هری بودم.. سعی می کردم مثل اون محکم وپایدارباشم. جینی بودم.. بادردعشق کنارمی امدم ولی ازبین نمی بردمش. هرمیون بودم.. کتاب بیشتری برمی داشتم وبه جنگ باجان پیچ هامی رفتم. جیمزبودم.. بیشترشیطنت می کردم. دامبلدوربودم.. جای این یکی نمی خواهم باشم!چون کارسختیه! و...
پارسال ایفای نقش هرماینی گرنجر بودم!! بیکارم کردن !!بـــــــیکار!! (البته از بروبچ جادوگران متشکرم چون واقعا زمان برای ایفای نقش نداشتم، رول نباید بیکار بمونه)
من اگه جای هرمیون بودم در اولین قدم با رون مزدوج نمیشدم، چون به هیچ وجه این کار پسندیده و خیر نیست و بلکه شر هم در پی داره و مرلین همچین ازدواجی رو قبول نمیکنه و همچین زن و شوهری رو مورد مرحمت و بخشش قرار نمیده.
و اگه جای هرمیون بودم، سعی میکردم بیشتر دور و ور هری باشم تا بیشتر بهم علاقه مند بشه و آخر سر با اون ازدواج کنم و خوشبخت بشیم و هزار تا بچه ی قد و نیم قد داشته باشیم و اینا.
دوستانی که میگن هرمیون چیزی جز خرخون نیست؛ ینی خودشون از بس نتونستن خرخون باشن و یا از شوخی دارن همچین حرفی می زنن.
خرخونی با باهوشی فرق می کنه! هـــرمــیــون خیلی مــی خوند! کسی که اینقد می خونه و کتابو می خوره و به جایی نمیرسه یعنی واقعا مشکل داره خــب :| بــاهــوش اون کسیه که یه بار میخونه بعد نتیجه گیری می کنه! به وسیله همین خوندن و نتیجه گیری یادش می مونه! فعل به فعل نمیشینه حفظ کنه، اصن به این نیازی نداره! به علاوه کسی که سر کلاس درسو گوش میده که دیگه بعدا نمیشینه درسو بخونه! میخونه؟ :|
هــرمــیــون چیزی جز یه خــرخون نبود!
اما اگه من جای هرمیون بودم، میزان ریسک پذیریمو می بردم بالا... نمیشستم فقط تو تالار کتاب بخونم! اونجا هاگوارتز بود، بعد از خوندن تاریخچه هاگ می رفتم به بررسی و اکتشاف می پرداختم!!
من از شخصیت هرمیون گرنجر بسیار خوشم میاد ... نه به خاطر بازی واتسونف بلکه شخصیت پردازی رولینگ درباره هرمیون جالب بود.
دوستانی که میگن هرمیون چیزی جز خرخون نیست؛ ینی خودشون از بس نتونستن خرخون باشن و یا از شوخی دارن همچین حرفی می زنن.
ولی از نظر من همچین شخصیتی نیاز کل کتاب رو برآورده کرد؛ شخصیتی که مکمل دو شخصیت دیگه یعنی رون و هری بود و می تونست گره های داستانی زیادی رو باز کنه که باز هم کرد.
حالا نظرات من :
من اگر جای هرمیون گرنجر بودم مطمئنا به درس خوندن و کتاب خوندنم ادامه می دادم.
من اگر جای هرمیون بودم بیشتر به قسمت ممنوعه می رفتم.
من اگر جای هرمیون بودم کمتر درگیر قوانین می شدم و محافظه کاری رو در ظاهر ولی یک شخصیت شورشی رو در باطن می ساختم ...
همین دیه! مرسی از استقبال چشمگیرتون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !
نقل قول من «هرماینی جین گرینجر»: بدون شرح، تنها در یک کلمه، خودکشی!!!
آخر جادو جادوگری باشی، بیست و چهارساعته توی کتابخونه باشی، توی کلاس خودشیرین استاد و بروبکس استاد باشی، شصت و پنج ساعت نگران حال هری و شرکاش باشی، زرتی به زورتی بزنی حافظه ی خودت و پدر و مادرتو، بچه های بالا محل و پایین محل رو پاک کنی، آخر سر هری رو ول کنی بری با رون ویزلی مزدوج بشی، داریم آقا؟؟
من دردم رو به کی بگم، یکی نیست بیاد اینجا یه ورد کازبلانکایی چیزی، روی ما اجرایی کنه ما رو از زندگی ابدیمون نیست و راحت کنه، لااقل باقی زندگیمون رو راحت بخوابیییمم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شايد اون کسي که داره ميره من باشم ولي اين تو هستي که منو تنها گذاشت
خوب... با توجه به شرایط سختی که هری توش بزرگ شده، رفتارهای غیرطبیعی که نشون می داده کاملا قابل توجیهه. درنتیجه انتقادی بهشون نمی تونم داشته باشم.
ولی یک کار بی نهایت احمقانه اش همونه که بچه ها هم قبلا اشاره کردن: من اگه جای هری بودم قبل از اینکه با یه رویای احمقانه، جون خودم و بهترین دوستانم رو به خطر بندازم، یه نگاهی به آینه جادویی که سیریش بهم داده بود مینداختم!
دومین کاری که اگه هری بودم انجام می دادم مربوط به دوران مشگی ایشونه: وقتی می دیدم خانواده ای که منو دارن بزرگ می کنن به یه سری چیزا حساسند، اینقدر کرم نمی ریختم و اذیتشون نمی کردم.
پسره ی $%^&% با اون مارمولک بازی هاش روی دراکو رو سفید کرده بود!
هری پاتر؟ همون دیوونه ی روانی خر شانس؟ همون کله زخمی؟ از همه عذر میخوام باید برای چند لحظه از نقش رون ویزلی در بیام!
اخه یکی نیست به این مرتیکه ^%*%^$ بگه تو که مخ نداری باسه چی پسر برگزیده شدی؟
اشتباهات این بوقی اینقدر زیاده که باید بیست تا پست بزنم. ولی به اختصار توضیح میدم: اول این که چرا عین گاو سرشو انداخت پایین رفت وزارتخونه؟ مگه سیریوس بهت اینه نداد بچه؟
با این که شخصیت انتخابی خودمه ولی باید اعتراف کنم جای هری بودن بزرگترین ننگیه که میشه باهاش یه نفرو متهم کرد! البته تقصیر خودشم نیست طفلکی!تقصیر نویسنده شه که از فرط علاقه از اونور بوم هلش داد پایین! اول از همه با خلق موقعیت های بسیار شانسکی! سر راهش و دوم با تعریف هایی که بعضیاشو من هرچی در وجود هری دنبالش گشتم نتونستم پیدا کنم! اگر من جای هری بودم می رفتم رولینگو می زدم که تا این حد از شخصیتم یه چیز خز درآورده! از شوخی گذشته فقط یه کم و فقط یکم! از مغزم به جای قلبم استفاده می کردم تا بعد از اینکه خرابکاری به بار آوردم مجبور نشم برای زدودن حس گناه بقیه رو متهم کنم! البته هر دفعه با شانس و اینا تونست خودشو از وضعیتی که با بی فکری توش گرفتار کرده بود خلاص کنه ولی همیشه آسیبو اطرافیانش باید تحمل می کردن و جارو دستشون می گرفتن دنبال خرابکاری این بچه!هری بچه خوش قلبی بود ولی خیلی بی فکر بود. و نمی دونم این بی فکری به خاطر این بود که واقعا مغزی برای فکر کردن نداشت؟!یا به خاطر این بود که فکر می کرد هر کاری خودش انجام میده بهترین کاره و بی نیاز از مشورت با اطرافیان به ویژه بزرگتراست؟یا هر دو مورد؟ کاری که اگه به جاش بودم انجام نمی دادم این بود که هیچوقت با جینی ازدواج نمی کردم!