جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن ورزش‌های ماگلی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک ثانیه آن فضای باشکوه و رمانتیکی که برای شام فراهم شده بود، به صحنه ی جنگ تبدیل شد!
بانو مروپ که صحنه بلعیده شدن دیگ و محتویاتش را دیده بود، از پشت صحنه بیرون جهیده و داشت سر الکساندرا را به دیوار میکوبید:
-تو غذای پسر مامان رو خوردی! بیگانه! تو از کی سر از خونه ریدل ها درآوردی؟! به چه جرئتی دیگِ مامان رو سر کشیدی؟ بریزمت تو مخلوط کن تبدیل به شِیک بشی؟!

الکساندرا پاسخی نداد. نمیتوانست بدهد! آگلانتاین و تام را سر کشیده بود و خلط غلیظی در حلقش تشکیل شده بود. رنگش پریده بود و چشمانش از قبل هم گردتر و گنده تر شده بود. مرگخواران فریاد میکشیدند و سعی میکردند دستان مروپ را از دور گردن الکساندرا که چهر اش از سفیدی به سرخی میگرایید جدا کنند.
همان لحظه بود که آن اتفاق افتاد...
دهان الکساندرا باز شد و تام با عجله در حالی که آگلانتاین را دنبال خود میکشاند بیرون پرید.
مرگخورارن در حالی که عربده میکشیدند، به دنبال تام و آگلانتاین که با وحشت در حال فرار بودند، میدویدند. ولی مروپ هنوز دست از سر الکساندرا که بدن بی جان و لاغر و بی ریختش روی زمین ولو شده بود، بر نداشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/6/13 18:11:41
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1399 07:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز درست کنن. ولی بلد نیستن. برای همین تصمیم می گیرن از مالی ویزلی کمک بگیرن. مالی توصیه می‌کنه که به سوپ، مرگخوار اضافه کنن. بلاتریکس تام و آگلانتاین رو به پاتیل اضافه می‌کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده



ضیافت باشکوهی در خانه‌ی ریدل به راه افتاد. دم لینی را با فندک به یادگار مانده از آگلانتاین روشن کردند و صدها کلون از او را در محیط خانه به پرواز درآوردند. چند تایی جن خانگی سر بریدند و هر کدام از سرها را بالای یکی از درها آویزان کردند. نوشیدنی‌های کره‌ای لایت نوشیدند، به موسیقی اصیل جادویی گوش دادند و به حرکات موزون پرداختند.

بالاخره وقت غذا رسید. در تمام این مدت تام و آگلانتاین هم جوشیدند و جوشیدند تا بالاخره جا افتادند. مروپ، مالی را به شستن ظرف‌ها گماشت و خودش چون یک بانوی متشخص درباری، با پاتیل اشرافی سبز جواهرنشان سوپ که نقش مار دور تا دور آن خودنمایی می‌کرد، به سمت میز ناهار خوری آمد. فنریر با بزاق آویزان از لب و لوچه اش به مروپ خیره شد. مروپ درست در هنگامی که از زیر سرِ بریده‌ی یک جن خانگی عبور می‌کرد، در پاسخ به فنریر چشم غره رفت و موسیقی «سوسماس» که بر روی این چشم غره پخش شد، به فنریر فهماند که «نه هلوی پرپشم مامان! امروزم مثل روزای قبل و حتا بعد، غذای گیاهی داریم. حیواناتِ مامان هم حق حیات دارن. پس تا وقتی مامان اینجا باشم همه‌ی مرگخوارهایِ مامان وِگَن خواهند بود. »

مطابق معمول لرد پیش از همه غذا را کشید و در مقابل چشمان متعجب مارولو که هر لحظه گردتر از قبل می‌شد شروع به خوردن ...

- چی کار می‌کنی؟

- خوب معلوم است! غذایمان را میل می کنیم.

- این‌جوری؟

لرد داشت از راه دادن پدربزرگی که مقابل مرگخوارانش، گستاخانه روی کارهای او چرا می‌آورد، به خانه‌ی ریدل، پشیمان می‌شد.

- چجوری؟

- خودتو دست کم نگیر مرد! تو وارث جد بزرگ مایی! چشم امید همه اصیل‌زاده‌هایی! همین‌جوری هورت می‌کشی بره؟ اگه یکی بخواد مسمومت کنه؟

- درباره‌ی جایگاه ما کلامتان بسیار متین است! اما این غذا را مادرمان ...

- اولا که این دخترو من بزرگ کردم ... تو زمینه‌ی چیزخور کردن سوء سابقه داره! دوما که به هیچ ضعیفه‌ای اعتماد کن حتا ننت! اینا عقلشون به دو تا هورمون بنده! سوما که گیریم مروپ مریم مقدس! خدم و حشمی که تو مطبخ زیر دستش بودن چی؟ باهاس یه پیشمرگ واسه خودت دست و پا کنی.

در حین صحبت‌های مارولو، چند مرگخوارممد پیکر نیمه‌جان مروپ را به پشت صحنه بردند تا با ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی او را احیاء کنند.
لرد دقیقا نمی‌دانست پیشمرگ چیست، اما از اسمش خوشش آمد.

- مرگخواران ما! برای پیشمرگی ما پیشقدم شوید.

همانطور که همه مرگخواران مطابق عادت، در برابر اعلام نیاز به داوطلب، داشتند یک گام به عقب می‌رفتند، یکی از آن‌ها زیر لب پرسید:

- اصلا پیشمرگ چه کوفتیه؟

- فکر نکن صداتو نشنفتم! پیشمرگ کسیه که پیش از اربابش، غذای ایشون رو می‌خوره تا مبادا ...

هنوز جمله‌ی مارولو منعقد نشده بود که الکساندر ایوانوا در کسری از ثانیه پاتیل را با تام و آگلانتاین داخلش لاجرعه سر کشید. غافل از این که تام و اگلانتاین هر دو سردی بوده و بلغم را زیاد می‌کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما نباشیم، کی باشه؟!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1399 21:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
زمان سالازار ... مرلین بیامرزتش ... کسی رزرو ‌نمی‌کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما نباشیم، کی باشه؟!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ دست از کلنجار رفتن با مالی برداشت و فریاد زد:
-بلای مامان! بیا موضوع سلامت لرد مامان درمیونه. عجله کن.
-اومدم بانو!

بلاتریکس در عرض سه ثانیه در آنجا حضور پیدا کرد.
-چه کاری ازم بر میاد بانو؟
-بلای مامان، ما برای مفید شدن سوپ و اثر بخشی بهتر به یک مرگخوار نیاز داریم که بذاریم تو دیگ بپزه. برو مرگخوار هارو بیار و اینجا به صف کن میخوام یکیشون داوطلب بشه که بیاد تو دیگ بجوشه.
-بله الان میارمشون بانو.

وبه سوی خوابگاه مرگخواران شتافت. بعد از چند دقیقه بلا در حالی که مرگخواران را دنبال خود میکشید، پا به آشپز خانه گذاشت. بلا به هر یک لگدی میزد و آنها را به سوی آشپزخانه هل میداد.
-دِ یالا دیگه تکون بخورید! خب خب... همین جا یه صف منظم درست کنید...تا بانو مروپ بهتون رسیدگی کنه.

مرگخواران مانند بره هایی رام دنبال بلاتریکس راه افتاده بودند.چند دقیقه بعد صف طویلی از مرگخوارانی که سر خود را می خاراندند و نمیدانستند چرا به آنجا احضار شده اند تشکیل شد. بانو مروپ با جدیت نگاهی به آنها انداخت و شروع کرد به توضیح دادن موقعیت:
-خب مرگخوارای مامان همون طور که میدونید، هلوی مامان مریض شده و ما، به این نتیجه رسیدیم که بهتره برای این که سوپمون ویتامین بیشتری داشته باشه، یه مرگخوار رو بذاریم تو دیگ بجوشه. برای همین باید یکی از شما طاوطلب بشه که بیاد تو دیگ بپزه. حالا کی داوطلب میشه؟

صف مرگخواران به هم ریخت. هریک سعی میکردند. از پنجره فرار کنند. چون بلاتریکس با پاهای باز جلو در ایستاده بود. مثل اینکه کسی علاقه ای به داوطلب شدن نداشت! آنها دیگه هیچ شباهتی به بره های رام نداشتند.
-بِشینییییید!

مرگخواران دیگه تلاشی برای فرار نکردند و نشستند.
-چرا میشینید؟! من با یه مشت مرگخوارِ نشسته و احمق چی کار کنم.
-آمم...
-خب راستش...خودت...
-گفتی ها...
-ساکت! نمیخواهم چیزی بشنوم! سلامت لرد درمیونه. پس دوباره به صف بشید!

ودوباره مرگخواران به صف شدند. بانو مروپ فریاد زد:
-ازتون انتظار نداشتم مرگخوارای مامان. حالا که کسی داوطلب نمیشه خودم یکی رو برای جوشیدن تو سوپ انتخاب میکنم.

بانو مروپ با افاده پشت چشمی برای مالی نازک کرد و جلو رفت تا اولین مرگخوار را برای جوشیدن در دیگ اِسکَن کند.
اولین مرگخوار فنریر بود که با کمی ترس جلو آمد و تا جایی که چهره ی خَشنش اجازه میداد مظلومانه به بانو مروپ خیره شد. مروپ هم به ناخن های سیاه و کثیف فنریر خیره شد.
-امم... فنر مامان تو یکم... چرکی! اگه مرلین مامان بخواد دفعه بعد...تورو انتخاب میکنم. اره!

فنریر ارزو داشت دفعه بعدی در کار نباشد.
نفربعدی سدریک بود که هر چند ثانیه یک بار پلک هایش بسته میشد.
-سدریک مامان! بیا جلو پسرم.

سدریک با چشمانی خواب آلود که ترسش را پنهان میکرد، جلو آمد.
-خب...خب... به نظر خوب میای... جوون، تازه و باطراوت...
-نه...نه...بانو. هاعام... من که همش میخوابم ممکنه باعث بشم ارباب به خواب ابدی فرو بره بانو. من مناسب نیستم مگه اینکه دلتون بخواد دیگه ارباب از خواب بیدار نشن.

مروپ همچین چیزی نمیخواست. سدریک را به سویی هل داد و رفت سراغ نفر بعدی.
-ربکای مامان بیا جلو ببینمت...
-بَ...بَ...بله بانو.
-خب ببینمت... عه! تو که خفاشی! نه نه کرونا میگره پسرم مرلین نکرده میمیره نمیخواد تو برو.

ربکا با خوشحالی کنار رفت و به جمع کسانی که انتخاب نشده بودند پیوست.
-خب گابریل مامان نوبت توعه.
-مَ... مَ...من بانو؟
- اره پریزادِ مامان. بذار ببینمت... خوشگل، باطراوت، سرحال...
-عه...نه نه نه بانو! اشتباه نکنید! میدونید من چقدر از وایتکس استفاده میکنم؟ انقدر که وایتکس تو خونم جریان داره! منو بذارید بپزم، وایتکسی و سمی میشه غذا بانو. حالا هر جور که میخواید.

مروپ گابریل را هل داد و او از پنجره بیرون افتاد.
-نفر بعد!

تا یک ساعت این کار ادامه پیدا کرد و طی این مدت مروپ ده نفر دیگر را نیز از پنجره، بیرون هل داد. سپس فریاد زد:
-کس دیگه ای نمونده؟!

آگلانتاین در حالی که پکی به پیپش میزد با نیشخندی شیطانی داد زد:
-بانو تام رو اسکن نکردید!
-تام مامان بیا وگرنه با ساتور دو نیمه ات میکنم عزیزم.

تام درحالی که با خشم به آگلانتاین نگاه میکرد وسعی میکرد دستانش را سر جایشان نگه دارد با ترس و لرز جلو آمد.
-خب خب تام مامان... برام مهم نیست چه امراضی داری. فقط بیا و در راه لرد مامان فداکاری کن. زود!
-چَ... چَ... چشم بانو فقط... یه چیزی. آگلانتاین رو هم هنوز اسکن نکردید بانو!

آگلانتاین که از آن موقع داشت با خونسردی پیپ میکشید و به تام نیشخند میزد، دود پیپ به حلقش رفت و در حالی که به مرز خفگی رسیده بود، توسط بِلا که گوشش را گرفته بود به سمت دیگ هدایت شد.
تام و آگلانتاین در حالی که به هم چشم غره میرفتند، در دیگ نشستند.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- دیر اومدی می خوای زود بری؟ شما الان...
- اون سوپ داره ته می گیره.
- لطفاً خانومای مو قرمز و دِهاتی پاشونو نذارن توی آشپزخونه من...مرسی اَه!
- اون سوپ داره ته می گیره.

در حالی که مالی و مروپ فریاد زنان برای هم خط و نشان می کشیدند، پافت با خونسردی تمام سعی می کرد به آنها هشدار دهد.
- اون سوپ داره ته می گیره.

صدای فریاد ها بلند تر از هشدار های اگلانتاین بود‌...خیلی بلند تر...طوری که هیچکس حتی نیم نگاهی هم به او نمی انداخت.
پافت با قدم هایی شمرده به طرف دیگ رفت، ملاقه ای برداشت و شروع به هم زدن سوپ کرد.

مالی سنسور هایش به کار افتاد؛ سنسور هایی که اگر کسی به دیگ سوپ نزدیک میشد، فعال می شدند.
با عصبانیت نگاهی به اگلانتاین انداخت.
- حتی هم زدن هاشون هم غیر طبیعیه...آخه کی با این خونسردی سوپی که داره ته می گیره رو‌ هم میزنه؟

ملاقه را از دست پافت گرفت و شروع به چشیدن کرد.
- این سوپ یه چیزی کم داره! یه...اممم.

مالی چند لحظه ای فکر کرد و بعد انگار که ایده ی خوبی به ذهنش رسیده باشد، با خوشحالی گفت.
- یه مرگخوار میتونه مدت زمان درمان بیمار رو کاهش بده و روی طعم سوپ تاثیر مثبتی داشته باشه...اینو نگید که سلامت لرد سیاه براتون اهمیتی نداره.

حالا نوبت مروپ بود که با شنیدن کلمه "سلامت لرد سیاه" سنسور هایش فعال شوند‌.
- داوطلب می شید یا داوطلبتون کنم...مرگخوارای مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/5/22 17:02:40
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1399 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای هق هق مروپ از زیرزمین به گوش مالی رسید و او با رضایت پخت سوپ جدیدی را شروع کرد. چاقو را برداشت و با خونسردی، ارام ارام هویج ها را خرد کرد.
-خرت...خرت...خرت.

مالی سوت زنان سر وقت قارچ ها رفت و پوستشان را گرفت و آنها را داخل قابلمه ریخت. سپس با نفرت نگاهی به پیاز های رنده شده و آغشته به خون کرد. بعد آنها را برداشت تا در سطل آشغال خالی کند ولی ناگهان مروپ را دید که با پاهای باز جلوی در ایستاده و با چشم غره ای غلیظ به او نگاه میکند.
_داری با پیازای مامان چی کار میکنی؟

مالی با دست تابی به موهایش داد و با لحنی ملایم و خونسرد گفت:
-دارررررم سوووپ دررررست میکنم. پیازای بدرررد نخورتو هم ریختم دورررر.


بعد لحنش عوض شد و فریاد زد:
_مگه کوری؟!

مروپ ملاقه داخل سوپ را برداشت و غرید:
-نکنه میخوای با مامان دعوا کنی؟ پیازای مامانو انداختی دور؟ مامان نمیذاره تو برای زردآلوی مامان سوپ بپزی! مامان نشونت میده!

مالی هم تابه را برداشت و غرید:
-بیا جلو!

انها روبه روی هم قرار گرفتند و با تابه و ملاقه و خلاصه هرچی که به دستشان میرسید یکدیگر را کتک زدند.
_ زن پر روی بدردنخور!
-آلوچه ی گندیده ی مامان کو؟

تکه های هویج، پوست قارچ، رنده، چرخ گوشت، نجینی، یکی از دست ها تام و پیپ آگلانتاین در هوا پرواز میکردند. آنها سوپ را که قل قل میجوشید و چیزی نمانده بود ته بگیرد کاملا فراموش کرده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1399 17:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مالی فکر کرد و فـــــکر کرد و فــــــــــــکر کرد.
ولی چیزی به ذهنش نرسید و احساس کرد که خنگ است و اصلا کسی دوستش نداشته وگرنه چرا داشت در خانه غریبه‌ها می‌شست و می‌پخت و ‌می‌روبد و گیر مروپ افتاده بود تا دقّش بدهد و اصلا آن همه زحمت برای که و چه؟ آخرش به او می‌گفتند سوپت نمک ندارد یا بی تنوع است یا چاقی یا ریشخندش می‌کردند که شبیه آنی شرلی است و غصه دارمی‌شد و غذای زیادی می‌خورد و چاق‌تر و چاق‌تر می‌شود و بعدش هم آرتور که در وزارتخانه ارتقاء گرفت طلاقش می‌دهد و با هفت بچه قد و نیم قد آواره می‌شود و همان بچه‌های قد و نیم قد هم دست تنها می‌گذارندش و می‌اندازندش گوشه سالمندان و پرستارها به او اهمیت نداده و در غربت می‌میرد و شهرداری در یک گور دسته جمعی دفنش می‌کند و در آن دنیا هم پرونده‌اش با بلاتریکس جا به جا شده و تا ابدالدهر در آتش می‌سوزد و اصلا تقدیرش از همان روز نخست با سختی و گرفتاری بود.
وی در همین راستا بغض کرد.

- ... عزیزمامان الان چی‌کار کنم؟
- میجینم مپشیشمیش هیــــــــــــن کهشیبیشه هیشکسیبسیم؟

مالی وقتی بغض می‌کرد، اصوات نامانوسی بیرون می‌داد.
مروپ متوجه نشد که مالی چه می‌گوید، اما همین که او بغض کرده، زانوهایش را در بغل گرفته و هق‌هق می‌کرد یعنی نصف عملیات با موفقیت انجام شده بود، پس شاد و خرسند ملاقه را برداشته و رفت تا سوپ پیاز خودش را بپزد.
پس لبخندی زده، چوبدستی‌اش را به سمت دیگ بزرگ گرفت. دیگ خورد به سقف، بعد خورد به دیوار و سپس هشت دور، دور خودش چرخیده و در نهایت جر خورده و وسط اتاق افتاد.

- آقاجون به خدا من نبودم!

تیشک!

مروپ که با هجوم خاطرات قدیمی رو به رو شده بود، خودش را از پنجره به بیرون پرتاب کرده و رفت تا خودش را در زیرزمین حبس کند.

- رفت؟

مالی از بین انگشتانی که با آن‌ها صورتش را پوشانده بود، اطراف را نگاه کرد. خبری از خانم گانت نبود؛ تصور حتی چند دقیقه آرامش هم لبخند عظیمی را به لب‌های او نشاند. لبخندی که احتمالا خیلی دوام نمی‌آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1399 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-خرچ خرچ خرچ خرچ خرچ...

مالی سکوت کرد!

-خرچ خرچ خرچ خرچ خرچ خرچ...

مالی صبر پیشه کرد!

-خرچ خرچ خرچ خرچ خرچ...

کاسه صبر مالی، بالاخره لبریز شد.
-چه خبره خب؟ رنده کن خواهر من! برای چی صدای خرچ خرچ در میاری؟

مروپ با خونسردی خون روی دستش را پاک کرد.
- بعد از صد و بیست تا بچه، اعصاب آدم به این شکل در میاد. منو ببین! آروم و خوش اخلاق. صدا، صدای رنده شدن پیازه.

-می دونم... ولی مشکل این جاست که خودت داری صداشو در میاری! بذار خودشون صدای رنده شدن بدن خب... هی... صبر کن ببینم. خون؟

دست های مروپ غرق در خون بود. مالی در کل مدت زندگی اش در محفل، خون ندیده بود.
-بگو که یه گوجه فرنگی قاطی پیازا شده بود و اشتباهی اونم رنده کردی...

مروپ آخرین تکه پیاز را هم رنده کرد.
-خب... راستش شبیه گوجه فرنگی هم بود. قرمز بود! بیا فکر کنیم گوجه فرنگی بود و یه بچه جادوگر مو قرمز نبود که لای پیازا جا مونده بود. هر چی بود پر خاصیت به نظر می رسید. خب. اینا تموم شدن. حالا چیکار کنم؟

مالی دور و برش را نگاه کرد. بهتر بود مروپ را کمی از آشپزخانه دور می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1399 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز درست کنن. ولی بلد نیستن. برای همین تصمیم می گیرن از مالی ویزلی کمک بگیرن.
مالی قبول می کنه به این شرط که وقتی سوپ آماده شد، مقداری از اونو برای محفلیا ببره. ولی مروپ اصلا از حضور مالی و آشپزیش برای پسرش راضی نیست.
نکته: مروپ الان داره نزدیک چشم های مالی پیاز رنده میکنه.

***


مرگخوار ها کار های خود را ول کرده و به تماشای مروپ که به دنبال مالی میدوید نشسته بودند.
_کجا میری؟ صبر کن منم بیام!
_اصلا نمیخواد تو پیاز رنده کنی! برو سیب زمینی خورد کن!
_مامان تا یه کاری رو تموم نکنه کار دیگه ای رو شروع نمیکنه!
_خب پس دنبال من نیا! برو روی عشقی که باید به پیازا بورزی تمرکز کن!
_چرا به پیازای مامان عشق بورزم؟ مزشون خراب میشه!

مالی کمی فکر میکند که چطور باید باعشق از دست مروپ خلاص شود... به نتیجه ای نمیرسد...باز هم فکر میکند...سوالی به ذهنش میرسد و امیدوار میشود که مروپ نتواند به آن جواب دهد.
_اصلا چرا هر جا من میرم بهتر آنتن میده؟
_مودم وصل کردی به خودت!

گویی مروپ برای هر سوالی آمادگی کامل داشت.

_رنده کردن دوتا پیاز انقدر طول میکشه؟
_مامان همیشه با حوصله رنده میکنه تا پیاز های مامان با کیفیت تر رنده شن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1399 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نه چندان خوشحال مروپ؟ مروپ بسیار هم خوشحال بود! فقط کمی داشت حرص می خورد. کمی هم دوست داشت مالی را با ساطور به هزار تکه تقسیم کند. کسی بجز او حق نداشت برای پسرش آشپزی کند. آشپزی برای عزیز مامان حق او بود...سهم او بود!

-برای پخت سوپ پیاز باید با عشق به قابلمه ای که میخواین توش سوپ رو بار بذارید نگاه کنید.
-الکی میگه...با نفرت هم نگاه کنید جواب میده فرزندان مامان.

مالی با تمام وجود می خواست شر مروپ را که با خشم به او زل زده بود و تمام حرکاتش را زیر نظر داشت کم کند. دو عدد پیاز را در دست مادر لرد سیاه گذاشت.
-خب...شما برو این پیاز هارو با عشق رنده کن.
-کجا برم؟ همینجا رنده می کنم خب!

مروپ از جایش برخاست و کنار مالی نشست. رنده را در یک دست و پیاز را در دست دیگرش گرفت و در یک سانتی متری قرنیه چشم مالی مشغول رنده کردن شد.
-چرا اینجا رنده می کنی خب؟ این همه جا!
-اینجا پیاز های مامان با کیفیت تر رنده میشه.

مالی در حالی که اشک هایش را پاک می کرد از جایش برخاست و به طرف دیگر آشپزخانه رفت.

-صبر کن کجا رفتی؟

مروپ نیز به دنبالش راه افتاد و همانجایی که مالی نشسته بود به رنده کردنش ادامه داد.

-مگه نگفتی اونور پیازا با کیفیت رنده میشن؟
-نه الان دقیقا همین جا بهتر آنتن میدن!
-گرفتاری شدیم.

مروپ تصمیم داشت تا می تواند "مالی آزاری" کند و در آشپزی اش دخالت نماید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!