آگوستوس با دیدن لرد که خیلی جدی به چاقو زل زده بود و فکر می کرد؛ ادامه نداد و گفت: ارباب؟ صدام میرسه؟
لرد به زور نگاهش را از چاقو برداشت و گفت: اما این که خیلی هم لاغره. اربابو مسخره می کنی؟ بدم تمساحا تجزیه ـت کنن مردک؟
آگوستوس در حالی که از ترس می لرزید؛ چندمین اشتباه پیاپی ـش را کرد.
- اما ارباب! تا جایی که من می دونم کروکدیل ها تجزیه می کنن. نه تمساحا.
لرد قاعدتا باید اینجا فحش می داد ولی دستش را دراز کرد تا چوبدستی اش را بگیرد و آگ را خلاص کند که ساعدش به چاقو خورد.
- آگوستوس! این دیگر چیست؟
آگوستوس با تعجب نگاهی به مایع قرمزی که چاقو از دست لرد جاری کرده بود؛ انداخت و با چشمان گرد شده گفت: ارباب! تو مجله های ماگلی خوندم هرکسی این مایع رو از دست بده می میره.
لرد که کمی دستچاچه شده بود؛ گفت: اما این که داره میریزه. چی کار کنم؟
- بافرهنگا تو این مواقع با دستمال این مایعو پاک می کنند.
لرد با اخم پرسید: مگه نگفتم نمی خوام ماجرای کوییریل و دستارش دیگه جلوم تکرار نشه؟
- نه اربابم. دستمال. دستمال. با هاش دستتونو پاک می کنین.
آگ با گفتن آن جمله دستمال پارچه ای ای را به لرد نشان داد و به او کمک کرد تا دستش را پاک کند.
لرد گفت: نگفتی از آن چاق لاغر نما چه استفاده ای می شود.
آگوستوس اشکی که از گوشه چشمش آمده بود را پاک کرد و گفت: ارباب! می خواین بی خیال فرهنگستان شین؟
به اون می گن چاقو.لرد در حالی که زمزمه می کرد "ولی من هنوزم فکر نمی کنم اونقدری که تو میگی این چاق باشه"؛ از چاقو دست گرفتن آگوستوس تقلید کرد.
بعد از چند ساعت تمرین طاقت فرسا، آگ گفت: اربابم! شما تا لان کار با چند وسیله با فرهنگی رو یاد گرفتین. الان نوبت مهارت های گفتاریه.
آگوستوس با لبخند به لردی که چهره اش شبیه علامت سوال بود نگاه کرد و گفت: بعد من بگین سلام.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



