- مطمئنی که مرلینگاه تمیزه؟
ماتیلدا هم از لای دندان هایش گفت:
- مطمئنم!
بیشتر وقت ها، از بخت بد ماتیلدا، تمیز کردن مرلینگاه به او می افتاد و انقدر این کار ادامه یافته بود که او دیگر به آن عادت کرده بود. در این فکر بود که بعدا به پنه بگوید که مدالی به مناسبت رکورد شکنی در تمیز کردن مرلینگاه و بیهوش نشدن در آن به او اهدا کند. اما در همه ی این مدت، یک چیز را درک نمی کرد! چرا ماگل، دورگه و اصیل زاده هایی پیدا می شوند که توالت را بدون کشیدن سیفون رها می کنند!
ماتیلدا سریع آن افکار های حال به هم زن را به فراموشی سپرد و به رو به رو خیره شد! همین یک ساعت پیش آنجا را شسته بود و امیدوار بود که در طی یک ساعت، اتفاقی برایش نیفتاده باشد. از بیرون که بویی حس نمی کرد. نگاهی به ماموران کنترل کیفی انداخت. آنها هم نگاه منتظرانه ای به ماتیلدا و کریس انداختند. ماتیلدا در گوش کریس زمزمه کرد:
- من اول میرم! اگه دوباره توش گند کاری شده بود، درستش می کنم. فقط اگه نقشه ای داشتم، همکاری کن!
- حتما!
ماتیلدا بلند گفت:
- اول بذارین من برم تو و براتون دمپایی بذارم! بعد شما داخل شین!
ماتیلدا لای در مرلینگاه را باز کرد و متوجه فاجعه شد! ناله ای کرد و به همه ی دست اندرکاران آنکار لعنت گفت! برای اینکه ماموران متوجه وضعیت مرلینگاه نشوند، از لای در، خود را به زور به داخل مرلینگاه راند! و اولین چیزی که به او هجوم آورد، بوی بد بود! باور نمی کرد که در این مدت کم، انقدر کثیف شده بود! اما سریع دست به کار شد!
از لای در، نگاهی به بیرون انداخت و دید که ماموران، پشتشان به مرلینگاه و رویشان به کریس بود. پس ماتیلدا آرام در را بست. اسپری خوشبو کننده را از جیبش در آورد و به هوا زد! او همیشه یک اسپری برای مواقع مرلینگاهی داشت! در توالت را باز کرد و با بدترین تجربه ی زندگی و مرلینگاهیش مواجه شد! آنجا کیپ تا کیپ پر بود!
ماتیلدا چند بار سیفون را کشید. ولی کار ساز نبود! پس آستین هایش را بالا زد و کار را شروع کرد.
نیم ساعت بعد!
ماتیلدا صدای اعتراض ها و فریاد های ماموران را می شنید و اگر کریس نبود، آنها بدبخت می شدند و تنها منبع در آمدشان را هم از دست می دادند! اما او نمی توانست از آن زودتر کار را تمام کند! تنها نصف توالت تمیز شده بود و ماتیلدا می دانست که کریس نمی تواند برای همیشه ماموران کنترل کیفی را دست به سر نگه دارد!
ناگهان ماتیلدا صدای جدیدی شنید و فهمید که او کسی غیر از گریک الیواندر نبود! او گفت:
- آقایون! مامور ها! چرا داد می کشید؟! از این طرف! بیاین و به آشپزخونه یه نگاهی بندازین!
ماتیلدا لبخند بزرگی بر روی لبانش شکل گرفت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

) در و دیوار را نگاه کرد و موی بافته اش را به دور دست هی پیچاند و باز کرد. به امید این که شاید محفلیون بیخیال محو شدن در آن همه زیبائیش شوند و نگاهشان را بگیرند. که البته اگر نمی توانستند هم چندان عجیب نبود آ... به هر حال کار سختی بود که باید از پسش بر می آمدند چون به هر حال غذاها در حال سوختن بودند.
طور به خودشیفته ترینِ خودشیفتگانِ جامعه جادوگری کرد و بعد گفت:




... شما بزرگ تر ما هستین باید الگوی ما باشین. 
... چقد باهوشی تو، داشتم همینو می گفتم... خب حالا ساکت باش تا من تمرکزمو از دست ندم. 



آرد سوخاری از کجا بیاریم؟
