کلمات فعلی: سیرک، روح، بخشش، فساد، اشک، دیوانه خانه، پرستار
شبِ سیرک و دادِ شهر
پاریس زیرِ مهِ سنگینِ سن نفس میکشید؛ چراغهای گاز لکههای زرد روی سنگفرش میانداختند و آکاردئون از دور، نُتی غمناک مینواخت. متیو و لاکرتیا آن شب از کنارِ چادری بزرگ گذشتند که نورهای رنگیاش در دلِ تاریکی میدرخشید، سیرکی که برای لحظهای مردم را از خبرهای تندِ روزنامهها جدا میکرد. در میانِ خندهها و نمایشها، نگاهِ لاکرتیا گهگاه به جمعیتی میدوید که ورقهایی را بالا میبردند و نامِ مردی را فریاد میزدند؛ نامی که شهر را دوپاره کرده بود و در هر گوشهاش زمزمهای از بیعدالتی شنیده میشد.
لاکرتیا، با دقتِ همیشگیاش، در گوشهای از چادر ایستاد؛ مردی با چهرهای خشک و نگاهِ تیز، ورقهایی را پنهانی بین تماشاچیان رد و بدل میکرد. او به متیو گفت:
-اینا فقط سرگرمی نیست؛ ابزارِ منحرفکردنِ نگاهای غافلشونه...
آن شب، میانِ نور و خنده، آن دو فهمیدند که بازیِ قدرت فراتر از دادگاههاست؛ فساد میتواند حتی در لباسِ نمایش رخنه کند و حقیقت را بپوشاند تا مردم را به اشتباه بیندازد...تحقیقاتِ آنها آنها را به ساختمانی قدیمی رساند؛ جایی که روزگاری دیوانهخانه بود و حالا گوشههایی از آن به انبارِ اسنادِ محرمانه تبدیل شده بود. دیوارهای بلند، پنجرههای میلهدار و بویِ رطوبت، همه حکایت از خاطرههایی داشتند که کسی جرأت بازگوییشان را نداشت. در آنجا، پرستاری پیر و مهربان حضور داشت که سالها از بیمارانِ روانی مراقبت کرده بود و حالا با صدایی لرزان زمزمه می کرد:
-من چیزایی دیدم که اگر گفته بشن...
اشکِ او، که از گوشهٔ چشمش سُر خورد، برای متیو و لاکرتیا نشانهای بود از آنچه باید فاش شود، اشکی که نه فقط برای یک نفر، که برای عدالتِ زخمیِ شهر بود.
وقتی مدارکِ جعلشده را در دادگاه رو کردند، مردمی که روزی فریادِ محکومیت سر داده بودند، اینبار با تردید نگاه کردند. در آن لحظه، متیو در چهرهٔ پیرزنی که در صف ایستاده بود، بازتابِ یک روح زخمی را دید؛ روحی که از بیعدالتی و دروغ خسته شده بود. لاکرتیا با صدایی محکم گفت:
-اگر عدالت نابیناست، ما باید چشمِ اون باشیم
متیو دانست که این مبارزه دیگر فقط حرفهای نیست؛ این مبارزه، امتحانِ وجدانِ جمعی است.پس از افشای بخشی از شبکهٔ فساد، یکی از متهمانِ سابق که نقشِ کلیدی در جعلها داشت، در برابرِ جمع زانو زد و با صدایی شکسته گفت:
-من اشتباه کردم؛ ببخشید.
آن کلمه، بخشش، در سالن طنین انداخت و قطره ی اشکی روی گونه های منجمند لاکرتیا سرازیر شد؛ اشکی که نه از ضعف که از رهایی بود. پرستارِ درمانگاه، که در آن روزها دستیارِ لاکرتیا و متیو شده بود، با لبخندی خسته اما امیدوار گفت:
-بخشش آغازِ بازسازیه
آن لحظه نشان داد که حتی در برابرِ بزرگترین فساد، امکانِ ترمیمِ روحِ جامعه وجود دارد،اگر مردم جرأتِ دیدنِ حقیقت و بخشیدنِ خطاها را داشته باشند.پاریس همان شهرِ قدیم بود؛ سیرک ها هنوز نمایش میدادند، دیوانهخانه ها خاطرات را در خود نگه میداشتند، و پرستاران در گوشهای از درمانگاهها به بیمارانِ فراموششده رسیدگی میکردند. اما چیزی تغییر کرده بود: در صفحاتِ روزنامهها و در نگاهِ مردم، نامِ عدالت بلندتر خوانده میشد. متیو و لاکرتیا، که از ابتدا با هم آمده بودند، حالا نه فقط دو همکار که دو همراهِ عهدبسته بودند، عهدی که در آن عشق و حقیقت، دست در دست هم، با فساد میجنگند و اشک ها را به نشانهٔ بیداری و بخشش تبدیل میکنند.
کلمات بعدی: مه، شکوفه، خون، بازگشت، پراکنده، رطوبت، زخمی
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/22
تولد نقش: 1404/05/24
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:03
از: Astronomy Tower
پستها:
111

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:00
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
601

سوژه: امید
کلمات فعلی:
قایق، غول، احمقانه، عنکبوت، خیانت، فرانکشتاین، پا
قلاده ی نرم
از زبان لوی
مقابلم داخل قایق نشسته. با آن قد دو متری و شانه های پهن و هیکل عضلانی غول مانندش خودش را جمع کرده و دارد مثل یک کودک اشک می ریزد. من آهی از خستگی می کشم و به آسمان لاجوردی و پر ستاره بالای سرم نگاه می کنم و در حالی که پاروها را در آب ساکن دریاچه به حرکت درمی آورم:
"نگاه کن، فرانکشتاین. آسمان امشب به طرز خاصی قلب را مچاله نمی کند؟"
او:
"چرا به من می گویید فرانکشتاین؟ اسم من ایتاچی است."
من:
"بله، تو زمانی ایتاچی بودی، آن موقع که به راهب پطروس تعلق داشتی. اما حالا که من جادویم را درونت ریخته ام و جسمت را تحول بخشیده ام، فرانکشتاینی."
فرانکشتاین:
"چرا این بلا را به سرم آوردید؟ حالا راهب پطروس فکر می کند به او خیانت کرده ام."
من:
"آ، پطروس، خون آشامی که خود تاریکی را در روحش دارد، اما تاب ندارد آن را در وجود تو ببیند."
فرانکشتاین:
"بگذارید برگردم."
من:
"تو در آن پناهگاه و در کنار پطروس خوشحال نبودی، همان طور که من زمانی در آن پناهگاه، معبد سابق کنارش خوشحال نبودم. آن موقع لرد سابیس مرا نجات داد و حالا من تو را."
فرانکشتاین:
"شما نمی توانید مرا به اجبار به آن سیرکتان ببرید و مجبورم کنید مثل یک میمون جهش یافته رفتار کنم."
من به خنده می افتم.
"نمایش های ظریف مرا این گونه توصیف نکن.
خودت خوب می دانی که احمقانه است فرصتی که نصیبت شده را دور بیندازی. به علاوه اگر دوباره سعی کنی فرار کنی، آن عنکبوت سمی را سراغت می فرستم تا پایت را نیش بزند و فلجت کند."
با چشمان اشک آلود سیاهش به من نگاه می کند و من لبخند می زنم، مثل پدری که فرزندش را با کلماتی نرم قلاده بسته.
کلمات نفر بعدی:
سیرک
روح
بخشش
فساد
اشک
دیوانه خانه
پرستار
کلمات فعلی:
قایق، غول، احمقانه، عنکبوت، خیانت، فرانکشتاین، پا
قلاده ی نرم
از زبان لوی
مقابلم داخل قایق نشسته. با آن قد دو متری و شانه های پهن و هیکل عضلانی غول مانندش خودش را جمع کرده و دارد مثل یک کودک اشک می ریزد. من آهی از خستگی می کشم و به آسمان لاجوردی و پر ستاره بالای سرم نگاه می کنم و در حالی که پاروها را در آب ساکن دریاچه به حرکت درمی آورم:
"نگاه کن، فرانکشتاین. آسمان امشب به طرز خاصی قلب را مچاله نمی کند؟"
او:
"چرا به من می گویید فرانکشتاین؟ اسم من ایتاچی است."
من:
"بله، تو زمانی ایتاچی بودی، آن موقع که به راهب پطروس تعلق داشتی. اما حالا که من جادویم را درونت ریخته ام و جسمت را تحول بخشیده ام، فرانکشتاینی."
فرانکشتاین:
"چرا این بلا را به سرم آوردید؟ حالا راهب پطروس فکر می کند به او خیانت کرده ام."
من:
"آ، پطروس، خون آشامی که خود تاریکی را در روحش دارد، اما تاب ندارد آن را در وجود تو ببیند."
فرانکشتاین:
"بگذارید برگردم."
من:
"تو در آن پناهگاه و در کنار پطروس خوشحال نبودی، همان طور که من زمانی در آن پناهگاه، معبد سابق کنارش خوشحال نبودم. آن موقع لرد سابیس مرا نجات داد و حالا من تو را."
فرانکشتاین:
"شما نمی توانید مرا به اجبار به آن سیرکتان ببرید و مجبورم کنید مثل یک میمون جهش یافته رفتار کنم."
من به خنده می افتم.
"نمایش های ظریف مرا این گونه توصیف نکن.
خودت خوب می دانی که احمقانه است فرصتی که نصیبت شده را دور بیندازی. به علاوه اگر دوباره سعی کنی فرار کنی، آن عنکبوت سمی را سراغت می فرستم تا پایت را نیش بزند و فلجت کند."
با چشمان اشک آلود سیاهش به من نگاه می کند و من لبخند می زنم، مثل پدری که فرزندش را با کلماتی نرم قلاده بسته.
کلمات نفر بعدی:
سیرک
روح
بخشش
فساد
اشک
دیوانه خانه
پرستار
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
133
شغل
داور دوئل

سوژه: امید
کلمات: نوزاد، کرم، چشم، انگل، بیماری، تبدیل، حامله
اسنیپ وارد کلاس شد و در را پشت سرش محکم بست. شنلش پشت سرش پیچ و تاب میخورد که خودش را به جاپروفسوری رساند و نشست. یک نگاه به جادوآموزان سال اولی جدیدش کافی بود تا مطمئن شود از اینها هم معجونساز درنمیآید.
- سوال اول... کفن کرم کدو چند لایه داره و تاثیر این مطلب رو با ذکر دلیل در کلاس معجونسازی توضیح دهید.
پروفسور که دید از هیچیک از جادوآموزانش صدایی در نمیآید، با چشمی ریزشده، یک نگاه دقیقتر به کلاس انداخت و اولین فردی که به نظرش دماغش نزدیکترین شباهت را به دماغ جیمز پاتر داشت بلند کرد تا جواب پرسشش را بدهد.
- تو!
- من... من پروفسور؟! من نمی... نمیدون...
اسنیپ که دقیقا دنبال همین جواب بود به جادوآموز وحشتزده نگاهی انداخت که گویی یک تومور بیماری آبله اژدهایی بسیار بدخیم دارد.
- تنبل، بیسواد... انگل جامعه جادوگری! پدر و مادرای شما اگر گالیوناشونو خرج نگهداری یدونه نیفلر میکردن بعد ۱۱ سال حفاری و اکتشاف مخفیترین گنجهای تاریخ جادوگری در اعماق زمین، صاحب ثروت افسانهای میشدن ولی متاسفانه گالیوناشونو تبدیل به غذا کردن و ریختن توی حلقوم...
- آخه... آخه الان تازه جلسه اول کلاسیم پروفسور!
متاسفانه جادوآموز مذکور هنوز با سوروس اسنیپ بیشتر از مرحله پنج دقیقه آشنایی اولیه پیش نرفته بود وگرنه میدانست وسط حرف او پریدن میتواند عواقبی بسیار خطرناک و فاجعهآمیز داشت باشد.
بعد از کلاس، جادوآموز مذکور، سرشار از امید از پایان یافتن جلسه اول کلاس معجونیسازی و سرشارتر از امید بخاطر ماندن صدها جلسه دیگر طی ۶ سال آینده، در حالی که از یک کرم کدو حامله بود، نوزادهای کرمی ناقصالخلقه سر زا مردهاش را زیر میکروسکوپ یکی یکی درون سه لایه کفن میپیچید و در حیاط مدرسه دفن میکرد.
کلمات نفر بعدی:
قایق، غول، احمقانه، عنکبوت، خیانت، فرانکشتاین، پا
کلمات: نوزاد، کرم، چشم، انگل، بیماری، تبدیل، حامله
اسنیپ وارد کلاس شد و در را پشت سرش محکم بست. شنلش پشت سرش پیچ و تاب میخورد که خودش را به جاپروفسوری رساند و نشست. یک نگاه به جادوآموزان سال اولی جدیدش کافی بود تا مطمئن شود از اینها هم معجونساز درنمیآید.
- سوال اول... کفن کرم کدو چند لایه داره و تاثیر این مطلب رو با ذکر دلیل در کلاس معجونسازی توضیح دهید.
پروفسور که دید از هیچیک از جادوآموزانش صدایی در نمیآید، با چشمی ریزشده، یک نگاه دقیقتر به کلاس انداخت و اولین فردی که به نظرش دماغش نزدیکترین شباهت را به دماغ جیمز پاتر داشت بلند کرد تا جواب پرسشش را بدهد.
- تو!
- من... من پروفسور؟! من نمی... نمیدون...
اسنیپ که دقیقا دنبال همین جواب بود به جادوآموز وحشتزده نگاهی انداخت که گویی یک تومور بیماری آبله اژدهایی بسیار بدخیم دارد.
- تنبل، بیسواد... انگل جامعه جادوگری! پدر و مادرای شما اگر گالیوناشونو خرج نگهداری یدونه نیفلر میکردن بعد ۱۱ سال حفاری و اکتشاف مخفیترین گنجهای تاریخ جادوگری در اعماق زمین، صاحب ثروت افسانهای میشدن ولی متاسفانه گالیوناشونو تبدیل به غذا کردن و ریختن توی حلقوم...
- آخه... آخه الان تازه جلسه اول کلاسیم پروفسور!
متاسفانه جادوآموز مذکور هنوز با سوروس اسنیپ بیشتر از مرحله پنج دقیقه آشنایی اولیه پیش نرفته بود وگرنه میدانست وسط حرف او پریدن میتواند عواقبی بسیار خطرناک و فاجعهآمیز داشت باشد.
بعد از کلاس، جادوآموز مذکور، سرشار از امید از پایان یافتن جلسه اول کلاس معجونیسازی و سرشارتر از امید بخاطر ماندن صدها جلسه دیگر طی ۶ سال آینده، در حالی که از یک کرم کدو حامله بود، نوزادهای کرمی ناقصالخلقه سر زا مردهاش را زیر میکروسکوپ یکی یکی درون سه لایه کفن میپیچید و در حیاط مدرسه دفن میکرد.
کلمات نفر بعدی:
قایق، غول، احمقانه، عنکبوت، خیانت، فرانکشتاین، پا
افرادی که لایک کردند
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:00
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
601

سوژه: امید
کلمات فعلی: کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان
نگاه آبی آشنا
از زبان پطروس
با حالی گیج و چشمان نیمه بسته روی تخت افتاده ام. ناتان کنارم نشسته و با موچین کرم های کوچک را از داخل صورتم بیرون می کشد و با من حرف می زند.
"قبل از اینکه او را ببینم، از خون آشام ها نفرت داشتم. آن ها را موجوداتی می دیدم که تصور می کنند بالاتر از انسان ها هستند، فقط چون درد را واضح تر می بینند و می چشند."
سعی می کنم روی حرف هایش تمرکز کنم و نه آن موجودات پر پیچ و تاب که از گوشتم بیرون کشیده می شود.
"در او چه بود که حست را تغییر داد؟"
ناتان:
"غمی که می خواستم نگهبانش باشم."
مکث می کند و بعد موچین را کنار می گذارد و دستم را می گیرد.
"الان همان را اما ترکیب شده با خشم و کینه در تو می بینم و می خواهم از آن مراقبت کنم. به همین خاطر آمدم. آن موقع انسانی بودم که از یک خون آشام مراقبت کرد و در نهایت تبدیل به همان شد و حالا می خواهم خون آشامی باشم که از یک انسان مراقبت می کند و والدش می شود."
پاسخی نمی دهم و فقط به او نگاه می کنم. به چهره ای که این قدر شبیه لویست. وسوسه می شوم که دوباره وانمود کنم خود اوست، اما بعد میل دیگری بر من غالب می شود.
"آن خون آشام همراهت، گادفری…"
با به زبان آوردن نام او جوشش خشم را در سینه ام حس می کنم و صورتم در هم می رود.
"چرا آن شیطان را با خودت به اینجا آوردی؟"
چشمان ناتان کمی گشاد می شود.
"مشکل تو با گادفری چیست؟ اینکه او و خواهرت به هم علاقه دارند؟"
پوزخند دردناکی می زنم.
"علاقه؟ رزالی فقط در او چیزی را می بیند که خودش دوست دارد باشد، اما توانش را ندارد. و گادفری، او یک دریافت کننده است، یک انگل. احساسات و روح خواهرم را مصرف می کند، او را به یک گوشه می اندازد تا پر شود و دوباره آغاز می کند.
یک بار که رزالی را ترک کرده بود، خواهرم احساس پوچی می کرد. انگار به این باور رسیده بود که طالعش دادن خون و مراقبت از گادفریست. حتی سعی کرد خودش را نابود کند.
داشت بهتر می شد، اما آن شیطان دوباره ظاهر شد."
چیزی نمی گوید و ففط لب پایینش را گاز می گیرد و مشغول خوراندن داروهایم به من می شود. من مطیعانه می خورم و می گذارم خواب آلودگی ناشی از آن ها به من چیره شود.
ستارگان ریز و درشت در پهنه ی وسیع آسمان تاریک که جاده ای پیچان، کهکشان را کنار هم شکل داده اند. او، لوی جایی از آن ایستاده و من هم با فاصله ای مقابلش.
من:
"جرات نداری در عالم واقعیت به دیدارم بیایی و در رویا به سراغم آمده ای؟"
نگاه مغمومش را به من می دوزد. ادامه می دهم:
"می بینی به چه حالی افتاده ام؟ موجوداتی را به خانه ام راه داده ام که قسم خورده بودم از ذاتشان بیزار باشم و نابودشان کنم. خودم را خوار کرده ام. فقط چون ترسیده ام."
با گام هایی آهسته جلو می آید. در یک قدمی ام می ایستد و دستانم را می گیرد.
"لازم نیست بترسی. فقط بگذار ناتان تبدیلت کند."
من:
"نمی توانم شرم ناشی از آن را تحمل کنم."
لوی:
"فقط نباید بگذاری روی شانه هایت سنگینی کند. بگذار مثل امواج رودخانه تو را با خود ببرد."
من:
"به کجا؟ پیش تو و پیش پدرم؟
لوی، تو چرا ترکم کردی؟ مثل پدرم یک آرمان برای خودت ساخته بودی؟"
لوی:
"من فقط می خواستم بفهمم. کنار لرد سابیس، پایگذار آمالثورا و نوکتیرا باشم و درک کنم چه راه هایی می تواند برای رستگاری وجود داشته باشد."
من:
"او همه را، انسان و جادوگر، موش های آزمایشگاهی اش می بیند. و حالا تو هم مثل او شدی. نکند این بیماری را هم خودتان به جان ما انداخته اید؟"
لوی:
"بگذار ناتان از تو بنوشد و از او بنوش. بعد بیا پیشم."
رویش را برمی گرداند و دور می شود. صدایش می کنم:
"صبر کن، نرو. با من حرف بزن و نگذار بیدار شوم. نمی خواهم دوباره با آن کرم ها و ناتان رو به رو شوم و فکر کنم که کدام یک را باید انتخاب کنم. لوی! با تو هستم. نرو."
از خواب می پرم. با بدنی غرق در عرق. رزالی را می بینم که کنارم روی تخت نشسته. ناتان اینجا نیست. به کندی از جایم بلند می شوم و نفس زنان می گویم:
"خوب است که به دیدنم آمدی."
او از داخل یک کوزه برایم آب می ریزد و لیوان را به دستم می دهد. ابروهایش اندکی رو به بالا رفته اند و نگاهش نگران است.
من:
"چیزی شده؟ آن خون نوش پلید آزارت داده؟"
رزالی آب دهانش را قورت می دهد.
"پطروس، اتفاقی افتاده."
چیزی در سینه ام منقبض می شود.
"چه شده؟ به من بگو."
رزالی:
"من…"
دستانش را بالا می آورد و به حالت دعا مقابل سینه اش در هم گره می زند.
"...از گادفری بچه دار شده ام."
چیزی از معده ام، گلویم بالا می آید. دستم را روی دهانم فشار می دهم. کرم ها از سوراخ های داخل صورتم بیرون می لغزند و با بی قراری روی پوستم می خزند.
"تو… چه کار کردی، رزالی؟"
دستش را به سمتم دراز می کند و دست آزادم را می گیرد و با لحنی ملتمسانه:
"پطروس، خواهش می کنم کمکم کن. تو همیشه نمی گفتی هیچ بچه ای شرور و شیطانی نیست، حتی اگر ظاهرش عادی نباشد؟"
با شنیدن این حرف بندبند وجودم می لرزد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویم خارج می شود:
"مگر این بچه ظاهرش چه طور است؟"
لحظاتی مکث می کند، به من خیره می شود، با نگاهی نگران اما مصمم و بعد خم می شود و از سبد پایین پایش چیزی پیچیده در پارچه را برمی دارد و به سمت من می گیرد.
من خودم را جلو می کشم و به پایین نگاه می کنم و با دیدن یک کرم بزرگ سفید با چشمان درشت آبی که به من خیره شده، فریادی خفه از دهانم بیرون می زند. چند کرم از صورتم جدا می شوند و کرم بزرگ، بچه ی رزالی با اشتیاق سرش را جلو می آورد و با زبان صورتی اش آن ها را در هوا می گیرد و می بلعد و بعد صدایی راضی شبیه به یک نوزاد کوچک از خودش درمی آورد و حتی چیزی شبیه به لبخند روی شکاف دهانش می نشیند و دوباره در قنداقش در آغوش مادرش آرام می گیرد.
من دستانم را بالا می برم و روی سرم می گذارم.
"خدایان! این دیگر چه نفرینیست؟"
رزالی:
"این بچه ام است. خواهرزاده ات. خواهش می کنم نجاتش بده. به خاطر من. گادفری می خواهد او را نابود کند."
لحظاتی فقط بی حرکت در تخت می نشینم، در حالی که نفس های عمیق و کند می کشم و سعی دارم به خودم مسلط شوم. بعد از جایم بلند می شوم.
"با من بیا. خودم تا دروازه ی آمالثورا همراهی ات می کنم. نزد پدر برو. او از تو و بچه مراقبت می کند."
رزالی لبخند می زند و چشمانش پر از اشک می شود.
"ممنونم، برادر."
با او به سمت درب معبد می رویم و داریم خارج می شویم که صدایی از پشت می گوید:
"پطروس! هیچ معلوم هست که داری چه کار می کنی؟"
برمی گردم و گادفری را می بینم که با چشمان وحشت زده و دهان باز به من خیره شده. نگاهم را تنگ می کنم و پوزخندی طعنه آمیز روانه اش می کنم.
"دارم بچه ات را از شر تو نجات می دهم."
گادفری سرش را ناباورانه تکان می دهد.
"پطروس! واقعا متوجه نیستی؟ این موجود بچه ی من و رزالی نیست. یکی از انگل های همین بیماریست که تا این حد بزرگ شده."
من با قاطعیت:
"او خواهرزاده ام است. در چشمان آبی اش این را می بینم."
گادفری:
"تو مریضی، حالت خوب نیست و نمی فهمی چه داری می گویی."
من:
"سعی نکن جلویم را بگیری، وگرنه دستور می دهم به تو حمله کنند. شاید بیمار باشم، اما همچنان راهب اعظم این معبدم."
و رو به رزالی می گویم:
"بیا برویم."
و از معبد خارج می شویم در حالی که گادفری دارد با وحشت می گوید:
"پطروس! این کار را نکن. آن انگل بزرگ را به آمالثورا نفرست. پطروس!"
کلمات نفر بعدی:
نوزاد
کرم
چشم
انگل
بیماری
تبدیل
حامله
کلمات فعلی: کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان
نگاه آبی آشنا
از زبان پطروس
با حالی گیج و چشمان نیمه بسته روی تخت افتاده ام. ناتان کنارم نشسته و با موچین کرم های کوچک را از داخل صورتم بیرون می کشد و با من حرف می زند.
"قبل از اینکه او را ببینم، از خون آشام ها نفرت داشتم. آن ها را موجوداتی می دیدم که تصور می کنند بالاتر از انسان ها هستند، فقط چون درد را واضح تر می بینند و می چشند."
سعی می کنم روی حرف هایش تمرکز کنم و نه آن موجودات پر پیچ و تاب که از گوشتم بیرون کشیده می شود.
"در او چه بود که حست را تغییر داد؟"
ناتان:
"غمی که می خواستم نگهبانش باشم."
مکث می کند و بعد موچین را کنار می گذارد و دستم را می گیرد.
"الان همان را اما ترکیب شده با خشم و کینه در تو می بینم و می خواهم از آن مراقبت کنم. به همین خاطر آمدم. آن موقع انسانی بودم که از یک خون آشام مراقبت کرد و در نهایت تبدیل به همان شد و حالا می خواهم خون آشامی باشم که از یک انسان مراقبت می کند و والدش می شود."
پاسخی نمی دهم و فقط به او نگاه می کنم. به چهره ای که این قدر شبیه لویست. وسوسه می شوم که دوباره وانمود کنم خود اوست، اما بعد میل دیگری بر من غالب می شود.
"آن خون آشام همراهت، گادفری…"
با به زبان آوردن نام او جوشش خشم را در سینه ام حس می کنم و صورتم در هم می رود.
"چرا آن شیطان را با خودت به اینجا آوردی؟"
چشمان ناتان کمی گشاد می شود.
"مشکل تو با گادفری چیست؟ اینکه او و خواهرت به هم علاقه دارند؟"
پوزخند دردناکی می زنم.
"علاقه؟ رزالی فقط در او چیزی را می بیند که خودش دوست دارد باشد، اما توانش را ندارد. و گادفری، او یک دریافت کننده است، یک انگل. احساسات و روح خواهرم را مصرف می کند، او را به یک گوشه می اندازد تا پر شود و دوباره آغاز می کند.
یک بار که رزالی را ترک کرده بود، خواهرم احساس پوچی می کرد. انگار به این باور رسیده بود که طالعش دادن خون و مراقبت از گادفریست. حتی سعی کرد خودش را نابود کند.
داشت بهتر می شد، اما آن شیطان دوباره ظاهر شد."
چیزی نمی گوید و ففط لب پایینش را گاز می گیرد و مشغول خوراندن داروهایم به من می شود. من مطیعانه می خورم و می گذارم خواب آلودگی ناشی از آن ها به من چیره شود.
ستارگان ریز و درشت در پهنه ی وسیع آسمان تاریک که جاده ای پیچان، کهکشان را کنار هم شکل داده اند. او، لوی جایی از آن ایستاده و من هم با فاصله ای مقابلش.
من:
"جرات نداری در عالم واقعیت به دیدارم بیایی و در رویا به سراغم آمده ای؟"
نگاه مغمومش را به من می دوزد. ادامه می دهم:
"می بینی به چه حالی افتاده ام؟ موجوداتی را به خانه ام راه داده ام که قسم خورده بودم از ذاتشان بیزار باشم و نابودشان کنم. خودم را خوار کرده ام. فقط چون ترسیده ام."
با گام هایی آهسته جلو می آید. در یک قدمی ام می ایستد و دستانم را می گیرد.
"لازم نیست بترسی. فقط بگذار ناتان تبدیلت کند."
من:
"نمی توانم شرم ناشی از آن را تحمل کنم."
لوی:
"فقط نباید بگذاری روی شانه هایت سنگینی کند. بگذار مثل امواج رودخانه تو را با خود ببرد."
من:
"به کجا؟ پیش تو و پیش پدرم؟
لوی، تو چرا ترکم کردی؟ مثل پدرم یک آرمان برای خودت ساخته بودی؟"
لوی:
"من فقط می خواستم بفهمم. کنار لرد سابیس، پایگذار آمالثورا و نوکتیرا باشم و درک کنم چه راه هایی می تواند برای رستگاری وجود داشته باشد."
من:
"او همه را، انسان و جادوگر، موش های آزمایشگاهی اش می بیند. و حالا تو هم مثل او شدی. نکند این بیماری را هم خودتان به جان ما انداخته اید؟"
لوی:
"بگذار ناتان از تو بنوشد و از او بنوش. بعد بیا پیشم."
رویش را برمی گرداند و دور می شود. صدایش می کنم:
"صبر کن، نرو. با من حرف بزن و نگذار بیدار شوم. نمی خواهم دوباره با آن کرم ها و ناتان رو به رو شوم و فکر کنم که کدام یک را باید انتخاب کنم. لوی! با تو هستم. نرو."
از خواب می پرم. با بدنی غرق در عرق. رزالی را می بینم که کنارم روی تخت نشسته. ناتان اینجا نیست. به کندی از جایم بلند می شوم و نفس زنان می گویم:
"خوب است که به دیدنم آمدی."
او از داخل یک کوزه برایم آب می ریزد و لیوان را به دستم می دهد. ابروهایش اندکی رو به بالا رفته اند و نگاهش نگران است.
من:
"چیزی شده؟ آن خون نوش پلید آزارت داده؟"
رزالی آب دهانش را قورت می دهد.
"پطروس، اتفاقی افتاده."
چیزی در سینه ام منقبض می شود.
"چه شده؟ به من بگو."
رزالی:
"من…"
دستانش را بالا می آورد و به حالت دعا مقابل سینه اش در هم گره می زند.
"...از گادفری بچه دار شده ام."
چیزی از معده ام، گلویم بالا می آید. دستم را روی دهانم فشار می دهم. کرم ها از سوراخ های داخل صورتم بیرون می لغزند و با بی قراری روی پوستم می خزند.
"تو… چه کار کردی، رزالی؟"
دستش را به سمتم دراز می کند و دست آزادم را می گیرد و با لحنی ملتمسانه:
"پطروس، خواهش می کنم کمکم کن. تو همیشه نمی گفتی هیچ بچه ای شرور و شیطانی نیست، حتی اگر ظاهرش عادی نباشد؟"
با شنیدن این حرف بندبند وجودم می لرزد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویم خارج می شود:
"مگر این بچه ظاهرش چه طور است؟"
لحظاتی مکث می کند، به من خیره می شود، با نگاهی نگران اما مصمم و بعد خم می شود و از سبد پایین پایش چیزی پیچیده در پارچه را برمی دارد و به سمت من می گیرد.
من خودم را جلو می کشم و به پایین نگاه می کنم و با دیدن یک کرم بزرگ سفید با چشمان درشت آبی که به من خیره شده، فریادی خفه از دهانم بیرون می زند. چند کرم از صورتم جدا می شوند و کرم بزرگ، بچه ی رزالی با اشتیاق سرش را جلو می آورد و با زبان صورتی اش آن ها را در هوا می گیرد و می بلعد و بعد صدایی راضی شبیه به یک نوزاد کوچک از خودش درمی آورد و حتی چیزی شبیه به لبخند روی شکاف دهانش می نشیند و دوباره در قنداقش در آغوش مادرش آرام می گیرد.
من دستانم را بالا می برم و روی سرم می گذارم.
"خدایان! این دیگر چه نفرینیست؟"
رزالی:
"این بچه ام است. خواهرزاده ات. خواهش می کنم نجاتش بده. به خاطر من. گادفری می خواهد او را نابود کند."
لحظاتی فقط بی حرکت در تخت می نشینم، در حالی که نفس های عمیق و کند می کشم و سعی دارم به خودم مسلط شوم. بعد از جایم بلند می شوم.
"با من بیا. خودم تا دروازه ی آمالثورا همراهی ات می کنم. نزد پدر برو. او از تو و بچه مراقبت می کند."
رزالی لبخند می زند و چشمانش پر از اشک می شود.
"ممنونم، برادر."
با او به سمت درب معبد می رویم و داریم خارج می شویم که صدایی از پشت می گوید:
"پطروس! هیچ معلوم هست که داری چه کار می کنی؟"
برمی گردم و گادفری را می بینم که با چشمان وحشت زده و دهان باز به من خیره شده. نگاهم را تنگ می کنم و پوزخندی طعنه آمیز روانه اش می کنم.
"دارم بچه ات را از شر تو نجات می دهم."
گادفری سرش را ناباورانه تکان می دهد.
"پطروس! واقعا متوجه نیستی؟ این موجود بچه ی من و رزالی نیست. یکی از انگل های همین بیماریست که تا این حد بزرگ شده."
من با قاطعیت:
"او خواهرزاده ام است. در چشمان آبی اش این را می بینم."
گادفری:
"تو مریضی، حالت خوب نیست و نمی فهمی چه داری می گویی."
من:
"سعی نکن جلویم را بگیری، وگرنه دستور می دهم به تو حمله کنند. شاید بیمار باشم، اما همچنان راهب اعظم این معبدم."
و رو به رزالی می گویم:
"بیا برویم."
و از معبد خارج می شویم در حالی که گادفری دارد با وحشت می گوید:
"پطروس! این کار را نکن. آن انگل بزرگ را به آمالثورا نفرست. پطروس!"
کلمات نفر بعدی:
نوزاد
کرم
چشم
انگل
بیماری
تبدیل
حامله
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
133
شغل
داور دوئل

کلمات: کاشی، سم، پنجره، حمام، اسکلت، وان، آب
صدای قدمهای شتابزدهاش میان راهروهای قلعه هاگوارتز میپیچید. چهرهاش عبوس و سرد بود اما حرکاتش نشان میداد از چیزی مضطرب است. لحظاتی بعد، رو به روی در حمام پسران ایستاد. در باز بود و جادوآموزان با پچپچی مبهم پیوسته با صدای چکچک آب، بایکدیگر گفتگو میکردند. عدهای ترسیده و عدهای کنجکاو به نظر میرسیدند.
- بیرون! حالا!
جادوآموزان با دیدن چهره سرد استاد معجونها در سایه در ورودی و صدای تهدیدآمیزش، به سرعت از حمام خارج شدند.
دوباره شروع به قدم برداشتن کرد. شنل سیاه و بلندش بر روی زمین کشیده میشد. داخل یک وان لبریز شده از آب، پسری غوطهور با صورتی ظریف و لاغر و ردای هاگوارتزی کاملا خیس دید. چشمانش بسته و قفسه سینهاش هیچ حرکتی نداشت.
به سرعت پسر سبک وزن را در آغوش گرفت و از وان بیرون کشید. او را روی کاشیهای کف زمین خواباند. بلافاصله بر زمین کنار وان، بطری کوچک نقرهای رنگی را پیدا کرد. آن را در دست گرفت و به بینی عقابیاش نزدیک کرد. بلافاصله بوی تلخ سم را حس کرد.
- بچه احم...
جملهاش را خورد. با وجود خشمی که در صدایش وجود داشت، کنار جسم خیس و بیحرکتش نشست. دست لاغر و اسکلتمانند ریگولوس را در دست گرفت و انگشتش را روی نبض سردش گذاشت. تپش ضعیف زندگی را حس کرد. با آنکه سعی میکرد پنهان کند اما نفس عمیقی کشید که نشان میداد خیالش کمی راحت شده است.
به سرعت چوبدستیاش را از داخل ردای سیاهش بیرون کشید و نوک آن را دقیقا بر جایی که معده قرار میگرفت، قرار داد. وردهای پیچیدهای را زمزمه کرد و لحظهای بعد ریگولوس که به شدت سرفه میکرد و به سختی نفس میکشید، مادهای سیاهرنگ به همراه مقدار زیادی آب از دهانش بیرون ریخت.
اسنیپ دوباره قاطعانه ایستاد و در سکوتی سرد به او نگاه کرد. ریگولوس وقتی نفسش کمی بالا آمد همانطور که رنگش به شدت پریده بود و چشمانش را از اسنیپ پنهان میکرد، گفت:
- متاسفم. نا... ناامید شده بودم.
مرد سیاهپوش نفس تندی کشید تا نارضایتیاش را نشان دهد.
- دفعه بعد که تصمیم گرفتی عین ترسوها رفتار کنی، بیرون از مدرسه انجامش بده تا مجبور نباشم مسئولیت خستهکننده نجاتت رو برعهده بگیرم.
با وجود لحن تندش، وقتی دید ریگولوس همچنان سرفه میکند، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا هوای تازه به داخل حمام بخارکرده بیاید و او بتواند بهتر نفس بکشد.
- از دمکرده زنجبیل برای عوارض مسمومیتت استفاده کن.
سپس، وقتی مطمئن شد که نفسهای ریگولوس منظمتر شده است، از حمام خارج شد.
کلمات نفر بعد:
کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان
صدای قدمهای شتابزدهاش میان راهروهای قلعه هاگوارتز میپیچید. چهرهاش عبوس و سرد بود اما حرکاتش نشان میداد از چیزی مضطرب است. لحظاتی بعد، رو به روی در حمام پسران ایستاد. در باز بود و جادوآموزان با پچپچی مبهم پیوسته با صدای چکچک آب، بایکدیگر گفتگو میکردند. عدهای ترسیده و عدهای کنجکاو به نظر میرسیدند.
- بیرون! حالا!
جادوآموزان با دیدن چهره سرد استاد معجونها در سایه در ورودی و صدای تهدیدآمیزش، به سرعت از حمام خارج شدند.
دوباره شروع به قدم برداشتن کرد. شنل سیاه و بلندش بر روی زمین کشیده میشد. داخل یک وان لبریز شده از آب، پسری غوطهور با صورتی ظریف و لاغر و ردای هاگوارتزی کاملا خیس دید. چشمانش بسته و قفسه سینهاش هیچ حرکتی نداشت.
به سرعت پسر سبک وزن را در آغوش گرفت و از وان بیرون کشید. او را روی کاشیهای کف زمین خواباند. بلافاصله بر زمین کنار وان، بطری کوچک نقرهای رنگی را پیدا کرد. آن را در دست گرفت و به بینی عقابیاش نزدیک کرد. بلافاصله بوی تلخ سم را حس کرد.
- بچه احم...
جملهاش را خورد. با وجود خشمی که در صدایش وجود داشت، کنار جسم خیس و بیحرکتش نشست. دست لاغر و اسکلتمانند ریگولوس را در دست گرفت و انگشتش را روی نبض سردش گذاشت. تپش ضعیف زندگی را حس کرد. با آنکه سعی میکرد پنهان کند اما نفس عمیقی کشید که نشان میداد خیالش کمی راحت شده است.
به سرعت چوبدستیاش را از داخل ردای سیاهش بیرون کشید و نوک آن را دقیقا بر جایی که معده قرار میگرفت، قرار داد. وردهای پیچیدهای را زمزمه کرد و لحظهای بعد ریگولوس که به شدت سرفه میکرد و به سختی نفس میکشید، مادهای سیاهرنگ به همراه مقدار زیادی آب از دهانش بیرون ریخت.
اسنیپ دوباره قاطعانه ایستاد و در سکوتی سرد به او نگاه کرد. ریگولوس وقتی نفسش کمی بالا آمد همانطور که رنگش به شدت پریده بود و چشمانش را از اسنیپ پنهان میکرد، گفت:
- متاسفم. نا... ناامید شده بودم.
مرد سیاهپوش نفس تندی کشید تا نارضایتیاش را نشان دهد.
- دفعه بعد که تصمیم گرفتی عین ترسوها رفتار کنی، بیرون از مدرسه انجامش بده تا مجبور نباشم مسئولیت خستهکننده نجاتت رو برعهده بگیرم.
با وجود لحن تندش، وقتی دید ریگولوس همچنان سرفه میکند، به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا هوای تازه به داخل حمام بخارکرده بیاید و او بتواند بهتر نفس بکشد.
- از دمکرده زنجبیل برای عوارض مسمومیتت استفاده کن.
سپس، وقتی مطمئن شد که نفسهای ریگولوس منظمتر شده است، از حمام خارج شد.
کلمات نفر بعد:
کهکشان، طالع، آرمان، پریشان، رویا، بنفش، ستارگان
افرادی که لایک کردند
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر

سوژه: امید
کلمات فعلی: مرثیه، جزا، گناه، هایده، خرس سفید، خراب، بَرنده.
قبرهایی برای گناهکاران
در یک بار هستم. مه دود قلیان، سیگار، عود و انواع کشیدنی ها و بوکردنی های دیگر اطرافم را پر کرده. مایع کاکائوی غلیظ و داغ داخل جام را مانند سپری در میان دستانم گرفته ام و کمی حالت دفاعی دارم. اما حداقل الان کسی چندان حواسش به من نیست. پری های خشکی همگی به سکوی اجرا چشم دوخته اند. یک پری دریایی سابق پشت میکروفن ایستاده و می خواهد بخواند. در چشمانش غم هست، اما بر لبانش لبخند. می گویند چیزی در خشکی او را بیمار کرده و به زودی می میرد. اما او تاسفی ندارد. راضی است که اقیانوس را ترک کرده و برای خواندن به خشکی پا گذاشته.
او، هایده میکروفن را در میان دستانش می گیرد و شروع می کند به خواندن. با صدایی که انگار چون دستی داخل سینه فرو می رود و قلب را می کند و می برد به جایی دوردست. شاید خیلی بالا در آسمان. یا خیلی پایین در کف اقیانوس.
هایده می خواند، انگار مرثیه ای را، که برای مرگ خودش آماده کرده. چند نفر حالشان خراب می شود و به گریه می افتند. یک خرس سفید وارد می شود و دستمال به آن ها تعارف می کند. من با چشمانی گرد شده از جایم بالا می پرم، اما متوجه می شوم او فقط یک پری است که لباس خرس پوشیده. او بعد از پخش کردن دستمال ها روی سکو می رود و با حرکات ظریفی که در تناقض با هیکل درشتش است، شروع می کند به رقصیدن. هماهنگ با آوای سوزناک هایده. انگار که خرس هم دارد چیزی را از دست می دهد.
یک لحظه حس می کنم موهای تنم سیخ می شود. پشتم صاف می شود و جام کاکائوی داغ را به لب می برم و به سرعت یک قلپ می نوشم تا از فکر تاریکی که به ذهنم آمده، در امان بمانم. اما فقط زبان و گلویم می سوزد.
هایده دارد می خواند که 'این شد جزای نیکی' و من به این فکر می کنم که مرگ قریب الوقوع او جزای همان نیکی ای است که لوسین وارال در حق پریان کرده؟ آن تراشه های جهنمی داخل قلب؟
هایده می خواند 'گناه من شد برنده' و من فکر می کنم ما گناهکاریم که این خرده سنگ های شیطانی را بی آنکه لب به اعتراض بگشاییم، در قلبمان پذیرا می شویم؟
کلمات نفر بعدی:
کاشی
سَم
پنجره
حمام
اسکلت
وان
آب
کلمات فعلی: مرثیه، جزا، گناه، هایده، خرس سفید، خراب، بَرنده.
قبرهایی برای گناهکاران
در یک بار هستم. مه دود قلیان، سیگار، عود و انواع کشیدنی ها و بوکردنی های دیگر اطرافم را پر کرده. مایع کاکائوی غلیظ و داغ داخل جام را مانند سپری در میان دستانم گرفته ام و کمی حالت دفاعی دارم. اما حداقل الان کسی چندان حواسش به من نیست. پری های خشکی همگی به سکوی اجرا چشم دوخته اند. یک پری دریایی سابق پشت میکروفن ایستاده و می خواهد بخواند. در چشمانش غم هست، اما بر لبانش لبخند. می گویند چیزی در خشکی او را بیمار کرده و به زودی می میرد. اما او تاسفی ندارد. راضی است که اقیانوس را ترک کرده و برای خواندن به خشکی پا گذاشته.
او، هایده میکروفن را در میان دستانش می گیرد و شروع می کند به خواندن. با صدایی که انگار چون دستی داخل سینه فرو می رود و قلب را می کند و می برد به جایی دوردست. شاید خیلی بالا در آسمان. یا خیلی پایین در کف اقیانوس.
هایده می خواند، انگار مرثیه ای را، که برای مرگ خودش آماده کرده. چند نفر حالشان خراب می شود و به گریه می افتند. یک خرس سفید وارد می شود و دستمال به آن ها تعارف می کند. من با چشمانی گرد شده از جایم بالا می پرم، اما متوجه می شوم او فقط یک پری است که لباس خرس پوشیده. او بعد از پخش کردن دستمال ها روی سکو می رود و با حرکات ظریفی که در تناقض با هیکل درشتش است، شروع می کند به رقصیدن. هماهنگ با آوای سوزناک هایده. انگار که خرس هم دارد چیزی را از دست می دهد.
یک لحظه حس می کنم موهای تنم سیخ می شود. پشتم صاف می شود و جام کاکائوی داغ را به لب می برم و به سرعت یک قلپ می نوشم تا از فکر تاریکی که به ذهنم آمده، در امان بمانم. اما فقط زبان و گلویم می سوزد.
هایده دارد می خواند که 'این شد جزای نیکی' و من به این فکر می کنم که مرگ قریب الوقوع او جزای همان نیکی ای است که لوسین وارال در حق پریان کرده؟ آن تراشه های جهنمی داخل قلب؟
هایده می خواند 'گناه من شد برنده' و من فکر می کنم ما گناهکاریم که این خرده سنگ های شیطانی را بی آنکه لب به اعتراض بگشاییم، در قلبمان پذیرا می شویم؟
کلمات نفر بعدی:
کاشی
سَم
پنجره
حمام
اسکلت
وان
آب
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

سوژه: امید
کلمات: توپ، تاج، کلمات، لاما، جارو، احساسی، غمناک
امید نگاهی به آینه انداخت. کلهی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت میدرخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا میکرد.
امید سوت زد:
-لاما لالا هی!
لستر با بیحوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد:
-لایا مالا هل؟
کلمات بیمعنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که ناامید به کرکساش میگفت تا بخوابه وگرنه لولو میقولدش.
امید سوار کول لستر شد و پیتیکول پیتیکول با هم از اتاق چرکی که شب توش خوابیده بودن زدن بیرون و رفتن به سوی تپهها که خورشید مثل یه تاج روی سرشون نشسته بود.
-لستر، اتاق رو جارو نزدیم.
-چون صاحابش دیشب ما رو با جارو زد.
-لستر.
-وسواسی نشو. اونجا همین الانشم از ماتحت من تمیزتره.
و اینطور شد که امید سعی کرد به سیب فکر کنه.
و به تپه رسیدند. و به تکدرخت روی آن. و به دخترکی زیر آن تکدرخت میگریست.
و امید گم شده بود.
از دختر پرسید:
-خوبی؟
دختر آب دماغ آویزان بهسان اشک دیوانش رو با آستین لباسش پاک کرد و غمناک جواب داد:
-توپِ توپم! اصن خیالی نی!
لستر هم آب دماغش رو بالا کشید و سعی کرد احساسی نشه:
-توئم مثل من سرما خوردی؟
-آره، آره؛ فقط سرما خورده یه جا دیگهم، میدونی؟
امید میدونست.
امید گم شده بود.
دستش رو روی قلب دخترک گذاشت.
و لحظهای بعد، فقط لستر اونجا مونده بود.
و امید گم شده بود.
و اینبار، دخترک هم.
___________
کلمات نفر بعد: مرثیه، جزا، گناه، هایده، خرس سفید، خراب، بَرنده
کلمات: توپ، تاج، کلمات، لاما، جارو، احساسی، غمناک
امید نگاهی به آینه انداخت. کلهی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت میدرخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا میکرد.
امید سوت زد:
-لاما لالا هی!
لستر با بیحوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد:
-لایا مالا هل؟
کلمات بیمعنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که ناامید به کرکساش میگفت تا بخوابه وگرنه لولو میقولدش.
امید سوار کول لستر شد و پیتیکول پیتیکول با هم از اتاق چرکی که شب توش خوابیده بودن زدن بیرون و رفتن به سوی تپهها که خورشید مثل یه تاج روی سرشون نشسته بود.
-لستر، اتاق رو جارو نزدیم.
-چون صاحابش دیشب ما رو با جارو زد.
-لستر.
-وسواسی نشو. اونجا همین الانشم از ماتحت من تمیزتره.
و اینطور شد که امید سعی کرد به سیب فکر کنه.
و به تپه رسیدند. و به تکدرخت روی آن. و به دخترکی زیر آن تکدرخت میگریست.
و امید گم شده بود.
از دختر پرسید:
-خوبی؟
دختر آب دماغ آویزان بهسان اشک دیوانش رو با آستین لباسش پاک کرد و غمناک جواب داد:
-توپِ توپم! اصن خیالی نی!
لستر هم آب دماغش رو بالا کشید و سعی کرد احساسی نشه:
-توئم مثل من سرما خوردی؟
-آره، آره؛ فقط سرما خورده یه جا دیگهم، میدونی؟
امید میدونست.
امید گم شده بود.
دستش رو روی قلب دخترک گذاشت.
و لحظهای بعد، فقط لستر اونجا مونده بود.
و امید گم شده بود.
و اینبار، دخترک هم.
___________
کلمات نفر بعد: مرثیه، جزا، گناه، هایده، خرس سفید، خراب، بَرنده
افرادی که لایک کردند
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 23:58
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

کلمات:
صدا - افتخار - لوبیا - جوراب - مالک - بخشنده - جیغ
- هالووینه!
- کوفت!
- ناراحتی که هالووینه؟
کوین دست از پریدن روی مبل و سر و صدا کردن برداشت و به قیافه عصبانی بانوی خانه خیره شد.
- ناراحت نیستم ولی از دست تو یکی عصبانیم! چرا همه جا جوراب آویزون کردی مگه کریسمسه؟
- مرلینو چی دیدی خانم؟ شاید بابانوئل گول خورد و اومد برامون توش کادو گژاشت.
کودک با ذوق خندید و پریدن را از سر گرفت. از وقتی لرد مالک خانه گریمولد شده بود هر کس و ناکسی به راحتی می توانست وارد آنجا شود و رفت و آمد کند. بانو بلک هم بس که داد و بیداد کرده حنجره اش از بین رفته بود و دیگر توانایی جیغ کشیدن نداشت. برای همین خیلی عادی با ملت گفتگو می کرد.
- واقعا این حجم از سرخوشی و امیدواریت رو درک نمیکنم بچه.
- اشکال نداره. امید رو نباید درک کرد باید باور کرد.
همیشه همه چیژ درشت میشه و اتفاقا به خوبی پیش میره. بابانوئل هم بخشنده شت. مطمئنم حتی تو هالووینم کادو میده.
- به این روحیهای که داری افتخار می کنم.
مکالمه همانجا تمام شد. کوین تا آخر شب به پریدن ادامه داد و بعد سراغ جمع کردن شکلات و آبنبات های لوبیایی شکل و برتی باتز رفت و بانو بلک هم درون تابلو نشست و به فضای تزئین شده خانه خیره شد. با وجود اینکه خیلی چیزها درست به نظر نمی رسید ولی بارقه امید در دلش خاموش نشده بود و حتی او هم کمی... فقط کمی امید داشت وسط هالووین بابانوئل را ببیند. بابانوئلی که شادی و عشق می آورد و کابوس شب های قبل کریسمس را از بین می برد.
----
نیمه های شب
- اوخ کمرم!
پیرمردی با شدت زیاد از شومینه به وسط اتاق پرتاب شد.
- اینجا دیگه کجاست؟ فکر کنم پیری فشار آورده اشتباه اومدم.
عه اونا چین اونجا!؟ 
چشمان کمسوی دامبلدور آسمانی، به جوراب های پشمی ای افتاد که کوین به در و دیوار آویزان کرده بود. با احتیاط جلو رفت و این بار چشمش به آبنبات های لیمویی روی میز افتاد. چون کوین از آبنبات لیمویی بدش می آمد، آنها را سوا کرده و روی میز گذاشته بود تا بچه ویزلی ها بعد از بازگشتن بخورند. دامبلدور هم که عاشق جوراب و آبنبات.
- آخجون چه جای خوبی فکر کنم همینجا بمونم.
درست بود که بابانوئل نیامد ولی هدیه ارزشمندی را برای محفلی ها و جادوگران فرستاد. هدیه ای که کمابیش خود بانو بلک را هم خوشحال کرد.
و اینگونه شد که امیدهای واهی دست سرنوشت را گرفتند تا اتفاقات شادی را رغم بزنند و خانه گریمولد را تبدیل به همانجایی کنند که بود.
کلمات نفر بعد:
توپ، تاج، کلمات، لاما، جارو، احساسی، غمناک
صدا - افتخار - لوبیا - جوراب - مالک - بخشنده - جیغ
- هالووینه!
- کوفت!
- ناراحتی که هالووینه؟
کوین دست از پریدن روی مبل و سر و صدا کردن برداشت و به قیافه عصبانی بانوی خانه خیره شد.
- ناراحت نیستم ولی از دست تو یکی عصبانیم! چرا همه جا جوراب آویزون کردی مگه کریسمسه؟
- مرلینو چی دیدی خانم؟ شاید بابانوئل گول خورد و اومد برامون توش کادو گژاشت.
کودک با ذوق خندید و پریدن را از سر گرفت. از وقتی لرد مالک خانه گریمولد شده بود هر کس و ناکسی به راحتی می توانست وارد آنجا شود و رفت و آمد کند. بانو بلک هم بس که داد و بیداد کرده حنجره اش از بین رفته بود و دیگر توانایی جیغ کشیدن نداشت. برای همین خیلی عادی با ملت گفتگو می کرد.
- واقعا این حجم از سرخوشی و امیدواریت رو درک نمیکنم بچه.
- اشکال نداره. امید رو نباید درک کرد باید باور کرد.
همیشه همه چیژ درشت میشه و اتفاقا به خوبی پیش میره. بابانوئل هم بخشنده شت. مطمئنم حتی تو هالووینم کادو میده.
- به این روحیهای که داری افتخار می کنم.
مکالمه همانجا تمام شد. کوین تا آخر شب به پریدن ادامه داد و بعد سراغ جمع کردن شکلات و آبنبات های لوبیایی شکل و برتی باتز رفت و بانو بلک هم درون تابلو نشست و به فضای تزئین شده خانه خیره شد. با وجود اینکه خیلی چیزها درست به نظر نمی رسید ولی بارقه امید در دلش خاموش نشده بود و حتی او هم کمی... فقط کمی امید داشت وسط هالووین بابانوئل را ببیند. بابانوئلی که شادی و عشق می آورد و کابوس شب های قبل کریسمس را از بین می برد.
----
نیمه های شب
- اوخ کمرم!
پیرمردی با شدت زیاد از شومینه به وسط اتاق پرتاب شد.
- اینجا دیگه کجاست؟ فکر کنم پیری فشار آورده اشتباه اومدم.
عه اونا چین اونجا!؟ 
چشمان کمسوی دامبلدور آسمانی، به جوراب های پشمی ای افتاد که کوین به در و دیوار آویزان کرده بود. با احتیاط جلو رفت و این بار چشمش به آبنبات های لیمویی روی میز افتاد. چون کوین از آبنبات لیمویی بدش می آمد، آنها را سوا کرده و روی میز گذاشته بود تا بچه ویزلی ها بعد از بازگشتن بخورند. دامبلدور هم که عاشق جوراب و آبنبات.
- آخجون چه جای خوبی فکر کنم همینجا بمونم.
درست بود که بابانوئل نیامد ولی هدیه ارزشمندی را برای محفلی ها و جادوگران فرستاد. هدیه ای که کمابیش خود بانو بلک را هم خوشحال کرد.
و اینگونه شد که امیدهای واهی دست سرنوشت را گرفتند تا اتفاقات شادی را رغم بزنند و خانه گریمولد را تبدیل به همانجایی کنند که بود.
کلمات نفر بعد:
توپ، تاج، کلمات، لاما، جارو، احساسی، غمناک
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 01:43
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
202
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

سوژه: امید
کلمات فعلی: مسموم - زهر - عقرب - مار - برکه - غار - راز و نیاز
- عقرب زلف کجت با قمر قرینه... تا قمر در عقربه کار ما چنینه... کیه کیه در میزنه، من دلم میلرزه؟ درو با لنگر میزنه، من دلم میلرزه!
- زهر مار! هی در میزنه... لنگر میزنه ... قمر تو عقرب میزنه چمدونم غلام به قنبر میزنه! سرمونو بردی از بس زیر آواز زدی هی!
چته انقدر سرخوشی؟
- این چه عادت مسمومیه که تا از یکی یه ذره شادی میبینین یه برچسب سرخوش بهش میزنین؟! یعنی هیشکی حق نداره بخشی از روزش رو با حال خوب سپری کنه؟! حتما باید صبح تا شب افسرده باشیم؟
- کسی نگفت صبح تا شب افسرده باشید جناب. ولی صبح تا شب آواز خوندنم فعکر نکنم کسی بتونه تحمل کنه! هر وقت واسه خودت تو غار زندگی کردی هر وقت و هر چقدر خواستی آواز بخون. ولی الان اگر احیانا خبر نداری باید بگم که در جریان باشی فعلا ما آدما متمدن هستیم و به صورت جمعی زندگی میکنیم و به گوش و مغز اطرایانمون تجاوز نمیکنیم! بعدشم ... همون شاه شهیدی که این تصنیف شاد و شنگول رو گفته، هر روز با یه آدم جدید راز و نیاز نیکرده که انقدر سروتونین و دوپامین برای سرخوشی داشته. تو از کجا میاری؟! اون حرمسراش انقدری جمعیت داشته که هر بار کسی در بزنه، راست راستی واسش سوال شه که یعنی کدوم دلبر سیبیلومه؟ و دلش بلرزه! تویی که تو زندگیت یه پارتنر نیم بند لانگ دیستنس هم نداشتی کی میخواد در بزنه دلت بلرزه؟
- پیله کردی به شعر ناصرالدین ها! یه چی دیگه بخونم حله؟ عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه
قهرت پر پرش کرد حالا یک یک تو برکه
ماهیا اشک میریزند چک چک چک تو برکه 
- من آخر منشا امید به زندگی بالای توی یه لا قبا رو نفهمیدم.
***
کلمات نفر بعد:
صدا - افتخار - لوبیا - جوراب - مالک - بخشنده - جیغ
کلمات فعلی: مسموم - زهر - عقرب - مار - برکه - غار - راز و نیاز
- عقرب زلف کجت با قمر قرینه... تا قمر در عقربه کار ما چنینه... کیه کیه در میزنه، من دلم میلرزه؟ درو با لنگر میزنه، من دلم میلرزه!

- زهر مار! هی در میزنه... لنگر میزنه ... قمر تو عقرب میزنه چمدونم غلام به قنبر میزنه! سرمونو بردی از بس زیر آواز زدی هی!
چته انقدر سرخوشی؟- این چه عادت مسمومیه که تا از یکی یه ذره شادی میبینین یه برچسب سرخوش بهش میزنین؟! یعنی هیشکی حق نداره بخشی از روزش رو با حال خوب سپری کنه؟! حتما باید صبح تا شب افسرده باشیم؟

- کسی نگفت صبح تا شب افسرده باشید جناب. ولی صبح تا شب آواز خوندنم فعکر نکنم کسی بتونه تحمل کنه! هر وقت واسه خودت تو غار زندگی کردی هر وقت و هر چقدر خواستی آواز بخون. ولی الان اگر احیانا خبر نداری باید بگم که در جریان باشی فعلا ما آدما متمدن هستیم و به صورت جمعی زندگی میکنیم و به گوش و مغز اطرایانمون تجاوز نمیکنیم! بعدشم ... همون شاه شهیدی که این تصنیف شاد و شنگول رو گفته، هر روز با یه آدم جدید راز و نیاز نیکرده که انقدر سروتونین و دوپامین برای سرخوشی داشته. تو از کجا میاری؟! اون حرمسراش انقدری جمعیت داشته که هر بار کسی در بزنه، راست راستی واسش سوال شه که یعنی کدوم دلبر سیبیلومه؟ و دلش بلرزه! تویی که تو زندگیت یه پارتنر نیم بند لانگ دیستنس هم نداشتی کی میخواد در بزنه دلت بلرزه؟
- پیله کردی به شعر ناصرالدین ها! یه چی دیگه بخونم حله؟ عکس گل امیدم افتاده بود رو برکه
قهرت پر پرش کرد حالا یک یک تو برکه
ماهیا اشک میریزند چک چک چک تو برکه 
- من آخر منشا امید به زندگی بالای توی یه لا قبا رو نفهمیدم.

***
کلمات نفر بعد:
صدا - افتخار - لوبیا - جوراب - مالک - بخشنده - جیغ
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:00
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
601

سوژه: امید
کلمات فعلی: دستمال - کهکشان - صیقلی - کوهنوردی- زرد - زنجبیل - آکواریوم
می میراند و زنده می کند
کوه های سر به فلک کشیده در انتهای جنگلی در منطقه ی مرزی بین آمالثورا و نوکتیرا. سابیس که طوری در یک شیب تند به سمت بالا می رود که انگار جاذبه بر او تاثیری ندارد. مهتاب صورت رنگ پریده ی او را کمی روشن کرده و اندکی شادی در چشمان همیشه غمناکش دیده می شود.
"کوهنوردی. همیشه حالم را بهتر می کند."
و بعد همان طور که به مسیرش ادامه می دهد، کمی اخم هایش در هم می رود.
"قبلا این خودم بودم که خودم را در قلعه ام حبس می کردم، چون احساس عدم تعلق داشتم، به دنیایی که با دستان خودم خلق شده بود. اما حالا این مالخازار است که چنین می کند. مساله فقط احساس مالکیتش نیست، انگار تصور می کند بیرون از قلعه خطری مرا تهدید می کند. آیا نگران شیفتگی بیمارگونه ی مخلوقات به خالقشان است؟
آاا، بله. او شاهدش بوده. در تمام این سال ها. در نوکتیرا."
به یک چشمه می رسد. روزنه ای در پیکره ی کوه، که آب از آن بیرون می تراود. مثل قلبی که در حال خونریزی باشد. کنارش می نشیند و دست در آب می برد و صورتش را خیس می کند.
"مالخازار، تو می خواهی من یک ماهی در آکواریوم باشم، نه اقیانوس. آن گونه زنده می مانم. اما فقط به چشم تو."
دستمالی از جیب ردایش درمی آورد و گلبرگ های خشک شده ی داخلش را نگاه می کند.
"اما این قلبم را نوازش می کند که مرا می خواهی، نه چون خالقت هستم. بله، خودت این طور می گویی، ولی این فقط برای تو یک بهانه است. تو می خواهی از غمی که در چشم هایم خانه کرده، مراقبت کنی. حتی اگر مسری باشد."
نگاهش به یک قارچ زرد رنگ که کنار چشمه روییده، می افتد. لبخندی کمرنگ بر لبانش می نشیند.
"چه خوب است که تو را اینجا می بینم، دوست کوچکم. بیا و به بطری خون این خون آشام طعم خورشید را ببخش."
و بطری پر از خون را از زیر ردایش در می آورد و چوب پنبه اش را برمی دارد و بعد قارچ را می چیند و داخل بطری فرو می کند و خون را به آهستگی و جرعه جرعه می نوشد.
"آاا، فرح بخش است این طعم تند زنجبیل گونه. به خون روح می بخشد."
و نگاهش را به آسمان و ستاره های دوردست می دوزد.
"درخششی که غم را نمی شوید، اما صیقلی می کند. کهکشانی که در خواب می بینم. ممکن است قبلا آنجا بوده باشم؟"
و همان طور که در فکر فرو رفته، ناگهان سوزشی را در گلویش حس می کند و به سرفه می افتد. گونه هایش کم کم سرخ و داغ می شوند و خون از گلویش بالا می آید و از دهانش بیرون می ریزد.
"آن قارچ… سمی بود!"
و همان طور که دارد سرفه می کند، ناگهان کسی از میان تاریکی در برابرش ظاهر می شود. این مالخازار است که با چشمان گشاد شده به او خیره شده. سابیس سعی می کند لبخند بزند و بعد دستش را بالا می گیرد و با صدایی گرفته می گوید:
"چیزی نیست. فقط اینکه در آرامش طبیعت غرق شده بودم و او خواست آن رویش را هم به من یادآوری کند."
کلمات نفر بعدی:
مسموم
زهر
عقرب
مار
برکه
غار
راز و نیاز
کلمات فعلی: دستمال - کهکشان - صیقلی - کوهنوردی- زرد - زنجبیل - آکواریوم
می میراند و زنده می کند
کوه های سر به فلک کشیده در انتهای جنگلی در منطقه ی مرزی بین آمالثورا و نوکتیرا. سابیس که طوری در یک شیب تند به سمت بالا می رود که انگار جاذبه بر او تاثیری ندارد. مهتاب صورت رنگ پریده ی او را کمی روشن کرده و اندکی شادی در چشمان همیشه غمناکش دیده می شود.
"کوهنوردی. همیشه حالم را بهتر می کند."
و بعد همان طور که به مسیرش ادامه می دهد، کمی اخم هایش در هم می رود.
"قبلا این خودم بودم که خودم را در قلعه ام حبس می کردم، چون احساس عدم تعلق داشتم، به دنیایی که با دستان خودم خلق شده بود. اما حالا این مالخازار است که چنین می کند. مساله فقط احساس مالکیتش نیست، انگار تصور می کند بیرون از قلعه خطری مرا تهدید می کند. آیا نگران شیفتگی بیمارگونه ی مخلوقات به خالقشان است؟
آاا، بله. او شاهدش بوده. در تمام این سال ها. در نوکتیرا."
به یک چشمه می رسد. روزنه ای در پیکره ی کوه، که آب از آن بیرون می تراود. مثل قلبی که در حال خونریزی باشد. کنارش می نشیند و دست در آب می برد و صورتش را خیس می کند.
"مالخازار، تو می خواهی من یک ماهی در آکواریوم باشم، نه اقیانوس. آن گونه زنده می مانم. اما فقط به چشم تو."
دستمالی از جیب ردایش درمی آورد و گلبرگ های خشک شده ی داخلش را نگاه می کند.
"اما این قلبم را نوازش می کند که مرا می خواهی، نه چون خالقت هستم. بله، خودت این طور می گویی، ولی این فقط برای تو یک بهانه است. تو می خواهی از غمی که در چشم هایم خانه کرده، مراقبت کنی. حتی اگر مسری باشد."
نگاهش به یک قارچ زرد رنگ که کنار چشمه روییده، می افتد. لبخندی کمرنگ بر لبانش می نشیند.
"چه خوب است که تو را اینجا می بینم، دوست کوچکم. بیا و به بطری خون این خون آشام طعم خورشید را ببخش."
و بطری پر از خون را از زیر ردایش در می آورد و چوب پنبه اش را برمی دارد و بعد قارچ را می چیند و داخل بطری فرو می کند و خون را به آهستگی و جرعه جرعه می نوشد.
"آاا، فرح بخش است این طعم تند زنجبیل گونه. به خون روح می بخشد."
و نگاهش را به آسمان و ستاره های دوردست می دوزد.
"درخششی که غم را نمی شوید، اما صیقلی می کند. کهکشانی که در خواب می بینم. ممکن است قبلا آنجا بوده باشم؟"
و همان طور که در فکر فرو رفته، ناگهان سوزشی را در گلویش حس می کند و به سرفه می افتد. گونه هایش کم کم سرخ و داغ می شوند و خون از گلویش بالا می آید و از دهانش بیرون می ریزد.
"آن قارچ… سمی بود!"
و همان طور که دارد سرفه می کند، ناگهان کسی از میان تاریکی در برابرش ظاهر می شود. این مالخازار است که با چشمان گشاد شده به او خیره شده. سابیس سعی می کند لبخند بزند و بعد دستش را بالا می گیرد و با صدایی گرفته می گوید:
"چیزی نیست. فقط اینکه در آرامش طبیعت غرق شده بودم و او خواست آن رویش را هم به من یادآوری کند."
کلمات نفر بعدی:
مسموم
زهر
عقرب
مار
برکه
غار
راز و نیاز
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج