همین که خواست بنشیند، ارباب مانعش شد:
- صبر کن ببینیم! مگر تو الان نباید با یک بچه ی خرابکاری کرده تو بغلت باشی؟
برای چی همینجوری راحت داری ول می گردی؟ درضمن نیشت را هم ببند!
سپس روبه رابستن و گابریل برگشت:
- به شما گفته بودیم نگذارید فنر راحت شود! گفتیم او را اذیت کنید! این چه وضعش است؟
گابریل و رابستن مات و مبهوت مانده بودند؛ طبق زمان بندی آنها فنریر باید تا یک ساعت و نیم دیگر درگیر بچه می بود!
فنریر درحالی که نیشش را می بست، دوباره خواست بنشیند که این بار رابستن مانعش شد:
- بچه مو چه کار کردن کردی؟ بچه ی منو گم شدن کردی؟
- نخیر، بچتو شستم الانم رفت که بازی کنه؛ فکر نکنم تا شب برگرده، خیلی داره بهش خوش می گذره!
درست در همین لحظه که فنریر شاد و سرخوش بالاخره توانست سرجایش بنشیند، بچه به قطار رسید و از پنجره ای که فنریر فراموش کرده بود ببندد، وارد شد.
بچه باهوش تر از فنر بود؛ در همین چند دقیقه داستانی از خود سر هم کرده بود که یقین داشت به محض تعریف کردنش، سرِ فنریر بر بدنش نخواهد ماند!
بچه با لبخندی شیطانی به طرف کوپه ی مرگخواران به راه افتاد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













