جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 14 آبان 1390 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دم مرلینگاه


ماموران اداره حفاظت محیط زیست سازمان جنگل ها، مراتع و آبخیزداری هاگوارتز که هر کدام کت و شلوار سیاه رنگی پوشیده بودند ، نزدیک تر می شدند. یکی از آنها که کت و شلوار قرمز رنگی پوشیده بود و قیافه ی خزی هم داشت.() جلوتر از همه می آمد. وقتی به اندازه ی کافی نزدیک شدند ، آلبوس با صدایی رسا گفت: « درود بر شما ... خورشید از کدوم ور در اومده که دارم شما رو اینجا می بینم؟ »

یکی از سیاه پوشان بدون هیچ درنگی چوبش را در آورد و دستبندی جادویی دور دستان آلبوس به وجود آورد. مرد قرمز پوش هم گفت: « شما به جرم قطع میلیون ها قطعه درخت که روی همشان غزل ها و شعر مرلین نوشته شده بودند ، مجرم هستین »

آلبوس که هنوز خونسرد بود و داشت می خندید ، به عقب برگشت و رو به محفلیان که همانند لاک پشت در لاک خود پنهان شده ، کرد و گفت: « دارین شوخی می کنن شما نگران نباشین »

در همین لحظه دیگر محفلیان نیز دستبند جادویی را دور دنستانشان احساس کردند و مردان سیاه پوش آنها را به جلو می راندند. آلبوس که تازه عمق فاجعه را درک کرده بود ، گفت: « الکس این کارا چیه؟! من دوست چند قرنه تو هستم »

مرد قرمز پوش که با شنیدن نامش بیشتر هم مشتاق شده بود ، گفت: « آلبوس این درخت ها هم جای تفریح من بودن و این مرلینگاه .... آه »

محفلیان توسط ماموران در حال رفتن بودند و هر کدام در حال داد زدن و التماس و اعتراف و خیلی چیز های دیگر بودند اما تمامی ماموران یک هندسفر در گوش کرده بودند و داشتند آهنگ های ریهانا را گوش می دادند.()

محفلیان رفته رفته در چشم ها محو می شدن و در آن طرف عده ای در حال موج سواری در حال پدیدار شدن بودند. یکی از موج سواران وقتی مرلینگاه را می بیند ، می گوید: « ارباب اونجا یه مرلینگاهه ... تو رو خدا بریم من دیگه دووم ندارم »

موج سواران دیگر نیز حرف او را تایید کردند و اربابشان هم که انگار مردی کچل بود () قبول کرد و آنها به مرلینگاه هجوم آوردن. مدتی گذشت و تمام مرگخواران در آنجا نفسی راحت کشیدن و در آخر سر ایوان به مرلینگاه رفت اما با چاه پر شده مرلینگاه مواجه شد و یک سنگ قرمز رنگ را در مرلینگاه پیدا کرد.

به طرف اربابش آمد و گفت: « ارباب مرلینگاه پر شده و من این سنگو پیدا کردم »

ولدمورت سنگ را از ایوان می گیرد و بعد از کمی وارسی ، به لودو نگاه می کند که در حال خواب است. سنگ را با تمام قدرت به طرف لودو پرت می کند. لودو از خواب می پرد و با خنده ی تمام مرگخواران مواجه می شود.

ولدمورت: « خب دیگه زود باشین بریم »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/8/14 21:03:41
تصویر تغییر اندازه داده شده
جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 14 آبان 1390 09:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با بی حوصلگی از داخل ردایش سه چهار قوطی کنسرو لوبیا ظاهر نمود و همه را در یک حرکت درون دهانش چپه نمود. سپس با قیافه ای درهم به سمت مرلینگاه چوبی میان سه درخت حرکت کرد، داخل شد و درب را پشت سرش بست...

هری: «پروف ! لطفا از زیر در نگاه نکن ! بذار دو دقیقه نفس راحت بکشیم ! »

دامبلدور: «باووشه باو ! فقط خواستم مطمئن بشم مثه بچگیهات سرپا نمیگیری ! راحت باش ! »

دو دقیقه بعد...

پرندگان زیبا، کفتر مرغای عشق، طوطیان دوازده رنگ به نوبت اشهد می خواندند و از روی درختان بر زمین می افتادند. دامبلدور در حالیکه گیره ای به دماغش زده بود، سعی داشت با چوبدستی اش در نقش اسپری ، محیط خوش آب و هوای جنگل را از گاز هیدروژن سولفید برخاسته از مرلینگاه پاک نمایند تا بدین سان از انقراض میلیون ها گونه جانوری و گیاهی در جنگل ممنوعه مدرسه اش جلوگیری کند تا دست آخر، از عظمایان رنک بهترین نظافتچی محیط زیست سال را دریافت نماید...

هری "آخیشی" کش دار گفت، از مرلینگاه بیرون آمد. اما بلافاصله با پوزخند دامبلدور مواجه شد. ابتدا بسملی گفت، به خودش شکی کرد، اول به شلوارش نگاه کرد، به مرلین صلواتی فرستاد که این بار دیگر خوشبختانه شلوارش را جا نذاشته است، دید دامبل هنوز می خندد، به زیپش نگاهی کرد- آنرا نیز بالا کشیده بود ! خالقا، نورا، مای گادا، پس کدامین نقطه اش از دید آن ریشو می لنگید...

هری: «باز چه ستاره درخشانی در من دیدین پروف ؟! »

دامبلدور به رگه رگه های خیس رطوبت و آب روی شلوار جین هری اشاره کرد و بفرمود که:

«یک خواب راحت ! یک آبروی پایدار ! ایزی لایف، پوشک آقایان ! من 60 ساله ازش استفاده می کنم هری جان ! راضیم ! بلاخره همه پیر میشیم دیگه ! خیلی جریانات رو دیگه احساس نمی کنیم ! کنترل نداریم دیگه ! »

هری در حرکتی انتحاری با اشاره چوبدستی اش، شلوارش را در آورد و بر عکس پوشید تا دست آورد سالها کله زخمی بودنش بر باد نرود و لکه ننگ زیر ردای درازش مخفی شود...

دامبلدور: «خب هری ؟! چی شد ؟ هیچ اتفاقی نیافتاد؟ »

هری: «ئم پروف ! چیزی که دیدم یه سوراخ بسیار طویل با سنسورهای ضد طلسم بود ! دیگه کار من نیست ! باید پر بشه ! متر چوبدستیم گفت دوازده متره ! »

دامبلدور در فکر فرو رفت. اما سریع از فکر به بیرون پرتاب شد. قیافه ای همانند اعزام برادران به جبهه گرفت و با سرافرازی گفت:

«باید اقتصادی عمل کرد ! هری برو اون ور بچه ها رو بیار، همه تا می تونید تنه درخت و چوب جمع کنید که بریزیم توی چاه ! »


آن سوی جنگل – درون رودخانه

لرد در جریان تند اب دست و پا میزد. مرگخواران همه زیر آبی می رفتند تا از غرق شدن اربابشان جلوگیری نمایند. در یک لحظه نهگنی بزرگ ظاهر شد و کله لرد و سپس همه جای لرد، در دهانش گیر کرد اما در گذر زمان معلوم شد که لودو یاد کودکی افتاده بود و نهنگ بادی اش را به آب زده بود تا شوخی شهرستانی کند. بلاخره این سرنوشت بود که مرگخواران به همراه اربابشان در مسیر رودخانه و زیر جریان تند آب از جنوب رفته رفته به وسط جنگل نزدیک تر شوند...

در حین به جلو شناور شدن مرگخواران در رودخانه، ریگولوس و لینی سوار بر رخشی سپید و تک شاخ در امتداد رودخانه، پا به پای آنها می آمدند و لینی با اصواتی مبهم از امید و کمک رسانی و این چرت و پرتا می گفت که در این حین تیری تیز با سرعت سینه ی (نه جوجو ) تک شاخ را درید و تک شاخ و دو سوار بر آن را با نیروی فراوانی درون رودخانه پرتاب نمود.

لرد که زیر آب دیگر نفسی نداشت و دست و پا میزد، با دیدن جنازه تک شاخ در آب، گازی همبرگری بر گوشت تر و تازه آن زد و خون نقره ای آن را می مکید تا اندکی بیشتر زیرآبی دوام آورد. در روایات آمده است که لرد در این حین بسیار "مادر" "مادر" می گفته است و بسیار به گناهانش فکر می کرده و از از سوالات شب قبر نیز به شدت می ترسید ! از جریان شدید آب رودخانه لحظه به لحظه کاسته می شد و آنان را به مرکز جنگل نزدیک تر می نمود...


اون ور - دم مرلینگاه

آرتور: « آلبوس ! پر نمیشه اون چاه لعنتی ! دوازده کلیومتره ! نه دوازده متر !»

و به اطرافشان اشاره کرد. جایی به وسعت ده متر از هر طرف در جنگل، خالی از درخت شده بود و محفلیان به ترتیب همچنان درختان را قطع می کردند و با همت مضاعف و کار مضاعف، تنه های طویل را درون سوراخ مرلینگاه پرتاب می کردند...

دامبلدور: «من فکر می کنم که ! ئه ! فکر می کنم که باید شما به جای درختان درون سوراخ برین و به ارتفاع دوازده متر روی سر همه وایستین تا این مرلینگاه دریچه ای، شاهراهی رو برامون باز کنه ! قربانی میخواد ! »

محفلیان: «»

در این لحظه صدای جیغ سانتورهای کمان بدست در نقش اتومبیل های اداره حفاظت محیط زیست سازمان جنگل ها، مراتع و آبخیزداری هاگوارتز، نزدیک و نزدیک تر می شد و خبر از خشم نسبت به اعدام ناجوانمردانه درختان میداد. اما بر خلاف محفلیان، دامبلدور ریلکس نشان میداد و قیافه ای به نشان داشتن پارتی بروز میداد و به رخ می کشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/8/14 10:47:16
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 14 آبان 1390 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اندکی بعد، طرف های شمال جنگل:

- پروفسور دامبلدور ... اینم محفله شما راه انداختین ... هرچی بهشون میگم پاشین راه بیفتیم دنبال سنگ جادو، این فرد هی میگه « بعد یه غذای خوب چی می چسبه؟» و همگی شون جواب میدن « یه چرت عالی!»

- هری پسرم! عجول نباش ... به جا این کارا بیا یه اس ام اس که همین الان برام فرستادن رو برات بخونم « یه بار تام میره سلمونی، همه چپ چپ بهش نگا میکنن، میگه : مگه چیه؟ دماغم گرفته بود اومدم محتویاتشو خالی کنم! »

هری:
آلبوس: میدونستم خوشت میاد پسرم ...



همون موقع طرف های جنوب جنگل:

- سریع راه حلی برای عبور دادن ارباب پیدا کنین!با همتونم!حتی اونایی که مردن!

ولوله ای در میان مرگخوار ها افتاد و فوری جلسات هم اندیشی و نقد و بررسی و کارگروه های مختلفی تشکیل شد تا این مسئله را با اولویت بالا در اون مطرح کنن.
لرد ولدمورت هم در طی این مدت داشت سر تاس شو بررسی میکرد که ببینه بعد این همه مدت بالاخره آیا یه تار مو در اومده یانه.

- اِ؟ این چیه؟! مو ... مو ... مو! هورا!
- قربان جسارتا این مو نیست؛ این یه رشته ماکارونیه که احیانا مال بومی هاست که همشونو سند تو آل کردین به اون دنیا ...

لرد سیاه دستی دوباره به سرش کشید و بعد رو به ایوان روزیه کرد و :
- خب منم منظورم همون بود! آخه نمیدونی چقد نجینی ماکارونی دوست داره! حالا چیکار داری اینجا؟
- قربان ما یه راه پیدا کردیم برای مشکل رد شدن از رودخونه.

دقایقی بعد ولدمورت که ردا و اینا رو همه رو از تن در آورده بود و فقط یه شورت سبز با گل های صورتی به تن داشت، با قدم هایی بلند به سمت صخره به راه افتاد. وقتی به لب صخره رسید، نگاهی به رودخونه ی زیرپاش کرد و پل انسانی مرگخوار ها رو مشاهده کرد. مرگ خوار هاش دست به دست هم داده بودن و یه راه براش باز کرده بودن؛ حالا فقط کافی بود او بپره رو پل.

لحظاتی بعد طرف های مرکز مایل به شمال جنگل (!):
دامبلدور در حالی که روی شونه های هری سوار شده بود و داشت کیف می کرد، گفت:
- هری جان! پسرم! حالا عجله ای نبود ... میشد منتظر بمونیم بقیه محفلی ها هم استراحتشون رو که کردن باهامون بیان ... آخه تو یکم استخونی هستی عزیزم برا همین ماتحتم به فنا رفت!

هری «استغفرالمرلینی» زیر لب گفت و از میون شاخه ها و درخت ها راه خودشو باز کرد.

- آلبوس، مطمئنی درست اومدیم ... گفتی یه ربعه میریسم الان دو ساعته رو شونه های منی !

آلبوس متفکرانه به اطراف نگاهی انداخت.
- آهان درخت گردوی بعدی رو بپیچ دست چپ؛

لحظاتی بعد، طرف های جنوب جنگل:
ولدمورت دست هاش رو، رو به بالا گرفت و یه نفس عمیق کشید و شیرجه زد تو آب ...
شــــــپلــــق!
بلیز: الان چی شد؟!
ایوان : لرد سیاه افتاد تو آب ...
لرد : کمک ... کمک ... من شنا بلد نیستم ...
لودو بگمن: آقا من یه سوال برام پیش اومده! چرا این ولدمورت اومد شیرجه زد؟! خب عین آدم میومد از رو پل رد میشه دیگه ...
سوروس: به کار لرد سیاه گیر میدی بوقی؟ سکتوم سمپرا ...
طلسم سوروس که به لودو اصابت کرد، لودو ناخودآگاه از پل انسانی مرگخوارها جدا شد و به درون آب افتاد؛ به دنبال این حرکت همه ی مرگخوارها یکی بعد از دیگری به درون آب افتادند.

مرکز مایل به شمال جنگل:
هری که از نفس افتاده بود، با تعجب به مرلینگاه چوبی رو به رویش خیره شده بود.

- الان این همون مرلینگاهست؟ باب توالت عمومی های اسلیترینی ها وضعش بهتره اینه ...
- چی بگم؟ نمیدونم والا هری جان! گفته بودن یه مرلینگاه وسط جنگل ... اینم شباهت خاصی به مرلینگاه نداره جز اینکه یه سوراخ داره!

هری که متفکرانه داشت ریش های آلبوس رو میخاروند ( آخه بیچاره خودش هنوو ریش در نیورده بود! ) گفت:
- خب حالا باید چیکار کنیم استاد همه چی دون؟!
- فک کنم باید ازش استفاده کنیم ... من که تو راه تخلیه شدم اساسی! هری جان تو احیانا ... ؟! تعارف نکنیا ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1390/8/14 3:25:15
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1390/8/14 6:36:07
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 14 آبان 1390 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه:]آلبوس دامبلدور بشدت مریض شده.محفلیا برای نجات جونش تصمیم میگیرن سنگ جادو رو پیدا کنن. سنگ جادو سالها پیش به دستور دامبلدور، توسط نیکلاس فلامل به مقبره مرلین(در جنگل ممنوعه) برده و اونجا پنهان شده.محفلی ها برای پیدا کردن سنگ، فقط یک نقشه گنگ و مبهم در دست دارن.
از طرفی هورکراکسهای لرد سیاه یکی یکی نابود شدن و لرد از ترس جونش دوباره یاد سنگ جادو میفته و تصمیم میگیره پیداش کنه.تنها راهنماش هم سیبل تریلانی و پیشگوییاشه.
هر دو گروه وارد جنگل میشن.سفیدا از شمال و سیاها از جنوب. سیاها در راه رسیدن به سنگ با بومیای جنگلی(که ازشون قربانی میخواستن) درگیر میشن و تلفاتی میدن!گروه سفید به همراه دامبلدور همچنان راهش رو به طرف وسط جنگل ادامه میده.[/spoiler]


جنوب جنگل:

-ارباب ما کلی تلفات دادیم!ارباب این بومیا نصفمونو تیکه پاره کردن.این گرگ مورفینم روفوسو خورد!بعد دوباره بالا آورد...بعد شست پای لودو رو با دندوناش...

لرد سیاه با حرکت دستش ایوان را ساکت کرد.
-نمیخوام بشنوم...تو واقعا فکر میکنی برام مهمه کی زنده اس و کی نیست؟برای ارباب فقط زندگی خودشه که مهمه!

ایوان زیر لب زمزمه کرد:
-آخه ارباب مشکل اینجاس که هر چی اینا رو میشمرم میبینم تعدادشون درسته!

لرد با عصبانیت نگاهی به پشت سرش انداخت...حدسش درست بود.ایوان به تقلید از عادت همیشگی لرد سیاه، دایره ای از مرگخواران تشکیل داده بود و از یک طرف دایره شروع به شمردن میکرد و تا عدد 27 که تعداد مرگخواران بود ادامه میداد!
-ایوان فکر میکنم بهتره از دایره منصرف بشی!اینجوری هر کدومو سه بار میشمری.به صفشون کن...یا اصلا نکن!ارباب که گفت اصلا براش مهم نیست کی زنده اس و کی مرده...اون دیگه چیه؟

مورفین به سختی چشمانش را باز، و به محلی که لرد اشاره کرده بود نگاه کرد.
-ارباب رودخونس!باید ازش رد بشیم...یا ریش مرلین!چطوری باید این کارو انجام بدیم؟

لرد سیاه نگاه وحشتناکی به مورفین انداخت.بدون اینکه وقت خود را صرف توضیح دادن برای او کند آماده آپارات کردن شد...
-یک...دو...سه!

ایوان:ارباب...!ارباب شما آپارات کردن بلد نیستین؟ارباب آیا ما هم آپارات کرددن بلد نیستیم؟احساس نمیکنین که هنوز این طرف رودخونه ایم؟

لرد سیاه بشدت همین احساس را داشت.
-هوم...نمیدونم دلیلش چیه...ولی این راه که جواب نداد!سریع راه حلی برای عبور دادن ارباب پیدا کنین!با همتونم!حتی اونایی که مردن!


شمال جنگل:

محفلی ها که بالاخره دست از زد و خورد برداشته بودند خسته و کوفته روی کنده درختی نشستند.
-مالی...ما چند ساعته داریم راه میریم...ببین آلبوس چقدر ضعیف شده.فکر نمیکنی وقت غذا باشه؟

مالی با شنیدن کلمه "غذا" با خوشحالی از جا پرید و شروع به جمع آوری علفها و قارچهای دور و برش کرد.
-همین الان غذاتونو آماده میکنم!من کاملا با همه این گل و گیاها آشنایی دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/8/14 2:00:50
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/8/14 2:04:42
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
جنوب جنگل

مرگخواران باقیمانده به راه خود ادامه دادند و همینجور رفتند و رفتند و رفتند تا رسیدند به یک آقا گرگه. آقا گرگه گفت میخوام بخورمتون. بعد لرد بهش گفت که نه نه ما رو نخور. بذار برم خونه ی دخترم، قورمه فسنجون بخورم، خورشت بادمجون بخورم، چاق بشم چله بشم، اونوقت بیام تو منو بخور!
گرگه یکمی فکر کرد و گفت باعوووووشه ولی علی الحساب یه چیزی بدین من بخورم ته دلمو بگیره. لرد هم یه مرگخوار ممدی از تو جیبش درآورد و انداخت جلوی گرگه و گفت: سگ خور!

شمال جنگل

محفلی ها به راه خود به طرف وسط جنگل ادامه دادند و همینجور رفتند و رفتند و رفتند تا یک دفعه ای یک کدوی قلقله زن از رویشان رد شد و همه را مثل اعلامیه به کف جنگل چسباند. دامبلدور که عصبانی شده بود، یادش رفت که پایش لب گور است. پرید و یقه ی کدو را چسبید و گفت ای کدوی قلقله زن! ندیدی یه معبد مرلین؟ گفت که به سنگ لق لق ندیدم به سنگ جادو ندیدم. ولم بده قلم بده بذار برم.
دامبلدور ولش داد و قلش داد و کدو رفت و رفت و رفت و در حالی که یک مک گونگال به تهش چسبیده بود ول خورد و قل خورد و در افق های دوردست از نظر محفلی ها ناپدید شد و دامبلدور برایش دست تکان داد.
ولی این دست تکان دادن زیاد طول نکشید و محفلی ها ریختند سر دامبل... نه ببخشید... منظورم دامبلدوره... اسم دامبل باید کامل تلفظ بشه تا شان شخصیتش حفظ بشه. بله... ریختن سر دامبلدور و تا می خورد زدنش. دامبلدور گفت نامسلمونا! آخه واسه چی من پیرمرد لب گوری فرتوت از کار افتاده ی احمق بی شعور کثافتیو! رو می زنید؟ باید از خودتون خجالت بکشیدیه! کثافففففت!

محفلی ها گفتن که تو رو با چوب می زنیم! خوب می زنیم! بعدش گفتن که آخه پیری لقوه ای آلزایمر! مگه کدوهه نگفت به سنگ جادو ندیدم.
دامبلدور گفت که خب! قربون دهنتون. گفت ندیدم دیگه!
و بعد محفلیا ریختن سرش و دوباره تا می خورد زدنش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/8/13 19:34:53

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



.:. جنوب جنگل .:.

ناگهان مادر یکی از بومیان که از حرف لرد خشمگین شده بود، شيهه اي مي كشه و كله ایوان رو با دندون مي كنه ، خونش به اطراف مي پاشه ، همه بومیان همچون حیوانات جهنده رم مي كنند و شروع مي كنن بچه ها رو تيكه پاره كردن !
يكي از بومیان مورفین رو با دندوناش نصف مي كنه و خونش رو جنازه رز كه دست و پاش قطع شده بود مي پاشه .
کراب رو از درخت گردو حلق آويز مي كنن ، شاخه مي شكنه و اون روي زمين پرت مي شه ، خوشحاله از اين كه زنده مونده ، اما يه گردو از درخت ميفته توي حلقش و اونو خفه مي كنه !
ریگولوس، بلیز و لینی رو به درخت مي بندند ، دورشون آتيش روشن مي كنن و مشغول رقص و پايكوبي مي شن !
- تف به روحت سیبل ، اين چه وضعشه ؟!

- آخي ، چه صحنه رومانتيكي !

سه نفر بسته شده به درخت به سمت منبع صدا برمي گردند ؛
بلا در حالي كه شنل سياهي به تن داشت ، سوار بر بومی مجهول الحالی كه از دندوناش خون مي چكيد ، بود و لبخند پليدانه اي بر لب داشت .
وزیر مشغول دلداري دادن عمه بود ، لونا با خشم به سمت بلا برگشت ؛
- تو ذات پليد خودتو نشون دادي ! سزاي كارتو تو همين دنيا مي بيني !
و بازم مثل هميشه ليوان آبي ظاهر كرد ، روي آتش ريخت و آن را خاموش كرد .
ناگهان آسمان صاعقه زد و بلا و تمام بومیان را سوخپير كرد .


دسته گلي روي يه تپه قرار داره ، كه جنازه هاي همه بچه ها رو در خودش جا داده ! از كنار تپه دست خونيني بيرون زده ، بلیز، ریگولوس و لینی بر سر تپه ايستادند و اشك مي ريزن .
لرد نگاهی به اطراف میکنه و با ورد آواکاداورا رو برای همه ی بومیان سند تو آل میکنه!!
بلبلان آهنگ غمگيني رو مي خونن ! پرده ميفته !


.:. با کاروان محفل .:.

هوا سرد بود ... باد می وزید ... شب بود ... ستاره ها تو آسمون بودن ... آدما رو زمین بودن ... یه جغد داشتن قلقلی بود ... سرخ بود ... نه سفید بود ... می زدی زمین هوا می رفت ... ولی u=mgh پس سریع دوباره میومد زمین ! ... نویسنده داشت فضا سازی می کرد ! ... ملت داشتن این رولو می خوندن ... الان نویسنده داشت رو مخشون راه می رفت ... الانا داشتن تو دلشون می گفتن تو چقدر شیرینی جسی ! ... الان ریگول با دسته گیتار رفت تو شیکمشون !
ملت : هوووشت! فضا سازی بسه برو سراغ اصل مطلب !
- باوش!


- مالی بابا ! یه چیکه آب بده بهم تشنه مه !!!
مالی در حالی که از برخوردهای اخیر آرتور به سطوح آمده بود، لیوان آبی ظاهر میکنه و به کنار بستر دامبل میره!!
فرد مذکور پس از خوردن یه چیکه آب، سرفه ای میکنه و میگه:
- اون نقشه ی فلامل رو بیار به بقیه هم نشون بده شاید بتونن سردربیارن؟!

ده مین بعد:
- اورکا اورکا !!! همونطور که میدونیم دامبل تنها چیزی که هرگز یادش نمیره مرلینگاهه! فلامل هم این اسم رمز رو بهش گفته تا دامبل در سختترین شرایط هم اسم مرلینگاه رو به یاد داشته باشه، حالا که اینطوره ما باید بریم به نشونی که فلامل به دامبل داده، یعنی "وسط جنگل"!
همه ی اعضا به هری که جای زخمش همچون رنک میدرخشید خیره شدند و بلافاصله به امر ولی خویش دامبل اعظم به سمتِ وسط حنگل! به راه افتادند!

---------------
خیلی وقت نداشتم! شرمنده اگه بد شد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
north

با شنیدن این جمله ی مالی ناگهان جو سفت و محکم هری را گرفت و حس قهرمان بازی او گل کرد و پرید وسط جمع محفلی ها و با حالتی محزون و بغضی در گلو سخنرانیش را شروع کرد:

- دوستان آزاد، قوی، جنگجو و سربلند من! حتما شما هم مثل من روز تاسیس محفل رو یادتون میاد، بارون به همین شدتی که الان میباره میبارید و ما همگی داشتیم از سرما میمردیم، تا این که به خونه ی دامبلدور رسیدیم و اون به ما تو خونه ی قدب یه قربیل خودش جا داد و خشکمون کرد و بعد از تموم شدن بارون هم بعد از این که از فوائد خودمون براش گفتیم نزاشت از خونش بریم. از اشکی که روی گونه هاتون سرازیره میفهمم که شما هم مثل من خوب اون روز رو یادتونه، حالا اون مرد مهربون داره میمیره، ولی ما نبایدبزاریم این اتفاق بیوفته. ما باید عزممون رو جزم کنیم و مرکز جنگل رو پیدا کنیم و به این مرد مهربون و شجاع به وسیله ی اون سنگ عمر جاودان بدیم. هر کی با من موافقه اعلام کنه تا فورا راه بیفتیم

- البته هری جون قصه ای که گفتی بیشتر شبیه یکی از برنامه های جادوگر تی وی بود ولی من پایتم.

- راست میگه، اون قطراتی هم که رو صورتمون دیدی بارون بود عزیزم ولی در هر حال من با توام!

پس از فرد و جرج همه ی محفلی ها که تحت تاثیر سخنان هری بودند هم موافقت خود را اعلام کردند و به سرعت وسایلشان را جمع کردند و آماده ی حرکت شدند.
هری جلوی همه قرار گرفته بود و با چوبدستی روبه روی خود را نشانه گرفته بود که به محض دیدن چیزی با یک اکسپلیار موس کارش را بسازد. پشت سر او هم کینگزلی و لوپین سر و ته دامبلدور را گرفته بودند و حرکت میکردند.

هنوز دسته ی محفلی ها چند قدم حرکت نکرده بودند که دامبلدور به هوش آمد.
همه دور آلبوس جمع شدند تا ببینند او چه اطلاعات دقیق تری میتواند بدهد و هری که از فرط خوشحالی نمیدانست چه کار کند نوک چوبدستیش را در جایی از بدن رون فرو کرد
دامبلدور با قیافه ای موزیانه گفت: کجا داشتین میرفتین بدون مشورت من شیطونا؟
- پروفسور خودتون گفتین بریم وسط جنگل، مقبره ی مرلین اونجاست.
- کی؟ من؟ من اگه جای سنگو میدونستم که از اول میگفتم بهتون دیگه الکی اون نقشه ی مسخره رو نمیخوندیم.
- پس وسط جنگل چه خبره؟
- هوم... اون موقع من دتشویی داشتم میخواستم بگم وسط جنگل یه مرلینگاه تر و تمیز هست منو ببرید اونجا.
دامبلدور مکسی کرد و به ردایش که هر لحظه تیره تر میشد نگاهی کرد و ادامه داد: البته دیگه لازم نیست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/8/13 14:33:01
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/8/13 14:35:41
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جنوب جنگل:

کراب با ترس نگاهی به بومیان جنگل که در حال تیز کردن نیزه هایشان بودند انداخت و گفت: ارباب رحم کنید. من میتونم برای پیدا کردن سنگ مفید باشم. شاید خواستین از دره ای چیزی رد بشین من براتون نقش پل رو بازی میکنم! ارباب رحم کنید!

لرد که حسابی در فکر فرو رفته بود گفت: عجیبه. من سال ها تو هاگوارتز درس خوندم و همیشه هم پاتوقم جنگل ممنوعه بوده. ولی تا حالا اینجا بومی ندیده بودم!!
سیبل عینک ته استکانیش را روی صورتش جا به جا کرد و گفت:آخه این جنگل کمی با چیزی که همه فکر میکنن فرق داره. همه فکر میکنن که اول بنیان گذاران هاگوارتز اینجا ساختمون هاگوارتز رو ساختن و بعدشم چهارتا درخت کاشتن که تبدیل به جنگل شده! ولی در واقع اول این جنگل وجود داشته بعد سالازار و رفقای نابابش میان و قسمتی از درخت ها رو قطع میکنن و مدرسه رو اونجا میسازن.

سالازار که از شدت سن زیاد به طور طبیعی سرش مدام به اطراف حرکت میکرد گفت: راست میگه. این جنگل از اون چیزی که همه فکر میکنن خیلی وسیع تره. من خودم اون قدیما که هنوز جوون بودم یه بار سعی کردم با جارو بالای سرش پرواز کنم تا بفهمم آخر جنگل کجاست، ولی هرچی رفتم به آخرش نرسیدم!

...پس یکی میتونه بگه وقتی نمیدونیم آخر جنگل کجاس چطوری باید وسطش رو پیدا کنیم؟!
...کروشیو ایوان. پس فکر میکنی شماها رو اوردم گردش و پیک نیک؟ وظیفه شما همینه که بگردین و مقبره رو پیدا کنین. به من ربطی نداره چطوری.
سیبل به بومیان جنگل اشاره کرد و گفت: ارباب، با اونا چیکار کنیم؟ هنوز از ما یه قربانی میخوان.

کراب با ترس خودش را به وزیر دیگر نزدیک گرد و در حالیکه ردای او را گرفته بود گفت: ارباب رحم کنید...
لرد نگاهی به کراب و بعد نگاهی به بومیان انداخت و گفت:عجب. بومی ها از ما یه قربانی میخوان، و در عوض ما هم دنبال مقبره مرلین میگردیم. شاید بومی ها بدونن اون دقیقا کجای جنگل قرار گرفته و حاضر باشن در صورت تبادل یه قربانی باهاشون جای مقبره رو نشونمون بدن.

سیبل دوباره به سمت بومی ها رفت و پس از چند دقیقه ای مذاکره با انها به پیش لرد برگشت و گفت:ارباب هیچ رقمه راضی نمیشن. میگن اول قربانی رو بدید، بعد میگیم جای چیزی که میخواید رو بلدیم یا نه.
...حالا برای ارباب تعیین تکلیف میکنن؟ حالا برای من، برای لرد سیاه شرط میذارن!؟نشونشون میدم! تک تکشون رو میگیرین و شکنجشون میکنین و هر وقت جوابمون رو دادن میندازینشون توی دیگ های آب جوششون تا یاد بگیرین نباید برای ارباب شرط و شروط بگذارن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1390/8/13 13:19:37
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1390/8/13 13:20:49
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 05:06
نمایش جزئیات
آفلاین
جنوب جنگل:

لرد سیاه که همچنان در رشته افکارش غرق بود بدون اینکه به درستی معنی حرف مرگخوارش را درک کند جواب داد:
-خب باشن.بهشون بگین از سر راه ارباب کنار برن وگرنه مرگی سخت و دردناک در انتظارشون خواهد بود!
سیبل تریلانی از صف جدا شد و خودش را به ارباب رساند.
سیبل:ارباب اولا آواداکداورا درد نداره و دوما از لباساشون مشخصه که اینا بومیای جنگل هستن.بهتره سر بسرشون نذاریم وگرنه دچار نفرین جنگل خواهیم شد‍!
لرد با عصبانیت به سیبل نگاه کرد و گفت:
-تو یکی حرف نزن که هر چی میکشم از دست توئه.یه پیشگویی درست و دقیق نتونستی انجام بدی.کی زبون اینا رو بلده؟برین جلو ببینین چی میخوان!
سیبل تریلانی که داشت سعی میکرد خشم ارباب را نسبت به خودش کم کند داوطلبانه جلو رفت.

سیبل:گومبالادیمامبا!
بومی 1:نگومبالادیکا کچل سومبادا لامبا بی دماغ!
سیبل:جامبابابابابا!

بعد از مناظره کوتاه سیبل و بومی شماره 1، سیبل نزد لرد بازگشت.
سیبل:ارباب اینا ازمون قربانی میخوان!
لرد:باشه.کرابو بدین بهشون.خنگه.از اولم چشمم اینو نگرفته بود!بدینش بره.
سیبل:البته ارباب به خاطر ظاهر نامتعارف شما خیلی علاقمند بودن شما رو بگیرن.ولی من راضیشون کردم که به یکی از مرگخوارا اکتفا کنن!کراب بیا با پای خودت برو پیششون!
کراب:


شمال جنگل:

مالی کفگیرش را بالای سر آرتور گرفته بود که او را از شر باران نجات دهد.ولی طبیعتا بی فایده بود!

آرتور:مالی اون کفگیرو بکش کنار فایده ای نداره.آبکش رو هم امتحان کردیم فایده ای نداشت.یه وسیله بدون سوراخ نداری تو؟
مالی با محبت کفگیرش را کنار کشید و سعی کرد زیر قطرات سیل آسای باران عاشقانه ترین نگاهش را نثار همسرش کند.ولی آرتور بی توجه به عشوه های مالی پرسید:
-دامبلدور چطوره؟
مالی:بهتره...یه لحظه حالش خوب میشه و یه لحظه بد.رون میگفت اینا از علائم قبل از مرگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینست کراب در 1390/8/13 5:27:35
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آبان 1390 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین

محفل زندست تا آخر ...




محفلیان هر کدام قسمتیاز بدت آلبوس را تکان می دادند و سعی داشتند او را بیدار کنند. آلبوس یکی از چشمانش را باز کرد و محفلیان همین که چشم بازش را دیدند ، داد زدند: « فلامل نگفته سنگ کجاست؟ »

آلبوس به سختی لب هایش را تکانی داد و این کلمه را بیرون داد: « وسط » و بعد دوباره بیهوش شد.

محفلیان دوباره هر کدام قسمتی از آلبوس را گرفتن و تکانش دادن. آلبوس دوباره چشمانش را باز کرد و به سختی و من من کنان گفت: « جنگل »

در این لحظه هری که ذوق کرده بود ، با خوشحالی گفت: « وسط جنگل »

تمامی محفلیان در یک چشم به هم زدن غیب شدند و و رد قسمت شمال جنگل پدیدار شدند.

آسمون ابری بود و نسیم سردی می وزید و سرما را برای محفلیان ارئه میداد. گلرت رو به هوا کرد و گفت: « مرتیکه بوقی وقت گیر آوردی؟ »

در همین لحظه رعد و برق های متعددی ایجاد شد و این رعد و برق ها با هم در آشمان تشکیل این شکلک را دادند: « »

جسیکا در حالی که سعی می کرد ارایش صورتش را از نسیم تند دور کند ، گفت: « باو این آسمون رو بیخیال بشین ... بریم این سنگ لعنتی رو پیدا کنیم تا پوستم خراب نشده »

به این ترتیب محفلیان به سرعت به راه افتادن.


جنوب جنگل


مرگخواران که لباس های سیاه رنگی به تن داشتند و فرقی با چند سایه نداشتند ، در جنگل پیشروی می کردند. هیچ کدام حرفی نمی زد چون فکر می کردند که حرف شان رسته فکر اربابشان را بهم می زند.

درون فکر اربابشان: « باو امشب من تو مسنجر قرار داشتم ... فلامل لعنتی ... نمی شد این سنگو نابود کنی؟ »

ولدمورت که کم کم حوصله سر می رفت و دپرس می شد ، رو به لینی وارنر کرد و داد زد: « کروشیو » لینی در خود پیچید و داد طد و بعد گفت: « واسه چی ارباب؟ »

ارباب: « واسه هیچی »

در همین لحظه یکی از مرگخواران کمی جلو دوید و بعد هراسان به طرف ولدمورت برگشت و گفت: « ارباب اونجا چند نفر هستن »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/8/13 0:15:27
تصویر تغییر اندازه داده شده