تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
140 کاربر(ها) آنلاین هستند (94 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
137
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
تالار عمومی اسلیترين
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 20:56
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

اسلیترینیها یه نگاه به مروپ انداختن، و یه نگاه به توپ پر آب اسلیترینی.
اعضای گروه اسلیترین، همیشه از حس شوخطبعی خاصی بهرهمند بودند. و به همین دلیل، کلا بیخیال دریاچه شدن و دور همگروهیشون حلقه زدن، و بعد آروم بهش سیخونک زدن تا صدای شلپ شلپ آب توی شکمش رو بشنون و شاد و ریلکس بشن.
مروپ نگاهی به جماعت اسلیترینی انداخت، شقیقههاش رو ماساژ داد، نفس عمیقی کشید و با آرامش گفت:
- عزیزای مامان! میدونم خستهاید، ولی الان وقت زدن ضربه نهایی به دریاچهست!
اسلیترینیها زدن ضربه نهایی رو هم دوست داشتن. و این موضوع رو بارها در مسابقات کوییدیچ با مصدوم کردن بازیکنان تیمهای رقیب اثبات کرده بودن.
بنابراین اسلیترینیها همگروهی توپ آبی شدهشون رو رها کردن که قل بخوره این طرف اون طرف و شلپ شلپ صدا کنه و آب توی شکمش خالی شه، و خودشون هم دوباره نیزه به دست شدن و شروع کردن به سیخونک زدن به دریاچه.
دریاچه اولش اهمیتی نداد. ولی خب کم کم این سیخونک زدنها باعث شد معذب شه. البته شاید هم بهتر باشه از واژه آزرده خاطر برای توصیف حس دریاچه استفاده بشه. شما اگر یه دریاچه باستانی خفن بودید با یه ماهی مرکب عظیم و کلی مردم دریایی که درونتون ساکن هستن، و بعد یه عده جغله بچه میومدن بهتون با نیزه سیخونک میزدن، معذب میشدید یا آزرده خاطر؟
البته که این حرفها مهم نیست، چون دریاچه دچار یکی از این حالتا شد، و تصمیم گرفت که دیگه کافیه و وقت اقدام بازدارندهست.
اسلیترینیها به سیخونک زدن با نیزههاشون ادامه دادن. و متوجه نشدن که دریاچه داره از دورترین نقطه بهشون، موج عظیمی رو شکل میده و میفرسته سمتشون. موجی که هرچی بهشون نزدیک میشه، بلندتر و عظیمتر و خونه خرابکنتر میشه، و در واقع تبدیل میشه به یک سونامی.
و اسلیترینیها، حتی هنوزم داشتن سیخونک میزدن به تن دریاچه و متوجه نبودن دریاچه درحال عقب نشینیه تا سونامی رو بهشون نزدیک کنه و حسابی حالشونو بگیره.
اعضای گروه اسلیترین، همیشه از حس شوخطبعی خاصی بهرهمند بودند. و به همین دلیل، کلا بیخیال دریاچه شدن و دور همگروهیشون حلقه زدن، و بعد آروم بهش سیخونک زدن تا صدای شلپ شلپ آب توی شکمش رو بشنون و شاد و ریلکس بشن.
مروپ نگاهی به جماعت اسلیترینی انداخت، شقیقههاش رو ماساژ داد، نفس عمیقی کشید و با آرامش گفت:
- عزیزای مامان! میدونم خستهاید، ولی الان وقت زدن ضربه نهایی به دریاچهست!
اسلیترینیها زدن ضربه نهایی رو هم دوست داشتن. و این موضوع رو بارها در مسابقات کوییدیچ با مصدوم کردن بازیکنان تیمهای رقیب اثبات کرده بودن.
بنابراین اسلیترینیها همگروهی توپ آبی شدهشون رو رها کردن که قل بخوره این طرف اون طرف و شلپ شلپ صدا کنه و آب توی شکمش خالی شه، و خودشون هم دوباره نیزه به دست شدن و شروع کردن به سیخونک زدن به دریاچه.
دریاچه اولش اهمیتی نداد. ولی خب کم کم این سیخونک زدنها باعث شد معذب شه. البته شاید هم بهتر باشه از واژه آزرده خاطر برای توصیف حس دریاچه استفاده بشه. شما اگر یه دریاچه باستانی خفن بودید با یه ماهی مرکب عظیم و کلی مردم دریایی که درونتون ساکن هستن، و بعد یه عده جغله بچه میومدن بهتون با نیزه سیخونک میزدن، معذب میشدید یا آزرده خاطر؟
البته که این حرفها مهم نیست، چون دریاچه دچار یکی از این حالتا شد، و تصمیم گرفت که دیگه کافیه و وقت اقدام بازدارندهست.
اسلیترینیها به سیخونک زدن با نیزههاشون ادامه دادن. و متوجه نشدن که دریاچه داره از دورترین نقطه بهشون، موج عظیمی رو شکل میده و میفرسته سمتشون. موجی که هرچی بهشون نزدیک میشه، بلندتر و عظیمتر و خونه خرابکنتر میشه، و در واقع تبدیل میشه به یک سونامی.
و اسلیترینیها، حتی هنوزم داشتن سیخونک میزدن به تن دریاچه و متوجه نبودن دریاچه درحال عقب نشینیه تا سونامی رو بهشون نزدیک کنه و حسابی حالشونو بگیره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

جماعت اسلیترینی با یک دست نیزه بر دریاچه میکوبیدن و با یک دست دیگه لیوانهاشون رو پر از آب کرده و قلپقلپ مینوشیدن. دریاچه که اصلا انتظار چنین حرکتی رو نداشت دست به دفاع میزنه.
- شماها مگه نمیدونین آب دریاچه رو نباید خورد؟ من شورم شور! بدتر تشنه میشین میفتین سقط میشین!
اسلیترینیها برای ثانیهای متوقف میشن و به گفتهی دریاچه فکر میکنن. حق با دریاچه بود. یکی از اسلترینیهای نهچندان باهوش پیشنهادی روی میز میذاره.
- نظرتون چیه آبو به جای این که بریزیم تو شکممون بریزیم بیرون؟
- راست میگهها!
- دِ آخه عقل کلا، کل اینجا رو آب دریاچه پر کرده. میخواین آب دریاچه رو بریزین تو لیوان بعد تو خود دریاچه خالی کنین؟
اسلیترینی دوم خودش از خجالت آب میشه و تو زمین فرو میره و قبل از فرو رفتن مطمئن میشه که پای اسلیترینی اول که مسبب این آبروریزی شده بود رو هم بگیره و با خودش بکشه پایین. اما این باعث نمیشه مرگخوارا حملهشون به دریاچه رو از سر بگیرن.
مروپ که نمایان شدن تردید در چهره اسلیترینیها رو میدید، دوباره رو به سخنرانی قهار دیگهای میاره.
- شفتالوهای مامان آرایش تهاجمی خودتونو به هم نزنین! اون واسه وقتیه که امکانات نیست، تالار جد مامان برای رفع تشنگی آب مناسب داره! بزنین و بخورین این دریاچه رو!
مروپ با دیدن جماعت اسلیترینی که اینبار بیش از پیش جوگیر شده و لیوانها رها کرده و با دو دست نیزه بر آب میزنن و با دهن مستقیما آب دریاچه رو مینوشن، کمی احساس نگرانی میکنه. خصوصا که یکی از اسلیترینیها از بس آب خورده بود تبدیل به توپ شده بود!
- فقط سعی کنین بیشتر بزنین تا این که بخورین!
- شماها مگه نمیدونین آب دریاچه رو نباید خورد؟ من شورم شور! بدتر تشنه میشین میفتین سقط میشین!

اسلیترینیها برای ثانیهای متوقف میشن و به گفتهی دریاچه فکر میکنن. حق با دریاچه بود. یکی از اسلترینیهای نهچندان باهوش پیشنهادی روی میز میذاره.
- نظرتون چیه آبو به جای این که بریزیم تو شکممون بریزیم بیرون؟

- راست میگهها!

- دِ آخه عقل کلا، کل اینجا رو آب دریاچه پر کرده. میخواین آب دریاچه رو بریزین تو لیوان بعد تو خود دریاچه خالی کنین؟

اسلیترینی دوم خودش از خجالت آب میشه و تو زمین فرو میره و قبل از فرو رفتن مطمئن میشه که پای اسلیترینی اول که مسبب این آبروریزی شده بود رو هم بگیره و با خودش بکشه پایین. اما این باعث نمیشه مرگخوارا حملهشون به دریاچه رو از سر بگیرن.
مروپ که نمایان شدن تردید در چهره اسلیترینیها رو میدید، دوباره رو به سخنرانی قهار دیگهای میاره.
- شفتالوهای مامان آرایش تهاجمی خودتونو به هم نزنین! اون واسه وقتیه که امکانات نیست، تالار جد مامان برای رفع تشنگی آب مناسب داره! بزنین و بخورین این دریاچه رو!
مروپ با دیدن جماعت اسلیترینی که اینبار بیش از پیش جوگیر شده و لیوانها رها کرده و با دو دست نیزه بر آب میزنن و با دهن مستقیما آب دریاچه رو مینوشن، کمی احساس نگرانی میکنه. خصوصا که یکی از اسلیترینیها از بس آب خورده بود تبدیل به توپ شده بود!
- فقط سعی کنین بیشتر بزنین تا این که بخورین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
تالار اسليترين دقيقا زير درياچه قرار داره. سقف مي ريزه و كل تالار رو آب میگیره. دریاچه حاضر نيست که از تالار بره بيرون برای همین لرد سیاه دستور داده که تالار اسلیترین خشک و عاری از آب بشه. اسلیترینی ها سعی میکنن با دستمال و سشوار آبو خشک کنن اما موفق نمیشن.
-ای مردمان دریایی...ای مردمان دریایی که از آن بالا نظاره گر ما مردمان اسلیترینی هستید. به شما وحی میکنم که بیایید و خوراک دریاچه شوید تا کمتر ریش سفید ما را خیس نماید!
مردمان دریایی نیامدند. ریش سفید مرلین هم برایشان کوچک ترین اهمیتی نداشت. آنها مشغول امور مهم زندگیشان مانند تخمه شکستن و تماشای تلاش های بیهوده اسلیترینی ها بودند.
شکم دریاچه که دقیقا معلوم نبود در کجایش قرار دارد، شروع به قاروقور کرد.
-صبر من دیگه سر اومده. این مردمان دریاییتونم که نمیان بخورمشون. پس تنها راه اینه شماهارو یکی یکی بخورم و توی خودم غرقتون کنم.
مروپ مادری نبود که تسلیم یک دریاچه شود. کلاهی پر از برگ بر سرش گذاشت و گردنبندی از دندان های کله پاچه صبحگاهی اش را دور گردنش انداخت. با زغال زیر قابلمه اش خط هایی زیر چشم هایش کشید. قصد داشت لباسش را هم در آورد و خودش را با برگ استتار کند که جماعت اسلیترینی به سرعت رسیدند و مانع او شدند.
-کی جرات کرده بگه نواده های جد مامانو میخوره؟! حالا که اینطور شد، مامان تغییر استراتژی میده. بخور تا خورده نشی! عاااااا!
ناگهان جماعت اسلیترینی که از سخنرانی مروپ جو گیر شده بودند، هرکدام نیزه ای از جنس استخوان از یک جیب و لیوان جمجمه ای از جیب دیگرشان در آوردند و در آب دریاچه فرو بردند.
تالار اسليترين دقيقا زير درياچه قرار داره. سقف مي ريزه و كل تالار رو آب میگیره. دریاچه حاضر نيست که از تالار بره بيرون برای همین لرد سیاه دستور داده که تالار اسلیترین خشک و عاری از آب بشه. اسلیترینی ها سعی میکنن با دستمال و سشوار آبو خشک کنن اما موفق نمیشن.
___________
-ای مردمان دریایی...ای مردمان دریایی که از آن بالا نظاره گر ما مردمان اسلیترینی هستید. به شما وحی میکنم که بیایید و خوراک دریاچه شوید تا کمتر ریش سفید ما را خیس نماید!
مردمان دریایی نیامدند. ریش سفید مرلین هم برایشان کوچک ترین اهمیتی نداشت. آنها مشغول امور مهم زندگیشان مانند تخمه شکستن و تماشای تلاش های بیهوده اسلیترینی ها بودند.
شکم دریاچه که دقیقا معلوم نبود در کجایش قرار دارد، شروع به قاروقور کرد.
-صبر من دیگه سر اومده. این مردمان دریاییتونم که نمیان بخورمشون. پس تنها راه اینه شماهارو یکی یکی بخورم و توی خودم غرقتون کنم.
مروپ مادری نبود که تسلیم یک دریاچه شود. کلاهی پر از برگ بر سرش گذاشت و گردنبندی از دندان های کله پاچه صبحگاهی اش را دور گردنش انداخت. با زغال زیر قابلمه اش خط هایی زیر چشم هایش کشید. قصد داشت لباسش را هم در آورد و خودش را با برگ استتار کند که جماعت اسلیترینی به سرعت رسیدند و مانع او شدند.
-کی جرات کرده بگه نواده های جد مامانو میخوره؟! حالا که اینطور شد، مامان تغییر استراتژی میده. بخور تا خورده نشی! عاااااا!
ناگهان جماعت اسلیترینی که از سخنرانی مروپ جو گیر شده بودند، هرکدام نیزه ای از جنس استخوان از یک جیب و لیوان جمجمه ای از جیب دیگرشان در آوردند و در آب دریاچه فرو بردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/04/31
تولد نقش: 1400/05/01
آخرین ورود: چهارشنبه 29 تیر 1401 16:27
از: عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
پستها:
19

دریاچه برای مدتی به مروپ خیره شد. سرانجام دهانش را باز کرد و با صدای بلند گفت:
-من تا وقتی که اون حسو دوباره و سهباره و حتی هزارباره نچشم، ول کن نیستم!
-پس ولکن نیستی دریاچه مامان؟
-نه!
-دِ، بچه بی تربیت! باید فلکت کنم؟! زمان ماروولو هر چیزی که می گفت، جوابش آره بود! نه می گفتیم تا تک تک رگامون نترکیده بود ما رو فلک می کرد! حالام برو تا اون روی باسیلسیکیم رو نشونت ندادم!
دریاچه اشک در چشمانش جمع شد، چشمانش پر شد و با صدایی بغض آلود گفت:
-به این چشما نگاه کن! دلت میاد بهش بگی نه؟
مروپ سعی در دیدن چشم های دریاچه کرد ولی در آن هیچ چشمی نبود! او با خشم و غضب رو به دریاچه گفت:
-تو که چشم نداری فلان فلان شده! زود تر از جلو چشمم برو کنار و بذار به بازجوییم برسم!
-خب از منم بازجویی کن! لطفا، لطفا، لطفــــا!
-آبغوره نگیر، آبغوره نگیر! تا کاری که گفتمو نکنی از بازجویی خبری نیست!
در همین حین که دریاچه و مروپ مشغول جر و بحث بودند، اگلانتاین پیپ خاموشش را بر دهان داشت و در حال دیدن منظره خشک شده از پنجره بود...
-هی بروبچ منظرهرو! کلی آدم گوش دراز با پوست قهوهای اینجا افتادن!
لینی که همیشه خود را نخود هر آش می کرد، اولین نفر به کنار اگلانتاین آمد و با حالتی تاسفبار گفت:
-اونا آدمای دریاییان اگلا!
-آدمای دریایی؟ چه مسخره! من بهشون میگم آدمای گوش دراز!
اگلانتاین به قدری بلند حرف زد که حواس همه به او جمع شد! اما با شنیدن نام «آدم های دریایی» جرقهای در ذهن مروپ روشن شد...
-دریاچه مامان! اگه بری بیرون قول میدم اون حس رو صد... حتی هزار... حتی شاید دههزار بار بچشی!
-من تا وقتی که اون حسو دوباره و سهباره و حتی هزارباره نچشم، ول کن نیستم!
-پس ولکن نیستی دریاچه مامان؟
-نه!
-دِ، بچه بی تربیت! باید فلکت کنم؟! زمان ماروولو هر چیزی که می گفت، جوابش آره بود! نه می گفتیم تا تک تک رگامون نترکیده بود ما رو فلک می کرد! حالام برو تا اون روی باسیلسیکیم رو نشونت ندادم!
دریاچه اشک در چشمانش جمع شد، چشمانش پر شد و با صدایی بغض آلود گفت:
-به این چشما نگاه کن! دلت میاد بهش بگی نه؟
مروپ سعی در دیدن چشم های دریاچه کرد ولی در آن هیچ چشمی نبود! او با خشم و غضب رو به دریاچه گفت:
-تو که چشم نداری فلان فلان شده! زود تر از جلو چشمم برو کنار و بذار به بازجوییم برسم!
-خب از منم بازجویی کن! لطفا، لطفا، لطفــــا!
-آبغوره نگیر، آبغوره نگیر! تا کاری که گفتمو نکنی از بازجویی خبری نیست!
در همین حین که دریاچه و مروپ مشغول جر و بحث بودند، اگلانتاین پیپ خاموشش را بر دهان داشت و در حال دیدن منظره خشک شده از پنجره بود...
-هی بروبچ منظرهرو! کلی آدم گوش دراز با پوست قهوهای اینجا افتادن!

لینی که همیشه خود را نخود هر آش می کرد، اولین نفر به کنار اگلانتاین آمد و با حالتی تاسفبار گفت:
-اونا آدمای دریاییان اگلا!

-آدمای دریایی؟ چه مسخره! من بهشون میگم آدمای گوش دراز!
اگلانتاین به قدری بلند حرف زد که حواس همه به او جمع شد! اما با شنیدن نام «آدم های دریایی» جرقهای در ذهن مروپ روشن شد...
-دریاچه مامان! اگه بری بیرون قول میدم اون حس رو صد... حتی هزار... حتی شاید دههزار بار بچشی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

اروم اروم دوشاخه به پریز نزدیک میشد و لرد حتی لحظه به پریز نگاه نمیکر،چون همش داشت به مادرش نگاه میکرد.
-مربای توت فرنگی مامان؟کجایی؟
فقط سه میلی متر تا پریز مونده بود و سه ثانیه با اتفاقی که قرار بود همه تالار رو از بین ببره فاصله بود. اما مورچه از اینا عاقل تر بود...
-اهای! مربای توت فرنگی؟ حواست هست؟
-چشده؟ باز از ما چه میخواهی؟
-چرا داری دوشاخ رو به دیوار میکوبی؟
-چه؟
-پریز سه متر با اونجایی که تو داری سعی میکنی توش دوشاخ رو جا کنی فاصله داره!
-خیلی خب...سرما داد نزن! نا سلامتی ما لرد ولدمورت بزرگیم!
-برای من مهم نیست کی هستی! واسه من غذا مهمه!
مورچه جمله ی اخرش رو با لب و لوچه ی اویزون تموم کرد.
-به ما توهین نکن! چون ممکن است با کف دستمان لهت کنیم!
-خیلی خب بابا! پریز رو فرو کن!
لرد تا امد دوشاخ رو تو پریز کنه صدای داد و فریادی بلندشد!
-همه ی مرگخواران مظنون مامان! روی این صندلی مامان بشینین باید از شما بازجویی کنه مامان تا مطمئن شه شلیل رسیده مامان رو ندزدیدین!
مرگخوارا به هم نگاه کردن، در همچین لحظه ای معمولا ادبشون گل میکرد و از بزرگترا خواهش میکردن و خودشونو کوچیک جمع میدونستن اما حالا اینطور نبود! اکسیژن تالار رو به پایان بود و همه داشتن خفه میشدن.
-من امدم بانو!
ایوا بدو بدو رفت سمت مروپ و روی صندلی نشست.
-خب خب،ایوای مامان...از پروندت معلومه همه چیز رو میخوری! نکنه مربای انجیر مامان رو خوردی؟
-امم...من همه چیز خوارم!
-میدونم مرگخوار مامان...
-نه من ارباب نمیخورم!
-نفر بعد!
نفر بعدی ماروولو گانت بود چون همه عقب کشیده بودن.
-خب...سلام پدرجان! نکنه شما انگور مامان رو خوردین یا تبدیل به مهر نمازتون کردینش؟
-سلام و زهر باسیلیسک!...زمان سالازار که اینطوری نبود! دختر حق نداشت از باباش سوال کنه،بعد حالا داره ازش بازجویی هم میکنه؟ ای مرلین این چه وضعیه؟ زمان سالازار اینطوری نبود که!
-نفر بعدی!
شلپ شلوپ...شلپ شلوپ!
-اسمتون؟
-دریاچه!
-فامیل دریاچله مامان؟
-سیاه!
-تو لیست مرگخوارای مامان همچین اسمی نیست!
-منم میخوام بازجویی شم!
-نمیشه دریاچه مامان!
-چرا نشه؟
مروپ کمی فکر کرد.
مروپ بیشتر فکر کرد.
مروپ به نتیجه رسید!
-پس باید قبلش از تالار مامان بری بیرون!
-مربای توت فرنگی مامان؟کجایی؟
فقط سه میلی متر تا پریز مونده بود و سه ثانیه با اتفاقی که قرار بود همه تالار رو از بین ببره فاصله بود. اما مورچه از اینا عاقل تر بود...
-اهای! مربای توت فرنگی؟ حواست هست؟
-چشده؟ باز از ما چه میخواهی؟
-چرا داری دوشاخ رو به دیوار میکوبی؟
-چه؟
-پریز سه متر با اونجایی که تو داری سعی میکنی توش دوشاخ رو جا کنی فاصله داره!

-خیلی خب...سرما داد نزن! نا سلامتی ما لرد ولدمورت بزرگیم!
-برای من مهم نیست کی هستی! واسه من غذا مهمه!
مورچه جمله ی اخرش رو با لب و لوچه ی اویزون تموم کرد.
-به ما توهین نکن! چون ممکن است با کف دستمان لهت کنیم!
-خیلی خب بابا! پریز رو فرو کن!
لرد تا امد دوشاخ رو تو پریز کنه صدای داد و فریادی بلندشد!
-همه ی مرگخواران مظنون مامان! روی این صندلی مامان بشینین باید از شما بازجویی کنه مامان تا مطمئن شه شلیل رسیده مامان رو ندزدیدین!
مرگخوارا به هم نگاه کردن، در همچین لحظه ای معمولا ادبشون گل میکرد و از بزرگترا خواهش میکردن و خودشونو کوچیک جمع میدونستن اما حالا اینطور نبود! اکسیژن تالار رو به پایان بود و همه داشتن خفه میشدن.
-من امدم بانو!
ایوا بدو بدو رفت سمت مروپ و روی صندلی نشست.
-خب خب،ایوای مامان...از پروندت معلومه همه چیز رو میخوری! نکنه مربای انجیر مامان رو خوردی؟
-امم...من همه چیز خوارم!
-میدونم مرگخوار مامان...
-نه من ارباب نمیخورم!
-نفر بعد!
نفر بعدی ماروولو گانت بود چون همه عقب کشیده بودن.
-خب...سلام پدرجان! نکنه شما انگور مامان رو خوردین یا تبدیل به مهر نمازتون کردینش؟
-سلام و زهر باسیلیسک!...زمان سالازار که اینطوری نبود! دختر حق نداشت از باباش سوال کنه،بعد حالا داره ازش بازجویی هم میکنه؟ ای مرلین این چه وضعیه؟ زمان سالازار اینطوری نبود که!
-نفر بعدی!
شلپ شلوپ...شلپ شلوپ!
-اسمتون؟
-دریاچه!
-فامیل دریاچله مامان؟
-سیاه!
-تو لیست مرگخوارای مامان همچین اسمی نیست!
-منم میخوام بازجویی شم!
-نمیشه دریاچه مامان!
-چرا نشه؟
مروپ کمی فکر کرد.
مروپ بیشتر فکر کرد.
مروپ به نتیجه رسید!
-پس باید قبلش از تالار مامان بری بیرون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/7 11:54:04
only Hufflepuff

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/03/12
تولد نقش: 1399/06/06
آخرین ورود: جمعه 20 خرداد 1401 12:14
از: این جا تا اونجا که منم کلی فاصله ـَس
پستها:
17

-از کله ما بیا پایین مورچه ی گستاخ!
-این که تحت تاثیر چی داری با من حرف میزنی نمیدونم ولی اون که گرفتی دستت اینجوری کار نمیکنه.
لرد سیاه به اطرافش نگاه کرد و نفس راحتی کشید که بچه رابستن اون اطراف نیست وگرنه به تقلید از مورچه فردا پس فردا باید پس کله لرد مینشست. با انگشت اشاره به مورچه ضربه ای زد و مورچه روی رداش افتاد. اخمش رو بیشتر کرد و به مورچه گفت:
-منظورت چیست مورچه ی مزاحم!
مورچه دونه رو گذاشت زمین و دستش رو زد زیر چونش و با حالت حق به جانبی گفت:
-اگر بگم باید به جاش جیره یک سال غذامو بدید.
لرد فکر کرد که خب تسترال خورد! قطعا تو این شرایط ده ها تن از افراد اسلیترین غرق میشدن و میتونست غذاشون رو به مورچه ببخشه که به هدفش هم برسه. با ابهتی که فقط کسی مثل اون از پسش بر میومد گفت:
-قبول میکنیم حالا زود بگو چه کار کنیم تا به درک واصلت نکردیم.
مورچه نیشش باز شد و به پریز برقی اشاره کرد که به دلیل این که از ابزار های مشنگی بود استفاده از اون تو تالار اسلیترین با اشد مجازات همراه بود.
-باید دو شاخه رو وصل کنی به پریز برق تا روشن شه.
لرد سیاه کمی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت. شکوندن قانونی که خودش وضع کرده بود در شان شخصیت محترمی مثل اون نبود و اگر بچه ها می دیدند دیگه هیچ کس مرلین رو بنده نمیشد. بعد از کلی کشمکش تصمیم گرفت که بره و سشوار رو به پریز وصل کنه. به هر حال حکومت دیکتاتوری بود و کسی غلط میکرد که ببینه یا اعتراضی کنه.
-رب آلوچه ی مامان کجا رفتی؟
از پشت تخت یواشکی به مادرش نگاه کرد که فریاد زنان زیر هکتور دنبال پسرش میگشت. از موقعیت استفاده کرد و دو شاخه رو آروم آروم به سمت پریز برد. بی خبر از این که پریز برق به خاطر رودخونه ای که داخل تالار جریان داشت خیس شده بود.
-این که تحت تاثیر چی داری با من حرف میزنی نمیدونم ولی اون که گرفتی دستت اینجوری کار نمیکنه.

لرد سیاه به اطرافش نگاه کرد و نفس راحتی کشید که بچه رابستن اون اطراف نیست وگرنه به تقلید از مورچه فردا پس فردا باید پس کله لرد مینشست. با انگشت اشاره به مورچه ضربه ای زد و مورچه روی رداش افتاد. اخمش رو بیشتر کرد و به مورچه گفت:
-منظورت چیست مورچه ی مزاحم!
مورچه دونه رو گذاشت زمین و دستش رو زد زیر چونش و با حالت حق به جانبی گفت:
-اگر بگم باید به جاش جیره یک سال غذامو بدید.

لرد فکر کرد که خب تسترال خورد! قطعا تو این شرایط ده ها تن از افراد اسلیترین غرق میشدن و میتونست غذاشون رو به مورچه ببخشه که به هدفش هم برسه. با ابهتی که فقط کسی مثل اون از پسش بر میومد گفت:
-قبول میکنیم حالا زود بگو چه کار کنیم تا به درک واصلت نکردیم.

مورچه نیشش باز شد و به پریز برقی اشاره کرد که به دلیل این که از ابزار های مشنگی بود استفاده از اون تو تالار اسلیترین با اشد مجازات همراه بود.
-باید دو شاخه رو وصل کنی به پریز برق تا روشن شه.
لرد سیاه کمی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت. شکوندن قانونی که خودش وضع کرده بود در شان شخصیت محترمی مثل اون نبود و اگر بچه ها می دیدند دیگه هیچ کس مرلین رو بنده نمیشد. بعد از کلی کشمکش تصمیم گرفت که بره و سشوار رو به پریز وصل کنه. به هر حال حکومت دیکتاتوری بود و کسی غلط میکرد که ببینه یا اعتراضی کنه.
-رب آلوچه ی مامان کجا رفتی؟

از پشت تخت یواشکی به مادرش نگاه کرد که فریاد زنان زیر هکتور دنبال پسرش میگشت. از موقعیت استفاده کرد و دو شاخه رو آروم آروم به سمت پریز برد. بی خبر از این که پریز برق به خاطر رودخونه ای که داخل تالار جریان داشت خیس شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-خوب گوشاتو باز کن. البته ما گوشی نمی بینیم، ولی مسلما داری. بازشون کن. زیاد از حرارت خوشمان نمی آید. روشنت می کنیم و در اسرع وقت موهایی خوش حالت و زیبا روی سر ما می رویانی. موها سیاه رنگ و براق باشد. همچون دوران جوانیمان. فهمیدی یا حالی ات کنیم؟
سشوار خنگ به نظر می رسید...ولی لرد سیاه روی این حساب گذاشت که فهمیده است.
سشوار را به طرف سرش گرفت و دکمه اش را فشار داد.
خوشبختانه دستگاه کوچکترین صدایی نداشت. حتی خبری از بادی که مادرش گفته بود هم نبود. سشوار بسیار بی آزار به نظر می رسید.
لرد سیاه در گوشه ای از تالار، به دور از چشم بقیه، برای محکم کاری چند دقیقه ای سشوار را به طرف نقاط مختلف سرش گرفت.
-خوب است...در سرمان احساس خارش می کنیم. این باید ریشه های مو باشد که فعال شده و به جنب و جوش در آمده اند.
-نه...این منم. دارم دونه مو می برم به لونه.
لرد سیاه چشمانش را باز کرد و به تصویرش داخل آینه نگاهی انداخت. اثری از مو نبود و مورچه ای ریز و گستاخ در حال حمل دانه روی سرش بود.
صدای مادرش و بقیه اسلیترینی ها به گوش می رسید که به دنبال او و سشوار می گشتند.
سشوار خنگ به نظر می رسید...ولی لرد سیاه روی این حساب گذاشت که فهمیده است.
سشوار را به طرف سرش گرفت و دکمه اش را فشار داد.
خوشبختانه دستگاه کوچکترین صدایی نداشت. حتی خبری از بادی که مادرش گفته بود هم نبود. سشوار بسیار بی آزار به نظر می رسید.
لرد سیاه در گوشه ای از تالار، به دور از چشم بقیه، برای محکم کاری چند دقیقه ای سشوار را به طرف نقاط مختلف سرش گرفت.
-خوب است...در سرمان احساس خارش می کنیم. این باید ریشه های مو باشد که فعال شده و به جنب و جوش در آمده اند.
-نه...این منم. دارم دونه مو می برم به لونه.
لرد سیاه چشمانش را باز کرد و به تصویرش داخل آینه نگاهی انداخت. اثری از مو نبود و مورچه ای ریز و گستاخ در حال حمل دانه روی سرش بود.
صدای مادرش و بقیه اسلیترینی ها به گوش می رسید که به دنبال او و سشوار می گشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1399/3/3 23:16:58
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

-چقدر کارایی داره!
-عجب گرمایی!
-چه براقه!
-چقدر مطمئن!
ملت اسلیترینی به قدری از جسم مذکور تعریف می کردند که شرکت سازنده آن با آن همه تبلیغ به راحتی می توانست تعداد زیادی از آن کالا را در بازار جهانی به فروش برساند.
-حالا چیکارش کنیم بانو؟
-ببینید فرزندانم، اسم این جسم" سه شُ وار" هست که تام گور به گور شده برای خشک کردن سرش ازش استفاده می کرد. حالا شاید ما بتونیم ازش برای خشک کردن دریاچه هم استفاده کنیم.
لرد نگاه مشکوکی به مادرش انداخت.
-مادر جان؟ اونوقت چرا باید کسی نیاز داشته باشد سرش را خشک کند؟
حس مادرانه مروپ به او اجازه نمی داد تا حقیقت را به طور کامل به پسرش توضیح دهد و احساساتش را جریحه دار کند!
-چیز...میدونی عزیز مامان؟ این سه شُ وار برای پوست سر خیلی مفیده و باعث افزایش رشد مو میشه.
-مشنگ های بی خاصیت با آن اختراعات بی خاصیت تر.
یک ساعت بعد
-بانو سه شُ وار گمشده.
-عزیز مامان هم ناپدید شده!
-عجب گرمایی!
-چه براقه!

-چقدر مطمئن!
ملت اسلیترینی به قدری از جسم مذکور تعریف می کردند که شرکت سازنده آن با آن همه تبلیغ به راحتی می توانست تعداد زیادی از آن کالا را در بازار جهانی به فروش برساند.
-حالا چیکارش کنیم بانو؟
-ببینید فرزندانم، اسم این جسم" سه شُ وار" هست که تام گور به گور شده برای خشک کردن سرش ازش استفاده می کرد. حالا شاید ما بتونیم ازش برای خشک کردن دریاچه هم استفاده کنیم.
لرد نگاه مشکوکی به مادرش انداخت.
-مادر جان؟ اونوقت چرا باید کسی نیاز داشته باشد سرش را خشک کند؟
حس مادرانه مروپ به او اجازه نمی داد تا حقیقت را به طور کامل به پسرش توضیح دهد و احساساتش را جریحه دار کند!
-چیز...میدونی عزیز مامان؟ این سه شُ وار برای پوست سر خیلی مفیده و باعث افزایش رشد مو میشه.
-مشنگ های بی خاصیت با آن اختراعات بی خاصیت تر.

یک ساعت بعد
-بانو سه شُ وار گمشده.
-عزیز مامان هم ناپدید شده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1398/11/29 13:11:17
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/07/09
تولد نقش: 1397/07/14
آخرین ورود: شنبه 22 دی 1403 13:04
از: هاگوارتز-تالار اسلیترین
پستها:
217

رابستن رول دستمال توالت را از دو سر رول گرفته بود و رقص چاقو را روی آن اجرا میکرد، ملت اسلیترین هم با بهت و مقدار زیادی نا امیدی از گسترش فعالیت مغزیه رابستن با افسوس به او نگاه میکردند که منتظر بود کسی با شاباش دادن به او ، رول دستمال را بگیرد و به خشک کردن دریاچه بپردازند.
-راب؟
-زیر پنجاه قبول نکردن میشم!
-راب!!!!
-گفتن شدنم که! زیر پنجاه قبول نکردن میشََََ...
هنوز جمله رابستن تمام نشده بود که با زیر پایی که برادر ناتنیش برایش گرفت با پرش نا متعارفی به سمت دریاچه پرت شد و رول دستمال توالتش در کسری از ثانیه خیس و سپس غرق شد.
-خوشم اومد.
-از چی؟
دریاچه کمی فکرد کرد! باز هم فکر کرد و باز هم کمی بیشتر فکر کرد تا توانست جمله بندیه مناسبی پیدا کند.
-از غرق کردن! یه حس مور مور لطیفی داشت.
گفتن همین دو جمله کافی بود که اسلیترینی ها به عمق فاجعه پی ببرند!
-راب؟
-زیر پنجاه قبول نکردن میشم!
-راب!!!!
-گفتن شدنم که! زیر پنجاه قبول نکردن میشََََ...
هنوز جمله رابستن تمام نشده بود که با زیر پایی که برادر ناتنیش برایش گرفت با پرش نا متعارفی به سمت دریاچه پرت شد و رول دستمال توالتش در کسری از ثانیه خیس و سپس غرق شد.
-خوشم اومد.
-از چی؟
دریاچه کمی فکرد کرد! باز هم فکر کرد و باز هم کمی بیشتر فکر کرد تا توانست جمله بندیه مناسبی پیدا کند.
-از غرق کردن! یه حس مور مور لطیفی داشت.
گفتن همین دو جمله کافی بود که اسلیترینی ها به عمق فاجعه پی ببرند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
تالار اسليترين دقيقا زير درياچه قرار داره. سقف مي ريزه و كل تالار رو آب مي گيره. آب حاضر نيست از تالار بره بيرون.
لرد سیاه دستور داده که تالار اسلیترین خشک و عاری از آب بشه.
-حالا چطوری تالارو خشک کنیم؟
این سوالی بود که هر اسلیترینی بعد از دستور لرد از خودش می پرسید و به دریاچه ای نگاه می کرد که حالا بخش اعظمش در تالار اسلیترین اتراق کرده بود.
-فرزندان جد مامان، اصلا نگران نباشید. مهر مادرانه همه ی مشکلات رو حل می کنه.
اسلیترینی ها بسیار فکر کردند اما هرچه که بیشتر تفکر می کردند نمی توانستند متوجه شوند که مهر مادرانه چگونه یک دریاچه با این ابعاد را از تالار بیرون می کند!
مروپ سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرد. چند قدم به جلو رفت و به دریاچه رسید. دستی پر احساس بر سر دریاچه کشید.
-دریاچه مامان؟ فکر نمی کنی مدرسه ت دیر شده؟ بهتر نیست پاشی بری مدرسه؟
دریاچه نگاهی به مروپ انداخت.
-نچ...بهتر نیست!
-چرا دریاچه مامان؟ میدونی اگر نری مدرسه از درسا جا می مونی و طبیعتا نمیتونی بری دانشگاه و رشته "آبیاری گیاهان دریایی" بخونی؟ بعد به اعتیاد رو میاری. بعد تر هم میشی انگل اجتماع! بعد تر تر هم یه روز عین داداش من با سرنگ تزریق چیز میوفتی توی جوی آب و آب با خودش تو رو به ناکجا آباد میبره.
دریاچه در فکر فرو رفت. اصلا نمی فهمید که چرا آب جوی باید بتواند یک دریاچه را با خودش به جایی ببرد!
-نچ!
ظاهرا مهر مادری باید کمی با چاشنی "خشم مادری" همراه می شد.
-دِ پاشو برو مدرسه ت دیگه. من هم سن تو بودم بابا ماروولو با لنگه کفش دنبالم می کرد برم مدرسه! حالا چون من مادر روشنفکر و تحصیل کرده ای هستم که تو نباید سوء استفاده کنی بچه.
-
دریاچه عصبانی شد و عصبانیت دریاچه یعنی طوفان!
ملت اسلیترینی که همگی دستپاچه شده بودند، به سرعت دنبال یک جسم برای خشک کردن دریاچه گشتند.
-یااااافتن شدم! اینم یک رول دستمال توالت!
تالار اسليترين دقيقا زير درياچه قرار داره. سقف مي ريزه و كل تالار رو آب مي گيره. آب حاضر نيست از تالار بره بيرون.
لرد سیاه دستور داده که تالار اسلیترین خشک و عاری از آب بشه.
* * *
-حالا چطوری تالارو خشک کنیم؟

این سوالی بود که هر اسلیترینی بعد از دستور لرد از خودش می پرسید و به دریاچه ای نگاه می کرد که حالا بخش اعظمش در تالار اسلیترین اتراق کرده بود.
-فرزندان جد مامان، اصلا نگران نباشید. مهر مادرانه همه ی مشکلات رو حل می کنه.

اسلیترینی ها بسیار فکر کردند اما هرچه که بیشتر تفکر می کردند نمی توانستند متوجه شوند که مهر مادرانه چگونه یک دریاچه با این ابعاد را از تالار بیرون می کند!
مروپ سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرد. چند قدم به جلو رفت و به دریاچه رسید. دستی پر احساس بر سر دریاچه کشید.
-دریاچه مامان؟ فکر نمی کنی مدرسه ت دیر شده؟ بهتر نیست پاشی بری مدرسه؟
دریاچه نگاهی به مروپ انداخت.
-نچ...بهتر نیست!
-چرا دریاچه مامان؟ میدونی اگر نری مدرسه از درسا جا می مونی و طبیعتا نمیتونی بری دانشگاه و رشته "آبیاری گیاهان دریایی" بخونی؟ بعد به اعتیاد رو میاری. بعد تر هم میشی انگل اجتماع! بعد تر تر هم یه روز عین داداش من با سرنگ تزریق چیز میوفتی توی جوی آب و آب با خودش تو رو به ناکجا آباد میبره.
دریاچه در فکر فرو رفت. اصلا نمی فهمید که چرا آب جوی باید بتواند یک دریاچه را با خودش به جایی ببرد!
-نچ!
ظاهرا مهر مادری باید کمی با چاشنی "خشم مادری" همراه می شد.
-دِ پاشو برو مدرسه ت دیگه. من هم سن تو بودم بابا ماروولو با لنگه کفش دنبالم می کرد برم مدرسه! حالا چون من مادر روشنفکر و تحصیل کرده ای هستم که تو نباید سوء استفاده کنی بچه.
-
دریاچه عصبانی شد و عصبانیت دریاچه یعنی طوفان!
ملت اسلیترینی که همگی دستپاچه شده بودند، به سرعت دنبال یک جسم برای خشک کردن دریاچه گشتند.
-یااااافتن شدم! اینم یک رول دستمال توالت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج