جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سالن امتحانات سمج

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1397 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا خفه بود. رودلف خسته هم به هوا نیاز داشت. اما هوا کجا بود. ناگهان دستی یقه رودولف را گرفت رودولف فکر کرد. اما فکرش رودولف نکرد. چون دیگر اصلا رودولفی نبود که بخواهد فکر کند. وقتی رودولف چشم باز کرد پسر حدودا 16 ساله ای را دید که با تعجب به او خیره
شده بود. دستی به قمه اش برد اما قمه اش انجا نبود. پسر با خنده گفت:

-بی خود زحمت نکش قمه توی شکم نهنگه. وقتی داشتم نجاتتون میدادم افتاد. فکر کنم چوبدستی اون یکی دوستتم افتاد.

-

صدای سرفه ای سکوت اتاق را شکست.

-اهم اهم. چویدستی ما کجاست؟

رودولف میخواست محو شود.
اما قبل از اینکه رودولف محو شود پسر گفت:

-در شکم نهنگ.

-بله؟ چوبدستی ما در شکم نهنگ چه کار میکند؟ رودولف!

پسر گفت:

-کاریش نداشته باش. بدبخته بیچارس. قمش تو شکم نهنگه.

رودولف عصبانی شد.اما صلاح را در این دید که سکوت کند. لرد گفت:

-رودلف ورقه امتحان مارا بده.

رودولف پت پت کنان گفت:

-پیش من نیست تام.

تام عصبانی شد و به سمت رودولف امد تا او را گره بزند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینجا چقدر تنگ و تاریکه! نکنه وارد قلب خودمون شدیم؟

تام سعی کرد که از جایش بلند شود پس دستش را به دیواره‌های لزج اطرافش گرفت.

- هیچ وقت فکر نمیکردم که توی قلبمان انقدر کثیف باشد! یکبار باید رودولف را بیاوریم اینجا را هم با تی تمیز کند.

بالاخره توانست از جایش بلند شود اما همان لحظه موجی از برگه او را به زمین انداخت. دستی بر روی زمین کشید . اولین برگه را برداشت. هکتور گرنجر: A چه درسخوان! باید او را هم به سمت خود میکشید! درون شکم نهنگ بودن و برگه‌ی هکتور به یادش آورد که برای چه به اتاق برگه‌های امتحانی آمده بودند. حتییادش آمد که برگه خودش روی پیشانی رودولف بوده است.

_ تام؟ اینجایی؟

صدای رودولف با اکو به گوش میرسید. برقی از موفقیت نسبی در چشمان تام درخشید. شاید برگه در نزدیکی‌اش بود.

_ رودولف برگه‌ای که بیرون دستت بود هنوز پیشته؟
_ کدوم برگه؟ کلی برگه بوده!
_ همون که اسممان روش بود. بگو که پیشته وگرنه قبل از یار وفاداری که در اختیارت خواهیم گذاشت؛ به زیر خاک میفرستیمت!

رودولف به دستانش نگاه کرد. به پاهایش، دور و اطرافش، پیشانی و همه جا را دید. نبود که نبود! پس من من کنان گفت:
_ تام تو دقیقا کجایی بیام پیشت؟
_ اینجاییم!

و رودولف در جهت مخالف شروع به حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: پنجشنبه 28 دی 1396 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
با همان قیافه خواب آلود زمزمه کرد:
-ما غرق نمی شیم! ما رو دست کم گرفتی رودولف...تو ممکنه غرق بشی...ولی ما...فقهقه هقهقعهعه...

بقیه جمله تام، در میان انبوه کاغذ ها گم شد.
تام حقیقت تلخی را دریافت!
او هم غرق می شد!

به حالت شیرجه از پایین، خودش را به طرف سطح کاغذ ها پرتاب کرد و شروع به پا زدن کرد.
-شنا کن رودولف...شنا کن. ما غرق نمی شیم...ولی ما هم شنا می کنیم که تو انگیزه بگیری.

ولی شانس، تام و غیر تام نمی شناخت...

در حالی که تام سرگرم شنا کردن به طرف رودولف بود، جسم مثلثی طوسی رنگی از بین کاغذ ها به چشم خورد.
فریاد رودولف به هوا بلند شد.
-کوسه! تام...کوسه دنبالته!

تام وحشت کرد. ولی نباید این را نشان می داد!
هر چه بود، رودولف در آینده مرگخوار او می شد و اصلا خوب نبود که ضعف او را ببیند. بعدا از او حساب نمی برد. ولی کوسه هم شوخی که نبود. ترسناک بود!
تام سرعت دست و پا زدنش را بیشتر کرد. ولی کوسه هم سرعت شنا کردنش را بیشتر کرد و خیلی زود به تام رسید و او را درسته بلعید!

مطمئن نبود که کاملا سیر شده یا نه...

نگاه "هنوز کمی اشتها دارم" ی به رودولف انداخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1396 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف یک نگاه به کاغذهایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شدند نمود و یک نگاه به تام که در گوشه دیگر اتاق در خواب بود، و تصمیم خود را گرفت.
_ میتونم... خودم از پسشون بر میام! نفس کش...

رودولف سعی میکرد با قمه اش کاغذها را خرد کند ولی با هر ضربه ای که به کاغذ ها میزد به جای خرد شدن، سرعت تقسیمات آن ها را بالاتر می برد.
_ لعنتی. گند زدم!

رودولف که حالا تا کمر در انبوهی از کاغذ گیر کرده بود، سعی کرد تام را بیدار کند.
_ تـام. کمک. تـاااام... آهای! با توام. تــااااام ! پاشو... داریـم غرق میشیم!

در گوشه دیگری از اتاق، تام در خواب عمیقی فرو رفته بود...

در رویاهای تام

بر روی زمین صدها جسد به چشم میخورد. او ردای بلند سیاهی بر تن کرده بود و بی تفاوت از روی جسدهای زیر پایش عبور میکرد. دوستان هم مدرسه ایش در مقابلش انتظارش را می کشیدند. به آنها نزدیکتر شد. همگی در مقابلش سر تعظیم فرود آوردند و او را «ارباب» نامیدند. برق لذت در چشمانش می درخشید. در همان حین احساس کرد بینی اش کمی میخارد. دستش را به سمت بینی اش برد که...
_ آآآآآ ... دمااااغم کــــووو؟؟؟
_ تازه مو هم نداری!

تام با تعجب به سمت صدا برگشت. دامبلدور را دید که بر پشت ققنوسش نشسته بود و بالای سرش پرواز می کرد و ویراژ میداد.
_ ببین من چقد مو دارم. تو نداری!
_ موهـام کــووووو؟؟

دامبلدور بار دیگر با سرعت از بالای سر تام عبور کرد.
_ ویـــــــــــژژژژژ.... یـــوهووووو! تام انقد باحاله. ققنوس مدل 3000ئه... دستتو بده من. بیا یه دوری بزنیم!

تام دستش را به دست دامبلدور داد. پشت ققنوس نشست و شروع به ویراژ دادن کردند. ولی ققنوس که تحمل آن میزان وزن را نداشت، جفتکی انداخت و تام را پرتاب نمود! تام در میان انبوهی از جسدها فرو رفت. احساس میکرد دارد غرق می شود...


_ تـام. کمک. تـاااام... آهای! با توام. تــااااام ! پاشو... داریـم غرق میشیم!

و تام با شنیدن صدای رودولف از خواب پرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/9/6 1:10:09
?Why so serious
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1396 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف آروم بالای سر تام رفت و گفت:
- تام ! نمیشه من اول بخوابم؟
- چند بار باید بهت بگیم! برو برگه هارو مرتب کن! فهمیدی؟
- اگه من برم ، قول میدی یه قمه با کمالات برام بگیری؟

تام با عصبانیت گفت:
- همون که یکی از اعضامونو، به همسریتت دربیاریم، بسه!
- خب، اون کمالاتش در چه حده؟
- رودولف!

رودولف که میدونست خشم تام چه عاقبتی رو براش در پی داره، به طرف برگه ها رفت و مشغول مرتب کردنشون شد.

تام که بالاخره داشت چشماش گرم میشد یا خودش گفت:
- آخیش! بالاخره ساکت شد.

مرد کمالات دوست،مشغول برگه ها بود که یکدفعه متوجه یک کاغذ سفید شد.
- تام چرا این کاغذ ،سفید خالیه؟
- چون جادوی سیاه بلد نیست.
- دارم جدی صحبت میکنم.
- ما هم داریم جدی میگیم!

رودولف کاغذ رو روی زمین گذاشت و کمی جلو رفت ولی یکدفعه پاش به معجونی برخورد کرد و معجون روی کاغذ سفید سرازیر شد.
رودولف دید که اون کاغذ بزرگ شد، بزرگتر، خیلی بزرگ، دوتا شد، سه تا شد، چهارتا شد و...
همه چیز داشت بزرگتر و بیشتر میشد و رودولف فهمید که چه گندی زده ولی تام در خوابی عمیق بود و هفت تا آرسینوس رو خواب دیده بود!

رودولف نمیدونست چیکار کنه ولی باید تام رو بیدار میکرد و ازش کمک میخواست، و گرنه تا چند دقیقه دیگه خفه میشدن!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1396/9/6 0:10:01


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1396 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنی نیومده بودیم که زمین رو تی بکشیم رودولف؟
- شایدم اومدیم تا منو عشقم با هم ازدواج کنیم.
-تام:
- خب...شایدم نه, ولی میتونیم این کارو بکنیم.
- تام:
- خب تو بگو چرا اومدیم اینجا, من چیزی نمیدونم.
- شاید اومدیم که ورقه هار جمع و جور کنیم.
- آره خودشه, بیا شروع کنیم تا زود تر بریم بیرون.
- یه پیشنهاد دارم رودولف.
- چه پیشنهادی؟
- ببین, تو شروع کن به جمع کردن و من میگیرم میخوابم. بعد که بیدار شدم تو بگیر بخواب تا من بقیه کارا رو بکنم.
- نمیشه من اول بخوابم؟
- نه رودولف.
-چرا؟
- چون تو هیکلت گنده تره. حالا هم برو میخوام بخوابم.


و تام رفت یه گوشه, چند تا ورقه گذاشت زیر سرش, چند تا هم روی خودش کشید و خوابید؛ بی خبر از اینکه رودولف چه نقشه ای داشت.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1396 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
تام امتحانشو بد داده و تلاشش برای تصحیح ورقه امتحانیش، به کمک رودولف، به لطف فیلچ، بی نتیجه می مونه و هردو توی اتاق نگهداری، نگهداری ميشن و باید ورقه های امتحانی رو مرتب کنن که دچار توهم ميشن.

نکات:

1-این تام ریدل دانش آموزه، نه لرد ولدمورت.
2- اتاق نگهداری یه اتاق معمولی نیست. پر از طلسم های محافظ و ورقه های امتحانی وحشیه.
=====

رودولف با مهر و محبت دست تام رو فشرد.
-نه...منظورم اينه كه بديش به خودم...مال خودم باشه، مال خود خودم!

نگاه رودولف به طرز خطرناكى، به قمه ى روى ديوار بود.

- اگر بخوايم میمون ها و انسان ها رو مقایسه کنیم، وجوه مشترک زیادی و... رودولف!

رودولف که مقدار قابل توجهی، از تام دور شده بود، با فریاد قابل توجهش، به مقدار قابل توجهی چرخید.
- باز چيه عزیزم؟
- چیشد که ما پیشت عزیز شدیم؟
- تو که نه؛ دستت!

تام نگاهی به دستش انداخت و با خودش فکر کرد که... بله، رودولف از این راه، حتما به دستوراتش عمل میکند.
- رودولف؟
- بله؟
- اگر هر کاری که ما دستور بدیم، انجام بدی، دستمون رو میدیم بهت
- قول؟!
- قول!

رودولف خواست بدود و به پاس این قول بس مهربانانه، تام را در آغوش بگیرد که...

تالاپ!

رودولف با صورت بر زمین افتاد و امضای روی کاغذ، بر پیشانی اش نقش بست. به سرعت بلند شد و برگه ای که ثانیه ای پیش، با صورت رویش فرود آمده بود، برداشت.

- هار هار هار!(افکن خندیدن از ته دل)
- چيه؟!
- با اون نمره F روی پیشانی ت بسی خنده دار شدی، رودولف!

نگاه تام به برگه افتاد؛ فکر کرد. باز هم فکر کرد.. و باز هم فکر کرد...

- چته تام؟ با شما نبودم، دست عزیز تام!
- اون برگه بسی برامون آشناست... ما اصلا چرا وارد این اتاق شدیم؟
- نميدونم... فکر کنم فیلچ فرستادمون!
- ابله، ما که تو رو نگفتيم، منظورمون خودمون بود!
- تو هم با من اومدي که!

تام به برگه خیره شد.
- چرا اسم ما بالاش نوشته شده؟
- اوم، تام...

رودولف با حالت متفکرانه ای، به برگه خیره شده بود.
- فکر کنم بدونم واسه چی اومديم اینجا!
- خب واسه چی؟!

برای یک لحظه، تام فکر کرد که رودولف، واقعا میداند که چرا به اتاق پر از برگه آمده اند، اما...

- اومدیم این ورقه ها رو جمع و جور کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/5/26 22:29:04
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/7/3 14:18:18
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
متوهم شدن، حالتيه كه هر كارى از دستتون بر مياد. شما توى توهمى! ميتونيد توهمى بزنيد كه بعد ها، با به ياد آوردنش بخنديد. اما به همون ميزان هم ممكنه خطرناك باشه و كار دستتون بده. مثلا ممكنه توهم بزنيد كه يك هيپوگريفيد! ممكنه با اصرار قار قار كنيد(و اصلا هم نيست كه هيپوگريف، قار قار نميكنه!) و بال بال بزنيد. خب... اين خنده داره. اما اينكه فكر كنيد يك هيپوگريفيد و از بالاى برج نجوم، تصميم به پرواز بگيريد...مطمئن نيستم كه بعدهايي هم براتون وجود داشته باشه كه بتونيد به توهماتتون بخنديد.
و الان تام و رودولف در اتاقى پر از برگه هاى وحشى، بدون چوبدستى، متوهم شده بودند!

رودولف با علاقه اى خاص، به دست و پايش نگاه كرد.
-تام...به نظرت دست و پاى همه به قشنگيه دست و پاى منه ؟

تام جوابى نداد. به سختى مشغول فكر كردن بود.

-تام...دست تو از دست منم خوشگلتره!

قدمى به جلو برداشت و با دو دستش، دست تام را بغل كرد.
-فكر كنم به دستت علاقه ى خاص پيدا كردم.

تام نگاهى به رودولف انداخت.
-رودولف؟ تو به قضيه ى آفرينش اعتقاد دارى يا به فرضيه ى داروين؟
-ها ؟!
-به نظر ما فرضيه ى داروين، فرضيه ى كامل تريه... يعنى منطقى تره كه إنسان ها نسل جهش يافته ى ميمون ها باشن. حتى خود تو...ته چهرت هنوز شبيه عموى اورانگوتانته!

-تام؟ ميشه دستت رو بدى به من؟!
-الان دقيقا دست ما تو بغل توئه!

رودولف با مهر و محبت دست تام رو فشرد.
-نه...منظورم اينه كه بديش به خودم...مال خودم باشه، مال خود خودم!

نگاه رودولف به طرز خطرناكى، به قمه ى روى ديوار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/4/12 17:19:08
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1396 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-تام خیلی ناراحتم... خیلی وقت بود اینقدر ناراحت نبودم... یک سال و نیم میشد که اینجوری در خود فرو نرفته بودم، هنوز نتونستم بیام بیرون حتی...تام همه فکر میکنن من دلبسته کاغذا هستم، ولی نمیدونن چه پیوند عاطفی عمیقی بود بین ما!
-ما اگه اینقدر ابهت نداشتیم قطعا تا الان زده بودیم زیر گریه و به نوتلاخوری افتاده بودیم. بسه دیگه.
-

رودولف همچنان می خواد غر بزنه. آرزوهای رودولف زیرپا لِه شده بودن. آینده رودولف جلوی چشماش، خرچ خرچ کنون از دور بازوی تام دراومده و فرار کرده بودن. اما تام دیگه تحمل غرهای رودولف رو نداره. به همین دلیل جارو رو توی صورتش پرت میکنه و خودش هم سراغ برگه های دیگه‌ای می ره. ساعت ها از پی هم می‌گذرن و زمان سپری می‌شه. ولی همینطور که تام و رودولف توی آسایش کامل به تمیزکاری و جستجوی ورقه مشغولن، فکری ذهن فعال تام رو مخدوش می‌کنه.
-رودولف... چرا باید همون اول که شروع به کار کردیم، یه برگه کاغذ بهمون حمله کنه ولی حالا که چندساعت گذشته، ما توی آسایش کارمون رو پیش ببریم؟

رودولف مقداری فکر می‌کنه. بعد دستش رو میاره بالا و چونَشو می‌خارونه. مقداری با سیبیل های کوچولوش ور می‌ره و درنهایت می‌گه:
-نمی‌دونم.

تو همین لحظه، یهو صدای فیلچ از پشت در اتاق به گوش می‌رسه.
-به کجا رسیدین؟ الان دارین چیکار می‌کنین؟

رودولف با چشمای ورقلمبیده به تام نگاه میکنه و می‌گه:
-توجهی جلب نکن. ما داریم فقط اینجا رو تمیز می‌کنیم. دنبال برگه‌ت نمی‌گردیم.

تام روشو بر می‌گردونه سمت در و رو به فیلچ داد می‌زنه:
-توجهی جلب نمی‌کنیم.

فیلچ متوجه منظور تام نمی‌شه. به هرحال مغز فیلچ کوچیک‌تر از چیزیه که بخواد باهاش صحبت های پیچیده رو رمزگشایی کنه. به همین دلیل، راهشو می‌کشه و می‌ره.
رودولف به تام می‌گه:
-چقدر کارت خوب بود! منم امتحان می‌کنم الان.

رودولف کمی صبر می‌کنه. بعد دوباره تارهای کوچولوی سیبیلشو تاب می‌ده. برای چند دقیقه گیگیلی های دماغشو قلقلک می‌ده و درنهایت سرشو برمی‌گردونه سمت در.
-آره. توجهی جلب نمی‌کنیم.

تام به سختی متوجه می‌شه چیزی درست نیست. درنتیجه کله رودولف رو بر می‌گردونه سمت خودش و می‌گه:
-ما چرا این شکلی شدیم؟
-چون ژن های بدنمون فرق می‌کنه و هرکدوممون قیافه متفاوتی رو می‌گیریم و نسبت بهش علاقه خاص پیدا می‌کنیم؟
-نه نه. می‌گم که ما چرا شبیه تو شدیم؟
-خب من که شبیه خودمم. ولی تو چرا باید شبیه من بشی؟

تام فکر می‌کنه. رودولف زیاد هم بد و بیراه نمی‌گه. درنتیجه تام به دست و پای خودش نگاه می‌کنه و اونارو با دست و پای رودولف مقایسه می‌کنه.
-تو چرا دست و پا داری اصلا؟ تو مگه رودولف نبودی؟ رودولفا هم دست و پا دارن عین ما؟
-نمی‌دونم. فکر کنم همین الان دچار علاقه خاص به خودم شدم.
-یعنی می‌گی همه انسان ها، چه مشنگ و چه غیرمشنگ، عین ما دست و پا دارن؟

بله! اتاق، تام و رودولف رو به طرز عجیبی متوهم کرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1396 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
_دو و نیم...دو هفتاد و پنج...دو....عه!

تام که تازه داشت از رودولف خوشش می آمد،ناگهان با سرازیر شدن آب از دهان رودولف،تعجب کرد و گفت:
_رودولف...چرا دست از شمارش برداشیت؟بگو سه و یه بلایی سر برگه بیار...با تو ام!
_آخه چطوری میتونم باعث آسیب به برگه ای با این کمالات بشم؟

تام دوباره نگاهی به برگه انداخت...از نظر او آن برگه صرفا یک برگه ی سفیدِ وحشی جادویی بود که خط هایی به رنگ آبی داشت!
_رودولف...کدوم کمالات رو داری اشاره میکنی؟
_به این رنگ آبی عمیق نگاه کن..انگار آب اقیانوسه و این کمالتش اینقدر مثل اقیانوس عمیقه که ادم رو تو خودش غرق میکنه!

تام دوباره نگاهی به برگه انداخت...اصلا دلش نمیخواست که از رودولف بپرسد که از کجا جنسیت کاغذ را تشخیص داده و جواب رودولف را بشنود!
_رودولف...تو میتونی حتی در یک برگه امتحانی هم کمالات ببینی،در اینده مطمئنا یکی از یارانمون رو که به خاطر اخلاقش طبیعتا خواهد ترشید رو به همسریت درمیاریم تا اینجوری از تو استفاده مفیدی کرده باشیم...حالا هم زود باش یک جوری برگه رو از دست مبارکون جدا کن!
_دست مبارکمون؟دستمون مگه مبارکه؟
_دست تو نه..دست ما!
_دست مشترک داریم مگه؟
_خیر..دستمون بسیار باارزش تر اینه که با کسی مشترک بشه!
_پس در مورد کدوم دستمون صحبت میکنی؟
_دستمون نه..دستمون!

رودولف کلافه شد و ترجیح داد بحث را ادامه ندهد...به این فکر کرد که بعد از تمیز کردن این اتاق و پیدا کردن برگه امتحانی تام، به همراه برگه جادویی به گردش هاگزمید برود و در آینده با هم ازدواج کنند، چند رودولف-برگه به دنیا بیاورند و در یک جای دور تا سالها با خوشی زندگی کنند!
_خب..خانوم برگه...وضعیت تاهلتون چجوریاس؟من به شما علاقه خاص پیدا کردم!

برای یک لحظه به نظر رسید جملات رودولف،مانند وردهای جادویی، برگه را از حرکت کردن متوقف کرد...ولی پس از چند ثانیه برگه که معلوم شد شوکه شده بود،جیغ بلندی کشید و به سرعت از دست تام جدا و پا به فرار گذاشت!
این اولین شکست علاقه خاصی رودولف بود!
_چرا گذاشت رفت؟
_هوم...اشکال نداره رودولف...به این فکر نکن که تو حتی یه برگه امتحانی مونث رو هم فراری میدی..به این فکر کن که در آینده جزو زمره یاران با وای ما خواهی بود!
_تام...میخوام غر بزنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!