی می امد فریاد زد:
-صبر کنید . صبر کنید.

لاکریتا که صدای سیو را شنید از پشت میزی که زیرش پناه گرفته بود بیرون امد و به سمت سیو رفت.
-سیو چی شده ؟
-چیزی نیست فقط...
-مطمئنی چیزی نیست ؟

و با دست به ورونیکا اشاره کرد. سیو کاملا ورونیکا رو از یاد برده بود . صورت ورونیکا سرخ شده بود . پف کرده بود اینقدر که امکان داشت هر لحظه بترکد و بالاخره ترکید.
-نــــــــــــــــــــه من ارّه مو میخوام .

با صدای جیغ غیر منتظره ی ورونیکا تمام مرگخواران از اتاق و سوراخ سنبه های خانه ریدل به اتاق اصلی هجوم اوردن و با آریانا مواجه شدند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/8/26 17:52:47
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آبان 1394 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
با فرمان ولدمورت، سيوروس به سمت دخترک رفت تا از خانه ى ريدل بيرونش کند. اما قضيه به اين سادگى ها نبود. دختر با شوق به سمت ولدمورت رفت.
- راستى ما هنوز با هم آشنا نشديم ارباب. من آريانام.

و دستان سفيد و سرد ولدمورت را گرفت.
- شما اسمتون چيه؟

و وقتى صورت بى حالت و سرد ولدمورت را ديد سريع او را بغل کرد.
- مهم نيست که اسم نداريد. اصلا ناراحت نباشيد.. من شما رو ارباب صدا مى کنم ارباب.
سيوروس:

ولدمورت ابتدا دست راست آريانا كه محكم دور كمرش قفل شده بود را با انزجار جدا كرد و بعد دست چپ او را.
- ديگه ما رو بغل نکن. ما از بغل متنفريم. :vay:
- اما ويولت گفت شما بغل دوست داريد.
- سيو اينو از جلو چشممون دور کن.

سيوروس جلو آمد و دست آريانا را گرفت.
- بيا اينجا دوشيزه دامبلدور.

آريانا دستي براي ولدمورت تكان داد.
- ما ميريم يه دور تو عمارت بزنيم و با مرگخوارا آشنا بشيم. ارباب شما هم بعدا بيايد.

و درحالى که از سر ولدمورت دود بلند مى شد از اتاق بيرون رفتند. آريانا نگاهى به اطراف انداخت. براى او که عمرى در خانه اى کوچک و شلوغ و در کنار ويزلى ها زندگى کرده بود، آن جا زيادى بزرگ و آرام بود.
- من دلم مي خواااااد يه بچه باااااشم.. مثل يه بچه که سرررر به هوااااست.. دنبال بازى بادبادکاست..
- آريانا مي شه آواز نخوني؟

آريانا خواست اعتراض كند كه اينجا خيلي ساكت و حوصله اش سر مي رود كه ناگهان صداى وحشتناکى به گوش رسيد.

تر تر تر تر تر تر تر

درحالى که سيوروس با آرامش ايستاده بود و گويا هر روز اين صدا را مى شنيد، آريانا چوبدستى اش را بيرون آورد و به سمت صدا دويد.

- اکسپليااااااارمووووس!

لحظه اي سكوت برقرار شد. سپس چوبدستى تکان هاى شديدى خورد و شروع به تق و توق کرد. همه با تعجب زل زدند به نوک چوبدستى که ناگهان جرقه ى قرمز و زردى از سر چوبدستى خارج شد. جرقه ابتدا به سقف خورد و قسمتى از سقف فرو ريخت. سپس برگشت به ديوار خورد و بعد از خراب کردن ديوار به سمت منبع صداى تر تر تر تر تر رفت و صاف خورد وسطش. اره برقى از دست صاحبش روى زمين افتاد. لحظه اى سکوت و..

بومب!

اره برقى منفجر شد.

آريانا:
سيوروس:
ورونيكا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آبان 1394 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


-مقصر تویی سیو...قبول کن!

سیوروس سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند. ولی این کار، در حالی که لرد سیاه در فاصله بسیار کمی از او ایستاده و به چشمانش زل زده بود، کار بسیار سختی بود.
-ارباب! من نمی دونم چطوی وارد شده. ولی اگه بهم اجازه بدین می رم و درباره این موضوع تحقیق می کنم. مقصر ها رو پیدا می کنم و تحویل شما می دم.

-دالی!

هر دو جادوگر شوکه شدند. هرگز سابقه نداشت کسی با صدای "دالی" وارد اتاق لرد سیاه شود.
ساحره ای سفید پوش، با موهایی که به شکل نامرتبی بافته شده بود داخل اتاق پرید.
-علامتم خوشگل شده؟ خیال دارم رنگش کنم! سیاه خالی خوب نیست.

و ساعد دست چپش را جلوی چشمان دو جادوگر گرفت.
سیوروس آرزو می کرد زمین برای لحظه ای دهان باز کرده و او را ببلعد. ولی زمین نامرد تر از این حرف ها بود. باز نکرد!
لرد سیاه نفس عمیقی کشید. نفسی که واضحا برای کسب آرامش کشیده شده بود.
-کی...علامت شوم رو...روی...دستت...زد؟

آریانا خشم موجود در سه نقطه ها را درک نکرد. آریانا لرد سیاه را نمی شناخت.
-اون جادوگر اخموهه که جلوی در ورودی بود. بهش گفتم مرگخوار شدم. بیشتر اخم کرد. ولی علامتمو زد.

-وکی گفته تو مرگخوار شدی؟
-ی...یعنی...نَ...نشدم؟ خب...می دونین که...من داشتم می رفتم سبزی بخرم. تصمیم گرفتم آپارات کنم. که کردم...و وسط سبزی فروشی ظاهر شدم.
-اون سبزی فروشی نبود. ظرف سالاد ما بود. تو ناهار ما ظاهر شدی.
-خب به هر حال...گفتم حالا که اومدم بمونم خب! میگم...ارباب...ارباب...بیا یه سلام خاص اختراع کنیم. فقط برای خودمون دوتایی. باشه؟

لرد سیاه رو به سیوروس کرد.
-سیو...اینو ببر. این سفیده. این خواهر دامبلدوره. این اخراجه. باید از اینجا بره. پرتش کنین بیرون.نمی خوام ریختشو ببینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


هکتور تلاش کرد طلسمی سریع روی شناسنامه اش اجرا کرده و نامش را عوض کند. ولی موفق نشد. هکتور تمام زندگیش را وقف معجون سازی کرده بود. البته در آن مورد هم زیاد موفق نبود ولی این موضوع فعلا اهمیتی ندارد.
لرد سیاه با چشمانی که از شدت خشم به رنگ اصلی خودش یعنی سبز باز گشته بود به هکتور خیره شد.
-هک!...ما الان از وسط نصفت می کنیم.

هکتور وحشت زده ناخن هایش را می جوید.
-ارباب طولی یا عرضی؟ لطفا طولی نباشه ارباب...اونجوری دیگه خیلی نازک می شم.از کمر نصفم کنین...شاید بتونم معجونی اختراع کنم که به اون شکل به زندگیم ادامه بدم.

لرد سیاه علاقه ای نداشت که هکتور بتواند به زندگیش ادامه دهد...ولی ظاهرا یک نفر در اتاق حضور داشت که به این موضوع علاقمند بود!
نجینی با عصبانیت به هکتور نگاه می کرد. ولی رفته رفته چهره اش باز تر شد. هکتور از این فاصله زیاد هم بد به نظر نمی رسید. ماری که سری انسانی داشت! آنها می توانستند با هم ازدواج کنند و صاحب "هکتورچه" های فراوانی بشوند.
نجینی با فش فش مختصری این ایده اش را با لرد سیاه در میان گذاشت. مسلما داماد رویاهای لردسیاه هکتور نبود...ولی خب...لرد سیاه با وجود همه پلیدی، به نظر دخترش اهمیت می داد!
-هوووم...ازش خوشت اومده؟ به نظر من که خیلی زشته. ولی اگه قبولش داری من حرفی ندارم. باید از سیوروس بخوام معجون تغییر شکل اینو دائمی کنه. بعد می تونین با همدیگه به سمت خوشبختی بخزین. ما دیگر جغدی نمی خواهیم. به جایش سه نوه پسر و چهار نوه دختر می خواهیم!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 24 بهمن 1393 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا و هوش ریونی اش طبق معمول وسط ماجرا پریدند.
- خب جغدی که «هو هو» نکنه، اصلا جغد نیست.

این جمله عمیق و فلسفی، همه ی مر گخواران را به فکر فرو برد.
ناگهان لامپی بالای سر لینی روشن شد و لودو با پرشی که کلا از هیکل و ریخت و قیافه و آن کلاهش بعید بود، قبل از آن که ایده جدیدی مطرح شود و کل سوژه را به هم بریزد، لامپ را دو دستی گرفت و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
مرگخواران دوباره سر موضوع اصلی برگشتند.
سیورس دستی به موهای روغن زده اش کشید، آرام و با وقار از جا بلند شد و به طرف اتاق جغد ها گام برداشت.
- میرم ببینم رودولف چرا داد کشید.

مدتی طولانی همه جا را سکوت فرا گرفته بود و سیورس هنوز بر نگشته بود که ناگهان صدای فریاد پر ابهت و پر عظمت لرد سیاه، چهار ستون خانه ریدل را لرزاند.

30 دقیقه قبل/ اتاق استراحت لرد سیاه

هکتور با ژستی «مارسوفانه» روی مبل مخصوص نجینی، لم داده بود.
- فیـــس!فــــوس فــــوس.فــــاس فـِــس!فـــــوسی فیس.
(ترجمه: تفاوت های غیر قابل تطبیق، مصاحبات ژنو، زوپس، شبکه آندو پلاسمی)

در واقع هکتور بعد از مذاکرات غیر قابل فهمی که با لرد و نجینی داشت، به این نتیجه رسید که چیزی از حرف های آن ها درک نمی کند ولی آن دو می توانند به طور کامل حرف های هکتور را متوجه شوند. برای همین سعی داشت با به زبان آوردن کلمات سخت و با کلاس که در واقع هیچ ربطی به هم نداشتند، آن ها را به طور کامل متوجه سطح اطلاعات بالای خود سازد.
از شواهد معلوم، لرد سیاه و نجینی کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بودند و در پس صحبت های هکتور، سری به نشانه تایید تکان می دادند.

نجینی سرش را به گوش پدرش نزدیک کرد و با بغضی که کاملا در صدایش مشهود بود، گفت:
- پدر!فکر می کنم گیراییم به شدت افت کرده. از حرفای این ماره هیچی نمیفهمم. فقط برای آبرو داری دارم سر تکون میدم.

لرد سیاه زیر چشمی نگاهی به هکتور انداخت و آرام زمزمه کرد:
- آروم باش دخترکم! تنها تو نیستی که متوجه نمیشی. نگران نباش! به نظرم ماره انگلیسی نیست!

نجینی چشمان قرمز رنگش را تنگ کرد و خوش حال از این که چیزی از هوش و گیرایی اش کم نشده، خودش را به دور گردن پدرش پیچاند.
- چی کار باید بکنیم به نظرتون؟

لرد چوبش را برداشت و به طرف هکتور گرفت.
- الآن یه طلسمی روش اجرا می کنم که زبونش انگلیسی بشه.
و زیر لب و بسیار آهسته طلسمی را زمزمه کرد و نور نارنجی رنگی هکتور را در بر گرفت.
آن طلسم چه بود و چه تاثیری داشت خدا داند که صورت مار مانند هکتور، به شکل انسانی خودش برگشت و از صورت به پایین به شکل یک مار باقی ماند. و البته زبان هکتور را از هر زبانی که بود، به زبان عربی تغییر داد!

هکتور نگاهش را از آینه ای که نجینی جلوی صورتش گرفته بود، به چهره لرد که هر لحظه بیشتر در هم می رفت، انداخت و ترس بند بند وجودش را فرا گرفت.
- الارباب؟! الطلب البخشش!

لرد سیاه با خشمی در حال انفجار از جا برخاست و ...
- هکـــــــتــــــــور دگـــــــــورث گــــرنــــجـــــر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: جمعه 17 بهمن 1393 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سمت مرگخوارا:

مرگخوارا بیرون در اتاق لرد تجمع کرده بودن و به امواج احساسات مارگونه‌ای که بین نجینی، لرد و هکتور‌ـه مار مانند در نوسان بود خیره مونده بودن. خوشبختانه اونقدر سر لرد به هکتور و نجینی گرم شده بود که متوجه باز بودن در و پچ‌پچ‌های مرگخوارای بیرون‌ـه در نمی‌شد. اگه هم می‌شد اهمیت نمی‌داد.

- این چه وضعشه؟ هکتورم خوشش اومده‌ها!
- فقط ببین چطوری خودشو به نجینی چسبونده. واه واه واه!
- انگار نه انگار تا دیروز هردفعه نوبت خودشو واسه غذا دادن به نجینی از ترس به من می‌دادا.

سر مرگخوارا با تعجب به سمت گوینده‌ی آخرین دیالوگ می‌چرخه. این جمله برگرفته از حقیقت بود یا بلفی بیش نبود؟ در شرایط عادی، برای انسانی عاقل و بالغ، همون عقل سالم حکم می‌کرد که تا می‌تونی از نجینی فاصله بگیر. حالا الان مرگخواری پیدا شده که نه‌تنها نوبت خودشو انجام می‌ده، تازه نوبت دیگرانو هم به گردن می‌گیـ...

مرگخوار مذکور به سرعت وسط نطق‌پرانی‌ـه نویسنده می‌پره.
- خیله خب بابا حالا یه جمله گفتم این همه فلسفه‌بافی نداشت که! الان خودم ردیفش می‌کنم.

مرگخوار مذکور صحبت با نویسنده‌رو کنار می‌ذاره و به سوژه برمی‌گرده. با دیدن چهره‌ی مرگخوارا متوجه هزاران سوالی که تو مغزشون شکل گرفته می‌شه و با شرمندگی دستشو تو جیباش می‌کنه و چندین کیسه‌ی پر از گالیون رو به نمایش می‌ذاره.
- در ازاش پول می‌گرفتم.

و این اظهار نظرات مرگخواران‌ـه که جاری می‌شه.
- کاش خدا یه ذره عقل بهت می‌داد.
- واقعا ارزش داشت جونتو بذاری کف دستت؟
- فقط به خاطر دو قرون پول؟

قبل از اینکه مرگخوار مذکور بخواد اعلام کنه "حالا که می‌بینین نجینی قورتم نداده و صحیح و سالم اینجا هستم، پس ارزششو داشت!" لودو که عمیقا تو فکر فرو رفته بود می‌پرسه:
- حالا اصن هکتور این همه پولو از کجا آورده؟

جماعت مرگخوار به طور ناگهانی رو به لودو:
- مهمه؟
- یعنی نکته مهم‌تر از این نبود که چسبیدی به منبع پول؟
- حتما بعدشم می‌خوای بحث حرام و حلالشو بکشی وسط.

لودو اعتراض‌کنان دستاشو به کمرش می‌گیره.
- پس لابد بحث شما در مورد ارزش‌ـه ریسک‌پذیر بودن‌ـه بدست آوردن‌ـه این همه پول در مقابل‌ـه غذا دادن به نجینی مهم‌تر بود؟

مسلما اگه مرگخوارا می‌خواستن به بحثشون ادامه بدن تا صبحم باید پای حرفاشون می‌شستیم اما صدای فریاد تنها مرگخواری که برای مراقبت از قفس جغدا تو اتاق جغدا مونده بود به تمام موضوعات روی میز خاتمه می‌ده.

- این جغدا خیلی مشکوک می‌زنن، همه‌ش دارن هوهو می‌کنن! من مطمئنم یه نقشه‌ای کشیدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
ارسال شده در: چهارشنبه 15 بهمن 1393 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- پیش پیش پیش..
- چخه! چخه!
- بیـــــّـــه! بیــــــّــه!

مرگخواران به حالت ِ به جاسم و قاسم و ممدتقی پشمک آبادی می‌نگریستند که در تلاش بودند هکتور را سمت اتاق ِ لُرد سوق دهند. مدّتی در سکوت کُشنده گذشت تا این که لینی با استفاده از ته‌مانده‌های هوش ریونی‌ش، کوشید ماجرا را برای این سه نوگُل باغ ِ ریدل روشن کند:
- شما متوجهید که این الان ماره، گربه و سگ و کفتر نیست دیگه؟

جاسم و قاسم و ممدتقی پشمک‌آبادی لحظاتی به یکدیگر نگاه کردند، سپس قبل از این که نقششان بیش از آنچه باید در این رول پررنگ شود، در ِ اتاق توسط طلسمی چهار تاق گشوده شد، از پهنا در حلق جاسم فرو رفت، جاسم را در حلق قاسم فرو کرد و سپس هر دو، با ممدتقی پشمک‌آبادی یکی گشتند.

در آستانه‌ی در، لُرد ولدمورت با چشمانی قرمز و خشمگین دیده می‌شد:
- چطور جرئت کردید مزاحم ِ ..

رعد و برق‌های بالای سر لُرد داشت می‌رفت چند کورممد و نورممد دیگر را فنا کند که ناگهان چشم ولدمورت، به جمال هکتور روشن شد.
- این..

مرگخوارا:
- این..
-
- این ماره..
-
- این جذّاب‌ترین ماریه که ما در عُمر ابدی و ازلی خودمون دیدیم!

و مرگخواران در خفا، همگی به شکل در آمدند.

***


- هــــوو هــــوو هـــوو!
[ زیرنویس: یه فکری بکنید به جای اینجا نشستن و موش خوردن! ]

- هــــووو هـــووو هـو!!
[ زیرنویس: همه‌ش به خاطر جغد ابله ِ توئه! ]

- آآآآ هـــــــــــــــــــــووووو!! آآآآآ هــــــــــــــوووو!!
[ زیرنویس: آآآآی زخمم! آآآآآی زخمم! ]


-
[ زیرنو.. اوه.. چیز. هدویگه. توجه نکنین! ]

پنج عدد جغد، برمی‌گردند به سمت تنها جغدی که احدی نمی‌توانست حرف‌هایش را زیرنویس کند و به این اندیشیدند:
" باید هدویگ اصلی رو فراری بدیم!"

تا به حال جیمز باندهای جغد شکل دیده‌اید؟

سعی کنید ببینید.

برای روحیه‌تان خوب است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)