ملت:

هلگا: هار هار هار هار!

همینطور که ملت هافلی در حال هنگ بودند ناگهان با صدای تلقی در قوری هلگا افتاد تا همه نگاه ها به سمت آن جلب بشه.
از جای در قوری، دسته مویی سفید رنگ و بعد کله ی هلگا با لبخندی بر لب بالا اومد و همینطور به قول پدر عارف توی ویلای من، فیرت فیرت فیرت، بالا اومد تا کل الیوم هیکل هلگا هافلپاف کبیر ظاهر شد.
ملتی که تا دقایقی پیش هنگ بودند با دیدن صحنه ظهور هلگا هنگِ حداکثری کردند و طبق گزارشات رسیده حتی چند نفر از آن ها سی پی یو سوزوندند.

رز که سی پی یو Core i7 اینتل، با 6 مگ کَش داشت در چند دقیقه از هنگ در اومد و با صدایی لرزون گفت:
- هـ... هـ... هلگا هافلپاف؟!

هلگا با لبخندی شیرین دستی بر سر رز کشید و گفت:
- عزیزم می تونی منو مامان هلگا صدا کنی. :angel:
رز که کف و خون قاطی کرده بود، جو نظارت گرفتش و جیغ زنان رو به ملت هافل گفت:
- ای هافلیون، همانا وعده ها محقق شد و هلگا هافلپاف کبیر ظهور کرد! احترام بگذارید!
ملت هافلی:

پروفسور تافتی: مگه میتی کومانه؟
در حالیکه ملت هافل از بی احترامی تافتی به هلگا عصبانی شدند، هلگا هافلپاف که بسی تسترال کیف شده بود که در این پست بسیار بسیار به خودش احترام گذاشته(

) با لبخندی مهربان گفت:
- خب فرزندانم. ما قربانی می خواستیم که نتونستید جورش کنید. به همین دلیل خودمون انتخابش می کنیم. و اون کسی نیست جز پروفسور تافتی عزیز!

ملت:

تافتی: غلط خوردم. میتی کومانه به جون خودم.

در حالی که ملت قصد قربانی کردن تافتی رو داشتند هلگا با صدای بلند گفت:
- دست نگه دارید! من حرفم تموم نشده. نوع قربانی کردن عوض شد. تافتی باید تبعید بشه به شهر دوست و همسایه، قزوین لند، باشد که معنی نفوذ و دسته جارو و این جور مسائل را به خوبی بفهمد!
تافتی عجز و لابه کنان غیب شد و تمامی مجسمه های تالار به انضمام حاچ درک برگشتند.
هلگا نگاهی به همه کرد و گفت:
- حالا میرسیم به دورمشترانگ!
___________________________________________
پ.ن: دوست داشتم از خودم اینقدر تعریف کنم!