جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

69 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
62 مهمانان 7 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر درحالی که به هوش و ذکاوت نداشته اش می بالید و نیشش تا بناگوش باز بود، به طرف کوپه ی هم گروهیانش رفت.

همین که خواست بنشیند، ارباب مانعش شد:
- صبر کن ببینیم! مگر تو الان نباید با یک بچه ی خرابکاری کرده تو بغلت باشی؟ برای چی همینجوری راحت داری ول می گردی؟ درضمن نیشت را هم ببند!

سپس روبه رابستن و گابریل برگشت:
- به شما گفته بودیم نگذارید فنر راحت شود! گفتیم او را اذیت کنید! این چه وضعش است؟

گابریل و رابستن مات و مبهوت مانده بودند؛ طبق زمان بندی آنها فنریر باید تا یک ساعت و نیم دیگر درگیر بچه می بود!

فنریر درحالی که نیشش را می بست، دوباره خواست بنشیند که این بار رابستن مانعش شد:
- بچه مو چه کار کردن کردی؟ بچه ی منو گم شدن کردی؟
- نخیر، بچتو شستم الانم رفت که بازی کنه؛ فکر نکنم تا شب برگرده، خیلی داره بهش خوش می گذره!

درست در همین لحظه که فنریر شاد و سرخوش بالاخره توانست سرجایش بنشیند، بچه به قطار رسید و از پنجره ای که فنریر فراموش کرده بود ببندد، وارد شد.

بچه باهوش تر از فنر بود؛ در همین چند دقیقه داستانی از خود سر هم کرده بود که یقین داشت به محض تعریف کردنش، سرِ فنریر بر بدنش نخواهد ماند!

بچه با لبخندی شیطانی به طرف کوپه ی مرگخواران به راه افتاد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/5/25 15:32:41
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/5/25 15:32:42
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در همین لحظه، فکر خیلی خوبی به ذهن فنریر رسید.
شخصی در ارتش سیاه وجود داشت که میشد هر چیز کثیف و نامطبوعی را تحویلش داد و براق و خوشبو تحویل گرفت.

گابریل دلاکور بزرگ!

فنریر با خوشحالی دوان دوان به سمت کوپه گابریل دلاکور بزرگ رفت...ولی سو جلویش را گرفت!
-اوهوی! کجا؟

فنریر در حالی که بچه را روی هوا و از خودش دور نگه داشته بود به کوپه اشاره کرد.
سو سرش را تکان داد.
-کوپه ریونیاس...الانم دارن فرمول نسبیت رو کشف میکنن. نمیتونی بری تو. اینم ور دار و از اینجا برو.

فنریر اصلا به این که فرمول نسبیت قبلا کشف شده فکر نکرد. چون کلا بی سواد بود و نمیفهمید فرمول چیست.

دو راه دیگر برایش باقی مانده بود.
یکی این که بچه را با همان وضعیت بخورد!
دوم این که دور از چشم مروپ، بچه را داخل پاتیل غذا بیندازد تا همگی با هم بخورند.

بچه به هر حال خورده میشد.

فنریر سعی کرد فکرش را بیشتر متمرکز کند...و این کار نتیجه داد.

کمی دور و برش را نگاه کرد. اولین پنجره را باز کرد و بچه را با لبخندی گرگ صفتانه به بیرون پرتاب نمود.
دستهایش را به هم مالید و با خوشحالی به طرف کوپه برگشت.

غافل از این که بچه دو دستش را به دو طرف گشوده و بال بال زنان به دنبال قطار در حال پرواز است.
وقتی بچه میرسید و گزارش کار فنریر را میداد، اوضاع فنریر وخیم تر از قبل میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1398/5/25 14:27:30
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اما اگه فکر می‌کنین این پایانی برای ظلم‌های روا شده به فنر بود کاملا در اشتباه هستین. چرا که همون لحظه دو حس مختلف فنریر تحریک می‌شه.

اول لامسه، که از برخورد مایعی ناخوشایند با پوستش خبر می‌داد و دوم بویایی، چرا که بچه نه‌تنها شماره یک، که حتی شماره دو هم داشت و بوی نامطبوعی رو از خودش ساطع می‌کرد.

مغز فنریر به سرعت واقعه‌ی هولناک رخ داده رو تحلیل می‌کنه و چهره‌ش در کسری از ثانیه در هم می‌ره و فریادش هم به هوا!

- چرا باید این بچه رو به من می‌دادین خب؟

خنده‌های بچه که از کرده‌ی خود بسیار راضی بود باعث می‌شه فنریر بیش از پیش حرص بخوره.
- پسش بگیر ببینم!

فنریر می‌خواست بچه رو به رابستن تحویل بده، اما رابستن که با اقصاد شوم قبلی این کارو کرده بود، قصد نداشت کوتاه بیاد.
- من نمی‌تونم بچه رو گرفتن کرد! خودت اونو شستن کن.

قبل از اینکه فنریر بتونه نارضایتی خودشو از وضع موجود اعلام کنه، مروپ که تازه متوجه شده بود وسط غذا پختن چی شده، با ملاقه‌ای از راه می‌رسه و یکی می‌کوبه تو سر فنریر.
- نمی‌بینی دارم غذا می‌پزم که بچه رو اینجا میاری؟

مروپ ضربه‌ی دیگه‌ای این‌بار با قابلمه می‌زنه تو سر فنریر و بعدم ازونجا پرتش می‌کنه بیرون.
و فنریر می‌مونه و بچه‌ای که کارخرابی کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- یاران ما، ما مطمئنیم که مادرمون به فنریر آسون می‌گیره. مادرمون به فرزندان سیاهش رحم می‌کنه.

حرف لرد دو پهلو و دو معنا بود و مرگخواران همیشه عاشق این حرف‌های دوپهلوی لردشان بودند. نتیجتا معنای نهفته در سخن را دریافت کردند و ابروهایشان را بالا انداختند.

گابریل و رابستن خنده شیطانی‌شان را فروخوردند و به طرف آشپزخانه راه افتادند.

- بچه، این ده تا آبمیوه رو بگیر و خوردن کن!
- چرا؟
- تو کاری نداشته باشن کن... اصلا هم دستشویی‌هات رو کنترل نکردن کن!
- ولی شما به من یاد دادن کردنین که...
- امروز استثنا شدن می‌شه!

گابریل هم فرچه فرش‌شوئیش را از جیبش درآورد و با محبت رویش دست کشید.

- فنریر! چطور می‌تونی با اون دست‌های کثیف غذا درست کنی؟
- فنریر! بچه علاقه خاصی به تو داشتن شده! بیا بگیر کردن کن!

برای فنریر واقعا جای سوال بود که چطور امکان دارد بچه‌ها از او خوششان بیاید، اما فرصتی برای فکر کردن پیدا نکرد و بچه توی بغلش انداخته شد و در کسری از ثانیه به یاد تخلیه افتاد.

گابریل هم فرچه‌اش را کفی کرد و با قدرتی که تا به حال از خود سراغ نداشت شروع به سابیدن کله فنریر کرد.

در این ماموریت واقعا به فنریر ظلم شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخوارا به جز فنر که زیر دست و پا می لهید، عین تسترال به سمت قطار می دوییدن تا کوپه ی بهتر گیرشون بیاد.

- بهترین کوپه مال ماست!

بعد از اینکه مرگخوارا از روی فنر رد شدن، فنر بلاخره از زیر دست و پا بلند شد، فنر گرگینه ی سختی بود واسه همین وارد نزدیک ترین کوپه به در شد که کوپه ی زیاد خوبیم نبود!

- خوبه بهت گفتیم بهترین کوپه مال ماست! از کوپه ما برو بیرون فنر!
- چشم. ارباب!

فنر مثل گوشت کوبیده. بلند شد و رفت تو کوپه ی هم گروهیاش نشست.

در حالی که قطار حرکت
- مادر ما گرسنه ایم! مطمئنیم یارانمونم به جز فنر گرسنه ان.
- چشم نازنین فرزند مامان!
- این فنر ام ببر تو آشپزخونه هر چی کار سخته بده بهش! اصلا خسته نیست! بعدم می تونی ازش به عنوان پیشخدمت استفاده کنی!

درون آشپزخانه!

بانو مروپ ملاقه ی اهنی رو با تمام زور به دست فنر کوبید.
- وقتی داری اشپزی می کنی چنچنه نکن! بچه ی بی تربیت!
- منم گشنمه خب!
- قر قر نکن! بشین فلفل دلمه ها رو نگینی خورد کن ببینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1398 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مرگخواران همچنان در حال جوشیدن و قل قل زدن بودند تا اینکه همه ی مرگخواران به نقطه جوش رسیدند و سپس بخار شدند و تنها دو نفر در دیگ عذاب باقی ماندند. لرد و فنریر!

_ارباب دیدید همه رفتن و آخرش فقط من کنارتون موندم؟
_بدا به حال ما فنر! آخر عمری مجبوریم با یک گرگینه توی یک دیگ بشینیم و قل قل بزنیم.

ناگهان دو فرشته عذاب به نزدیک دیگ آمدند.
_جا افتادن؟
_آره اون گرگینه پاکسازیش تموم شده و آماده بخار شدنه ولی این کچله هنوز خامه! باید بازم بجوشه تا گناهانش کامل پاک بشه.
_به ما گفتی کچل؟ ما صد برابر بدون مو جذاب تر از شماییم.
_دروغ! بیست دقیقه افزایش زمان پخت.

در همان لحظه فنریر شروع به تبخیر شدن کرد.
_خداحافظ ارباب.
_کجا فنر؟! یعنی چی که زودتر از ما از این جهنم راحت بشی؟ نخیر نمیشه... اجازه نمیدیم.

لرد گوش فنر را گرفت و کشید تا از دستش فرار نکند اما به هر حال لحظاتی بعد در دستان لرد چیزی جز قطراتی از بخار نماند. او که بسیار خشمگین بود قطراتی که در دستش باقی مانده بود را به اطراف پرتاب کرد تا در آن موقعیتم از فنریر انتقام گرفته باشد.

دقایقی بعد_جایی نامعلوم

ابری لرد را در کنار سایر مرگخواران باراند!
مرگخواران ذوق زده به اربابشان که در کنارشان جوانه زد و سبز شد نگاه کردند.

_ما کجاییم؟

ناگهان پیرمرد سفید پوش که به شکل رعب آوری شبیه دامبلدور به نظر می رسید به لرد نزدیک شد.
_به قول معروف پسرم... اینجا خودت صاحب خونه ای.
_ما تا جایی که یادمان می آید صاحب یه خانه بودیم آن هم در آن دنیای فانی جا ماند!
_فکر کن ببین اینجا تو رو یاد کجا میندازه پسرم.

فنریر سعی کرد به لرد تقلب برساند.
_ارباب ... ارباب ... الان باید بگید شبیه ایستگاه کینگزکراسه ولی تمیز تر.
_چون فنر میگه... اصلا شبیه ایستگاه کینگزکراس نیست... بسیار هم کثیفه!
_پس می تونید یه قطار سوار بشید.
_پیرمرد گفتیم نیست ها!

پیرمرد ظاهرا مشکل شنوایی داشت.

_این قطار ما رو به کجا می بره؟

پیرمرد یه بار به سر و ته قطار نگاه کرد و با تردید گفت:
_نمیدونم والا... قبلا رو به جلو میبرد ولی الان که نقص فنی داره معلوم نیست کجا ببره!

مرگخواران که می خواستند هر طور شده از آن دنیا نجات پیدا کنند، به سمت قطار هجوم آوردند و در حین هجومشان باز هم فنریر را زیر دست و پا له کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟
-
-حالا که اینجا گیر کردیم...برای داستان زندگیم درخواست نقد بدم؟

لرد فرصت نکرد جوابی بدهد...چون بقیه مرگخواران احساس کرده بودند ممکن است از قافله عقب بمانند.

-ارباب غر بزنم؟
-ارباب دوئل کنم؟
-ارباب یه درخواست نقد با دو تا دوئل بزنم؟
-ارباب ماموریت نمی دین؟
-ارباب همینجوری بطور کلی خیال ندارین به جایی سر بزنین؟
-ارباب ماموریت عمومی که نمی دین...حداقل سه تا اختصاصی بدین من برم.
-ارباب می شه من بمونم؟
-ارباب می شه من برم و دوباره برگردم؟
-ارباب جواب درخواست نقد من نیومد؟
-ارباب، شدن می شه؟


لرد سیاه سردرد گرفت...سرگیجه هم گرفت...آرزو کرد کاش یکراست به جهنم می رفتند.

و آرزویش برآورده شد.

زیر پای لرد و یارانش بطور ناگهانی خالی شد و هر کدام در دیگی جوشان افتادند. دیگ هایی که حاوی مواد مذاب بود و توسط اعضای محفل، یا کسانی که به شکل آنها در آمده بودند کنترل می شد که یک وقت مرلینی نکرده، جوششش کم نشود.

-یاران ما...ما را فوت کنید!

صدای فنریر که ظاهرا برای عذابی دوباره بازگردانده شده بود، از داغ ترین و عمیق ترین دیگ به گوش رسید.
-نگران نباشین ارباب. این بخش پاکسازیشه. الان از گناهانمون پاک می شیم و بعد زنده می شیم. می تونیم از اول گناه کنیم.

-ما این همه سال بیخودی گناه کردیم پس؟ وقتی مغزپخت شدیم حسابتو می رسیم فنر! قل قل قل قل...

لرد سیاه به جوشیدن ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مرگخواران حالا راه خروج از دنیای مردگان و بازگشت به دنیای زندگان را پیدا کرده بودند...آن راه دقیقا در کف اتاق شکنجه قرار داشت...و حالا لرد میخواست همه با هم وارد اتاق شکنجه شوند!
_یاران ما...وارد شوید!
_وایسا ببینم...یعنی چی وارد شوید؟ نمیشه...دونه دونه باید برید تو!
_و ما گفتیم همگی با هم وارد میشویم!

به نظر میرسید به زودی برخورد سفتی بین مرد سفید و لرد رخ میداد...و مرگخواران میدانستند که این اتفاق به نفع آنها نیست...پس سریعا به فکر چاره‌ای افتادند!
_برم با فرشته مرگ یه صحبتی کنم، شاید قبول کرد همه با هم بریم تو!
_لازم نکرده...من میگم این مرد سفید رو بکشیم که دیگه اینجور با ارباب صحبت نکنه!
_ابرهای بالا سرش رو ندیدی؟ فکر نکنم زیاد این نقشه عملی باشه!
_شاید بهتره که صرفا یکی حواسش رو پرت کنه و بعد وقتی داشت اونور رو نگاه میکرد، همه با هم وارد اتاق شکنجه بشیم!

نقشه‌ی احمقانه‌ای به نظر میرسید...لاکن نقشه‌های دیگر احمقانه‌تر بودند! پس همین نقشه تصویب شد!
_خب...کی داوطلب میشه بره یه جوری مرد سفیدپوش رو به خودش مشغول کنه؟

صدای جیرجیرکی که در باغ های بهشتی در حال پلاسیدن بود، نشان از این داشت که هیچکس داوطلب نشده...و این یعنی اینکه مرگخواران بایستی به روش معمول خود برمیگشتند!
_بانز...برو سرش رو گرم کن!
_چرا من؟
_خب....چون تو...تو...چیزه...چون تو بانزی...برو صرفا سلام کن به یارو، تا بیاد تو رو پیدا کنه و بفهمه کی داره صداش میکنه و داستان از چه قراره، ما با ارباب وارد اتاق شکنجه میشیم!

بانز در حالی که هیچکس ندید که زیر لب در حال غرغر بود، به سمت مرد سفید پوش رفت و گفت:
_سلام!
_چی؟کیه؟کیه؟کیییییییههههه؟

در همین حین مرگخواران و لرد پاورچین پاورچین وارد اتاق شکنجه شدند و منتظر عذابشان ماندند...اما خبری نشد!
_خب...حالا چی؟ نکنه واقعا اگه همه با هم وارد شیم کار نمیکنه!

اما لرد به نظر میرسید نظر دیگری داشت...این عذاب او بود! اینکه مابین همه‌ی مرگخواران گیر افتاده بود، خود بزرگترین عذاب بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1398 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تا آن لحظه، فنریر فقط خسته شده بود. هنوز اصل کاری مانده بود!
-اینطوری دیگه امکان نداره بتونم.

این جمله، درست لحظاتی قبل از خالی شدن سطل آب گرم و صابون روی سر فنریر، بر زبانش جاری شد.
ولی خب توانست. به سختی هم توانست! آنقدر سخت که چیزی نمانده بود اشک از چشمانش جاری شده و شیون کنان و بر سرزنان، روی زمین غلت بزند و های های گریه کند.
نه راه پس داشت و نه راه پیش.

پاق!

البته یک راه پایینی داشت.
در حالی که فنریر سخت ترین شکنجه های عمرش را تحمل می کرد، دریچه ای زیر پایش باز شده و دنیای مردگان را ترک گفت.


-خب... نفر بعدی کیه؟

مرد سفید پوش عینکش را با نوک انگشت اشاره عقب داد و نگاهی به مرگخواران منتظر انداخت.
لرد سیاه کمی نگران شد. نه به خاطر فنریر!
البته به خاطر فنریر... دلش نمی خواست اذیت کردنش به آن زودی پایان یافته باشد.
-فنر چه شد؟ مرد؟

حلقه ای از اشک شادی در قسمت پایین چشم مرگخواران پدیدار شد.

-چی چیو مرد؟! اینجا دنیای مردگانه ها! اونم عذابشو کشید؛ فعلا برگشت به دنیای زنده ها تا دفعه بعدی که بمیره.
-فنر... برگشت؟ بدون ما؟ قبل از ما؟ و ما هنوز اینجاییم؟
-شرم آوره!
-خجالت نمی کشه؟
-اگر خجالت می کشید که وضعش این نبود.
-بعدا باید پاسخگو باشه.

کسی توجه نمی کرد که فنریر با اجبار خودشان وارد اتاق شده بود.

-مردک سفید... ما همه با هم وارد می شویم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!