جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

1- چرا محفل ققنوس؟
چون از مرگخواران بیرونم کردن. جای خواب ندارم.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
بله. در دوره نوجوانی یک روز بعدازظهر که یواشکی پاک جاروی آقاجون ماروولو رو برداشته بودم و با 180 تا انداخته بودم تو بزرگراه لیتل هنگلتون به هاگزمید، با یه ققنوس که پرید جلوم برخورد کردم که باعث شد کل جلوبندی داغون بشه و 30 گالیون خرج روی دست ماروولو بذاره و ماروولو با کمربند سیاه و کبودم کنه و تا ۶ ماه یه نات هم بهم نده و منم برای تامین مایحتاجم رو به تجارت چیز بیارم و از خانه پدری مستقل شم. در کل با اینکه مرغ بدبخت خنگ نفله شد ولی برای من پرنده شانس بود و باعث خیر شد.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
لوموس!
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
دهنشون که بوی پیاز میده ولی موثق تر از اون مصرف بی حد و اندازه چیز توسط محفلیاست. خدا عمرشون بده که نون تو سفره ی ساقیای من میذارن.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
واقعا دارید این سوالو از مورفین گانت می پرسید؟! انتخاب بین چیز و دامبل؟! سوال بعدی لطفا!
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
چرا خشونت و شکنجه وقتی میشه سر یه قیمت منصفانه به توافق رسید؟! پول خوب یا چیز مرغوب بدن لو میدم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
یه جای خواب می خواین بدین باید ماموریت هم برم براتون؟! وقتی به بچه ها گفتم قیمت فروش چیز به محفلیا رو دو برابر کنن می فهمین دنیا دست کیه!
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دانش آموز که بودیم شبا صدای خرخرش تا تالار اسلیترین می اومد. امیدوارم بهتر شده باشه وگرنه باید بره تو کوچه بخوابه.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
چیز؛ بهترین راه دعوت به هر راهیست! (عجب جمله ای گفتم! بدم بچه ها بنرش کنن بشه شعار هلدینگ!)
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
والا من چت نیستم ولی ظاهرا اینجور که می بینم فعلا پسر مروپی حاکم محفله! بدبختی ما که ته نداره؛ از مرگخواران انداختمون بیرون، اینجا هم باز خودش همه کاره ست. خلاصه باباجان، چشم انداز آینده برای خود شما محفلیا تیره و تاره؛ چه برسه به من! خدا آخر عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.... چه همه بچه ویزلی اینجاست! مشقاتونو جمع کنین میخوام جامو بندازم بخوابم!... ریشتو جمع کن پیری!... اوخ! این عینک گرده مال کی بود انداخته زیر پا؟! بیا خرده شیشه هاشو جمع کن تا دست و بالمو نبریده!... وای وای وای! چقدر ساس و شپش اینجاست! اینا همه از توی موهای وزوزی تو بیرون اومده؟! حموم روی موهای تو جواب نمیده دخترجون، باید بسوزونیشون.... نه آقا! نخواستیم! محفلتون ارزونی خودتون! من میرم زیر پل های تایمز می خوابم، کلاس و آرامشش بیش تره! زت زیاد!
چون از مرگخواران بیرونم کردن. جای خواب ندارم.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
بله. در دوره نوجوانی یک روز بعدازظهر که یواشکی پاک جاروی آقاجون ماروولو رو برداشته بودم و با 180 تا انداخته بودم تو بزرگراه لیتل هنگلتون به هاگزمید، با یه ققنوس که پرید جلوم برخورد کردم که باعث شد کل جلوبندی داغون بشه و 30 گالیون خرج روی دست ماروولو بذاره و ماروولو با کمربند سیاه و کبودم کنه و تا ۶ ماه یه نات هم بهم نده و منم برای تامین مایحتاجم رو به تجارت چیز بیارم و از خانه پدری مستقل شم. در کل با اینکه مرغ بدبخت خنگ نفله شد ولی برای من پرنده شانس بود و باعث خیر شد.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
لوموس!
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
دهنشون که بوی پیاز میده ولی موثق تر از اون مصرف بی حد و اندازه چیز توسط محفلیاست. خدا عمرشون بده که نون تو سفره ی ساقیای من میذارن.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
واقعا دارید این سوالو از مورفین گانت می پرسید؟! انتخاب بین چیز و دامبل؟! سوال بعدی لطفا!
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
چرا خشونت و شکنجه وقتی میشه سر یه قیمت منصفانه به توافق رسید؟! پول خوب یا چیز مرغوب بدن لو میدم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
یه جای خواب می خواین بدین باید ماموریت هم برم براتون؟! وقتی به بچه ها گفتم قیمت فروش چیز به محفلیا رو دو برابر کنن می فهمین دنیا دست کیه!
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دانش آموز که بودیم شبا صدای خرخرش تا تالار اسلیترین می اومد. امیدوارم بهتر شده باشه وگرنه باید بره تو کوچه بخوابه.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
چیز؛ بهترین راه دعوت به هر راهیست! (عجب جمله ای گفتم! بدم بچه ها بنرش کنن بشه شعار هلدینگ!)
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
والا من چت نیستم ولی ظاهرا اینجور که می بینم فعلا پسر مروپی حاکم محفله! بدبختی ما که ته نداره؛ از مرگخواران انداختمون بیرون، اینجا هم باز خودش همه کاره ست. خلاصه باباجان، چشم انداز آینده برای خود شما محفلیا تیره و تاره؛ چه برسه به من! خدا آخر عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.... چه همه بچه ویزلی اینجاست! مشقاتونو جمع کنین میخوام جامو بندازم بخوابم!... ریشتو جمع کن پیری!... اوخ! این عینک گرده مال کی بود انداخته زیر پا؟! بیا خرده شیشه هاشو جمع کن تا دست و بالمو نبریده!... وای وای وای! چقدر ساس و شپش اینجاست! اینا همه از توی موهای وزوزی تو بیرون اومده؟! حموم روی موهای تو جواب نمیده دخترجون، باید بسوزونیشون.... نه آقا! نخواستیم! محفلتون ارزونی خودتون! من میرم زیر پل های تایمز می خوابم، کلاس و آرامشش بیش تره! زت زیاد!
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر
شغل
محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

لیسا وارد دفتر پرفسور دامبلدور شد. با دیدن پرفسور مودی تعجب نکرد.
-سلام پرفسور. اومدم درخواست عضویت توی محفل رو بدم
-سلام لیسا. با کمال میل. ولی اول باید این فرم رو پر کنی
برگه ای جلوی لیسا گرفت. لیسا روی صندلی نشست و شروع به پر کردن برگه کرد...
1- چرا محفل ققنوس؟
چون از بچگی مادرم اسمش رو میاورد و همیشه ازش تعریف میکرد و از بچگی من و خاهر و برادرم معتقد بودیم اونجا جاییه که خوبی رشد میکنه
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
بله دوبار. یبار وقتی توی محل جنگ خون اشام ها و انسان ها بودم(پایان جنگ بود)و داشتم برای مرگ والدینم غصه میخوردم یه ققنوس از بالای سرم رد شد و دوتا از پرهاش رو برام انداخت پایین. اون باعث امید من شد. و یبار دیگه هم توی خوابگاه گریفیندور بودم ققنوس اریانا موقع خواب روم فضولات پرنده ریخت. خب اون خیلی مهم نیست. بیاید روی همون داستان اول تمرکزمون رو بزاریم.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
عشق. نه فقط عشق دختر و پسر،میتونه عشق به دوستان،عشق به خانواده، عشق به همنوع و... باشه. عشق باعث تعهد و یکپارچگی میشه.
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
اسمش روشه. شایعه. معلوم نیست واقعیه یا نه. ولی مهم نیست. مگه خورد و خوراک ادم میزان خوبی و نیکی درونش رو مشخص میکنه؟
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیزترین چیز تو زندگی من دوستانم هستند. و مطمئنم اگر اونها هم بودن برای همگروهی خودشون از همه چیز میگذشتن. البته سعی میکردم اونها رو هم برگردونم یا نجات بدم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
خب من ترجیح میدم شکنجه بشم تا بخوام چیزی رو لو بدم. من سوگند وفاداری خوردم و همیشه وفادار میمونم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
قطعا ماموریت. همیشه باید میزان مهم بودن اتفاق ها رو در نظر گرفت
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
یک خانواده خوب. اون برای اریانا یک برادر خوب، برای هری پاتر یک مدیر و شبیه یک پدر خوب بود، برای همه، همه ی تلاشش رو میکرد. اون یه خانواده خیلی خوب بود، برای همه هاگوارتز و خانواده اش.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
لحظات خوب و شاد دوستانم رو نشونش میدم تا بتونه خوشبختی و شادی اون لحظات رو درک کنه
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
خوبی رو گسترش بدم و بدی رو پاک کنم و از بقیه اعضای محفل راه زندگی خوب و از بین بردن بدی رو یاد بگیرم
برگه رو با لبخند دست پرفسور دادم و با امید از اونجا خارج شدم.
یه گریفیندوری دیگه؟ خب با توجه به دل و جرأتی که شماها دارین تعجب نکردم!
تو رو هم میفرستم به پیام پاترونویس! منتظر هستم که یه پست خیلی قوی ازت بخونم.
سعی کن بدون عجله، روش وقت بذاری و یه چیز خوب بنویسی. همونطور که میدونی قراره برای جنگ با شرورترین جادوگرها آماده بشی!
منتظر درخششت هستم!
-سلام پرفسور. اومدم درخواست عضویت توی محفل رو بدم
-سلام لیسا. با کمال میل. ولی اول باید این فرم رو پر کنی
برگه ای جلوی لیسا گرفت. لیسا روی صندلی نشست و شروع به پر کردن برگه کرد...
1- چرا محفل ققنوس؟
چون از بچگی مادرم اسمش رو میاورد و همیشه ازش تعریف میکرد و از بچگی من و خاهر و برادرم معتقد بودیم اونجا جاییه که خوبی رشد میکنه
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
بله دوبار. یبار وقتی توی محل جنگ خون اشام ها و انسان ها بودم(پایان جنگ بود)و داشتم برای مرگ والدینم غصه میخوردم یه ققنوس از بالای سرم رد شد و دوتا از پرهاش رو برام انداخت پایین. اون باعث امید من شد. و یبار دیگه هم توی خوابگاه گریفیندور بودم ققنوس اریانا موقع خواب روم فضولات پرنده ریخت. خب اون خیلی مهم نیست. بیاید روی همون داستان اول تمرکزمون رو بزاریم.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
عشق. نه فقط عشق دختر و پسر،میتونه عشق به دوستان،عشق به خانواده، عشق به همنوع و... باشه. عشق باعث تعهد و یکپارچگی میشه.
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
اسمش روشه. شایعه. معلوم نیست واقعیه یا نه. ولی مهم نیست. مگه خورد و خوراک ادم میزان خوبی و نیکی درونش رو مشخص میکنه؟
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیزترین چیز تو زندگی من دوستانم هستند. و مطمئنم اگر اونها هم بودن برای همگروهی خودشون از همه چیز میگذشتن. البته سعی میکردم اونها رو هم برگردونم یا نجات بدم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
خب من ترجیح میدم شکنجه بشم تا بخوام چیزی رو لو بدم. من سوگند وفاداری خوردم و همیشه وفادار میمونم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
قطعا ماموریت. همیشه باید میزان مهم بودن اتفاق ها رو در نظر گرفت
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
یک خانواده خوب. اون برای اریانا یک برادر خوب، برای هری پاتر یک مدیر و شبیه یک پدر خوب بود، برای همه، همه ی تلاشش رو میکرد. اون یه خانواده خیلی خوب بود، برای همه هاگوارتز و خانواده اش.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
لحظات خوب و شاد دوستانم رو نشونش میدم تا بتونه خوشبختی و شادی اون لحظات رو درک کنه
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
خوبی رو گسترش بدم و بدی رو پاک کنم و از بقیه اعضای محفل راه زندگی خوب و از بین بردن بدی رو یاد بگیرم
برگه رو با لبخند دست پرفسور دادم و با امید از اونجا خارج شدم.
یه گریفیندوری دیگه؟ خب با توجه به دل و جرأتی که شماها دارین تعجب نکردم!
تو رو هم میفرستم به پیام پاترونویس! منتظر هستم که یه پست خیلی قوی ازت بخونم.
سعی کن بدون عجله، روش وقت بذاری و یه چیز خوب بنویسی. همونطور که میدونی قراره برای جنگ با شرورترین جادوگرها آماده بشی!
منتظر درخششت هستم!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/23 20:37:59
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/21
تولد نقش: 1404/04/22
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 03:38
از: درون عمیق ترین افکارم
پستها:
299
شغل
ساحره سرشمار
افتخارات

جینی ارام به سمت دفتر پروفسور دامبلدور رفت، پشت گارگویل سنگی ایستاد. خیلی دلش می خواست عضو محفل شود حتی قبل از این که به هاگوارتز برود. در را مصمم باز کرد.
او به جای پروفسور دامبلدور، مروفسور مودی را دید.
تعجب کرده بود ولی زود خودش را جمع کرد و به پروفسور مودی نگاه کرد.
- می خوام عضو محفل بشم.
پروفسور مودی نگاهی به سر تا پای او انداخت.
- باید قبلش این فرمو پر کنی.
و فرم را دست جینی داد.
1- چرا محفل ققنوس؟
چون اونجا جاییه که مردم به ادما کمک می کنن و درونش سرشار از مهر، محبت و ارامشه. اونجا جاییه که مردم در برابر تاریکی مبارزه می کنن و منم امادم تا به انها بپیوندم.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
برخوردی با یه ققنوس نداشتم ولی رابطم با پرنده ها خوبه.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
مهر ورزیدن. تاریکی از نفرت به وجود اومده و با یکم مهر ورزیدن میشه نابودش کرد
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
چه فرقی داره حقیقت داره یا نه؟ هر کسی سلیقه ای داره.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیز ترین چیز توی زندگی من روشنایی علیه تاریکیه دامبلدور هم همون روشناییه علیه تاریکیه برای همین می گذرم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
ترجیه میدم بمیرم تا خانه ی گریمولد رو لو بدم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
من خیلی از جشن گرفتن خوشم نمیاد. معلومه که ماموریت محفل رو میرم.
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دامبلدور یه جادوگر بزرگ و خردمنده علاوه بر اون دامبلدور کسیه که هر کسی، حتی اگه اونو درست نشناسه هم میتونه به اون اعتماد کنه.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
معمولا کسایی میرن سراغ فرقه تاریکی که گذشته ی سختی داشتن. پیشش می شینم تا درد و دل کنه، بعدشم بهش از خوبیای محفل ققنوس میگم تا جذب بشه. اینجوری خیلی راحت میاد طرف فرقه ی روشنایی.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
می خوام بیام پیش بقیه و یاد بگیرم چطور میتونم فرد مناسب و خوبی برای روشنایی باشم.
برگه را روی میز گذاشتم و به پروفسو مودی لبخند زدم و ارام از دفتر خارج شدم.
جینی ویزلی!
از اون اسمها که همه میدونن به محفل ققنوس تعلق داره! خوشحالم دختر! خوشحالم که تو هم مثل بقیه اعضای خانوادهت راهت رو پیدا کردی و اینجا اومدی. از همین الان میتونم اینو بهت بگم که خیلی زود تو رو توی محفل ققنوس میبینم.
اما خب خودت میدونی که اینجا توی محفل ققنوس چیزی شوخی بردار نیست! ما داریم با شرورترین و وحشیترین جادوگرها و ساحرهها میجنگیم. اگر کسی قراره به ما ملحق بشه باید نشون بده که توانایی جنگیدن داره!
برای همین برو به پیام پاترونوس (دیدار مخفی اول).
کار تو از اونجا شروع میشه!
میدونم که خیلی تا حالا امتحان و کلاس پشت سر گذاشتی. ولی بدون اینجا دیگه هاگوارتز نیست. اینجا دنیای واقعیه و جادوگرهای سیاه هیچ رحمی ندارن.
پس تلاشت رو بکن. پست پروفسور دامبلدور توی اون تاپیک رو با دقت بخون و سعی کن یه چیز جذاب بنویسی.
منتظر خوندن پستت هستم دختر!
او به جای پروفسور دامبلدور، مروفسور مودی را دید.
تعجب کرده بود ولی زود خودش را جمع کرد و به پروفسور مودی نگاه کرد.
- می خوام عضو محفل بشم.
پروفسور مودی نگاهی به سر تا پای او انداخت.
- باید قبلش این فرمو پر کنی.
و فرم را دست جینی داد.
1- چرا محفل ققنوس؟
چون اونجا جاییه که مردم به ادما کمک می کنن و درونش سرشار از مهر، محبت و ارامشه. اونجا جاییه که مردم در برابر تاریکی مبارزه می کنن و منم امادم تا به انها بپیوندم.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
برخوردی با یه ققنوس نداشتم ولی رابطم با پرنده ها خوبه.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
مهر ورزیدن. تاریکی از نفرت به وجود اومده و با یکم مهر ورزیدن میشه نابودش کرد
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
چه فرقی داره حقیقت داره یا نه؟ هر کسی سلیقه ای داره.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیز ترین چیز توی زندگی من روشنایی علیه تاریکیه دامبلدور هم همون روشناییه علیه تاریکیه برای همین می گذرم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
ترجیه میدم بمیرم تا خانه ی گریمولد رو لو بدم.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
من خیلی از جشن گرفتن خوشم نمیاد. معلومه که ماموریت محفل رو میرم.
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دامبلدور یه جادوگر بزرگ و خردمنده علاوه بر اون دامبلدور کسیه که هر کسی، حتی اگه اونو درست نشناسه هم میتونه به اون اعتماد کنه.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
معمولا کسایی میرن سراغ فرقه تاریکی که گذشته ی سختی داشتن. پیشش می شینم تا درد و دل کنه، بعدشم بهش از خوبیای محفل ققنوس میگم تا جذب بشه. اینجوری خیلی راحت میاد طرف فرقه ی روشنایی.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
می خوام بیام پیش بقیه و یاد بگیرم چطور میتونم فرد مناسب و خوبی برای روشنایی باشم.
برگه را روی میز گذاشتم و به پروفسو مودی لبخند زدم و ارام از دفتر خارج شدم.
جینی ویزلی!
از اون اسمها که همه میدونن به محفل ققنوس تعلق داره! خوشحالم دختر! خوشحالم که تو هم مثل بقیه اعضای خانوادهت راهت رو پیدا کردی و اینجا اومدی. از همین الان میتونم اینو بهت بگم که خیلی زود تو رو توی محفل ققنوس میبینم.
اما خب خودت میدونی که اینجا توی محفل ققنوس چیزی شوخی بردار نیست! ما داریم با شرورترین و وحشیترین جادوگرها و ساحرهها میجنگیم. اگر کسی قراره به ما ملحق بشه باید نشون بده که توانایی جنگیدن داره!
برای همین برو به پیام پاترونوس (دیدار مخفی اول).
کار تو از اونجا شروع میشه!
میدونم که خیلی تا حالا امتحان و کلاس پشت سر گذاشتی. ولی بدون اینجا دیگه هاگوارتز نیست. اینجا دنیای واقعیه و جادوگرهای سیاه هیچ رحمی ندارن.
پس تلاشت رو بکن. پست پروفسور دامبلدور توی اون تاپیک رو با دقت بخون و سعی کن یه چیز جذاب بنویسی.
منتظر خوندن پستت هستم دختر!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 17:30:11
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است



نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است




جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: امروز ساعت 11:20
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
358
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار
افتخارات

لیلی به سمت دفتر دامبلدور راه افتاد، پشت گارگویل سنگی ایستاد. مسمم بود که عضو محفل ققنوس شود. سالها قصد این کار را داشت و حالا که درسش در هاگوارتز تمام شده بود وقتش بود. نفس عمیقی کشید.
-قطره لیمو
گارگویل سنگی کنار رفت و لیلی وارد دفتر دامبلدور شد.
-پروفسور دامبلدور؟
-سلام لیلی!
-سلام پروفسور راستش میخواستم عضو محفل بشم.
-چقدر هم عالی دوشیزه جوان بفرمایی بنشینید و فرم زیر رو پر کنید.
و فرمی روی میز ظاهر شد.
لیلی شروع به خواندن و پر گرد فرم شد.
1- چرا محفل ققنوس؟
چون محفل مثل نوری مقابل تاریکی میمونه نمیخوام فقط تماشاگر باشم میخوام کسی باشم که کنار خانواده و دوستانش تا پای جون مبارزه میکنه و تسلیم نمیشه نه فقط در برابر ولدمورت بلکه در برابر تمامی تاریکی ها!
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
یکبار وقتی تو کتابخونه هاگوارتز بودم و دنبال کتابی برای تکلیفم میگشتم ولی هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم. کمکم داشتم ناامید میشدم که فاکس وارد شد و کنارم نشست کمی شوکه شده بودم ولی به ارومی دستم رو جلو بردم و پشتش رو نوازش کردم قطره اشکی از چشمش ریخت روی دستم که زخم شده بود و مثل برق و باد خوب شد. و بعدشت موقع رفتن یه کتابی رو انداخت زمین وقتی برش داشتم دیدم همونیه که دنبالش میگشتم.ولی خب برخورد های زیاد دیگه ای هم داشتم.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
زنده نگه داشتن امید به همراه جادوهای هوشمندانه.همیشه باور داشتم عشق و همدلی قوی تر از هر طلسم تاریکی هست البته یه musexpelliar خوب هم هیچوقت ناامیدت نمیکنه
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
شایعه؟! من میگم این یه حقیقت مقدسه! شنیدم بعضی محفلیها حتی موقع مبارزه هم سوپ پیاز میخورن تا انرژیشون کم نشه. تازه میگن اون سوپ با اشک ققنوس خوشطعمتر میشه (البته امیدوارم اشک ققنوس رو یواشکی از فاکس ندزدیده باشن!). راستش رو بخواین، اگه محفل روزی بدون سوپ پیاز بمونه، احتمالاً جادوشم نصفه نیمه میشه!
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیزترین داراییم خانواده و دوستانم هستند. چیز هایی هستند که هرگز ازشون نمیگذرم. ولی البوس دامبلدور هم جزئی از دوستان ماست پس بله میگزرم ولی بشرطی که خودمم هم همراهش فدا شم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
هرگز تا پای جون شکنجه میشم و رفقام رو لو نمیدم و از هرچی خائنه متنفرم(البته که اگرم بخوام نمیتونم من رازپوش محفل نیستم)
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
محفل جشن ها میرن و میان ولی محفل به جون چندین نفر بستس و اگر همین اتحاد نباشه شاید فردا مهمونی هم نباشه
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دامبلدور برای من فقط یه جادوگر بزرگ نیست؛ انگار یه راز زندهست. هر جملهاش مثل یه پازل پر از حکمت میمونه. شاید همه تصمیمهاش کامل نباشه، ولی میدونم که همیشه قلبش برای روشنی میتپه. دامبلدور همون کسیه که حتی وقتی امیدی نمونده، با یه لبخند و یه جرقه جادو، همهچی رو برمیگردونه. به نظرم نور واقعی محفل از چشمهای آرام اونه که انگار همه آیندهها رو دیده.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
اول با یه شکلات داغ خوشمزه شروع میکنم تا بفهمه گرمای عشق چه حسی داره. بعد میزارم ببینه دوستی وفاداری چطور میتونه جاشو به خشم و نفرت بده. جوری که خودش نقاب سیاهشو بندازه
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
میخوام کنار بقیه محفلی قویتر بشم، یاد بگیرم، بجنگم و آخرش به یه جادوگر تبدیل بشم که وقتی کسی توی تاریکی گیر افتاد، من رو به یاد بیاره.
فرم را روی میز گزاشتم و در برابر لبخند دامبلدور لبخند زدم و از دفترش خارج شدم.
درود لیلی!
یه جای خالی خیلی برجسته توی اعضای محفل حس میکردم و وقتی اعلام عضویتت رو دیدم، متوجه شدم که دیگه نیازی نیست نگرانش باشم. البته که همیشه در جای جای زندگیهای ما جاهای خالی بسیاری حس میشه، ولی خب تا وقتی میتونیم به روش مناسب، خودمون پرشون کنیم چرا نگران باشیم؟
تایید شد!
پیام پاترونوس منتظرته! از این طرف...
-قطره لیمو
گارگویل سنگی کنار رفت و لیلی وارد دفتر دامبلدور شد.
-پروفسور دامبلدور؟
-سلام لیلی!
-سلام پروفسور راستش میخواستم عضو محفل بشم.
-چقدر هم عالی دوشیزه جوان بفرمایی بنشینید و فرم زیر رو پر کنید.
و فرمی روی میز ظاهر شد.
لیلی شروع به خواندن و پر گرد فرم شد.
1- چرا محفل ققنوس؟
چون محفل مثل نوری مقابل تاریکی میمونه نمیخوام فقط تماشاگر باشم میخوام کسی باشم که کنار خانواده و دوستانش تا پای جون مبارزه میکنه و تسلیم نمیشه نه فقط در برابر ولدمورت بلکه در برابر تمامی تاریکی ها!
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
یکبار وقتی تو کتابخونه هاگوارتز بودم و دنبال کتابی برای تکلیفم میگشتم ولی هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم. کمکم داشتم ناامید میشدم که فاکس وارد شد و کنارم نشست کمی شوکه شده بودم ولی به ارومی دستم رو جلو بردم و پشتش رو نوازش کردم قطره اشکی از چشمش ریخت روی دستم که زخم شده بود و مثل برق و باد خوب شد. و بعدشت موقع رفتن یه کتابی رو انداخت زمین وقتی برش داشتم دیدم همونیه که دنبالش میگشتم.ولی خب برخورد های زیاد دیگه ای هم داشتم.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
زنده نگه داشتن امید به همراه جادوهای هوشمندانه.همیشه باور داشتم عشق و همدلی قوی تر از هر طلسم تاریکی هست البته یه musexpelliar خوب هم هیچوقت ناامیدت نمیکنه
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
شایعه؟! من میگم این یه حقیقت مقدسه! شنیدم بعضی محفلیها حتی موقع مبارزه هم سوپ پیاز میخورن تا انرژیشون کم نشه. تازه میگن اون سوپ با اشک ققنوس خوشطعمتر میشه (البته امیدوارم اشک ققنوس رو یواشکی از فاکس ندزدیده باشن!). راستش رو بخواین، اگه محفل روزی بدون سوپ پیاز بمونه، احتمالاً جادوشم نصفه نیمه میشه!
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
عزیزترین داراییم خانواده و دوستانم هستند. چیز هایی هستند که هرگز ازشون نمیگذرم. ولی البوس دامبلدور هم جزئی از دوستان ماست پس بله میگزرم ولی بشرطی که خودمم هم همراهش فدا شم.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
هرگز تا پای جون شکنجه میشم و رفقام رو لو نمیدم و از هرچی خائنه متنفرم(البته که اگرم بخوام نمیتونم من رازپوش محفل نیستم)
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
محفل جشن ها میرن و میان ولی محفل به جون چندین نفر بستس و اگر همین اتحاد نباشه شاید فردا مهمونی هم نباشه
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دامبلدور برای من فقط یه جادوگر بزرگ نیست؛ انگار یه راز زندهست. هر جملهاش مثل یه پازل پر از حکمت میمونه. شاید همه تصمیمهاش کامل نباشه، ولی میدونم که همیشه قلبش برای روشنی میتپه. دامبلدور همون کسیه که حتی وقتی امیدی نمونده، با یه لبخند و یه جرقه جادو، همهچی رو برمیگردونه. به نظرم نور واقعی محفل از چشمهای آرام اونه که انگار همه آیندهها رو دیده.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
اول با یه شکلات داغ خوشمزه شروع میکنم تا بفهمه گرمای عشق چه حسی داره. بعد میزارم ببینه دوستی وفاداری چطور میتونه جاشو به خشم و نفرت بده. جوری که خودش نقاب سیاهشو بندازه
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
میخوام کنار بقیه محفلی قویتر بشم، یاد بگیرم، بجنگم و آخرش به یه جادوگر تبدیل بشم که وقتی کسی توی تاریکی گیر افتاد، من رو به یاد بیاره.
فرم را روی میز گزاشتم و در برابر لبخند دامبلدور لبخند زدم و از دفترش خارج شدم.
درود لیلی!
یه جای خالی خیلی برجسته توی اعضای محفل حس میکردم و وقتی اعلام عضویتت رو دیدم، متوجه شدم که دیگه نیازی نیست نگرانش باشم. البته که همیشه در جای جای زندگیهای ما جاهای خالی بسیاری حس میشه، ولی خب تا وقتی میتونیم به روش مناسب، خودمون پرشون کنیم چرا نگران باشیم؟

تایید شد!
پیام پاترونوس منتظرته! از این طرف...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/8 1:18:11
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: یکشنبه 17 خرداد 1405 17:27
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

در فضای دفتر دامبلدور. شما در دفتر آلبوس دامبلدور قرار دارین و خیلی راحت و عادی میخواید ازش درخواست کنید که اجازه بده وارد محفل بشید.
- سلام. پرفسور اومدم برای ثبت نام همونی که خودتون میدونین.
- هومممم. خوشحالم میبینمت پسر. بیا بشین. فقط قبلش باید به چند تا سوال جواب بدی باید به چند تا سوال جواب بدی.
1- چرا میخوای عضو بشی؟
چون خیلی خستم. خسته تر از چیزی بتونی تصورشو بکنی. یه خونه میخوام؛ یه خونه ی واقعی. جایی که بتونم امنیت رو به روح و جسمم برگردونم.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
توی دفتر شما دیدمش. میخواستم گزارش نامهی هفته اخیر خوابگاه هافلپاف رو رو تحویل بدم و برم ولی دیدن اون ققنوس در حالی که روی ساعت دیواری بزرگ بالای در خروجی نشسته بود باعث حضورم کمی بیشتر طول بکشه. نگاه آتشین و گرمای پاکی داشت. متونستم از دور حسش کنم. طوری تو چشام نگاه میکرد که انگار دقیقا از رازهای متعدد توی سینم خبر داره.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
نوری خالص و نیرومند یا تاریکی ای بزرگ تر
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط هم تیمی های آیندت حقیقت داره؟
اگه نظر شخصی منو میخوای باید بگم مصرف سوپ پیاز بدون فکر و نیاز، بویی راه میندازه زیاد که به غلط خوردن میوفتی باز. فرقیم نداره زشتی یا ناز؛ قطعا کسی سمتت نمیاد. تازه اونجوری برای پیدا کردن بچه ها نیاز نیست از مغزت استفاده کنی. بو بکشی کافیه.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
با تمام احترام؛ پرفسور دامبلدور یه یه شخصه؛ من به اشخاص وفادار نیستم. به افکار و اهداف وفادارم. فکر نمیکنم چیزی عزیز تر از خودم تو زندگیم وجود داشته باشه. بیا... مال تو.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
احتمالا انقدری خودم رو محکم نشون میدم که سریع تر خلاصم کنن.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی همون جریان به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد اون جریان رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
گربه ام دیوانه نیست که بجای محفل جشنو انتخاب کنم جناب. طبعا همونی که خودتون میدونین
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
فردی خاکستری، بسیار باهوش و هدفمند
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
دست و پاشو به تخت ببندی و کاملا شفاهی بهش محبت کنی تا متقاعد بشه راه درست طرف ماست.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی همونی که خودت میدونی بگذرونید چیه؟
شاید بتونم هفره ای که توی وجودم احساس میکنم رو پر کنم. شاید بتونم با رفتن به داخل نور از تاریکی ای که همیشه دنبالم میکنه فاصله بگیرم.
درود زاخاریاس!
اعلام عضویتت رو دیدم. هفرهها یکم سخت پر میشن ولی مطمئنم باهم میتونم حفرهی وجودت رو به راحتی پر کنیم. گرچه از تاریکی نمیشه فاصله گرفت ولی با پذیرشش میتونیم از سپیدیهای اطرافمون لذت بیشتری ببریم.
فکر کنم آمادهی اولین دیدار مخفیت هستی پس معطلت نمیکنم و میفرستمت به پیام پاترونوس!
- سلام. پرفسور اومدم برای ثبت نام همونی که خودتون میدونین.
- هومممم. خوشحالم میبینمت پسر. بیا بشین. فقط قبلش باید به چند تا سوال جواب بدی باید به چند تا سوال جواب بدی.
1- چرا میخوای عضو بشی؟
چون خیلی خستم. خسته تر از چیزی بتونی تصورشو بکنی. یه خونه میخوام؛ یه خونه ی واقعی. جایی که بتونم امنیت رو به روح و جسمم برگردونم.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
توی دفتر شما دیدمش. میخواستم گزارش نامهی هفته اخیر خوابگاه هافلپاف رو رو تحویل بدم و برم ولی دیدن اون ققنوس در حالی که روی ساعت دیواری بزرگ بالای در خروجی نشسته بود باعث حضورم کمی بیشتر طول بکشه. نگاه آتشین و گرمای پاکی داشت. متونستم از دور حسش کنم. طوری تو چشام نگاه میکرد که انگار دقیقا از رازهای متعدد توی سینم خبر داره.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
نوری خالص و نیرومند یا تاریکی ای بزرگ تر
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط هم تیمی های آیندت حقیقت داره؟
اگه نظر شخصی منو میخوای باید بگم مصرف سوپ پیاز بدون فکر و نیاز، بویی راه میندازه زیاد که به غلط خوردن میوفتی باز. فرقیم نداره زشتی یا ناز؛ قطعا کسی سمتت نمیاد. تازه اونجوری برای پیدا کردن بچه ها نیاز نیست از مغزت استفاده کنی. بو بکشی کافیه.
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
با تمام احترام؛ پرفسور دامبلدور یه یه شخصه؛ من به اشخاص وفادار نیستم. به افکار و اهداف وفادارم. فکر نمیکنم چیزی عزیز تر از خودم تو زندگیم وجود داشته باشه. بیا... مال تو.
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
احتمالا انقدری خودم رو محکم نشون میدم که سریع تر خلاصم کنن.
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی همون جریان به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد اون جریان رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
گربه ام دیوانه نیست که بجای محفل جشنو انتخاب کنم جناب. طبعا همونی که خودتون میدونین
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
فردی خاکستری، بسیار باهوش و هدفمند
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
دست و پاشو به تخت ببندی و کاملا شفاهی بهش محبت کنی تا متقاعد بشه راه درست طرف ماست.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی همونی که خودت میدونی بگذرونید چیه؟
شاید بتونم هفره ای که توی وجودم احساس میکنم رو پر کنم. شاید بتونم با رفتن به داخل نور از تاریکی ای که همیشه دنبالم میکنه فاصله بگیرم.
درود زاخاریاس!
اعلام عضویتت رو دیدم. هفرهها یکم سخت پر میشن ولی مطمئنم باهم میتونم حفرهی وجودت رو به راحتی پر کنیم. گرچه از تاریکی نمیشه فاصله گرفت ولی با پذیرشش میتونیم از سپیدیهای اطرافمون لذت بیشتری ببریم.
فکر کنم آمادهی اولین دیدار مخفیت هستی پس معطلت نمیکنم و میفرستمت به پیام پاترونوس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/4 6:29:00

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 12:05
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
569

در خاکستری محزون نشسته ام، روحم کز کرده درون جسمم، در تمنای یک لحظه بیشتر در این دنیای فانی. آن چنگال های تیره به سمتم دراز شده اند. آن پیکر رداپوش شوم رویم سایه انداخته، اما نه برای ستاندن بوسه ای، بلکه برای یافتن جواب ها.
دیوانه ساز با صدایی آهسته و خش دار که انگار از دنیایی دیگر به گوش می رسد، می پرسد:
"چرا محفل ققنوس؟"
"در آنجا می توانم ارباب خود باشم. به کسی تعظیم نمی کنم، جز خودم. و آن لذت ژرف. فرو کردن دندان های تیزم در گردن آن شرور-مرگخوارها و نوشیدن خون شیطانی شان فقط آنچه به نظر می رسد، نیست، آن..."
عضلات صورتش منقبض و چشمان کهربایی اش گشاد می شود.
"آن مثل مراقبت از روحم است. با شرور-خون ها آبیاری اش می کنم و رشدش می دهم تا اینکه بزرگ شود. و بعد؟ ترجیح می دهم ندانم، دیوانه ساز نگهبانم. بگذار این را بعدا بفهمیم. بگذار غافلگیر شویم. باشد نرم جان؟"
و چشمان کهربایی اش را که حالا آغشته به اشک شده، به فضایی زیر کلاه شنل دیوانه ساز می دوزد، جایی که شاید چشم باشد یا گادفری انتظار دارد چشم باشد. دیوانه ساز در جواب فقط صدایی زوزه مانند و محزون از خود درمی آورد و گادفری دستش را بالا می آورد و روی دست او می گذارد، طوری که انگار معلوم نیست دارد دلداری اش می دهد یا به او التماس می کند که او را از مرگ معاف کند.
دیوانه ساز:
"آیا برخوردی با ققنوس داشتی؟ نزدیک ترین برخورد؟"
گادفری لبخندی حجیم می زند، اما ابروانش به سمت بالا تاب برمی دارد و چهره اش حالتی به خود می گیرد بین شادی و غم.
"آه بله، نرم دیوانه سازم. ققنوس، آن آتشین بال شعله-روح چندین بار با روحم همنشین شد. چه آن هنگام که شعبده بازی در سیرک بودم و چه بعد وقتی موجود جاودان تاریکی شدم. در حالی که لذت می بردم از نفرت و ترس مرگخوارها از خودم، لذتی که گاه حتی از نوشیدن خونشان هم شیرین تر بود برایم، آتشین بال نرم و زیبایم بر شانه ام می نشست و قلبم را پر می کرد از شعله ی طلایی روحش. و انگار آینه ای می شد برای نشان دادن آن تکه ی سپید روحم به من."
دیوانه ساز دوباره صدایی زوزه مانند از اعماق گلویش خارج می کند.
"بهترین روش برای مبارزه با تاریکی؟"
گادفری با شنیدن این سوال پلک می زند، طوری که انگار این جمله، این کلمات برایش غریبه اند.
"مبارزه با تاریکی؟ جنگیدن با آن؟ نمی دانم چه به تو بگویم، نرم دیوانه ساز. دوست-راهب خون آشامی دارم که مرتب به من می گوید با تاریکی درونت بجنگ، خون انسان ننوش و به خون حیوان بسنده کن. من نه می توانم و نه می خواهم این گونه باشم. اما باید این را بدانی. تاریکی ام را نمی کشم، اما آن را تازیانه می زنم. با محدود کردن خون-نوشی مرگبارم به شرور-مرگخوارها."
"شایعهی سوپ پیاز؟"
گادفری با ملایمت می خندد.
"آن نرم پیازها، نرم من، نماد هستند. تندی شان را با گرمای وجودمان شیرین می کنیم و آن را در سوپ روحمان غوطه می دهیم تا یادمان باشد هر آنچه تند است و قلب-خراش و اشک-آور، می تواند بدل شود به نرمی و حلاوت."
"آیا بهخاطر دامبلدور از عزیزترین چیزت میگذری؟"
با شنیدن این پرسش انگار چیزی در جسم گادفری زیر و رو می شود و روحش را به تکان درمی آورد. چشمانش گشاد و رنگ از رخسارش محو می شود. آلبوس دامبلدور، بزرگ جادوگری که فداکاری ها کرده در زندگانی اش. آیا گادفری حاضر است از عزیزترین چیزش، جانش بگذرد به خاطر او؟
لحظاتی به لرزه می افتد، اما بعد به خاطر می آورد. این را که آلبوس فقط یک فرد نیست. او نماد تمام پاکی ها و روشنایی هاییست که تاریکی را در خود حل می کنند و فدا شدن در راه او به معنای باراندن سپیدی بر چهره ی دنیاست.
اما حتی این هم کافی نیست برای قانع کردن گادفری. خون آشامی که هدیه ی تاریکی را بر روحش تحمیل کرده بود تا برای همیشه از مرگ رهایی یابد. نگاهش را پایین می آورد و با صدایی آرام می گوید:
"آلبوس مرد بزرگیست، نرم دیوانه ساز. او کسیست که تحسینش می کنم بیش از هر فرد دیگری در این دنیا. اما من مثل او نیستم. نمی توانم به خاطر چیزی یا کسی از جانم بگذرم. من نمی توانم مرگ را بپذیرم. نمی خواهم به هیچ تبدیل شوم، می فهمی؟"
و با حالتی درمانده به دیوانه ساز نگاه می کند.
"لو دادن خانهی گریمولد یا تحمل شکنجه؟"
گادفری با شنیدن این پرسش نفس آسوده ای می کشد. تاب مرگ را ندارد، ولی شکنجه را چرا.
"بله، نرم دیوانه سازم. این خون آشام جسمی مقاوم و محکم دارد، هرچند روحش شکننده است. زخم و خونریزی را می پذیرم از صمیم قلبم، بلکه جبرانی باشد برای ناتوانی ام در پذیرش مرگ و نیستی."
"محفل یا جشن؟"
"آه، جشن را بسیار دوست می دارم، نرم دیوانه ساز. فرصتیست ناب تا به خودمان یادآوری کنیم، بیش از هر زمان دیگر، که از لذت جسم می توان عروج کرد به لذت روح. اما چنین حس نابی در یک ماموریت محفلی هم هست، به غایت."
و لبخندی اریب به لب می آورد.
"به خصوص اگر با فرو کردن دندان های نیشم در نرم-گردن یک شرور-مرگخوار همراه باشد."
"نظرت درباره ی آلبوس دامبلدور؟"
گادفری لحظاتی به دیوانه ساز خیره می شود و بعد دوباره چشمانش پر از اشک می شود.
"آه، نرم دیوانه ساز، این مرد، این بزرگ مرد. از هر چه داشت، گذشت در زندگی اش، به خاطر سپیدی و روشنایی. او عشق را فدا کرد. آن را از قلبش بیرون کشید و بر قایقی گذاشت و به آب سپرد. می توانی تصور کنی چه قدر دردناک است؟"
و در حالی که به یاد عشق نافرجام آلبوس به گریندلوالد اشک از چشمانش جاری شده، دیوانه ساز سوال بعدی را می پرسد:
"راه بسیار خوب برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به روشنایی؟"
گادفری اشک ها را از گونه اش پاک می کند.
"نوشیدن خونشان. حتی اگر جسمشان را بکشد، قلبشان را نجات می دهد، نرم می کند، و این گونه رستگار می شوند."
"چشم اندازت از آینده ات در محفل؟"
گادفری لبخند می زند و انگار نوری بر چهره اش می تابد.
"نجات پیدا می کنم. در محفل، در کنار همرزم های روشن-روحم، در کنار ققنوس نرم آتشین بال، دندان های نیشم را دوباره و دوباره در نرم-گردن های شرور فرو می برم و می نوشم خون تیره شان را. مست می شوم از آن و این گونه من رستگار می شوم، نجات پیدا می کنم، نرم دیوانه سازم."
و دوباره اشک در چشمانش جمع می شود، اما این بار اشک شوق. و دیوانه ساز که بعد از شنیدن پاسخ های او متلاطم و طوفانی شده، از سلول خارج می شود تا بوسه بکارد بر چند زندانی نگون بخت و حرف های گادفری را از حافظه اش بشوید یا شاید به قول خودش در قایق بگذارد و به آب بسپارد.
ای دوستی که آخر اسمت زده فری، گادفری!
خیلی خوشحالم که هم از دست شکارچیهای خونآشام و هم دوست عزیز دیوانهسازمون آزاد شدی. من که نمیدونم همهی اینا ماموریت محفل بود که یکی از قویترین و بهترین اعضایی که به خودش دیده رو به دامان خودش برگردونه. ازت بابت صداقت مثال زدنیت ممنونم و همچنین امیدوارم همه از تو انتخاب راه درست رو یاد بگیرن و دست از انجام راه آسون بردارن. حتی اگه به قیمت جون شیرینشون باشه.
تایید شد!
به خونه خوش برگشتی! هممون میدونیم که کلی قصه برای تعریف کردن داری!
دیوانه ساز با صدایی آهسته و خش دار که انگار از دنیایی دیگر به گوش می رسد، می پرسد:
"چرا محفل ققنوس؟"
"در آنجا می توانم ارباب خود باشم. به کسی تعظیم نمی کنم، جز خودم. و آن لذت ژرف. فرو کردن دندان های تیزم در گردن آن شرور-مرگخوارها و نوشیدن خون شیطانی شان فقط آنچه به نظر می رسد، نیست، آن..."
عضلات صورتش منقبض و چشمان کهربایی اش گشاد می شود.
"آن مثل مراقبت از روحم است. با شرور-خون ها آبیاری اش می کنم و رشدش می دهم تا اینکه بزرگ شود. و بعد؟ ترجیح می دهم ندانم، دیوانه ساز نگهبانم. بگذار این را بعدا بفهمیم. بگذار غافلگیر شویم. باشد نرم جان؟"
و چشمان کهربایی اش را که حالا آغشته به اشک شده، به فضایی زیر کلاه شنل دیوانه ساز می دوزد، جایی که شاید چشم باشد یا گادفری انتظار دارد چشم باشد. دیوانه ساز در جواب فقط صدایی زوزه مانند و محزون از خود درمی آورد و گادفری دستش را بالا می آورد و روی دست او می گذارد، طوری که انگار معلوم نیست دارد دلداری اش می دهد یا به او التماس می کند که او را از مرگ معاف کند.
دیوانه ساز:
"آیا برخوردی با ققنوس داشتی؟ نزدیک ترین برخورد؟"
گادفری لبخندی حجیم می زند، اما ابروانش به سمت بالا تاب برمی دارد و چهره اش حالتی به خود می گیرد بین شادی و غم.
"آه بله، نرم دیوانه سازم. ققنوس، آن آتشین بال شعله-روح چندین بار با روحم همنشین شد. چه آن هنگام که شعبده بازی در سیرک بودم و چه بعد وقتی موجود جاودان تاریکی شدم. در حالی که لذت می بردم از نفرت و ترس مرگخوارها از خودم، لذتی که گاه حتی از نوشیدن خونشان هم شیرین تر بود برایم، آتشین بال نرم و زیبایم بر شانه ام می نشست و قلبم را پر می کرد از شعله ی طلایی روحش. و انگار آینه ای می شد برای نشان دادن آن تکه ی سپید روحم به من."
دیوانه ساز دوباره صدایی زوزه مانند از اعماق گلویش خارج می کند.
"بهترین روش برای مبارزه با تاریکی؟"
گادفری با شنیدن این سوال پلک می زند، طوری که انگار این جمله، این کلمات برایش غریبه اند.
"مبارزه با تاریکی؟ جنگیدن با آن؟ نمی دانم چه به تو بگویم، نرم دیوانه ساز. دوست-راهب خون آشامی دارم که مرتب به من می گوید با تاریکی درونت بجنگ، خون انسان ننوش و به خون حیوان بسنده کن. من نه می توانم و نه می خواهم این گونه باشم. اما باید این را بدانی. تاریکی ام را نمی کشم، اما آن را تازیانه می زنم. با محدود کردن خون-نوشی مرگبارم به شرور-مرگخوارها."
"شایعهی سوپ پیاز؟"
گادفری با ملایمت می خندد.
"آن نرم پیازها، نرم من، نماد هستند. تندی شان را با گرمای وجودمان شیرین می کنیم و آن را در سوپ روحمان غوطه می دهیم تا یادمان باشد هر آنچه تند است و قلب-خراش و اشک-آور، می تواند بدل شود به نرمی و حلاوت."
"آیا بهخاطر دامبلدور از عزیزترین چیزت میگذری؟"
با شنیدن این پرسش انگار چیزی در جسم گادفری زیر و رو می شود و روحش را به تکان درمی آورد. چشمانش گشاد و رنگ از رخسارش محو می شود. آلبوس دامبلدور، بزرگ جادوگری که فداکاری ها کرده در زندگانی اش. آیا گادفری حاضر است از عزیزترین چیزش، جانش بگذرد به خاطر او؟
لحظاتی به لرزه می افتد، اما بعد به خاطر می آورد. این را که آلبوس فقط یک فرد نیست. او نماد تمام پاکی ها و روشنایی هاییست که تاریکی را در خود حل می کنند و فدا شدن در راه او به معنای باراندن سپیدی بر چهره ی دنیاست.
اما حتی این هم کافی نیست برای قانع کردن گادفری. خون آشامی که هدیه ی تاریکی را بر روحش تحمیل کرده بود تا برای همیشه از مرگ رهایی یابد. نگاهش را پایین می آورد و با صدایی آرام می گوید:
"آلبوس مرد بزرگیست، نرم دیوانه ساز. او کسیست که تحسینش می کنم بیش از هر فرد دیگری در این دنیا. اما من مثل او نیستم. نمی توانم به خاطر چیزی یا کسی از جانم بگذرم. من نمی توانم مرگ را بپذیرم. نمی خواهم به هیچ تبدیل شوم، می فهمی؟"
و با حالتی درمانده به دیوانه ساز نگاه می کند.
"لو دادن خانهی گریمولد یا تحمل شکنجه؟"
گادفری با شنیدن این پرسش نفس آسوده ای می کشد. تاب مرگ را ندارد، ولی شکنجه را چرا.
"بله، نرم دیوانه سازم. این خون آشام جسمی مقاوم و محکم دارد، هرچند روحش شکننده است. زخم و خونریزی را می پذیرم از صمیم قلبم، بلکه جبرانی باشد برای ناتوانی ام در پذیرش مرگ و نیستی."
"محفل یا جشن؟"
"آه، جشن را بسیار دوست می دارم، نرم دیوانه ساز. فرصتیست ناب تا به خودمان یادآوری کنیم، بیش از هر زمان دیگر، که از لذت جسم می توان عروج کرد به لذت روح. اما چنین حس نابی در یک ماموریت محفلی هم هست، به غایت."
و لبخندی اریب به لب می آورد.
"به خصوص اگر با فرو کردن دندان های نیشم در نرم-گردن یک شرور-مرگخوار همراه باشد."
"نظرت درباره ی آلبوس دامبلدور؟"
گادفری لحظاتی به دیوانه ساز خیره می شود و بعد دوباره چشمانش پر از اشک می شود.
"آه، نرم دیوانه ساز، این مرد، این بزرگ مرد. از هر چه داشت، گذشت در زندگی اش، به خاطر سپیدی و روشنایی. او عشق را فدا کرد. آن را از قلبش بیرون کشید و بر قایقی گذاشت و به آب سپرد. می توانی تصور کنی چه قدر دردناک است؟"
و در حالی که به یاد عشق نافرجام آلبوس به گریندلوالد اشک از چشمانش جاری شده، دیوانه ساز سوال بعدی را می پرسد:
"راه بسیار خوب برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به روشنایی؟"
گادفری اشک ها را از گونه اش پاک می کند.
"نوشیدن خونشان. حتی اگر جسمشان را بکشد، قلبشان را نجات می دهد، نرم می کند، و این گونه رستگار می شوند."
"چشم اندازت از آینده ات در محفل؟"
گادفری لبخند می زند و انگار نوری بر چهره اش می تابد.
"نجات پیدا می کنم. در محفل، در کنار همرزم های روشن-روحم، در کنار ققنوس نرم آتشین بال، دندان های نیشم را دوباره و دوباره در نرم-گردن های شرور فرو می برم و می نوشم خون تیره شان را. مست می شوم از آن و این گونه من رستگار می شوم، نجات پیدا می کنم، نرم دیوانه سازم."
و دوباره اشک در چشمانش جمع می شود، اما این بار اشک شوق. و دیوانه ساز که بعد از شنیدن پاسخ های او متلاطم و طوفانی شده، از سلول خارج می شود تا بوسه بکارد بر چند زندانی نگون بخت و حرف های گادفری را از حافظه اش بشوید یا شاید به قول خودش در قایق بگذارد و به آب بسپارد.
ای دوستی که آخر اسمت زده فری، گادفری!
خیلی خوشحالم که هم از دست شکارچیهای خونآشام و هم دوست عزیز دیوانهسازمون آزاد شدی. من که نمیدونم همهی اینا ماموریت محفل بود که یکی از قویترین و بهترین اعضایی که به خودش دیده رو به دامان خودش برگردونه. ازت بابت صداقت مثال زدنیت ممنونم و همچنین امیدوارم همه از تو انتخاب راه درست رو یاد بگیرن و دست از انجام راه آسون بردارن. حتی اگه به قیمت جون شیرینشون باشه.
تایید شد!
به خونه خوش برگشتی! هممون میدونیم که کلی قصه برای تعریف کردن داری!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/4/11 19:33:12
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 2 شهریور 1404 12:40
از: همهتون ممنونم!
پستها:
58

موقعیت انتخابی: ۱- در فضای دفتر دامبلدور
فلیسیتی همانطور که میدوید به مجسمهی عقابی رسید که ورودی دفتر دامبلدور بود. دیرش شده بود. ساعت ۳ بعدازظهر بود و او ساعت ۲:۳۰ با دامبلدور قرار داشت.
جلوی مجسمه ایستاد.
- شیرینی نیشکر!
عقاب تکان خورد و او راهی دفتر دامبلدور شد تا به سوالات او جواب بدهد.
۱- چرا محفل ققنوس؟
چون ما خانوادگی سفیدیم!
۲- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیگترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اون رو شرح بدید.
یهبار از طرف وزارتخونه رفته بودیم ماموریت یه ققنوس توی خیابون دیدم بهش غذا دادم ولم نکرد دنبالم اومد. سه روز دوروبر خونهم بود. همونجا کشف کردم که ققنوسها زود وابسته میشن!
۳- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
چراغ رو روشن کنیم!
۴- به نظرتون شایعات مبنی بر مصرف بیحدواندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
معلومه که نه! ما اصلا سوپ پیاز نمیخوریم! وقتی اینهمه سوپ مختلف هست چرا باید سوپ پیاز بخوریم؟
۵- اگه قرار بود به خاطر نجات دامبلدور، از عزیزترین چیز زندگیتون بگذرید، اون چیز چی بود یا آیا میگذشتید؟
عزیزترین چیز زندگی من خود دامبلدوره!
۶- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمور رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
قطعا شکنجه میشم!
۷- اتفاقی پیش اومده که شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یهبار توی عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین توی اون جشن شرکت کنید. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنید یا جشنتون رو؟
اتحاد ققنوس. یه جشن هرچقدر هم که خوب باشه مهمتر از محفل ققنوس نیست!
۸- نظرتون درباره آلبوس دامبلدور چیه؟
یه مرد فوقالعادهس، یه سفید نمونه!
۹- یه راه بسیار خوب و پسندیده برای عشقورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
براش کیک و گل ببریم.
۱۰- چشمانداز پیشروتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
یه آیندهی عالی در کنار دوستان و ادامهدادن راه سفیدی خانواده!
آفرین به تفکرات سفیدت، فلیسیتی!
خیلی خوشحالم که تو رو اینجا میبینم و امیدوارم که بیشتر ببینمت! به امید رشد سپیدی در درون خودت و قلمت میتونیم با هم همراه شیم و لحظات خوشی بسازیم!
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
فلیسیتی همانطور که میدوید به مجسمهی عقابی رسید که ورودی دفتر دامبلدور بود. دیرش شده بود. ساعت ۳ بعدازظهر بود و او ساعت ۲:۳۰ با دامبلدور قرار داشت.
جلوی مجسمه ایستاد.
- شیرینی نیشکر!
عقاب تکان خورد و او راهی دفتر دامبلدور شد تا به سوالات او جواب بدهد.
۱- چرا محفل ققنوس؟
چون ما خانوادگی سفیدیم!
۲- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیگترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اون رو شرح بدید.
یهبار از طرف وزارتخونه رفته بودیم ماموریت یه ققنوس توی خیابون دیدم بهش غذا دادم ولم نکرد دنبالم اومد. سه روز دوروبر خونهم بود. همونجا کشف کردم که ققنوسها زود وابسته میشن!
۳- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
چراغ رو روشن کنیم!
۴- به نظرتون شایعات مبنی بر مصرف بیحدواندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
معلومه که نه! ما اصلا سوپ پیاز نمیخوریم! وقتی اینهمه سوپ مختلف هست چرا باید سوپ پیاز بخوریم؟
۵- اگه قرار بود به خاطر نجات دامبلدور، از عزیزترین چیز زندگیتون بگذرید، اون چیز چی بود یا آیا میگذشتید؟
عزیزترین چیز زندگی من خود دامبلدوره!
۶- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمور رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
قطعا شکنجه میشم!
۷- اتفاقی پیش اومده که شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یهبار توی عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین توی اون جشن شرکت کنید. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنید یا جشنتون رو؟
اتحاد ققنوس. یه جشن هرچقدر هم که خوب باشه مهمتر از محفل ققنوس نیست!
۸- نظرتون درباره آلبوس دامبلدور چیه؟
یه مرد فوقالعادهس، یه سفید نمونه!
۹- یه راه بسیار خوب و پسندیده برای عشقورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
براش کیک و گل ببریم.
۱۰- چشمانداز پیشروتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
یه آیندهی عالی در کنار دوستان و ادامهدادن راه سفیدی خانواده!
آفرین به تفکرات سفیدت، فلیسیتی!
خیلی خوشحالم که تو رو اینجا میبینم و امیدوارم که بیشتر ببینمت! به امید رشد سپیدی در درون خودت و قلمت میتونیم با هم همراه شیم و لحظات خوشی بسازیم!
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/12/7 22:43:00
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم.
-فریدا کالو-
-فریدا کالو-
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 23 فروردین 1405 20:20
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

فضای انتخابی: 1- در فضای دفتر دامبلدور.
اعضای محفل ققنوس وقتی ناگهان گابریلا رو بعد از گذشت 7 سال جهنمی، وسط خانه گریمولد پیدا میکنن فکاشون میفته رو زمین. اما تنها واکنشی که گابریل داره اینه که بگه:
- جالبه که یه خونه فقط برای افراد خاصی قابل دیدن باشه و تو هم همچنان بعد از گذر 7 سال هنوز بتونی ببینیش نه؟
گابریلا بعد از این حرف توسط اعضای محفل به دفتر دامبلدور دعوت میشه تا پاسخگوی سوالات بیشمار آلبوس باشه.
1- چرا محفل ققنوس؟
چرا محفل ققنوس نه؟
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
رابطه من با حیوونا شگفتانگیزه. باید خودتون با چشم ببینین.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
خندیدن به روشون؟
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
امیدوارم که نه! چرا وقتی میشه بستنی خورد باید خودمونو محدود به پیاز کنیم آخه؟
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
اگه اون لحظه نجات آلبوس حال بده چرا که نه؟
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
به نظرم لو ندادنش هیجانانگیزتره. ولی مطمئنین اون منم که قراره شکنجه بشم نه خود فرد مقابل؟
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
بستگی داره اون لحظه کدوم بیشتر بچسبه. لزوما جشن انتخاب بهتری نیست. شاید ماموریت هیجانانگیزتر باشه!
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
یه جادوگر سفید با ریشای سفید.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
میپرسم نظرت چیه بیای محفل ققنوس؟
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
ترجیح میدم تو حال زندگی کنم.
گابر!
منم خوشحالم که بعد از هفت سال جهنمی تو رو اینجا میبینم. امیدوارم که ترجیحت به توی حال زندگی کردن، تو رو از هرگونه سیاهی و پلیدی دور نگه داره. هنوز روشنایی رو درونت میبینم. فاوکس هم میبینه. البته که دیگه رنگین کمونی فکر نمیکنی ولی...
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
پ.ن: منم امیدوارم که نه!
اعضای محفل ققنوس وقتی ناگهان گابریلا رو بعد از گذشت 7 سال جهنمی، وسط خانه گریمولد پیدا میکنن فکاشون میفته رو زمین. اما تنها واکنشی که گابریل داره اینه که بگه:
- جالبه که یه خونه فقط برای افراد خاصی قابل دیدن باشه و تو هم همچنان بعد از گذر 7 سال هنوز بتونی ببینیش نه؟

گابریلا بعد از این حرف توسط اعضای محفل به دفتر دامبلدور دعوت میشه تا پاسخگوی سوالات بیشمار آلبوس باشه.
1- چرا محفل ققنوس؟
چرا محفل ققنوس نه؟
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
رابطه من با حیوونا شگفتانگیزه. باید خودتون با چشم ببینین.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
خندیدن به روشون؟
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
امیدوارم که نه! چرا وقتی میشه بستنی خورد باید خودمونو محدود به پیاز کنیم آخه؟

5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
اگه اون لحظه نجات آلبوس حال بده چرا که نه؟

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
به نظرم لو ندادنش هیجانانگیزتره. ولی مطمئنین اون منم که قراره شکنجه بشم نه خود فرد مقابل؟

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
بستگی داره اون لحظه کدوم بیشتر بچسبه. لزوما جشن انتخاب بهتری نیست. شاید ماموریت هیجانانگیزتر باشه!

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
یه جادوگر سفید با ریشای سفید.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
میپرسم نظرت چیه بیای محفل ققنوس؟

10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
ترجیح میدم تو حال زندگی کنم.

گابر!
منم خوشحالم که بعد از هفت سال جهنمی تو رو اینجا میبینم. امیدوارم که ترجیحت به توی حال زندگی کردن، تو رو از هرگونه سیاهی و پلیدی دور نگه داره. هنوز روشنایی رو درونت میبینم. فاوکس هم میبینه. البته که دیگه رنگین کمونی فکر نمیکنی ولی...
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
پ.ن: منم امیدوارم که نه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/12/1 8:21:07
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
166

فضای انتخابی: 1- در فضای دفتر دامبلدور. 2- در فضای دادگاه جادوگری. 3- در فضای زندان آزکابان.
آقای تال درحالیکه نیم متر خم شده بود تا بتواند از چارچوب در بگذرد، با قدم های آرامی به داخل اتاق قدم گذاشت و روی یکی از صندلی ها نشست. به او گفته بودند که آلبوس در اتاق منتظر است! هرچند که اتاق خالی بود... او آهی کشید و درحالیکه کلاهش را روی میز میگذاشت، زمزمه کرد؛
- مثل همیشه سر به هواس.
و سپس فرم ثبت را برداشت و با دقت به سوالات جواب داد.
1- چرا محفل ققنوس؟ کمک به صلح؟ عدالت؟ از همین چیزایی که همتون بخاطرش دور هم جمع شدین.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید. ققنوس؟ یچیزی مثل همون حیوون خونگی نانا؟ اگر آره که خیلی داشتم! این ققنوس شما هی میپیچیه به پر و پای ابولولوی ما. شب و روز نذاشتن برامون.. هربار ققنوس میمیره، ابولولو تا وقتی زنده بشه گریه میکنه. هربارم که من ابولولو رو برمیگردونم تو کلاه، ققنوس جیغ و داد میکنه.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟ روش؟ این سوسول بازیا چیه... واسه مبارزه با یه مشت بچه که روش نیازی نیست. یه چک دم گوششون میزنی میوفتن زمین.
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟ اینو نمیدونم ولی آلبوس آبنبات زیاد میخوره! خودم شاهد بودم. یه نظرم این آبنبات ها رو تبعیدی چیزی بکنین تا خودشو نکشته
۵- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟ اگه بخوام خیلی دراماتیک رفتار کنم، باید بگم آلبوس عزیز ترین چیزیه که دارم و برای وفاداری به خودش که نمیتونم از خودش بگذرم! اما اگر بخوام منطقی رفتار کنم، یچیز دیگه میگم. که من هیچوقت منطقی رفتار نمیکنم! من یه دلقکم، نه یه فیلسوف!
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟ شکنجه چیه؟ خوردنیه؟ مثل آبنبات لیمویی های آلبوس؟
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟ اگه بگم جشنم رو، نمیذارین بیام تو. مگه نه؟ پس اتحاد ققنوس رو.
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟ این سوالات رو خود آلبوس نوشته اره؟ خب عزیز من ما که این حرفا رو نداریم، اگه انقد دوست داری نطرمو راجع به خودت بدونی، بیا سیرک عجایب! شطرنج بازی میکنیم و راجع بهش حرف میزنیم.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید. هیپنوتیزم.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟ صلح، صفا، نانا، آلبوس.
و در آخر پای برگه را امضا میکند و روی برگه های ثبت نام میگذارد. تال میخواست آلبوس را قبل از رفتن ببیند اما شاید قسمت نبود! پس قبل از ترک اتاق، دستش را توی کلاهش فرو برد و یکی از معجون های شوخیاش را بیرون کشید. روی معجون نوشته بود؛ ″تغییر شکل به ققنوس!تا ابد و بدون پادزهر″ که البته آقای تال برگهی توضیحات را کند و به جایش برگهای با عنوانِ ″معجون تقویت کنندهی عضلات، برای دوست عزیزم آلبوس!″ به جایش چسباند. معجون را روی میز آلبوس گذاشت و دوباره نیم متر خم شد تا اتاق را ترک کند.
هیب!
مگه یه دلقک نمیتونه فیلسوف باشه؟ اتفاقا به نظر من از دل طنز زندگی، چیزهای زیادی رو میشه روشن کرد و به فلسفهشون پی برد. سیرکت رو نمیتونیم توی خونه جا بدیم، اما میتونیم خودت رو بپذیریم که باهم از سیرکت محافظت کنیم.
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
آخ که چقد کت و کولم درد میکنه. عه این معجون رو هیب برام گذشته آخ دستش درد نکنه.
قلپ قلپ قلپ!
&*%%$#$$#$%^#@@##$%^&&^
* صداهای نامفهوم به زبان ترجمه نشده ققنوسی!
آقای تال درحالیکه نیم متر خم شده بود تا بتواند از چارچوب در بگذرد، با قدم های آرامی به داخل اتاق قدم گذاشت و روی یکی از صندلی ها نشست. به او گفته بودند که آلبوس در اتاق منتظر است! هرچند که اتاق خالی بود... او آهی کشید و درحالیکه کلاهش را روی میز میگذاشت، زمزمه کرد؛
- مثل همیشه سر به هواس.
و سپس فرم ثبت را برداشت و با دقت به سوالات جواب داد.
1- چرا محفل ققنوس؟ کمک به صلح؟ عدالت؟ از همین چیزایی که همتون بخاطرش دور هم جمع شدین.
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید. ققنوس؟ یچیزی مثل همون حیوون خونگی نانا؟ اگر آره که خیلی داشتم! این ققنوس شما هی میپیچیه به پر و پای ابولولوی ما. شب و روز نذاشتن برامون.. هربار ققنوس میمیره، ابولولو تا وقتی زنده بشه گریه میکنه. هربارم که من ابولولو رو برمیگردونم تو کلاه، ققنوس جیغ و داد میکنه.
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟ روش؟ این سوسول بازیا چیه... واسه مبارزه با یه مشت بچه که روش نیازی نیست. یه چک دم گوششون میزنی میوفتن زمین.
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟ اینو نمیدونم ولی آلبوس آبنبات زیاد میخوره! خودم شاهد بودم. یه نظرم این آبنبات ها رو تبعیدی چیزی بکنین تا خودشو نکشته
۵- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟ اگه بخوام خیلی دراماتیک رفتار کنم، باید بگم آلبوس عزیز ترین چیزیه که دارم و برای وفاداری به خودش که نمیتونم از خودش بگذرم! اما اگر بخوام منطقی رفتار کنم، یچیز دیگه میگم. که من هیچوقت منطقی رفتار نمیکنم! من یه دلقکم، نه یه فیلسوف!
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟ شکنجه چیه؟ خوردنیه؟ مثل آبنبات لیمویی های آلبوس؟
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟ اگه بگم جشنم رو، نمیذارین بیام تو. مگه نه؟ پس اتحاد ققنوس رو.
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟ این سوالات رو خود آلبوس نوشته اره؟ خب عزیز من ما که این حرفا رو نداریم، اگه انقد دوست داری نطرمو راجع به خودت بدونی، بیا سیرک عجایب! شطرنج بازی میکنیم و راجع بهش حرف میزنیم.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید. هیپنوتیزم.
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟ صلح، صفا، نانا، آلبوس.
و در آخر پای برگه را امضا میکند و روی برگه های ثبت نام میگذارد. تال میخواست آلبوس را قبل از رفتن ببیند اما شاید قسمت نبود! پس قبل از ترک اتاق، دستش را توی کلاهش فرو برد و یکی از معجون های شوخیاش را بیرون کشید. روی معجون نوشته بود؛ ″تغییر شکل به ققنوس!
هیب!
مگه یه دلقک نمیتونه فیلسوف باشه؟ اتفاقا به نظر من از دل طنز زندگی، چیزهای زیادی رو میشه روشن کرد و به فلسفهشون پی برد. سیرکت رو نمیتونیم توی خونه جا بدیم، اما میتونیم خودت رو بپذیریم که باهم از سیرکت محافظت کنیم.
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
آخ که چقد کت و کولم درد میکنه. عه این معجون رو هیب برام گذشته آخ دستش درد نکنه.
قلپ قلپ قلپ!
&*%%$#$$#$%^#@@##$%^&&^
* صداهای نامفهوم به زبان ترجمه نشده ققنوسی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/12 19:47:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: یکشنبه 9 شهریور 1404 19:19
از: پیش داداشی!
پستها:
160

فضای انتخابی: 1- در فضای دفتر دامبلدور. 2- در فضای دادگاه جادوگری. 3- در فضای زندان آزکابان.
آریانا دوان دوان به سمت ورودی دفتر آلبوس رفت.
- آبنبات لیمویی!
ورودی دفتر آلبوس دامبلدور شروع به چرخش کرد و پلکانی مارپیچی پشتش معلوم شد. آریانا هم بدو بدو از پلهها بالا رفت.
تق تق تق!
-بله؟
- منم داداشی! میشه بیام تو؟
- بیا تو لیمویی!
آریانا درو باز کرد و رفت تو. اول از همه رفت سمت آلبوس و بغلش کرد. بعد فاکس رو هم بغل کرد و وقتی فاکس بر اثر له شدن صدا داد و اعتراض کرد، آریانا دوباره تاکید کرد که فلورا خیلی بهتر از فاکسه. بعد بالاخره رفت سر اصل مطلب.
- داداشی منم میخوام بیام محفل پیشت! شنیدم یه سری سواله که باید جواب بدم. منم باید جواب بدم داداشی؟ آخه من خواهرتم داداشی!
- نمیشه تو هم باید جواب بدی لیمویی! اینا سوالاس.
آریانا سوالا رو از آلبوس گرفت، یه قلم پر از روی میز آلبوس برداشت و مشغول جواب دادن شد.
1- چرا محفل ققنوس؟
چون داداشی مسئول محفله، خودش درستش کرده، منم همه جا با داداشی میرم! البته فلورا هم خیلی دوسش داره چون اسمش ققنوسه!
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
من خودم ققنوس دارم! اسمشم فلورا است. خیلی دختر خوبیه، خیلی هم از فاکس داداشی بهتره. ولی الان فهمید من دارم این سوالا رو جواب میدم اینقدر ذوق کرد که مرد! تازه من رو دندونای فلورا هم کلی مطالعه کردم و میکنم. دندون خیلی چیز مهمیه داداشی! خیلی مهمه!
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
چراغا رو روشن کنیم!
خود داداشی یه بار گفت "خوشحالی حتی در تاریکترین زمانها هم پیدا میشه، فقط کافیه یکی یادش باشه چراغا رو روشن کنه!"
تازه من این جملهی داداشی رو حتی با این که تو کتاب نبود خیلی دوسش داشتم و تو اتاقمم زدم!
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
راستش داداشی بیشتر آبنبات لیمویی و شیرین بیان میده به همه. منم هی میگم زیاد نخورن دندوناشون خراب میشه ولی گوش نمیکنن! فلورای من ۲۶۴ بار به خاطر پوسیدگی دندوناش مرد! جدی بگیرین دیگه!
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
آخه داداشی خودش عزیزترین چیز زندگیمه! چجوری باید از داداشی برا داداشی بگذرم؟
ولی بعد داداشی... فلوراس... ولی باشه داداشی اگه فلورا رو دوست داری مال تو...
6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
صبر میکنم تا داداشی بیاد نجاتم بده. مطمئنم اگه یکم لفتش بدم داداشی یا عمو تال نجاتم میدن!
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
هر چی داداشی بگه! اگه داداشی بگه نرم جشن کلی گریه میکنما... ولی بازم هرچی داداشی بگه!
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
در مورد داداشی؟ من داداشی رو خیلی دوسش دارم! داداشی آلبوس خیلی خوبه! همیشه مراقبمه و هوامو داره! بهم آبنبات لیمویی میده وقتایی که ناراحت میشم!
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
میذارم با فلورا بازی کنه! خودمم دندوناشو براش چک میکنم که یه وقت خراب نباشه بمیره!
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
چشم انداز یعنی چی داداشی؟ این کلمه رو نمیدونم! ولی آینده قراره جذاب باشه! میخوام بالاخره فرشتهی دندونو پیدا کنم و باهاش حرف بزنم!
لیمویی!
انقد فاکس رو محکم بغل نکن! از عشق زیادی میترکه. البته داداش پیرت هم خیلی بدش نمیآد از عشق زیادی بترکه. بیا ببینیم میتونیم فرشتهی دندون رو برات پیدا کنیم یا نه.
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
آریانا دوان دوان به سمت ورودی دفتر آلبوس رفت.
- آبنبات لیمویی!
ورودی دفتر آلبوس دامبلدور شروع به چرخش کرد و پلکانی مارپیچی پشتش معلوم شد. آریانا هم بدو بدو از پلهها بالا رفت.
تق تق تق!
-بله؟
- منم داداشی! میشه بیام تو؟

- بیا تو لیمویی!
آریانا درو باز کرد و رفت تو. اول از همه رفت سمت آلبوس و بغلش کرد. بعد فاکس رو هم بغل کرد و وقتی فاکس بر اثر له شدن صدا داد و اعتراض کرد، آریانا دوباره تاکید کرد که فلورا خیلی بهتر از فاکسه. بعد بالاخره رفت سر اصل مطلب.
- داداشی منم میخوام بیام محفل پیشت! شنیدم یه سری سواله که باید جواب بدم. منم باید جواب بدم داداشی؟ آخه من خواهرتم داداشی!

- نمیشه تو هم باید جواب بدی لیمویی! اینا سوالاس.

آریانا سوالا رو از آلبوس گرفت، یه قلم پر از روی میز آلبوس برداشت و مشغول جواب دادن شد.
1- چرا محفل ققنوس؟
چون داداشی مسئول محفله، خودش درستش کرده، منم همه جا با داداشی میرم! البته فلورا هم خیلی دوسش داره چون اسمش ققنوسه!
2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیکترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
من خودم ققنوس دارم! اسمشم فلورا است. خیلی دختر خوبیه، خیلی هم از فاکس داداشی بهتره. ولی الان فهمید من دارم این سوالا رو جواب میدم اینقدر ذوق کرد که مرد! تازه من رو دندونای فلورا هم کلی مطالعه کردم و میکنم. دندون خیلی چیز مهمیه داداشی! خیلی مهمه!
3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
چراغا رو روشن کنیم!
خود داداشی یه بار گفت "خوشحالی حتی در تاریکترین زمانها هم پیدا میشه، فقط کافیه یکی یادش باشه چراغا رو روشن کنه!"
تازه من این جملهی داداشی رو حتی با این که تو کتاب نبود خیلی دوسش داشتم و تو اتاقمم زدم!
4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلیها حقیقت داره؟
راستش داداشی بیشتر آبنبات لیمویی و شیرین بیان میده به همه. منم هی میگم زیاد نخورن دندوناشون خراب میشه ولی گوش نمیکنن! فلورای من ۲۶۴ بار به خاطر پوسیدگی دندوناش مرد! جدی بگیرین دیگه!
5- اگه قرار بود بهخاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا میگذشتید یا نه؟
آخه داداشی خودش عزیزترین چیز زندگیمه! چجوری باید از داداشی برا داداشی بگذرم؟
ولی بعد داداشی... فلوراس... ولی باشه داداشی اگه فلورا رو دوست داری مال تو...

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو میدین یا شکنجه میشین؟
صبر میکنم تا داداشی بیاد نجاتم بده. مطمئنم اگه یکم لفتش بدم داداشی یا عمو تال نجاتم میدن!
7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سختترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ میده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب میکنین یا جشنتون رو؟
هر چی داداشی بگه! اگه داداشی بگه نرم جشن کلی گریه میکنما... ولی بازم هرچی داداشی بگه!
8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
در مورد داداشی؟ من داداشی رو خیلی دوسش دارم! داداشی آلبوس خیلی خوبه! همیشه مراقبمه و هوامو داره! بهم آبنبات لیمویی میده وقتایی که ناراحت میشم!
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
میذارم با فلورا بازی کنه! خودمم دندوناشو براش چک میکنم که یه وقت خراب نباشه بمیره!
10- چشم انداز پیش روتون از آیندهای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟
چشم انداز یعنی چی داداشی؟ این کلمه رو نمیدونم! ولی آینده قراره جذاب باشه! میخوام بالاخره فرشتهی دندونو پیدا کنم و باهاش حرف بزنم!
لیمویی!
انقد فاکس رو محکم بغل نکن! از عشق زیادی میترکه. البته داداش پیرت هم خیلی بدش نمیآد از عشق زیادی بترکه. بیا ببینیم میتونیم فرشتهی دندون رو برات پیدا کنیم یا نه.
تایید شد!
به خونه خوش اومدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/12 19:42:06
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/13 0:03:33
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/13 0:03:33
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج