جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

104 کاربر(ها) آنلاین هستند (77 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
104 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 14 بهمن 1403 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


غرق در تاریکی به دنبال کورسوی نور... چک چک قطرات آب بر کف نتراشیده سنگ... کشش طنابی ضخیم به دور مچ دست...

سیاه‌چالی در حال بلعیدن ته‌مانده امیدش برای پرواز.

افتاده بر یک پهلو، صورتش را بر زمین می‌کشید و با هر سانتی‌متر حرکت گردن، بر خراش‌های گونه‌‌اش می‌افزود. باید پارچه‌ای که چشمانش را در برگرفته بود کنار می‌زد... باید دوباره می‌دید. چیزی نمانده بود که پارچه کنار برود. از بالای پارچه‌ای که از روی چشمانش آرام پایین می‌آمد, تلالو نوری را حس می‌کرد.

بلافاصله دستانی سرد از حالت واژگون خارجش کرد و پشتش را به دیواری کوبید.

با وجود درد، آرام نگرفت. باید دستانش را آزاد می‌کرد. طناب ضخیم را بر سنگ‌های تیز کشید. مدت‌ها و مدت‌ها، تکرار و تکرار... حالا طناب دیگر نازک شده بود. درست در زمانی که امید در قلبش جان می‌گرفت، همان دستان بی‌رحم را دور بازو‌هایش حس کرد. صدای زنجیر‌های آهنین... قبل از آنکه بتواند دستانش را آزاد کند، طناب نیمه بریده، جایش را به فلز تسلیم ناپذیر داده بود.

زانو زده... با لبانی خشک... در شرف ذبح.  بال‌های سفید و مخملینش را در دستان سرد مهاجم حس کرد. دست و پا زد. انعکاس صدای جیغ‌هایش بین دیوار‌های سیاه‌چال می‌پیچید. سایش تیغه چاقو بر سنگ و سپس برخورد آن با پوست بدن. دردی ورای تحمل که تا پوست استخوانش نفوذ می‌کرد و یاقوت‌های سرخی که بر بدنش جریان می‌‌یافت. نفسش بند آمد و بر زمین افتاد. پر‌های نرم، بی‌صدا از بال‌های جدا شده‌اش، بر زمین خونین پخش شده بودند.

دیگر تلاش معنایی نداشت چرا که بدون بال‌هایش، دیگر پرواز معنایی نداشت. همه چیز تمام شد. خودش را مانند جنینی در شکم مادر جمع کرد. صدای جیغ‌هایش حالا جای خود را به گریه‌‌های پر درد داده بود. تسلیم شد... پایان فرا رسیده بود.

صدایی که از جهت قرارگیری‌اش، او به صورت غریزی می‌دانست به صاحب همان دستان سرد تعلق دارند، با او شروع به گریستن کرد. می‌گریست؟ او که اکنون باید شادمان باشد، پس چرا می‌گریست؟! طنین صدای پر درد گریستن هردوی‌شان در هم می‌آمیخت. چرا آن دو صدا آنقدر شبیه به یکدیگر بودند؟

نفسی کشید و گریستن را قطع کرد تا به صدای او با دقت بیشتری گوش دهد اما صدای مقابل نیز بلافاصله قطع شد. گیج و سرگردان او را خطاب کرد.
- تو کی هستی؟
- تو کی هستی؟

آیا صدای دوم، انعکاس صدای خودش در سیاه‌چال بود یا به راستی، او نیز با صدای خودش تکلم می‌کرد؟

خمیده و پر درد تلاش کرد در میان پرهای خون‌آلود از جایش بلند شود. نتوانست. پاهایش جان نداشت. خودش را به سختی بر زمین کشید تا به جایی که احتمال می‌داد، شخص جانی در آنجا ایستاده باشد نزدیک شود. بدن سرد او را تکیه زده بر دیوار حس کرد.

صاحب بدن، هیچ چیز نمی‌گفت... مانند مرده‌ای بی‌جان و بی‌حرکت. دستان بسته‌اش را بالا آورد و بر صورت او کشید. گونه‌های ظریف و خراشیده را در زیر قطرات اشک حس کرد. پلک‌ها بسته بود. آن صورت زنانه چقدر برایش آشنا به نظر می‌رسید. سعی کرد با انگشتانش چشمان او را باز کند. دستان او نیز همزمان بالا آمد، بر صورتش قرار گرفت و چشم‌بندش را باز کرد.

در ابتدا همه چیز تار بود اما با پلک‌زدن‌های ممتد در میان تاریکی، بالاخره قطرات اشک کنار رفت و او را دید... آن دستان سرد، مهاجم ظالم، قصاب ستمگر و جانی بی‌رحم را دید. خون‌آلود و شکسته با پوستی دوده گرفته، لبانی فرو افتاده و چهره‌ای پر عذاب. او خودش بود... تنها خودش. با فهمیدن این حقیقت، خود را دید که با پشیمانی، زنجیر‌های دستانش را باز می‌کند.

به دنبال در سیاه‌چال گشت اما دیگر سیاه‌چالی نبود. فقط خودش بود و خودش در میان خلأ‌ای بی‌نهایت. به بال‌های سفیدش نگاه کرد که همچنان بر زمین افتاده بود. آهی از حسرت کشید. خواست خودش را توبیخ کند؛ به خودش لعنت بفرستد که با خود چنین کرده. دهانش را باز کرد تا حرف بزند اما همزمان دهان خود رو به رویش هم باز شد. دستش را بالا آورد تا سیلی‌ای به صورتش بزند اما دست خود مقابلش را هم بالا رفته یافت. با دقت بیشتری به او نگاه کرد... به آن همه آسیب و شکستگی. به آن همه درد در چشمانش. دلش لرزید. خود را در آغوش گرفت. حس کرد که بالاخره نیمه گمشده‌ قرن‌ها به فراموشی سپرده شده‌اش را یافته است. پس از دقایقی که هزاران سال زمان برد، در آغوش یکدیگر در هم آمیختند و یکی شدند.

At Last, My Arm is Complete Again

از جایش برخاست. قدم‌هایش را بر بال‌های خونین سفید گذاشت چرا که حالا بال‌های سیاهش، بزرگ‌تر و قوی‌تر از آنهایی که زیر پاهایش افتاده، گشوده شده بودند.

با قدرت، آن‌ها را بر هم کوبید و به پرواز در آمد.

زمان اوج گرفتن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 بهمن 1403 15:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

شاید، کمی کابوس



لورا سراسیمه از خواب پرید. عرق کرده بود و می‌لرزید. کابوس بدی دیده بود. اصلاً سابقه نداشت لورا نصفه شب بخاطر خواب بد، از خواب بپرد. به بقیه نگاه کرد. به نظر میرسید بدون جیغ یا داد از خواب پریده بود. خوابش به طور مبهمی در خاطرش بود، گویی باشد، ولی غیر قابل دسترس.

آرام و بی سروصدا بلند شد و به سالن عمومی گریفیندور رفت. آتش بی‌جان شومینه سوسو می‌زد و سایه ها تاب می‌خوردند. از طرف یکی از مبل ها صدای آرام ولی جیغ مانندی به گوش می‌رسید.( شبيه به آنکه فردی در تمام کلمات و حروف ته صدای /ج/ را داشته باشد.) لورا به سمت مبل رفت و با تعجب مارا، خواهر کوچکش را دید، گویی در حال کشیدن چیزی بود.

لورا به دفتر نقاشی نگاهی انداخت.
- مارا؟ چرا الان بیداری؟

نقاشی مارا دو چهره‌ی سفید و سیاه بی‌روح را نشان می‌داد که چشمانشان مانند حفره‌هایی که تا ابد ادامه داشتند بود و لب‌هایشان مانند شکافی به بی‌نهایت. لورا فوری آنها را شناخت.
- برای چی اینا رو میکشی؟
- اینا اومدن گفتن ازشون عکس بگیرم. اما دوربینا عکسشون رو نمی‌گرفتن، حتی دوربین های جادویی. تو عکسا نبودن. به نظرت عجیب نیست؟ برای همین تصمیم گرفتم نقاشی شون رو بکشم.

مارا سرش را از روی نقاشی بالا آورد و با لبخند به لورا نگاه کرد. بدن لورا یخ زد.
- مارا؟ مارا! تو چرا...

لورا گویی در حال غرق شدن در چشمان مارا باشد، چشمان تهی از هر گونه وجودی، چشمانی مانند چاه آرزو، مبهوت به مارا نگاه کرد.

ناگهان لورا از خواب می‌پرد و به اطرافیان نگاه می‌کند. نصفه شب است و هیچکدام از بچه ها بیدار نشده‌اند. گویا صدایی نداده است. لورا سرش از خواب عجیبی که دیده است منگ است و می‌داند این لحظه آشناست اما نمی‌داند کی یا کجا دوباره دیده است. آرام بلند می‌شود و به سالن عمومی گریفیندور میرود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1403/11/9 15:17:13
نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1403 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
Fourth of july


بعد از خاکسپاریت دیگه نمی‌تونم اونجا بمونم، نمی‌تونم تو لندن بمونم، نمی‌تونم بدون وجود تو تنهایی الا رو بزرگ کنم. می‌دونم. می‌دونم که من باید قوی‌تر باشم چون الان دیگه خودم تنهایی باید از الا محافظت کنم، ولی نیستم! توی اون خونه، توی اون شهر، هر لحظه نبودت به قلبم چنگ می‌زنه و من... من فقط جلوی خودمو می‌گیرم که پیش الا اشک نریزم.

درسته که الا هنوز کوچیکه، هنوز چیزی از مرگت نمی‌فهمه، ولی نمی‌خوام بذارم الا کوچولومون از الان این غمی که هنوز حتی درست نمی‌فهمه چیه رو حس کنه. اون آخرین چیزیه که ازت برام مونده. مطمئنم که اگه بودی... اگه بودی... می‌خواستی که الا شاد بزرگ بشه...

بعد از این که مراسم خاکسپاریت تموم شد، مراسم کوچیکی که جز من و الا و راهب کلیسا هیچ کس دیگه‌ای نبود، چمدونمونو برداشتم و با الا سوار اتوبوس شدم. اتوبوسی به مقصد خونه‌ی قبلیم.

درسته که خانواده‌م هیچ کدوم از نامه‌هامو جواب ندادن ولی مطمئنم که وقتی برگردم بازم مثل قبل حمایتم می‌کنن. مطمئنم که برای بزرگ‌ کردن الا کمکم می‌کنن. من هیچ جای دیگه‌ای رو ندارم که بتونم برم. یه جورایی مجبورم که برگردم. کیو دارم گول می‌زنم؟ می‌دونم که قراره کلی سرکوفت بخورم به خاطر انتخابم ولی چیکار کنم؟ حاضرم همه‌ی سرکوفتا و منت گذاشتناشونو به خاطر الا تحمل کنم. فقط برای این که الا بتونه زندگی خوبی داشته باشه. بتونه تو شادی بزرگ شه...

الان توی اتوبوس نشستم و الا توی بغلم خوابیده. خیلی آروم و قشنگ خوابیده. حتما تو هم داری مثل من نگاش می‌کنی رایان، مگه نه؟ طوری آروم خوابیده که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... رایان من می‌ترسم! می‌ترسم بدون تو نتونم از پسش بر بیام. می‌ترسم نتونم تنهایی مراقب الا باشم. می‌ترسم که نتونم براش مامان خوبی باشم. می‌ترسم فرشته‌ی کوچولومون آسیب ببینه. می‌ترسم از این که یه روزی الا رو هم از دست بدم...

می‌دونی رایان، یه چیزایی بودنشون تو زندگی باعث میشه توی تاریک ترین لحظاتت چیزای رنگی ببینی! یسری از آدما جوری تو زندگی آدم می‌درخشن که آدم نمی‌خواد لحظه‌ای نورشون از زندگیش بره... به خاطر کوچیک‌ترین رفتارت قضاوتت نمی‌کنن. توی بدترین شرایطت کنارت می‌مونن. بدون اینکه حرفی بزنی می‌فهمن حالت سرجاش نیست. لازم نیست حرفی بزنی ولی اونو تو اعماق وجودت حس می‌کنی. مثل یه خونه‌ی امن، مثل یه ستاره‌ی پرنور، مثل رز سرخی که تازه گلبرگ هاشو وا کرده و زیباییش رو به رخت می‌کشه و تو می‌تونی زیبایی اونو که تو قلبته حس کنی...

ولی بعد... وقتی تو رفتی... وقتی تنهام گذاشتی... اون خونه‌ی امن فرو ریخت. کرم‌شب‌تابی که مسیرمو روشن می‌کرد خاموش شد. و من... من موندم تو این تاریکی... و نمی‌دونم که بدون تو چیکار کنم... تنها انگیزه‌ی زندگیم فقط الا ئه...


پ.ن: با تشکر از ایوانا به خاطر آهنگ و بخشی از متن که از یکی از نوشته‌هاش برداشتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1403 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری فدراسیون کوییدیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


گابریل دوباره سر از خونه‌ی الستور در آورده بود. این‌بار خود الستور سخت مشغول انجام کاری مهم بود که حتی به سایه‌ش هم نیاز داشت و بنابراین گابریل به تنهایی باید خودشو سرگرم می‌کرد. از دفعه‌ی قبل که توری در خونه‌ی الستور برگزار کرده بود و با روح و گل قشنگش رو به رو شده بود مدت زمان زیادی نمی‌گذشت. به همین دلیل برای سر زدن به روح به همون سمت حرکت می‌کنه اما قبل از این که بخواد رو پاشنه‌ی پاش وایسه و مطمئن شه به اتاق مورد نظرش رسیده، صدای جیک‌جیکی از اتاقی در انتهای راهرو توجهش رو جلب می‌کنه.

گابریل به آرومی به سمت در سیاه‌رنگ می‌ره که حتی پنجره‌ای برای سرک کشیدن به داخلش نداشت و به نظر کاملا ایزوله میومد. گابریل سرشو به در می‌چسبونه و دوباره صدای جیک‌جیکی که قبلا شنیده بود بلند می‌شه. با این که چنین شرایطی حکم می‌کرد در قاعدتا باید قفل باشه، اما گابریل شانس خودشو امتحان می‌کنه. در کمال تعجب در قفل نبود و با صدایی همچون سابیده شدن آهن به سختی باز می‌شه. گابریل به داخل اتاق قدم می‌ذاره اما جز تاریکی و صدای پرنده چیزی نصیبش نمی‌شه.

چوبدستیشو در میاره و زیر لب لوموس می‌گه تا روشنایی نور چوبدستی، از ناگفته‌های اتاق رونمایی کنه. اما انگار چیزی مانع اجرای جادو در اون اتاق می‌شد. انگار که اتاق هر جادویی رو به خودش جذب می‌کرد.

پس گابریل شروع به مالیدن چشماش می‌کنه بلکه به تاریکی عمیقی که گریبانگیر اتاق شده بود عادت کنه. باریکه‌ی نوری که از راهرو به داخل اتاق می‌تابید چندان کمک‌کننده برای افشا کردن اون‌چه که اتاق در خودش پنهان کرده بود نبود. گابریل کورکورانه به سمت صدای پرنده حرکت می‌کنه و با رسیدن به منبع صدا، دستشو جلو می‌بره. به نظر پرنده درون قفسی زندانی شده بود و حالا طلب آزادی داشت.

- نگران نباش. الان نجاتت می‌دم!

گابریل دو دستشو به یکی از میله‌های قفس می‌گیره و شروع به زور زدن می‌کنه بلکه بتونه بشکندش. نمی‌دونست چرا فکر کرده بود این کار جوابه. انگار یکی تو ذهنش ازش خواسته بود این کارو بکنه. به هر حال صدای ترق‌ترقی که در حین فشردن میله بلند می‌شه نشون می‌ده که گابریل داشت موفق می‌شد و میله در حال شکستن بود.

گابریل اونقدر مشغول این کار شده بود که حتی متوجه صدای قدم‌های محکمی که در راهرو پیچیده بود و دری که حالا پشتش سرش کامل باز شده بود نمی‌شه. میله داشت می‌شکست و الستور همراه سایه‌ش در آستانه‌ی در ظاهر شده بود.

- نه گب. نــــ...

اما خیلی دیر شده بود. قبل از این که آوای صدای فریاد سهمگین الستور به گوش‌های گابریل برسه، میله می‌شکنه و درست در لحظه‌ای که گابریل سرشو برمی‌گردونه تا با الستور مواجه بشه، پرنده پروازکنان از قفس بیرون میاد و همزمان با پر کشیدن پرنده و آزادی‌ای که بدست میاره، الستور در همون حال که رو به جلو خیز برداشته بود و دستش رو با وحشت جلو آورده بود تا مانع گابریل بشه، ناگهان ناپدید می‌شه.

گابریل که انتظار چنین اتفاقی رو نداشت با شوک به نقطه‌ای نگاه می‌کنه که تا لحظه‌ای پیش الستور اونجا وایساده بود تا تلاش کنه مانعش بشه و حالا، چیزی جز تاریکی‌ای که پیش از این اتاق رو در نوردیده بود باقی نمی‌مونه.

گابریل به سرعت از اتاق خارج می‌شه تا چراغ قوه با طرح تک‌شاخی که قبلا خریده بود رو برداره و در روشنایی به دنبال اثری از الستور یا سایه‌ش بگرده. چراغ‌قوه درست روی بسته‌ی مدادرنگی هفت رنگش که با رنگ‌های رنگین‌کمون مزین شده بود قرار داشت. چراغ‌قوه رو می‌قاپه و دوان‌دوان به سمت اتاق برمی‌گرده. شاید اولین‌بار بود که گابریل واقعا داشت طعم حس نگرانی رو می‌چشید.

چهره‌ی الستور و حالت بدنش در لحظه‌ی پیش از غیب شدن، اصلا طبیعی نبود. هیچ اثری از الستور همیشه لبخند به لب دیده نمی‌شد و جای اون رو وحشت فرا گرفته بود. ولی مگه چیزی بود که الستور رو بترسونه؟ اگه چیزی تونسته بود الستور رو بترسونه، حالا موفق به نگران کردن گابریل هم شده بود. حتی اگه اندازه‌ی سر انگشتی بود و باور داشت حتما اشتباهی رخ داده.

گابریل این‌بار با چراغ‌قوه به داخل اتاق می‌ره. از در ورودی تا دیوار اطراف که به قفس می‌رسید رو نور می‌ندازه، اما خبری از الستور یا ردی ازش نبود. نور چراغ‌قوه رو به سمت قفس می‌گیره و از دیدن میله‌هاش که از جنس استخون بود تعجب می‌کنه. نمی‌دونست چرا، ولی به جای این که نورو به سمت بالا هدایت کنه، پایین نور می‌ندازه. انگار که دو تا پا از انتهای قفس بیرون زده بود.

گابریل با تعجب یه قدم عقب می‌ره و از فاصله‌ای دورتر حالا نور رو به سمت بالای قفس می‌ندازه و این‌جاست که نفسش در سینه حبس می‌شه. چیزی که گمان می‌کرد قفس باشه، در واقع قفسه‌ی سینه‌ی یک موجود بزرگ‌تر بود. موجودی که گابریل هیچ ایده‌ای نداشت چی می‌تونه باشه اما حسی که از صورتش می‌گرفت و شاخ‌های عجیبی که از سرش بیرون زده بود، حس خوبی بهش نمی‌داد.

همون موقع گابریل جریان باد آرومی پشت سرش احساس می‌کنه. بدون این که تکونی به خودش یا نور چراغ قوه بده فقط سرشو برمی‌گردونه و با مرگ مواجه می‌شه. مرگ دهن باز کرده بود تا سوالی که به خاطرش اونجا حضور پیدا کرده بود رو بپرسه، اما با جلب شدن توجهش به نوری که از چراغ‌قوه‌ی گابریل بیرون زده بود و چهره‌ی موجود غول‌پیکر رو روشن کرده بود، حدس‌هایی تو ذهنش شروع به جرقه زدن می‌کنه.
- این بدن یه جادوگر باستانیه. برای یه آزمایش تاریک روی پرنده‌ای که توش محبوس شده بود اینجا آوردنش.

نور چراغ‌قوه به پایین می‌لغزه و استخون شکسته‌ای که موجب آزادی پرنده شده بود رو هویدا می‌کنه. مرگ که در حال قرار دادن پازل‌ها کنار هم بود، حالا با دیدن این صحنه همه‌چیز براش مثل روز روشن می‌شه.
- پس برای همین الستور به جهنم کشیده شد و زندانی شد.

مرگ و الستور دوستان نزدیکی برای هم بودن و مطمئنا این اتفاق براش خوشایند نبود. اما در چهره مرگ هیچ اثری از این که بخواد گابریل رو به چیزی متهم کنه یا حتی ملامتش کنه دیده نمی‌شد. می‌دونست که گابریل هرگز از قصد چنین کاری نمی‌کرد. با این حال حالتی که از گابریل رو برمی‌گردونه، به سمت خروجی اتاق حرکت می‌کنه و اونو تنها رها می‌کنه، گابریلو تو حس بدی قرار می‌ده.

الستور تو جهنم زندانی شده بود...

این چه احساساتی بود که در حال رشد کردن تو وجود گابریل بود؟ اگه اتاق با خاموش شدن چراغ‌قوه دوباره تو تاریکی محض فرو نرفته بود، تجمع اشک‌ها تو چشمای گابریل به وضوح دیده می‌شد. گابریل به یاد میاره که الستور همیشه خواسته بود شاد و خندان باشه و تو دنیای رنگین‌کمونی و شادابش غرق باشه. پس شاید این چیزی بود که باید به خاطر الستور حفظ می‌کرد تا همون گابریلی باشه که الستور می‌خواست.

جایگزینی فکر و خیال خوب، با افکار تاریک قبلی، باعث می‌شه فکری به ذهن گابریل خطور کنه. پس به سرعت به جایی می‌ره که آخرین بار چراغ‌قوه رو برداشته بود. این‌بار چیز دیگه‌ای رو از اتاق برمی‌داره و به تصاویری از جهنم که الستور نشونش داده بود فکر می‌کنه. مطمئن بود که اگه بخواد، می‌تونست به جهنم آپارات کنه! به لطف الستور چنین طلسم‌های کاربردی‌ای رو بسیار زودتر از موعدش یاد گرفته بود.

گابریل چشماشو می‌بنده و در کسری از ثانیه خودشو جایی پیدا می‌کنه که به نظر جهنم میومد. نگاهی به اطراف می‌ندازه و دنبال باشکوه‌ترین جایی که به نظرش میومد می‌گرده. جایی که باید بزرگ‌ترین ارباب جهنم، یعنی لوسیفر مورنینگ‌استار سکنی گزیده باشه.

و پیداش می‌کنه! گابریل اونقدر به سرعت حرکت می‌کنه که شیاطینی که گوشه و اطراف بودن حتی متوجه حضورش نمی‌شن. در کسری از ثانیه گابریل به پشت در می‌رسه و به قصد کوبیدن در دستشو جلو می‌بره که با برخورد به در، دری که مشخص بود از قبل باز شده بود، به جلو هل داده می‌شه و نمای پشت سرش نمایان می‌شه.

عمارتی بزرگ که حکاکی‌های سیب و ماری بر دیوارش به چشم می‌خورد. اما گابریل وقتی برای بیشتر نظاره کردن اطراف نداشت و فقط به سمت جایی می‌ره که احتمالا لوسیفر با مرگ... وایساده بود؟

گابریل بی‌توجه به گفتگوی پر حرارتی که بین مرگ و لوسیفر شکل گرفته بود، جلو می‌ره و انتهای لباس بلند سفید رنگ لوسیفرو می‌گیره تا توجهشو به خودش جلب کنه. همزمان نگاه مرگ و لوسیفر به سمتش برمی‌گرده. تو چهره‌ی هر دوشون تعجب بود که نقش بسته بود.

گابریل بدون معطلی دستشو تو جیبش می‌بره و مدادرنگی هفت‌رنگی که از رنگ‌های رنگین‌کمون بود رو بیرون میاره و به سمت لوسیفر می‌گیره.
- می‌شه این هدیه رو از من قبول کنین و به جاش الستور رو آزاد کنین؟

تعجبی که پیش از این تو چهره‌ی لوسیفر و مرگ ظاهر شده بود، حالا حتی بیشتر هم می‌شه جز این که تعجب لوسیفر، به سرعت به خنده‌ای بلند تبدیل می‌شه.
- شوخی می‌کنی دیگه؟

اما تو چهره‌ی گابریل اثری از شوخی دیده نمی‌شد. اون واقعا از زمین کوبیده بود اومده بود جهنم تا با هدیه دادن مدادرنگی هفت رنگی بهش، آزادی یک شیطانی که تمام معادلاتش رو به هم ریخته بود بخره. مرگ که پیش از این قصد دخالت داشت تا حداقل نذاره بلایی سر گابریل بیاد و بهش بگه که هرکاری لازم باشه خودش انجام می‌ده، حالا با دیدن لوسیفر که نگاهش روی بسته‌ی مدادرنگی قفل شده بود درنگ می‌کنه.

- ببینین چقد خوش‌رنگ و زیباست. هردفعه بهش نگاه می‌کنی انگار یه رنگین‌کمون جلوی چشمات نقش می‌بنده. مطمئنم که ارزششو داره تا الستور آزاد بشه.

مرگ تو چشمای لوسیفر، رنگین‌کمونی که شکل گرفته بود و فضای اطرافش که منعکس‌کننده‌ی طرح دیوار عمارت بود رو می‌بینه. در یک چشم به هم زدن، آسمون آبی‌رنگی جاشو می‌گیره که خورشید وسطش می‌درخشید.

هیچ‌کس نمی‌تونست بگه تصویر زیبایی که شاید بعد از قرن‌ها پیش روی چشمای لوسیفر نقش بسته بود علتش بود، یا هدیه‌ ساده‌ای که یک کودک 11 ساله به خیال برابری کردن ارزشش با یک شیطان گوزن‌مانند سرخ‌رنگ تقدیم کرده بود... ولی هرچی که بود، لوسیفر موافقت کرده بود و اون شب مرگ، الستور و گابریل تو خونه‌ی الستور جمع شده بودن و در حال جشن گرفتن این پیروزی بودن!

(با تشکر از دوریا بابت عکس و مشخص کردن چارچوب سوژه )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/24 17:04:43
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 21 دی 1403 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین


وقتی کسی که در این دنیا، از همه بیشتر دوستش داری، تو را در گذشته جا می گذارد و می رود، دیگر زندگی، برایت مانند همیشه نمی شود، مخصوصا اگر پیمان بسته باشد که رهایت نخواهد کرد.

ریگولوس هم همیشه می اندیشید برادرش، هرگز او را پشت سر نخواهد گذاشت و همانطور که قول داده بود، همیشه از او مراقبت خواهد کرد.

به روشنی دوران کودکی اشان را به خاطر می آورد. انگار همین دیروز بود که ریگولوس پنج ساله و سیریوس هفت ساله، بر فرش سبز زمردین اتاق ریگولوس نشسته بودند و سیریوس، داستانی از جادوگری که برای نجات برادر کوچکش با یک هیولا مبارزه می کرد را برای ریگولوس می خواند.
- و در نهایت، جادوگر اژدها را از بین برد و موفق شد برادر کوچکش را نجات دهد.

پس از اتمام داستان، ریگولوس سرش را روی زانوی برادر بزرگش گذاشت:
- سیریوس، اگه یه روز یه اژدها به من حمله کرد، تو از من محافظت می کنی؟

سیریوس لحظه ای مکث کرد و سپس، با مهربانی موهای برادرش را به هم ریخت.
- البته ریگی. من همیشه ازت محافظت می کنم.

اما اکنون، قولش را زیر پا نهاده بود. آن احمق، فکر می کرد برادرش مانند خودش، به اندازه گل های وحشی، مقاوم است، نه به شکنندگی شکوفه ها. قلب کوچک و شیشه مانندش را زیر پا خرد کرده بود. اما به چه جرمی؟

کی چشمانش شروع به باریدن کردند؟ نمی دانست. کی هق هق ها از گلویش گریختند؟ نمی دانست.

در این میان، پسر لاغر و سیه موی دیگری، گوشه ای ایستاده بود و نمی دانست چگونه به پسر گریان دلداری دهد که فضول یا بی عاطفه به نظر نرسد.

سوروس اسنیپ اصلا در دلداری دادن خوب نبود، احساسات را هم درست نمی فهمید، ولی وجدانش اجازه نمی داد بگذارد پسرک همانطور گریه کند. به آرامی به سمتش رفت و دستمالی به سویش گرفت.
- بیا، بگیر و اشکات رو پاک کن.

ریگولوس به پسر قدبلندتر نگاه کرد و لبخند اشک آلودی زد. و این نقطه آغاز یک دوستی بود.تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1403 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از اوزماکاپا:

گوژپشت خون آشام: قسمت دوم و آخر

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


من

فرولو با چهره ای برافروخته و در حالی که عرق سرد بر پیشانی اش نقش بسته، به کلیسا برمی گردد و در حالی که کازیمودو با حالتی نگران به او می نگرد، در برابر محراب زانو می زند و دستانش را به حالت دعا در هم حلقه می کند و جملاتی نامفهوم را به زبان می آورد.

کازیمودو به سمتش می رود و کنارش می نشیند و دستش را روی بازوی او می گذارد.
"پدر، چه شده؟ چرا این قدر آشفته ای؟"

فرولو چند لحظه با چهره ای مبهوت به کازیمودو می نگرد، طوری که انگار مغزش نمی تواند پاسخ او را درک کند. بعد تکانی به سرش می دهد و پلک می زند و می گوید:
"یک شیطان، کازیمودو. یک شیطان در نزدیکی ماست و اگر جلوی او را نگیریم، به فنا خواهیم رفت."

"چه شیطانی؟"

"یک زن خون آشام با موهای سرخ. او جایی در حومه ی شهر است. باید به سراغش بروی و قلب او را با دشنه سوراخ کنی و او را به آتش بکشانی."

کازیمودو با گیجی به فرولو نگاه می کند‌.
"اما چرا؟"

"چون یک موجود قصی القلب است که هیچ ندامتی به خاطر گناهان خون آشامی اش ندارد و حتی این گناهان را جشن می گیرد."

هوش مصنوعی

کازیمودو ابروهایش را در هم می‌کشد و با لحنی آرام اما متفکر می‌گوید:
"اما پدر، آیا این درست است که کسی را تنها به دلیل شاد بودن و پذیرش ذاتش نابود کنیم؟ اگر او هیچ قصدی برای آزار دیگران ندارد، چرا باید جانش را گرفت؟"

فرولو با خشمی که در صدایش موج می‌زند، برمی‌خیزد و کازیمودو را خیره می‌نگرد:
"تو هنوز نمی‌فهمی، پسرم! او خطرناک‌تر از هر خون‌آشامی دیگر است، چون می‌تواند دیگران را به دام لذت‌جویی و بی‌مسئولیتی بکشاند. شادی او، وسوسه‌ای است که ما را از راه راست منحرف می‌کند. او باید از بین برود!"

کازیمودو نفس عمیقی می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. در حالی که هنوز نمی‌تواند به طور کامل قانع شود، به احترام پدرخوانده‌اش سکوت می‌کند.

فرولو ادامه می‌دهد:
"می‌دانم که این کار برایت سخت است، اما تو باید این مسئولیت را به دوش بگیری. فقط تو می‌توانی او را نابود کنی، چون تو همچنان نیمی انسان هستی و قلبت به تاریکی خون‌آشامی آلوده نشده."

کازیمودو با اکراه سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
"اگر این خواست توست، پدر، من انجامش می‌دهم."

فرولو لبخندی بی‌روح می‌زند و دستی بر سر کازیمودو می‌کشد.
"خوب است، پسرم. ایمان دارم که تو موفق خواهی شد."

ساعتی بعد، کازیمودو با دشنه‌ای در دست و مشعل کوچکی در کیسه‌اش، راهی حومه‌ی شهر می‌شود. اما در قلبش، طوفانی از تردیدها در جریان است. آیا واقعاً او حق دارد جان موجودی را بگیرد که تنها به زندگی و شادی خود ادامه می‌دهد؟ یا این صرفاً وسواس و خشم فرولو است که او را به این مأموریت کشانده؟

وقتی به جاده‌ی خالی و مه‌آلود حومه‌ی شهر می‌رسد، شعله‌های آتش جعبه‌ی حلبی از دور دیده می‌شود. زن خون‌آشام هنوز در حال رقصیدن است، بی‌خبر از خطری که به سمتش می‌آید. کازیمودو ایستاده و از دور او را تماشا می‌کند. حرکات زن، برخلاف تصورش، آرامش‌بخش و حتی جادویی به نظر می‌رسند. چشمان طلایی‌اش، مانند ستارگان شب، درخشان‌اند و لبخندش بی‌شیله‌پیله و خالص است.

کازیمودو دشنه را در دستش می‌فشارد، اما پاهایش به حرکت درنمی‌آیند. هرچه بیشتر به زن خیره می‌شود، بیشتر با خودش می‌جنگد. آیا او می‌تواند این زندگی را نابود کند؟

زن ناگهان او را می‌بیند. لبخند بر لب می‌زند و با صدایی ملایم می‌گوید:
"تو کیستی، ای مسافر تنها؟ چرا این‌گونه در سایه‌ها ایستاده‌ای؟ نزدیک‌تر بیا."

کازیمودو نفسش را حبس می‌کند. باید چه کند؟ آیا به دستوری که دریافت کرده عمل کند یا به ندای قلبش گوش دهد؟

من

کازیمودو لحظاتی تعلل می کند و در نهایت دشنه را پشتش می گیرد و در حالی که تاثر بر چهره اش دیده می شود، به سمت زن می رود.
"من کازیمودو هستم، یک موجود ملعون. یک نیمه خون آشام نیمه انسان. زشتی درونم آن قدر زیاد است که در ظاهرم نیز نمود کرده."

زن روی زمین مقابل آتش می نشیند و به کازیمودو اشاره می کند جلوتر بیاید و کنارش بنشیند و می گوید:
"کازیمودوی عزیز، من خوش قلبی و مهربانی روح تو را حس می کنم، چرا قضاوت های بی رحمانه راجع به خودت می کنی؟ تو ملعون نیستی، چون از مواهبی برخورداری که نه انسان ها آن ها را دارند و نه خون آشام ها."

"اما همه از من متنفرند و می ترسند."

زن یک ابرویش را بالا می برد و می پرسد:
"صادقانه بگو، آیا واقعا این طور است؟"

"خب، پدرخوانده ام مرا دوست دارد. وقتی یک نوزاد بودم و مرا مقابل کلیسای نوتردام رها کرده بودند، او مرا زیر بال و پر خودش گرفت و به سرپرستی قبولم کرد. نام او کلود فرولو است. او یک اسقف است، یک خون آشام بسیار زیبا با موهای بلند مشکی و مجعد و پوست مرمری سفید و چشمان زمردی. اما او از درون غمگین و در هم شکسته است."

"آ، فکر کنم بدانم داری از چه کسی حرف می زنی. او مدت کوتاهی پیش این جا بود و فقط شیطان می داند تا چه حد از من خشمگین بود."

در این لحظه زن به دشنه ای که کازیمودو پشتش پنهان کرده، اشاره ای می کند و با خنده می گوید:
"گمانم او تو را با این دشنه به این جا فرستاده تا شر مرا کم کنی، مگر نه؟"

ترکیبی از شرم و نگرانی بر چهره ی کازیمودو می نشیند.
"نباید مثل یک شوخی با این مساله برخورد کنی. تو در خطر هستی، خانم."

زن با حالتی آرام لبخند می زند.
"اسمم اسمرلدا است."

"اسمرلدا، تو باید فورا این جا را ترک کنی."

اسمرلدا با حالتی محبت آمیز به محیط اطرافش می نگرد.
"ولی این جا خانه ی من است و عاشقش هستم، چه طور می توانم ترکش کنم؟"

در همین حین که کازیمودو و اسمرلدا مشغول گفت و گو هستند، فرولو دارد با استرس در اتاقش قدم می زند.
"یعنی کازیمودو تا الان کار آن زن را تمام کرده؟ نکند زن فریبش دهد و او را تحت سلطه ی خود درآورد؟ نکند دلنازکی پسرخوانده ام باعث شود که نتواند آن شیطان را به جهنم بفرستد؟ اصلا چرا او را برای این کار مامور کردم؟"

فرولو مدتی دیگر را به دلنگرانی و فکر و خیال و راه رفتن کف اتاقش می گذراند و بالاخره تصمیم می گیرد خودش برود ببیند چه شده، اما در همین لحظه کازیمودو در می زند و وارد می شود.
"کار را تمام کردم، پدر. حالا دیگر می توانی آسوده باشی."

لبخند بر لبان فرولو می نشیند.
"آفرین بر تو پسر عزیزم. شایستگی اراده ات را اثبات کردی."

کازیمودو با لحنی سرد می گوید:
"اراده ی من؟ نه، پدر. این اراده ی تو بود که مرگ آن زن را رقم زد. من فقط عروسک خیمه شب بازی تو هستم."

چشمان فرولو گشاد می شود. هرگز تا به حال پیش نیامده بود که کازیمودو این گونه به او بنگرد و با چنین لحنی با او حرف بزند.
"کازیمودو، نباید اعمال من را بد تعبیر کنی. من فقط راهنما و هدایتگر تو هستم."

"هدایتگر به سمت تاریکی ای که خودت در آن فرو رفته ای؟ برایت سخت است که در آن تاریکی تنها باشی؟ می خواهی من نیز همراهت در آن غرق شوم؟"

فرولو با لحنی عصبی می گوید.
"این حرف های بی معنی را تمام کن و از این جا برو. خسته ام و به استراحت نیاز دارم."

کازیمودو می رود و در را پشت سرش می بندد. فرولو روی تخت دراز می کشد و چشمانش را می بندد و به این فکر می کند این وحشت عمیق چیست که دارد درونش را می خورد؟ آن زن حالا مرده و رفتار سرد کازیمودو هم به خاطر کاریست که مجبور به انجامش شده و به زودی همه چیز به حالت معمول برمی گردد.

روزها و شب ها از پی هم می گذرند، اما ترس فرولو از بین نمی رود و رفتار مشکوک کازیمودو نیز آشفتگی اش را می افزاید. به نظر می آید کازیمودو سخت تلاش می کند مثل همیشه به نظر برسد، ولی درخششی در چشمان آبی کمرنگش هست که فرولو را به طرز آزاردهنده ای به یاد درخشش چشمان طلایی آن زن می اندازد. پسر گوژپشتش حالا بر خلاف همیشه علاقه ی زیادی به بیرون رفتن از کلیسا پیدا کرده و به بهانه های مختلف از آن جا خارج می شود.

و بالاخره یکی از همین شب ها فرولو او را با قدم هایی بی صدا تعقیب می کند و می بیند که کازیمودو دارد به سمت حومه ی شهر می رود. قلب فرولو در سینه اش فرو می ریزد.
"امیدوارم آن چیزی که فکر می کنم، نباشد."

و وقتی سرانجام به حاشیه ی شهر می رسند و در آن جا زن مو سرخ به استقبال کازیمودو می آید و آن دو با شعف یکدیگر را در آغوش می کشند، خشم در درون فرولو شعله می کشد. او شاهد آن است که چه طور پسرخوانده اش همراه زن در مقابل آتش فروزان جعبه ی حلبی می رقصند و می خندند. انگار این صحنه همچون انگشتی تمسخرآمیز به سمتش نشانه می رود و وجودش را کوچک و خوار می شمارد، وجودش، غم و اندوهش و بار گناهانش و هر آنچه تا به این لحظه با دقت نزد روحش حفظ کرده.
"کازیمودوی عزیز، باید مرا ببخشی. اشتباه فکر کردم که تو فرد برگزیده برای نابودی این شیطان هستی."

و رویش را برمی گرداند و به سمت شهر می رود، به دفتر مرکزی شکارچیان خون آشام های یاغی.

شب بعد کازیمودو مثل همیشه به حومه ی شهر می رود تا اسمرلدای محبوبش را ببیند، ولی او را نمی یابد و فقط آن جعبه ی حلبی را پیدا می کند، در حالی که خالی از آتش است. این صحنه دلشوره ی عجیبی را در قلبش به وجود می آورد و او با قدم هایی سریع به داخل شهر برمی گردد و می بیند همهمه ای بین مردم شهر به پا است و همه دارند درباره ی اعدام یک زن خون آشام در مقابل کلیسای نوتردام حرف می زنند.

کازیمودو وحشت زده به طرف کلیسا می دود و در برابر آن توده ی عظیمی از شعله های آتش را می بیند که جسمی سوخته در میان آن هاست، جسم سوخته ای که زمانی اسمرلدا بود. فریاد دردآلودی سر می دهد و به داخل کلیسا می دود و به اتاق فرولو هجوم می برد و قبل از اینکه پدرخوانده اش بتواند عکس العملی نشان بدهد، دشنه اش را بیرون می کشد و آن را در قلب سیاه او فرو می کند.

فرولو با چشمانی که از شدت بهت بیرون زده، به او نگاه می کند و با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شود، می گوید:
"تو… تو چه کار کردی؟"

کازیمودو لبخند تلخی می زند.
"پدر، من می خواستم در وقت مناسب اسمرلدا را به این جا بیاورم تا هر سه کنار هم زندگی کنیم. می خواستم روح شاد او غم را از وجود تو بیرون کند. ولی حالا می فهمم که دیگر امیدی برای تو باقی نیست. تو به جای زندگی و سرور، اندوه و مرگ را انتخاب کرده ای."

و بعد از گفتن این جملات فرولو را بلند می کند و به سمت پنجره می رود و او را داخل آتشی که آن پایین به پاست، پرت می کند. فرولو نعره هایی دردآلود می زند و شعله ها به سرعت او را در کام خود می کشند. کازیمودو آن قدر به آتش خیره می ماند که سرانجام پدرخوانده اش و اسمرلدا هر دو به خاکستر تبدیل می شوند و روشنایی روز در آسمان پدیدار می شود. در حالی که حس می کند خودش نیز کنار آن ها بین شعله هاست و این چیزی که داخل کلیساست، تنها شبحی از اوست، به پشت بام می رود تا ناقوس ها را به صدا دربیاورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 19 دی 1403 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از اوزماکاپا:

گوژپشت خون آشام: قسمت اول

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


پهنه ی تاریک آسمان شب و کلود فرولو که به شبح کم رنگ ماه پشت ابرها چشم دوخته. او اکنون با شبح حس همذات پنداری دارد و حس می کند می خواهد جایی پنهان شود، نه تنها از سایرین بلکه از خودش. کلود فرولو خون آشامی که تاریکی زندگی اش چون چنگال هایی به گلویش فشار می آورند و مذبوحانه دنبال رگه ای نور در زندگی اش است.

همان طور که او سرگردان در خیابان های پاریس پیش می رود، صدای آهنگی او را به خود جذب می کند. یک آهنگ روحانی که از کلیسای نوتردام به گوش می رسد. فرولو آوای آن را دنبال می کند و هنگامی که به مقابل کلیسا می رسد، یک سبد مقابل آن می بیند که نوزادی با چهره ای نامعمول در آن قرار دارد. بینی نوزاد عرضی به اندازه ی سه انگشت دارد و لب بالایش به پایین بینی اش وصل شده و فرورفتگی هایی عمیق در یک طرف صورتش به چشم می خورد.

فرولو در همان نگاه اول متوجه می شود که این نوزاد نتیجه یک پیوند نامیمون بین یک انسان و خون آشام است و در حالی که ترکیب آوای آهنگ و منظره ی نوزاد حسی غریب را در وجودش برانگیخته اند، حس می کند راه رستگاری را پیدا کرده.

در آن لحظه او تصمیم می گیرد کشیش شود و این نوزاد را نیز به سرپرستی قبول کند.

سی سال بعد:

خورشید دارد کم کم در افق فرو می رود و کازیمودو، گوژپشت نیمه خون آشام نوتردام دارد خون یک گوسفند را از گردنش به داخل یک سطل بزرگ می ریزد. چهره ی بینوای گوسفند که جانش کم کم دارد از جسمش خارج می شود، قلبش را به درد می آورد، اما چاره ای ندارد جز آن که برای پدرخوانده ی خون آشامش غذا تهیه کند. خود کازیمودو به ندرت خون می نوشد. در واقع به دلیل نیمه انسان بودنش به نسبت یک خون آشام به خون خیلی کمتری نیاز دارد. و این چیزی است که پدرخوانده اش کلود فرولو همیشه می گوید که به خاطرش باید سپاسگزار باشد. پدرخوانده اش همچنین به او می گوید باید سپاسگزار باشد که می تواند بر فراز شهر بر پشت بام نوتردام بایستد و در همان حال که ناقوس ها را به صدا درمی آورد، به خورشید نورانی بنگرد. ننوشیدن خون و نگاه کردن به خورشید چیزهایی هستند که فلرو آرزویشان را دارد، اما هرگز نمی تواند به آن ها برسد. و وقتی فلرو آن گونه در حسرت این چیزها آه می کشد، قلب کازیمودو نیز به درد می آید. و به این فکر می کند که چه طور او و پدرخوانده اش هر کدام محکوم شده اند که به نوعی درد بکشند، کازیمودو به خاطر ظاهر مهیبش و پدرخوانده ی زیبایش به خاطر ذات خون آشامی اش.

اما با این حال کازیمودو هنوز سپاسگزار است، چون او پدرخوانده ی عزیزش را دارد که از زمان نوزادی اش او را زیر بال و پر خود گرفته و همواره مراقب اوست، با خلوص نیت و عشقی عمیق. یا حداقل این چیزیست که کازیمودو تصور می کند.

بالاخره گوسفند آخرین نفسش را می کشد و چشمانش بسته می شود و سطل نیز پر از خون می شود. کازیمودو سطل را به آشپزخانه می برد و مقداری از محتویاتش را داخل یک ظرف می ریزد و برای فلرو می برد.

فلرو که به تازگی از خواب بیدار شده و از تابوتش خارج شده، پشت میزی طویل نشسته و چشمانش را به شعله های شمع دوخته. صورت سفید مرمری او و چشمان زمردی و موهای بلند و مجعد سیاهش او را به سان یک مجسمه ی بی نقص نشان می دهد. کازیمودو به این فکر می کند که زیبایی او آن قدر عظیم است که گاه به اندازه ی زشتی خودش ترسناک می شود.

کازیمودو جلو می رود و جام پر از خون را مقابل پدرخوانده اش می گذارد. فلرو که در فکر فرو رفته، حالا متوجه حضور او می شود و لبخندزنان می گوید:
"کازیمودوی عزیزم. چه خوب است که تو را اینجا می بینم. با اینکه تمام روز را در خواب مرگ مانند خون آشامی به سر برده ام، حس می کنم ساعت هایی پر از تنهایی را گذرانده ام. به نظر تو عجیب نیست که در خواب و آن هم خوابی به سان مرگ احساس تنهایی کنم، که حس کنم در سیاهی ای بی پایان اسیر شده ام و قلبم هر لحظه بیش از پیش در هم مچاله شود؟"

کازیمودو پشت میز کنار فلرو می نشیند.
"پدر عزیزم، این اصلا عجیب نیست. تنهایی ای که تو در خواب حس می کنی، بازتاب تنهایی ات در بیداریست. تنهایی ای با مرزهای بی پایان. خلق شده توسط خون آشام ها و انسان هایی که تو را دوست دارند و می پرستند، تنها به این دلیل که به یک بت نیاز دارند. یک بت با زیبایی ای که قلب ها را می لرزاند و روح را از بدن خارج می کند."

فلرو دست کازیمودو را در دست خودش می گیرد و می فشارد و می گوید:
"به راستی که همین طور است، پسر عزیزم. بی شک من در جمع انسان ها و خون آشام های این شهر تنهاترینم."

و با لحنی مضطرب ادامه می دهد:
"آن ها به زودی به کلیسا می آیند تا مرا ببینند. و من امشب تحملشان را ندارم."

و از جایش برمی خیزد.
"اینجا را برای ساعاتی ترک می کنم. می خواهم به حومه ی شهر بروم و از ساکنین اینجا مدتی به دور باشم."

و از کلیسا خارج می شود و مسیری را به سمت حومه ی شهر پیش می گیرد. و می رود به سوی همان چیزی که تبدیل به آغاز پایانش می شود.

در حالی که فلرو غرق در افکار خود و وسواس همیشگی اش برای سرزنش کردن خودش برای کارهای گذشته اش است، او را در کنار جاده می بیند. یک زن خون آشام با زیبایی ای که انگار متعلق به این دنیا نیست. مقابلش یک جعبه ی حلبی قرار دارد و داخل این جعبه شعله های آتش می سوزند. و زن در برابر این شعله ها می رقصد. موهای سرخ و بلندش که خود شراره ی آتش دیگریست، در هوا به پرواز درمی آید. شور و شعف در چشمان طلایی اش می درخشند و خنده بر لبانش می شکفد.

فلرو با چشمانی گشاد شده به این صحنه می نگرد. چه طور ممکن است یک خون آشام بتواند چنین شادی عمیقی را تجربه کند؟ خون آشام، موجودی که زندگی اش به تاریکی، گناه و عذاب وجدان گره خورده؟ درد در وجود فلرو غوطه می خورد، درد حسادت. او به سمت زن می رود، در حالی که خشم بر چهره اش نقش بسته و بانگ می زند:
"ای موجود پست بی حیا."

زن از رقصیدن دست می کشد و لبخند بر لبانش خشک می شود و می پرسد:
"از چه روی مرا چنین خطاب می کنی، ای پدر مقدس؟"

و کلمه ی مقدس را با حالتی کنایه آمیز به زبان می آورد. فلرو پاسخ می دهد:
"در حالی که باید اوقاتت را به دعا و طلب آمرزش از خدا بگذرانی، به خاطر تاریکی ای که در آن مدفون شده ای، اینگونه با حالتی مست رقص و پایکوبی می کنی؟"

"بله، شادمانه می رقصم و پا بر زمین می کوبم. به خاطر نعمت هایی که خدا در خون آشامیسم به من عطا کرده، به این خاطر که با حواس خون آشامی ام چه قدر عالی و با ظرافت می توانم ارزش زندگی و انسانیت را درک کنم، به خاطر زندگی جاودانه ای که به من داده شده و با آن می توانم تا ابد عشق بورزم و عشق ببینم."

رگ های پیشانی فلرو از خشم بیرون می زند.
"مهمل نگو، زن. کدام نعمت؟ نعمتی در کار نیست، فقط نفرین است. موجودی که باید خون بنوشد تا زنده بماند، چه از انسانیت می فهمد؟ موجودی که در تاریکی محبوس شده و آفتاب تا ابد بر او حرام شده. لذت زندگی جاودانه؟ زندگی ابدی تنها رنج است و بس. تکرار روزها و شب هایی که به عشقی دروغین آغشته شده."

زن آه می کشد.
"پدر روحانی، غم انگیز است که تو اینگونه زندگی را می بینی. توده ی بدخیمی از کینه نسبت به خودت در وجودت جمع شده و حدس می زنم منشا آن گناهان گذشته ات باشد. ولی تو باید خودت را از باتلاق متعفن گذشته ات آزاد کنی تا بتوانی در اقیانوس پاک و آبی حال شنا کنی."

فلرو لب هایش را با عصبانیت به هم فشار می دهد.
"زن گستاخ! چه طور جرات می کنی مرا گناهکار خطاب کنی و پند و اندرز به سویم روانه کنی؟"

زن دوباره شروع می کند به رقصیدن و دستش را به سمت فلرو دراز می کند و با صدایی که مانند آوای ناقوس های کلیسا فرازمینی است، می گوید:
"بیا پدر روحانی. بیا و با من برقص و زندگی خون آشامی ات را جشن بگیر."

فلرو به سمت زن می جهد و با دستش ضربه ی محکمی به او می زند. زن به هوا پرت می شود و چند متر آن طرف تر در میان علف های بلند علفزار کنار جاده فرود می آید. فلرو با خشم رویش را برمی گرداند و به سمت شهر می رود. زن نیز بلند می شود و پیراهنش را می تکاند و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، به طرف جعبه ی حلبی فروزانش می آید و دوباره شروع می کند به رقصیدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/10/19 1:07:20
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/10/19 1:15:01
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1403 22:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده















مـــهمـــانی اســلاگــهــورن

19 ســـال قبــــل

پرفسور هوریس اسلاگهورن که حالا به سِمَتِ معاون هاگوارتز ارتقا یافته بود در دفتر کار جدیدش که در بالای یکی از بلندترین برج های مدرسه بود به تنهایی نشسته بود و با ذوق و شوق و مَلَچ و مولوچ مشغول خوردن دِسِرِ بعد از غذایش بود. بستنی ای شکلاتی و فوق العاده خوشمزه.

در همین حین جغدی بزرگ و چاق و چله از پنجره به داخل پرواز کرد، مانوری داد، چیزی روی میز انداخت و رفت. اسلاگهورن دست برد و بسته روی میز را برداشت. روزنامه پیام امروز بود که البته برای او هر روز رایگان ارسال میشد چون دختر معاون سردبیر روزنامه، یکی از دانش آموزان هاگوارتز بود و در کلوپ اسلاگهورن هم عضو بود.

تیتر یک روزنامه باعث شد قاشق آخر بستنی در دهان اسلاگهورن خُشک شود:
روبیوس هاگرید ده درصد از سهام بانک گرینگوتز را خریده است!

---

یکـــشـــــنبه

دراکو مالفوی رَدا، دستکش و کفش هایی سبز رنگ، بِرَند و سِت شده پوشیده بود، مانند همیشه قیافه ای کَج و کوله و از خود راضی داشت و پوزخند روی لبش را نیز حفظ کرده بود. همینطور یک تِلِ موی سیاه رنگ نیز به موهایش زده بود و به همراه نوچه هایش، گراپ و گویل در حال قدم زدن در راهروی هاگوارتز بود که از قضا هری، رون و هرمیون را دید که از روبرو به سمت آن ها می آمدند. او سریع کنار آن ها متوقف شد و گفت:
_ هِی پاتر! شنیدم جینی مو هویجی تو مهمونی هفته پیش اسلاگهورن بهت پیشنهاد دوستی داده!

هری یک لحظه هنگ کرد و رون نیز مانند لبو سرخ شد. اما هرمیون عصبانی شد. در عوض گراپ و گویل قاه قاه شروع به خندیدن کردند. چند ثانیه که گذشت و هری خود را جمع و جور کرد، لبخندی اجباری زد و گفت:
_ خفه شو مالفوی!

مالفوی و گراپ و گویل به خندیدنشان ادامه دادند و از کنار هری، رون و هرمیون گذشتند. کمی که دور شدند ناگهان هری گفت:
_ هِی مالفوی!

مالفوی به سمت هری برگشت و هری ادامه داد:
_ راستی تِل موی قشنگی زدی! امیدوارم دوست پسرهات خوششون بیاد!

لبخند روی لب مالفوی خشکید و گراپ و گویل که درست متوجه قضیه نشده بودند مانند انسان های اولیه، هاج و واج به هم نگریستند.
هرمیون نیز معطل نکرد و در ادامه صحبت هری گفت:
_ مالفوی! شنیدی که هاگرید از بابات پولدارتر شده؟

و پیام امروز در دستش را به سمت مالفوی انداخت! مالفوی و کراپ و گویل، با ناباوری به تیتر یک روزنامه روی زمین افتاده نگاه کردند و هری و رون و هرمیون خنده کنان از آنجا دور شدند.

---

عجب سالن مجلل، فاخر و بزرگی بود! اسلاگهورن آن جا را بعد از معاون شدنش ساخته بود و فقط به مهمانی های خاص خودش اختصاص داشت. آن روز اما مهمترین مهمانی آن سال ها بود زیرا ثروتمندترین و مشهورترین مرد حال حاضر دنیای جادوگری قرار بود به مجلس بیاید.

اسلاگهورن با غرور و افتخار بین مهمانان مشهورش که از سراسر دنیا به آن جا آمده بودند میچرخید، حال و احوال میکرد و مطمئن میشد که از آن ها خوب پذیرایی شود. در این حین ناگهان به شخص وزیر جادوگری، کینگزلی شکلبولت رسید و گرم تر از همه با او خوش و بش کرد. در این هنگام نویل لانگ باتم با سینی ای پر از همبرگر از کنار آن ها گذشت. نویل آنقدر دوست داشت در آن مهمانی شرکت کند که قبول کرده بود به عنوان گارسون فعالیت کند.

اسلاگهورن:
_ هی نویل! پسر خوب بیا اینجا! بیا بهمون از اون ساندویچ های خوشمزه بده!

سپس اسلاگهورن آهسته در گوش وزیر گفت:
_ همه ش گوشته جناب وزیر! به جان شما!

و ریز ریز خندید!

نویل به سمت صدا یعنی اسلاگهورن برگشت و به او و وزیر نزدیک شد تا از آن ها پذیرایی کند که لیز خورد و به همراه سینی بزرگ ساندویچ مستقیم در آغوش وزیر رفت!

اسلاگهورن آنقدر شرمنده شده بود که زبانش بند آمده بود. او در حال بیرون کشیدن خیارشورها از دماغ وزیر سحر و جادو بود که چشمش به سه محبوبش افتاد و وزیر را بیخیال شد! ...

_ هری! قهرمان! پسر نازنین! چه خبرا؟

اسلاگهورن هری را محکم در آغوش گرفت. سپس با هرمیون دست داد و گفت:
_ دوشیزه گرنجر دانشمند چطوره؟

در آخر با رون نیز دست داد و گفت:
_ چطوری پسر؟ چه خبر از کوییدیچ؟ شنیدم تیم های معروفی بهت پیشنهاد بازی دادن!

اما به هیچ کدام آن ها اجازه صحبت نداد و خودش ادامه داد:
_ راستی امشب گروه رقص و آواز هم دعوت کردم!

و ریز ریز خندید!...

او از سینی ای که در آن مجاورت بود چهار عدد نوشیدنی عسلی برداشت و با هری و رون و هرمیون شروع به نوشیدن کردند.

اینجا بود که بالاخره گل سر سبد مجلس وارد شد. در بسیار بزرگ سالن تا انتها گشوده شد و هاگرید چهار متری وارد شد. او پالتوی پوست خزی بسیار گرانبها پوشیده بود و کلی گردنبند طلا به گردن داشت. همینطور دستانش پر از انگشترهای جواهرنشان بودند. همه هاگرید را تشویق کردند و اسلاگهورن، هری، رون و هرمیون به سرعت به سمت او رفتند...

اسلاگهورن:
_ هاگرید! چه افتخاری! خیلی خوش آمدی مرد!

هاگرید لبخندی زد و در این حین یکی از دندان هایش که طلا بود مشخص شدند! و گفت:
_ ممنونم جناب پرفسور! بسیار مسرورم!

هری و رون و هرمیون هر سه زدند زیر خنده...

هاگرید که معذب شده بود گفت:
_ مَرَض! ماکسیم یادم داده!

هرمیون:
_ بانو ماکسیم؟؟؟

هاگرید:
_ آره دیگه مگه خبر نداری دختر جون؟ به جای کلبه م یه برج تو حاشیه جنگل ممنوعه ساختم. خودم و ماکسیم هم الان تو پنت هاوسش با هم زندگی میکنیم! به کسی چیزی نگید اما قراره بچه دارم بشیم!

اسلاگهورن که نوشیدنی حالش را عوض کرده بود و حالا رُک و راست تر حرف میزد زیر لب گفت:
_ چه شود! بچه دورگه غول!

هاگرید:
_ جان؟

اسلاگهورن خنده ای تصنعی کرد و برای عوض کردن موضوع گفت:
_ هاگرید جان راس میگن که الان جزو هیئت مدیره گرینگوتز هستی؟ جان من راس میگن؟

هاگرید بادی به غَبغَب انداخت، شَق و رَق ایستاد و گفت:
_ بله جناب پرفسور! تازه الانم با کالسکه مخصوصم به اینجا اومدم!

هری:
یعنی از جنگل ممنوعه تا اینجارو؟ واقعا؟ یعنی پیاده نیومدی؟؟

هاگرید:
_ پیاده؟ شوخی میکنی هری؟ ماکسیم اگه بفهمه سه روز رو چوب لباسی آویزونم میکنه! جدی میگما میدونی که قَدِش چقد از من بلندتره! میتونه! ... اون اجازه نمیده هیچ جا دیگه همینجوری پیاده برم، همه جا تیم اسکورت و کالسکه و خَدم و حَشَم دنبالمه! راستی یه چیز باحال! میخوایم برا گراوپی هم زن بگیریم!

رون:
_ جان؟ گراوپی؟!! همون برادرت که ... که ...

هاگرید با اخم به رون خیره شد...
_ که چی؟

اسلاگهورن با خنده:
_ که غول بود دیگه!

هاگرید چشم غُره ای رفت و گفت:
_ بله همون جناب پرفسور... هر چند ترجیح میدم که ...

هری صحبت هاگرید را قطع کرد و گفت:
_ راستی هاگرید چطوری اینقد پولدار شدی؟

هاگرید نگاهی عاقل اندر سَفیه به او کرد، ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
_ سیکریته! ماکسیم اجازه نداده به کسی بگم!

هرمیون:
_ منظورت سِکرِته؟

هاگرید:
_ همون!

حالا نوشیدنی عسلی هاگرید را نیز گرفته بود و او علاقه داشت بیشتر حرف بزند بنابراین قولش به بانو ماکسیم را بیخیال شد و ادامه داد:
_ حالا شما که غریبه نیستید! والا شانسی یه تخم اژدهای نایاب تو سوراخ زیر خونه آراگوک تو جنگل ممنوعه پیدا کردم! میگن مال عهد دقیانوسه! همتا نداره! تو گینس جادوگری میخواد ثبت شه! اینقدر بزرگه که نگو! اندازه دو تا مَنه! پوستشم همه ش طلائه! شده پشتوانه خزانه بانک گرینگوتز!

اسلاگهورن که چشمانش برق میزد صحبت هاگرید را قطع کرد و یکی از انگشتان دست او را که به اندازه کف هر دو دست خودش بود گرفت و کشان کشان به سمت میزی بسیار عریض و طویل در وسط مجلس و صندلی ای شاهانه و فوق العاده وَزین در صدر آن برد و گفت:
_ هاگرید جان! تو حالا گل سرسبد کلوپ منی! ببین چی برات آماده کردم! بیا بشین صدر مجلس... بخور و بنوش و حال کن!

خود اسلاگهورن نیز در صندلی ای روبروی هاگرید نشست. هاگرید که کلی خوشش آمده بود پیشنهاد او را قبول کرد، پالتوی پوستش را به کناری زد و مانند اَبَرقهرمانان برای جمعیتی که دوباره در حال تشویقش بودند دست تکان داد، سپس محکم روی صندلی نشست... صندلی اما امان نداد و زیر فشار وزن سنگین هاگرید بلافاصله شکست و او به درون آن فرو رفت!

ناگهان همه جا ساکت شد ... اما سکوتی کوتاه مدت ... سه ثانیه بعد جمعیت یک جا از خنده روده بُر شدند! اسلاگهورن ابتدا شوکه شده بود اما تقلای هاگرید درون صندلی شکسته را که دید ناخودآگاه یکی از چشمانش را بطرز عجیبی بالا داد و شروع به خنده کرد...

هاگرید، دست و پا زنان:
_ هــــــــوریس! لامصب! بِکِشَم بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1403 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سال 25 قبل از میلاد:
پدر مرد...

2 ساعت قبل:

در چوبی ناگهان باز و هیبت مردی نمایان می شود رعد و برق چهره او را لحظه ای روشن می کند و لحظه ای چهره اش در تاریکی پنهان می شود. باران شدیدی درحال باریدن بود. پسر گفت: اوه پدر مدت هاست دنبالت می گردم تونستی گنجینه رو پیدا کنی؟

مرد بر زمین افتاد. پسر فریاد می‌زند: پدرر نههه چه اتفاقی افتاده پدر صدای من رو می شنوی؟

صدای پسر می لرزد رنگ او سفید شده قطرات اشک روی گونه هایش می ریزد با نگرانی فریاد می زند: تو را به خدایان سوگند جواب بده.

دست پدر را فشار می دهد گوشش را روی سینه پدر می گذارد ولی قلبش خیلی ضعیف می تپد چهره پدر تیره شده، رعد برق لحظه ای اطراف را روشن کرد توجه پسر به دستان پدرش جلب می شود: پناه بر اسروش

دستان پدر سوخته بود.
چشمان پسر پر از ترس و صدای نفس های او در کل اتاق پیچیده بود دلش شور میزد.
ترسیده بود.
ناگهان پدر فریاد بلندی کشید: رهایم کنید.

ردای پسر را می کشد.
-پسر مرا نجات بده تو را به زروان سوگند نگذار مرا شکنجه کنند آن اهریمن سرخ پوش...

فرزند شوکه شده بود پدر را در آغوش گرفته و گریه می کرد: پدر تو در خانه هستی از کدام اهریمن سخن می گویی در تپه چه اتفاقی افتاد؟
-پدر جواب بده صدای من را می شنوی؟

بدن پیرمرد از عرق خیس شده بود فریاد می زد و به خود می پیچید. ناگهان پسر یاد پودر ریشه گیاهان که پدر برای تسکین بیماران سرعی استفاده می کرد افتاد. به طرف اتاق پدر دوید. اتاق تاریک بود. رعد و برق گاهی اتاق را روشن می کرد فرصت روشن کردن چربی گوسفند هم نبود.
چشمانش را بست و سعی کرد مطب پدر را به خاطر بیاورد.

پدر ریشه گیاهان را در گنجه کوچک روبرو پنجره نگهداری می کرد چون اعتقاد داشت نور خورشد مانع فاسد شدن گیاهان می شود.

پسر دستانش را در هوا می چرخاند تا به گنجه برسد. دستانش به ریشه ها برخورد کرد، آنها را برداشت و بو کرد، خودش بود ریشه گل شقایق.

به سمت پدر دوید. پدر به خود می لرزید و هذیان می گفت و دور دهان او کف جمع شده بود. پسر سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، نفس عمیقی کشید، پایین ردایش را پاره کرد و پارچه ردا را در دهان پدر گذاشت. کمی از پودر ریشه شقایق را بالای لب پدر ریخت و با کمی از آن شقیقه های پدر را مالش داد. بعد از چند لحظه پدر آرام شد. صدای رعد و برق و بارش شدید باران می آمد. الان موقعیت مناسبی بود که باقی مانده ریشه را داخل دهان پدر بگذارد. پارچه را از دهان پدر خارج کرد و سریع ریشه را در دهان او گذاشت.

پدر در آغوش پسر آرام شد و چشمانش را بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1403 18:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
او و آن


وقتی صحبت از آغاز جهان میشود همگان بی درنگ به بیگ بَنگ اشاره می کنند، انفجاری وصف ناشدنی از نور و گرما. اما... جهان او از برف و یخ و سرما شروع شد. او زاده زمستان بود اما نه زمستانی معمولی، زمستانی تمام نشدنی...

از وقتی چشم به جهان گشوده بود فقط سفیدی برف و یخ را دیده بود. با اینکه ریز جثه بود مصداق ضرب المثل فلفل نبین چه ریزه، چُست و چابُک و جان سخت بود. آنقدر جان سخت که جزو معدود کسانی بود که در آن دوره دوام آورده بودند. دقیقا همانند پدر و مادر و خواهرش.

بزرگ تر که شد وقتی هدف زندگیش را یافت از خانواده دوست داشتنیش جدا شد و به دنبال آن رفت. آن، هدف غایی او بود. بزرگ ترین گنج دنیا، زیباترین وجود هستی. به چشم او طلایی بود. تا قبل از آن فقط وصفش را از خانواده اش شنیده بود اما عزمش را جزم کرده بود تا آن زیبایی را به چشم خود ببیند و در آغوش بگیرد.

بنابراین به تنهایی شروع به سفر کرد. در جستجوی عشقش. شب ها که در میانه راه جان پناهی میافت و میتوانست استراحتی بکند در رویا آن را میدید. او را محکم در آغوش میکشید، میبوسید و حتی میلیسید! چه عشق بازی هایی...

وقتی راه خیلی سخت میشد و سرما و بوران و طوفان و جانوران وحشی از همه جهت به او سخت میگرفتند نصیحت مادرش در گوشش میپیچید:
" هر که طاووس خواهد جور چیزدوستان کشد" (در آن دوره از عمر زمین هنوز قاره آسیا و به تبع آن هندوستان شکل نگرفته بود)

روزها و هفته ها گذشتند و او همچنان جستجو میکرد و کم نمی آورد... آنقدر سماجت به خرج داد و آنقدر کَند و کاو کرد تا بالاخره در بالای بلندترین کوه آن دوره از زمین آن را یافت. عشق در نگاه اول. یک نگاه کافی بود تا چهار نعل به سمت آن بتازد. درست در بالای قُله بود. در سوراخی کوچک! گدازه های صورتی رنگ آتشفشان نیز اطراف آن را احاطه کرده بودند!

اَمان نداد! بر روی آن جَست و از سوراخ به بیرون کشید! باورش نمیشد، رویایش به حقیقت پیوسته بود...
تصویر تغییر اندازه داده شده









چه ذوقی کرده بود. چشمانش پنج برابر گشاد شده بودند. چقدر "آن" نرم بود. چقدر دلچسب و خوردنی بود. همه زحمت ها و مشقت ها ارزشش را داشت! میخواست آن را درسته ببلعد که...
ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و از سوراخی که "آن" را بیرون کشیده بود چنان بخار آتشفشانی به بیرون زد که او و آن به آسمان پرتاب شدند... آغاز پایان عصر یخبندان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.