جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- کدوم بچه؟
- همیـ... کی بچه رو برداشت؟
- کی مامان بچه هه رو برداشت؟
- رودولف!

همه افراد حاضر با گردش چند ده درجه ای سرهایشان، بچه مذکور را دیدند. روی سه پایه ای نشانده شده و در مقابلش مردی با کلاه بلند و بینی ای عقابی به او خیره شده بود.

- اهم... زاموژسلی، داری چی کار می کنی؟
- اربابا، بر چشمان این طفل خیره گشتیم تا سیاهی را از چشمان این جانب... خب دیگر، گمان می کنیم خواندن کافی باشد. هنگام آزمون رسیده!

سپس مرد بلند کلاه با گام هایی بلند سریع رفت و سریع آمد؛ کاغذ و قلمی نیز، در دستش. مرد کاغذ و قلمی را که آورده بود در دستان کودک گذاشت و گفت:
- بنویسید، قسطنطنیه! استعجال کن طفل!

بچه نگاهی به زاموژسلی که به اخم و تخم به او خیره شده بود، انداخت. نگاهی به لرد و مرگخواران که به او زل زده بودند انداخت. نگاهی به مامان ماگل که داشت در سر و صورت رودولف می کوبید انداخت. فشار نگاه ها تن نحیف او را به لرزه در آوردند و ...

- خیــــــــر!

این فریاد متعلق به زاموژسلی بود که با دیدن آن صحنه زانو هایش سست شده و دو زانو روی زمین افتاد.
- طـ... طفلک ملعون! آه ای ماــ خیر، ققنوس درون آستین! ای ناجوانمرد! ای اسید پاش بر کاغذکان!

و سپس غش کرد. دنگ که دینگ بود، گوشه ردای او را گرفت و از صحنه خارجش کرد.

- خب، بچه که پیدا شد. یک نفر دیگه یک کار سیاه بهش یاد بده و... یه نفر هم این کاغذ رو ببره بیرون.

بچه خیلی زود نشان داده بود که پتانسیل سیاهی را دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
با گذشتن از مرحله ى" با اين بچه و مادرش چى کار مى کرديد" داى با ناراحتى از اينکه چرا سوال به او نرسيده، لگدى به ديوار زد. با توجه به قانون سوم نيوتن، ديوار هم لگدى به داى زد.

داى: پاااااام!
ديوار:

داى ناراحتي مرحله ي اول را فراموش كرد و پايش را چسبيد. داى از روى ناراحتى خون جلوى چشمانش را گرفت و خواست تا خون ديوار را بمکد. اما خب ديوار خون نداشت. ديوار فوقش موش داشت و موش هم گوش داشت.

اما خب عصبانيت داى فروکش نکرد. داى بايد از ديوار انتقام مى گرفت. داى بايد عقده ى درونش را خالى مى کرد. به همين علت چکش بزرگى را برداشت و شروع به خراب کردن ديوار کرد.

ديوار در عرض چند ثانيه فرو ريخت و به چند بچه ديوار تبديل شد. داى نفس نفس زنان چکش را زمين انداخت، لاله را روى شانه اش صاف کرد.
- لاله ديدى حسابش رو رسيدم؟ ببين اينم يه لگد به بچه ش.

داى پايش را بالا برد و محکم به يک بچه ديوار کوبيد. طبق قانون سوم نيوتن بچه ديوار هم يکى به پاى داى کوبيد.

داى: پااااام. تو هم؟
بچه ديوار:

داى با چکش روى بچه ى ديوار کوبيد و نابودش کرد. چند بار هم محکم رويش پريد و يه ليوان آب هم روش. سپس درحالى که يک دستش به پايش بود به سمت اربابش رفت.
- ارباب!
- داى ديوار کلاس مبارک ما رو خراب کردى؟ بزنيم لاله ت رو خراب کنيم؟
- ارباب اين ديواره ديوار عادى نبود. با ما کل انداخته بود.
- ديوار کلاس ارباب بزرگى مثل مائه داى! عادى خودتى!
- ارباب ما نمى دونيم اينجا چه فضاسازى اى انجام بديم. واسه اينكه پر از ديالوگ نشه حرف اصلي مون رو مى زنيم زودتر.

داى نگاهى به ديوار خراب مى اندازد تا کمى فضاسازى بيافريند. سپس به سمت اربابش باز مى گردد. ولدمورت هم نگاهى به سمت ديوار خراب مى اندازد و به فضاسازى مى افزايد و بعد به سمت داى برمى گردد. بعد هر دو به سمت ديوار خراب نگاهى مى اندازند و بعد به سمت هم برمى گردند.

- ارباب ما ديوار رو خراب کرديم چون تو سوال قبلى به ما فرصت نرسيد. مى شه مرگخوارا صف ببندن تا ايندفعه به همه نوبت برسه؟
- داي ما با تو ابدا موافق نيستيم. نظر ما اينه که مرگخوارانمون صف ببندن تا به همه نوبت برسه.
-
- اونجورى به ما زل نزن. همه وايسن تو صف و به اين بچه يه حرکت سياهانه ياد بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1395 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف بچه را بلند كرد.
- چيزه بچه جون، ام... تو دختري؟

لرد كه پس از سال ها متوجه شد حس بويايي اش را باز يافته، بسي سرخوش از زمين برخاست و فرمود: رودولف، اي مرگخوار پتياره ي من، عباتو جمع كن. نمي خواد پوشكشو عوض كني. مي ديم پوشك عوض كنان خانه ي ريدل اين كارو بكنن!
- نه ارباب. مي خواستيم جنسيتشو تشخيص-

لرد يك "خفه شوليارموس" به رودولف زد و گفت: اين بچه از همه ي شما بيشتر سياهه. ننگ بر شما.
- اما اربوب، ما كه خيلي شوما رو دوست داريم!
- چشمان همايونيمان روشن!
- اوا ارباب... خاك عالم!

لرد سرش را به پايين انداخت. انقدر نوميد شده بود كه اگر معجون هكتوري برايش مي رسيد، دولپي مي خوردتش. بايد سطح درس ها را پايين مي برد.
- سطح دومتون شروع مي شه. شما نگران كننده اين اما اين جا شما قرار نيست نمره دهي بشين. فقط قراره ياد بگيرين سياهي واقعي چيجوريه... و براي اين كار، هركدومتون يك كار سياه به اين بچه ياد بدين تا ببينيم تعريفتون از سياهي چيه. فقط يادتون باشه... ما داريم نگاه مي كنيم. ما هميشه نگاه مي كنيم!

مرگخواران به هم نگاه كردند و لرزيدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/14 1:27:12
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد سرکلاس
-ارباب میریم دنبالش و بهش ابراز علاقه خاص میکنیم
-رودولف
-ام نه چیزه بهش میگیم که شما بهش ابراز علاقه خاص می کنید؟
-رودووووووووووولف
-اه خب ارباب من تو این درس مشکل دارم از هکتور بپرسید لطفا
لرد سیاه که می دانست از ته ته رودولف تنها یک ساحره دزد در می آید رویش را به سمت هکتور کرد و سوالش را تکرار کرد
-ارباب من که ازش به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده میکنم و بهش از معجونام می دم.
ممد مرگخواری از آن پشت اعتراض خود را به گوش جهانیان رساند. البته بعد از فریاد زدنش توسط ارباب سیاهی به دیار باقی شتافت.
-لینی.
-بله ارباب!
-تو جواب بده باهاش چیکار میکنی؟
-ارباب بچش رو میگیریم مرگخوار میکنیم خودش رو هم میکشیم یا به عنوان نفوذی به محفل میفرستیم
-نه!
لینی که تقریبا نا امید شده بود روی صندلی نشست و ساکت شد.
-خب احمقا حالا که خودتون نفهمیدید خودمان جوابش را می گوییم ما بچش رو میگیریم آموزش مرگخواری میدهیم و خودش را هم به عنوان نفوذی به محفل می فرستیم.
در همین هنگام ملتی از مرگخواران به هوش اربابشان افتخار کردند.
-ام چیزه منم که..
-ساکت! رودولف تو که بلدی برو حواسشو پرت کن تا یکی از ممد مرگخوارا بچش رو بگیره.
-بله ارباب! خانوم می دونید من از بین هر ده زن فقط به ده تاشون ابراز علاقه خاص می کنم؟
در همین هنگام ممد بچه را قاپید و به ارباب داد متاسفانه بچه هه فکر کرد دماغ لرد افتاده و شروع کرد به کردن دست هایش در دو روزنه ایشان.
-بچه احمق دستات رو دربیار الان یه کورشیو میزنم سوراخ بشی ها
-انقه اونقه نق نق نذند(صدای بچه هه)
-اخی چه نازه (با افکت دماغ گرفته) لینی میگم این رو از ما بگیر یرو بخوابونش
در همین هنگام بویی از بچه رها شد و لرد را پخش زمین کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1395 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

وزارتخونه تصمیم می گیره میزان سیاهی مرگخوار ها رو بسنجه.
و در نتیجه این کار لرد تصمیم می گیره به مرگخواراش مجددا سیاه بودن رو آموزش بده.
....................

روز بعد...آموزشگاه مرگخواری:

مرگخواران عالی رتبه لرد سیاه دور میز بزرگی جمع شده بودند. لرد سیاه پشت میز استادی قرار گرفته بود.
-می بینم که تعداد کمی از یارانمون حضور به هم رساندند. این جوری بهتره. شما مرگخواران عالی رتبه، آموزش های ما را به دیگر یارانمان هم اطلاع دهید. چون همه آن ها در این مکان جا نمی شدن که.

مرگخواران کمی دور و برشان را نگاه کردند. تا جایی که می دیدند همه مرگخواران در کلاس حضور داشتند...ولی خب...روی حرف لرد سیاه که نمی شد حرف زد.

لرد سیاه درسش را شروع کرد.
-خب...از الان بگم! ما این اسنیپ نیستیما! اگه کسی جیکش در بیاد دماغشو می گیریم اونقدر می کشیم که بتونیم از یه چشمش فرو کنیم و از چشم دیگش در بیاریم و در ناحیه سبیل به هم گرهش بزنیم.

درس اول...تصمیم!

این جا شما یک مادر و نوزادش را مشاهده می کنین.

واقعا هم مشاهده می کردند!
روی میز کوچکی که در وسط کلاس قرار داشت ساحره یا مشنگی وحشت زده نوزادش را در آغوش گرفته بود.

لرد سیاه ادامه داد:
-شوهر این زن به لرد سیاه که ما باشیم خیانت کرده. و به طرز فجیعی توسط ما کشته شده. الان زن و بچش باقی موندن. تصمیم شما به عنوان یک جادوگر سیاه چیه؟ رودولف...تو جواب بده ببینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1395 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت مرگخوار پوکر فیس وار به هکتور نگاه کردند.لرد اندکی فکر کرد و کروشیوی به هکتور زد.هکتور به رعشه افتاد سسپس بلند شد و به لرد گفت:
-لرد من یک معجون"چگونه پس از اینکه سیاهی مان رفت،سیاهی مان برگردد"دارم.

جمعیت دوباره پوکر فیس وار به او نگا کردند.لرد که خسته شده بود با عصبانیت گفت:
-از الان شما به دست خود من آموزش می بینین.هرکی که مثل قبل نشه،از اینجا بیرون می ندازمش.

مورفین که طبق معمول داشت چیز میزد،بلند شد و گفت:
-لرد،منم باید آموژش ببینم؟من یکم برم چیز بژنم درشت میشه....و از شدت خماری به زمین افتاد.

لرد به میان مرگخواران آمد با قاطعیت گفت:
-فردا همه باید راس ساعت 5 داخل قصر مالفوی باشید.

هم همه ای شد و جمعیت رفتند تا بخوابند.ردولف که طبق معمول به فکر ساحره ها بود،به هکتور که هنوز در حال ویبره بود گفت:
-هکتور،هنوز میتونی اون معجونو درست کنی؟

هکتور لرزان اطرافش را نگاه کرد وگفت:
-آره،ساعت 2بیا در کلوپ جادوگران.... سپس با همان حالت ویبره آپارات کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 7 خرداد 1395 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
_خب...همه از معجون های مرگخوار سنج من بخورن تا مشخص بشه که کی مرگخواره کی نیست...اونایی که مرگخوار نیستن هم باید اموزش مرگخواریت ببینن تا سازمان امنیت و اطلاعات جادوگری عنوان مرگخواری رو ازشون نگیره و...
_برای چی این عنوان رو بگیرن هکتور؟!
_عه؟! ارباب کی تشریف فرما شدین؟
_ما لرد غافلگیر کننده ای هستیم...و به سوالمون جواب ندادی!
_چیزه ارباب...آم...یه نامه ای از طرف سازمان امنیت و اطلاعات جادوگری براتون اومده که گفتن طبق بررسیشون ما به اندازه کافی سیاه نیستیم...و خواسته شده که طی یک ماه خودمون رو به میزان قابل قبولی در سیاهی برسونیم...از همین رو تشه در خدمت شماس...من قصد داشتم با معجون مرگخوار سنج،تولیدی تشه میزان مرگخواری مرگخواراتون رو بسنجم...و از این رو...آم...ارباب...چی شده؟!چیزی اذیتتون کرده که اینجوری نگاه میکنید؟!

مهم نبود که در آن لحظه رودولف به دلیل استفاده بدون رعایت کپی رایت از دیالوگش توسط هکتور،دچار تشنج شد و غش کرد،بلکه مهم نگاهی بود که لرد با آن به هکتور خیره شده بود...نگاه پر ابهت و پر جذبه ای که سرشار از "نظرت چیه ساکت شی؟!" و "اگه جونت رو دوس داری فرار کن!" بود...
_هکتور...حالا ما چشم پوشی میکنیم از اینکه نامه ای که برای ما فرستاده شده رو خوندین...مشکل اینجاست...چه کسی از شما خواست که مرگخوار های ما رو بسنجی؟! شما قبلا سنجیده شدین!

مرگخواران با ترس به اربابشان خیره شدند...
_منظورتون چیه ارباب؟
_ما خودمون از این سازمان مذکور خواستیم که مرگخوارهای ما رو بسنجه...از نظر ما هم شما بسیار میزان سیاهیتون کم شده...مرگخوار هم مرگخوار قدیم...مثلا ایشون رو نگاه کنید...لاکرتیا،اون چیه دستت داری نازش میکنی؟!
_بله ارباب...اینا جن های خانگی هستن،زیر چتر حمایتیمون نگه شون داشتیم...خیلی نازن...نه ارباب؟!

لرد در حالی که سرش را به نشانه تاسف نشان تکان میداد،ادامه داد:
_بیا! قبل ها ما الادورایی داشتیم که سر جن های خانگی رو میبرید،حالا وضعمون این شده...یا سوزان این چه لباسیه پوشیدی؟!
_قشنگه ارباب؟!لباس رنگین کمان طوره!
_حالا سیاه نمیپوشین نپوشین،یه رنگ...رنگارنگ آخه؟!قبل ها مرگخواران ابهت داشتند...مثل یوان اسکلت بودند مثلا،مایه رعب و وحشت میشدن...اما الان،گاومیشی داریم که مایه خنده اس!

مرگخواران سعی کردند از خود خجالت بکشند...ولی خب هر سعی ای منجر به نتیجه نمیشود...لرد اینبار با قاطعیت لب به سخن گشود..
_ما تصمیمی گرفتیم...از اونجا که نتیجه مطالعاتی که من خواستم از اون سازمان،نشون از کم سیاهی شدن شما داره،قرار بر این شده که به شما اموزش دوباره بدم....حالا به هر طوری نیاز هست!
_معجون مرگخوار اموزش دهی بدم بهشون ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/7 17:06:52
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 فروردین 1395 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا به شیشه نگاهی میکند و با لحنی که شک و تردید به وضوح در آن پیدا بود، میگوید:
- هکتور تو مطمئنی که این معجون درسته؟

هکتور در حالی که دست کم دو ریشتر بر شدت ویبره اش افزوده شده بود، رو به آریانا میکند.
- آریانا من همیشه به کارم مطمئن بودم و هستم و خواهد بود. ولی حالا چون تویی این بار رو من دوباره چک میکنم. ولی میدونی که هرگز تسترال بین درز معجون های من نمیره!

آریانا و سایر مرگخواران به یک مورد مشترک فکر میکردند. البته که تسترال بین درز معجون های هکتور نمیرفت! آن ها معتقد بودند معجون های هکتور به قدری افتضاح هستند که درز قادر به توصیف شدت فاجعه نبود. در واقع معجون های هکتور درز نداشتند، آن ها شکاف هایی به عظمت زخم روی سر هری پاتر در وجودشان داشتند. البته مرگخواران پس از کمی تفکر و یاد آوری چهره لرد به این نتیجه رسیدند که زخم روی سر هری پاتر اصلا عظیم نبود. بنابراین تصمیم گرفتند شکاف معجون های هکتور را با عظمت لرد مقایسه کنند. پیش از اینکه از این مقایسه هم پشیمان شوند، هکتور مشغول خالی کردن جیب هایش و چک کردن معجون ها شد.
- خب این که معجون تشه است!

آرسینوس با شنیدن این نام جدید و ناآشنا نتوانست جلو خودش را بگیرد و با آرامشی ساختگی گفت:
- تشه دیگه چیه هکتور؟
- تو واقعا نمیدونی تشه چیه آرسی؟ وای بر تو آرسی، واقعا که! چطور تو نمیدونی تشه چیه؟ چطور این برند جهانی رو نمیشناسی؟
- هکتور بهتر نیست به جای این همه داد و بیداد بگی تشه چیه و انقدر هم انرژیت رو هدر ندی؟

هکتور چشم غره ای به آرسینوس رفت، صدایش را صاف کرد و با لحنی که انگار در حال معرفی بزرگترین دستاورد بشر است مشغول صحبت شد.
- خانوم ها و آقایون! من بلاخره موفق شدم تولیدات شرکت هکتور رو با برند اختصاری تشه به ثبت جهانی برسونم! این موفقیت بزرگ بر همه شما مبارک باشه! نیازی نیست به من تبریک بگید. هدیه هم نیازی نیست بدید. همین که من این برند رو به ارباب تقدیم کردم کافیه تا افتخاری باشه برای همه ما تا بتونیم نام تشه رو به گوش همگان برسونیم!

مرگخواران مطمئنا از شنیدن این خبر چنان مشعوف شده بودند که حتی قادر نبودند این شادی را در چهره هایشان بروز دهند و همگی با لب هایی صاف هر دو ثانیه یک بار پلک می زند و به هکتور نگاه می کردند. هکتور هم به خوبی درکشان می کرد چون دوباره ویبره زنان مشغول ادامه بررسی معجون هایش شد.
- خب این که معجون گردشه! اینم که معجون نامرئی شدنه، این یکی هم که مال ریختن تو گوش آریاناست. نه اینم که نیست! این یکی هم که نیست! الان همین جا بود، پس چرا پیداش نمیکنم؟!

هکتور پس از دقایقی چند سر و کله زدن با معجون هایش این بار یک شیشه زرد را بالا گرفت و پیروزمندانه گفت:
- این شما و این هم معجون مرگخوار سنج!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 14 فروردین 1395 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-در این مورد کوچکترین شکی دارین؟

مرگخوارا شک داشتن. خیلی هم زیاد شک داشتن. رودولف از جیب های شلوارش شک هاشو در آورد و روی هم چید و برج بزرگی درست کرد و بلافاصله سند زد و به یه محفلی فروخت. محفلی مذکور رفت توی برج شروع به زندگی کرد ولی با اولین نسیم ملایمی که وزید برج روی سرش ریخت و محفلیه پخ پخ شد.
آرسینوس کلاه وزارتشو از روی سرش برداشت و یه عالمه شک روی زمین ریخت.
باروفیو شک های ریخته شده روی زمین رو با بیل چوبی جمع و بار گاومیشاش کرد. این وسط روونا با حالتی مغرورانه برای باروفیو توضیح داد که بیل چوبی همون پاروئه و اون دهاتی بی سواد هیچی ندونیه.
ریگولوس با دیدن اون همه شک از خود بیخود شد و شروع به سرقت شک کرد. در حالی که توی سرش داشت نقشه هایی برای راه انداختن تجارت شک و تردید میگشت. حتی شاید میتونست رشته ای برای آموزش این نوع تجارت تو دانشگاه ها راه اندازی کنه و ازش پول در بیاره. ریگولوس طمعکار بود.
تو همین گیر و دار سیوروس دود بالای سرشو میخارونه.
-نمی دونم چرا دودم میخاره.
زاغی منقارشو توی دود فرو میکنه...و بله! یک دسته شک هم از اونجا در میاد.

هکتور این منظره ها رو میبینه و ...نه...اشتباه میکنین. ناامید نمیشه. هکتور پررو تر از این حرفاس. به ویبره زدنش ادامه میده. شدید تر از همیشه.

رودولف که اعصاب نداره میگه:
میشه آرومتر ویبره بزنی؟ اوضاع رو نمیبینی؟ ما با این همه شک چیکار کنیم حالا؟

هکتور سرعتشو کم نمیکنه. جواب میده: نمیشه خب. معجون توی جیبم به این روش آماده میشه. الان فکر میکنم دیگه آماده باشه. بفرمایین. این شما و این هم معجون مرگخوار سنج!

هکتور بطری قرمز رنگی از جیبش درمیاره و به طرف مرگخوارا میگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 فروردین 1395 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-هکتور؟ ما یکیو لازم داریم مرگخوار بودن خودتو ثابت کنه...حتی جادوگر بودنت رو...و در صورت امکان می شه روی انسان بودنت هم تحقیق کرد. من حتی درباره موجود زنده بودنت هم شک دارم!

رودولف که در شناسایی موقعیت های قابل سوء استفاده استاد بود، با جهشی بلند به سمت آرسینوس پرید و با دو دست گردنش را گرفت.

آرسینوس از این حرکت مهرآمیز رودولف غرق در شعف شد و چشمانش از اشک شروع به برق زدن کردند.
-اوه...رودولف...چقدر دلت برای من تنگ شده بوده! نمی دونستم اینقدر به من وابسته ای.

رودولف در یک حرکت نه چندان مهرآمیز، چنگی به گردن آرسینوس زد و جدید ترین کراواتش را از گردنش باز کرد.
-شرمنده داداش! باید موجه جلوه کنم!

رودولف سعی کرد کراوات مسروقه را دور گردن خودش ببندد...ولی رودولف از این استعداد ها نداشت. برای همین یک گره ساده به کراوات زد.
-خب...ببین...من فکر می کنم شخصی که باید این آزمایش مرگخوار سنجی رو انجا بده باید ظاهری رسمی و شیک داشته باشه. مثلا...

-مثلا در بالاتنه هیچ لباسی بجر کراواتی که زدن گرهش رو هم بلد نبوده نپوشیده باشه؟

رودولف متوجه شد که به آن شکل زیاد هم شیک به نظر نمی رسد. همه نقشه های آینده سازانه رودولف مبنی بر تایید صلاحیت ساحره ها و رد کردن بی دلیل جادوگران و سازماندهی کودتایی عظیم به رهبری خودش و پشتیبانی ساحره ها، نقش بر آب شد. همه به سراغ گزینه قبل برگشتند...گزینه ای بسیار لرزنده!

-هکتور؟ تو واقعا می تونی معجون مرگخوار سنج درست کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!