جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] شوالیه‌های سپید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1398 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرووووف! پرووووووفسور!

ریموند که با سرعت داشت خودش رو به بقیه میرسوند باز هم با ترمز روی اسفالت مشکل پیدا کرد و لیز خوران و جرقه زنان از تماس نعل های آهنیش با آسفالت از کادر جلوی پناهگاه خارج شد.

-هاگرید بابا! منتظر چی هستی؟

هاگرید بعد از مکثی طولانی، منظور دامبلدور رو متوجه شده بود، پس طنابی برداشت و مثل یه گاو باز حرفه ای دور سرش چرخوند و با ژستی خیلی لطیف و پرتابی دقیق طناب رو روی شاخ های ریموند قفل کرد...
-پروفففف..!
-فرزندانم طناب!!!

با فریا دامبلدور همه سر طناب رو گرفتند تا شاید بالاخره ریموند متوقف شه...
اما... سرعت بالا بود و همه محفل پشت ریموند روی آسفالت کشیده میشد، بماند که اصطکاک محفلیون و زمین، آسفالت و آتیش زده بود، انگار جهنم داشت از زیر زمین فریاد میکشید.
تا اینکه بالاخره درب جهنم باز شد و پشت ریموند، محفلیون که هنوز طناب رو گرفته بودند یکی بعد از دیگری...


- ری؟ بریم؟

ریموند با اشاره ی سوج که پشتش سوار شده بود، تصمیم گرفت خیلی آهسته از پناهگاه بیرون بره، تا این فیلم وحشتناکی که از جلوی چشمهاش رد شده بود به حقیقت تبدیل نشه.

-پروفف! پروففففف!

اینبار ریموند با اینکه سرعت زیادی نداشت موقع رسیدن به بقیه باز هم روی زمین سر خورد...

-اَاااااااا... کمممممک... در های جهنم... نه...

محفلیون به ریموند که روی آسفالت می غلتید و داد و فریاد میزد نگاه میکردند، اما کسی دلیل این حرکات و نمی فهمید.
-پروف شاید جن زده شده!

دامبلدور جستی زد و ریموند رو از روی زمین بلند کرد
-بابا جان آروم باش، تو در پناه عشقی!

ریموند که هنوز می لرزید و صحنه های قبلی که تو ذهنش ساخته بود و جلوی خودش می چیند، کمکم داشت اروم میشد.

-اهممم...اهممم... ما برای چیز دیگه ای اینجاییم! ری که نمیدونم چی شد ولی قبل از این اتفاق، ما... پیداش کردیم!
-پیدا شد؟ سوججج!!! شمیشر عزیز ما پیدا شد؟
-نه کادوگان... نه! اولین سر نخ پیدا شد!
-سوج بابا میخوایی حرف بزنی یا نه؟

سوج فیلم دوربین های مدار بسته پناهگاه رو از جیبش بیرون کشید و یک راز بزرگ رو فاش کرد.
-اره... طی تحقیقات من و ریموند شمیشر کادوگان گم نشده! دزدیده شده!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیرون خونه پروف؟
- آره باباجان، بیرون خونه.
- جدی جدی بیرون خونه پروف؟
- آره باباجان، جدی جدی بیرون خونه.
- جدی جدی بیـ...
- عه، یه شهاب سنگ رد شد. فرزند برو ببین اونجا نیست؟

دامبلدور خوب میدونست با فرزندان سیریش چطور رفتار کنه. آملیا سریع دوید به سمت در. محفلیای دیگه هم که نمیخواستن از جستجو عقب بمونن، پشت سر آملیا بیرون رفتن.

- کو ستاره دنباله دار، پروف؟
- ببخشید باباجان، فوکس بود.

حالا که تا اینجا اومده بود، ضرر نکرده بود. توی خونه که نمیتونست ستاره هارو ببینه، و الان بهترین موقع برای رویت ستاره ها بود، به هر بهونه ای...

- دنبال شمشیر نمیگردی باباجان؟
- چرا دیگه، پروف، میخوام ببینم نرفته اونجا؟

و با انگشتش، ستاره قرمز رنگی رو نشون داد. دامبلدور آهی از سر افسوس کشید و رفت ببینه کار بقیه محفلیا تا کجا پیش رفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 21:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تق تق!

دامبلدور با شکستن دو قلنج توجه محفلیون را به سوی خودش جلب کرد.

- محفلی ها!

محفلیون بی توجه به سخنان پیرمرد درون هاگرید رفت و آمد می کردند.

- رون! برو رب گوچه بردار، می گن داره گرون می شه.
- مامان پس این ماکارونی ها رو چی کار کنم؟
- اون ها رو به دندون بگیر، تو هم بچه ای من بزرگ کردم.

مالی با یک پس گردنی رون را دوباره به درون هاگرید فرستاد.

- اَ تَ مَ آ رَ نِآ اُیی، اُآ آئو آ اُیی.

هاگرید با دهان باز سخن گفته و به عمق بیشتری از خودش اشاره کرد.

- روبیوس بابا چی گفتی؟
- گفت اون ته مه ها رو نگاه کنیم، آب گلابم هست.
- یعنی چی... باباجان ببندش داریم دنبال شمشیر این بچه می گردیـ...
- آآآآآآ!
- تفش کن بابا جان، کخه.

هاگرید هم رونی که سرش از میان لب هایش بیرون زده بود، تف کرد. دامبلدور برای چند لحظه به مالی که مشغول تر و تمیز کردن رون بود نگاه کرده، سپس سخنش را از سر گرفت:
- می گم ما همه جای خونه رو گشتیم، بعید می دونم اینجا باشه، پاشید شال و کلاه کنید بریم بیرون خونه رو بگردیم.

- داشتم می گفتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین که سر کادوگان سوار اسب کوتوله اش میشد، ماتیلدا در این فکر بود که کجا را بگردد. به اطراف نگاه کرد تا شاید چیزی پیدا کند. درون شکم هاگرید که همه چیز غیر از شمشیر پیدا شده بود. توی چشم گادفری هم که نبود! پس کجا بود؟ همانطور که چشمش خانه ی شماره ی دوازده گریمولد را بررسی می کرد، از گوشه ی چشمش حرکت ناگهانی ای را دید. سریع رویش را برگرداند و به شاخ های ریموند نگاه کرد.

ناگهان جرقه ای در ذهن ماتیلدا زد. او به سرعت به طرف ریموند رفت و از جلوتر به شاخ ها نگاه کرد. ریموند گفت:
- ماتیلدا... چیکار می کنی؟

ماتیلدا که در حال ور رفتن با شاخ های او بود گفت:
-ریموند، این اواخر‌، دردی توی شاخ هات حس نکردی؟ مثلا فکر کنی که یه چیزی توی شاخت اضافست؟
- نه... ولی ماه پیش محکم خوردم به شومینمون و دردم گرفت و تا سه روز دود روی شاخام بود ولی چیز دیگه ای حس نکردم از اون موقع!
- گفتم این اواخر نه یه ماه پیش که!

ماتیلدا فکر کرد... فکر کرد... و بالاخره فهمید! مثل جت به طرف هاگرید رفت و از او پرسید:
- هاگرید، توی شکمت میکروسکوپ نداری؟
- چرا دارم! خب دستتو بوکون تو حلقم...

و حلقش را باز کرد.
- بعد برو به طرف چپ، رسیدی سر چهارراه. حالا برو سمت راست. پیچ دومو برو سمت چپ... حالا حسش کردی؟

ماتیلدا که طبق دستورات هاگرید به درون حلق او رفته بود، بالاخره چیز فلز مانندی حس کرد. آن را به زحمت بیرون آورد. از هاگرید تشکر کرد و دوباره مثل جت پیش ریموند برگشت.
- ریموند، تکون نخور که می خوام شاخاتو با میکروسکوپ بگردم.
- باشه.

ماتیلدا چهار پایه ای زیرش گذاشت و مشغول گشتن شاخ های ریموند به وسیله ی میکروسکوپ شد. چشمش را تا حدقه درون چشمی میکروسکوپ فرو برده بود که بتواند چیزی ببیند. اما هیچ چیز غیر از سلول، شپش مخصوص شاخ، یک تار مو، خمیر دندان و مسواک پیدا نکرد. ماتیلدا از شاخ های ریموند فاصله گرفت و به آن خیره ماند.
- چجوری مسواک و خمیر دندون اونجا بود؟

ریموند جواب داد:
- من به شپشای شاخام یاد دادم که تمیز باشن. بخاطر همین مسواک و خمیر دندون براشون گرفتم!
-
-
- همه چیز پیدا شد اما شمشیر نه!

و به طرف گربه اش رفت. او را در بغل گرفت و به او گفت:
- عملیاتم ناموفق بود. فعلا باید برم تو رو بشورم. بیش از حد تفی شدی!

گربه ی او که که موهایش در اثر بزاق هاگرید به هم چسبیده بود‌، میویی کرد که نشانه ی موافقت او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل یک خانواده‌ی بزرگ بود. وقتی یک عضو خانواده به مشکلی بر می‌خورد، همه‌ی اعضا به کمکش می‌اومدن. بر فرض مثال اگه کادوگان بی شمشیر شده بود، هر کسی آب دستش داشت زمین گذاشته بود و دنبال شمشیر می‌گشت. هیچ ربطی هم به این نداشت که کادوگان بدون شمشیر، دیگه نمی‌تونست از شکلک مورد علاقه‌اش استفاده کنه و به جاش، یکسره جیغ‌های گوش خراشی می‌کشید و به سارقان شمشیرش ناسزا می‌گفت.

-خیارهای دریایی! بزدلان زیرآبی! شمشیر ما را بردند!

گادفری که داشت گوشه‌های کلاهش رو توی گوش‌هاش می‌چپوند، گفت:
- حرص نخور پدر جان، آروم بگیر همه با هم می‌گردیم و پیدا می‌شه!

بعد هم چرخید و به سایر تیم جستجو ملحق شد. متاسفانه کادوگان هیچ وقت در عمر شریفش آروم نگرفته بود. این بود که بعد از ده دقیقه گوش دادن به نصیحت گادفری، دوباره مثل اسفند روی آتیش بلند شد:
-کوتوله خان! پاشو خودت رو تکون بده بیا اینجا که عازمیم!

با اسب کوتوله‌اش حرف می‌زد.

-بیا که باید بریم و به تک تک سوراخ سنبه‌های سایت سرکشی کنیم تا ببینیم شمشیر ما رو کدوم خائن جفا پیشه‌ای دزدیده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/5/11 2:57:03

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- فرزندم، چرا نشستی؟
- نیست پروف.
- خب برای همین میگیم بگرد باباجان.
- نه، اونو نمیگم که، برای خودمو نیست.
- برای خودتو؟
- تلسکوپمو، پروف.
- ماتیلدا، بیا این گربت! آملیا! بیا این تلسکوپت! گادفری، بیا ار... چیز...

ولی آملیا بقیه حرف گادفری رو نشنید، چون همون لحظه شیرجه زد و تلسکوپش رو، که هنوز شیره معده روش به چشم میخورد، محکم بغل گرفت.

- الان دنبالش میگردم پروف!

پروف نمیدونست اینکه تلسکوپی داشته باشن یا نه، چه ربطی به پیدا کردن شمشیر داره، ولی به هر حال، تشویقش کرد تا به گشتن ادامه بده، هرچند بعید میدونست تا الان گشته باشه.

- دهنتو وا کن...
- همین الان این پسره گشت مهده مو. خالی خالیه.
- با تلسکوپم نمیشه توی حلق ملتو دید.

و آملیا هم، با فهمیدن این حقیقت، رفت تا یه جای دیگه رو بگرده، همزمان که بقیه محفلیا، دنبال شمشیر میگشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1398 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور محفلی ها را بسیج کرد تا همگی با هم دنبال شمشیر گم شده بگردند. گادفری جلوی آینه ایستاده بود و داشت با دقت داخل چشم راستش را بررسی می کرد. چشم مذکور از شب قبل خارش داشت و حساس شده بود و گادفری تصور می کرد شاید شمشیر سر کادوگان داخل آن لغزیده است. همان طور که انگشت اشاره اش را تا بیخ داخل چشمش فرو برده بود و همه جای آن را با دقت می گشت، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. چارپایه ای را برداشت و دوان دوان به سمت هاگرید رفت که گوشه ای ایستاده بود و داشت چیزی را می خورد یا به عبارت بهتر می بلعید. هاگرید با دیدن گادفری دستپاچه شد و شی ء مزبور را با سرعت بیشتری بلعید. چیزی براق و فلزی به سرعت از مقابل چشمان گادفری رد شد و در حلق هاگرید پنهان گشت. گادفری با حالتی مشکوک پرسید:
- اون چی بود که داشتی می خوردی؟

هاگرید یک بشکه آب از کنار دیوار برداشت و همان طور که آن را سر می کشید، پاسخ داد:
- هیشی نبود.

گادفری چارپایه را روی زمین گذاشت و روی آن ایستاد. بعد انگشت اشاره اش را محکم به پهلوی هاگرید زد. مرد قوی هیکل دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد. گادفری هم از فرصت استفاده کرد و دستش را تا بیخ در حلق هاگرید فرو برد.
- یه لحظه تحمل کن. مطمئنم شمشیر سر کادوگانو اشتباهی قورت دادی... وایسا الان پیداش می کنم.

گادفری ساعت ها مشغول جست و جو در معده ی هاگرید بود و در این مدت چیزهای زیادی پیدا کرد: ریش های دامبلدور، پریزهای آرتور، آب پرتقال سوجی، تلسکوپ آملیا، گربه ی ماتیلدا، گورکن وین، شاخ های ریموند و حتی اره برقی خودش. اما شمشیر سر کادوگان نبود که نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/5/10 22:00:52
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/5/10 22:02:03
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1398 19:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه جدید:

خانه گریمولد غرق بود در تاریکی و سکوتی سخت و سنگین که می شد خزیدن اراده ای پلید را در آن احساس کرد. تعفنی که گویی از قلب شیطان برخاسته و آبستن واقعه ای ناگوار است، فضا را در بر گرفته بود. مشامه ای که از سه بیگانه آشنا بر می خواست.

- هیسس!
- خودت هیس!
- من که مثل تو صدا نمی دم که می گی هیسس.
- چرا گفتی هیس... هیس خودشم صداست. هیسسسس!
-فسسسس.
- یا رکابی نَشُسته مرلین! ... یه بار دیگه از این صدا ها در آوردی می زنم هشتک و پشتکت می کنم.
- راست می گه، اصلا درکی از موقعیت و مکان مناسب برا شوخی نداری.
- هی هی هی هی.

سه فرد نقاب پوش، پنهان شده در میان سایه ها، با یکدیگر جر و بحث می کردند.

- خب حالا کدوم طرفی باید بریم؟
- از این ور!
- از اون ور!

آن ها از آن ور رفتند.
پاورچین پاورچین در تاریکی به سویی می شتافتند که قربانی در آن آرام گرفته بود.

- حالا مطمئنید خوابیده؟
- بی درک های از آرمان های جامعه بشری... خررررررر.

آن سه نفس ها را در سینه هایشان حبس کرده و به مرد زره پوش درون تابلو خیره ماندند.

- بشر متمدن آرمانگرای نئولیبرال...پففففف.

نقاب پوشان که متوجه شدند سر کادوگان مشغول خواب گویی است و قصد بیدار شدن ندارد، به یکدیگر لبخند زدند.

- اممم... چی شده؟ چرا منو نیگا می کنی؟

نقاب لخندشان را پوشانده بود. دزدی که برای آدم حواس نمی گذارد...


***


- کوو؟ کجاست؟! کدام شما دستش را از راستی کج نموده؟! کدام شما... خوب شد آمدید پروفسور قربان! خوب شد که اگر این نمی شد، چشمه ای از خون و روده و ...

شوالیه پیر کمی فکر کرد.

- نوک زبانمان است! الان می گوییم. تو ملعون! بگو توی شکم غیر از خون و روده چیست؟
- معده؟
- آفرین. معده جاری می کنم... یعنی چشمه ای از خون و روده و معده جاری می کردم!
- چی شده بابا جان؟

شوالیه کمی دست خالی اش را در هوا تکان داد، کنار آمدن با واقعیت حقیقتا دشوار بود.

- شمشیرمون پروفسور قربان، شمشیرمون رو بردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/5/10 20:07:12
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/5/10 20:10:02
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1398 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه

پس از اینکه مشابه گادفری (گادفری تقلبی) و همین طور بقیه ی محفلی ها تقلب هایشان را تمام و کمال نوشتند، همگی با هم به سمت سالن برگزاری امتحانات شتافتند و با چهره هایی که آمیزه ای از تشویش و امید بود، بر صندلی هایشان جلوس کردند. ورقه های امتحانی پخش شد و محفلی ها با کله داخل برگه های تقلبشان فرو رفتند.

در همین لحظه مراقب امتحان بالای سر پنه لوپه ایستاد و با لحنی خطرناک گفت:
- ببینم اینا چیه؟

دختر مو نارنجی آب دهانش را قورت داد.
- چیزه ... اینا دستورالعملای آشپزیَن... ببینین. دستور پخت پیراشکی پیاز و سالاد پیاز و اینا.
- اون وقت چرا جلوی چلو پیاز فرمول انتگرال نوشتی؟
- چون ریاضیات مخصوصا انتگرال پایه ی همه چیه.

ابروهای مراقب از شدت تعجب آن قدر بالا رفت که از کادر صورتش خارج شد. او این بار به سمت مشابه گادفری رفت و مشغول چک کردن عکس کارتش شد.
- یه دیقه صورتتو بیار بالا ببینم.

مشابه گادفری آب دهانش را قورت داد و به آرامی سرش را بالا آورد. مراقب با خشونت چانه ی او را گرفت و در حالی که کله اش را محکم به چپ و راست تکان می داد، گفت:
- چرا چشمات مث عکست عسلی نیست؟

مشابه گادفری در حالی که پیچ های شُل شده ی گردنش را سفت می کرد، گفت:
- اِ حتما پریده بیرون.

و نگاهش به لنزهای عسلی رنگی که روی زمین افتاده بود، خیره ماند. مراقب که روح سادیسمی اش بیدار شده بود، دوباره به چانه ی گادفری چنگ انداخت.
- چی گفتی؟
- چیزه... گفتم این عکسه جُتوشاپ شده.

مراقب پس از شنیدن این حرف، می خواست به سمت دیگری از سالن برود که نگاهش به برگه های تقلب مشابه گادفری افتاد.
- آهان! مچتو گرفتم.

اما به جای مچ، باز هم چانه ی او را سفت چسبید.

- نه، نه! سوءتفاهم شده. اینا شعرای عاشقونه ایَن که واسه معشوقَم نوشتم.
- اون وقت مقدار اوره ی موجود در ادرار چه ربطی به شعر عاشقونه داره؟
- این جا من عشقو به سَمّی که تو ادراره تشبیه کردم.

مراقب بعد از دیدن مهارت پنه لوپه در اختراع دستورالعمل های آشپزی و مهارت مشابه گادفری در سرودن اشعار عاشقانه دیگر نمی توانست آن آدم سابق باشد. این بود که سالن را ترک کرد و در افق محو شد. محفلی ها هم با خاطری آسوده تقلب هایشان را به برگه ی امتحان انتقال دادند، نمره ی بیست کلاس را گرفتند و پله های موفقیت را یکی پس از دیگری طی کردند... البته درستش این بود که داستان طور دیگری تمام می شد و می توانستیم بگوییم: "پس، نتیجه می گیریم که انسان های متقلب سزای اعمال ناپسندشان را می بینند." اما خب، نشد که بشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/4/5 12:13:30
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/4/5 12:25:45
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1398/4/5 12:26:38
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 اسفند 1397 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- بچه ها!

همه ی محفلی حتی به آن سه نگاه نکردند!

- یه گادفری خوب پیدا کردیما!

باز هم توجهی نکردند. آنها سخت مشغول نوشتن تقلب بودند. کریس نگاهی به گادفری در ته خانه ی گریمولد انداخت که هنوز با ریش های پروفسور دامبلدور به صندلیِ بدبخت چسبیده بود. گادفری مثل اینکه حال خوبی نداشت. چون دور سرش موش و گربه ( تام و جری) می چرخیدند.

- بدبخت شدیم! یک ساعت دیگه آزمون داریم‌!

همه ی محفلی ها نگاهی به هم انداختند و استرس تمام وجودشان را فرا گرفت. حتی جادوگران و ساحره هایی که تمام تقلب هایشان را نوشته بودند هم استرس داشتند. ماتیلدا نگاهی به گادفری تقلبی انداخت و گفت:
- یه خورده باید گریمت کنیم و... صبر کن ببینم! گادفری تقلب هاشو نوشته بود؟

پنه لوپه گفت:
- نمی دونم!

کریس به طرف گادفری واقعی رفت و از او پرسید:
- تقلباتو نوشتی؟

گادفری جواب نداد. کریس گفت:
- گادفری!

ناگهان موش و گربه ی دور سر گادفری، به طرف کریس حمله ور شدند! کریس هم چاره ای به جز فرار کردن، نداشت. گادفری واقعی به خود آمد و گفت:
- تقلبامو ننوشتم!

پنه لوپه و ماتیلدا نگاهی حاکی از درد و رنج و بدبختی به هم انداختند. پنه لوپه آخر سر دست گادفری تقلبی را کشید. ورقه ای دستش داد و گفت:
- بنویس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me