آنتونین نگاه مشکوکی به ایوان کرد و گفت:به من چه،خودت چوب دستی داری!زورش میاد از چوب دستیش استفاده کنه!
ایوان:به نظرت الان چوب دستی کی داره تو معده یکی از این تسترالای نامرئی و بوقی هضم میشه؟
آنتونین:
اسکرجیفایایوان با لباس های تمیز شده توسط طلسم تمیز کننده وسایل! به سمت آشپزخانه به راه افتاد.در آشپزخانه هیچ کس نبود و چندین دیگ بزرگ بر روی اجاق های سنگی قرار داشت که مواد درون انها با بوها و بخارهای متفاوتی در حال جوشیدن بودند!
ایوان نگاهی به اولین دیگ انداخت با خودش گفت:اوه بازم این آنی مونی خوراک زبون هیوپوگریف درست کرده.این دیگه چیه؟هوم سس شاخ اژدهاس!
آشپزخانه پر از مواد غذایی بود اما ایوان به چیزی احتیاج داشت که حال تسترال ها را واقعا خراب کند.به لطف استخوانی بودن تسترال ها،معده استخوانی شان به راحتی اذیت نمیشد!
ایوان به کتاب بزرگی که بر روی میز آشپزخانه قرار داشت نگاهی کرد و با خود گفت حتما میتواند در ان چیزی پیدا کند.کتاب قدیمی و سنگین بود و ایوان بدون چوب دستی با زحمت جلد نیم متری اش را کنار زد!
در صفحه فهرست لیست غذاهای گوناگونی به چشم میخورد،از مغز میمون آفریقایی تفت داده شده با کرم فلوبر گرفته تا کباب اعلای شاخ دم مجارستانی!
ایوان همان طور که لیست را نگاه میکرد انگشتش در مقابل یک غذا متوقف شد.سوپ مار آبی!در جلوی نام غذا در قسمت توضیح نوشته شده بود از این سوپ میتوان برای ایجاد تهوع در بیمارانی که مشکل بلع دارند استفاده کرد!
ایوان لبخندی زد و صفحه مربوط به سوپ مار آبی را کند.درست در همین لحظه انی مونی با عصبانیت وارد آشپزخانه شد و فریاد زد:چطوری جرات کردی کتابی که از هفت نسل پیش بهم ارث رسیده رو پاره کنی مردک شامپو ساز!
ایوان از ملاقه ای که آنی مونی به سمت پرتاب کرده بود جاخالی داد با عجله گفت:خیلی خب بابا ببخشین!یه لحظه داد نزن!ببینم آنی مونی تو مار آبی نداری؟!
آنی مونی:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










در حال غر زدن بود.




: فکر کردم پشه داره نیشم می زنه .(!)
:بهتر چند دقیقه راحت می تونیم بخوابیم.
: مگه شما کلاس ندارین؟زود باشید دیگه ! بچه ها سر کلاس منتظر شمان .راستی چه بلایی سر دوستتون اومده؟

