تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
258 کاربر(ها) آنلاین هستند (135 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
256
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

فاضلی میگفت:《کسانی که بیشتر میفهمند، بیشتر رنج میبرند.》
اصلا چرا دارم به این نقل قول میاندیشم؟ آن فاضل و جملاتش چه اهمیتی دارند؟ چرا دست آلبرت اینقدر سردتر از حد معمول است و چرا دارد میگرید؟
آه، هذیانزده شده! میگوید زمستانش رسیده و دیگر بهار نمیآید. شاید هم فقط از دید مغز کوچک ما هذیان میگوید؟
بهار چه بیمقدمه از راه رسیده بود! همه چیزهای دوستداشتنی آن روز در هاگوارتز بودند؛ شکوفهها، گلها، باران و...
اکنون چه جای این افکار است؟نمیتوانم بوی خاک نم خورده را سرزنش کنم که چرا مرا یاد بهار جوانی انداخته، تقصیر خودم است!
چه سوزی! بهتر است پنجره را ببندم! بسته شد؟ نه، محکم نیست! فکر کنم بستمش؛ نه، بگذار یک بار دیگر هم چک کنم.
در خواب چه بانمک به نظر میرسد؛ مخصوصا با آن موهای طلایی-خاکستری که روی صورت رنگپریدهاش میریزند!
وسایل نقاشیام را بردارم؟ نه، ممکن است بیدار شود و چیزی بخواهد. عطر بزنم؟ نه، خوابش به هم میریزد.
آن زمانهای هاگوارتز، چند تار مویش سفید شده بود. مادام آلکساندر با همان نگرانی مخصوص پرستاران مدرسه میگفت:
- عجیبه؛ حتما از استرسه!
اکنون اندیشیدن به نیمدهه قبل، چه دردی را درمان میکند؟
به هر حال، به نظرم، همهاش از دلهره نبود. هر عاقلی که میشناسم، یا بار حمل میکند (مانند پدر و مادرم)یا عقلش را از دست داده.(مانند همین مرد لاغر و نحیفی که نشسته خوابش برده.)
پدرم به ندرت میخندید؛ چرا دیگران میگفتند عبوس است؟ مادرم در لاک خودش بود؛ چرا دیگران میگفتند مغرور است؟
نباید به او نگاه کنم! آلبرتی که زمانی بیش از همه ما میفهمید و اکنون مجنون گشته! مرد کمحرفی که اکنون هذیان میگوید!
چهگونه مجنون شد؟ چرا؟ نمیدانم، نمیدانم! چرا ماریوس لسترنج غرقه بلاهت اکنون سرش را بالا میگیرد و راه میرود؟ نمیدانم؛ نمیدانم!
اصلا چرا دارم به این نقل قول میاندیشم؟ آن فاضل و جملاتش چه اهمیتی دارند؟ چرا دست آلبرت اینقدر سردتر از حد معمول است و چرا دارد میگرید؟
آه، هذیانزده شده! میگوید زمستانش رسیده و دیگر بهار نمیآید. شاید هم فقط از دید مغز کوچک ما هذیان میگوید؟
بهار چه بیمقدمه از راه رسیده بود! همه چیزهای دوستداشتنی آن روز در هاگوارتز بودند؛ شکوفهها، گلها، باران و...
اکنون چه جای این افکار است؟نمیتوانم بوی خاک نم خورده را سرزنش کنم که چرا مرا یاد بهار جوانی انداخته، تقصیر خودم است!
چه سوزی! بهتر است پنجره را ببندم! بسته شد؟ نه، محکم نیست! فکر کنم بستمش؛ نه، بگذار یک بار دیگر هم چک کنم.
در خواب چه بانمک به نظر میرسد؛ مخصوصا با آن موهای طلایی-خاکستری که روی صورت رنگپریدهاش میریزند!
وسایل نقاشیام را بردارم؟ نه، ممکن است بیدار شود و چیزی بخواهد. عطر بزنم؟ نه، خوابش به هم میریزد.
آن زمانهای هاگوارتز، چند تار مویش سفید شده بود. مادام آلکساندر با همان نگرانی مخصوص پرستاران مدرسه میگفت:
- عجیبه؛ حتما از استرسه!
اکنون اندیشیدن به نیمدهه قبل، چه دردی را درمان میکند؟
به هر حال، به نظرم، همهاش از دلهره نبود. هر عاقلی که میشناسم، یا بار حمل میکند (مانند پدر و مادرم)یا عقلش را از دست داده.(مانند همین مرد لاغر و نحیفی که نشسته خوابش برده.)
پدرم به ندرت میخندید؛ چرا دیگران میگفتند عبوس است؟ مادرم در لاک خودش بود؛ چرا دیگران میگفتند مغرور است؟
نباید به او نگاه کنم! آلبرتی که زمانی بیش از همه ما میفهمید و اکنون مجنون گشته! مرد کمحرفی که اکنون هذیان میگوید!
چهگونه مجنون شد؟ چرا؟ نمیدانم، نمیدانم! چرا ماریوس لسترنج غرقه بلاهت اکنون سرش را بالا میگیرد و راه میرود؟ نمیدانم؛ نمیدانم!
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

عروسک فروشی (پارت پایانی)
عروسک سازها
آستریکس مشغول هم صحبتی با بانو سوزان شد. آنها در روی مبلمان بسیار راحتی که روی آن عکس آبنبات و عروسک خرسی بود نشسته و به قدری گرم صحبت با او و برنامههای آینده خودشان بودند که آستریکس، با خیال اینکه کوین مشغول بازی و سرگرمی در مغازه همراه با مابقی کودکان هست حواسش را کامل روی بانو سوزان معطوف کرده بود.
مدتی نگذشته بود که آستریکس خواست از جایش بلند شود. تحرکی به بدنش بدهد تا خواب نروند. در همان حین نگاهی به اطراف انداخت. مغازه همچنان شلوغ بود. ملت در جنب و جوش بودند. کودکان و اولیا هرکدام در طرفی مشغول بازی و لذت بردن از شکلات و پاستیلهایشان بودند. اما آستریکس متوجه کوین، وروجک کوچک او، خبری ازش نیست.
بلافاصله رو به بانو سوزان کرده و از او میخواهد تا بوسیله استفاده از آدمکهای آبنباتیاش کوین را پیدا کنند. هرچند آستریکس نگرانی چندانی نداشت، اما دوست داشت از جا ومکان کوین خبردار باشد.
بانو سوزان در یک دستاش چوبدستی، و در دستدیگرش یک آبنبات گرفته بود. چشمانش را بست و وردی خواند...
با گذشت هر دقیقه، حالت چهره بانو سوزان عوض میشد. نگران تر میشد. کمکم لبخند صمیمانهاش جایش را به اخم داد.
آستریکس نمیدانست در ذهن بانو سوزان چه میگذرد. اما با حالت چهره او میدانست چیز خوبی نیست.
بلافاصله بانو سوزان چشمانش را به آستریکس دوخت. صورت او نه جدی و نه خندان بود. نگرانی خاصی در چهرهاش نمایان بود.
- اون رو پیدا کردم. اون طبقه بالا پیش عروسکساز هاست... اما اونها نباید اونجا باشند!
آستریکس متوجه بانو سوزان نشد. او با اخمهای درهم رفته در ادامهی حرف بانو سوزان گفت...
- منظورت کوینه که نباید اونجا باشه؟ بیخیال، اون بچه خیلی شیطونیه. دوست داره هرجا که باید و نباید بره و فضولی کنه...
- نه. منظورم کوین نیست. منظورم عروسکسازها هستند. اونا خیلی سال پیش عضو مرگخوارها بودند که به گفته خودشون توبه کرده و میخواستند زندگی عادی در پیش بگیرند. برای همین منم استخدامشون کردم. فکر میکردم میتونم باورشون کنم. اما به مرور زمان متوجه شدم اونا روشهای افراطی برای ساختن عروسکها برای بچهها دارند. در حدی که با استفاده از جادو از خود بچهها برای ساختن عروسک میخواستند استفاده کنند. اما من اخراجشون کردم. ولی حالا... بوسیله ادمک آبنباتیام فهمیدم که اونا اینجا هستن. طبقه بالا مشغول ساخت عروسک و کوین توهم پیششونه...
در حینی که بانو سوزان داستان عروسک ساز هارا تعریف میکرد آستریکس کاملا جدی شده بود. او دیگر پلک نمیزد. شاید حتی نفس هم نمیکشید. دیگر خبری از آستریکس خوشحال و خندان ساعاتی پیش نبود.
- پلهها کجان؟
- انتهای مغازه...
آستریکس بی آنکه منتظر تمام شدن حرف بانو سوزان شود. از مقابل او ناپدید شد.
مرگخواران در مقابل خونخواران
- ولم کنید... بژارید برم... منو اژیت کنید عمو آشتریکشم شمارو اژیت میکنه...
چندین شخص مذکر و مونث، کوین را دور کرده بودند. هر کدوم دست کوین را گرفته و مانع از تقلاهای او میشدند.
هرچند با زور کم و ناکافی، اما کوین تمام سعیاش را میکرد تا اون رو به سمت دستگاه عروسک ساز نبرند. اشکهای کوین جاری شده بودند و با چشمان خیساش به کسانی که آزادی کودکانهاش را از او سلب کرده بودند نگاه میکرد...
سه مرد درشت هیکل با رداهای سیاه، ماسک مرگخوارانهای که بروی صورتشان زده بودند آنها را برای کودکی دو ساله به شدت ترسناک کرده بودند.
در طرفی، دو شخص مونثی که دست به سینه و همانند مردان، با ماسک و ردا ایستاده و شاهد بودند.
طبقه بالایی پر از پارچه و پشمهای مخصوص عروسک سازی بود. فضای شبیه به کارگاهی بود که همراه با جادو و لوازم جادویی دور آن احاطه شده بود. اما مشخصا میزی که مرگخواران قصد بردن کوین به روی آن را داشتند متعلق به آن کارگاه نبوده و تازگی داشت.
تک چراغی بروی میز مورد نظرآنها روشن بود. ما بقی فضای دور اطراف آنها در هالهای از تاریکی فرو رفته بود. از نظر آنها نیازی به نور بیشتری نبود و هرچقدر تاریکتر، حس و غریزه مرگخواریشان عمیق تر... اما آستریکس هم ممنون علایق و عادتهای آنها بود.
آستریکس در سکوت کامل، در سایهای پشت سر آنها کمین کرده بود. مثل گرگی که بیش از حد اندازه برای طعمهاش صبر کرده باشد. حالا خواستار شکار تمام و کمال بود.
شخص مذکری از مرگخواران با خندههای عجیب و شیطانیاش چوبدستیاش را از ردایش خارج کرد و بطور عمودی از جهت بالا به سمت کوین نشانه گرفت. با دقت و به آرامی آن را با خواندن وردی درحال پایین اوردن بود که ناگهان در جایش خشک ماند!
چند ثانیه قبل...
آستریکس در فضای ابری گنگ ذهنش مانده بود، او میدید یک مرگخواری چوبدستیاش را به سمت کوین نشانه رفته و وردی میخواند... اما هیچ از ورد و عملی که آن مرگخوار انجام میداد مطمعن نبود. حتی نمیخواست صبر کند و بفهمد نتیجه عملاش چه خواهد شد. برای همین تصمیمش را گرفت. تصمیم شکارش را، تصمیم حملهاش را. خشماش اجازه سبک سنگین کردن میزان حملهاش را نداد. فقط در ثانیهای بعد، آن مرگخوار در جایش خشک شده بود.
بقیه مرگخواران مات و مبهوت از خشک شدن دوست مرگخوارشان مانده بودند. اما ابهامشان طولی نکشید که واضح شد. سمت سینه ردای مرگخوار کم کم به رنگ سرخ درآمد... خون براقی از لایههای لباساش گذر کردند و در مقابل چشمان دوستاناش جاری شدند...
او بیانکه فرصت گفتن چیزی را داشته باشد، بدون هیچ حرکت اضافهای زمین افتاد و در مقابل مرگخواران باقی مانده، یک شخص با موهای بلند تیره، ردایی سیاه تر از برای آنها، و قلبی تپنده در دستش مقابلشان ایستاده بود.
آستریکس قلب در دستش که کمکم ضربانش را از دست میداد بالا اورد و با زبانش لیسی از پایین تا بالای آن زد... از مزه خونی که حس کرده بود هیچ خوشش نیامده بود.
یکی از مرگخواران زن، سریع تر از دیگران توانست با وجود صحنه مقابلش به خودش بیاید و دستش را سریع به سمت چوبدستیاش ببرد که ناگهان زمان برای او نیز ایستاد...
زمان برای شکارچی که تخصص خاصی در شکار افراد مختلفی داشت جور دیگری میگذشت. هماهنگ با زمان دنیای واقعی، زمانی که مرگخواران به آن عادت داشتند نبود.
به همین علت تا مرگخوار زن بتواند چوبدستیاش را لمس کند فشار شدید دست آستریکس را روی گردنش توانست حس کند.
فشاری آنقدر محکم که نه تنها نفسی نمیتوانست بکشد، بلکه حتی قلبش نیز در پمپاژ کردن خوناش به سرش به مشکل بر بخورد... و همین، باعث شد طولی نکشید تا چشمان مرگخوار سیاهی رفته و بلافاصله از فقط با صدای ریز نالهای... در جا تمام کند.
اما دیگر بقیه مرگخواران خودشان را پیدا کرده بودند. دو مرگخوار مذکر سریع از دو طرف به آستریکس حمله ور شد. یکی از آنها که جثه بزرگتری نسبت به دیگری داشت، آستریکس را با دستان عضلهایاش محکم در آغوش گرفت و دیگری از سمت روبرو خودش را آماده برای اجرای یک افسون ممنوعه کرد...
آستریکس که هیچ حدی برای خشم خودش و عطش انتقامی که برای گرفتن از مرگخوارا داشت نمیدید، خودش را از هیچ کاری منع نمیکرد... در همین حین که مرگخوار روبرویش چوبدستیاش را به سمتش هدف میگرفت، آستریکس سریع وردی را خواند و مرگخوار مقابلش به سمت او پرت شد و بدنش به بدن او برخورد کرد... همین نزدیکی و فاصله کم کافی بود تا آستریکس بدون استفاده از دستانش گردن مرگخوار را با دندانهای نیشش گاز بگیرد... گازی مانند گازهای قبلی آستریکس از روی ارزش و عشق و جنتلمنی نبود، بلکه از روی خشم بود. وقتی مرگخوار زن دیگری همکارش را از چنگ نیشهای آستریکس عقب کشید و نجات داد، مرگخوار جوان که خونش بصورت جهشی و نامنظم بجای جاری شدن به اطراف فواران میشد. چندین قدم به عقب برداشت. با شوکی که بهش وارد شده بود نمیتوانست پلک بزند، دستش را روی گردنش گذاشت، اما کافی نبود. برای اون شدت از خشمی که در حین گاز گرفتن بکار رفته بود و باعث وفوران آن شدت خون شده بود... کافی نبود... سرنجام، او نیز به آرامی زمین افتاد و چشمانش همچنان باز ماندند...
حالا دو مرگخوار زن و مرد در مقابل آستریکس مانده بودند. مرد بزرگ جثهای که آستریکس را محکم گرفته بود او را به سمت دیوار پرت کرد و مشتش را در سینه آستریکس کوبید... مشت محکمی بود، اما نه به اندازه کافی. این را به محض متوجه شدن خود مرگخوار، سریع به سمت چوبدستیاش رفت و آن را سریع به سمت آستریکس گرفته و ورد را خواند...
جادوی سبز رنگی از نوک چوبدستی خارج شد و به سمت آستریکس پرتاب شد.
آستریکس با تمام قدرت و سرعت خونآشامیش، به سختی و با کمی شانس توانست خودش را جمع کند و از مقابل حمله مرگخوار جای خالی بدهد... شلیک او درست از کنار گوش آستریکس رد شد و باعث شد گوشش بعد از برخورد جادو به دیوار پشت سرش و منفجر شدنش سوت بزند.
مرگوار اینبار قصد حمله دیگری را داشت. به محض اینکه دستش را دوباره بالا اورد و خودش را اماده حمله کرد، آستریکس چوبدستیاش را سفت در دستش گرفت و از جایش تکان خورد. سریع چرخی زد و از زیر دستها و چانهی مرگخوار رد شد. به محض رد شدن آستریکس و ایستادنش پشت سر مرگخوار، قطرات خون به آرامی از چوبدستی آستریکس جاری شده و روی زمین میریختند... قطراتی که متعلق به مرگخوار بزرگ اندامی بود که حالا فقط بدستش را روی شاهرگ گردنش گذاشته بود و درحال جان دادن در کف زمین بود.
آستریکس با چوب دستیاش، کار او را تمام کرده بود.
حالا در مقابلش فقط مرگخوار زن مانده بود. ترسیده بود. عرق کرده بود. اما میدانست راه فراری نخواهد داشت. باید با تمام توانش بجنگد... یا... او میدانست در هر دو صورت شانسی برای مقابله با این شکارچی وحشی نخواهد داشت.
طولی نکشید که چوبدستیاش را زمین انداخت... دستانش را بالا برده و کف دستش را به سمت آستریکس چرخاند. او تسلیم شده بود. تسلیم بی چون و چرا...
- لطفا... من نمیخوام ادامه بدم... من نمیخوام باهات بجنگم... بذار من برم...
او به چشمها و دندانهای خونی استریکس خیره شده بود. استریکس برای جواب دادن به او نیاز به حرف زدن نداشت. مرگخوار جوابش را همان اول گرفته بود. هیچ مذاکرهای در کار نیست...
- لطفا...منو ببخش... فقط بذار من برم... قول میدم دیگه هیچوقت توی این شهر پیدام نشه...
- من بخشنده نیستم...
- تو که مرگخوار نیستی... فقط مرگخوارها هستن که شرورن... به لرد قسمت میدم... ببخش...
- نه من مرگخوار نیستم... من بدترم... خیلی بدتر...
- لطفا...
- کروشیو!
طلسمی از چوبدستی آستریکس خارج شد و لحظهای بعد جیغی شدید و بلند به هوا رفت... آستریکس چوب دستی خونیاش را از جهت بالا بروی مرگخوار نشانه رفته بود و فشرده شدن دندانهایش... قدرت شکنجه او نیز بیشتر میشد...
مرگخوار زن زمین افتاده و با جیغ کر کنندهای مثل کرم به خودش میلولید... از شدت درد بدنش پیچ و تاب میداد و سرش را مدام به زمین میکوبید... با کوبیدنهایش ماسکش که نماد مرگخواری بود از صورتش زمین افتاد. یک صورت معمولی، با موهای مشکی و رژ لب تیره. اما حالا این صورت از شدت درد و شکنجه پوستش سرخ و آرایشش توسط قطرات اشک چشماش به طرز وحشتناکی درآمده بود.
آستریکس اصلا قصد اتمام را نداشت. همچنان با شدت یکنواختی به شکنجه مرگخوار ادامه میداد... حتی با اینکه میدید بدن زن مرگخوار به آستانه درد و تحملش رسیده و اگر بیشتر از این ادامه دهد... برای آستریکس اصلا مهم نبود. او روی حرفاش ایستاده بود. او میخواست به مرگخوار ثابت کند که در صورت نیاز بدتر از یک شرور میتواند باشد. یک اهریمن واجب... یک شیطان لزوم.
و دیگر تمام شد... دیگر طلسم آستریکس باعث تولید شکنجه و صدای جیغی نمیشد... زن مرگخوار درحالی که بدنش پر از جای کبودی بی حرکت در زمین مانده بود، با چشمانی باز و خیس و دهنی کف کرده تمام کرده بود.
آستریکس نفس عمیقی کشید و چوب دستیاش را در جیبش گذاشت. به سمت میز کوین برگشت.
او در خوابی عمیق و آرام فرو رفته بود. آستریکس آنقدر در خشمش فرو رفته بود که نفهمیده بود چه چیزی باعث خواب آرام کوین شده بود. اما جای نگرانی نمیدید، زیرا هنوز صدای ضربان قلب کوچکاش را حس میکرد.
عروسک
کوین در بغل بانو سوزان همچنان خواب بود. بانو سوزان به آستریکس اطمینان داده بود که میتواند حافظه کوتاه مدت او را پاک کرده و بدنش که ترسیده بود را آرام کند... برای همین او را در بغلش خوابانده و مثل مادربزرگها در گوشش مادرانه وردی شبیه به لالایی میخواند.
دقایقی بعد سپس کوین به آرامی چشمانش را باز کرده و خود را مقابل آستریکس و بانو سوزان میبیند. هر دو خوشحال و لبخند رضایت مندی روی لبهایشان دارند.
بانو سوزان بلافاصله با صدای پر انرژی همیشگیاش بلند، شروع به صحبت کرد و از شکلاتها و ابنباتهای مختلفش برای کوین تعریف کرد.
از طرفی هم آستریکس به اطراف نگاهی انداخت. یک عروسک تسترال نارنجی با خالهای قرمز رنگی توجهاش را جلب کرد.
وقتی آستریکس عروسک را مقابل کوین قرار داد. کوین ذوق کودکانهای کرد و آن را در بغلش فشرد.
- هی کوچولو... نظرت راجب یک جیب پر از پاستیل و تافیهای شکلاتی مهمون خاله سوزان چیه؟ هان؟
- حاله من که جیبام کوچیکن... جیبای عمو آشتریکش رو بجا من پر کن...
- چی؟ من؟ نه... لعنتی نه...
آستریکس فرصتی برای مخالفت نداشت... همزمان با نه گفتنهای آستریکس جیبهایش بطور جادویی و افزایندی پر از شکلات و پاستیل شدند و هی مدام بیشتر هم میشدند... آنقدر که خودش سعی داشت جلوی آنهارا بگیرد ولی مدام از جیبهایش روی زمین میریختند...
با صحنهای که آستریکس رقم زده بود، بانو سوزان و کوین هردو قهقهای بلند سر دادند.
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

عروسک فروشی (پارت دوم)
عروسک گردان
آستریکس، کوین و چستر، یکی پس از دیگری با تقلا از در کوچک گذشتند. برخلاف اندازه و سایز بیرونی مغازه، داخل آن بسیار بزرگ و پر جنب و جوش بود فضای داخلی به قسمتهای مختلفی تقسیم شده بودند. قسمتهایی که بعضا عمومی و بعضا با یک دیوار مانند نازکی از بقیه قسمتها جدا شده بودند. هر قسمت با نور های رنگی مختلف، کاغذ دیواری، پوستر ها و امکانات مختلفی اماده شده بودند. گویی هر قسمت شهر جداگانهای مخصوص شهروندان خاص خودش بود.
از هر گوشه و کنار، بوی آبنبات و شکلاتها با طعمهای مختلف بصورت جادویی در تمام فضا پخش شده بود.
در انتهای اون مکان. راه پلهای شیشهای قرار گرفته بود که به طبقه بالایی منتهی میشد. از بقیه قسمتها کامل جدا شده و تنها چیزی که از طبقه بالا برای آستریکس و بقیه مهمانان قابل مشاهده بود، سایههایی از کارکنانی که برای تعمیر و نگه داری و بسته بندی عروسکها مشغول کار بودند.
آستریکس معمولا عادت نداشت در این فضاها حضور پیدا کند. او جوری نگاه میکرد گویی با اینکه تازه وارد مغازه شده بود، به همین زودی توسط رنگها دلسرد شده است.
نگاههای چستر اما متفاوت بود. او نگاهش نه به همه قسمتها، بلکه فقط به یک قسمت خاصی معطوف شده بود.
هر سه بلافاصله به محض برداشت اولین قدم توسط یک بانوی ویتر جوان مورد پذیرایی قرار گرفتند. اورکت آستریکس را از او با کمال احترام گرفتند. چندین نوشیدنی خوشامد گویی برایشان اوردند و در تمام ادب و احترام برای آنها خوشآمد گویی و آرزوی لحظات خوش کردند.
حتی یکی از ویترها برای کوین یک کلاه پشمالو نارنجی رنگی که دو گوش اسب مانند ویک تک شاخ وسط آن داشت هدیه داد و کوین با شورو ذوق کلاه را روی سرش گذاشت و با دو دستش دو گوش آن را گرفته و مشغول بازی با آنها شد.
بلاخره هر سه اولین قدمهایشان را برداشتند. اما بازهم طولی نکشید تا شخص دیگری به یکباره مانند روح مقابلشان ظاهر شد.
بانویی جذاب، موهای بلند اتو کشیده مشکی. قدی نسبتا بلند، درون لباس یک دست اتو کشیده کت دامنی به رنگ ترکیبی از طوسی و سبز روشن، مقابلشان ایستاده بود. لبخندی صورتش را تزئیین کرده بود. دندانهای براقاش همراه با چشمانی که با لنز آراسته شده بود، یک صحنه زیبا و جای تقدیر را فراهم کرده بود.
- درود، بانو سوزان.
- اوه. لیدی سوزان. مارو مفتخر کردین از حضورتون. مفتخر شدیم از دیدنتون. افتخا...
- درود آستریکس. سلام چستر. خوشحالم از دیدنتون. منتظرتون بودم. میبینم همراه خودت یک مهمون کوچولو هم اوردی آستریکس.
بانو سوزان با لبخندی واقعی و صمیمی رو به کوین خم میشود و با تکان دادن انگشتان و چرخاندن مچ دستش تافی شکلاتی را در دستش ظاهر میکند و سمت کوین میگیرد.
چشمان کوین از شعبده بازی بانو سوزان که شدیدا ذوق زده شده بود با هردو دستش به سمت شکلات شیرجه میزند و شکلات را گرفته و سریع باز میکند.
بانو سوزان همزمان دستی بروی سر کوین میکشید.
- کودک شیرینیه. آستریکس...؟ نکنه که...
- نه.
- توعه شیطون بلا. کی فرصت کردی مزدوج شی و قاطی خروس و مرغا بشی؟
آستریکس برقی گرفت و چندین فیوز پروند. حرفهای بانو سوزان برایش زیادهروی میومد. مزدوج شدن؟ استریکس ترجیح میداد تا آخر عمرش درون غاری زندگی و مدیتیشن کند، برنامههای تستسترون برتر، انرژی مردانه و برنامه سمت خدا رو ببیند و حالت عرفانی و معنوی به خود بگیرد، گیاهخوار شود و از گیاهان گوشتخوار تغذیه کند تا اینکه به فکر نزدیکی به شخصی و در نهایت مزدوج شدن با او باشد.
از نظرش رابطه افراد مزدوج شده مثل شخص وجترینی که به غذای کلهپاچه با یک جفت چشم و زبان و مغز جلوش گذاشته باشند منزجر کننده میومد.
- بانو سوزان، انتظار زیادی ازت داشتم... ایشون کوین هستن. یکی از شیطونترین و کوچیکترین گریفیندوری که تاحالا داشتیم.
بانو سوزان کاملا خشنود و راضی به نظر میومد. حتی لبخند روی صورتش واقعی بود. حتی کوین نیز این را حس میکرد... رابطه دوستی عمیقی بین بانو سوزان و آستریکس در جریان بود.
بانو سوزان آن سه را همراهی میکرد. از قسمتها و امکانات مختلف مغازه برایشان توضیح میداد. از محصولات جدیدی که در رابطه با عروسکها یا اسباببازیها بود میگفت. او ادامه میداد، حتی به تازگی متدهای جدید جادویی برای کودکانی که تازه یک سالگی را تمام کردند طراحی کرده که موقع بازی با عروسک یا اسباببازیها به اشتباه آنرا قورت ندند و مرلینی نکرده خانوادههایشان نگران سلامت و روان بچههاشون نباشن. بانوسوزان چنان با شور و ذوق جملاتش را به زبان میاورد که حتی کوین با سن کماش کاملا متوجه منظور بانو از بچههای یکی دوساله میشد.
آنها در ادامه مسیر از مقابل یکی از قسمتها گذر کردند. قسمتی که به بطور جادویی نورها بالای افراد حاضر آن میرقصیدند و رقص نور جذابی را بوجود میاوردند. در زیر رقاصهای نور، بچههایی هم سن و اندازه کوین و عروسکهایشان بودند که با پخش آهنگ اردک تکتک از عمویشان پورنگ، مشغول بازی کردن بودند. در گوشهای ازاین جایگاه یک شخصی با گریم و لباس عجیبی ایستاده بود. وقتی آستریکس به او دقت کرد، او را شناخت. او کسی بود که خودش را شبیه به خالهی بچهها، شادونه کرده بود و با تکان دادن چوبدستیاش که روی آن بالهای فرشته مانند داشت، ریتم آهنگ را تغییر میداد. آن شخص آنقدر در کارش حرفهای بود که تمامی بچههای حاضر در مقابلش با او یکصدا دست زده و آهنگ را میخواندند.
بلاخره آنها مقابل اولین قسمت خود رسیدند. یک اتاق که نورهای صورتی و بنفش رنگ مثل حباب در دیوارها میلغزیدند. فضای وسط پر بود از عروسکهای بزرگ. عروسکهایی که بزرگتر از قد کودکان حاضر در اتاق بودند. شاید قدشان به یک متر هم میرسید. رنگارنگ و پشمالو.
کوین هم با دیدن عروسکها ذوق زده شد و رو به آستریکس خواست که اجازه دهد تا اوهم بتواند مانند بقیه بچهها، با عروسکها بازی کند. اما بانو سوزان بلافاصله کنار او خم شد و گفت...
- اوه، عجله نکن شیرین کوچولوی من... هنوز قسمتهای جذاب مغازم رو بهت نشون ندادم... مطمعنم نمیخوای اون قسمتهارو از دست بدی...
چشمان بانو سوزان، وقتی به کوین نگاه میکرد برق میزد. وقتی کوین یکم آرام گرفت او به مسیر خود ادامه داد.
به قسمت دوم از مغازه عروسک فروشی رسیدند. قسمت مورد علاقه چستر. یک اتاق با حروف نورانی. شاید هم نئونی، اتاق حالت یک میدان دوئل زمان مدیوال را داشت. بچهها به نوبت با همراهی اولیا و کارکنان مغازه، روبروی هم قرار میگرفتند و با خواندن وردهایی که ساخته شده خود مغازه بود باهم به دوئل میپرداختند.
کودکان باید چوبدستی را صرفا به سمت حریفشان میگرفتند و با خواندن ورد درست، هرچند درستوپا شکسته، یک نور رنگین کمونی را به سمت حریف شلیک میکردند. و وقتی، اگر میتوانستند حریفشان را مورد اصابت قرار دهند، حریف صرفا رنگ زبانش به حالت رنگین کمانی تغییر میافت و گوشهایش مانند الفهای توی قصهها دراز میشد. در طرفی، کودک برنده یک پک کامل از شکلات و بستنی و یک عروسک کوچیک جیبی بعنوان جایزه دریافت میکرد.
- عمو آشتریکش چرا اونا دارن با همدیگه دوئل میکنن؟ نکنه یوقت چیژیشونشه...
- اوه... کوین کوچولو... اونا واقعا دوئل نمیکنن. اونا فقط دارن بازی میکنن... بعضی از ملت دوست دارن مثل بزرگترا دوئل بکنن. درواقع کیه که دوست نداشته باشه. هوم؟ میخوای باهم بریم دوئل کنیم؟ من خیلی دوئل رو دوست دارم.
- چستر، برو با یکی هم قد خودت دوئل کن. مطمعنم مقابل کوین تو صرفا یک حریف آماتوری... نه بیشتر.
آستریکس این را گفت و رو به کوین چشمکی زد. کوین که از تعریف کردن آستریکس حسابی جرعت پیدا کرده بود، چوبدستیاش را مدام در هوا میچرخاند و ورد جادویی دوئل عروسک فروشی را تکرار میکرد.
اما چستر نظر دیگری داشت، او سریعا کتش را دراورد و سمت یکی از رختهای لباس نزدیکی آنجا انداخت و با شور و ذوق به سمت محل دوئل پرید.
بانو سوزان به آرامی میخندید. او بنظر راضی و خوشحال میومد. از شعبه جدیدش که تاسیس کرده بود کاملا خرسند بود. برایش همچی بر وفق مراد بنظر میومد.
طولی نکشید که او نیز به همراهی آستریکس و کوین پرداخت و آنهارا به سمت قسمت بعدی راهنمایی کرد.
- آستریکس عزیزم. مطمعنم این قسمت رو هرگز ندیدی. این رو مخصوص خودت طراحی کردم. یک محصول جدیده. با محصولات جدید... هنر خودم رو با ایده خودت آغشته کردم. و نتیجش... میتونم بگم بسیار عالیه.
آستریکس با کنجکاوی رویش را از بانو سوزان برگرداند و به سمت قسمت جدیدی که بانو دربارش حرف میزد انداخت.
قسمت جدید، شامل یک اتاق رنگارنگ که رنگ قرمز بروی آن غالب شده بود. چندین کارکنان مغازه در کنار یک دستگاه جادویی ایستاده بودند که کودکان در صفی منظم مقابل انها ایستاده بودند.
کودکان به ترتیب نوبت، مقابل دستگاه قرار میگرفتند و با دادن چیزی، خوراکی یا هرچیزی که میتوانستند تصور کنند و در دست داشته باشند. دستگاه آن را تبدیل به پاستیلهای خوردنی میکرد که طعم و مزه همان چیز را میدهد که کودک آن را درون دستگاه انداخته است.
با دعوت بانو سوزان آستریکس نیز قدم پیش گذاشت و بعد از طی شدن صف مقابلش و وقتی مقابل دستگاه قرار گرفت، کمی از خون درون شیشهخونش را درون آن ریخت. دستگاه بلافاصله دودی قرمز از خود بیرون داد و ثانیههایی بعد، چندین پاستیل در دست آستریکس انداخته شد.
آستریکس یکی از پاستیل هارا امتحان کرد. طعم بی نظیر خون درون آنها جاری بود. بافت ژلهای که داشتند. دقیقا مثل یک پاستیل معمولی خوردنی شده بودند.
آستریکس صبری نکرد و از جیب دیگرش چندین دانه قهوه را بیرون آورد و همراه با مقداری خون، درون دستگاه انداخت. دستگاه شروع به کار کرد، دودی به رنگهای قهوهای و قرمز از خود بیرون داد و بازهم، چندین دانه پاستیل را در دستان آستریکس رها کرد. پاستیل ها با دو رنگ قهوهای و قرمز برای آستریکس برق میزدند. آستریکس یکی را در دهانش گذاشت و امتحان کرد. مزه قهوه و خون به خوبی باهم ترکیب شده بودند. عالی بود.
آستریکس برای نشان دادن رضایتش به سمت بانو سوزان برگشته و انگشتش را به نشانه لایک به او نشان داد.
این میان کوین نیز بیکار نماند. و در صفی دیگر با دستگاهی دیگر مشغول شده بود. از بستنیهای وانیلی تا شکلاتهای مختلفی که جیبش را با آن پر کرده بود را درون دستگاه میانداخت...
بانو سوزان با لبخندی که اینبار نه تنها واقعی، بلکه صمیمانه بنظر میرسید به آستریکس و کوین نگاه میکرد. آستریکس کاملا تحت تاثیر دستگاه قرار گرفته بود. کنار او آمد و از ایده، خلاقیت و محصول جدیدش تعریف و تمجید کرد.
- بانو سوزان، همیشه خلاقیتهات و هنرت منو شقفت زده میکنند. راضیم ازت. واقعا هستم.
- اوه، ممنونم آستریکس عزیز. تو همیشه بهم لطف داشتی. هرچقدر که پاستیل بخوای برای خودت و اون کوچولو شیرین بردار...
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

به قامت عضلانی و بلند مرد رو به رویش نگریست و تبسمی، دزدانه بر لبهای رنگپریدهاش نشست.
مرد میکوشید به کارگر جوان اخم نماید و عتابش کند؛ لیکن خنده دزدانه به لبهایش میآمد و نمیگذاشت زیاد وحشتناک به نظر برسد؛ حتی وقتی فریاد میزد:
- آخه اینم شد کار کردن؟ هر چی پارچه بود رو خراب کردی که! نمیدونی رئیس ممکنه چی بگه؟
لحنش ملایمتر شد.
- د آخه عزیز من، من واسه خاطر خودت میگم. دلم نمیخواد اخراج شی.
مرد بلندقامت پس از رفتن کارگر، به سوی دختر رنگپریدهی رو به رویش برگشت. دستان گرم و بزرگش بر شانههای نحیف و سرد زن جوان نشستند.
- خدا شاهده نمیخواستم الکی اذیتش کنم، دوشیزه آیلین. آزار ندارم که!
آیلین با خودش اندیشید که پوست این مرد، پوست شیر است و قلبش، قلب نازک پرندهای که وحشت دارد به کسی آسیب برساند. این نخستین دفعه نبود که چنین رفتارهایی از او میدید؛ بارها مشاهده کرده بود که این مرد، با کارگران زیردستش تندی میکند و سپس میکوشد با عذرخواهی خشک؛ لیکن چندینباره جبرانش کند. چنین بود طبع ناقص آدمی! گل رز سفیدی را نوازش کرد.
- میدونم، آقای توبیاس اسنیپ.
توبیاس ناشیانه تعظیم کرد و دستش را برای گرفتن دست آیلین جلو آورد. آیلین به عمق آن چشمان عسلی همچو گربهی گمشده نگریست و با خود اندیشید که واقعا هم او قلبی شیشهای را پشت پوست گرگ پنهان کرده.
دست ظریف و پوشیده در دستکش توری سفیدش را در دست بزرگ و زخمی توبیاس گذاشت. توبیاس لب به سخن گشود:
- دوشیزه خانم...نمیدونم درسته که قصهمو واستون تعریف کنم یا نه...
آیلین اخمی کرد. با توبیاس مشکلی نداشت؛ اخمش از این بود که این مرد را مجبور میکردند "دوشیزه خانم" صدایش کند.
- نه، بیادبی نیست. خواهش می کنم بفرمایید.
توبیاس چنان سرخ شد که حتی از پشت ریش پرپشتش مشخص بود.
- شما اولین کسی هستین که با من جوری رفتار میکنین که انگار آدمم؛ از همون وقتی که زخمم رو بستین، فهمیدم با بقیه فرق دارین. الانم تقریبا یک سال میشه که با هم حرف میزنیم. فکر کنم بتونم باهاتون راحت حرف بزنم.
سرفهای کرد.
- خانم، امیدوارم منظور بدی نگیرین. من یهجورایی فقط میخوام بعد عمری، خودم رو خالی کنم و کسی بهتر از شما برای گوش دادن نیست. تازه، میخوام یه سری از برداشتهای اشتباهی که ممکنه تو سرتون باشه رو از بین ببرم. به یه کمک کوچولو هم نیاز دارم.
آیلین سری تکان داد. توبیاس پی حرفش را گرفت:
- خودتون دیدین که من چیزای زیادی بلد نیستم. خانمای جوون و باتربیتی مثل شما، معمولا فکر میکنن من از سر تنبلیه که مدرسه نرفتم؛ ولی از این خبرا نیست.
نگاهش را به سنگفرش زیرپایشان دوخت. آیلین با ملایمت گفت:
- خواهش میکنم چنین فکری نکنین. من هیچ وقت چنین چیزی رو از ذهنم نگذروندم.
نوری در چشمان توبیاس پدیدار شد.
- این لطف شما رو میرسونه، دوشیزه خانم. راستش، من مجبور شدم مدرسه رو ول کنم. آدمی که تو هشت سالگی یتیم میشه، اونقدرا اجازهی انتخاب کردن نداره. کمکی که باهاش بهم خیلی لطف میکنین...
مجدد سر به زیر انداخت.
- میتونین کمکم کنین کتابهای بیشتری بخونم؟
آیلین تبسمی کرد. تبسمی که تا حدی نقاب بود؛ نقاب بر خشم؛ خشمی نه از توبیاس، بلکه از گیتی؛ گیتیای که این سوال را در ذهنش کاشته بود: 《چرا خوبان رنج میکشند؟》این افکار را از سرش بیرون راند و به توبیاس نگریست.
- حتما!
چشمان توبیاس مانند ستارهها درخشیدند.
- پس با اجازهتون، خانم. فردا میبینمتون.
آیلین دستش را بالا برد و کوشید دگربار از خودش نپرسد که رنج خوبان از کجا میآید؛ از ظلم مردم یا بیعدالتی سرنوشت؟
مرد میکوشید به کارگر جوان اخم نماید و عتابش کند؛ لیکن خنده دزدانه به لبهایش میآمد و نمیگذاشت زیاد وحشتناک به نظر برسد؛ حتی وقتی فریاد میزد:
- آخه اینم شد کار کردن؟ هر چی پارچه بود رو خراب کردی که! نمیدونی رئیس ممکنه چی بگه؟
لحنش ملایمتر شد.
- د آخه عزیز من، من واسه خاطر خودت میگم. دلم نمیخواد اخراج شی.
مرد بلندقامت پس از رفتن کارگر، به سوی دختر رنگپریدهی رو به رویش برگشت. دستان گرم و بزرگش بر شانههای نحیف و سرد زن جوان نشستند.
- خدا شاهده نمیخواستم الکی اذیتش کنم، دوشیزه آیلین. آزار ندارم که!
آیلین با خودش اندیشید که پوست این مرد، پوست شیر است و قلبش، قلب نازک پرندهای که وحشت دارد به کسی آسیب برساند. این نخستین دفعه نبود که چنین رفتارهایی از او میدید؛ بارها مشاهده کرده بود که این مرد، با کارگران زیردستش تندی میکند و سپس میکوشد با عذرخواهی خشک؛ لیکن چندینباره جبرانش کند. چنین بود طبع ناقص آدمی! گل رز سفیدی را نوازش کرد.
- میدونم، آقای توبیاس اسنیپ.
توبیاس ناشیانه تعظیم کرد و دستش را برای گرفتن دست آیلین جلو آورد. آیلین به عمق آن چشمان عسلی همچو گربهی گمشده نگریست و با خود اندیشید که واقعا هم او قلبی شیشهای را پشت پوست گرگ پنهان کرده.
دست ظریف و پوشیده در دستکش توری سفیدش را در دست بزرگ و زخمی توبیاس گذاشت. توبیاس لب به سخن گشود:
- دوشیزه خانم...نمیدونم درسته که قصهمو واستون تعریف کنم یا نه...
آیلین اخمی کرد. با توبیاس مشکلی نداشت؛ اخمش از این بود که این مرد را مجبور میکردند "دوشیزه خانم" صدایش کند.
- نه، بیادبی نیست. خواهش می کنم بفرمایید.
توبیاس چنان سرخ شد که حتی از پشت ریش پرپشتش مشخص بود.
- شما اولین کسی هستین که با من جوری رفتار میکنین که انگار آدمم؛ از همون وقتی که زخمم رو بستین، فهمیدم با بقیه فرق دارین. الانم تقریبا یک سال میشه که با هم حرف میزنیم. فکر کنم بتونم باهاتون راحت حرف بزنم.
سرفهای کرد.
- خانم، امیدوارم منظور بدی نگیرین. من یهجورایی فقط میخوام بعد عمری، خودم رو خالی کنم و کسی بهتر از شما برای گوش دادن نیست. تازه، میخوام یه سری از برداشتهای اشتباهی که ممکنه تو سرتون باشه رو از بین ببرم. به یه کمک کوچولو هم نیاز دارم.
آیلین سری تکان داد. توبیاس پی حرفش را گرفت:
- خودتون دیدین که من چیزای زیادی بلد نیستم. خانمای جوون و باتربیتی مثل شما، معمولا فکر میکنن من از سر تنبلیه که مدرسه نرفتم؛ ولی از این خبرا نیست.
نگاهش را به سنگفرش زیرپایشان دوخت. آیلین با ملایمت گفت:
- خواهش میکنم چنین فکری نکنین. من هیچ وقت چنین چیزی رو از ذهنم نگذروندم.
نوری در چشمان توبیاس پدیدار شد.
- این لطف شما رو میرسونه، دوشیزه خانم. راستش، من مجبور شدم مدرسه رو ول کنم. آدمی که تو هشت سالگی یتیم میشه، اونقدرا اجازهی انتخاب کردن نداره. کمکی که باهاش بهم خیلی لطف میکنین...
مجدد سر به زیر انداخت.
- میتونین کمکم کنین کتابهای بیشتری بخونم؟
آیلین تبسمی کرد. تبسمی که تا حدی نقاب بود؛ نقاب بر خشم؛ خشمی نه از توبیاس، بلکه از گیتی؛ گیتیای که این سوال را در ذهنش کاشته بود: 《چرا خوبان رنج میکشند؟》این افکار را از سرش بیرون راند و به توبیاس نگریست.
- حتما!
چشمان توبیاس مانند ستارهها درخشیدند.
- پس با اجازهتون، خانم. فردا میبینمتون.
آیلین دستش را بالا برد و کوشید دگربار از خودش نپرسد که رنج خوبان از کجا میآید؛ از ظلم مردم یا بیعدالتی سرنوشت؟
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

عروسک فروشی
پارت اول
نامهای از طرف دوست قدیمی!
در یکی از روزهای بهاری، درحالی که هوا به اوج مطلوبی خودش رسیده بود و طبیعت در زیبا ترین حالت خودش قرار داشت، هاگوارتز نیزاز این قضیه مستثنا نبود. در داخل تالار گریفیندور، اعضای قرمز پوش آن با شورو ذوق و پر انرژی مشغول کاری بودند.
در میان این اعضا، عضوی بطور غیر طبیعی پر انرژیتر بود!
تابلو بانوی چاق به محض شنیدن رمز ورودی چرخید و پسربچهای دو ساله با شور و شوق دوان دوان وارد تالار شد...
- عمو آشتریکش... عمو آشتریکش... برات نامه اومده...
آستریکس بعنوان ارشد گریفیندور با چوبدستیاش مشغول چسباندن اعلامیه اردوی یک هفتهای به تابلوی اعلانات بود. کاغذ پوستی که به درشتی روی آن اسم قلعهای در آلمان غرب در بالای آن میدرخشید و در قسمت پایینی تصویر متحرک یک قلعهای چند طبقه و تو درتو، بالای کوهی در ارتفاع که مسیرش فقط بوسیله یک جاده خاکی به پل ورودی قلعه منتهی میشد، قرار داشت.
آستریکس هرچند همیشه جدی بنظر میرسید. اما وقتی اعلامیه اردو را روی تابلو قرار میداد، خشنودی و ذوق خاصی توی چشمهایش مشخص بود.
با سروصدای کوین تقریبا همه ملت حاضر در تالار عمومی گریفیندور به سمتش چرخیدند و آستریکس نیز همینطور. کوین روی مبل مقابل شومینه پرید تا مقداری قدش را بلند تر کند و سپس نامه را به سمت استریکس گرفت...
- عمو آشتریکش بیا ببین، برات اژ عروشک فروشی نامه فرشتادن...
- و کوین کوچولو بی اجازه پی نوشت نامه رو خونده؟ پسر خوب که میدونه نامهها خصوصین... هوم؟
- احه من که نمیحواشتم بحونمش... آقا جغده گفت که از عروشک فروشی اومده، برای همین منم عروشک دوشت دارم حب...
آستریکس قصد دعوا و تنبیه کوین رو نداشت. میدونست چقدر بچه شلوغیه، و خوندن فرستنده نامه میتونه جزو کوچیکترین شیطونتهایش باشد. برای همین دستی بروی سرش کشید و آروم از روی مبل به زمین گذاشتش.
سپس نگاه کاملی به روی نامه انداخت. یک نامه رنگارنگ با مهر صورتی رنگی که روی آن جا خوش کرده بود.
روی مهر یک لوگویی شبیه به یک عروسک دختر قرار داشت و با حالت چهره آستریکس، مشخص بود کاملا فرستنده نامه برایش آشنا بود.
مبل تک نفره کنار شومینه خودش را برای نشستن آستریکس مناسب میدید. به محض نشستن، مهر و موم نامه شکسته شد و نامه اصلی از پاکتش در اورده شد.
نامه با یک خط خوش و زیبایی نوشته بود که به چشمهای آستریکس کاملا آشنا بود.
آستریکس با خواندن نامه متوجه شد آن یک نامه دعوت است. یک نامه دعوت به یک عروسک فروشی.
طبق نوشته درون نامه، مادام سوزان بتازگی شعبه عروسک فروشی خودش را در لندن ایجاد نموده و قصد دارد در تاریخی که برای فرداشب تایین شده است، آن را با حضوری مهمانان افتخاری، مشتریان وفادار، همکاران، دوستان و آشنایان آن را افتتاح نمایند. برای همین دلیل هم، از آستریکس بعنوان مهمان افتخاری به روز افتتاحیه دعوت نموده.
- هوووم... میبینم که برای فردا رزرو شدم...
- عمو آشتریکش... عمو...
- جانم کوین؟
- منم عروشک دوشت دارم... منم با حودت ببر به عروشک فروشی... منم عروشک میحوام....
آستریکس لبخندی زیر ماسکش میزند و دستش را روی سر کوین میکشد...
- اوه... کوچولو تو خودت که عروسکی... متاسفانه اینبار من تنهایی باید برم. اما اگه قول بدی که فردا، در نبود من پسر خوبی باشی، منم بهت قول میدم برای اردویی که میخوام ببرمت یک عروسک بزرگ از شهرک کنار اون قلعه برات بگیرم.
کوین با شنیدن عروسک بزرگ برق ذوق در چشماش مشخص شد و کاملا مطیع و مظلومانه خودش را روی پای آستریکس انداخت و بستنی که حالا در دستش درحال آب شدن بود را شروع به خوردن کرد.
- مادام شوژان کیه عمو آشتریکش؟
- مادام سوزان کسیه که پسربچههایی که بی اجازه و دزدکی نامه بقیه رو میخونن رو تبدیل به عروسک میکنه و به آدم خوارا هدیه میده.
کوین با شنیدن آخر جمله آستریکس لرزی کرد و با صدایی که در پس زمینه آن ترس حاکم بود سریع گفت...
- ولی من که دژدکی نگاه نمیکردم نامتو... فقط وقتی حودت میحوندی از چشمات شنیدم...
- خب... مادام سوزان یکی از دوستان قدیمیه منه. خیلی قدیمی. یک خانم دوست داشتنی و هنرمندیه. البته هنر خیلی خاصه. ما بهش میگیم عروسک ساز. عروسکهای خیلی خاصی رو پیدا میکنه و بعد از اصلاح و تربیت کردنشون به دست دوستهاش هدیه میده...
- یعنی عروشکهاش جادویین؟ تربیتشون میکنه؟ یعنی عروشکهاش ژندن؟
آستریکس ثانیهای مکث کرد. چشمهاش به گوشهای قفل شدند، گویی خاطراتی را درحال مرور بودند. بلافاصله در چشمهای کوین نگاه میکند و با لبخند ادامه میدهد...
- عروسکهاش مثل خودتن کوین کوچولو... شیرین و بامزه. ملت حسابی باهاشون بازی میکنن و سرگرم میشن. هیچوقت هم از بازی کردن باهاشون خسته نمیشن.
- واهاهاییی... بیشتر برام بگو عمو آشتریکش...
تا ادامه اون ساعت از روز، کوین خودش را در بغل آستریکس گم میکند و آستریکس هم از داستانها و عروسکهای مادام سوزان برایش تعریف میکند...
گلهای خاردار
فردا شب، بعد از به صدا درآمدن اولین ناقوس شهر لندن که حاکی از گذشت ساعت از بامداد بود، آستریکس به یکباره در انتهای خیابانی که غرق در سایهها بود ظاهر میشود.
لباسهای اتو کشیده، مرتب و بوی عطری که از حالت معمولیاش فرق داشت. خیابان غرق در سکوت و آرامش کر کنندهای بود، گویی هیچگاه انسان یا موجودی در آنجا زندگی نکرده بود.
برق مردمک چشمان آستریکس از آن سوی خیابان مشخص بود، چشمانی که برای معدود دفعاتی برای کاری غیر از شکار به روی خیابان و خانههای شهر لندن دوخته میشد.
نور چراغها به سختی میتوانستند خودش را روشن نگه دارد. حضور تاریکی در آن منطقه از شهر قابل حس بود. آستریکس آن را حس میکرد. حضور تاریک نه از جانب خودش، بلکه جزوی از خودش بود. اما در آن لحظه، فقط خودش نبود که منشا حضور تاریک بود. آستریکس تنها نبود!
استریکس چند قدم استوار و محکمی برداشت و نیمه وجود خودش را زیر نور کم چراغ نمایان کرد. نفس عمیقی کشید و سرش را به سمتی خم کرد، گویی ساعتهاست که در آنجا منتظر کسی ایستاده باشد. حواسش به گوشهای دیگر از خیابان معطوف بود. جایی در تاریکی، پلکانی که به زیر زمین یکی از خانهها راهی میشد، یک تک چشم با مردمکی قرمز و سفیدی که دیگر سفید نبود! بلکه به سیاهی شب بود از آنجا به آستریکس خیره شده بود. چشمی سرخ که گویی پلک ندارد و یک سره میخواهد آستریکس را تماشا کند.
آستریکس که گویی در حضور یک تردست اماتوری قرار گرفته که همهی حقههای آن را از بر شده است، به سمت تک چشم چرخید و با بیخیالی لب تر کرد...
- چستر! من وقت قایمموشک بازی های تورو ندارم...
آستریکس ثانیهای نفس عمیقی کشید و سپس بیرون داد. در حین همین مدت زمان نفس کشیدن او، دومین چشم در کنار تک چشم سرخ ظاهر شد. اما نه به سرخی تک چشم. بلکه یک چشم عادی. کم کم جسمی از درون سایهها رشد کرد و پدیدار شد. یک جسم لاغر و نحیف ولی عجیب و غریب.
یک شخص با گردنی خالکوبی شده که نقش و نگار چندین گل خاردار که مانند سیمهای خاردار در هم تنیده شده بودند. صورتی لاغر و دراز که تعداد زیادی پیرسینگ روی ابرو، دماغ و گوش هایش جا خوش کرده بود. یک جفت چشم که یکی عادی و دیگری به درون سفیدیاش جوهر مشکی تزریق شده بود و مردمکش نیز با جوهر قرمزی رنگ شده بود. در تاریکی شب فقط با بستن یکی از چشمها، به راحتی یک تک چشم سرخ رنگی ترسناک قابل مشاهده میشد.
اما همه این تزئینات عجیب و فریکی برای آستریکس تکراری و غیر تاثیر گذار بود. در چشمان آستریکس چیزی جز یک صحنه عادی همیشگی نبود.
موهای کوتاه و بهم ریخته مشکی رنگش در کنار صورت رنگ پریده و سفیدش تضاد عجیبی رو بوجود اورده بود. منظور از تضاد عجیب وقتی بود که رنگ پوستش سبزه بود، اما با لوازم آرایش همیشگیاش، پوست جلوی صورتش را کاملا سفید کرده بود.
برای همین آستریکس بعد از نمایان شدن اون شخص بلافاصله نگاهش را چرخاند و شروع به ادامه مسیرش در امتداد خیابان کرد. حتی به خودش اجازه نداده بود منتظر اون شخص بماند.
اون شخص که عین دلقکهای سیرک، کت شلواری با رنگهای نامتقارن و سایز نامناسب پوشیده بود. یک جفت کراوات و پاپیون را نیز همزمان به تن کرده و یک گل صورتی با خارهای درشت را در جیب کتش قرار داده بود.
- آهای آستریکس. منم خوشحالم از دیدنت. دلت برام تنگ نشده بود؟ شده بود؟ من که میدونم شده بود؟ نظرت چیه دوستتو یه بغل حسابی کنی؟ من که میدونم چقد از دیدن من خوشحالی. خیلی وقت بود که ندیده بودیم همو... درسته؟ مطمعنم که همینطوره. خیلی وقت که ندیده بودیم همو. مرد چقدر از دفه قبل اصلا عوض نشدی. هنوزم همون خونآشامی. هنوزم کارخودتو میکنی مگه نه؟ البته که میکنی. معلومه که هنوزم همون خونآشامی.
آستریکس که از وراجی یهویی تعجبی نکرده بود بدون ریکشنی به مسیرش ادامه داد. میدانست چیزی نمیتواند جلویه وراجی اون شخص را بگیرد. و این تنها شروعش بود.
_ پیس پیس... آستریکس... توهم به مهمونی دعوت شدی؟ توهم قراره باهامون عروسک بازی کنی؟ البته که میکنی. مگه نه؟ تو خودت بهم یاد دادی چطور عروسک بازی کنم. بعد از دفه قبلی که عروسکمو از دست دادم... خودت بهم یاد دادی که دفه بعد چطور با عروسک رفتار کنم. اما عروسکمو باز هم از دست دادم میدونی...
آستریکس اینبار سرش را خم کرد و زیر چشمی بهش نگاه کرد. انتظار شنیدن جمله آخرش را ازش نداشت. انگار ازش نامید شده بود...
_ چستر... بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم. اینبار دیگه چرا؟
اون شخص که حالا چستر نام داشت، سرش را به نشانه ناراحتی پایین انداخت و با لحنی آروم و کنترل شده ادامه داد...
_ خب راستش فکر نمیکردم اینجوری بشه... موقع بازی کردن با گلها فکر کنم زیاده روی کردم... میدونی که من چقدر گلهامو دوست دارم. منتها گل هام یکم خارشون درشدن میدونی...
_ بذار حدس بزنم... زیادی با گلهات خوش گذرونی کردی؟
چستر ناگهان لبخندی به پهنای صورتش زد و با شور و ذوق ادامه داد...
_ اوه... نمیدونی چقدر خوب بود. واقعا میگم. واقعا خوب بود. واقعا عالی بود. گلهای خاردارم زیبایی خاصی رو براش بوجود اورده بودند. مطمعنم عروسکم هم اگه جای من بود همچین فکری میکرد. مطمعن میشم که عروسک جدیدم همین فکرو بکنه...
_ چه نگران کننده...
_ راستی خودت چی آستریکس؟... آستریکس خودت چی راستی؟
_ من چی؟
_ مطمعنم خودتم نیومدی که دست خالی برگردی مطمعنن. توهم عروسک میگیری برای خودت مگه نه؟ هنوزم با اون سبک خودت عروسک بازی میکنی؟ میگیری دیگه؟ عروسکو میگم. مطمعنم که عروسک میگیری؟
_ چستر... میدونی که من خیلی وقته دیگه عروسک نمیگیرم.
_ چرا خب؟ بذار حدس بزنم... حتما لابد بخاطر اون مدرسس... اسمش چی بود...
_ هاگوارتز. و نه. عروسک نمیگیرم.
چستر دستش را روی سرش میکشد. مشخصا حرفهای آستریکس براش قابل درک نبود. هرچقدرم که بخواهد سعی کند. ادغام و درک دو دنیای متفاوت افکارشون امکان پذیر نبود.
مهمان ناخوانده کوچک
بعد از حدود یک دقیقه پیاده روی در کوچهپس کوچههای لندن. بلاخره به یک ورودی یک مغازهای رسیدند. مغازهای اونقدر کوچک و تنگ که شاید حتی دو شخص بزور بتوانند درون آن جا بگیرند.
در مقابل مغازهی دو متری، یک در بسیار کوچکی بزور جا گرفته بود. دری قدیمی و چوبی، بدون هیچ دستگیرهای. تنها یک نماد خاص شکستهای روی آن قرار داشت. نمادی که در زیر نور مهتاب میدرخشید و با رد شدن ابرها از مقابل ماه، کاملا ناپدید میشد.
آستریکس و چستر، خودشان را گویی اماده ورود به آن مغازه ناچیز میدیدند. حتی آستریکس آنقدر اطمینان داشت که قدم اولش را به سمت در برداشت. اما هنوز زود بود...
ناگهان صدای تلپورت شدن کسی از پشت سرشان شنیده شد. آستریکس و چستر که به هیچوجه انتظار کسی را نداشتند با اخم و تعجب به پشت سرشان برگشتند. ابروهای آستریکس درهم بود. او از سوپرایز و چیزهای غیر منتظره که با او هماهنگ نبودند خوشش نمیآمد.
چستر از سوی دیگر یک شخص بدبین بود. او با تعجب و حرص به درون کوچهای که صدای تلپورت از آن شنیده بود خیره شده بود. انگشتانش چوبدستیاش را به آرومی نوازش میکردند، گویا قرار است برای افسون فوری به آن نیاز خواهند داشت.
دودی که از کنار خیابانهای لندن به هوا میرفت باعث ایجاد مه کوچکی درمقابل کوچه شده بود. اما طولی نکشید که سایه شخصی درون آن پدیدار شد. یک شخص کوچک اندام. کمکم سایه واضح تر شد... سایه یک کودک... و در آخر، بلاخره نور مهتاب به روی آن شخص افتاد...
_ کوین!
_ کوین!... صبر کن... کوین کیه؟
در مقابل آستریکس و چستر، یک پسر بچه دو ساله با لباس رنگی و بستنی وانیلی در دستش ایستاده بود. بستنی وانیلی بخاطر تلپورتش خم شده بود و مقداری از آن بر روی انگشتان پسرک میریخت. پسرک بجای توجه به تعجب آستریکس، کاملا بیخیال مشغول پاک کردن بستنی با آستین دستش بود.
_کوین! تو اینجا چیکار میکنی؟ تو الان باید خواب باشی.
کوین که گویی تازه متوجه تعجب آستریکس شده بود با مظلومیت سرش را پایین انداخت و با چشمانی که برق معصومیت داشتند ادامه داد...
_ حب، راشتش... نامه حودش ادرش عروشک فروشی رو وقتی که میحوندی از چشمات بهم نشون داد... منم، راشتش... حوابیده بودم ولی... حواب عروشک که دیدم، توی حواب تلپورت شدم به اینجا... الان بیدار شدم. عمو آشتریکش میشه منم با خودت به عروشک فروشی بگردونی...؟
آستریکس از دست کوین ناراضی بود. او صریحا به کوین گفته بود که نمیتواند او را با خودش ببرد. اما در آن لحظه که به بهانههای کودکانه کوین کاملا آشنا بود میدانست نمیتواند او را بزور به تالار خصوصی برگرداند. و از طرفی کمکم برای مراسم افتتاحیهای که داشت دیر میکرد. او هیچوقت دوست نداشت به جایی دیر کند. پس هرچند با اخم، ولی تصمیمش را گرفت تا کوین را نیز همراه خود به عروسک فروشی ببرد.
_ آستریکس؟ این نصفه آدمیزاد رو میشناسی؟ با توعه؟ کی توعه؟ چیزی از توعه؟ چقدر ناز و گوگولیه... نکنه عروسکه؟ عروسکته؟
_ نه چستر! عروسک نیست. اسمش کوینه. یکی از هم گروهیام در تالار گریفیندور.
_ ولی خیلی شبیه عروسکهها...
_ گفتم نه. نیست!
با تحکم لحن آستریکس، چستر متوجه جدیت او شد. حتی برای حفظ امنیت جان خودش، و دوستی بینشان او میدانست که دیگر نباید در این مورد حرفی اضافی بزند.
پس، خودش پیش قدم شد و دستش را به روی در مغازه کشید. با افتادن نور مهتاب به روی نشان ورودی در، وردی خواند و چوبهای در به یکباره شکسته شده و به کنار رفتند. مقابلشان یک فضای نورانی و رنگی قرار گرفته بود که گویی تنها منبع نور در آن خیابان، در آن لحظه بود.
آستریکس که دست کوین رو محکم گرفته بود به سمتش خم شد و گفت...
_ دستم رو ول نمیکنی. اصلا از پیشم دور نمیشی.
کوین با صورت معصوم، مطیعانه سرش را تکون داد و قبل از چستر آن دو وارد مغازه شدند.
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 11:25
از: خونت مینوشم!
پستها:
645

دست او بر طناب گناهم
[در ادامه ی مکالمات من و آستریکس در چت باکس]
رضایت. آوای این کلمه در گوش هایم می پیچد. خاطراتی در ذهنم پدیدار می شود. مراسم خوننوشی. همین جا، در اسکاربرو. در این قصر. قربانیانی که با رضایت خونشان را به خدایان خون آشامشان تقدیم می کردند.
آستریکس متوجه حالت نگاهم می شود.
"انگار در گذشته غرق شده ای."
من چند بار پلک می زنم و سرم را آهسته تکان می دهم تا خاطرات را عقب برانم.
"بله، چهره ی آن قربانیان در برابر چشمانم زنده شد. آن نگاه خواهشمندشان."
آستریکس آهی افسوس ناک می کشد.
"تاسف آور است. آن مراسم باشکوه دیگر در این شهر برگزار نمی شود.
با این حال خوشحالم که به زادگاهت آمدم."
و از جایش بلند می شود و در تالار نیمه تاریک به حرکت درمی آید. سکوی خون آشامان دور تا دور آن، جایگاه قربانیان در پایین، مجسمه های قدیسین خون آشام در انتها.
و در حین گردش او، من با جام پر از خون معصوم تنهایم. انگشتانم محکم دور آن حلقه شده و چشمان گرد شده ام به سرخمایع درون آن خیره مانده و حس می کنم سرخمایع هم با چشمان ناپیدایش به من خیره شده. انگار که آن را در قامت یک قربانی می بینم، در ردایی سپید، پوستی رنگ پریده، قلبی بی قرار و نگاهی پر از تسلیم.
پشت آستریکس به من است، اما می دانم که مرا زیر نظر دارد. او دستش را بر دست یک قدیس می گذارد و با همان صدای آرامی که مثل یک سوزن ظریف زیر پوستم می لغزد، می پرسد:
"سرورت آن جنگ را به راه انداخت، برای حذف مراسم خوننوشی یا حذف خون معصوم؟"
آب دهانم را قورت می دهم. حس می کنم خون در رگ هایم از حرکت ایستاده. قلبم آرام تر می تپد. انگار بدنم دارد تهدیدم می کند که اگر ننوشم، از نفس می ایستد. با صدای لرزانی پاسخ می دهم:
"او بیش از همه به فکر نجات خودش بود."
آستریکس:
"اما فکر نوشیدن خون شرور را تو در ذهن او انداخته بودی، مگر نه؟
این کار را به خاطر خودت کردی یا او؟"
دیدم تار می شود. به یاد داغ هایی می افتم که سرورم مالخازار بر تنم می گذاشت، وقتی از نوشیدن خون معصوم در مراسم امتناع می کردم.
من:
"به خاطر او بود. باید هر چه را که محبوب پرستندگانش بود، از او دور می کردم."
دست آستریکس را می بینم که دارد با لطافت دست قدیس را نوازش می کند. من این قدیس را می شناسم. نامش کاسپار بود. خدای خون آشامی که خود قربانی شد.
جام را بلند می کنم، به سختی. انگار که خون داخلش از بار رنج سنگین شده باشد. با قدم هایی نامتعادل به سمت آستریکس می روم. از او خشمگینم، اما در عین حال چیزی در او مرا به سمت خود می کشاند. می دانم که او هم همین حس را دارد. به همین دلیل به اینجا آمده. آیا یک بار به من نگفته بود معصومیتی در من هست که دوستش دارد؟
اما او به فکر نجات من است و من نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم خون را بر او بپاشانم. می دانم که این خشمگینش می کند. او هم مثل مردمان اسکاربرو خون را مقدس می داند. دستم را بالا می برم، اما حرکتم آن قدر کند و سنگین است که آستریکس با یک چرخش آرام به سمتم به راحتی مانعم می شود. او جام را محکم می گیرد، در حالی که دست من بین جام و دست او اسیر شده است. چشمانمان در هم قفل می شود.
آستریکس:
"گادفری، تو عاشق احساس گناهت هستی و همین طور عاشق این هستی که حس گناه را در قلب دیگران هم بکاری. تو نمی خواهی معصوم باشی. فقط می خواهی رنج بکشی، چون نمی دانی چه طور لذت ببری و هنوز احساس کنی که وجود داری."
دستم را رها می کند و به سمت میز می رود و جام خونش را برمی دارد. حرکاتش هنوز آرام هستند، اما لرزشی نامحسوس در آن ها موج می زند. من با حالتی درمانده به جام پر از خون معصومم نگاه می کنم، هدیه ای که مثل یک نفرین بر روحم چسبیده و نه می توانم بپذیرمش و نه رهایش کنم و نه نابود. یک بطری خالی کوچک از جیب داخل ردایم درمی آورم و سرخمایع را با دستی لرزان در آن می ریزم و چوب پنبه اش را در دهانه اش فرو می کنم و بطری را در جیب ردایم می گذارم.
آستریکس خون داخل جامش را می نوشد، در حالی که اخمی کوچک میان ابروانش نشسته و گونه هایش کمی برافروخته شده. شاید از خودش خشمگین است که نمی تواند این خون را با لذت بنوشد. و من به این فکر می کنم که این ناکامی او را به کجا می کشاند؟ یک مراسم دیگر ترتیب می دهد؟ این بار باشکوه تر، غم آلودتر و با روحی که صاحب خونی معصوم تر است؟
از جایم بلند می شوم. می خواهم به باغ بروم و بطری خون را زیر خاک دفن کنم. در حالی که دارم از تالار خارج می شوم، آستریکس صدایم می زند.
"گشت و گذار ما در اسکاربرو تازه شروع شده، مگر نه؟"
به سمتش برمی گردم. می بینم که لبخندی کوچک بر لب دارد. در چشمانش حالتی مراقبتگرانه می درخشد و این خستگی روحم را نوازش می دهد. لبخند می زنم.
"البته، آستریکس عزیزم."
نمی توانم او را از خودم برانم، حتی اگر مایه ی سقوطم شود. او دستی است که نمی گذارد طناب گناه دور گردنم سفت شود.
[در ادامه ی مکالمات من و آستریکس در چت باکس]
رضایت. آوای این کلمه در گوش هایم می پیچد. خاطراتی در ذهنم پدیدار می شود. مراسم خوننوشی. همین جا، در اسکاربرو. در این قصر. قربانیانی که با رضایت خونشان را به خدایان خون آشامشان تقدیم می کردند.
آستریکس متوجه حالت نگاهم می شود.
"انگار در گذشته غرق شده ای."
من چند بار پلک می زنم و سرم را آهسته تکان می دهم تا خاطرات را عقب برانم.
"بله، چهره ی آن قربانیان در برابر چشمانم زنده شد. آن نگاه خواهشمندشان."
آستریکس آهی افسوس ناک می کشد.
"تاسف آور است. آن مراسم باشکوه دیگر در این شهر برگزار نمی شود.
با این حال خوشحالم که به زادگاهت آمدم."
و از جایش بلند می شود و در تالار نیمه تاریک به حرکت درمی آید. سکوی خون آشامان دور تا دور آن، جایگاه قربانیان در پایین، مجسمه های قدیسین خون آشام در انتها.
و در حین گردش او، من با جام پر از خون معصوم تنهایم. انگشتانم محکم دور آن حلقه شده و چشمان گرد شده ام به سرخمایع درون آن خیره مانده و حس می کنم سرخمایع هم با چشمان ناپیدایش به من خیره شده. انگار که آن را در قامت یک قربانی می بینم، در ردایی سپید، پوستی رنگ پریده، قلبی بی قرار و نگاهی پر از تسلیم.
پشت آستریکس به من است، اما می دانم که مرا زیر نظر دارد. او دستش را بر دست یک قدیس می گذارد و با همان صدای آرامی که مثل یک سوزن ظریف زیر پوستم می لغزد، می پرسد:
"سرورت آن جنگ را به راه انداخت، برای حذف مراسم خوننوشی یا حذف خون معصوم؟"
آب دهانم را قورت می دهم. حس می کنم خون در رگ هایم از حرکت ایستاده. قلبم آرام تر می تپد. انگار بدنم دارد تهدیدم می کند که اگر ننوشم، از نفس می ایستد. با صدای لرزانی پاسخ می دهم:
"او بیش از همه به فکر نجات خودش بود."
آستریکس:
"اما فکر نوشیدن خون شرور را تو در ذهن او انداخته بودی، مگر نه؟
این کار را به خاطر خودت کردی یا او؟"
دیدم تار می شود. به یاد داغ هایی می افتم که سرورم مالخازار بر تنم می گذاشت، وقتی از نوشیدن خون معصوم در مراسم امتناع می کردم.
من:
"به خاطر او بود. باید هر چه را که محبوب پرستندگانش بود، از او دور می کردم."
دست آستریکس را می بینم که دارد با لطافت دست قدیس را نوازش می کند. من این قدیس را می شناسم. نامش کاسپار بود. خدای خون آشامی که خود قربانی شد.
جام را بلند می کنم، به سختی. انگار که خون داخلش از بار رنج سنگین شده باشد. با قدم هایی نامتعادل به سمت آستریکس می روم. از او خشمگینم، اما در عین حال چیزی در او مرا به سمت خود می کشاند. می دانم که او هم همین حس را دارد. به همین دلیل به اینجا آمده. آیا یک بار به من نگفته بود معصومیتی در من هست که دوستش دارد؟
اما او به فکر نجات من است و من نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم خون را بر او بپاشانم. می دانم که این خشمگینش می کند. او هم مثل مردمان اسکاربرو خون را مقدس می داند. دستم را بالا می برم، اما حرکتم آن قدر کند و سنگین است که آستریکس با یک چرخش آرام به سمتم به راحتی مانعم می شود. او جام را محکم می گیرد، در حالی که دست من بین جام و دست او اسیر شده است. چشمانمان در هم قفل می شود.
آستریکس:
"گادفری، تو عاشق احساس گناهت هستی و همین طور عاشق این هستی که حس گناه را در قلب دیگران هم بکاری. تو نمی خواهی معصوم باشی. فقط می خواهی رنج بکشی، چون نمی دانی چه طور لذت ببری و هنوز احساس کنی که وجود داری."
دستم را رها می کند و به سمت میز می رود و جام خونش را برمی دارد. حرکاتش هنوز آرام هستند، اما لرزشی نامحسوس در آن ها موج می زند. من با حالتی درمانده به جام پر از خون معصومم نگاه می کنم، هدیه ای که مثل یک نفرین بر روحم چسبیده و نه می توانم بپذیرمش و نه رهایش کنم و نه نابود. یک بطری خالی کوچک از جیب داخل ردایم درمی آورم و سرخمایع را با دستی لرزان در آن می ریزم و چوب پنبه اش را در دهانه اش فرو می کنم و بطری را در جیب ردایم می گذارم.
آستریکس خون داخل جامش را می نوشد، در حالی که اخمی کوچک میان ابروانش نشسته و گونه هایش کمی برافروخته شده. شاید از خودش خشمگین است که نمی تواند این خون را با لذت بنوشد. و من به این فکر می کنم که این ناکامی او را به کجا می کشاند؟ یک مراسم دیگر ترتیب می دهد؟ این بار باشکوه تر، غم آلودتر و با روحی که صاحب خونی معصوم تر است؟
از جایم بلند می شوم. می خواهم به باغ بروم و بطری خون را زیر خاک دفن کنم. در حالی که دارم از تالار خارج می شوم، آستریکس صدایم می زند.
"گشت و گذار ما در اسکاربرو تازه شروع شده، مگر نه؟"
به سمتش برمی گردم. می بینم که لبخندی کوچک بر لب دارد. در چشمانش حالتی مراقبتگرانه می درخشد و این خستگی روحم را نوازش می دهد. لبخند می زنم.
"البته، آستریکس عزیزم."
نمی توانم او را از خودم برانم، حتی اگر مایه ی سقوطم شود. او دستی است که نمی گذارد طناب گناه دور گردنم سفت شود.
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

Once I had a wife who was blind, to her silent fate she was resigned.
Then... I sought to have my way, to hold her near, but she recoiled in sudden fear. She claimed I reeked of a rival's scent, that I was no longer her innocent. So, I forced her to trace my skin, to breathe in the ghost of my hidden sin. Defeated, she wept; she knew I was no longer hers to keep.
So, I simmered her for a feast, a dish for the woman and the beast. But the truth was a bitter fold: I had boiled the other until her porcelain turned to gold. She lay there, a babe in a gilded pot, though agony was the only grace she got.
I baked a cake, a bed of white, to shroud her in the velvet night. I pressed her into the cream so deep, where her ivory skin and the sugar sleep. That was the end, a final jest: the cake was her coffin, my gut her tomb.
My body was the earth for her grave, and the sewer the heaven for the life I gave.
Rest in peace, you piece of meat.
Then... I sought to have my way, to hold her near, but she recoiled in sudden fear. She claimed I reeked of a rival's scent, that I was no longer her innocent. So, I forced her to trace my skin, to breathe in the ghost of my hidden sin. Defeated, she wept; she knew I was no longer hers to keep.
So, I simmered her for a feast, a dish for the woman and the beast. But the truth was a bitter fold: I had boiled the other until her porcelain turned to gold. She lay there, a babe in a gilded pot, though agony was the only grace she got.
I baked a cake, a bed of white, to shroud her in the velvet night. I pressed her into the cream so deep, where her ivory skin and the sugar sleep. That was the end, a final jest: the cake was her coffin, my gut her tomb.
My body was the earth for her grave, and the sewer the heaven for the life I gave.
Rest in peace, you piece of meat.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1404/12/5 0:46:51
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

امیدوارم فاصلهی دو پست برای اسپم نشدن کافی باشه.
نگاهش را از آن دو چشم زمردین خونگرفته دزدید.
- آلبرت، من واقعا نمیخواستم...
آلبرت تلخندی زد. دستی به موهای طلاییاش کشید.
- نمیخواستی؟ به هر حال، تو قلب من رو شکستی. کاری کردی که با درد و اندوه هزار برابر بمیرم.
قطره اشکی از چشمان آیلین گریخت. آلبرت فکر میکرد او نمیداند؟ گمان میبرد قلب خود آیلین اکنون صحیح و سالم است؟
- آلبرت، من میخواستم بیام ببینمت؛ واقعا میخواستم، ولی اوک برادر وحشیم...
آلبرت اخمی کرد و رشتهی کلام آیلین را برید.
- برادرت؟ چه ربطی داره؟ تو باید میاومدی. وقتی من اونقدر درد داشتم که نمیتونستم نفس بکشم، تو اون بربر رو بهونه کردی و نیومدی پیشم.
جهان دور سر آیلین چرخید و او را به زانو انداخت. با ضعف ردای سفید آلبرت را گرفت.
- خواهش میکنم، من رو ببخش!
تبسم آلبرت پررنگتر و تلختر شد.
- سرنوشت! تو بهش اعتقاد داری؟
آیلین با چشمانی گردشده به آلبرت نگریست. اکنون چه جای این پرسش بود؟ با این وجود، به سرعت خودش را کنترل کرد.
- نه، اعتقاد ندارم.
آلبرت به تندی ردایش را از دستان لاغر و کمرمق آیلین بیرون کشید.
- دروغ میگی، دروغ میگی! اگر اعتقاد نداشتی، مسئولیت کامل بزدلیت رو میپذیرفتی.
صدای آیلین چنان بود که گویا از اعماق چاه میآید.
- نه، خواهش میکنم! بعضی چیزها از کنترل خارجن.
آلبرت زانو زد تا با آیلین چشم در چشم شود.
- اینا چرنده، مهمله! کسی در بندت نکرده بود. میتونستی بیای، میتونستی!
آیلین سرفهای کرد.
- آلبرت، من نمیتونستم. میخواستم؛ ولی نمیتونستم.
آلبرت خندهای کرد که نشانی از شادمانی در آن نبود.
- و این همون چیزیه که مردم بهش میگن "سرنوشت." راهی برای فرار از عواقب.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- اگر واقعا میخواستی، هیچ کس جلودارت نبود.
آیلین سرفهای کرد.
- اشتباه میکنی؛ قدرت آدم اونقدر نیست که...
و پیش از آن که حرفش را تمام کند، آلبرت محو شده بود.
نگاهش را از آن دو چشم زمردین خونگرفته دزدید.
- آلبرت، من واقعا نمیخواستم...
آلبرت تلخندی زد. دستی به موهای طلاییاش کشید.
- نمیخواستی؟ به هر حال، تو قلب من رو شکستی. کاری کردی که با درد و اندوه هزار برابر بمیرم.
قطره اشکی از چشمان آیلین گریخت. آلبرت فکر میکرد او نمیداند؟ گمان میبرد قلب خود آیلین اکنون صحیح و سالم است؟
- آلبرت، من میخواستم بیام ببینمت؛ واقعا میخواستم، ولی اوک برادر وحشیم...
آلبرت اخمی کرد و رشتهی کلام آیلین را برید.
- برادرت؟ چه ربطی داره؟ تو باید میاومدی. وقتی من اونقدر درد داشتم که نمیتونستم نفس بکشم، تو اون بربر رو بهونه کردی و نیومدی پیشم.
جهان دور سر آیلین چرخید و او را به زانو انداخت. با ضعف ردای سفید آلبرت را گرفت.
- خواهش میکنم، من رو ببخش!
تبسم آلبرت پررنگتر و تلختر شد.
- سرنوشت! تو بهش اعتقاد داری؟
آیلین با چشمانی گردشده به آلبرت نگریست. اکنون چه جای این پرسش بود؟ با این وجود، به سرعت خودش را کنترل کرد.
- نه، اعتقاد ندارم.
آلبرت به تندی ردایش را از دستان لاغر و کمرمق آیلین بیرون کشید.
- دروغ میگی، دروغ میگی! اگر اعتقاد نداشتی، مسئولیت کامل بزدلیت رو میپذیرفتی.
صدای آیلین چنان بود که گویا از اعماق چاه میآید.
- نه، خواهش میکنم! بعضی چیزها از کنترل خارجن.
آلبرت زانو زد تا با آیلین چشم در چشم شود.
- اینا چرنده، مهمله! کسی در بندت نکرده بود. میتونستی بیای، میتونستی!
آیلین سرفهای کرد.
- آلبرت، من نمیتونستم. میخواستم؛ ولی نمیتونستم.
آلبرت خندهای کرد که نشانی از شادمانی در آن نبود.
- و این همون چیزیه که مردم بهش میگن "سرنوشت." راهی برای فرار از عواقب.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- اگر واقعا میخواستی، هیچ کس جلودارت نبود.
آیلین سرفهای کرد.
- اشتباه میکنی؛ قدرت آدم اونقدر نیست که...
و پیش از آن که حرفش را تمام کند، آلبرت محو شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:58
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
277

رژلب قرمزرنگش را بر لبش کشید و به ردای شب سیاهش خیره شد. با آن مرواریددوزیهای ظریف و ساده، دقیقا همان چیزی بود که همسرش میپسندید؛ مخصوصا با گیسوان طلایی افشانش.
هنوز هم با یادآوری این که با چه سختیای توانسته بود به بهانهی سردرد، محل کارش را ترک کند و به خانه بیاید خندهاش میگرفت. صدای خودش هنوز در سرش میپیچید:
- آقای مارچ، من واقعا نزدیکه غش کنم. مطمئن باشید فردا اضافهکار وایمیسم.
این افکار را از سرش بیرون کرد و عطری که از همکارش، آیلین پرینس غرض گرفته بود را به خودش زد. سپس رایحهاش را در سالن پذیرایی پراکند.
به سالن نگریست. اکنون که نام همسرش را در فهرست خونآشامان تحت پوشش سال ۱۹۷۰ موسسه دیده بود، به پردههای سیاه همیشه کشیده به نحوی دیگر نگاه میکرد.
روی یکی از مبلهای ارغوانی نشست و چشم به در دوخت. قلبش بیقراری نمیکرد؛ بلکه این شیطنتش بود که بر در و دیوار سینهاش میکوبید. دلش میخواست پیش از آن که به همسرش بگوید هویتش را فهمیده، کمی سر به سرش بگذارد.
مدتی طول نکشید تا این میل را سرکوب کند. جامی از خون خودش، برای همسرش آماده بود.
در باز شد و هیکل لاغر و نحیفی در چهارچوب آن پدیدار. مرد دستی به موهای خاکستریاش کشید. کمسنتر به نظر میرسید، نزدیک به سن واقعیاش.
- مارلین، مهمون داریم؟
مارلین پاهایش را روی هم انداخت.
- اسمت رو تو لیست خونآشامهای تحت پوشش موسسه دیدم، پائول.
رنگ از رخ پائول پرید
- پس، الان میخوای ترکم کنی؟ نکنه میخوای بری دنبال کارای طلاقت؟
مارلین در آن لحظه، میخواست مثل زنهای عاشق کتابها رفتار کند؛ اما خندهاش گرفت.
- خدایا، نه عزیزم!
پائول از خندهی مارلین دلگرم شد.
- پس چی کار...
مارلین بلند شد و با بازوانش، دور خونآشام پیچک تنید.
- میخوام بهت بگم هر چی باشی، برام فرقی نداره.
و جام را به همسرش داد.
- بیا...چند روزه ضعف کردی.
هنوز هم با یادآوری این که با چه سختیای توانسته بود به بهانهی سردرد، محل کارش را ترک کند و به خانه بیاید خندهاش میگرفت. صدای خودش هنوز در سرش میپیچید:
- آقای مارچ، من واقعا نزدیکه غش کنم. مطمئن باشید فردا اضافهکار وایمیسم.
این افکار را از سرش بیرون کرد و عطری که از همکارش، آیلین پرینس غرض گرفته بود را به خودش زد. سپس رایحهاش را در سالن پذیرایی پراکند.
به سالن نگریست. اکنون که نام همسرش را در فهرست خونآشامان تحت پوشش سال ۱۹۷۰ موسسه دیده بود، به پردههای سیاه همیشه کشیده به نحوی دیگر نگاه میکرد.
روی یکی از مبلهای ارغوانی نشست و چشم به در دوخت. قلبش بیقراری نمیکرد؛ بلکه این شیطنتش بود که بر در و دیوار سینهاش میکوبید. دلش میخواست پیش از آن که به همسرش بگوید هویتش را فهمیده، کمی سر به سرش بگذارد.
مدتی طول نکشید تا این میل را سرکوب کند. جامی از خون خودش، برای همسرش آماده بود.
در باز شد و هیکل لاغر و نحیفی در چهارچوب آن پدیدار. مرد دستی به موهای خاکستریاش کشید. کمسنتر به نظر میرسید، نزدیک به سن واقعیاش.
- مارلین، مهمون داریم؟
مارلین پاهایش را روی هم انداخت.
- اسمت رو تو لیست خونآشامهای تحت پوشش موسسه دیدم، پائول.
رنگ از رخ پائول پرید
- پس، الان میخوای ترکم کنی؟ نکنه میخوای بری دنبال کارای طلاقت؟
مارلین در آن لحظه، میخواست مثل زنهای عاشق کتابها رفتار کند؛ اما خندهاش گرفت.
- خدایا، نه عزیزم!
پائول از خندهی مارلین دلگرم شد.
- پس چی کار...
مارلین بلند شد و با بازوانش، دور خونآشام پیچک تنید.
- میخوام بهت بگم هر چی باشی، برام فرقی نداره.
و جام را به همسرش داد.
- بیا...چند روزه ضعف کردی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر

غریب حس و حالی را تجربه میکرد. حسی که تا پیش از این تنها روز اول مدرسه، روز اول کار و همچنین اولین باری که در یک مهمانی پر از غریبههای خوشرویی تجربه کرده بود که ناشناس بودنش برایشان اهمیتی نداشت؛ شاید همه کم و بیش مثل او بودند.
نیازی به بیان کلمات نبود. کافی بود چند ثانیه با یکی از آنها چشم در چشم شود تا بداند پذیرفته شده است. چه کار باید میکرد؟ فقط قدم میزد؟ اما جانش هم در خطر بود. به خانه برمیگشت؟ حالا دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. حالا دیگر او یکی از دیگران شده بود و موج انسانی او را با خود میبرد. نمیتوانست پیشبینی کند قرار است چه اتفاقی رخ دهد. شاید هم اصلاً قرار نبود اتفاقی بیافتد.
اما منطق دنیا اینطور کار نمیکرد. جمعیتشان به بیست نفر نمیرسید و همگی در میدان جمع شده بودند. همزمان با ورود چهار نفر از چهار خیابان منتهی به میدان، صدای جمعیت کوچک بالا رفت. «نابود باد هلگا، نابود باد هلگا!»
بیاختیار خودش نیز داشت همان کلمات را فریاد میزد. گویی ورود آن چهار نفر، که از نظر ظاهر تفاوت خاصی با خودشان نداشتند و تنها فرقشان این بود که چوبدستی روشنشان را به حالت تهدید آمیزی رو به جمعیت گرفته بودند، باعث شده بود هیجانشان بالا برود.
یکی از آن چهار مأمور وزارتخانه که گویی یک طرف صورتش به تازگی سوخته و ترمیم شده بود چوبدستی را کنار گلوی خودش گذاشت تا صدایش واضح شنیده شود و گفت: «این آخرین اخطاره. متفرق بشید. به خونههاتون برگردید تا آسیبی نبینید.»
در واکنش به حرفهای او، شعارهای دیگری سر دادند: «میمونیم، میمیریم، جادو رو پس میگیریم!»
سعی کرد آخرین باری را که توانسته بود جادو کند به یاد بیاورد. ده سال از روی کار آمدن هلگا میگذشت و هر سال به بهانهی جبران کسری گالیون و سیکل و نات، مقداری از منابع جادویی امانت نزد وزارتخانه را مصرف میکرد. حالا دیگر فقط افراد خاصی به آن منبع جادو دسترسی داشتند و جادوگران معمولی مثل خودش رسماً چوبدستی را مثل یک تکه چوب تزئینی با خود حمل میکردند.
دوباره صدای مأمور در کل میدان به گوش رسید. «خودتون خواستید. همه رو دستگیر کنید و مستقیم به آزکابان ببرید!»
سه مأمور دیگر شروع به وِرد خواندن کردند اما آن بیست نفر بنا به عادت قدیمی چوبدستیشان را بیرون کشیدند و همزمان با هم وِرد محافظتی خواندند.
اندک جادویی که درون هر یک از آنها باقی مانده بود، برای برپا کردن لایهی محافظ کافی نبود، اما گویی جمع بیست نفری همزمان با هم توانسته بود یک لایهی نازک در برابر افسون مأموران ایجاد کند.
آنقدر نیرومند نبود که همه را در برابر برخورد طلسم مصون نگه دارد و دو یا سه نفر همچون مجسمه خشک شدند و روی زمین افتادند. اما آگاهی ارزشمندی در میانشان شکل گرفته بود.
جادو هنوز وجود داشت! فقط باید متحد میشدند!
دوباره همزمان با هم افسون محافظت را ایجاد کردند و این بار لایهی نازک محافظ، کمی طولانیتر سر پا باقی ماند و مأموران در حملهی دوم خود ناکام ماندند.
صدای قدمهایی از هر سو شنیده میشد. گویی دهها نفر دیگر داشتند از کوچههای تاریک خود را به محل تجمع میرساندند. مطمئن نبودند مأموران هستند یا مردم عادی، تا اینکه آن چهار مأمور تصمیم گرفتند غیب شوند.
نزدیک به صد جادوگر پیر و جوان وارد میدان شدند و به آنها پیوستند.
«الانه که مأمورای هلگا برگردن. اوناهاشن. حداقل ده نفرن.»
«ما بیشتریم.»
«اما اونا جادو دارن. ما...»
«ما هم داریم. فقط همزمان باید استفاده کنیم. همه چوبدستیهاتون رو آماده کنید رفقا!»
اهمیتی نداشت چه کسی این جملات را میگوید. همه یک هدف داشتند. هلگا باید برود. جادو باید دوباره در جامعه جاری شود.
ده مأموری که آمده بودند جمعیت بزرگ را محاصره کرده بودند. این بار دیگر خبری از رجزخوانی نبود. نور سبزی از یکی از چوبدستیها به سمت جادوگر نوجوانی رفت و در لحظه او را کُشت.
آمده بودند تا آنها را بکشند!
همه با هم چوبدستیها را بالا گرفتند و همزمان افسون محافظ را تکرار کردند.
این بار، به جای یک لایهی نازک و زودگذر، سپر محافظ قدرتمندی دور تا دور جمعیت را گرفت. مأموران که بعد از کشتن نوجوان جرئت کرده بودند نزدیک بیایند، طلسمهای نابخشودنی بعدی را یکی پس از دیگری روانهی جمعیت کردند. برای آنها مهم نبود چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند. فقط به دستور هلگا آمده بودند تا درسی به آن جادوگران بدهند که تا ابد فراموش نشود. غافل از اینکه...
جادوگران که حالا میدیدند طلسمهای مأموران به سپر محافظ برخورد میکند و برمیگردد، این بار همزمان با هم طلسمهای دفاعی دیگری فریاد میزدند. گویی هستهی بیش از صد چوبدستی هم مثل قلب و روح جادوگران حملکنندهی آنها با هم یکی شده بودند و بعد از سالها میتوانستند قدرتنمایی کنند.
فریاد مشترک: «اکسپلیارموس!»
تعداد نورهای سرخرنگی که از داخل میدان به اطراف تابیده شد به حدی زیاد بود که تا چند ثانیه پس از آن همه جا روشن شده بود.
سکوت.
«خلع سلاح شدن! مأمورا خلع سلاح شدن!»
حتی نمیتوانستند غیب شوند. کارشان تمام بود.
نیازی به بیان کلمات نبود. کافی بود چند ثانیه با یکی از آنها چشم در چشم شود تا بداند پذیرفته شده است. چه کار باید میکرد؟ فقط قدم میزد؟ اما جانش هم در خطر بود. به خانه برمیگشت؟ حالا دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. حالا دیگر او یکی از دیگران شده بود و موج انسانی او را با خود میبرد. نمیتوانست پیشبینی کند قرار است چه اتفاقی رخ دهد. شاید هم اصلاً قرار نبود اتفاقی بیافتد.
اما منطق دنیا اینطور کار نمیکرد. جمعیتشان به بیست نفر نمیرسید و همگی در میدان جمع شده بودند. همزمان با ورود چهار نفر از چهار خیابان منتهی به میدان، صدای جمعیت کوچک بالا رفت. «نابود باد هلگا، نابود باد هلگا!»
بیاختیار خودش نیز داشت همان کلمات را فریاد میزد. گویی ورود آن چهار نفر، که از نظر ظاهر تفاوت خاصی با خودشان نداشتند و تنها فرقشان این بود که چوبدستی روشنشان را به حالت تهدید آمیزی رو به جمعیت گرفته بودند، باعث شده بود هیجانشان بالا برود.
یکی از آن چهار مأمور وزارتخانه که گویی یک طرف صورتش به تازگی سوخته و ترمیم شده بود چوبدستی را کنار گلوی خودش گذاشت تا صدایش واضح شنیده شود و گفت: «این آخرین اخطاره. متفرق بشید. به خونههاتون برگردید تا آسیبی نبینید.»
در واکنش به حرفهای او، شعارهای دیگری سر دادند: «میمونیم، میمیریم، جادو رو پس میگیریم!»
سعی کرد آخرین باری را که توانسته بود جادو کند به یاد بیاورد. ده سال از روی کار آمدن هلگا میگذشت و هر سال به بهانهی جبران کسری گالیون و سیکل و نات، مقداری از منابع جادویی امانت نزد وزارتخانه را مصرف میکرد. حالا دیگر فقط افراد خاصی به آن منبع جادو دسترسی داشتند و جادوگران معمولی مثل خودش رسماً چوبدستی را مثل یک تکه چوب تزئینی با خود حمل میکردند.
دوباره صدای مأمور در کل میدان به گوش رسید. «خودتون خواستید. همه رو دستگیر کنید و مستقیم به آزکابان ببرید!»
سه مأمور دیگر شروع به وِرد خواندن کردند اما آن بیست نفر بنا به عادت قدیمی چوبدستیشان را بیرون کشیدند و همزمان با هم وِرد محافظتی خواندند.
اندک جادویی که درون هر یک از آنها باقی مانده بود، برای برپا کردن لایهی محافظ کافی نبود، اما گویی جمع بیست نفری همزمان با هم توانسته بود یک لایهی نازک در برابر افسون مأموران ایجاد کند.
آنقدر نیرومند نبود که همه را در برابر برخورد طلسم مصون نگه دارد و دو یا سه نفر همچون مجسمه خشک شدند و روی زمین افتادند. اما آگاهی ارزشمندی در میانشان شکل گرفته بود.
جادو هنوز وجود داشت! فقط باید متحد میشدند!
دوباره همزمان با هم افسون محافظت را ایجاد کردند و این بار لایهی نازک محافظ، کمی طولانیتر سر پا باقی ماند و مأموران در حملهی دوم خود ناکام ماندند.
صدای قدمهایی از هر سو شنیده میشد. گویی دهها نفر دیگر داشتند از کوچههای تاریک خود را به محل تجمع میرساندند. مطمئن نبودند مأموران هستند یا مردم عادی، تا اینکه آن چهار مأمور تصمیم گرفتند غیب شوند.
نزدیک به صد جادوگر پیر و جوان وارد میدان شدند و به آنها پیوستند.
«الانه که مأمورای هلگا برگردن. اوناهاشن. حداقل ده نفرن.»
«ما بیشتریم.»
«اما اونا جادو دارن. ما...»
«ما هم داریم. فقط همزمان باید استفاده کنیم. همه چوبدستیهاتون رو آماده کنید رفقا!»
اهمیتی نداشت چه کسی این جملات را میگوید. همه یک هدف داشتند. هلگا باید برود. جادو باید دوباره در جامعه جاری شود.
ده مأموری که آمده بودند جمعیت بزرگ را محاصره کرده بودند. این بار دیگر خبری از رجزخوانی نبود. نور سبزی از یکی از چوبدستیها به سمت جادوگر نوجوانی رفت و در لحظه او را کُشت.
آمده بودند تا آنها را بکشند!
همه با هم چوبدستیها را بالا گرفتند و همزمان افسون محافظ را تکرار کردند.
این بار، به جای یک لایهی نازک و زودگذر، سپر محافظ قدرتمندی دور تا دور جمعیت را گرفت. مأموران که بعد از کشتن نوجوان جرئت کرده بودند نزدیک بیایند، طلسمهای نابخشودنی بعدی را یکی پس از دیگری روانهی جمعیت کردند. برای آنها مهم نبود چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند. فقط به دستور هلگا آمده بودند تا درسی به آن جادوگران بدهند که تا ابد فراموش نشود. غافل از اینکه...
جادوگران که حالا میدیدند طلسمهای مأموران به سپر محافظ برخورد میکند و برمیگردد، این بار همزمان با هم طلسمهای دفاعی دیگری فریاد میزدند. گویی هستهی بیش از صد چوبدستی هم مثل قلب و روح جادوگران حملکنندهی آنها با هم یکی شده بودند و بعد از سالها میتوانستند قدرتنمایی کنند.
فریاد مشترک: «اکسپلیارموس!»
تعداد نورهای سرخرنگی که از داخل میدان به اطراف تابیده شد به حدی زیاد بود که تا چند ثانیه پس از آن همه جا روشن شده بود.
سکوت.
«خلع سلاح شدن! مأمورا خلع سلاح شدن!»
حتی نمیتوانستند غیب شوند. کارشان تمام بود.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
