با وقوع این صحنه برای دقایقی بعد فضا و زمان میان فرماندهان جنگ و سایرین جدا شد. لشکریان دو سمت قادر به دیدن آنچه در حال رخ دادن بود، نبودند.
میدان نبرد تبدیل به صحنهی خون، آتش و خاکستر شده بود. در هر گوشه از میدان، شیاطین و هیولاهایی را میشد دید که مشغول جنگیدن و نابودی یکدیگر بودند. زمین پوشیده از خون و اعضای بدنشان بود.
در سویی از میدان یک شیطان با کرم هایی که تمام بدنش را پوشانده بودند و از گوشت در حال فسادش تغذیه میکردند در حال نبرد با هیولایی بود که هفت دست و سه سر داشت. سر هایی که روی شانه هایش قرار داشتند چهره کودکانه داشتند.
چهرهای که تنها ظاهرش کودکانه بود. زیرا که در کسری از ثانیه سرها از بدن هیولا جدا شدند و مشخص شد هر کدام بدنی کوچک، ولی مستقل دارند. بدنی به ارتفاع کمتر از بیست سانتی متر با سری که روی آن شبیه وصله ای ناشیانه بود. و البته با بازشدن دهانش میشد دو ردیف دندانی که داشت را هم دید.
به چشم بر هم زدنی کودک- هیولا روی بدن شیطان پرید و آروارههای ترسناکش را در بدنش فرو برد. طولی نکشید که کرم های بدن شیطان برای دفاع از بدن میزبانشان به سمت کودک- هیولا حملهور شدند. کرم هایی که شاید در نگاه اول ترسناک به نظر نمیرسیدند ولی حالا میشد دید که مایعی سبز رنگ و اسید مانند ترشح میکنند که گوشت و استخوان را در خود حل میکرد و منشا بود تعفن بود. حالا ورق برگشته بود و شیطان دست بالاتر را داشت. با چنگال تیز و نیزه مانندش به سمت سر اصلی هیولا حمله کرد و در چشم بر هم زدنی آن را درید.
کودک- هیولای دوم با دیدن این صحنه جیغی گوشخراش کشید و به سمت شیطان حمله کرد. ولی با از دست دادن سر اصلی در میانهی راه به دودی سیاه رنگ تبدیل شد و به نیستی پیوست.
همزمان با دود شدن هیولا، همه چیز به حالت قبلی خودش برگشت. حالا همه دست از جنگ کشیدند و به صحنه ای که در حال وقوع بود خیره شدند. به سایه و به شمشیر...
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] تالار اسرار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:40
از: گوی پیشگویی!
پستها:
245
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

آتش زبانه میکشید. زمین از شدت گرما ترک برمیداشت، و شعلههای سبز و آبی در هوا پیچوتاب میخوردند و با مواد مذابی که از شکافهای عمیق جهنم فوران میکرد، درهم میآمیختند. لشکر دو طرف، بیتوجه به فرماندهانشان، با خشونتی بیرحمانه درهم میآمیختند. شیاطین و ارواح خشمگین، تیغه در برابر تیغه، زهر در برابر زهر، جهنمی در جهنم به پا کرده بودند.
اما درست در قلب این میدان نبرد، سرنوشت واقعی جنگ تعیین میشد.
سالازار، الستور و گابریل ایستاده بودند، چشمانشان قفل بر مردی که در میان آسمان معلق بود؛ لوسیفر. شمشیر آتشینش در دستش میدرخشید و بالهای سفیدش، که در تضادی ترسناک با تاریکی میدان جنگ بودند، او را مانند پادشاهی بیچونوچرا جلوه میدادند. اما نوری که از او ساطع میشد، چیزی مقدس نبود؛ تهدیدی بود، خالص و مطلق، که جهنم را از آن خود میدانست.
بدون هیچ هشداری، نبرد آغاز شد.
سالازار اولین ضربه را زد. با یک حرکت انگشتانش، زمین زیر پای لوسیفر فرو ریخت. از اعماق تاریکی، دهها باسیلیسک عظیمالجثه بیرون جهیدند، مارهایی که آتش سبزرنگ از میان فکهایشان زبانه میکشید. آنها با سرعتی مرگبار به سوی پادشاه فعلی جهنم هجوم بردند.
همزمان، گابریل چاقویش را چرخاند و آسمان از هم شکافت. رعدی عظیم، درهمتنیده از رنگهای درخشان، از بالای سر لوسیفر فرود آمد. این برق، برخلاف تمام طوفانهای دیگر، با قدرتی پریزادی در خود داشت میتوانست حتی تاریکی را بسوزاند.
از سمت دیگر، الستور سایههای خود را آزاد کرد. تیغههایی تیز و نامرئی از دستانش شلیک شدند، تاریکیهایی که در میانهی راه به مارهای نیشدار و شلاقهایی زنده تبدیل شدند.
اما لوسیفر بهسادگی تسلیم نمیشد.
با یک حرکت، شمشیرش را در هوا چرخاند. موجی از نور از تیغهی او فوران کرد. در یک لحظه، باسیلیسکها در میان شعلههای سفید خاکستر شدند، سایههای الستور به عقب پرتاب شدند، و رعد گابریل در میان گرداب نوری گم شد.
لوسیفر چشمانش را بست و زمزمهای تاریک، ناهنجار و پرطنین، در میدان جنگ پیچید.
تمام جهنم لرزید.
ناگهان، فریادهایی از دل ذهن تمام مبارزان بیرون کشیده شد. ترسهایی که پنهان کرده بودند، خاطراتی که سالها سرکوب شده بودند، دردهایی که از یاد رفته بودند. وحشت، تردید، اندوه، و شکستهای فراموششده در میان هوا چرخیدند، در نقطهای بالای سر لوسیفر گرد هم آمدند و مانند گردابی از رنج و نومیدی درخشیدند.
از این تاریکی و نور درهمتنیده، گوی عظیمی از آتش سفید شکل گرفت. نه گرما داشت، نه شعله، اما سنگین بود، مانند باری که ذهن را خرد میکرد.
لوسیفر با یک حرکت دست، آن را به سمت سه جادوگر پرتاب کرد.
سالازار بدون لحظهای تردید عصایش را چرخاند.
در یک لحظه، هوا اطرافشان خم شد، زمین مانند مایع در هم پیچید، و سپری از حقیقت پیچیدهشده آنها را در بر گرفت. گوی سفید به آن برخورد کرد، اما بهجای انفجار، در خود فرو رفت، انگار که توسط نیرویی نامرئی بلعیده شد؛ نه شکسته، نه منهدم، بلکه به خاطرهای که هرگز وجود نداشت، تبدیل شد.
سالازار به دو همراهش نگاهی انداخت. هر دو خونآلود و نفسنفسزنان، اما هنوز آمادهی حمله.
او نفس عمیقی کشید، دستهایش را جلو برد، و انگشتانش دور مچهای الستور و گابریل قفل شد.
یک لحظه، تاریکی و نور با هم ادغام شدند. چیزی در اعماق جهنم لرزید. سالازار زمزمهای نکرد، هیچ طلسمی به زبان نیاورد. او نیازی به آن نداشت. جادوی او از جنس کلمات نبود، بلکه از جنس ارادهی خالص بود.
قدرتی از گذشتههای فراموششده بیدار شد.
نیروی باستانی سالازار، تاریکی زندهی الستور، و جوهرهی خالص پریزاد گابریل در هم پیچیدند. گویی که برای لحظهای خودِ جهان در برابر آن خم شد. زمین ترک برداشت، هوای اطرافشان از انرژی پُر شد، و از میان دستانشان، گردابی از قدرت شکل گرفت. نیرویی که تاریخ تا به حال شاهدش نبود.
سالازار چشمانش را بست و آن را رها کرد.
لوسیفر به سختی فرصت دفاع پیدا کرد. موج انرژی به او برخورد کرد، و انفجاری از نور و تاریکی به وجود آمد. آتشهای جهنم برای لحظاتی سرد شدند، زمین زیر پایشان فرو ریخت، و خودِ هوا فریاد کشید.
لوسیفر به عقب پرتاب شد. برای اولین بار، فریادی از درد بر لب داشت. زخمهایی که بهسرعت بر بدنش نمایان میشدند، انگار از درون آتش گرفته بود. بالهای سفیدش در خود جمع شدند، بدنش میلرزید. برای اولین بار، تلاش میکرد فرار کند.
با یک انفجار بلند، همه چیز از هم پاشید. غبار فرو نشست، و در جایی که چند ثانیه قبل لوسیفر به خود میپیچید، تنها یک گودال عظیم باقی مانده بود.
سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفت. همه در حال تجزیه و تحلیل این اتفاق بودند.
که ناگهان صدای لوسیفر به گوش رسید:
«تو خیلی تغییر کردی، دوست قدیمی. هیچوقت فکر نمیکردم یک موجود خاکی چنین بلایی سر من بیاورد.»
صدایش از هیچ میآمد، از هر جا، از همهجا.
«وقتی داشتم بیشترین تلاش زندگیم را میکردم که از طلسم باستانیات جان سالم به در ببرم، وقتی دیدم یک انسان چنین کاری با من کرده، یادم آمد که نقطهضعف آدمها چیست.»
سایهای پشت سر گابریل شکل گرفت.
شمشیری از جنس آتش، پهن و عظیم، بیصدا در میان بدن او فرو رفت.
جنگ هنوز تمام نشده بود.
اما درست در قلب این میدان نبرد، سرنوشت واقعی جنگ تعیین میشد.
سالازار، الستور و گابریل ایستاده بودند، چشمانشان قفل بر مردی که در میان آسمان معلق بود؛ لوسیفر. شمشیر آتشینش در دستش میدرخشید و بالهای سفیدش، که در تضادی ترسناک با تاریکی میدان جنگ بودند، او را مانند پادشاهی بیچونوچرا جلوه میدادند. اما نوری که از او ساطع میشد، چیزی مقدس نبود؛ تهدیدی بود، خالص و مطلق، که جهنم را از آن خود میدانست.
بدون هیچ هشداری، نبرد آغاز شد.
سالازار اولین ضربه را زد. با یک حرکت انگشتانش، زمین زیر پای لوسیفر فرو ریخت. از اعماق تاریکی، دهها باسیلیسک عظیمالجثه بیرون جهیدند، مارهایی که آتش سبزرنگ از میان فکهایشان زبانه میکشید. آنها با سرعتی مرگبار به سوی پادشاه فعلی جهنم هجوم بردند.
همزمان، گابریل چاقویش را چرخاند و آسمان از هم شکافت. رعدی عظیم، درهمتنیده از رنگهای درخشان، از بالای سر لوسیفر فرود آمد. این برق، برخلاف تمام طوفانهای دیگر، با قدرتی پریزادی در خود داشت میتوانست حتی تاریکی را بسوزاند.
از سمت دیگر، الستور سایههای خود را آزاد کرد. تیغههایی تیز و نامرئی از دستانش شلیک شدند، تاریکیهایی که در میانهی راه به مارهای نیشدار و شلاقهایی زنده تبدیل شدند.
اما لوسیفر بهسادگی تسلیم نمیشد.
با یک حرکت، شمشیرش را در هوا چرخاند. موجی از نور از تیغهی او فوران کرد. در یک لحظه، باسیلیسکها در میان شعلههای سفید خاکستر شدند، سایههای الستور به عقب پرتاب شدند، و رعد گابریل در میان گرداب نوری گم شد.
لوسیفر چشمانش را بست و زمزمهای تاریک، ناهنجار و پرطنین، در میدان جنگ پیچید.
تمام جهنم لرزید.
ناگهان، فریادهایی از دل ذهن تمام مبارزان بیرون کشیده شد. ترسهایی که پنهان کرده بودند، خاطراتی که سالها سرکوب شده بودند، دردهایی که از یاد رفته بودند. وحشت، تردید، اندوه، و شکستهای فراموششده در میان هوا چرخیدند، در نقطهای بالای سر لوسیفر گرد هم آمدند و مانند گردابی از رنج و نومیدی درخشیدند.
از این تاریکی و نور درهمتنیده، گوی عظیمی از آتش سفید شکل گرفت. نه گرما داشت، نه شعله، اما سنگین بود، مانند باری که ذهن را خرد میکرد.
لوسیفر با یک حرکت دست، آن را به سمت سه جادوگر پرتاب کرد.
سالازار بدون لحظهای تردید عصایش را چرخاند.
در یک لحظه، هوا اطرافشان خم شد، زمین مانند مایع در هم پیچید، و سپری از حقیقت پیچیدهشده آنها را در بر گرفت. گوی سفید به آن برخورد کرد، اما بهجای انفجار، در خود فرو رفت، انگار که توسط نیرویی نامرئی بلعیده شد؛ نه شکسته، نه منهدم، بلکه به خاطرهای که هرگز وجود نداشت، تبدیل شد.
سالازار به دو همراهش نگاهی انداخت. هر دو خونآلود و نفسنفسزنان، اما هنوز آمادهی حمله.
او نفس عمیقی کشید، دستهایش را جلو برد، و انگشتانش دور مچهای الستور و گابریل قفل شد.
یک لحظه، تاریکی و نور با هم ادغام شدند. چیزی در اعماق جهنم لرزید. سالازار زمزمهای نکرد، هیچ طلسمی به زبان نیاورد. او نیازی به آن نداشت. جادوی او از جنس کلمات نبود، بلکه از جنس ارادهی خالص بود.
قدرتی از گذشتههای فراموششده بیدار شد.
نیروی باستانی سالازار، تاریکی زندهی الستور، و جوهرهی خالص پریزاد گابریل در هم پیچیدند. گویی که برای لحظهای خودِ جهان در برابر آن خم شد. زمین ترک برداشت، هوای اطرافشان از انرژی پُر شد، و از میان دستانشان، گردابی از قدرت شکل گرفت. نیرویی که تاریخ تا به حال شاهدش نبود.
سالازار چشمانش را بست و آن را رها کرد.
لوسیفر به سختی فرصت دفاع پیدا کرد. موج انرژی به او برخورد کرد، و انفجاری از نور و تاریکی به وجود آمد. آتشهای جهنم برای لحظاتی سرد شدند، زمین زیر پایشان فرو ریخت، و خودِ هوا فریاد کشید.
لوسیفر به عقب پرتاب شد. برای اولین بار، فریادی از درد بر لب داشت. زخمهایی که بهسرعت بر بدنش نمایان میشدند، انگار از درون آتش گرفته بود. بالهای سفیدش در خود جمع شدند، بدنش میلرزید. برای اولین بار، تلاش میکرد فرار کند.
با یک انفجار بلند، همه چیز از هم پاشید. غبار فرو نشست، و در جایی که چند ثانیه قبل لوسیفر به خود میپیچید، تنها یک گودال عظیم باقی مانده بود.
سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفت. همه در حال تجزیه و تحلیل این اتفاق بودند.
که ناگهان صدای لوسیفر به گوش رسید:
«تو خیلی تغییر کردی، دوست قدیمی. هیچوقت فکر نمیکردم یک موجود خاکی چنین بلایی سر من بیاورد.»
صدایش از هیچ میآمد، از هر جا، از همهجا.
«وقتی داشتم بیشترین تلاش زندگیم را میکردم که از طلسم باستانیات جان سالم به در ببرم، وقتی دیدم یک انسان چنین کاری با من کرده، یادم آمد که نقطهضعف آدمها چیست.»
سایهای پشت سر گابریل شکل گرفت.
شمشیری از جنس آتش، پهن و عظیم، بیصدا در میان بدن او فرو رفت.
جنگ هنوز تمام نشده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1403/12/3 1:48:25
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1403/12/3 1:50:10
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1403/12/3 1:50:10
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: امروز ساعت 12:49
از: مسلسلستان!
پستها:
638

فرشتهیاروی شماره یک دستش را یواشکی خراماند تا یک دانه از هولی پاپکورنهای فرشتهیاروی شماره دو را ناخونک بزند.
-
-
-
-
-
فرشتهیاروی شماره یک نزدیک بود باورش نشود. یعنی واقعا کاف ناخونکش داشت داشت روی پاپکورنهای شماره دو فرود میآمد؟ یعنی واقعا شماره یک میتانست؟ یعنی واقعا شماره یک الکی ناراحت شده بود که توی فاز اول جنگ سریع-سریع و چارتا-چارتا پاپکورنهاش را لمبانده بود و تمامشان کرده بود و نمیدانست چیکار کند؟ آیا واقعا تمام این مدت شماره یک میتانسته بود پاپکورنهای شماره دو را بدزدد؟ آیا حتی آن دفعه که یک دفعهای کلی باران آمده بود و همه جا را سیل برده بود و زرافهها مجبور شده بودند شنا کنند و گوریلها برای اینکه غرق نشند سوار مرغابیها شده بودند و شماره یک آنقدر ذوق کرده بود که پاپکورنهایش را شب اول تمام کرده بود هم میشده بود یواشکی دست کند توی پاپکورنهای شماره دو؟ و شاید حتی آن دفعه که با شمارههای دیگر رفته بودند روی آن دوتا شهره سنگ گوگرد بریزند هم اصلا لازم نبوده بود وسط راه برگردد چون پاپکورنهایش تمام شده بود و میتانست با بقیه فرشتهها مردم را تبدیل به نمک کند و هارهار به دماغشان بخندد و حتی آنقدر خوب کار کند که اسمش دیگر عدد صحیح نباشد و مردم بشناسندش و حتی شاید پلههای ترقی را یکی دوتا میپرید بالا و میرفت توی کار وحی و واقعا مگر شماره یک چیاش از بقیه کمتر بود و تازه از همه هم بزرگسنتر بود و واقعا هرچی میکشید تقصیر پاپکورنهایش بود.
تمام این مدت، میشد تقصیرشان نباشد؟
- داره خوب میشه. نگاه. این یارو اسلیترینه و شاه جهنم گویا قبلا همو میشناختن.
فرشتهیاروی شماره یک، یک دانه پاپکورن برداشت.
- یـــــــــــــــــــــس! یـــــــــــــــــــــس! یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــ!
فرشتهیاروی شماره دو نگاهش کرد.
- پاپکورن منه اون؟
- ها؟
- شبیه پاپکورنای منه.
- نه.
فرشتهیاروی شماره دو جعبه هولی پاپکورنش را گذاشت کنار. بلند شد. قلنج بالهایش را شکست. خشمش را گرم کرد. تارهای حنجرهاش را ورز داد.
- شماره یک.
- کی؟
فرشتهیاروی شماره دو چشمهای روی بالهایش را باز کرد.
- شماره یک.
- نمیشناسم.
فرشتهیاروی شماره دو اندازه بزرگترین آسمانخراش دنیا قد کشید.
- شماره یک.
- من تا صفر فقط بلدم.
فرشتهیاروی شماره دو کهکشانخراش شد.
- چهرهی خیانت، سیهکینترین آفریده خلقت، چشم پلید خفت. استخواندریده، مارخزیده. منفور.
-
- از این هنگام، با آوایی که در سینهام مرا مختار کرده، تو را مهجور مینامم. از این هنگام، نام تو در لوح روشنایی سوخته. فرشته مسقوط، بخز به زمین جدیدت. ملک منقوط، بپوش پوستی تازه. از این هنگام، شیطان، تبعیدی.
و فرشتهیاروی شماره یک منفجر شد.
Somewhere, where magma-like boils blood, where hatred is currency and abscess, fancy -- somewhere, where the Sun is nailed upside-down on a cauterized sky, crucified and excruciated -- somewhere, where amass the Armies of Murder to push poles down throats, become each a King of Massacre or Queen of Slaughter -- somewhere in Hell
Salazar Slytherin raised a crooked finger, on its nail echoed the command to rip and tear without end. Alastor Moon was first to heed, grabbing the slothful thorax of Belphegor with large-bulked arms of shadow. With a twist he cracked the bones. It sounded like light. The demon stared at his spilled guts, and staring on, collapsed
In death, said Alastor, cheeringly swinging his clean cane, in death, too, true to life: the perfect picture of a pile of pus. And grinned wide enough to flash all his thirty-two perfect canine-likes
فرشتهیاروی شماره یک کمکم داشت یک ذره میترسید. پس خم شد و پاپکورنش را برداشت و خاکسترهای رویش را فوت کرد و از لای اهریمنها سر-دزدان و جاخالی-دهان رفت و رفت تا رسید به یک یارویی که بهش میخورد از بقیه بیشتر بداند چی دارد میشود.
- ببخشید جناب. من تازه تبعید شدم. میشه--
لوسیفر رعد و برقهای توی چشمهایش را چرخاند.
- پلشت ملعون! یه فرمانده و بیکار؟ جوخه رادیکالهای منفی و اعداد طاعونی رو برمیداری و رودههای اون گوزن رو میاری واسم. بدو تا پلکاتو به پاهات ندوختم.
فرشتهیاروی شماره یک به پاپکورنش نگاه کرد.
-
-
-

-

-

فرشتهیاروی شماره یک نزدیک بود باورش نشود. یعنی واقعا کاف ناخونکش داشت داشت روی پاپکورنهای شماره دو فرود میآمد؟ یعنی واقعا شماره یک میتانست؟ یعنی واقعا شماره یک الکی ناراحت شده بود که توی فاز اول جنگ سریع-سریع و چارتا-چارتا پاپکورنهاش را لمبانده بود و تمامشان کرده بود و نمیدانست چیکار کند؟ آیا واقعا تمام این مدت شماره یک میتانسته بود پاپکورنهای شماره دو را بدزدد؟ آیا حتی آن دفعه که یک دفعهای کلی باران آمده بود و همه جا را سیل برده بود و زرافهها مجبور شده بودند شنا کنند و گوریلها برای اینکه غرق نشند سوار مرغابیها شده بودند و شماره یک آنقدر ذوق کرده بود که پاپکورنهایش را شب اول تمام کرده بود هم میشده بود یواشکی دست کند توی پاپکورنهای شماره دو؟ و شاید حتی آن دفعه که با شمارههای دیگر رفته بودند روی آن دوتا شهره سنگ گوگرد بریزند هم اصلا لازم نبوده بود وسط راه برگردد چون پاپکورنهایش تمام شده بود و میتانست با بقیه فرشتهها مردم را تبدیل به نمک کند و هارهار به دماغشان بخندد و حتی آنقدر خوب کار کند که اسمش دیگر عدد صحیح نباشد و مردم بشناسندش و حتی شاید پلههای ترقی را یکی دوتا میپرید بالا و میرفت توی کار وحی و واقعا مگر شماره یک چیاش از بقیه کمتر بود و تازه از همه هم بزرگسنتر بود و واقعا هرچی میکشید تقصیر پاپکورنهایش بود.
تمام این مدت، میشد تقصیرشان نباشد؟
- داره خوب میشه. نگاه. این یارو اسلیترینه و شاه جهنم گویا قبلا همو میشناختن.

فرشتهیاروی شماره یک، یک دانه پاپکورن برداشت.
- یـــــــــــــــــــــس! یـــــــــــــــــــــس! یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــ!
فرشتهیاروی شماره دو نگاهش کرد.
- پاپکورن منه اون؟
- ها؟

- شبیه پاپکورنای منه.
- نه.

فرشتهیاروی شماره دو جعبه هولی پاپکورنش را گذاشت کنار. بلند شد. قلنج بالهایش را شکست. خشمش را گرم کرد. تارهای حنجرهاش را ورز داد.
- شماره یک.
- کی؟

فرشتهیاروی شماره دو چشمهای روی بالهایش را باز کرد.
- شماره یک.
- نمیشناسم.

فرشتهیاروی شماره دو اندازه بزرگترین آسمانخراش دنیا قد کشید.
- شماره یک.
- من تا صفر فقط بلدم.

فرشتهیاروی شماره دو کهکشانخراش شد.
- چهرهی خیانت، سیهکینترین آفریده خلقت، چشم پلید خفت. استخواندریده، مارخزیده. منفور.
-

- از این هنگام، با آوایی که در سینهام مرا مختار کرده، تو را مهجور مینامم. از این هنگام، نام تو در لوح روشنایی سوخته. فرشته مسقوط، بخز به زمین جدیدت. ملک منقوط، بپوش پوستی تازه. از این هنگام، شیطان، تبعیدی.
و فرشتهیاروی شماره یک منفجر شد.
I was walking among the fires of Hell, delighted with the enjoyments of Genius; which to Angels look like torment and insanity
― William Blake, The Marriage of Heaven and Hell
Somewhere, where magma-like boils blood, where hatred is currency and abscess, fancy -- somewhere, where the Sun is nailed upside-down on a cauterized sky, crucified and excruciated -- somewhere, where amass the Armies of Murder to push poles down throats, become each a King of Massacre or Queen of Slaughter -- somewhere in Hell
Salazar Slytherin raised a crooked finger, on its nail echoed the command to rip and tear without end. Alastor Moon was first to heed, grabbing the slothful thorax of Belphegor with large-bulked arms of shadow. With a twist he cracked the bones. It sounded like light. The demon stared at his spilled guts, and staring on, collapsed
In death, said Alastor, cheeringly swinging his clean cane, in death, too, true to life: the perfect picture of a pile of pus. And grinned wide enough to flash all his thirty-two perfect canine-likes
فرشتهیاروی شماره یک کمکم داشت یک ذره میترسید. پس خم شد و پاپکورنش را برداشت و خاکسترهای رویش را فوت کرد و از لای اهریمنها سر-دزدان و جاخالی-دهان رفت و رفت تا رسید به یک یارویی که بهش میخورد از بقیه بیشتر بداند چی دارد میشود.
- ببخشید جناب. من تازه تبعید شدم. میشه--
لوسیفر رعد و برقهای توی چشمهایش را چرخاند.
- پلشت ملعون! یه فرمانده و بیکار؟ جوخه رادیکالهای منفی و اعداد طاعونی رو برمیداری و رودههای اون گوزن رو میاری واسم. بدو تا پلکاتو به پاهات ندوختم.
فرشتهیاروی شماره یک به پاپکورنش نگاه کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/1 19:42:05
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/1 19:43:22
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/1 19:45:41
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/1 19:43:22
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/1 19:45:41
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

لوسیفر بدون آن که خم به ابرو بیاورد، دست از حمله به الستور برمیدارد. نه به خاطر صدایی که در تمام جهنم طنینانداز شده بود، بلکه چون میخواست با کسی که ادعایش بعنوان پادشاه جهنم را میخواهد به چالش بکشد آشنا شود. یعنی کدام یک از اهریمنهای باستانی چنین جراتی به خود داده بودند؟
اما صحنهای که لوسیفر با آن مواجه میشود، شاید آخرین چیزی بود که انتظارش را داشت. احتمالا حتی در بدترین کابوسهایش هم هرگز چنین چیزی را تصور نمیکرد. از نظر خودش شاید حتی... تحقیرآمیز مینمود!
او موجودی آسمانی بود، از جنس آتش که مدتها قبل از بوجود آمدن اولین انسان در این دنیا زندگی میکرده است و حالا... یک موجود زمینی از جنس خاک، به خودش جرات داده است تا پادشاهی او را به چالش بکشد؟
لوسیفر او را میشناخت. آنها از قدیم با یکدیگر دوست بودند. اما نگاه لوسیفر بیش از حد معمول شروع به کاویدن چهرهی سالازار میکند. او دیگر همان انسانی نبود که پیشتر با او ملاقات کرده بود. چشمان دودآلودش برای لوسیفر کافی بود تا دریابد حالا او تبدیل به چیزی فراتر از یک انسان فانی شده است.
لوسیفر بر زمین فرود نمیآید. بلکه حتی به آرامی بیشتر از قبل از زمین فاصله میگیرد و بالهای زیبایش را در آسمان به رخ همگان میکشد. لوسیفر میخواست سالازار او را به خوبی ببیند.
- اوه سالازار. تو کسی هستی که جرات کردی پادشاه جهنم رو به چالش بکشی؟ تو موجود زمینی خیال کردی قادر به مقابله با من هستی؟
سالازار با غرور سرش را بالا میگیرد.
- و تو همون کسی هستی که کمارزشتر از انسان شمرده شدی تا بهش تعظیم کنی! تصورش رو بکن... یک موجود زمینی که پادشاهی جهنم رو بدست بیاره و توامان زمینی و آسمانی باشه، چقدر میتونه از تو قدرتمندتر باشه!
سالازار لبخندی میزند که برای لوسیفر تشخیص احساساتی که در آن نهفته بود دشوار است.
- اشتباه نکن دوست قدیمی من. من تو رو حریف قابل احترامی برای خودم میبینم، اما باور کن این یه چالش نیست و زودتر از اون که تصورشو بکنی جایگاه خودم بعنوان پادشاه جهنم رو بدست میارم.
سالازار همزمان یکی از دستانش که در حین گفتگو بالا آورده بود را به نشانهی حرکت به لشگریان خود نشان میدهد. جنگ باید دوباره از سر گرفته میشد، اما اینبار با حضور پادشاهی که هر لشگر برای او میجنگید.
اما صحنهای که لوسیفر با آن مواجه میشود، شاید آخرین چیزی بود که انتظارش را داشت. احتمالا حتی در بدترین کابوسهایش هم هرگز چنین چیزی را تصور نمیکرد. از نظر خودش شاید حتی... تحقیرآمیز مینمود!
او موجودی آسمانی بود، از جنس آتش که مدتها قبل از بوجود آمدن اولین انسان در این دنیا زندگی میکرده است و حالا... یک موجود زمینی از جنس خاک، به خودش جرات داده است تا پادشاهی او را به چالش بکشد؟
لوسیفر او را میشناخت. آنها از قدیم با یکدیگر دوست بودند. اما نگاه لوسیفر بیش از حد معمول شروع به کاویدن چهرهی سالازار میکند. او دیگر همان انسانی نبود که پیشتر با او ملاقات کرده بود. چشمان دودآلودش برای لوسیفر کافی بود تا دریابد حالا او تبدیل به چیزی فراتر از یک انسان فانی شده است.
لوسیفر بر زمین فرود نمیآید. بلکه حتی به آرامی بیشتر از قبل از زمین فاصله میگیرد و بالهای زیبایش را در آسمان به رخ همگان میکشد. لوسیفر میخواست سالازار او را به خوبی ببیند.
- اوه سالازار. تو کسی هستی که جرات کردی پادشاه جهنم رو به چالش بکشی؟ تو موجود زمینی خیال کردی قادر به مقابله با من هستی؟
سالازار با غرور سرش را بالا میگیرد.
- و تو همون کسی هستی که کمارزشتر از انسان شمرده شدی تا بهش تعظیم کنی! تصورش رو بکن... یک موجود زمینی که پادشاهی جهنم رو بدست بیاره و توامان زمینی و آسمانی باشه، چقدر میتونه از تو قدرتمندتر باشه!
سالازار لبخندی میزند که برای لوسیفر تشخیص احساساتی که در آن نهفته بود دشوار است.
- اشتباه نکن دوست قدیمی من. من تو رو حریف قابل احترامی برای خودم میبینم، اما باور کن این یه چالش نیست و زودتر از اون که تصورشو بکنی جایگاه خودم بعنوان پادشاه جهنم رو بدست میارم.
سالازار همزمان یکی از دستانش که در حین گفتگو بالا آورده بود را به نشانهی حرکت به لشگریان خود نشان میدهد. جنگ باید دوباره از سر گرفته میشد، اما اینبار با حضور پادشاهی که هر لشگر برای او میجنگید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

آسمان جهنم، که همیشه در ظلمتی سرخرنگ و آتشین فرو رفته بود، زیر نور کورکنندهای که از حضور لوسیفر ساطع میشد، تغییر کرد. حتی در میان دیوارهای آتش و دریای گدازههای جوشان، آن نور چیزی متفاوت بود؛ چیزی که هیچ اهریمنی، حتی در طول قرنها وجود در جهنم، هرگز ندیده بود.
الستور، با چشمان تاریک و چهرهای که سایههای جهنمی آن را در بر گرفته بودند، از تکیه دادن بر عصایش دست کشید و آهسته ایستاد. باد داغ جهنمی در اطرافش پیچید و عبای خونینش را به اهتزاز درآورد. لوسیفر، با آن بالهای سفید باشکوه، گویی حضورش تضادی بیرحمانه با تاریکی مطلق میدان نبرد داشت. شمشیر آتشین او، که درخشش آن حتی از شعلههای جهنم سوزانتر بود، در دستش میلرزید، اما این لرزش از ضعف نبود، بلکه از خشم و غضبی بود که درونش شعلهور شده بود.
اجساد اهریمنهایی که برای لوسیفر جنگیده بودند، در اطراف میدان، به شکل تلی از خاکستر و بقایای درهمشکسته بر زمین افتاده بودند. پیروزی الستور در نبرد، انکارناپذیر بود، اما حالا، حضور لوسیفر خود بهتنهایی توازن جنگ را به هم میزد. او تنها یک جنگجو نبود؛ او اولین و قدیمیترین سقوط کرده، قدرتی از جنس آتش آسمانی، و کسی بود که حتی خدایان از او پرهیز میکردند.
همان لحظه - تالار اسرار
تالار اسرار در سکوتی رازآلود فرو رفته بود. سایههای دراز و پیچیدهی مارهای سنگی، در نور سبز کمرنگی که از دیوارها ساطع میشد، به رقص درآمده بودند. هوا سنگین بود، گویی خود زمان نفسش را در سینه حبس کرده بود، منتظر لحظهای که سرنوشت را از نو بنویسد.
سالازار اسلیترین، با چشمان دودآلود و عبای تاریکی که همچون سایهای زنده به دورش پیچیده بود، مقابل دروازهی جهنم ایستاده بود. دری که با جادوهای کهن و اسراری فراموششده، در اعماق تالار اسرار ساخته شده بود، آمادهی باز شدن بود. خطوط حکاکیشدهی باستانی بر سطح آن درخشش قرمز داشتند، گویی از قلب گدازههای جهنمی بیرون کشیده شده بودند.
گابریل دلاکور، دختری که زمانی معصومیتش همچون نوری در دنیای پر از تاریکی میدرخشید، کنار سالازار ایستاده بود. اما اکنون، آن نور دیگر به خاموشی گراییده بود، یا شاید هم تغییر کرده بود؛ به چیزی عمیقتر، تاریکتر، قدرتمندتر. سالازار، بدون اینکه نگاهش را از دروازهی شعلهور بردارد، با لحنی که همچون زمزمهای از اعماق تاریخ بود، گفت:
- آمادهای؟
گابریل پاسخی نداد. اما نیازی هم نبود. چشمانش، عمیقتر از همیشه، چیزی را در خود داشت که نیازی به کلمات نداشت؛ درخشش عزم، سایهای از تغییر، و انعکاسی از چیزی نو. نه فقط برای این نبرد. نه فقط برای ورود به جهنم. بلکه برای چیزی بسیار بزرگتر. برای شکستن زنجیرهای گذشته. برای ساختن هویتی جدید. برای یافتن خودِ واقعیاش. لبخندی بیصدا بر لبانش نشست. نه از جنس شادی، نه از جنس هیجان. بلکه لبخندی از جنس اطمینان. و همین کافی بود.
سالازار با دیدن این نگاه، تنها سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، سپس دستش را بالا آورد. طلسمی کهن را به زبان آورد، و در یک لحظه، دروازهی جهنم با صدایی که گویی از عمق زمین برخاسته بود، گشوده شد. از آن سوی دروازه، جهنم انتظارشان را میکشید.
لحظاتی بعد - جهنم
در لحظهای که شمشیر آتشین لوسیفر در میان انگشتانش چرخید و او آماده شد که الستور را در هم بکوبد، زمین زیر پایشان شکاف برداشت، و آن لحظه، همگان دانستند که این جنگ، آغاز سقوط یکی از آنان بود. اما کدام؟
و بعد، صدایی که از اعماق تاریخ طنین داشت، از دل تاریکی برخاست. صدایی که نه فریاد بود، نه نجوا، بلکه فرمانی که گویی خودِ جهنم را میلرزاند:
- بس است.
و از تاریکی، در میان شعلههایی که با سیاهی آمیخته شده بودند، سایهای برخاست. سالازار اسلیترین، پادشاه آیندهی جهنم، وارد میدان شد.
الستور، با چشمان تاریک و چهرهای که سایههای جهنمی آن را در بر گرفته بودند، از تکیه دادن بر عصایش دست کشید و آهسته ایستاد. باد داغ جهنمی در اطرافش پیچید و عبای خونینش را به اهتزاز درآورد. لوسیفر، با آن بالهای سفید باشکوه، گویی حضورش تضادی بیرحمانه با تاریکی مطلق میدان نبرد داشت. شمشیر آتشین او، که درخشش آن حتی از شعلههای جهنم سوزانتر بود، در دستش میلرزید، اما این لرزش از ضعف نبود، بلکه از خشم و غضبی بود که درونش شعلهور شده بود.
اجساد اهریمنهایی که برای لوسیفر جنگیده بودند، در اطراف میدان، به شکل تلی از خاکستر و بقایای درهمشکسته بر زمین افتاده بودند. پیروزی الستور در نبرد، انکارناپذیر بود، اما حالا، حضور لوسیفر خود بهتنهایی توازن جنگ را به هم میزد. او تنها یک جنگجو نبود؛ او اولین و قدیمیترین سقوط کرده، قدرتی از جنس آتش آسمانی، و کسی بود که حتی خدایان از او پرهیز میکردند.
همان لحظه - تالار اسرار
تالار اسرار در سکوتی رازآلود فرو رفته بود. سایههای دراز و پیچیدهی مارهای سنگی، در نور سبز کمرنگی که از دیوارها ساطع میشد، به رقص درآمده بودند. هوا سنگین بود، گویی خود زمان نفسش را در سینه حبس کرده بود، منتظر لحظهای که سرنوشت را از نو بنویسد.
سالازار اسلیترین، با چشمان دودآلود و عبای تاریکی که همچون سایهای زنده به دورش پیچیده بود، مقابل دروازهی جهنم ایستاده بود. دری که با جادوهای کهن و اسراری فراموششده، در اعماق تالار اسرار ساخته شده بود، آمادهی باز شدن بود. خطوط حکاکیشدهی باستانی بر سطح آن درخشش قرمز داشتند، گویی از قلب گدازههای جهنمی بیرون کشیده شده بودند.
گابریل دلاکور، دختری که زمانی معصومیتش همچون نوری در دنیای پر از تاریکی میدرخشید، کنار سالازار ایستاده بود. اما اکنون، آن نور دیگر به خاموشی گراییده بود، یا شاید هم تغییر کرده بود؛ به چیزی عمیقتر، تاریکتر، قدرتمندتر. سالازار، بدون اینکه نگاهش را از دروازهی شعلهور بردارد، با لحنی که همچون زمزمهای از اعماق تاریخ بود، گفت:
- آمادهای؟
گابریل پاسخی نداد. اما نیازی هم نبود. چشمانش، عمیقتر از همیشه، چیزی را در خود داشت که نیازی به کلمات نداشت؛ درخشش عزم، سایهای از تغییر، و انعکاسی از چیزی نو. نه فقط برای این نبرد. نه فقط برای ورود به جهنم. بلکه برای چیزی بسیار بزرگتر. برای شکستن زنجیرهای گذشته. برای ساختن هویتی جدید. برای یافتن خودِ واقعیاش. لبخندی بیصدا بر لبانش نشست. نه از جنس شادی، نه از جنس هیجان. بلکه لبخندی از جنس اطمینان. و همین کافی بود.
سالازار با دیدن این نگاه، تنها سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، سپس دستش را بالا آورد. طلسمی کهن را به زبان آورد، و در یک لحظه، دروازهی جهنم با صدایی که گویی از عمق زمین برخاسته بود، گشوده شد. از آن سوی دروازه، جهنم انتظارشان را میکشید.
لحظاتی بعد - جهنم
در لحظهای که شمشیر آتشین لوسیفر در میان انگشتانش چرخید و او آماده شد که الستور را در هم بکوبد، زمین زیر پایشان شکاف برداشت، و آن لحظه، همگان دانستند که این جنگ، آغاز سقوط یکی از آنان بود. اما کدام؟
و بعد، صدایی که از اعماق تاریخ طنین داشت، از دل تاریکی برخاست. صدایی که نه فریاد بود، نه نجوا، بلکه فرمانی که گویی خودِ جهنم را میلرزاند:
- بس است.
و از تاریکی، در میان شعلههایی که با سیاهی آمیخته شده بودند، سایهای برخاست. سالازار اسلیترین، پادشاه آیندهی جهنم، وارد میدان شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/11/30 19:33:16
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: دیروز ساعت 11:03
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

الستور احمق نبود و اجازه نمیداد سرگرم شدنش جلوی هدفش رو بگیره. البته که در اون لحظه، هدف خیلی سادهای رو دنبال میکرد: قتل عام و خونریزی تا جایی که میتونست.
چندتا از شیاطین دشمن راه خودشون رو به سمتش باز کردن و تلاش کردن روی الستور شیرجه بزنن. به خوبی میدونستن با کشتن یا حتی زخمی کردن الستور، به راحتی میتونن جنگ رو در همین نقطه تموم کنن. ولی الستور با دیدنشون تکون سریعی به عصاش داد تا موجی از سایه از انتهای عصاش فوران کنه و هر سه شیطان رو بدره. بعد، صدای قهقهه الستور دوباره در میدان جنگ طنین انداخت.
زمین از خون شیاطینی که هر لحظه از هر دو ارتش کشته میشدن، به رنگ سرخ در اومده بود و بوی تعفن زیادی به مشام میرسید. الستور با آرامش از بین شیاطینی که میکشتن و کشته میشدن عبور میکرد، هروقت هم شیطانی تلاش میکرد به سمتش بیاد، سایههاش ترتیبش رو میدادن.
و بالاخره به شیطان عظیم الجثهای که با هر حرکت پنجههای عظیمش، شیاطین تحت فرمان الستور رو تکه تکه میکرد، رسید. الستور با دیدن فرمانده ارتش لوسیفر لبخند ضعیفی زد و با صدای رادیوییش، شیطان بزرگ رو خطاب قرار داد.
- میخوای این بازی رو همینجا تموم کنیم؟
و فرمانده ارتش لوسیفر، با پرتاب سر قطع شده یک شیطان کوچیکتر به سمت الستور، پاسخش رو داد.
موجهایی از سایه از عصای الستور خارج شدن و وارد شکم فرمانده ارتش لوسیفر شدن، ولی این برای متوقف کردنش کافی نبود. شیطان بزرگ، نعرهای زد و در حالی که زمین زیر پاش میلرزید به سمت الستور دوید.
الستور لبهاش رو لیسید و قبل از اینکه پنجههای شیطان گردنش رو بدرن، جا خالی داد.
کافی نبود. فرمانده ارتش لوسیفر با اینکه شکمش توسط سایههای الستور پاره شدهبود و رودههاش روی زمین ریختهبودن و زیر پاهاش کشیده میشدن، حاضر به تسلیم شدن نبود و الستور فقط میتونست با سرعت زیادش از جلوی ضربات مرگبار، جا خالی بده و همزمان سایههایی کوچیکتر رو به سمت سر و صورت فرمانده بفرسته.
بعد، بالاخره اتفاقی که الستور منتظرش بود، افتاد. پاهای چنگال دار فرمانده سست شد و ناله ضعیفی کرد، روی رودههای آویزون شدهس سکندری خورد و به سختی به زمین افتاد. الستور با آرامش به عصاش تکیه داد و به بدن بیجان فرمانده ارتش لوسیفر نگاه کرد.
در نگاه اول، به نظر میرسید جنگ همونجا به اتمام رسیده باشه.
اما بعد، نوری کور کننده در افق، کل میدان جنگ رو روشن کرد.
الستور با چشمای سیاه شدهش به نور نگاه کرد...
زیر نور، فرشته سقوط کرده، لوسیفر روی هوا معلق بود و با خشم به الستور نگاه میکرد. دو بال سفیدش با شکوه و درخشان بودن و شمشیر آتشینی توی دستش بود...
چندتا از شیاطین دشمن راه خودشون رو به سمتش باز کردن و تلاش کردن روی الستور شیرجه بزنن. به خوبی میدونستن با کشتن یا حتی زخمی کردن الستور، به راحتی میتونن جنگ رو در همین نقطه تموم کنن. ولی الستور با دیدنشون تکون سریعی به عصاش داد تا موجی از سایه از انتهای عصاش فوران کنه و هر سه شیطان رو بدره. بعد، صدای قهقهه الستور دوباره در میدان جنگ طنین انداخت.
زمین از خون شیاطینی که هر لحظه از هر دو ارتش کشته میشدن، به رنگ سرخ در اومده بود و بوی تعفن زیادی به مشام میرسید. الستور با آرامش از بین شیاطینی که میکشتن و کشته میشدن عبور میکرد، هروقت هم شیطانی تلاش میکرد به سمتش بیاد، سایههاش ترتیبش رو میدادن.
و بالاخره به شیطان عظیم الجثهای که با هر حرکت پنجههای عظیمش، شیاطین تحت فرمان الستور رو تکه تکه میکرد، رسید. الستور با دیدن فرمانده ارتش لوسیفر لبخند ضعیفی زد و با صدای رادیوییش، شیطان بزرگ رو خطاب قرار داد.
- میخوای این بازی رو همینجا تموم کنیم؟
و فرمانده ارتش لوسیفر، با پرتاب سر قطع شده یک شیطان کوچیکتر به سمت الستور، پاسخش رو داد.
موجهایی از سایه از عصای الستور خارج شدن و وارد شکم فرمانده ارتش لوسیفر شدن، ولی این برای متوقف کردنش کافی نبود. شیطان بزرگ، نعرهای زد و در حالی که زمین زیر پاش میلرزید به سمت الستور دوید.
الستور لبهاش رو لیسید و قبل از اینکه پنجههای شیطان گردنش رو بدرن، جا خالی داد.
کافی نبود. فرمانده ارتش لوسیفر با اینکه شکمش توسط سایههای الستور پاره شدهبود و رودههاش روی زمین ریختهبودن و زیر پاهاش کشیده میشدن، حاضر به تسلیم شدن نبود و الستور فقط میتونست با سرعت زیادش از جلوی ضربات مرگبار، جا خالی بده و همزمان سایههایی کوچیکتر رو به سمت سر و صورت فرمانده بفرسته.
بعد، بالاخره اتفاقی که الستور منتظرش بود، افتاد. پاهای چنگال دار فرمانده سست شد و ناله ضعیفی کرد، روی رودههای آویزون شدهس سکندری خورد و به سختی به زمین افتاد. الستور با آرامش به عصاش تکیه داد و به بدن بیجان فرمانده ارتش لوسیفر نگاه کرد.
در نگاه اول، به نظر میرسید جنگ همونجا به اتمام رسیده باشه.
اما بعد، نوری کور کننده در افق، کل میدان جنگ رو روشن کرد.
الستور با چشمای سیاه شدهش به نور نگاه کرد...
زیر نور، فرشته سقوط کرده، لوسیفر روی هوا معلق بود و با خشم به الستور نگاه میکرد. دو بال سفیدش با شکوه و درخشان بودن و شمشیر آتشینی توی دستش بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

الستور مون با همان کت و شلوار قرمز رنگ همیشگی، عصا به دست جلوی لشگر خویش ایستاده بود. آسمان سرخرنگ جهنم با لباس، چشمها و موهای قرمز رنگ الستور بیش از پیش او را با شکوه نشان میداد و ابهتش را به رخ همگان میکشید. گویی او با این ویژگیها و علایق زاده شده بود تا در جهنم بدرخشد.
الستور با دقت سرگرم تماشای لشگر رقیب و خصوصا فرماندهشان بود. با این که اهمیت این نبرد و پیروزی در آن را به خوبی میدانست، و از طرفی آگاه بود که مبارزهی آسانی نخواهد بود، اما اثری از ترس یا نگرانی در چهرهاش دیده نمیشد. او به هدفی که با سالازار اسلیترین دنبال میکرد ایمان داشت و همین باعث میشد بداند هرچقدر هم که مسیر ساده نباشد، اما با قدرت ارادهای که در اختیار دارد پیروزی از آنشان خواهد بود.
آنها آماده بودند.
آماده بودند تا دشمن را به زانو در بیاورند، لوسیفر را بر زمین زنند و پادشاهی سالازار بر جهنم را جشن بگیرند.
اما این که تا آن لحظه هنوز جنگ را آغاز نکرده بود، از نظر خودش نشان دادن رحم و مروت به دشمن بود. اگر خودش آغازگر نبرد میبود، در چشم به هم زدنی میتوانست حداقل تعدادی از سربازان ضعیفتر را درجا به نابودی بکشاند. او نمیخواست با اولین حرکت روحیه دشمن را ضعیف کند، سرگرمکننده نبود، کما این که حضور خودش به تنهایی برای تحقق این امر کافی بود.
با این حال، الستور از صبر کردن خسته میشود. او به دنبال چالش بود و برای مدت طولانی در انتظار نشستن چیزی نبود که بخواهد. بنابراین الستور قهقههای سر میدهد و همزمان، سرخی چشمانش با سیاهی جایگزین میشود و شاخهایش شروع به رشد کردن میکند.
- و اینگونه نبرد آغاز میشود!
الستور زمزمهوار این جمله را بیان میکند و بازوهای سایهمانندش در صحنهی نبرد گسترده میشوند و پیش از آن که لشگر دشمن فرصت مقابله پیدا کند، همانطور که انتظار میرفت تعدادی از اهریمنهای ضعیفتر توسط سایهها و قدرت عصای الستور از هم دریده میشوند.
اولین جرقه خورده بود و حالا دشمن با علامت دست فرماندهاش آمادهی دفاع در برابر این تهاجم به قلمرواش میشود. همانگونه که لشگریان الستور پشت سر فرماندهشان برای نبرد به جلو میتازند...
الستور با دقت سرگرم تماشای لشگر رقیب و خصوصا فرماندهشان بود. با این که اهمیت این نبرد و پیروزی در آن را به خوبی میدانست، و از طرفی آگاه بود که مبارزهی آسانی نخواهد بود، اما اثری از ترس یا نگرانی در چهرهاش دیده نمیشد. او به هدفی که با سالازار اسلیترین دنبال میکرد ایمان داشت و همین باعث میشد بداند هرچقدر هم که مسیر ساده نباشد، اما با قدرت ارادهای که در اختیار دارد پیروزی از آنشان خواهد بود.
آنها آماده بودند.
آماده بودند تا دشمن را به زانو در بیاورند، لوسیفر را بر زمین زنند و پادشاهی سالازار بر جهنم را جشن بگیرند.
اما این که تا آن لحظه هنوز جنگ را آغاز نکرده بود، از نظر خودش نشان دادن رحم و مروت به دشمن بود. اگر خودش آغازگر نبرد میبود، در چشم به هم زدنی میتوانست حداقل تعدادی از سربازان ضعیفتر را درجا به نابودی بکشاند. او نمیخواست با اولین حرکت روحیه دشمن را ضعیف کند، سرگرمکننده نبود، کما این که حضور خودش به تنهایی برای تحقق این امر کافی بود.
با این حال، الستور از صبر کردن خسته میشود. او به دنبال چالش بود و برای مدت طولانی در انتظار نشستن چیزی نبود که بخواهد. بنابراین الستور قهقههای سر میدهد و همزمان، سرخی چشمانش با سیاهی جایگزین میشود و شاخهایش شروع به رشد کردن میکند.
- و اینگونه نبرد آغاز میشود!
الستور زمزمهوار این جمله را بیان میکند و بازوهای سایهمانندش در صحنهی نبرد گسترده میشوند و پیش از آن که لشگر دشمن فرصت مقابله پیدا کند، همانطور که انتظار میرفت تعدادی از اهریمنهای ضعیفتر توسط سایهها و قدرت عصای الستور از هم دریده میشوند.
اولین جرقه خورده بود و حالا دشمن با علامت دست فرماندهاش آمادهی دفاع در برابر این تهاجم به قلمرواش میشود. همانگونه که لشگریان الستور پشت سر فرماندهشان برای نبرد به جلو میتازند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

سوژه جدید
هوای جهنم از آتش و خاکستر انباشته شده بود، غلیظتر و سنگینتر از همیشه، گویی که خود این قلمرو نیز از آنچه در حال وقوع بود، آگاه شده و در حال فرو رفتن در سکوتی پیش از طوفان بود. دو لشکر عظیم از دل تاریکی به هم خیره شده بودند، هر یک آمادهی دریدن دیگری، اما هنوز هیچکدام نخستین ضربه را وارد نکرده بودند. در یک سو، ارتش تحت فرمان الستور مون، از عمیقترین گودالهای جهنم برخاسته بودند؛ اهریمنهایی که قرنها در سایهها خزیده بودند، جانورانی که در طغیانهای قدیمیتر سرکوب شده و دوباره برخاسته بودند، موجوداتی که در تاریکی میزیستند و از خون و وحشت تغذیه میکردند. آنها با زرههایی که از فولاد جهنمی ساخته شده بود، با شاخهایی که از آتش تراش خورده بودند، و با چشمانی که از نور خونین جهنم میدرخشیدند، منتظر فرمان بودند.
در سوی دیگر، بعل، یکی از فرماندهان کهن و مورداعتماد لوسیفر، ارتش خود را در صفی منظم چیده بود. لشکری که از اهریمنان باستانی، موجوداتی که نامشان در افسانهها در زمزمههای لرزان شنیده میشد، و دیوان جهنمی که از نخستین شعلههای آفرینش در خدمت پادشاه تاریکی بودند، تشکیل شده بود. برخلاف لشکر پرهیاهوی الستور، سپاهیان بعل در سکوتی شوم و مرگبار ایستاده بودند، گویی خود را چیزی فراتر از هیولاهای جهنم میدانستند، چیزی که از قوانین معمول پیروی نمیکرد. سپرهایشان پوشیده از استخوانهایی بود که از ارواح عذابکشیدهی جهنم ساخته شده بود، و سلاحهایشان از زهر سیاه و آهن نفرینشده تشکیل شده بود.
زمین میان دو لشکر، زبانههای نامنظمی از آتش را به بالا پرتاب میکرد، گویی که جهنم خود در برابر این جنگ، چنان ناآرام شده که حتی زمین نیز نمیخواست آرام بگیرد. شعلههایی که به رنگ آبی و سبز میسوختند، در میان تاریکی میلرزیدند و نشانههایی از قدرتهای کهنتر را در خود حمل میکردند. در آسمان جهنم، ابرهایی از دود و خون غلیظتر از همیشه در هم پیچیده بودند، و سایههای عظیمی که متعلق به هیولاهای جهنمی بودند، در لابهلای این ابرهای تاریک حرکت میکردند، چشمانتظار جنگی که قرار بود سرنوشتشان را تغییر دهد.
با وجود خشم و عطش جنگ در چهرهی هر دو سپاه، هنوز هیچ حرکتی از سوی هیچکدام صورت نگرفته بود. سالازار اسلیترین و لوسیفر، دو پادشاهی که بر سر تاج سلطنت جهنم میجنگیدند، هنوز در میدان نبرد ظاهر نشده بودند. گویی که هر یک منتظر بود تا دیگری ابتدا پا به صحنه بگذارد، تا اولی که گام بگذارد، برندهی این بازی کهن باشد. اما لشکریانشان، فرماندهانشان، و هیولاهایی که در هر دو سو ایستاده بودند، بیش از آنکه صبر کنند، آمادهی تکهتکه کردن همدیگر بودند.
از میان صفوف ارتش الستور، موجوداتی پدیدار شدند که از جنس شعلههای خالص جهنمی بودند؛ سایههایی که در میان زبانههای سرخ و سیاه پیچ و تاب میخوردند، بیشکل و بیچهره، اما مرگبار. از سوی دیگر، در میان صفوف بعل، موجوداتی که در تاریکی خالص پنهان شده بودند، با چشمانی که همچون حفرههای بیپایان بود، قدم برداشتند. آنها چیزی بیش از اهریمن بودند، آنها پارههایی از ظلمت مطلق بودند که در انتظار فرصتی برای بلعیدن هر چیزی که بر سر راهشان قرار میگرفت، آماده شده بودند.
نبرد، از پیش تعیینشده بود، اجتنابناپذیر، اجبار سرنوشت. و تنها چیزی که در آن لحظه همه را در جای خود نگه داشته بود، انتظار برای نخستین جرقهای بود که آتش جهنم را از نو شعلهور کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034


پادشاه جهنم: سرآغاز سلطنت سالازار اسلیترین
در تاریکترین اعماق تالار اسرار، جایی که جادوی کهن در میان سنگهای باستانی زمزمه میشود، دروازهای به اعماق دوزخ گشوده شده است. سالازار اسلیترین، جادوگری که هزار سال پیش هاگوارتز را بنیان نهاد، حالا به چیزی فراتر از یک موسس مدرسه تبدیل شده است. او پس از مشاهدهی ضعف و ناتوانی دنیای جادوگری و ماگلها، تصمیم گرفته است که دیگر در سایهها نماند. اما برای تسلط بر جهان، او باید جایی را که تاریکی مطلق بر آن فرمان میراند، تصرف کند. جهنم، آخرین قلمرویی که هنوز تحت سلطهی دیگری بود، باید در دستان او قرار میگرفت. او با جادویی که از اعماق تاریخ و نیروهای فراموششدهی کهن گرفته شده، دریچهای به جهنم ساخته است؛ معبری که تنها به او اجازهی ورود و خروج میدهد، راهی که او را مستقیم به تاج و تختی که حق اوست، میرساند.
اما برای چنین هدف بزرگی، تنها بودن کافی نیست. هر فرمانروای واقعی، به همراهانی نیاز دارد که او را تا پایان راه یاری کنند. سالازار دو فرد را برای این هدف برگزیده است: گابریل دلاکور، دختری که به طرز عجیبی یادآور گذشتهی دور اوست. معصومیت و شوق او برای یادگیری، چیزی است که روونا ریونکلاو را به یادش میآورد، اما اینبار او اشتباه گذشته را تکرار نخواهد کرد. او به گابریل خواهد آموخت که چگونه فراتر از خیر و شر فکر کند، چگونه فراتر از محدودیتهای اجتماع پیش برود و چگونه زندگیاش را نه بر اساس خواستههای دیگران، بلکه بر اساس ارادهی خود شکل دهد. دیگری الستور مون است، فردی که از همان ابتدا روحی آتشین و بیباک داشت. او را نه فقط بهعنوان یکی از قدرتمندترین نیروهایش، بلکه بهعنوان فرماندهی ارتش جهنمیاش انتخاب کرده است. کسی که شیاطین و موجودات تاریکی را به زانو درخواهد آورد، و جهنم را برای شورشی بیسابقه آماده خواهد کرد.
قیام در دوزخ آغاز میشود. سالها لوسیفر، بهعنوان پادشاهی مطلق، بر این قلمرو فرمان رانده بود، اما بسیاری از اهریمنان و ارواح گمشده، دیگر فرمانروایی او را بیچونوچرا نمیپذیرند. زمزمههای خیانت در میان شعلههای جهنم بلند شده، و ارتش تاریکی تحت فرمان الستور، در حال شکلگیری است. سرانجام، زمانی که شورش به اوج خود میرسد، سالازار و گابریل از تالار اسرار قدم به جهنم میگذارند. نبردی که سرنوشت جهنم را مشخص خواهد کرد، آغاز میشود. جنگی که نه فقط بین دو موجود قدرتمند، بلکه بین دو فلسفه، دو نوع حکومت و دو نوع آینده است.
نبرد با لوسیفر، چیزی فراتر از یک دوئل ساده است. جهنم به لرزه درمیآید، شعلهها زبانه میکشند، نیروهای تاریکی علیه یکدیگر صفآرایی میکنند، اما در پایان، قدرت سالازار چیزی است که حتی پادشاه قدیمی جهنم نیز نمیتواند در برابرش مقاومت کند. لوسیفر، که دیگر جایی در جهنم ندارد، توسط سالازار نه کشته، بلکه به جایی تبعید میشود که هرگز نتواند بازگردد: بهشت. بیبال، بیقدرت، بدون هیچ راهی برای بازگشت، او تنها به تماشا خواهد نشست، درحالیکه پادشاهی که سالها از آن او بود، حالا در دستان کسی قرار گرفته که قصد دارد آن را فراتر از هر محدودیتی گسترش دهد.
هفت سال میگذرد. پادشاه جدید جهنم تاجی از آتش بر سر دارد، چشمانش به دو دروازهی تاریکی تبدیل شدهاند، و قدرتش دیگر محدود به جادوی سیاه نیست، بلکه فراتر از آن، مفاهیم بنیادین دنیا را در هم پیچیده است. در کنار او، دو نفر ایستادهاند؛ الستور مون، حالا بهعنوان فرماندهی بیچونوچرای ارتش جهنم، و گابریلا پرنتیس، که دیگر آن دخترک کوچک نیست، بلکه به دست راست او تبدیل شده است. حالا جهان باید آماده باشد. آنها اینبار از سایهها بیرون آمدهاند، نه برای نبردی دیگر، بلکه برای به زانو درآوردن تمام آنچه بر این دنیا حکومت میکند. و هیچکس، هیچ ارتشی، هیچ قدرتی، جلودارشان نخواهد بود.
ما در این تاپیک قصد داریم سبک جدیدی از نویسندگی را در جادوگران آغاز کنیم. این سبک نوشتاری را "سبک پازلی" مینامیم. همانطور که در توضیحات بالا خواندید، کلیت ماجرا و مسیر اصلی داستان از پیش مشخص شده است. در واقع، شما بهعنوان نویسندگان این روایت، از ابتدا تا انتهای آن را میدانید، اما اکنون زمان آن رسیده که بهآهستگی، همانند تکمیل قطعات یک پازل، جزئیات و بخشهای کوچکتر را که در طرح کلی اشارهای به آنها نشده، کنار هم بگذاریم تا تصویر نهایی داستان شکل بگیرد.
داستان را از همین لحظه، با انقلابی که الستور مون در جهنم علیه لوسیفر آغاز کرده است، شروع میکنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

پایان سوژه:
در حالی که انتخاب دانشآموزان ادامه داشت، سالازار اسلیترین که در سکوت بر همه چیز نظاره میکرد، لحظهای نگاهش را از آلاریک بلک برداشت و به اطراف خود نگریست. اینجا نقطهای بود که تاریخ رقم میخورد، جایی که هاگوارتز برای نخستینبار روح خود را پیدا میکرد و مسیر جادوگری برای قرنهای آینده تعیین میشد. او به یاد آورد که چگونه این مدرسه را با دیگران ساخت، چگونه در ابتدای کار همه چیز به نظر درخشان و بینقص میآمد، اما با گذشت زمان، اختلافات و تفرقهها از میان شکافهای کوچک سر برآوردند و در نهایت، او را به ترک این قلعه باشکوه وا داشتند.
سالازار چرخید، نگاهش به گلرت افتاد که در سکوت کنار او ایستاده بود، چهرهاش در نور مشعلها روشن و در عین حال در سایهای سنگین فرو رفته بود. گلرت نگاهش را از صحنهی انتخاب شاگردان گرفت و با چهرهای تفکرآمیز به سالازار خیره شد. در چشمانش چیزی جز تحلیل و بررسی نبود، انگار که سعی داشت درک کند که چرا او را به این لحظه از تاریخ آوردهاند. اما سالازار به جای توضیح، تنها با نگاهی پرمعنا چوبدستی خود را بالا برد و با یک حرکت ظریف، تار و پود فضا را به هم ریخت. لحظهای بعد، تمام صحنه همچون شیشهای شکسته، ترک برداشت و جهان اطرافشان فرو پاشید.
در یک چشم به هم زدن، آنها دوباره در همان نقطهای که سفر را آغاز کرده بودند، ایستاده بودند. وزش باد سرد در میان ویرانههای هاگوارتز پیچید، و گرد و خاکی که از ویرانی جنگ باقی مانده بود، در هوا معلق شد. سالازار با آرامشی که همیشه در وجودش موج میزد، نفس عمیقی کشید، گویی که تازه از خوابی هزار ساله برخاسته است. گلرت لحظهای به اطراف نگاه کرد، انگار که میخواست اطمینان حاصل کند که واقعاً به زمان خود بازگشتهاند.
سالازار، با لحنی آرام اما نافذ گفت:
- و این بود نقطهی آغاز. اما همانطور که دیدی، یک آغاز همیشه به معنای یک پایان نیست. برخی اشتباهات در تاریخ تکرار میشوند، اما این بار... من اجازه نخواهم داد.
گلرت که همچنان غرق در افکارش بود، چیزی نگفت. در عوض، تنها سری به نشانهی درک تکان داد و نگاهش را از سالازار گرفت. سکوتی سنگین میانشان حاکم شد، اما هر دو میدانستند که این سفر، تنها یک پرده از نقشهای بزرگتر بود. اینجا، در میان ویرانههای جنگ، داستان آنها هنوز به پایان نرسیده بود.
کمتر از 24 ساعت تا شروع سوژه پادشاه جهنم در این تاپیک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج