جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اسفند 1395 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا، آرام آرام به سمت کلاه گروهبندی رفت.

بیشترین ترسش این بود که نکند کلاه اورا توی گروهی قرار دهد که یه آنجا تعلق ندارد.

کلاه را روی سرش گذاشت؛ صدای کلاه را درون ذهنش میشنید:

- هووووم بذار ببینم، شجاع که هستی، اصیل هستی، باهوش هم هستی، پشتکار خوبی هم داری....خودت دلت میخواد تو چه گروهی باشی؟ گریفندور خوبه؟

- آره...ولی...

- اسلیترین چی؟

- ام بد نیست ولی....

- هافلپاف چی؟

- خوبه ولی من بیشتر دلم میخواد برم به ریونکلاو!

- تصمیم رو گرفتم!

چند ثانیه بعد صدای کلاه در تمام سرسرا شنیده میشد:

- ریونکلاو!

آماندا نفش راحتی کشید و کلاه را از روی سرش برداشت و با خوشحالی به سمت میز ریونکلاو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 11 اردیبهشت 1395 09:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دومینیک با صدایی که خودش هم به سختی می شنید به رز ویزلی گفت:
"میدونی چیه؟من باید هرطور که شده برم گریفیندور وگرنه بابا و ویکتوآر کله ام رو میکنن!"
رز با خونسردی بینی اش را بالا کشید و گفت:
"این حرفها چیه؟عمو بیل خیلی هم مهربونه.تازه به ویکتوآر چه مربوط؟اون خودش هم به زور گریفیندوری شد.مامان گفت که از یکی از بچه ها شنیده که کلاه اصرار داشته که اون بره هافل پاف ولی اون اونقدر اصرار کرده که کلاه بدبخت بالاخره کوتاه اومده."
دومینیک نگاهی به دستانش انداخت که به شدت می لرزیدند و جواب داد:
"اما اگر نرم گریفیندور کجا برم؟"
قبل از اینکه رز جواب قانع کننده ی دیگری تحویلش دهد،در باز شد و پروفسور مک گونگال با سرعت وارد شد.دومینیک سعی کرد چهره ی اولین پروفسوری را که دیده بود به ذهنش بسپارد تا بعدا بتواند آن را برای لوئیس توصیف کند.
او آنقدر غرق در افکار خودش بود که اصلا توضیحات پروفسور را نشنید.وقتی وارد سرسرا می شدند،زیرلب پرسید:
"اون چی می گفت؟رز؟"
رز با بی حوصلگی گفت:
"فکر کنم خلاصه ی حرفاش این بود که قراره گروهبندی بشیم!"
حالا دومینیک و رز توی صف دراز و طولانی بچه های سال اولی ایستاده بودند.با خودش فکر کرد که اگر گریفیندور او را نپذیرد چه میشود...شاید او به اندازه ی کافی شجاع نبود...
یاد روزی افتاد که وقتی برای خرید با مادر و برادرهایش بیرون رفته بود و با یک ترول روبه رو شده بودند.با اینکه لوئیس از او کوچکتر بود،شجاعانه از خودش دفاع کرده بود تا بالاخره ماموران وزارتخانه که دنبال ترول می گشتند،به آنجا رسیده بودند ولی او فقط وحشت زده دویده بود تا با تلفن عمومی مشنگی به پدربزرگ آرتور خبر دهد...
پروفسور مک گونگال لیلی پاتر را صدا زد.
دومینیک به روزهایی فکر کرد که تازه داستان روزهای قدرت ارباب تاریکی را شنیده بود و مرتب کابوس می دید...آیا او یک ترسوی تمام عیار بود؟!!
حالا دیگر تعداد کمی از سال اولی ها در صف باقی مانده بودند.
استاد تغییر شکل اعلام کرد:
"دومینیک ویزلی!"
دومینیک تقریبا خودش را به سمت چهارپایه ی کهنه کشید و قبل از اینکه با دستان لرزان کلاه را روی سرش بگذارد،چند نفر از بچه ها را دید که تند تند او را به هم اشاره میکنند و چیزی شبیه پریزاد را زمزمه می کنند.
دومینیک از اینکه کسی پریزاد بودنش را به یادش بیاورد متنفر بود.
-"اوممم...یک ویزلی دیگه...میدونی اینقدر تعداد ویزلی هایی که منو رو سرشون گذاشتن زیاد شده که دیگه از دستم در رفته!"
دومینیک با خودش فکر کرد کاش این کلاه عجیب و غریب زودتر تکلیفش را معین می کرد.
-"خب تو اصیل زاده و باهوشی!پشتکار بالایی هم داری.
ولی یه چیزی هست که باید بدونی یادمه یه بار یه نفر بهم گفت:(شجاعت این نیست که نترسی،شجاعت اینه که حتی وقتی هم که مطمئنی ترسیدی بازهم قدم برداری!)"
دومینیک دستان لرزانش را به هم قلاب کرد.می دانست این حرف فقط یک معنی دارد.
کلاه داد کشید:
گریفیندور!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: جمعه 10 اردیبهشت 1395 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در مقابل در چوبی غول پیکری ایستاده بودم و حس عجیبی داشتم. می دانستم که تنها من نیستم که احساس ترس می کنم. به چهره تک تک کسانی که همراه من بودم نگاهی انداختم؛ ترس در چهره تک تک آنها موج میزد، گویی قرار بود با باز شدن در، همه را به روش مشنگی تیر باران کنند!

صدای تق تق عجیبی توجهم را جلب کرد. کمی طول کشید تا فهمید که صدای پای شخصی بود که از پشت سر به سوی ما می آمد. نگاهی به او انداختم: قد بلندی داشت و ردای سبز رنگی به تن داشت که بلندی آن، تا زیر قوزک پایش می رسید، کلاه بلند و نوک تیزی به رنگ مشکی نیز بر سر داشت. عینک ته استکانی به چشم داشت و بر چند قسمت از صورتش، خطوط چین و چروک به چشم میخورد.

لحظه ای طول کشید تا او را شناختم؛ مینروا مک گونگال، استاد درس تغییر شکل، معاون دامبلدور و رئیس برج گریفندور.
بیل همیشه از او برایم گفته بود و او را "گربه ای خشک و جدی" توصیف می کرد. من اغلب بیل را سرزنش می کردم که نباید برای هیچ کس لقب بگذارد اما اکنون متوجه شدم که آن صورت لاغر و استخوانی، عینک اش و دسته آن، او را کاملا به گربه شبیه می کند! چهره اش به شدت خشک و جدی بود گویی هرگز نمی خندید!

مک گونگال گفت:
-سال اولی ها! ورود همتون رو خوش آمد میگم. تا چند لحظه دیگه جشن در سرسرای بزرگ آغاز میشه اما قبل اش باید گروهبندی بشین. گروه شما، حکم خونه شما رو داره. شما با اعضای گروهتون توی یک سالن میخوابید، اوقات فراغتتون رو میگذرونید و به کلاس درس میرین! سوالی هست؟

سوالش را طوری پرسید که اگر کسی هم سوالی داشت، جرئت نداشت آن را بر زبان بیاورد! کم مانده بود که یک شلاق بر دارد و همه ما را کتک بزند!
لحن خشک مک گونگال، استرس ام را چندین برابر بیشتر کرد. اضطراب، درون ام را همچون عنکبوتی که می خواهد با پاهایش طعمه اش را خفه کند؛ می فشرد.

در چوبی غول پیکر باز شد و مک گونگال وارد سرسرای پشت در شد.
زمانی که وارد سالن شدم، کاملا محو آنجا شده بودم. سرسرا بزرگترین و با شکوه ترین مکانی بود که تا به حال دیده بودم. سقف آن، به قدری بلند بود که دقیقا نمی توان راجع به اندازه آن عددی را تخمین زد. هزاران شمع روشن معلق بین زمین و سقف قرار داشت که سرسرا را روشن می کرد.
چهار میز طویل با فاصله از هم در سرسرا وجود داشت که هریک متعلق به یکی از گروه های چهارگانه بود.
بر روی دیوار های دو طرف سرسرا، فرشینه های رنگارنگ چهار گروه آویزان بود:
شیر طلایی گریفندور بر روی زمینه قرمزش، گورکن سیاه هافلپاف بر روی زمینه زرد اش، مار نقره ای اسلایترین بر روی زمینه سبز اش و عقاب سفید ریونکلا بر روی زمینه آبی اش.

آنقدر محو زیبایی و عظمت آن تالار شده بودم که برای چند دقیقه فراموش کردم برای چه آنجا هستم، عنکبوت درون ام هم دست از فشردن ام برداشت؛ گویی او نیز محو آن هم زیبایی و شکوه شده بود.

به انتهای سالن رسیدیم؛ درست در مقابل میز اساتید. مک گونگال چوبدستی بلندش را از زیر ردایش بیرون آورد و آن را به صورت موجی در هوا تکان داد، بلافاصله یک چهارپایه کوچک ظاهر شد که بر روی آن کلاه زشت و رنگ و رو رفته ای وجود داشت.
مک گونگال لیست کوچکی را از زیر ردایش بیرون آورد و از روی آن شروع به خواندن کرد:
-هوپر، جفری.

پسری عینکی با موهای مشکی به سمت چهار پایه رفت و روی آن نشست. مک گونگال کلاه را روی سر پسرک گذاشت.

کلاه فریاد زد:
-گریفندور!


صدای تشویق اعضای گریفندور را از پشت سرم شنیدم.

-استون، الیزابت!
-ریونکلا!
-اسمیت،برادلی!
-هافلپاف!
-تانکس، نیمفادورا!
-هافلپاف!
-ویزلی، چارلز!

اسم مرا صدا زد. عنکبوت درون ام با بی رحمی هرچه بیشتر درون ام را فشرد. با قدم هایی لرزان به سمت چهارپایه رفتم، چنان بودم که گویی می خواستم به پای چوبه دار بروم.
روی چهارپایه نشستم. مک گونگال کلاه را روی سرم گذاشت. هنگامی که کلاه بر روی سرم قرار گرفت. احساس کردم صورتم مور مور می شود.

صدای کلاه در مغزم پیچید:
-هوم...بذار ببینم، اوه!...خدای من! تو یه ویزلی هستی! میدونم کجا برات مناسبه!...گریفندور!

از روی چهار پایه بلند شدم و به سمت میز گریفندوری ها رفتم. قدم هایم بیشتر به جست و خیز شباهت داشت. دست خودم نبود؛ نمی توانستم جلوی لبخندی را بگیرم که بی اراده بر روی صورتم نقش بسته بود. هنگامی که به میز گریفندور رسیدم، پسر سال هفتمی که بر روی سینه اش یک مدال ارشدی خودنمایی می کرد، به آرامی به پشتم ضربه زد و گفت:
-خوش اومدی ویزلی! به خونه ی دومت خوش اومدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 فروردین 1395 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لوییس ویزلی خود را در قطار سریع السیر هاگوارتز ولو کرده بود و به کفش هایش خیره شده بود.آلبوس پاتر از او پرسید:
-چی شده لوییس؟
لوییس چشم هایش را مالید و جواب داد:
- همه خانواده ویزلی توی گریفندور افتادن ولی من هنوزم مطمعن نیستم میخوام کجا برم
آلبوس ابرهایش را بالا انداخت سپس به لوییس نگاه کردوادامه داد:
- خودت چه انتظاری داری؟
- این مدت داشتم فکر میکردم چطوریم... باهوش... شجاع... ولی آدم وقتی می خواد خودش خودشو ارزیابی کنه خیلی سخته
.....
پس از ایستادن قطار بچه هااز قطار خارج شدند و کلاس اولی ها با رهنمایی هاگرید به داخل سرسرا رفتند. سرسرا دقیقا همانطور بود که لوییس انتظار داشت: شمع هایی که در هوا معلق بودند و سو سو میکردند سخف بلندی که با انواع و اقسام تزیینات تزیین شده بود و میز بلند اساتید که در انتهای سرسرا قرار داشت.کلاس اولی ها از جمله لوییس در جای خود نشستند و طومار تازه کاران هاگوارتز خوانده شد.پس از چند دقیقه صدای بمی به گوش رسید که میگفت:
- لوییس ویزلی!
این حرف مانند سیلی به صورت لوییس خورد او را به خود آورد.لوییس باخود گفت:بزن بریم.لوییس از چند پله بالا رفت نفس عمیقی کشید و کلاه بزرگ مخلوطی شکلی را که به نظر میرسید هزاران سال قدمت داشته باشد را روی سر گذاشت. کلاه گروهبندی پس از وقفه کوتاهی شروع به حرف زدن کرد:
- یه ویزلی... هوم... زیرکی ولی شجاعتت خیلی بیشتره همچنین جسارتت... پس میری به گریفندور!
بالاخره! اوهم یک گریفندوری دیگر شده بود... از نوادگان گودریک گریفندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 24 بهمن 1394 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب؟ كجا مي خواي بري؟

آريانا كه مخاطب جمله بود، با تعجب كلاه را از روي سرش برداشت. ناگهان هياهوى دانش آموزان از بين رفت و همه بهت زده، زل زدند به آريانا و کلاه گروهبندى توى دستش.

- تو کلاه واقعى اى يا تقلبى اى؟ مثل اينکه يادت رفته تو بايد بگى من کجا بايد برم! تو با اين کله پوکى کلاه شدى؟

صداى خنده ى تعدادى از دانش آموزان به گوش رسيد. تعدادى در گوشى پچ پچ کردند و خود کلاه فقط توانست سرفه کند از اعتبارش که در چند ثانيه زير سوال رفت. صداى سومى به جر و بحث خاتمه داد.
- مشكلي پيش اومده دوشيزه دامبلدور؟

آريانا موهايش را از جلوى صورتش کنار زد. برادرش آلبوس با ابهت مقابلش ايستاده بود. آريانا مى دانست که نبايد او را داداش صدا کند. حتى اجازه نداشت خان داداش صدا کند. نبايد گريه مى کرد و خودش را خواهر کوچولوى آلبوس مى ناميد. آريانا مى دانست... نبايد... مى گفت... داداش!
- دااااداااش...

صداي خنده ي دانش آموزان سالن اجتماعات را پر کرد. آريانا شروع کرد به گريه کردن. دامبلدور با نگرانى نگاهى به اطراف انداخت، عينکش را صاف کرد و با مهربانى به سمت آريانا خم شد.
- دوشيزه دامبلدور، شما مى دونيد که من اينجا داداشتون نيستم و بايد منو پرفسور دامبلدور صدا کنيد. اگر کلاه سوالى پرسيده، قصدش فقط دونستن نظر شما و انتخاب بهتر گروه بوده.

سپس دستمالى از جيبش درآورد و به دست آريانا داد؛ کلاه را از دست خواهرش گرفت و دوباره روى سر دخترک گذاشت.
- به کلاه اعتماد کن! اون گروه درست رو برات انتخاب مى کنه.

و بعد لبخندى زد و چوبدستى اش را روى هوا تکان داد. جرقه هاى رنگارنگى از چوبدستى بيرون جست و روى هوا جمله اى ظاهر شد:

شجاعت گريفيندورى، اصالت اسليترينى، دانايى راونکلاويى و پشتکار هافلپافى است که جادو را واقعى مى سازد!

بلافاصله دانش آموزان دست زدند و هياهو دوباره شروع شد. کلاه اين بار با احتياط تر جمله اش را تکرار کرد.
- مى خوام فقط نظرت رو بدونم، دوست دارى توى کدوم گروه قرار بگيرى؟ کمى از توانايي هات بگو!

آريانا دماغش را بالا کشيد.
- خب... من کمى دير اومدم هاگوارتز چون يه فشفشه ام. به همين علت نمى دونستم تو چجورى کار مى کنى و کلا اميدى براى ورود به هاگوارتز نداشتم...
- خب چطور اومدى پس؟

آريانا لبخند زد.
- زحمت کشيدم خب. من هر روز تلاش مى کردم. با چوبدستى تمرين مى کردم. سعى مى کردم با جارو پرواز کنم... سخت بود. اثراتش تقريبا ناچيز بود... ولى بى فايد نبود.

سرش را بلند کرد و برادرش را ديد که با چشمان آبى زيبايش با نگرانى به او زل زده بود.
- برادر... يعنى... پرفسور دامبلدور هم وقتى تلاشم رو ديد اجازه داد. اون گفت سختى هايى که کشيدم در برابر مشکلاتى که قراره باهاشون تو هاگوارتز رو به رو بشم هيچه! پس هرگز نبايد نااميد بشم!

حالا دانش آموزان بى صبرانه منتظر بودند. به جز سر و صداى روح ها صدايى شنيده نمى شد.

- منم بهش قول دادم که تمام تلاشم رو بکنم... ولى فکر کنم گند زدم. نبايد گريه مى کردم و بهش مى گفتم داداش.

كلاه سرفه ي ديگرى کرد.
- خب تو تازه واردى... تازه واردا هميشه گند مى زنن و بقيه بهشون مى خندن...
- چى؟
- ساكت شو دختر! بذار حرفمو بزنم. :vay:
-
- تلاش تو قابل ستايشه ولى بهتر از اون اعتماد برادرت بود. مى فرستمت پيش افرادى که تلاش جزوى از خون اونا هستش. برادر و افراد گروهت رو نااميد نکن... برو به...

هافلپاف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/11/24 20:00:03
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: جمعه 2 بهمن 1394 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
با قدم هایی ترسان اما مشتاق همراه بقیه سال اولی ها وارد سرسرای اصلی شد همه حرف هایی که در مورد شکوه غظمت هاگوارتز شنیده واقعیت داشت
چهار میز که هر کدام متعلق به یمی از شبانه روزی ها بود و در انتهای سرسرا میز استید قرار داشت.بقیه سال ائلی ها هم مثل سیگ ترسیده بودن ولی سیگ به نوعی مطمئن بود که به اسلیترین میره تمام اعضای خانوده اش در این شبانه روزی بودند اما سیگ علاقه چندانی به اسلیترین نداشت.
وبالاخره به چهار پایه ای رسیدند که کلاه وصله داری رئیس قرار داشت یکی از معلم ها کنار چهار پایه وایساده بود وقتی کاملا همه جمع شدن
گفت:وقتی اسم هر کدومتونو خوندم بیاین کلاه روی سر بزارین تا گروه بندی بشین.
اولین نفر درئلا روزیه بود دختری که سیگ تئ قطار باهاش آشنا شده بود درئلا با ترس جلو رفت و کلاه روی سرش گذاشت که کلاه بعذ از مکثی فریاد زد:
اسلیترین
بعد از فریاد کلاه تشویق از میز اسلیترین بلند شد و درئلا با قدم های آرام رفت به سوی میز اسلیترین بعد از درئلا اسم هایی خونده شدو بعد
معلم مو بور گفت :سیگنس بلک
همه به طرف سیگ برگشتن تقریبا همه میدونستند که که سیگ به اسلیترین میره همه ی اغضای خاندان بزرگ بلک در اسیلیترین بودند.
سیگ با قدم هایی ترسون لرزون(یادی از شاملو ) جلو رفت کلاه روی سرش گذاشت کلاه آروم تو مغز سیگ گفت:
مممممم جالبه خیلی جالبه یه بلک دیگه تو فرق میکنی پسر جون نمیدونم از یه طرف همه قدرتیو که اسلیترین نیاز داره تو وجودت هست ولی یه قدرت خاص داری فک کمک باید سنت شکنی کنم بهتره بری به
گریفندور
آخری کلمه کلاه بلند بود همه تو سرسرا ساکت شدند بعد چند ثانیه صدای تشویق از میز گریفندور بلند شد حالا دیگه سیگ باید هر کاری میکرد برای گریف میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در قطار هاگوارتز بود. آرام و قرار نداشت. پاهایش به طور عصبی تکان می‎خوردند طوری که خودش هم نمیتوانست جلوی لرزش آنان را بگیرد. همه از گروه خود سخن می‎گفتند و تنها چیزی که او می‎دانست و آن هم از مادرخوانده اش شنیده بود این بود که مادر و پدرش در ریونکلاو بودند و البته همین برایش کافی بود که علاقه اش مشخص شود.

- ارولا...

اورلا برگشت و به هم‎کوپه اش نگاهی انداخت. دختری هم قد و قواره اورلا بود اما نمی‎توانست اسم دوستش را صدا بزند.

- بله؟
- تو فکر می‎کنی کجا بیوفتی؟

پوزخندی زد.

- نمی‎دونم و مثل این که مامان بابام تو ریونکلاو بودن و منم مثل اونا باهوشم.
- مگه با مامان بابات حرف نزدی که میگی مثل این که؟

پوزخندش از بین رفت. اشک در چشمان اورلا حلقه زد و دخترک برای این که کسی از ناراحتی درونش خبردار نشود برگشت و از پنجره به بیرون چشم دوخت.

هاگوارتز


درهای سرسرای عمومی را گشوده شد. سال اولی ها پشت پروفسور مک گونگال راه می‎رفتند. شاگردان سال بالایی گروه های مختلف از همدیگر بالا می‎رفتند تا بچه های ریزه میزه را نگاه کنند.

- وقتی اسمتون رو خودم میاین تا کلاه رو سرتون بذارم.

حواس همه به گوینده این جمله یعنی پروفسور مک گونگال جمع شد، از سال اولی ها تا سال بالایی ها! اما باز هم حواس اورلا جمع نبود. گرچه حالا به خودش مطمئن شده بود و می‎دانست به خاطر هوشی که دارد به ریونکلاو می‎رود.

دانش آموزان با نگرانی از پله ها بالا می‎رفتند و با خوشحالی پایین می‎آمدند گرچه کسانی هم بودند که از گروهشان ناراضی باشند.

بالاخره هم‎کوپه ایش که مدت کوتاهی با او دوست شده بود به گروه خودش یعنی گریفندور پیوست و نوبت به اورلا رسید!

- اورلا کوییرک!

اورلا از جا پرید. با وقار و متانت از پله ها بالا رفت و لبخند خودپسندانه ای می‎زد و بالاخره کلاه جلوی چشمانش را گرفت.

- امم... چه انتخاب سختی! عجب پشت کاری داری اما نمیدونم به هافبپاف بخوری یانه. شجاعتت هم قابل تحسینه. به به حسابی هم که به خودت می‎بالی. هوشت واقعا عالیه. اما بازهم نمیدونم باید چیکار کنم...
- مامان بابام تو ریونکلاو بودن.
- درسته فراموش کرده بودم. شاگردهایی باهوشی بودن و احتمال میدم بچه ـشون هم شبیه خودشون باشه. همونقدر تیزبین و باهوش.
-من باهوشم! می‎دونستم!
- سعی نکن خودتو به دیگران ثابت کنی اما فکر کنم دوستای ریونیت بهت کمک می‎کنن... ریونکلاو!

با فریاد کلاه تشویق های ریونی ها هاگوارتز را پر کرد. چشمان اورلا دوباره باز شد و برقی زد. از پله ها پایین رفت. لبخند خودپسندانه اش از همیشه بزرگتر بود. هرچه باشد همه میدانستند گروه ریونکلاو مخصوص افراد باهوش است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/10/28 20:54:23
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اوتو آرام سرش را به پنجره یخ زده تکیه داده بود و به مناظر مه آلود اطراف نگاه می کرد. همه چیز از آن چیزی که فکر می کرد سریع تر رخ داده بود. خیلی زود یازده ساله شد، خیلی زود نامه به او رسید، خیلی زود مادرش مُرد و خیلی زود به هاگوارتز پا گذاشت. از همان دقایق اول سکوت را پیشه کرده بود. حتی وقتی همه دوست پیدا می کردند و با هم حرف می زدند هم او هیچ چیز نمی گفت و فقط به بیرون نگاه می کرد. افکارش فوران می کردند ولی خودش آرام به نظر می رسید.
- ببینم اسم تو چیه؟
- اوتو...
- چه اسم باحالی... حدس می زنی تو کدوم گروه بیفتی؟!
- برام مهم نی...

دو پسر کناری اش پوزخندی زدند و با هم پچ پچ کردند. لونا که پچ پچ آن ها را دید رو به اوتو کرد و گفت:
- اینا اسلیترینی هستن... عوضی و مغرور!
- مواظب حرف زدنت باش!
- تو هم مواظب خودت باش!

اوتو برگشت و به آن دو نگاه کرد. چشم هایش خشمگین و دست هایش مشت شده بود. می خواست هر دو آن ها را بدرد. هرگز توهین را قبول نمی کرد نه تا این حد!
- یا بلند شید گورتونو گم کنید یا همین جا گردنتونو می شکنم!

دو پسر کمی عقب رفتند و سپس با عصبانیت از کوپه خارج شدند. لونا نگاهش را از آن ها گرفت و به اوتو انداخت...

❇❇❇


- سال اولیا از این طرف!

هاگرید را می شناخت. تقریبا همه جا حرف از او بود پس اوتو هم او را می شناخت شاید کم تر ولی می شناخت. همه با چشم هایی نگران به دنبال هاگرید رفتند.

هاگرید قدم هایش سریع و بزرگ بود و برای رسیدن دانش آموزان به او مجبور بودند بدوند. سرانجام هاگرید پشت در بزرگی که زن مسنی هم أن جا بود ایستاد.
- خوب من میرم. ایشون پروفسور مک گونگال هستن و باید به حرفشون گوش کنید.

سپس از پله ها بالا رفت و گم شد. چشم ها به سوی مک گونگال که حال یک طومار بزرگ در دست داشت خیره شد.
- مایکل کرنر!
- حاضر...
- اوتو بگمن.
- حاضر...
- لونا لاوگود.
- حاضر...
- ...

❇❇❇


- اوتو بگمن!

استرسی عجیب داشت و همهمه آن را شدت می بخشید. قدم هایش آهسته ولی پایدار بود تا اینکه به چهار پایه رسید. هاگرید او را بلند کرد، روی چهار پایه نشاند و مک گونگال کلاه را روی سر او گذاشت. ابتدا هیچ چیز نبود. نه صدایی و نه حالت عجیبی اما ناگهان...
- خوب، چیزای زیادی در تو میبینم! هوش زیاد، سکوت، مرگ، مهربان، آرامش و استوار... بهترین گروه برای تو ...ریونکلاوه!

صدا در سرسرا پیچیده شد و بچه های میز ریونکلاو با هوا رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1394 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهی به سایر دانش‌آموزان انداخت. نگرانی در چهره‌ی تک‌تک آن‌ها موج می‌زد. حتی آن‌هایی که با اطمینان از گروهی که تمام خاندانشان در آن قرار گرفته‌اند صحبت می‌کردند هم ته دلشان استرس داشتند که مبادا سنت خانودگیشان را بشکنند.

لینی نگاهش را از آن‌ها برمی‌دارد و خودش را سرگرم مرتب کردن ردایش نشان می‌دهد. برایش فرق چندانی نداشت که در کدام گروه بیفتد، زیرا کسی وجود نداشت تا برای حضور لینی در گروهی خاص رویاپردازی کند. تنها خودش بود و خودش. ترجیحش بر این بود تا درایت کلاه، گروهی که برایش مناسب بود را برگزیند. اما می‌دانست هر گروهی که کلاه برگزیند، تبدیل به خانوده‌اش می‌شود.

با این حال، هم از فرا رسیدن لحظه‌ای که کلاه گروه‌بندی بر روی سرش قرار می‌گرفت و گروهش را فریاد می‌زد می‌ترسید؛ و هم از طولانی شدن انتظار و آشوبی که در دلش برپا بود واهمه داشت.

بالاخره در باز می‌شود و پروفسور مک‌گونگال در آستانه‌ی آن ظاهر می‌شود. نگاهی گذرا به آن‌ها می‌اندازد و با اشاره‌ی دست همه را به سوی خود فرا می‌خواند. لینی نفس‌عمیقی می‌کشد و همراه سایرین به حرکت در می‌آید. چیزی تا رسیدن به لحظه‌ی موعود فرا نرسیده بود. در باز می‌شود و با اولین قدمی که به درون سرسرا می‌گذارد، در می‌یابد که هرآنچه از هاگوارتز و شکوه و عظمتش شنیده بود حقیقت دارد.

چهارمیز طویل که هرکدام متعلق به یکی از چهار گروه بودند و دانش‌آموزان با چهره‌هایی خندان منتظر پیوستن اعضای جدیدشان بودند را از نظر می‌گذراند و توجهش به سقف سرسرا جلب می‌شود. آسمان پر ستاره، همچون فرشی بر روی سرشان کشیده شده بود و هر از گاهی عبور شهاب‌سنگ، تغییری در ساختار منظم و دقیق آن می‌داد.

با بلند شدن صدای فریاد کلاه گروه‌بندی که نام "گریفیندور" را در سرتاسر سرسرا طنین انداخته بود، به خود می‌آید. وقت برای کشف هاگوارتز و شگفتی‌هایش زیاد داشت، اما این صحنه‌ی گروه‌بندی بود که برای اولین و آخرین بار به آن نزدیکی و با احساسی متفاوت شاهدش بود.

بالاخره در حالی که تنها چند نفر باقی مانده بودند، با پایان یافتن شور و شوق دانش‌آموزان حاضر در میز هافلپاف، نامش را می‌شنود. برای لحظه‌ای زمین و زمان متوقف می‌شوند و لینی به احساسی که هنگام برسر گذاشتن کلاه قرار است به او دست بدهد فکر می‌کند. پاهایش بی‌اختیار شروع به حرکت می‌کنند و به سمت چهارپایه‌ای که پروفسور مک‌گونگال کنارش ایستاده بود قدم برمی‌دارد.

در راه زیرچشمی نگاهی به چهره‌ی دانش‌آموزان چهار گروه می‌اندازد. همه‌ی آن‌ها با اشتیاق منتظر گروه‌بندی‌اش بودند. سرانجام به چهارپایه می‌رسد و به آرامی بر روی آن می‌نشیند. طولی نمی‌کشد که سنگینی قرار گرفتن کلاه گروه‌بندی بر روی سرش را حس می‌کند.

- هممم... فکر می‌کنم پیش دوستان ریونکلاویت بیشتر از هرجای دیگه‌ای احساس رضایت و پیشرفت می‌کنی. پس ریونکلاو!

کلاه تردیدی در انتخابش نداشت و لینی هم شکایتی نداشت. با اشتیاق از روی چهارپایه پایین می‌پرد و به سوی میزی حرکت می‌کند که همه با خوش‌حالی ورودش را خوشامد می‌گفتند. او دیگر متعلق به گروهش بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 دی 1394 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود،سال اولی ها از قطار پیاده شدند،هاگرید به ملاقات سال اولی ها آمد،سال اولی ها به همراه هاگرید وارد قایق ها شدند،هاگوارتز به راحتی قابل مشاهده بود،مایکل کرنر جز سال اولی ها بود و از دیدن هاگوارتز حیرت زده شده بود،آرزوی مایکل ممتاز شدن در هاگوارتز بود،سال اولی ها بعد از نیم ساعت به هاگوارتز رسیدند،هاگرید سال اولی ها را با فضای مدرسه آشنا کرد و آنها را تا سرسرا همراهی کرد.
.
- خوب سال اولی ها من باید برم و الان پروفسور مک گونگال به دیدارتون میاد.
.
هاگرید به داخل سرسرا رفت و پروفسور مک گونگال به دیدار سال اولی ها آمد.
.
- به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز خوش اومدین!
.
پروفسور مک گونگال درباره گروه های گریفیندور،اسلیترین،هافلپاف و ریونکلا صحبت کرد و توضیحاتی درباره هاگوارتز داد و بعد از چند دقیقه سال اولی ها پشت سر پروفسور مک گونگال وارد سرسرا شدند،مایکل کرنر در همان موقع با خوشحالی به دانش آموزان گروه ریونکلا نگاه می کرد و بعد نگاهی به کلاه گروهبندی کرد و ایستاد،پروفسور مک گونگال لیست اسامی دانش آموزان را در آورد.
.
- وقتی اسمتون رو خوندم بیان روی صندلی بشینین تا کلاه گروهبندی رو رو سرتون بزارم!
.
اولین نفری که اسمش صدا شد مایکل کرنر بود،مایکل بدون هیچ ترسی بر روی صندلی نشست و پروفسور مک گونگال کلاه گروهبندی را روی سر مایکل گذاشت.
.
- ذهنت دیقه به دیقه کار میکنه،شجاعتت به اندازه جرئتت نیست،مهربونی و غروری نداری،فک کنم گروه مورد علاقت هم ریونکلا باشه،ریونکلا گروه خوبیه برات و تو رو توش روشن میبینم.
.
همه به کلاه و مایکل نگاه می کردند و و همه جا ساکت بود.
.
- ریونـكلا
.
سکوت شکست و مایکل با خوشحالی و حسی عجیب به نیمکت ریونکلا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1394/10/24 17:44:48
تصویر تغییر اندازه داده شده