پارت سه
__________________
روزها میگذشتند، آرام و بیصدا، مثل معجونهایی که آرام در دل آتش میجوشیدند، بدون آنکه کسی بفهمد چه درونشان میگذرد. دراکو دیگر دانشآموز نبود، اما گاهی احساس میکرد همان پسرک گمشدهی گذشته است—با این تفاوت که حالا، خودش میدانست گم شده.
هر صبح، همان مسیر را از اتاقش تا کلاس دفاع طی میکرد. هر شب، همان کلاس خالی را ترک میکرد. و در تمام آن ساعات خاکستری، تنها چیزی که گاهبهگاه مسیر نگاهش را قطع میکرد، نوری محو در پنجرهی کلاس معجونسازی بود. اسنیپ، پشت پنجره. بیحرکت. مثل سایهای که هیچ طلسمی پاکش نمیکرد.
آن شب، هوا گرفته بود. هاگوارتز، در آستانهی پاییز، بوی باران میداد. دراکو دیرتر از همیشه از کلاس بیرون آمد. مسیر برگشتش از راهروهای خالی میگذشت، اما انگار چیزی ناخودآگاه، او را کشاند به سمت سردابها. نه بهقصد، نه از روی کنجکاوی—بلکه از آن جنس تصمیمهایی که ذهن نمیگیرد، اما پاها میگیرند.
در کلاس معجونسازی نیمهباز بود. نور لرزان شمعی از میان شکاف در سوسو میزد. دراکو مکث کرد. بعد، بیآنکه نفس بکشد، در را آهسته هل داد. اسنیپ تنها بود. کنار میز کار ایستاده بود، با دستانی که لرزشی پنهان در آنها بود. شیشهی کوچکی در دستش بود—مایعی بنفشرنگ، با حرکتهایی چرخان، مثل خاطرات درون یک پنسیو. نگاهشان تلاقی کرد. چیزی درون دراکو شکست، یا شاید بیدار شد. بهسختی حرف زد:
- میخواین... کمک کنم؟
اسنیپ بهجای پاسخ، فقط شیشه را گذاشت روی میز. صدایی از دهانش نیامد. اما نگاهش—آن نگاه سنگی و ساکت—نه "نه" بود، نه "برو". فقط پذیرشی آرام...
دراکو جلو رفت. کنار میز ایستاد، دقیقاً جایی که روزی سالها پیش ایستاده بود و اشتباهش باعث انفجار دیگ شد. حالا، سکوت بینشان پررنگتر از هر فریادی بود. اسنیپ ناگهان گفت:
- دیروز، توی کلاست گفتی با تاریکی بجنگیم. اما... همیشه نمیشه.
دراکو آرام گفت:
- نه همیشه.
مکث کرد.
- ولی بعضی وقتها... فقط کافیه یاد بگیری توش نفس بکشی.
اسنیپ لبخند نزد. اما یک لحظه، فقط یک لحظه، نفسش سنگینتر شد. دراکو متوجه شد. برای همین ادامه نداد. اما پیش از آنکه برگردد و برود، نگاهش افتاد به دستهای اسنیپ—رگههایی محو از جای زخم. نه تازه. نه کهنه. فقط زنده. دراکو گفت:
- درمورد زخم هاتون... میتونید به کسی بگید. حتی اگه اون شخص... دانشآموز سابقتون باشه.
اسنیپ سر بلند کرد. چشم در چشم.
- و اگه اون شخص... بیش از حد شبیه من باشه، مالفوی؟
دراکو لبخند نزد. فقط زمزمه کرد:
- پس شاید... بالاخره اون کسی باشه که بفهمه.
و بعد، در سکوت شب، از کلاس بیرون رفت. اما پشت سرش، صدای حرکت آهستهای بود. ردای بلند اسنیپ که به آرامی روی زمین کشیده می شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




