جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

86 کاربر(ها) آنلاین هستند (67 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
85 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مهمان‌خانه پاتیل درزدار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

همه مشغول خوشگذرانی و کیک خوری شان بودند؛ هیچکس کوچکترین توجهی به آملیا و تلسکوپ در دستش نبودند. هرکسی هم که توجه میکرد، با متلکی، دوباره خودرا مشغول جشن میکرد. دختر در تلسکوپش نگاه میکرد و کاری به کار هیچکس نداشت که...

- وقتشه!

همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند.

- چی، وقتشه؟!

آملیا که میدانست وقت برای توضیح ندارد، به گفتن"سورپرایزم!" اکتفا کرد. گویل با خودش فکر میکر که چرا هیچکس به حرفش گوش نکرده و همه یا سورپرایز دارند، یا کادو، شروع به غر زدن کرد و دنبال آملیای هیجان زده، به بیرون حرکت کرد. صد البته که مهمانها هم دنبال او رفتند و...

- آسمونو نگاه کنید

منظره زیبایی بود... رد شدن شهاب سنگ ها...

- کادوی خوبیه، نه؟!

دهان همه از تعجب باز مانده بود؛ خیلیها میدانستند این پدیده، هر 100 سال یکبار رخ میدهد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. گویل سورپرایزمو دوس داشتی؟ تو پخ بهم بگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهاااا! آهاااا!

در میان اصوات موجود در جشن تولد، صوت غریبی که از پس در می آمد به گوش نمی رسید. صوتی که شاید دلیلی برای به گوش رسیدنش وجود نداشت.

- آه آ! ز نظرتان مناسب می باشیم؟

آه نگاهی به مرد انداخت، کمی از استاندارد های موجود درازتر بود، کت سرمه ای بلندی به تن داشت و کلاهی را نیز زیربغل زده بود.

- نمی دونم.
- خیر آه آ! ما بر درایت جنابتان ایمان داریم. به یقین که جنابتان می دانید.

آه از آن که آقای زاموژسلی هندوانه زیربغلش می گذاشت، ناخشنود بود، لکن سری به پشت پنجره کشید و جهت اطمینان از پس پنجره سرکی کشید تا نگاهی به درون ساختمان بیاندازد؛ چند نفر در حالی که مقداری برگ پوشیده بودند، تلاش می کردند تا خویش را بر روی چلچراغ حفظ کنند. هکتوری پاتیل به دست، ملاقه ملاقه معجون به اطراف پاشیده و در هر نقطه ای که معجون فرود می آمد، یک سر مرغ می رویید، تفاوتی نیز وجود مداشت. چه بر روی دیوار و چه بر سر پیشانی کراب و یا بال های لینی وارنر. مون آغوش خویش را گشوده و در تلاش برای روبوسی با رهگذران بود.
آه سر پس کشید.
- آره! کاملا مناسبی.

خیال آقای زاموژسلی راحت شده، لبخندی دوستانه بر لب نهاد. سپس دست خویش را بالا آورده و آن را به در کوبید.

تق تق !

پس از چندی در منهدم گشته و به اطراف پاشید.
در پس در گویلی نشسته و با چشمانی بادامی به لادیسلاو چشم دوخته و سعی در کاویدن وی داشت که به ناگاه قلبش به تپش افتاد. چشمانش در حدقه چرخیده و چیزی نمانده بود که کفی از دهانش به بیرون سرازیر شود.
فاجعه ای رخ داده بود؟!

- خیر، کادویتان را فراموش منمودیم!

آقای زاموژسلی، آه را که غرق در افکارش بود را گرفته و به سوی طفل گرگوری نام پرتاب کرده و به سرعت به برگ پوشان آویزان از چلچراغ پیوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه ای بود که کسی وارد مهمانی نشده بود...یعنی نتوانسته بود وارد شود! برای این که گویل از داخل، در ورودی را گرفته بود و با تمام قدرت به طرف بیرون هل میداد.
-نمیشه بیای تو...برو...از اینجا بروووو! با اون قیافت!

صدای ناامیدی از پشت در به گوش رسید.
-من مهمونم! تو حق نداری مهمونو بیرون کنی! مگه قیافم چشه؟ همینم که هستم. خیلی هم خوشگلم.

گویل که از شدت هل دادن به نفس نفس افتاده بود جواب داد:
-من تو رو نمیشناسم! اصلا تو هاگوارتز ندیدمت. برو یه جای دیگه.

توان گویل کم کم داشت تمام میشد و حالا مهمان ها میتوانستند چهره رنگ آمیزی شده کراب را ببینند که به زور سعی میکرد خودش را وارد کند.
-ببین من برات کادو هم خریده بودم! کادوی باارزش و بزرگ و خفن. ولی بعد دیدم نوشتین کادو ممنوع، پرتش کردم تو رودخونه. من فداکاری کردم. اینو بفهم. اینو درک کن. بذار بیام تو میخوام شیرینی بخورم!

گویل به سختی دستش را به طرف نزدیک ترین میز دراز کرد و یکی از شیرینی های روی میز را برداشت.
-بیا...اینم شیرینی. بگیر و برو. فقط برو!

-کجا برم بابا. من میخوام تو همه عکسا کنار تو باشم! نقش پررنگی داشته باشم. تو نمیتونی مانع حضور من بشی.

ناگهان فکری به ذهن گویل خطور کرد. در را رها کرد و کراب به همراه در پخش زمین شد. ولی فکر گویل این نبود!
-باشه...میتونی بیای تو. وقت ندارم باهات بحث کنم چون چند دقیقه دیگه جنگ کیک شروع میشه.

کراب کمی نگران شد.
-جنگ...کیک؟...از همونایی که کیکا رو...
-بله...میزنن تو سرو صورت هم. سر تا پامون کیکی میشه. صورتامون...چشمامون...

این خارج از حد تحمل کراب بود! صورت زیبا و آراسته اش کیکی شود! یکی از دیس های پر از شیرینی روی میز را برداشت.
-خب...فکر میکنم من بهتره برم. اینم با خودم میبرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-اه حالا چی بپوشم؟اینو ؟نه این قشنگ تره.
دورا طبق معمول در انبوهی لباس نشسته بود و فکر میکرد برای تولد گرگ چه بپوشد.
بالاخره ایده ای به ذهنش رسید و از جا پرید.

تق تق تق تق تق تق.

_بسه بابا اومدم!
_وای مومووووو!تو اینجا چکار میکنی؟چرا فقط تورو آورده؟اوپای من کوش؟تنها اومدی جدی؟ گرررگ؟سال دیگه به اوپا سونگی من نگی بیاداااا!
ناگهان توجه همه به دورا جللب شد.موهای قهوه ای روشنش تبدیل به مشکی شده یودند.همین طور چشم های خاکستری اش!ردای میشگی اش چایش را به لباس رسمی زرد رنگی شده بود.این دورا را هرگز ندیده بودند.
گرگ با بیخیالی به طرفش رفت.

_خوش اومدی دورا!من از بچه های اینفینیت و بی تی اس خوشم نمیاد.من یه اکسوالم نه اینسپریت!
_گفتی کادو نیارم ولی این به اسمت میخورد آوردم.تصویر تغییر اندازه داده شده
و کتاب را که بدون هیچ کاغذ کادویی بود به دستش داد.سپس بدون توجه به جسیکا و آملیا به سمت مومو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس گویل چوبدستی اش را در آورد و تکه های از هم پاشیده ی در را با هزار زحمت و بدبختی به هم چسباند و دوباره مثل روز اولش در لای چارچوب قرار داد و به سمت دوستانش رفت.
هنوز به مبل ها و دوستانش نرسیده بود که دوباره در به صدا در آمد.

تق تق.

صدایش در میان حرف ها و خنده های بچه ها به سختی شنیده می شد. گویل سریع برگشت و تندی به سمت در رفت. دستگیره آهنی اش را چرخاند و چهره ی خندان آدر کانلی در آستانه ی در آشکار شد. لبخند پهنی بر صورتش نشسته بود و بهترین لباس هایش را به تن کرده بود. یک ردای بلند و براق و جادویی که با توجه به احساساتش رنگ عوض می کرد و در آن لحظه رنگش زرد درخشان بود ، چکمه هایی ساق بلند با چرم قهوه ای و یک پیرهن قرمز و صاف و اتوکشیده که از زیر ردا پوشیده بود.
بوی حمام می داد و موهای تمیز و سیاه بلندش به سمت راست شانه شده بود. صورتش هم انگار سفید تر از قبل شده بود.
با صدایی بلند و شاد گفت :

- « سلام. »

گویل با لبخند جواب سلامش را داد و از جلوی در کنار رفت. آدر کانلی پا در پاتیل درزدار گذاشت و با گویل دست داد و روبوسی کرد و در همان حال با صدایی هیجان زده و بلند گفت :

- « تولدت مبارک! »

گویل لبخندی زد و گفت :

- « ممنون. »

بعد با دست راه را به او نشان داد. آدر کانلی که چشم هایش از شادی گشاد شده بودند چهره اش باز تر و لبخندش پهن تر از همیشه بود.
آرام آرام با گویل به سمت جمع حرکت کردند. همه ی بچه ها به صورت دایره ای شکل بر روی مبل های شیک و سبز نشسته بودند و گرم صحبت شده بودند و اصلا متوجه ورود آدر کانلی نشده بودند. صدا ها در هم و بر هم و بلند حرف زدن در کل کافه می پیچید. آرتور ویزلی که با یکی از پسر هایش صحبت می کرد از خنده لرزید و صورتش سرخ شد و قهقه اش در میان صحبت ها به هوا رفت. پسرش هم می خندید. دو تا از هم گروهی هایش آملیا و جسیکا را دید که بر مبلی دو نفره کنار هم نشسته بودند و آرام حرف می زدند. به غیر از آن دو و گویل تقریبا هیچ کس را نمی شناخت و اکثر چهره ها برایش نو و تازه بودند. قلبش با هیجان و اضطراب می تپید و لحظه ای احساس تنهایی کرد. رنگ ردا تغییر کرد و سیاه و سپس به رنگ قرمز تند در آمد و بعد دوباره زرد شد.
آدر کانلی در حالی که پشت سر گویل حرکت می کرد گفت :

- « فکر کنم جا کم آوردین. نه؟ باید زودتر میومدم. »

- « نه ، نه. جا هست. »

گویل بلافاصله چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد و یک صندلی چرمی از گوشه ی کافه را به هوا برد و آرام کنار مبلی که ویزلی ها تصاحب کرده بودند گذاشت.

- « ممنون. »

آدر کانلی که صورتش کمی قرمز شده بود دستش را تکان داد و بلند گفت :

- « جمعا سلام. »

و بر صندلی اش نشست.







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/5/28 12:37:47
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/5/28 12:39:51
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در از جا کنده شد و مهمان جدید وارد شد.
- عه، فکر میکردم از این ور باز میشه!

گویل با بدبختی از لابلای ویزلی های ریزه میزه رد شد و خودش به مهمان جدید رسوند.

- تولد مبارک گویل، دیدم گفتی کادو نیاریم اما توی ریون رسمه که هرکی تولدش شد براش کادو میاریم منم اینو برات آوردم!
- اصلا چی هست این؟
- کتاب!

گویل:
-

بازم گویل:
-

همچنان گویل:
-

آماندا از لابلای ویزلی ها رد شد و بالاخره یه صندلی برای خودش پیدا کرد و روی اون نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در با صدای بلندی باز شد و بلند تر از اون صدای سلامی بود که توی کافه پیچید، نولا با دیدن نگاه بقیه تند تند پلک زد و با همون صدای بلند گفت؛ دیر اومدم؟!
گویل که اون وسط مسطا قاطی مهمونا شده بود جلو اومد و در حالی که سرش رو می خاروند‌و نگاهش به دنبال یک جای خالی دورتادور کافه می گشت ، حواس پرت گفت؛

_نه نه، به موقع اومدی فقط یه ذره جا نیست =]

و با دست به خانواده ی ویزلی اشاره ای کرد، نولا با بیخیالی لبخندی زد و گفت؛
_اشکالی نداره پسر! من یکی از این صندلی های اینجا رو میارم و پیش آنجلینا و دافنه میشینم...آها! راستی من دعوت نامه رو جدی گرفتم و هیچی به غیر از این نیاوردم!
بسته ی کوچیکی رو به گویل داد و روی صندلی نشست، پرونی آروم زمزمه کرد ؛

_اون کوچولوعه که بهش دادی چی بود؟!

نولا ریز خندید و زمزمه کرد؛
_خواهرهای دوقلوم بهم یه کاپ کیک تعارف کردن و من ترجیح دادم به جای امتحانش اونو به گویل تعارف کنم، آخه همیشه تجربه ی خوبی از کاپ کیک داشته=))))
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نولا جانستون در 1396/5/28 2:14:35


Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»



پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مهمونا دور هم جمع بودن که یه دفعه در باز شد و یه ایل ویزلی ریختن داخل. یه "غلط کردم ویزلی رو دعوت کردم" خاصی تو چشای گویل بود. خبر نداشت ویزلی به هر مهمونی بره با خونواده پر جمعیتش میره.

آرتور گویل رو در آغوش گرفت و تولدشو تبریک گفت و رفت روی یکی از صندلی ها نشست. بقیه ویزلیا هم کنار دستش نشستن. دیگه جایی برای باقی مهمونا نمونده بود که بخوان بشینن. رو کرد به گویل و گفت:
_از اونجایی که کادو رو ممنوع کرده بودی گفتم یه سوپرایز برات داشته باشم. خوشحال نشدی؟

گویل:
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای در توجه همه ی مهمان ها رو به خصوص صاحب مجلس رو جلب کرد.
پروتی با موهای بلند و فری که صورت سفیدشو قاب گرفته بود جلب توجه زیادی کرد تو کافه ولی خب با لبخند همیشگیش بی توجه به بقیه اول سمت گرگوری رفت و گفت:
_خوشحالم که دعوت نامه ی تولدت به دستم رسید تولد مبارک.

گویل که تا حالا پروتی رو با لباس هایی جز رداهای رسمیش ندیده بود؛ کمی بهت زده بهش نگاه کرد و آروم تشکر کرد.
_از خودت پذیرایی کن؛ بشین خواهش میکنم.
_مرسی... وای آنجلینا توام اینجایی؟ عه! دافنه توام هستی که! گرگوری می بینم بیشتر مهمونات گریفی ها هستن!
_از بس ما با معرفتیم.
_فنگ درصد.
_چی شد اومدی؟ تو که زیاد از مهمونی رفتن خوشت نمی اومد؟
_خب راستش اولین دلیل این بود که خود گویل ازم دعوت کرد و روم نشد دعوتشو رد کنم؛ در ضمن خب این دعوت یکی از اسلی ها بود و من فکر کردم بهتره وقتی اونا یکم کوتاه اومدن منم دست از لجبازی بردارم.
_خوب کردی اومدی؛ خوش میگذره.
_امیدوارم.خب گویل کجا باید کادوهاتو بذاریم؟
_من مگه نگفتم کادو لازم نیست؟
_چرا اتفاقا تاکیدم کردی! البته من خودم میدونم وجودم اینجا هدیه است ولی تولد بی کادو نمیشه که...
_زحمت افتادی؛ بدش به اون جن خونگی، بازم ممنون.
_خواهش میکنم.

دافنه سرشو جلو آورد و نامحسوس از پروتی پرسید:
_تو براش چی آوردی؟
_یک کتاب آشپزی جادویی که واقعا دوست داشتنیه میدونی؛ وقتی داری از رو دستور عملش میخونی اگر اشتباه کنی خودش تذکر میده بهت انگار معلم جلوته...
_چه جالب!
_آره، من اونقدر ذوق کردم دوتا ازش خریدم؛ یکی برای خودم...
_وای چه جالب! ولی حالا چرا براش کتاب آشپزی خریدی؟
_آخه من بیشترین چیزی که از گویل یادم بود شکمو بودنش بود برای همون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
همه منتظر مهمان بعدی بودند.

تق تق

گرگوری در باز کرد و مهمان بعدی مثل گلوله وارد شد. او پالی چپمن بود. او برخلاف همیشه موهایش را از بالا بسته بود و لباس نیمه سیاه/قرمزش را پوشیده بود. دستکش های ساق بلند بی انگشت توری اش را که از مادر بزرگ مادربزرگ پدری اش به ارث برده بود، را هم پوشیده بود. موهای نارنجی اش روشن تر از همیشه و چشمانش از عسلی به سبز تغییر رنگ داده بود. سبدی در دست داشت و از گردنش نیز طناب دار بلندی آویزان بود. در حالی که لبخندی به لب داشت گفت:
- منم اومدم! لازم نیست بگید خودم می دونم خاص تر از همیشه شدم!

گرگوری و ساحره شرقی به همراه تمامی مهمانان با دهانی باز به پالی خیره شده بودند.

- چیه؟ خوشگل ندیدید؟ راستی تولد مبارک!

پالی سبدی که در دست داشت را روی میز گذاشت و در آن را گشود.
- گفته بودی کادو نیارم ولی، گفتم اینجوری که زشته. بنابراین اینو آوردم تا دور همیم یه چیزی هم بخوریم!

گرگوری:
ساحره شرقی:
مهمانان:
پالی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.