جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (47 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 21:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عملیات بازپسگیری گریمولد - مامور ویژه، دابی


نیازی نیست یک روانشناس حرفه‌ای باشید تا بتوانید عدم تعادل روانی دابی را تشخیص بدهید. کسی که در اولین ملاقات، ممکن است هر یک از وسایل شما را بدون اجازه برداشته و با تمام قوا آن را بر سر خود بکوبد تا به اصطلاح خودش را تنبیه کند. کسی که برای نجات دادنتان، ممکن است به شما القا کند تمام دوستانتان شما را فراموش کرده‌اند تا دچار افسردگی حاد با خطر خودکشی شوید... یا یک بلاجر وحشی را به نحوی طلسم کند که شما را تا سر حد مرگ کتک بزند! حالا فرض کنید این جانور ردّی (!) نه تنها قصد نجات شما را ندارد، بلکه شما را دشمن می‌داند. بله! این وضعیت وحشتناکی بود که مرگخوارها پس از اشتباه استراتژیکشان، یعنی غصب خانه شماره 12 گریمولد، دچارش شده بودند. وضعیتی که بی‌گمان هیچکس دوست ندارد تجربه کند.

- خوب فرزندان روشنایی! یک بار دیگه آخرین توصیه‌های ایمنی رو مرور می‌کنیم، قرار شد در برخورد با خود تام و دوستانش نهایت رافت و عطوفت محفلی رو به خرج بدید.

- یعنی خونشون رو ...؟

- بخورید و بیاشامید باباجان! فقط اسراف نکنید. یک جا سر نکشید، جرعه جرعه. و یک جرعه قبل از سیراب شدن، دست بکشید.

گادفری با لبخندی رضایتمندانه به پروفسور دامبلدور اطمینان خاطر داد.

- ضمنا خیلی دقت کنید که طلسم‌هاتون نقطه‌زن باشه باباجانیان! مبادا خون از دماغ یک غیرنظامی بریزه. هرگونه سلاح همه کَس کُش و موزهای خوشه‌ای ممنوعه. گوشت با منه دابی؟ دابـــی؟ جنِّ روان‌پریشِ بابا؟

جنّ روان‌پریش بابا آن جا نبود. او که هنوز کاستوم تارزانش را به تن داشت، از شاخه‌های درخت حیات آویزان شده و از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌جهید و در حالی که گوش‌هایش در باد به اهتزاز درآمده بود، پیش می‌رفت.

- دابی پروفسور دامبلدور قربان رو رو سفید کرد!

او راز ققنوس را می‌جست! رازی که تنها با خون می‌شد به آن دست یافت. دادن یا ریختن؟ برای دابی تفاوتی نداشت. شاخه را رها کرد و مستقیم فرود آمد توی سوراخ دودکش روی سقف خانه شماره 12 گریمولد.

دابی نمی‌دانست چرا دودکش گریمولد به مرلینگاه می‌رسید. برایش اهمیتی هم نداشت. او فقط مستقیم فرود آمد داخل چاه و از این که ناخواسته خودش را اینگونه تنبیه گرفته، شور محفلی‌اش دوچندان شد. سر از مرلینگاه که برآورد، بلاتریکس را دید که مقابل آینه روشویی ایستاده و آب مرلینگاه پس از فرود دابی شلپّی ریخته روی سر و صورتش!

دابی شیرجه زد و روی سر بلاتریکس خراب شد. در حالی که روی سرش نشسته بود، شروع کرد به کشیدن توده‌ی انبوه موهایش!

- بلاتریکس بانو دابی رو به روش مشنگ‌ها کشت! حالا دابی انتقام گرفت و بانو رو به روش‌های مشنگی شکنجه کرد!

حالا نکش، کی بکش! بلاتریکس هی چنگ می‌انداخت تا دابی را از روی سر خود جدا کند. اما دستش بین موهای خیس مرلینگاهی خودش گیر می‌کرد و بیشتر چندشش می‌شد!

بلا دستانش را بی‌هدف روی هوا می‌چرخاند و دور خانه می‌دوید. سر دابی اول به چارچوب در مرلینگاه، سپس به لوستر پذیرایی و بعد به پنکه سقفی آشپزخانه برخورد کرد. با هر برخورد فریاد «دابی بد!» او به هوا می‌رفت و گویی که این ضربه مشت آهنینش را فعال کرده، محکم‌تر چنگ می‌زد و موهای بلا را می‌کشید.

کسی نمی‌توانست متوجه شود که ناگهان چه اتفاقی در آن جا رخ داده! فقط بلاتریکس را می‌دیدند که دیوانه‌وار دور خانه می‌دوید و چیزی در بین توده‌ی موهایش ورجه وورجه می‌کند!

آن‌ها در همان وضعیت از کنار لرد نیز رد شدند و دابی در حالی که انگشت اشاره دست چپش را در دماغ لرد فرو می‌کرد، یک پس کردنی قایم با دست راست نیز به او زد که صدای Snare از آن برخواست.

کمی جلوتر به مروپ رسیدند که سرش را کرده بود توی یخچال مالی تا ببیند برای گل پسرش چه چیزی پیدا می‌کند؟ دابی با یک لقد او را داخل یخچال انداخت و در را رویش بست.

سپس به گلرت رسیدند که بی‌خبر از همه جا، آمده بود به کینگزلی سر بزند. لقد بعدی دابی باعث شد چوبدستی کینگزلی تا ته برود در حلق گلرت. شاید بگویید خوب گلرت خبر نداشت که محفلی‌ها آن جا نیستند ... کینگزلی آن جا چه می‌کرد؟ کینگزلی آن جا نبود! فقط چوبدستی‌اش دست گلرت بود.

مورفین قربانی بعدی پس گردنی‌های هدفمند دابی بود. او که لول و ذغال را در اثر ضربه یکجا قورت داده بود، چندان ناراضی به نظر نمی‌رسید ... بلکه منتظر بود ذغال، چیز‌های سوخته‌ی نابی که به در و دیوار مری و نای او ماسیده بود را بخار کرده و مستقیما بازیافت کند!

مرگخوارها خیلی سریع نتیجه گرفتند این خانه «جن» دارد و بهتر است آن جا را ترک کنند ...


جنِ دلاور بابا، بیا جلو بذار این ورم های روی سرت رو ماچ کنم که در راه محفل... اینا مال تنبیه های خودتن؟ حالا هر چی باباجان به محفل خوش آمدی.
ویرایش شده توسط دابی در 1404/8/25 21:44:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:17:02
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
همان که نرم خزید

این اتاق کوچک مربعی با کاغذ دیواری های بنفش تیره و پروانه هایی سرخ و مشکی بر آن. قاب عکس های مستطیلی که درونشان خالی است. تابوتی فلزی و کنده کاری شده که به یک گوشه تکیه دارد. همه چیز مثل قبل است. اما او، گادفری این طور حس نمی کند. شاید چیزی درون او تغییر کرده. همان هنگام که مرگخوارها عفونتی متعفن را به زیر پوستش خزاندند و گذاشتند آن کرم سفید انگلی داخل گوشتش فرو برود، به اعماقش نفوذ کند و از درونش تغذیه کند.

بله، حالا بخش هایی از او نیست و کرم دیگر فقط یک موجود کوچک بند انگشتی نیست. موجودی مار مانند در داخل جسمش است. کرم عظیم الجثه داخل شکم گادفری پیچ می خورد و به دیواره ی آن فشار می آورد و صدایی غرش مانند از خودش درمی آورد. او گرسنه است.

گادفری دستش را روی شکمش می گذارد و آن را نوازش می کند و به نرمی می گوید:
"آرام باش. الان به تو غذا می دهم."

اوایل از این کرم انگلی نفرت و انزجار داشت، اما حالا می دید که او چه قدر شبیه خودش است.

به سمت در می رود و از اتاقش خارج می شود. از پله ها پایین می آید و وارد آشپزخانه می شود و با حرکتی سریع از پشت به او، یک مرگخوار حمله می کند و در حالی که قربانی اش به شدت تقلا می کند و مثل کرم داخل شکمش پیچ و تاب می خورد، دندان های نیشش را در گردن او فرو می برد و شروع می کند به نوشیدن خون گرم او.

می نوشد و می نوشد، و این بار بی آنکه خاطرات قربانی اش را ببیند. حالا دیگر خاطرات نصیب کرم می شود، همان طور که خون. بالاخره مرگخوار از تقلا بازمی ایستد و در آغوش گادفری آرام می گیرد. گادفری جنازه ی او را با ملایمت کف آشپزخانه می گذارد و بعد یک بطری شوینده از داخل کابینت برمی دارد و مقداری از محتویات آن را سر می کشد.

تهوع به سرعت به او غالب می شود. خم می شود، چشمانش از حدقه بیرون می زند، دهانش باز می شود و عق می زند. خون همچون سیل از معده اش بالا می آید و بر کف زمین جاری می شود. گادفری بر زانوهایش فرود می آید و دوباره عق می زند. این بار عمیق تر. و بالاخره او سنگین و کند از داخل شکمش بالا می آید. خسته اما با وقار بیرون می خزد، از میان خون ها عبور می کند و وارد روزنه ی فاضلاب می شود.

گادفری همان طور که با نگاهش کرم را دنبال می کند، خودش را عقب می کشد و به دیوار تکیه می دهد. زیر چشمانش گود رفته و کبود شده، لب هایش خشک است و رنگ از صورتش محو شده و دلیلش تنها عطش نیست. او دوباره بخشی از وجودش را از دست داده. همان که نرم خزید و در تاریکی مدفون شد.


خون آشامِ خوشتیپ بابـ... باباجان شما اینجا بالا آوردین؟ خیلی به خونه خودت خوش اومدی بابا ولی مرلینی اینجا رو تمیز کن، ما اینجا غذا می خوریما.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:21:48
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 20:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چند سالی از زمانی که میدان گریمولد شاهد عبور و مرورهای مشکوکِ آدم های عجیب و غریب بود می گذشت و سال های بیشتری از زمانی که چراغ های خیابان گاه و بی گاه قطع می شدن و حتی سال های خیلی بیشتری از زمانی که یک خانواده نسبتا پرحاشیه در آنجا ساکن بودند. اما طی همه این سال ها یک اتفاق به خصوص همواره تکرار شده بود. پدیده ای که اهالی گریمولد به دلیلی که فکر می کردند در کتاب های درسی راجع به آن خوانده اند ولی درست یادشان نمی آمد چیست اتفاق می افتاد و آن صدای ...

پاق!

شاید اگر اهالی محل به همان دلیل فراموش شده این صدا را طبیعی نمی دانستند، از پنجره ها سرک می کشیدند و پیرمردی را که وسط میدان پدیدار شده و داشت گرد و خاک لباس هایش را می تکاند می دیدند. پیرمردی با قامت کشیده و موها و ریش سفید بلند که هر دویشان تا پایین کمرش می رسیدند و ردایی به رنگ ارغوانی به تن داشت که بسیار برازنده بود. فقط کمی چرک بود و اندکی هم بو می داد. خود پیرمرد هم اخم هایش در هم بود و چهره ی عبوسی داشت و بلافاصله بعد از ظاهر شدن، بدون خاموش کردن چراغ های خیابان با قدم هایی مصمم به سمت حد فاصل بین خانه های شماره یازده و سیزده رفت.

- هوی! بیا بیرون!

پیرمرد به سمت فضای خالی بین دو ساختمان فریاد می زد.

- ببین! نیای بیرون، میارمت بیرون باباجان! من الان دو هفته شده نه حموم رفتم، نه لباسام رو شستم، آب نباتامم از دیروز تموم شده!

اما باز هم اتفاقی نیافتاد.
پیرمرد با حرص و جوش به این طرف و آن طرف رفته و سپس مشغول سیخونک زدن به فضای بین دو ساختمان با چوبدستیش شد.

- اهم.

صدا از پشت سر پیرمرد می آمد.

- کیه؟ کیـــه؟ کیـــــــــه؟!
- منم! منـــــم! منــــــــــم! دوازده! اونا شونزه و هیفدن مشنگ! :miss-black:

پیرمرد با دقت بیشتری به پلاک ساختمان هایی که به فضای بینشان حمله ور شد انداخت.

- وا!

دو ساختمان سری از سر تاسف تکان دادند و پیرمرد هم تفی به کف دست هایش زد و موهای پریشان شده اش را مرتب کرد و به سمت خانه شماره دوازده گریمولد رفت.
- خوبی باباجان؟
- بد نیستم.
- تام اینا خونن؟
- خبر ندارم.
- کلید میلیدی این دور و بر هست؟
- نمی دونم.
- کسی نیست ما رو راه بده تو؟
- در جریان نیستن.
- باباجان خب مث آدم حرف بزن.
- از کی تاحالا ول کردی رفتی! این سیاه اومدن اینجا سیاه بازی راه انداختن الان بعد عمری پیدات شده کی کجاس و چی به چیه و چه خبره؟ نه سلامی، نه علیکی، نه حال و احوالی؟ اصلا من قهرم.

خانه شماره دوازده گریمولد خانه ی حساسی بود.

- من که پرسیدم خوبی یا نه؟

پیرمرد که دیگر چشمش از خانه آب نمی خورد رفت و در زد.

- تام، خونه ای؟ پاشو، بیا برو از مامی حکم تخلیه گرفتم. پاشو این رفیق رفقاتم بردار ببر باباجان. دابیمون یه لشکر میمون داره که دقیقا نمی دونم چه انتظاری باید ازشون داشته باشم. مالی و ویزلی ها هم هستـ...
- مرلین بده.

یک مرگخوار در را باز کرده و بعد آن را در صورت پیرمرد کوبیده بود.
مرگخوار مذکور حرمت کوچکتر بزرگتری حالیش نبود.

دامبلدور در واکنش به این رفتار ناشایست با حرص و جوش مشغول جویدن لب پایینی اش شد و قدم قدم به عقب رفت تا لحظه ای که درست به وسط خیابان رسید. سپس انگشت اشاره اش را به سمت خانه شماره دوازده گریمولد گرفت و در حالی که نور چراغ ماشینی به او می تابید و او را بسیار ترسناک و خشن می نمایاند، فریاد زد:
- نشونتون می دیم!

و بعد هم سریع پرید آن طرف که ماشین زیرش نگیرد.




ققنوس بر می خیزد!



ققنوس جان بیا دونه بخور ببینم... بیه... بیه!

چه عجب!
ما یک دامبلدوری این اطراف دیدیم!
اینجا خونه ماست فعلا!
برید جای دیگه حموم کنید! ما خودمون تو جکوزی هستیم!



باباجان بیا این لنگ رو بگیر بپیچ دور خودت، خوبیت نداره تا هنگلتون اینجوری بری.

این جکوزیتم یادگاری نگه می داریم، وسیله مشنگی جذابیه که لازم می بینم از نزدیک مطالعه ش کنم.
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/8/26 11:38:57
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 20:57:15
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- سوروس، ریگولوس اونقدرها که فکر می‌کنی ضعیف نیست.

لحن آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، به ملایمت برگ‌های گل بود.
- می‌دونم برات عزیزه؛ ولی تو نمی‌تونی تا ابد از همه چیز دور نگهش داری.

سوروس دندان‌هایش را به هم فشرد. پوستش از آن‌چه بود رنگ‌پریده‌تر می‌نمود.
- دامبلدور؛ این بچه مریضه! نمی‌دونم تو چی فکر می‌کنی؛ ولی من نمی‌تونم بذارم بمونه وسط مرگخوارهایی که اون رو خیانتکار می‌دونن و به خونش تشنه‌ن.

موضوع بحث روی تختش نشسته بود. دستان ظریف و کوچکش چنان در هم قلاب شده بودند که انسان فکر می‌کرد اگر فشار کمی بیشتر شود، می‌شکنند. چشمان اقیانوس‌رنگش به پایین دوخته شده بودند.

یک طرف پروفسور محبوبش بود که به گردنش حق‌های بی‌شمار داشت و یک طرف دوست قدیمی‌اش.

سرفه‌ها دوباره او را در بر گرفتند. چشمان سیاه سوروس لحظه‌ای با نگرانی به او خیره شدند.
- لوپین، تو که بهش نزدیکی اون لیوان آب رو بده بهش.

در یخ لحنش روزن ریزی دیده میشد.
- می‌بینی،دامبلدور؟ اون بیمارتر از اونه که ما این‌ور و اون‌ور دنبال خودمون بکشونیمش.

ریگولوس جویده‌جویده، آن‌گونه که کسی جز گرگینه‌ی لاغر و رنجور کنارش صدایش را نشنید، بیان کرد:
- ولی نمی‌تونم برم هاگزمید و نفهمم تنها کسایی که دوستشون دارم چه بلایی سرشون میاد.
مردی صدایش را صاف کرد؛ دستی به موهای جوگندمی‌اش کشید و با همان لحنی که روزی، درباره‌ی جینی ویزلی صحبت کرده بود گفت:
- سوروس، نظرت چیه ریگولوس تو اتاقش بمونه؟ این‌جوری می‌فهمه چه خبره و زیاد مضطرب نمیشه و در ضمن، وسط میدون جنگ هم نیست.

سوروس لحظه‌ای اخمی کرد؛گویا می‌خواست بگوید:
- کسی از تو نظر خواست، لوپین؟

لیکن نگفت، به جایش سخن دیگری بر زبان راند.
- گویا جدیدا متوجه چیزهای زیادی میشی، لوپین.

اکنون، ریگولوس از زیر در اتاقش نظاره‌گر جنگ بود و شعری که خوانده بود را به خاطر می‌آورد:
- خون و خون بارش،
کجاست آن که باشد سد آن؟

دستانش را به هم چسباند.
- خدایا، خواهش می‌کنم...

ریموس از طلسم مرگ آنتونین دالاهوف جاخالی داد. ریگولوس دستانش را محکم‌تر فشرد.
- خدایا،التماس می‌کنم...

پاهایی پوشیده در نیم‌بوت‌های زنانه‌ی سیاه، با پرشی پدیدار شدند‌. پاهای بلاتریکس!

صدای خندان بلاتریکس را شنید.
- کروشیو!

و به دنبال آن، یک جسم لاغر و بلند پوشیده در ردای سیاه روی زمین افتاد. جسم نه ناله کرد و نه به خود پیچید... سوروس هرگز نقطه ضعف دست کسی نمی‌داد.

پاتر! پاتر! آتشی در وجودش خروشید که جایش نبود. پسرک ابله! حقا که فرزند جیمز پاتر به شمار می‌آمد! آن وسط ایستاده و دستش را روی جای زخمش گذاشته بود، انگار نه انگار سوروس به محنت در برابر درد مقاومت می‌کرد و بقیه محفلی‌ها به مشقت جانشان را حفظ می‌کردند.

پسر برگزیده کاری نمی‌کرد! معدود کسانی که دوستشان داشت، جان می‌دادند و او،ضعیف و بی‌رمق در اتاقش زندانی شده بود.

ناگهان سرمایی به درون اتاقش خرید و گمان برد تمام احساسات خوبش، آن‌چه از آن‌ها مانده بود، محو و نابود می‌شوند. دمنتورها!

دید مستقیم به سمت سوروس می‌روند. فکری در ذهنش جان گرفت:
- آن‌ها روح دوست دوران نوجوانی‌ام را می‌برند! از سوروس جز پوسته‌ای نمی‌ماند!

چرا این فکر بر رخوتش غلبه کرد؟ نمی‌دانست! فقط فهمید که چوبدستی‌اش را برداشت و زمزمه کرد:
- اکسپکتو پاترونام!

چرا در آن شرایط، تصور خاطراتش با مادرش اینقدر راحت بود؟ نمی‌دانست. برای اولین بار،سینه‌سرخ نقره‌فامی بال گشود و به سمت دمنتورها رفت.

آنتونین دالاهوف چوبدستی‌اش را درآورد،بی‌شک برای طلسم مرگ دیگری. ریگولوس در ذهنش گفت:
- اکسپلیارموس.

چوبدستی‌ دالاهوف به کناری پرت شد.

صدای گام‌های سوروس را که به سمت اتاقش می‌آمد شنید و به سرعت خودش را به خواب زد. می‌دانست سوروس دلش نمی‌خواهد او خودش را درگیر جنگ کند.


ریگِ بابا، به خونه خودت که واقعا خونه خودته و داداشت کلا مفت و مجانی دادتش به ما و گمون نکنم بابتش بخوای ازمون اجاره بگیری خیلی خوش اومدی.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:25:03
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
از قدیم میگن باجناق فامیل نمیشه و دایی بی چیز نمیشه!

داییی جان! دلمون براتون تنگ شده بود و نبودین این ورا! چرا اومدین این ورا؟ خیلی خوش اومدین!

از اونجایی که مامانمون فعلا رفتن یه دوری بزنن و دیگه هلو بهمون به اندازه کافی نمیرسه، گفتیم شما رو بو کنیم که شاید بوی مامانمون رو بدین ولی یه بوی دیگه میدین که باعث شده سرمون گیج بخوره و یکم و البته فقط یکم شاد شیم!
این بوهای خوبتون رو بیارید تو مرگخواران خودمون! میتونیم ازش برای جذب محفلیان و خوردنشون و به راه سیاه هدایت کردنشون استفاده کنیم!

خلاصه خوش برگشتین! به عنوان ناااااظرررر محفل شما رو فعلا تا خودمون هستیم تایید میکنیم!
چایی نبات میاریم!
چیزتون رو بیارید!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: در جستجوی جای خواب!
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
1- چرا محفل ققنوس؟

چون از مرگخواران بیرونم کردن. جای خواب ندارم.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید

بله. در دوره نوجوانی یک روز بعدازظهر که یواشکی پاک جاروی آقاجون ماروولو رو برداشته بودم و با 180 تا انداخته بودم تو بزرگراه لیتل هنگلتون به هاگزمید، با یه ققنوس که پرید جلوم برخورد کردم که باعث شد کل جلوبندی داغون بشه و 30 گالیون خرج روی دست ماروولو بذاره و ماروولو با کمربند سیاه و کبودم کنه و تا ۶ ماه یه نات هم بهم نده و منم برای تامین مایحتاجم رو به تجارت چیز بیارم و از خانه پدری مستقل شم. در کل با اینکه مرغ بدبخت خنگ نفله شد ولی برای من پرنده شانس بود و باعث خیر شد.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

لوموس!

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟


دهنشون که بوی پیاز میده ولی موثق تر از اون مصرف بی حد و اندازه چیز توسط محفلیاست. خدا عمرشون بده که نون تو سفره ی ساقیای من میذارن.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

واقعا دارید این سوالو از مورفین گانت می پرسید؟! انتخاب بین چیز و دامبل؟! سوال بعدی لطفا!

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

چرا خشونت و شکنجه وقتی میشه سر یه قیمت منصفانه به توافق رسید؟! پول خوب یا چیز مرغوب بدن لو میدم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

یه جای خواب می خواین بدین باید ماموریت هم برم براتون؟! وقتی به بچه ها گفتم قیمت فروش چیز به محفلیا رو دو برابر کنن می فهمین دنیا دست کیه!

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

دانش آموز که بودیم شبا صدای خرخرش تا تالار اسلیترین می اومد. امیدوارم بهتر شده باشه وگرنه باید بره تو کوچه بخوابه.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

چیز؛ بهترین راه دعوت به هر راهیست! (عجب جمله ای گفتم! بدم بچه ها بنرش کنن بشه شعار هلدینگ!)

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

والا من چت نیستم ولی ظاهرا اینجور که می بینم فعلا پسر مروپی حاکم محفله! بدبختی ما که ته نداره؛ از مرگخواران انداختمون بیرون، اینجا هم باز خودش همه کاره ست. خلاصه باباجان، چشم انداز آینده برای خود شما محفلیا تیره و تاره؛ چه برسه به من! خدا آخر عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.... چه همه بچه ویزلی اینجاست! مشقاتونو جمع کنین میخوام جامو بندازم بخوابم!... ریشتو جمع کن پیری!... اوخ! این عینک گرده مال کی بود انداخته زیر پا؟! بیا خرده شیشه هاشو جمع کن تا دست و بالمو نبریده!... وای وای وای! چقدر ساس و شپش اینجاست! اینا همه از توی موهای وزوزی تو بیرون اومده؟! حموم روی موهای تو جواب نمیده دخترجون، باید بسوزونیشون.... نه آقا! نخواستیم! محفلتون ارزونی خودتون! من میرم زیر پل های تایمز می خوابم، کلاس و آرامشش بیش تره! زت زیاد!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1404 02:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا وارد دفتر پرفسور دامبلدور شد. با دیدن پرفسور مودی تعجب نکرد.

-سلام پرفسور. اومدم درخواست عضویت توی محفل رو بدم
-سلام لیسا. با کمال میل. ولی اول باید این فرم رو پر کنی
برگه ای جلوی لیسا گرفت. لیسا روی صندلی نشست و شروع به پر کردن برگه کرد...

1- چرا محفل ققنوس؟

چون از بچگی مادرم اسمش رو میاورد و همیشه ازش تعریف میکرد و از بچگی من و خاهر و برادرم معتقد بودیم اونجا جاییه که خوبی رشد میکنه

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید
بله دوبار. یبار وقتی توی محل جنگ خون اشام ها و انسان ها بودم(پایان جنگ بود)و داشتم برای مرگ والدینم غصه میخوردم یه ققنوس از بالای سرم رد شد و دوتا از پرهاش رو برام انداخت پایین. اون باعث امید من شد. و یبار دیگه هم توی خوابگاه گریفیندور بودم ققنوس اریانا موقع خواب روم فضولات پرنده ریخت. خب اون خیلی مهم نیست. بیاید روی همون داستان اول تمرکزمون رو بزاریم.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

عشق. نه فقط عشق دختر و پسر،میتونه عشق به دوستان،عشق به خانواده، عشق به همنوع و... باشه. عشق باعث تعهد و یکپارچگی میشه.

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

اسمش روشه. شایعه. معلوم نیست واقعیه یا نه. ولی مهم نیست. مگه خورد و خوراک ادم میزان خوبی و نیکی درونش رو مشخص میکنه؟

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

عزیزترین چیز تو زندگی من دوستانم هستند. و مطمئنم اگر اونها هم بودن برای همگروهی خودشون از همه چیز میگذشتن. البته سعی میکردم اونها رو هم برگردونم یا نجات بدم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

خب من ترجیح میدم شکنجه بشم تا بخوام چیزی رو لو بدم. من سوگند وفاداری خوردم و همیشه وفادار میمونم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

قطعا ماموریت. همیشه باید میزان مهم بودن اتفاق ها رو در نظر گرفت

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
یک خانواده خوب. اون برای اریانا یک برادر خوب، برای هری پاتر یک مدیر و شبیه یک پدر خوب بود، برای همه، همه ی تلاشش رو میکرد. اون یه خانواده خیلی خوب بود، برای همه هاگوارتز و خانواده اش.
9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

لحظات خوب و شاد دوستانم رو نشونش میدم تا بتونه خوشبختی و شادی اون لحظات رو درک کنه

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

خوبی رو گسترش بدم و بدی رو پاک کنم و از بقیه اعضای محفل راه زندگی خوب و از بین بردن بدی رو یاد بگیرم

برگه رو با لبخند دست پرفسور دادم و با امید از اونجا خارج شدم.

یه گریفیندوری دیگه؟ خب با توجه به دل و جرأتی که شماها دارین تعجب نکردم!
تو رو هم می‌فرستم به پیام پاترونویس! منتظر هستم که یه پست خیلی قوی ازت بخونم.
سعی کن بدون عجله، روش وقت بذاری و یه چیز خوب بنویسی. همونطور که می‌دونی قراره برای جنگ با شرورترین جادوگرها آماده بشی!
منتظر درخششت هستم!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/23 20:37:59
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1404 15:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جینی ارام به سمت دفتر پروفسور دامبلدور رفت، پشت گارگویل سنگی ایستاد. خیلی دلش می خواست عضو محفل شود حتی قبل از این که به هاگوارتز برود. در را مصمم باز کرد.

او به جای پروفسور دامبلدور، مروفسور مودی را دید.

تعجب کرده بود ولی زود خودش را جمع کرد و به پروفسور مودی نگاه کرد.
- می خوام عضو محفل بشم.

پروفسور مودی نگاهی به سر تا پای او انداخت.
- باید قبلش این فرمو پر کنی.

و فرم را دست جینی داد.

1- چرا محفل ققنوس؟

چون اونجا جاییه که مردم به ادما کمک می کنن و درونش سرشار از مهر، محبت و ارامشه. اونجا جاییه که مردم در برابر تاریکی مبارزه می کنن و منم امادم تا به انها بپیوندم.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید

برخوردی با یه ققنوس نداشتم ولی رابطم با پرنده ها خوبه‌.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

مهر ورزیدن. تاریکی از نفرت به وجود اومده و با یکم مهر ورزیدن میشه نابودش کرد‌

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

چه فرقی داره حقیقت داره یا نه؟ هر کسی سلیقه ای داره.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

عزیز ترین چیز توی زندگی من روشنایی علیه تاریکیه دامبلدور هم همون روشناییه علیه تاریکیه برای همین می گذرم.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

ترجیه میدم بمیرم تا خانه ی گریمولد رو لو بدم.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

من خیلی از جشن گرفتن خوشم نمیاد. معلومه که ماموریت محفل رو میرم.

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

دامبلدور یه جادوگر بزرگ و خردمنده علاوه بر اون دامبلدور کسیه که هر کسی، حتی اگه اونو درست نشناسه هم میتونه به اون اعتماد کنه.

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

معمولا کسایی میرن سراغ فرقه تاریکی که گذشته ی سختی داشتن. پیشش می شینم تا درد و دل کنه، بعدشم بهش از خوبیای محفل ققنوس میگم تا جذب بشه. اینجوری خیلی راحت میاد طرف فرقه ی روشنایی.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

می خوام بیام پیش بقیه و یاد بگیرم چطور میتونم فرد مناسب و خوبی برای روشنایی باشم.

برگه را روی میز گذاشتم و به پروفسو مودی لبخند زدم و ارام از دفتر خارج شدم.


جینی ویزلی!
از اون اسم‌ها که همه می‌دونن به محفل ققنوس تعلق داره! خوشحالم دختر! خوشحالم که تو هم مثل بقیه اعضای خانواده‌ت راهت رو پیدا کردی و اینجا اومدی. از همین الان می‌تونم اینو بهت بگم که خیلی زود تو رو توی محفل ققنوس می‌بینم.
اما خب خودت می‌دونی که اینجا توی محفل ققنوس چیزی شوخی بردار نیست! ما داریم با شرورترین و وحشی‌ترین جادوگرها و ساحره‌ها می‌جنگیم. اگر کسی قراره به ما ملحق بشه باید نشون بده که توانایی جنگیدن داره!
برای همین برو به پیام پاترونوس (دیدار مخفی اول).
کار تو از اونجا شروع میشه!
می‌دونم که خیلی تا حالا امتحان و کلاس پشت سر گذاشتی. ولی بدون اینجا دیگه هاگوارتز نیست. اینجا دنیای واقعیه و جادوگرهای سیاه هیچ رحمی ندارن.
پس تلاشت رو بکن. پست پروفسور دامبلدور توی اون تاپیک رو با دقت بخون و سعی کن یه چیز جذاب بنویسی.
منتظر خوندن پستت هستم دختر!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/21 17:30:11
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1404 00:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیلی به سمت دفتر دامبلدور راه افتاد، پشت گارگویل سنگی ایستاد. مسمم بود که عضو محفل ققنوس شود. سال‌ها قصد این کار را داشت و حالا که درسش در هاگوارتز تمام شده بود وقتش بود. نفس عمیقی کشید.
-قطره لیمو
گارگویل سنگی کنار رفت و لیلی وارد دفتر دامبلدور شد.
-پروفسور دامبلدور؟
-سلام لیلی!
-سلام پروفسور راستش میخواستم عضو محفل بشم.
-چقدر هم عالی دوشیزه جوان بفرمایی بنشینید و فرم زیر رو پر کنید.
و فرمی روی میز ظاهر شد.
لیلی شروع به خواندن و پر گرد فرم شد.



1- چرا محفل ققنوس؟
چون محفل مثل نوری مقابل تاریکی میمونه نمیخوام فقط تماشاگر باشم میخوام کسی باشم که کنار خانواده و دوستانش تا پای جون مبارزه میکنه و تسلیم نمیشه نه فقط در برابر ولدمورت بلکه در برابر تمامی تاریکی ها!


2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.
یکبار وقتی تو کتابخونه هاگوارتز بودم و دنبال کتابی برای تکلیفم میگشتم ولی هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم. کمکم داشتم ناامید میشدم که فاکس وارد شد و کنارم نشست کمی شوکه شده بودم ولی به ارومی دستم رو جلو بردم و پشتش رو نوازش کردم قطره اشکی از چشمش ریخت روی دستم که زخم شده بود و مثل برق و باد خوب شد. و بعدشت موقع رفتن یه کتابی رو انداخت زمین وقتی برش داشتم دیدم همونیه که دنبالش میگشتم.ولی خب برخورد های زیاد دیگه ای هم داشتم.


3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟
زنده نگه داشتن امید به همراه جادوهای هوشمندانه.همیشه باور داشتم عشق و همدلی قوی تر از هر طلسم تاریکی هست البته یه musexpelliar خوب هم هیچوقت ناامیدت نمیکنه


4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟

شایعه؟! من می‌گم این یه حقیقت مقدسه! شنیدم بعضی محفلی‌ها حتی موقع مبارزه هم سوپ پیاز می‌خورن تا انرژی‌شون کم نشه. تازه می‌گن اون سوپ با اشک ققنوس خوش‌طعم‌تر می‌شه (البته امیدوارم اشک ققنوس رو یواشکی از فاکس ندزدیده باشن!). راستش رو بخواین، اگه محفل روزی بدون سوپ پیاز بمونه، احتمالاً جادوشم نصفه نیمه میشه!


5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟
عزیزترین داراییم خانواده و دوستانم هستند. چیز هایی هستند که هرگز ازشون نمی‌گذرم. ولی البوس دامبلدور هم جزئی از دوستان ماست پس بله میگزرم ولی بشرطی که خودمم هم همراهش فدا شم.


6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟
هرگز تا پای جون شکنجه میشم و رفقام رو لو نمیدم و از هرچی خائنه متنفرم(البته که اگرم بخوام نمیتونم من رازپوش محفل نیستم)


7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟
محفل جشن ها میرن و میان ولی محفل به جون چندین نفر بستس و اگر همین اتحاد نباشه شاید فردا مهمونی هم نباشه


8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟
دامبلدور برای من فقط یه جادوگر بزرگ نیست؛ انگار یه راز زنده‌ست. هر جمله‌اش مثل یه پازل پر از حکمت می‌مونه. شاید همه تصمیم‌هاش کامل نباشه، ولی می‌دونم که همیشه قلبش برای روشنی می‌تپه. دامبلدور همون کسیه که حتی وقتی امیدی نمونده، با یه لبخند و یه جرقه جادو، همه‌چی رو برمی‌گردونه. به نظرم نور واقعی محفل از چشم‌های آرام اونه که انگار همه آینده‌ها رو دیده.


9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.
اول با یه شکلات داغ خوشمزه شروع میکنم تا بفهمه گرمای عشق چه حسی داره. بعد میزارم ببینه دوستی وفاداری چطور میتونه جاشو به خشم و نفرت بده. جوری که خودش نقاب سیاهشو بندازه



10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

می‌خوام کنار بقیه محفلی قوی‌تر بشم، یاد بگیرم، بجنگم و آخرش به یه جادوگر تبدیل بشم که وقتی کسی توی تاریکی گیر افتاد، من رو به یاد بیاره.

فرم را روی میز گزاشتم و در برابر لبخند دامبلدور لبخند زدم و از دفترش خارج شدم.

درود لیلی!

یه جای خالی خیلی برجسته توی اعضای محفل حس می‌کردم و وقتی اعلام عضویتت رو دیدم، متوجه شدم که دیگه نیازی نیست نگرانش باشم. البته که همیشه در جای جای زندگی‌های ما جاهای خالی بسیاری حس می‌شه، ولی خب تا وقتی می‌تونیم به روش مناسب، خودمون پرشون کنیم چرا نگران باشیم؟

تایید شد!

پیام پاترونوس منتظرته! از این طرف...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/8 1:18:11
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در فضای دفتر دامبلدور. شما در دفتر آلبوس دامبلدور قرار دارین و خیلی راحت و عادی می‌خواید ازش درخواست کنید که اجازه بده وارد محفل بشید.

- سلام. پرفسور اومدم برای ثبت نام همونی که خودتون میدونین.
- هومممم. خوشحالم میبینمت پسر. بیا بشین. فقط قبلش باید به چند تا سوال جواب بدی باید به چند تا سوال جواب بدی.

1- چرا میخوای عضو بشی؟

چون خیلی خستم. خسته تر از چیزی بتونی تصورشو بکنی. یه خونه میخوام؛ یه خونه ی واقعی. جایی که بتونم امنیت رو به روح و جسمم برگردونم.

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.

توی دفتر شما دیدمش. میخواستم گزارش نامه‌ی هفته اخیر خوابگاه هافلپاف رو رو تحویل بدم و برم ولی دیدن اون ققنوس در حالی که روی ساعت دیواری بزرگ بالای در خروجی نشسته بود باعث حضورم کمی بیشتر طول بکشه. نگاه آتشین و گرمای پاکی داشت. متونستم از دور حسش کنم. طوری تو چشام نگاه میکرد که انگار دقیقا از رازهای متعدد توی سینم خبر داره.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

نوری خالص و نیرومند یا تاریکی ای بزرگ تر

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط هم تیمی های آیندت حقیقت داره؟

اگه نظر شخصی منو میخوای باید بگم مصرف سوپ پیاز بدون فکر و نیاز، بویی راه میندازه زیاد که به غلط خوردن میوفتی باز. فرقیم نداره زشتی یا ناز؛ قطعا کسی سمتت نمیاد. تازه اونجوری برای پیدا کردن بچه ها نیاز نیست از مغزت استفاده کنی. بو بکشی کافیه.

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

با تمام احترام؛ پرفسور دامبلدور یه یه شخصه؛ من به اشخاص وفادار نیستم. به افکار و اهداف وفادارم. فکر نمیکنم چیزی عزیز تر از خودم تو زندگیم وجود داشته باشه. بیا... مال تو.

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

احتمالا انقدری خودم رو محکم نشون میدم که سریع تر خلاصم کنن.

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی همون جریان به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد اون جریان رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

گربه ام دیوانه نیست که بجای محفل جشنو انتخاب کنم جناب. طبعا همونی که خودتون میدونین

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

فردی خاکستری، بسیار باهوش و هدفمند

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

دست و پاشو به تخت ببندی و کاملا شفاهی بهش محبت کنی تا متقاعد بشه راه درست طرف ماست.

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی همونی که خودت میدونی بگذرونید چیه؟

شاید بتونم هفره ای که توی وجودم احساس میکنم رو پر کنم. شاید بتونم با رفتن به داخل نور از تاریکی ای که همیشه دنبالم میکنه فاصله بگیرم.



درود زاخاریاس!
اعلام عضویتت رو دیدم. هفره‌ها یکم سخت پر میشن ولی مطمئنم باهم میتونم حفره‌ی وجودت رو به راحتی پر کنیم. گرچه از تاریکی نمیشه فاصله گرفت ولی با پذیرشش می‌تونیم از سپیدی‌های اطرافمون لذت بیشتری ببریم.
فکر کنم آماده‌ی اولین دیدار مخفیت هستی پس معطلت نمی‌کنم و می‌فرستمت به پیام پاترونوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/4 6:29:00
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده