جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

108 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
106 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگو با خوشحالی وصف ناشدنی ای رو به ارباب کل کردو گفت:
منم ارباب...اومدم شما رو نجات بدم..

لرد سیاه با بی خیالی گفت:

داش ریگو تویی...چگده ریقونه شدی!!!

-مای لرد؟؟؟!!!

-چته باز "مای مای" میکنی...بیا بیشین بقل خودم یه حالی بهت بدم

-حالتون خوبه ارباب؟

-من دیه ارباب نیستم...این جا بهم میگن داش افعی....

-

بعد ناگهان ارباب تاریکی تلو تلویی خورد و افتاد زمین و با ناله ادامه داد...

بیبین ریقو...ببخشید ریگو...یه کاری بیگم میکنی؟؟؟

-شما جون بخواه !

برو برام یه کم مواد از سلول پشتی بیار...دیروز خودم جا ساز کردم....!

-ارباب شما میتونستین فرار کنید و ما رو تو این مخمصه انداختین.. ؟؟

ناگهان حالت ولدمورت عوض شدو با جدیت گفت:

پس چی فکر کردی؟؟؟ دیدم اینجا همچین بگی نگی بد نیست...تازه وقتی این ماده یه سفید رو کشف کردم بیشتر از این جا خوشم اومد...

ریگو با وحشت به دستان ارباب پیشینش نگاه کرد و زیر لب گفت:

ای وای من...خاک تو سر شدم رفت...مای لردم به فنا رفت.

بعد ناگهان فکری بکر یه سرش زدو گفت:

ارباب شما بیا بیرون...من خودم ترکت میدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/3/16 21:30:12
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس و ایوان بر روی هری افتادند و او را تقریبا له کردند.

-وای ... پسر اینجا چقدر بزرگه!!

-از خانه ی ریدل فکر کنم بزرگتره ... نه؟؟

ریگولوس شروع به راندن چرخ دستی کرد و به سمت سلول ولدمورت شروع به حرکت کرد.

بعد از کمی حرکت ایستاد و به سمت مردی رفت که مانند خودش لباس خدمتکار پوشیده بود و روی زمین نشسته و ناله می کرد.

-بیا بگیر ... ولی یادت باشه دفعه ی دیگه بی پول هیچی نمی دم بهت!

ریگولوس از جیبش ماده ی سفید رنگی درآورد و به مرد داد و برگشت و به راه ادامه داد. ایوان سرش را از چرخ دستی بیرون آورد و رو به ریگولوس گفت:
-ریگو چی به اون مدتیکه دادی؟

-به تو ربطی نداره ...

-باید به من هم بدی وگر نه به لرد می گم!

ریگو کمی اندیشید و با عصبانیت دست به جیبش کرد و از همان ماده سفید به ایوان داد اما بعد از ایوان ماده را گرفت ، بلاتریکس نیز سرش را از چرخ دستی بیرون آورد و زبانش را از دهنش بیرون آورد و با نشانه به ریگو فهماند که به او نیز بدهد.

ریگو به دهن بلاتریکس نیز از همان ماده ریخت و به راه خود ادامه داد اما در ایم میان هری در اعماق چرخ دستی زیر چند چوب قایم شده و با دقت به حرف های مرگخواران گوش می داد.

بالاخره به سلول لرد سیاه رسیدند. ریگولوس چرخ دستی را نگه داشت و به ایوان و بلاتریکس اشاره کرد که بیرون بیایند اما هیچ حرکتی از سوی آنها ندید. سرش را داخل چرخ دستی کرد و به آن دو گفت:
-بیایید بیرون دیگه رسیدیم به سلول لرد سیاه!

ایوان: داش ریگو ولش کن بیا کمی عشق و حال کنیم

بلاتریکس: آره بیا تو دم در بده

ریگو سرش را بیرون آورد و خودش به سمت سلول رفت.

-مای لرد ...

سلول تاریک بود و چیزی معلوم نبود اما کمی بعد نوری هم اندازه با نور خورشید ظاهر شد و چشمان ریگو را غیر قابل دیدن کرد.

-کی بود اینو گفت؟؟

ریگو چشمانش را مالش داد و گفت:
-منم ارباب اومدم شما رو نجات بدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/3/16 20:32:18
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/3/16 20:34:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هری کمی نزدیک تر شد تا بتواند متوجه علت این حرکت مرگخواران شود.

- قلاب، کلاه، شمشیر!

بلافاصله بعد از اینکه این حرف از دهان ریگولوس خارج شد، چندین هزار دست هرکدام به یکی از شکل های سنگ، کاغذ یا قیچی در وسط دایره نمایان شد.

ریگولوس شروع به شمردن کرد: ایوان، سه تارو زدی، پنج تا زدنت! بلا پنج تارو زدی، یکی زدت! ...

هری از فرصت استفاده کرد و به سمت چرخ دستی رفت. وقت خوبی بود تا درون آن بپرد و همراهشان برود. بنابراین کنار چرخ دستی ایستاد که ناگهان فکری به ذهنش رسید.

- " هرمیون! "

هری آهسته این را بیان کرد و وردی را زیر لب اجرا کرد. خوشبختانه به خوبی از هرمیون یاد گرفته بود که چگونه میتواند جای چیزی را گسترش دهد.

- آنتونین، چهارتارو زدی، سه تاقیچی زدنت ...

با دیدن تخته چوبی در آن طرف مرگخواران، فکر دیگری به ذهنش رسید. پس تخته را برداشت و با یک جست درون چرخ دستی پرید.

- اوخ!

هری در حالی که کمرش را مالش میداد، به بالا سرش نگاه انداخت. چند متر بالاتر دهانه ی چرخ دستی نمایان بود.

- فک کنم یکم زیادی بزرگش کردم.

بدون توجه به این موضوع، ته چرخ دستی که به ظاهر همان اندازه ی قبلی بود اما در واقعیت بزرگ تر از حد طبیعی بود، دراز کشید و تخته را روی خودش نگه داشت. دیگر امکان نداشت که کسی متوجه حضور او در داخل چرخ دستی شود.

- خب پس شما 2 تا انتخاب شدین.

صدای آه و ناله های فراوان در میان صدای شادی دو نفر پنهان شد. اما متوجه نشد که آن ها چه کسانی هستند. صدای قدم هایی را شنید و لحظه ای بعد ...

- لعنتیا!

هری این را بیان کرد و سعی کرد فشار حاصل از پرت شدن دو مرگخوار بالای سرش را تحمل کند.

- ریگول این تخته هه چیه اینجا؟ چه چرخ دستیه بزرگیه. میخوای چهار نفر دیگه رم بفرست بیان.

هری احساس له شدگی شدیدی میکرد، ولی باید تحمل میکرد، پس خودش را جمع و جورتر کرد تا ببیند مرگخواران قصد انجام چه کاری را دارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/16 19:51:05
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/16 20:03:09
بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با سرعت هرچه تمام تر در راهروی دراز و سرد گام بر می داشتند و یکی یکی به سلول های عمومی خالی از زندانی نگاه می کردند. هیچ اثری از دمنتورها دیده نمیشد اما سرما و نسیم دلچسبشان در فضا پراکنده بود. مرگخواران هر چه به اتنهای راهرو دراز نزدیک تر می شدند بیشتر نور سفیدی می دیدند...

لینی: «بچه ها... اون نور کله ی اربابه. اون آخر راهرو رو میگم... بو بکشید دوستان. بوی ارباب میاد ! »

مرگخواران: «»

بلاتریکس با عصبانیت سیلی محکمی به صورت ویکتور زد که نجینی را در آغوش گرفته بود:

«ویکی ! صد دفعه بت نگفتم به بچه غذای درست و حسابی بده تا هی مجبور نشه بره دستشویی. الانم توی ماموریت هستیم. دستشویی مخصوصش فراهم نیست. »

و مرگخواران در نزدیکی انتهای راهرو از حرکت باز ایستادند و به نجینی و ویکتور خیره شدند که میان انبوهی از مواد دفعی نجینی از جمله مقدار زیادی انگشت و دست و پا و کله و پوتین شهدای محفل و چاقو و کف گیر و جمجمه و اسکت و ...، شناور بودند. مرگخواران در حال سر و سامان به سر و وضع نجینی و ویکتور بودند آما در سوی دیگر هری بود که زیر شنل نامرئی آرام آرام به آنها نزدیک می شد.

اما دیر بود. درست چند ثانیه پیش از حرکت دوباره مرگخواران به سوی انتهای راهرو، منبع نور قطع شد و صدای بسته شدن یک دروازه آهنی در راهرو طنین انداخت. قبل از آنکه مرگخواران فسفر بسوزانند با رگبار از اخگرهای رنگارنگ چوبدستی های همه مرگخواران از میان دستشان بیرون جهید و به سمت یک انتهای نا معلوم پرتاب شد.

قامت های بلند یک صف ده نفر از نگهبانان به همراه هفت دمنتور شناور در هوا در آستانه مرگخواران پدیدار شدند...

ایوان: «هیچ فکر نمی کردم به این زودی کارمون تموم بشه. بروبچ. هر چه دل تگنت میخواد بنال ! »

رز: «آنتونین ؟! میدونی بابات چطور از دنیا رفت؟ دیگه الان دم آخری اعتراف کنیم دیگه دسته جمعی ! »

دالاهوف: «بابای من خودکشی کرد ! »

رز: «آ ! د نه دیگه ! زیادی سرخوش بودیم اون شب با بروبچ ! جشن جوانه زدن یک تار موی ارباب پس از دو دهه انتظار بود ! دیگه رفتیم دم راه آهن با هم شوخی شهرستانی کنیم. باباتو بستیم به ریل قطار ! ایوان مثلا در نقش قطار از روش رد بشه ! اما نمیدونم ایوان یهو ناپدید شد، یه قطار از روی بابات رد شد ! مارو می بخشی دیگه ؟ هووم؟ الان داریم می میریم همه ها ! »

دالاهوف: «»

در این حین هری مانده بود که در یک لحظه چطور بار دیگر راه عبور را برای مرگخواران باز کند. باید در یک لحظه هفت دمنتور و ده نگهبان را از پا در می آورد ! از سوی دیگر بلاتریکس بود که دل به اقیانوس زد و گمان کرد که تلفیقی از دامبلدور و ولدمورت است. موهایش را روی صورتش ریخت، جلو پرید و گفت:

«تماشا کنید ! به این میگن جادو بدون چوبدستی ! اکسپکتو آواداکاداورا مکسیما و از اینا کلا ! »

هیچ اتفاقی نیافتاد و نگهبانان چوبدستی بدست و سیاه پوش به همراه دمنتورها لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند. مرگخواران با پوزخند به جو گیری بلاتریکس، در حال هم آغوشی و خداحافظی با همدیگر بودند. بلاخره صدای آژیر زندان نیز بلند شد. بلاتریکس همچنان به خیال خودش موج نامرئی مرگبار می فرستاد.

روفوس: «بلا جان ! مطمئنی دستان پر انرژی ات رو زدی به برق ؟ باتریش تموم نشده ؟! بیا بابا ! بیا اینجا که همه رفتنی هستیم ! »

در این حین مجموعه اخگرهای رنگارنگ به همراه پاتروناس های درخشان انواع حیوانات از جایی نا معلوم بیرون جهید و در یک لحظه همه نگهبانان و دمنتورها را نقش بر زمین و هوا کرد و آبشار و دریاچه و رودی از خون به راه انداخت ! چوبدستی های مرگخواران نیز به سیستم شوتینگ در دست اونها قرار گرفت و صدای آژیر خطر قطع شد !

مرگخواران: «لا اله الا الله »
بلاتریکس: « »

هری سعی کرد جلو نفس نفس زدن هایش را بگیرد. چوبدستی اش را درون شلوارش غلاف کرد که از شدت استرس و تخلیه نیرو اشتباهی آن را به جای شلوار، در امنیت خانه زیرین دیگری رهسپار نمود.

مرگخواران که همچنان از هنرنمایی مثلا به نام بلاتریکس در شوک مانده بودند، با عجله به رهبری بلاتریکس به سمت انتهای راهرو و دروازه حرکت کردند و به اتفاق تا می توانستند افسون های کلید بر قفل دروازه زدند اما فایده نداشت. قیافه های شان کلافه نشان می داد. هری کمی عقب تر آنها منتظر بود تا مرگخواران کمی از مقابل دروازه کنار بروند تا با افسون سوپر کلید دروازه را برایشان باز کند. اما باز هم فایده نداشت. توجه همه آنها از لابه لای میله دروازه به راهروی آخر بود که حتما لرد باید در آنجا می بود. اما باید چه کار می کردند؟

در این حین صدای چرخ دستی مرد به گوش رسید که به دروازه نزدیک و نزدیک تر می شد. چرخ دستی رخت چرک ها و لباس های زندانیان ! و درست این چهره ریگولوس بود که در مقابل دروازه ظاهر شد اما پیش از باز کردن آن به مرگخواران پشت میله های دروازه خیره ماند.

بلاتریکس: «ریگول؟ اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه قرار نشد مادرتو امروز تو ببری پارک که بادبادک بازی کنه؟ وسط ماموریت ما چه غلطی میکنی ؟ اصلا اینجا چیکار میکنی؟ هان ؟ هان؟ »

ریگولوس که همچنان دهنش کمی از تعجب باز مانده بود با صدایی گرفته گفت:

«خب اینجا محل کار شبانه منه دیگه ! سه چهار شیفت در روز من کار میکنم در اماکن مختلف ! مامانم رو هم با سیم بستم به پارک که بادبادک بازیشو کنه. فردا میرم بازش میکنم ! شما اینجا چیکار میکنید؟ »

بلاتریکس: «درو وا کن ! اومدیم ارباب رو نجات بدیم ! وا کن لعنتی ! چیزی نمونده به صبح ! ارباب اعدام شه، تو رو اعدام میکنیم ریگول ! »

ریگولوس: « ئه ؟ پس اون کچله ارباب بود؟ چقدر پیر شده ! آخی ! ریش هاش در اومده بود. الان پیشش بودم. ایناهاش. این لباسای زندانشه. ازش گرفتم. الان با لباسای اعدام نشسته توی سلولش. »

و به لباس های چرکین داخل چرخ دستی اش اشاره نمود. لینی دستش را از لای میله دروازه فرو کرد و لباس زندان ارباب را کشید و بویید.

«بو کنید بچه ها بو کنید ! بوی عرق ارباب رو میده ! تر و تازه ! سوغات زندان ارباب ! »

بلاتریکس: «ریگول ! تو ارباب رو دیدی ! نشناختی و نجاتش ندادی ؟! وا کن درو خاک بر سر ! تو مرگخواری مثلا ! »

ریگولوس: «دختر عمو ! اولا من ضریب هوشیم پایینه ! باید عینک بزنم تا بشناسم درست ! در ضمن من سر پستم هستم الان ! ارباب سی تا راهرو اون ور تره ! توی مسیر هزار تا دمنتور کاشتن ! پونصد تاشون مشقی اند ! ماکت هستن ! فقط من میتونم دو نفر تون رو جا بدم توی چرخ دستیم ! بقیه باید برین یه گوشه قایم بشین و جلوتر نیاین. »

هری فاصله داشت و متوجه دیالوگ مرگخواران و ریگولوس نمی شد و این موضوع آزارش می داد. مرگخواران دایره ای تشکیل دادن و مشغول سنگ کاغذ قیچی با جام حدفی شدند تا دو نفر ناجی لرد سیاه را انتخاب کنند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/3/16 17:20:15
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 15 خرداد 1390 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه، هری زیر شنل نامرئیش پاورچین پاورچین رفت تا اینکه پشت در سلول رسید. ()

داخل سلول
لینی بعنوان مغز متفکر گروه در حال اندیشیدن چاره بود اما روفوس و ایوان یه گوشه چمباتمه زده بودن و تیریپ دپی برداشته بودن، دستشونو گذاشته بودن زیر چونه شون و ایوان زده بود زیر آواز...
_ خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
روفی: ناز نفست
_ آآآآآآآآآآآآی خرم آن رووووووز کزین منزل ویران بروم ()
روفوس: جونم
_ راحت جان طلبم وز پی جانان بروم. آآآآآآآآآآی محبوب من ...

بیرون سلول
هری چوبدستیشو در آورد و با خودش گفت "الان میرم در سلولو باز میکنم و یواشکی زیر شنل نامرئی سر از کارشون در میارم."
هری چوبدستیشو بطرف قفل در سلول گرفت و آروم گفت: "اکسپلیارموس"

ولی طبیعتا هر چی زور زد در با این طلسم باز نشد. پس به توصیه ای که هرمیون قبلا بهش کرده بود عمل کرد و دو سه تا محکم زد پشت کله خودش تا یادش اومد باید بگه: "الوهومورا"

تق ...
در سلول باز شد و نگاه همه مرگخوارا به سمت در جلب شد ولی هیچکس آن جا نبود. مرگخواران که فکر میکردند روح سالازار بزرگ از غیب به کمکشون اومده سریع از سلول اومدن بیرون و رفتن تا لرد ولدمورت را قبل از اینکه اعدام بشه پیدا کنن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 15 خرداد 1390 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
رز با نفرت به دستهای لزج دیوانه ساز نگاه کرد.
-لینی، واقعا کنجکاوم بدونم الان که دست اونو گرفتی چه احساسی داری.

لینی لبخندی زد و به آرامی جواب داد:
-این مهم نیست...مهم اینه که الان دیوانه سازا با ما هستن و این امتیاز بزرگیه.این الان ما رو یه راست میبره پیش ارباب.

رز با حرکت سر تایید کرد و مرگخواران به همراه دیوانه ساز به راه افتادند.هری پاتر با فاصله چند قدم عقبتر از آنها حرکت میکرد.طولی نکشید که به چند سلول خالی رسیدند.لینی جذابترین نگاهش را نثار دیوانه ساز کرد و پرسید:
-رسیدیم؟همینجاست؟

دیوانه ساز هو هویی کرد و پس از باز کردن در سلول لینی را بطرف سلول هل داد.بقیه مرگخواران هم به دنبال لینی وارد سلول شدند.

-هوففف...اینجا چقدر تاریکه!
-ارباب؟
-سرورم کجایین؟اومدین نجاتتون بدیم!

صدای بسته شدن در سلول زنگ خطری برای مرگخواران بود.چند ثانیه بعد چشمان مرگخواران به تاریکی عادت کرد.

-من،تو، اون،رز،بقیه....پس ارباب کو؟ارباب که اینجا نیست....پس این جونور برای چی درو بست؟خودش کجاس؟

رز ویزلی با چشمانی پر از اشک به گوشه سلول رفت و روی زمین نشست.
-آه لینی...چطور تونستی بهش اعتماد کنی!ما گیر افتادیم.

ایوان روزیه با چوب دستیش شروع به کندن دیوار کرد.
-طبق محاسبات من، اگه امروز شروع به کندن کنیم سه ماه دیگه میتونیم به سلول بعدی برسیم!

آنتونین دستمالش را به رز داد و آه بلندی کشید.
-خب که چی؟بریم تو سلول دوم که چی بشه؟

ایوان کمی فکر کرد و متوجه شد که حق با آنتونین است.از جا بلند شد.روزنه کوچکی روی دیوار قرار داشت.روی چهارپایه کوچکی که داخل سلول قرار داشت رفت و از روزنه به بیرون نگاه کرد.
-هی بچه ها...اینجا درست مشرف به محل اعدامه.همه چیو میتونیم از اینجا ببینیم.کنده گردن زنی...تبر...همشون همینجا هستن!

نگاههای خشمگین مرگخواران و تصور لحظه اعدام ارباب، ایوان را ساکت کرد.رز رو به لینی کرد و پرسید:
-چوب دستیامون که پیشمونه...نمیتونیم کاری بکنیم؟

لینی با تاسف سری تکان داد.
-نه رز...چوب دستیا داخل سلول کار نمیکنن.فقط یه نفر از خارج سلول میتونه آزادمون کنه.

درست در همین لحظه هری پاتر زیر شنل نامرئی به پشت درهای سلول مرگخواران رسید.
-اینا کجا رفتن؟اگه اشتباه نکنم رفتن تو این سلول....حتما اسمشو نبر هم همینجاس...شاید راه مخفی به سلول اسمشو نبر داشته باشه.باید برم دنبالشون.باید جلوشونو بگیرم.باید در سلول رو باز کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 15 خرداد 1390 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سایه نزدیک و نزدیکتر میشد و لینی از ترس خودشو بیشتر جمع کرد و به نگهبان که از ترس جرات جلو آمدن نداشت و در چشمانش ترس و ناامیدی موج میزد نگاه کرد و کمک خواست . دیوانه ساز دستان لزجش را جلو برد و دو طرف گونه لینی را گرفت و سر شنل پوشش را با ملایمت به چپ خم کرد و صورتشو نزدیکتر برد و او را بوسید .

نگهبان که دیگر رمق فریاد دوباره نداشت همانجا از ترس بیهوش شد .

چند لحظه بعد

-

وزیر که رو به روی بلا نشسته بود بعد از جیغش میخکوب بلا شده بود .

بلا : " چطور جرات میکنی مشنگ ترسو ؟! فقط لرد سیاه اجازه دارن اینطور میخکوب بشن ! "

و با حرکت سریع چوبدستی میخی ظاهر کرد و با حرکت بعد دستان وزیر را با میخ روی میز ثابت کرد و با طمانینه به بررسی نقشه پرداخت .

ناگهان تمام مرگخوارهای دور میزن به جز بلاتریکس از جا پریده و چوبدستیاشونو در آورده و به سمت بلا خیز برداشتند :

- واقعا فکر میکنید تاب مقاومت در برابر منو دارین و به اونجا میکشید که بخوام وقتی سرورم رو آزاد کردم درباره این خیانت به مرگخوار محبوبش حرفی بهش بزنم ؟! الان همتونو آتیش میزنم !

و آماده به کار بردن طلسمهای مرگباری شده بود که دست لزجی را روی گونه خود حس کرد و رویش را برگرداند :

- ولش کن عزیزم ! بلاتریکس با منه .

لینی درحالی که دست در دست دیوانه ساز داشت پشت سر بلا ایستاده بود و جسد تکه تکه شده نگهبان را که درون ظرف نقره ای بود با جادو شناور کرده و همراه داشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1390/3/15 2:53:31
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: شنبه 14 خرداد 1390 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران دور میزی که از غیب ظاهر کرده بودند جمع شده بودند و همگی سرهایشان را بر روی برگه ی عظیمی خم کرده بودند.

بلا موشکافانه گفت: پس نقشه این جوری شد که وقتی لینی با اون نگهبانه رفت، آنتونین سوسک میشه و ایوانم خفاش.

روفوس حرف بلا را تایید کرد و ادامه داد: اونوقت راهو برای ما خالی از هرگونه آدمی میکنن تا راحت برسیم به سلول لرد!

صدایی شنیده شد که گفت: به همین سادگی، به همین آسودگی، رهای لرد!

- پق!

هری که حوصله نداشت بقیه ی راه را پیاده بیاید، خودش را راحت کرد و با آپارات خودش را به آنجا رساند. همان طور که در فکر پیدا کردن راهی برای ورود به آزکابان بود، ناگهان مرگخواران را دید که پشت بوته ها پنهان شده بودند.

هری با خودش گفت: " حتما اونا یه نقشه ای دارن، بهتره یه مدتی رو اینجا صبر کنم تا از کارشون سر در بیارم.

آن طرف:

لینی پشت چشمی نازک کرد و گفت: من خیلی کار دارم، یا همین الان میای، یا میذاریش واسه هفته دیگه.

نگهبان که اصلا دوست نداشت فرصت را از دست بدهد از روی ناچاری گفت: باشه ولی فقط نیم ساعتا!

لینی که خیالش راحت شده بود، بادبزنش را درون جیبش نهاد و همراه نگهبان از آنجا دور شد. در آخرین لحظه چشمکی به آنتونین و ایوان که منتظر رفتنش بودند زد و ناپدید شد.

- حالا وقتشه!

در یک چشم به هم زدن جای آنتونین و ایوان را سوسک و خفاشی پر کرد و لحظه ای بعد آن ها درون آزکابان بودند.

هری که شاهد این ماجرا بود، شنل نامرئی اش را روی خودش انداخت تا از فرصت استفاده کند. اما او حتی که نمیدانست که لرد در کدام قسمت آزکابان است، پس باید پا به پای مرگخواران پیش میرفت.

- جـــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــغ ( افکت فریاد زن )

- فـــــــــــــریــــــــــــــــــــــــاد ( افکت فریاد مرد )

رز اشاره ای به ساختمان کرد و گفت: مثل اینکه اون دوتا کارشون خوب پیش میره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: شنبه 14 خرداد 1390 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرون آزکابان:

جایی در میان سلول های تاریک و ترسناک لرد در حالی که ردایش را از روی زمین جمع میکرد روی تخت کثیف و گرد و غبار گرفته ای نشسته بود.

لرد در حالی که دندان هایش را به هم میسابید با عصبانیت با خود زمزمه کرد: مطمئنم الان اون مرگخوارای به درد نخورم دارن تمام دارایی هامو بین خودشون تقسیم میکنن و حتی ممکنه تا الان یه جانشین هم واسه من انتخاب کرده باشن!

حالا خشم از صورت او ناپدید شده بود و کمی ترس جای آن را گرفته بود.

- شاید آنتونین .. یا ایوان .. اون وزیر هم خیلی مشکوک میزنه! هنوز نیومده میخواست با من تو یه اتاق شریک بشیم! واقعا چطور جرات کرد؟ باید همون موقع میکشتمش! کروشیو وزیر! کروشیو کروشیو کروشیو ...

و صدای کروشیو هایی ممتد از سلول لرد شنیده میشد تا اینکه چند دیوانه ساز او را مجبور به ساکت کردن کردند.


خانه ی هری اینا:

- کاری نداری زن؟

جینی دستمالش را به چشمانش کشید و گفت: نه هری ... نرو! لرد قوی تر ازین حرفاست، بیا به خوبی و خوشی زندگیمونو بکنیم!

هری در حالی که وسایل درون کیفش را چک میکرد گفت: نه جینی! من باید یه بار برای همیشه لرد رو نابود کنم، هیچ کس دیگه ای هم نمیتونه اینکارو کنه..بلاخره یه راهی پیدا میکنم و وارد اون زندان میشم و مستقیم به سمت سلول ولدمورت میشم ...

چند ساعت بعد - بیرون از آزکابان:

رز با عصبانیت لینی را هول داد و گفت: لینی! زودباش برو پیش یکی که قبلا باهاش رفیق بودی و خرش کن تا ما بتونیم وارد بشیم!

لینی از روی ناچاری با اکراه به سمت یکی از مامورهای آزکابان رفت.

- سلام! منو یادت میاد؟ یادته یه بار بهم پیشنهاد دوستی داده بودی؟ خب راستش اونموقع ها من خام بودم، دیشب خوابتو دیدم دلم هواتو کرد!

جادوگر که نیشش تا بناگوش باز شده بود مشتاقانه پرسید: واقعا؟ اوه این مایه ی افتخار منه!

- میای بریم کافه ی این نزدیکی و یه چیزی بخوریم و درباره سلایقمون حرف بزنیم؟

مرگخوار کمی فکر کرد و در نهایت گفت: من الان سر پستم هستم ...

در همان لحظه هری در حال رسیدن به آزکابان بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/3/14 0:40:14
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: جمعه 13 خرداد 1390 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه دستگیر شده و مرگخواران در پی آزادی اون هستن و میخوان نجاتش بدن، کله زخمی هم میخواد باز مث همیشه قهرمان بازی در بیاره.

به این میگن خلاصه ی مفید و مختصر!

_____________________________________



- حالا آخر میری یا نمیذاری که همه ی زحمات ملت به هدر بره؟... صبر کن ببینم کدوم زحمت؟ لرد و مرگخواراش تمام زحمتا رو قبلا نابود کردن.

در این هنگام با صدای شپلقی در باز شد و وزیر سابق از در داخل شد. وزیر سابق آقای اسکریم جیور بود. پاتر:

- آقای اسکریم جیور ببینین این چی میگه؟

- دهه! وزیر جان! چرا بچه رو ناراحت میکنی؟!

- اصلا حالا که اینطور شد منم باهاتون قهرم!! خودم درستش میکنم! ایش! قهرم باهاتون!

خانه ی ریدل

- کی میگه می میریم؟ منو باش که دارم با کیا سر و کله میزنم!

آنتونین در حالی که به ایوان چشم گردان نگاه میکرد آهی کشید، رویش را به سمت مرگخواران برگرداند و گفت:

- بس کنین دیگه! رز اون لیوانو بذار کنار! نه اونجا نه! این آرکوپاله حیفه میشکنه! ویکتور! نجینی رو ول کن. بذار هر جا میخواد بره! نجینی... آخی! نجینی مار محبوب ارباب بود!

-

- خیلی خوب. حالا بریم دلو بزنیم به دریا.

- چی چیو دلو بزنیم به دریا! مثلا لینی و اسکور قبلا زندانبان آزکابان بودن! شاید بتونن کار ها رو برامون جور کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/3/13 23:35:32

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!