- همیـ... کی بچه رو برداشت؟
- کی مامان بچه هه رو برداشت؟
- رودولف!
همه افراد حاضر با گردش چند ده درجه ای سرهایشان، بچه مذکور را دیدند. روی سه پایه ای نشانده شده و در مقابلش مردی با کلاه بلند و بینی ای عقابی به او خیره شده بود.
- اهم... زاموژسلی، داری چی کار می کنی؟
- اربابا، بر چشمان این طفل خیره گشتیم تا سیاهی را از چشمان این جانب... خب دیگر، گمان می کنیم خواندن کافی باشد. هنگام آزمون رسیده!
سپس مرد بلند کلاه با گام هایی بلند سریع رفت و سریع آمد؛ کاغذ و قلمی نیز، در دستش. مرد کاغذ و قلمی را که آورده بود در دستان کودک گذاشت و گفت:
- بنویسید، قسطنطنیه! استعجال کن طفل!
بچه نگاهی به زاموژسلی که به اخم و تخم به او خیره شده بود، انداخت. نگاهی به لرد و مرگخواران که به او زل زده بودند انداخت. نگاهی به مامان ماگل که داشت در سر و صورت رودولف می کوبید انداخت. فشار نگاه ها تن نحیف او را به لرزه در آوردند و ...
- خیــــــــر!
این فریاد متعلق به زاموژسلی بود که با دیدن آن صحنه زانو هایش سست شده و دو زانو روی زمین افتاد.
- طـ... طفلک ملعون! آه ای ماــ خیر، ققنوس درون آستین! ای ناجوانمرد! ای اسید پاش بر کاغذکان!

و سپس غش کرد. دنگ که دینگ بود، گوشه ردای او را گرفت و از صحنه خارجش کرد.
- خب، بچه که پیدا شد. یک نفر دیگه یک کار سیاه بهش یاد بده و... یه نفر هم این کاغذ رو ببره بیرون.
بچه خیلی زود نشان داده بود که پتانسیل سیاهی را دارد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




(با افکت دماغ گرفته) لینی میگم این رو از ما بگیر یرو بخوابونش


و گفت:


...من قصد داشتم با معجون مرگخوار سنج،تولیدی تشه میزان مرگخواری مرگخواراتون رو بسنجم...و از این رو...آم...ارباب...چی شده؟!چیزی اذیتتون کرده که اینجوری نگاه میکنید؟!




