جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  54 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  136 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  326 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  230 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1393 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تیم فردجرج ویزلی -اوون کالدون تکلیف خواهر گلم، پرفسور رکسی ویزلی


رول اول : اتاق ویولت را پر از جیر جیرک کنید :


یکی از روز های گرم تابستان بود و انوار طلایی خورشید همچون خنجر فیلم های اکشن کره ای بر سر و روی دانش آموزان هاگوارتز که در محوطه قلعه ایستاده بودند، می کوبید. فرجو برای اینکه از گزند کک و مک های مورثی در خانواده اش در امان باشد، چتر زردی در دست گرفته و زیر آن کز کرده بود. رکسان ویزلی که تازه از انفجاری با دینامیت نوع دو فارغ شده بود با نیشِ از بناگوش در رفته وسط جمعیت کلاس ایستاده بود. فرجو به اوون که کنارش ایستاده بود و طبق معمول صورتش دیده نمی شد گفت :
- یعنی دیوونه تر از رکسی وجود داره؟

اوون نگاهی به چتر زرد رنگ فرجو انداخت و گفت :
- عه ... خب راستش فکر می کنم باشه. (چون صورتش معلوم نیس شکلک نداره)

فرجو چرخشی به چترش داد و با درماندگی به رکسی اشاره کرد و نالید :
- آخه تکلیف دادنشو نگاه کن.

سپس رویش را برگرداند تا آفتاب اذیتش نکند. دست چپش که خالی بود را به شانه اوون زد و او را به سمت خود کشاند و زمزمه وار گفت :
- راستی آفتاب اذیتت نمیکنه؟

اوون سعی کرد فرجو را کج کج نگاه کند اما بازم چون صورتش دیده نمی شد فرجو چیزی نفهمید و با بیخیالی ادامه داد :
- بریم جیرجیرک پیدا کنیم تا قبل ازینکه دیگران به فکرش بیفتند.

اوون به دنبال فردجرج به راه افتاد و تا می توانست از او دورتر قدم بر می داشت تا کسی فکر نکند عقلش آنقدر کم است که در این هوای آفتابی به چتر زرد رنگی نیاز دارد!

اوون همینطور که پشت فرجو راه می رفت چشمش به مدیر مفخم مدرسه افتاد که در حال دست به یقه شدن با لودو بگمن بود. اوون سریعا سوتی زد تا فرجو را متوجه این واقعه کند. اما فقط فرجو نبود که به اوون توجه کرد، بلکه ساحره ها هم فکر کردن اوون برای آن ها سوت زده و عملا به خودشان گرفتند.

فرجو با وجود فاصله اندکی که از اوون داشت با صدای بلندی داد زد :
_ چی شده؟
اوون با ابرو هایش به دانگ اشاره کرد،اما از آنجایی که همچنان صورتش دیده نمی شد فرجو با بی قراری گفت :
_ ای بابا، چرا حرف نمیزنی؟

اوون با عصبانیتی رو به فوران، مو های سر فرجو را با دست راستش چنگ انداخت و سرش را به سمت مورد نظر چرخاند. فرجو که از سوزش دردناکی که پشت سرش حس کرده بود، ابتدا تصور کرد دراثر برخورد تشعشعات آفتاب سوزان چترش سوراخ شده و خنجر های طلایی آن بر سرش نازل شده! اما با دیدن دانگ که جفت دست هایش را به یقه لودو چسبانده بود و به نظر می رسید می خواهد لودو را بلند کند و دور سرش بچرخاند فکر دیگری در ذهنش جان گرفت. با حرص و دندان های کلید شده گفت :
_خب که چی؟ نکنه میخوای بریم پا در میونی کنیم و جداشون کنیم ؟

اوون چندین نفس عمیق کشید و چند بار دستانش را به هم رساند و یکی دو باری پرید و دور خودش چرخید تا بتواند جلوی خود را بگیرد و همان جا فرجو را لت و پار نکند و سپس گفت :
_ ببین منو چی تصور کردی آخه؟ میشه بگی اون جیرجیرک های وامونده تکلیف رکسی رو از کجا میخوای بیاری؟

فرجو که آثار درک و آگاهی در صورتش دیده می شد و این باعث آسودگی خیال اوون شد گفت :
_آها، دانگ ! جیرجیرک !

اوون با شیطنت خاصی ابروانش را بالا انداخت که باز هم صورتش معلوم نبود و فرجو چیزی ندید و همچنان منتظر جواب اوون باقی ماند و با چرخاندن چتر زرد رنگ سعی در گذراندن وقت داشت. اوون که دیگر صبرش لبریز شده بود، برای رسیدن به آرامش، چشمانش را همراه با چتر فرجو چرخاند و سپس آهی از ته دل کشید و گفت :
- آره. باید جیرجیرک تهیه کنیم و در دسترس ترین راه همون دانگه.

و سپس با کنایه ادامه داد:
- راستی تو خیلی باهوشی پسر، فکر کنم اثرات این چتره که نمی ذاره آفتاب به کله ات بخوره. همچین ترگل مونده مخت. (اینجا نیازمند شکلکی با قیافه بیچاره و به ستوه آمده هستیم، ولی افسوس که چهره اوون دیده نمیشه )

با گفتن این حرف هر دو نفر به سمت لودو و دانگ حرکت کردند. لودو که در حال تنظیم کردن مفصل گوی و کاسه پای چپش بود تا لگدی حواله دانگ کند با حرارت گفت:
_این حرف ها که می زنی دیکتاتوریه! تو باید استعفا بدی ...

دانگ چرخشی به سرش داد و تلاش می کرد که پرشی بلند به جهت کوباندن سرش به صورت لود و انجام دهد با صدای قد قد مانندی گفت:
_همینه که هست، اصلا مدیر منم! و من تشخیص میدم چی به چیه!

فرجو چتر زرد را کمی حایل کرد و بالا و پایین پرید و با صدای بلندی فریاد زد :
_ دانگ گ گ گ ، ما باهات کار داریم.

دانگ که وسط زمین و هوا معلق بود با تعجب بسیار از شدت گستاخی این ویزلی کک و مکی به صورت اسلوموشن در آمد و گفت :
_مگه وضعیت رو نمیبینی؟

اوون نیشش را تا بنا گوش باز کرد و گفت :
- حالا هر جور میلته دانگ، ولی کار ما راجبه یه سری چیزایی بود که جیرینگ جیرینگ صدا می دند، مثل سکه، طلا، گالیون.

با شنیدن این حرف دانگ از حالت اسلوموشن در آمد و ضربه فینیشینگ را به صورت حرکت ضربدریِ پا به صورت لودو وارد کرد. لودو با صدای مهیبی به زمین افتاد و دانگ با حرکتی نمایشی به زمین فرود آمد و سپس با صورتی گلگون و گر گرفته گفت :
_ عزیزانم ... گفتید سکه؟ پول؟ بگید ببینم چه کاری می تونم براتون انجام بدم ای نوگل های شکفته ام؟

فرجو با صدای ضعیفی گفت:
_ ما جیرجیرک میخوایم.

دانگ در حالیکه به سختی روی پاهایش بند می شد دستی به شانه اوون و فرجو کشید و با لبخندی گفت :
_ جیرجیرک؟ خب جیرجیرک اعلا دارم کیلویی 2 گالیون. همچین واست جیرجیر می کنه که فکر کنی بلبل داره واست می خونه.

اوون با زرنگی گفت :
_ دانگ بکنش 1گالیونش تا مشتری شیم و 10 کیلو ازت بخریم.
_جون تو اصلا نمیصرفه، قیمت خریدم 1 گالیون بوده.اصلا سودش تو همونه. حالا شما 1.5گالیون بده خیرش رو ببینی.

اوون که می خواست نگاهی با فرجو حاکی از توافق رد و بدل کند، اما یادش افتاد که کسی چهره اش را نمی بیند پس به نیم نگاهی به چتر چرخان فرجو بسنده کرد و گفت :
- باشه.

نیم ساعت بعد

اوون و فرجو در حالی که هر کدام دو گونیِ لرزان را با خودشان روی زمین می کشیدند، خسته و کوفته تصمیم گرفتند کمی زیر درخت وسط محوطه قلعه استراحت کنند. فرجو حسابی عرق کرده بود و صورتش از گرمای سوزان آفتاب می سوخت. دستی رو مو هایش کشید و گفت:
_ اگه یه کم بیشتر چونه می زدیم دیگه لازم نبود چتر منو با 5 کیلو جیرجیرک تاخت بزنیم، عوضش الان از این همه آفتاب راحت بودیم.

اوون چشم غره ای رفت و با افسوس ازینکه فرجو چهره اش را نمی بیند و خسته از غرغر های بی حد و حصر او با صدای بلندی گفت :
_اگه چتر رو تاخت نمی زدیم الان انقد جیرجیرک نداشتیم پرنسس!

فرد در حالی که دست چپش را حایل چشم هایش کرده بود و با دست راست، خودش را باد می زد گفت :
_ حالا چطوری این همه جیرجیرکو وارد قلعه کنیم و توی اتاق ویولت بزاریم؟

اوون لبخندی موذیانه و شیطانی بر صورتش نقش بسته بود و نیاز به توضیح نیست که فرجو آن را نمی دید، سپس گفت:
_ تو مطمئنی که پسر جرج ویزلی هستی؟ یعنی تو یه کلک و راه حل سراغ نداری؟

فرجو دست هایش را پایین آورد و با صورتی مبهوت به اوون خیره شد و ناگهان مثل اینکه روح عمو و پدرش در جسم نحیفش حلول کرده باشد از جا پرید و گفت:
_ هی ی ی ... فهمیدم! بزن بریم اوون!

اوون که فکر می کرد فرجو هنوز در فکر چترش هست با بی حوصلگی گفت :
- ببین من چیزی ندارم که بخوای جای چترت به دانگ بدی. گفته باشم!
- نه بابا. چتر چیه. راه روی مخفی پدر و عموم. زود باش پاشو، ازونجا می ریم داخل قلعه.

اوون که از این پیشرفت شایسته در تعلیم این ویزلی ناخالص اندکی حس آسودگی خاطر بر او مستولی شده بود از جا برخاست.
چند دقیقه بعد اوون و فرجو پاورچین پاور چین، در حالیکه چهار گونی لغزنده را در راهروی خلوت اتاق ویولت می کشیدند و اوون بی قراری اش را مستلزم نیاز به دستشویی رفتن در غالب لی لی کردن بیان می کرد، به در اتاق ویولت رسیدند. اوون اندکی بالا و پایین پرید و با صدایی که بی قراری در آن موج می زد گفت :
- خب بهتره زود تر کارو تموم کنیم و بعدش به کارای شخصیمون برسیم ...

و سپس با امید واری به انتهای راهرو که دستشویی پسرا در آن چشمک می زد نگاه کرد. فرجو صدایش را صاف کرد و گفت :
- آهان باشه. حتما.

فرجو دسته کلیدی که قرن ها پیش پدرش از جیب دانگ کش رفته بود و به عنوان کادوی تولد یازده سالگی پسرش به او داده بود، از جیبش در آورد. پس از ده دقیقه کلنجار رفتن که برای اوون به اندازه ده سال گذشت، در با صدای تقه ای باز شد. اوون که احساس رهایی می کرد به سرعت فرجو را به داخل هل داد و در عرض چند ثانیه هر چها ر گونی را داخل اتاق خالی کرد و به همان سرعتی که آمدند در را بستند و خارج شدند. فرجو که می ترسید زیر پاهای اوون له شود، سریع خود را کنار کشید و اوون بدون کوچکترین توجهی به سمت انتهای راهرو و لحظه موعودش دوید. فرجو که صدای جیرجیر یک دست و هم آوازی را از اتاق می شنید به آرامی از اتاق دور شد.
و همه این ها به قدری سریع اتفاق افتاد که هیچ کدام از آن ها متوجه حضور شخصی که در اتاق بود نشدند، فردی که ایستاده بود و موهایش را با بندی بنفش رنگ می بست. و لبخندی حامل این پیام که " دارم واستون جغله ها " روی صورتش نقش بسته بود.

رول دوم : تاثیر این کارِتون رو تو نمره ی آخر سالتون نشون بدین! [15 امتیاز]


راهرو کنار دفتر مدیر خیلی شلوغ بود و همگی از سر و کول هم بالا می رفتند. حتی شایعه شده بود دو سه تا از سال اولی ها زیر دست و پا له شدند و مردند و آن ها را زیر درختان هاگوارتز دفن کرده اند!
فرجو بی خبر از تمام این شایعات و در غم از دست دادن چتر زردش افتان و خیزان به سمت راهروی دفتر مدیر حرکت می کرد. اوون در یک پیام اضطراری با جغدی کوچک و قهوه ای به او خبر داده بود که هر چه سریع تر خودش را به برد اعلانات راهروی مدیر برساند، که در صدر همه این اتفاقات، غم هجران چتر زرد رنگش بود که او را به سمت دفتر مدیر می کشاند. وقتی فرجو به راهرو رسید از ازدحام جمعیت گوش هایش سرخ و چشم هایش به اندازه یک گالیون درشت شد. یعنی دانگ چتر زرد رنگش را به مزایده گذاشته بود و این همه جمعیت برای خریدن چترش به اینجا هجوم آورده اند!؟ در همین فکر ها بود که مشتی به سرش بر خورد کرد :
- هی ی ی ی! پیامو گرفتی فرجو؟

اوون مشت دیگری به شانه فرجو زد و آماده زدن سومی بود که فرجو دستش را گرفت و گفت :
- بس کن دیگه. یعنی همه بخاطر همین اینجا جمع شدند؟ آخه چرا دانگ این کارو کرده؟

- اوون شانه ای بالا انداخت و گفت :
- نمی دونم که. ولی باید بریم باهاش صحبت کنیم شاید دلش به رحم اومد.

فرجو که از هم دردی و هم یاری اوون شگفت زده شده بود گفت :
- یعنی واسه تو هم مهمه ؟

اوون طوری به فرجو نگاه کرد که انگار دیوانه شده است و سپس گفت :
- زده به سرت؟ خب واسه همه مهمه؟
- واسه همه؟ یعنی انقد ارزشمند بود اوون؟

فرجو این را گفت و با تاسف سرش را تکان داد و گفت :
- باورم نمیشه از دستش دادم.

اوون دستی به شانه اش کشید و گفت :
- بابا خب همه از دستش دادیم. چرا انقد متاثر می شی فرجو؟

فرجو آه جانسوزی کشد و گفت :
- خب اون متعلق به من بود. همه می دونن اینو. :worry:

اوون که این بار کاملا مطمئن بود فرجو دیوانه شده است گفت :
- تو از چی داری حرف می زنی ؟

فرجو سرش را بالا آورد و گفت:
- تو از چی داری حرف می زنی؟

سپس هر دو همزمان جواب هایی دادن که دیگری را متعجب می کرد :
- خی معلومه چترم!
- خب معلومه ویولت!

اوون با قیافه هاج و واج که البته فرجو آن را نمی دید گفت :
- چترت؟ چترت ت ت ت!؟ یعنی چی؟
- ویولت !؟ این یعنی چی؟
- اول تو بگو فرجو. خیلی واسم جالبه که تو مغزت چی می گذشت.

فرجو تابی به دست هایش داد و گفت :
- دانگ مگه چترمو به مزایده نذاشته واسه فروش؟ این جمعیتم واسه همین جمع شدن دیگه! نه!؟

اوون دستی بر سرش کوبید و گفت :
- ای مرلین بزرگ، خودت ظهور کن! این با دعا شفا پیدا نمی کنه.

سپس اندکی زیر لب دعا خواند و به سمت فرجو فوت کرد و ادامه داد :
- اولا دانگ چترتو به مزایده نذاشته! دوما این جمعیت هم واسه چتر تو جمع نشدند و سوما یه نگاه به برد نمره ها که بندازی می فهمی قضیه چیه.

اوون اندکی تامل کرد و سپس ترجیح داد خودش همه چیز را برای فرجو توضیح دهد :
- بیخیالش، گوش کن، ویولت بخاطر قضیه جیرجیرک ها عصبانی شده و به دانگ گفته که می دونه کار ما بوده و بعدشم گفته که می دونه ما از کجا جیرجیرک آوردیم و بعدشم به همه صفر داده و گذاشته رفته.

اوون آب دهانش را قورت داد و دوباره ادامه داد :
- و اینکه دانگ واسه اینکه ویولت برگرده قرار بود مارو وسط راهرو به فلک ببنده، ولی در آخرین لحظه من بهش گفتم که کلا این قضیه زیر سر تو و خواهرته و الانم دانگ منتظر تو و رکسیه.

فرجو پس از شنیدن جمله آخر اوون همچون برقکی به سمت دیگری دوید و سر راهش هزاران بار بخاطر داشتن خواهری که مثل مواد منفجره بود و جز دردسر چیزی نداشت بر خود لعنت فرستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/6/10 14:14:34
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/6/10 14:22:36
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/6/10 15:13:47
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1393 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف پروفسور موراک مک دوگال


صبح:
مثل هر روز دیگری خورشید برفراز اسمان می تابید . امروز نیز خورشید بالا امده بود و بر همه می تابید .نور افتاب از پنجره ی اتاق نارنجی رنگ رون به داخل می تابید و پوستر های روی دیوار را درخشان تر می کرد.
اما رون هنوز چشمهاش را باز نکرده بود و تازه در خواب فرو رفته بود و رویا می دید.

ظهر:

رون بیدار شده بود اما چشمانش را هنوز باز نکرده بود موهای نارنجی رنگ رون در خواب بهم ریخته شده بود انقدر که اگر کسی میدید می گفت 7سال است که شانه نشده است .رون منتظر بود کسی بیاید و مثل همیشه بیدارش کند گوش هایش را تیز کرده بود تا صدای قدم های ش را بشنود.

وبالاخره او امد و صدای گام هایش بر فضا ی اتاق طنین می کرد .ارام ارام و با وقار برروی تخت رون می رفت...

رون با خودش گفت: الان مثل همیشه میاد نازم می کنه و با ناز کردنش منو از رختخواب بیرون می کشد.

اما بر خلاف انتظار رون به جای ناز کردن به رون سیلی زد.
البته نه به اون محکمی سیلی ای که شما فکر می کنید ،اخه مگه سیلی یک گربه ی کوچولو 1.5 ساله چقدر محکم است؟
رون چشمهاش را باز کرد و یک جفت چشم قهوه ای دید ،که به او زل زده است ومثل این می موند که به رون می گفت پشو هیکل گندتو تکون بده ...
رون بلند گفت:
- کفاثت بوق عجب چشم های نازی داره .
اهسته دستش را لای بالشتش برد و تکان داد ملوس هم زود پرید که دست رون را بگیره ، این بازی مورد علاقه ی ملوس بود .
رون با بی حوصلگی تمام از جایش بلند شد و. خمیازه ی بلندی کشید. به اتاق نگاه کرد و دید مثل هرروز اتاق نارنجی رنگش می درخشید البته نور خورشید نه به خاطر تمییزی (چون انقدر خاکی بود که حال ادم به هم می خوره)به خاطر رنگ نارنجی اش.
ملوس را بغل کرد و بوسید و نازش کرد. به ساعت نگاه کرد 4 بعد از ظهر شده بود رونو باش که فکر می کرد ساعت 10 است .
روی زمین نشست و نخ زرد مورد علاقه ی ملوس را برداشت و دور خود روی زمین کشید ملوسم جست زد تا نخشو بگیره اخه خیلی به نخش حساسه همین که نخو بهش دادبه دهنش گرفت و رفت اونور تر انداخت بعد هم روش نشست.
مالی ویزلی از بیرون صدا کرد :

_ملوس بیا به به گوگولی مگولی.

رون با خودش غر زد:

_یعنی انقدر که به ملوس میرسه و انقدر که قربان صدقه ی این میره عمرا به ما رسیده باشه .

یکی از پشت سر ش گفت:

_پس بالا خره بیدار شدی؟

برگشت نگاه کرد دید جیمزه گفت:

_تو اینجا چکار می کنی؟

_بامامانم اومدم داشتم با....

_با ملوس بازی می کردی؟

_اره.

_مامانت کو؟

_ رفته وزارت خانه پیش بابام.

_پس بابات کو؟

_اخر این چه سوالی است که میپرسی دایی؟همین الان گفتم معلومه دیگه وزارت خانه.

_ساعت چنده ؟

_6.

_چی؟

سریع برگشت به ساعت نگاه کرد جیمز راست می گفت ساعت 6 بود یعنی 2 ساعت تمام رون داشت با ملوس بازی میکرد.باعجله ی تمام بلند شد،سریع رفت لباس پوشید .

_الان غروب میشه اونوقت من هنوز توی خونه ام ؟

از مالی که توی اشپز خانه بود و داشت رخت می شست خداحافظی سرسری ای کرد و به سمت در خروجی رفت و تا درو باز کرد هرمیون را در مقابل خود دید (هرمیون تازه از وزارت خانه امده بود).

_تو هنوز خونه ای ؟من فکر کردم رفتی..

_دارم میرم.

هرمیون را بوسید و از هرمیون که داشت میامد داخل رد شد ،اما هنوز درو نبسته بود برگشت و به جیمز گفت:

_در نبود من می تونی با ملوس بازی کنی.

جیمز:

و رفت و درو پشت سرش بست .

*******************************
پست بعدی:جیمز سیریوس پاتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/6/10 9:47:00
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/6/10 10:10:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1393 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نمیدونم چرا ولی شکلکا باز نمیشن برام
---------------------------------------------------
بیسکوییت گریف و نوازنده ی گریف تکلیف پروفسور دابی


نسیم ملایمی پشت پنجره های بسته ی راهرو که نور آفتاب را از خودشون عبور میدادند ، میوزید .
بتی که هیچوقت نتوانسته بود مهارت دویدنش را تقویت کند ، وسط راه در مرکز نور یکی از پنجره ها ایستاد و با تکیه ی دستاش به زانوانش گفت :
- هه هه هه هه . . . گید . . . هه هه هه .

گیدیون ایستاد و فاصله ی زیادش با بتی رو برگشت ؛ بطری آبی را از کیف بتی که براش نگه داشته بود درآورد و گفت :
- بیا اینو بگیر .

بتی بعد از باز کردن یکی از پنجره ها به سختی بطری را از گید گرفت و بعد از برطرف کردن تشنگیش ، گفت :
- ما الان دقیقاچرا داریم میریم دفتر مدیریت ؟
- خب ، میریم اونجا تا دفتر رو تمیز کنیم و با این کارمون به کلمبی کمک کنیم؛ البته قبل از اینکه خودش شام رو درست کنه و بره اونجا .
- ما که باید زود برسیم پس چرا وایسادیم ؟

گیدین نگاهش را از زیپ کیف بتی که با آن کلنجار میرفت ، برداشت و بتی دوخت و گفت :
- چون تو خسته شده بودی .
- آهان ، باشه . بریم .

بتی کیفش را از گیدیون گرفت و همراه گید روانه ی اتاق مدیریت شد . بتی و گیدین تا دفتر مدیریت چند راهرو را رد کردن تا بالاخره بعد از تأخیر نسبتن زیادی به خاطر ایستادن های بتی ، به دفتر رولینگ رسیدند .

گیدیون بعد از از اینکه نفسی تازه کرد ، با خوش بینی بالایی که رولینگ بعد از مدیر شدن کلمه ی عبور را عوض نکرده ، گفت :
- جوراب پشمی .

بعد از گذشت چند دقیقه بتی دست گیدیون که هنوز با امید خاصی به در نگاه میکرد را گرفت و جوری که به سمت آشپزخنه گیدیون را میکشید گفت :
- تا فردا صبح هم وایسی اینجا و به اون در زل بزنی هیچ اتفاقی نمیوفته .

گید که با بتی هم قدم شده بود ، هنوز تو فکر بود و آخرین افکارش را بلند داد گفت :
- یعنی خالق هری پاتر چی رو از همه بیشتر دوست داره ؟

بتی که به بلندی صدای گید عادت نداشت ایستاد و با تعجب به گیدیون خیره شد ؛ تا اینکه یه بشگن زد و در حالی که با سرعت به طرف دفتر مدیریت برمیگشت ، گفت :
- خودشه ، گید . چیزی که رولینگ میتونه دوست داشته باشه همونیه که تو گفتی ، هری پاتر !

رسیدن به در دفتر چند دقیقه ای بیشتر طول نمیکشید ولی بتی قبل از اینکه کاملا به در برسه داد زد :
- هری پاتر .

در به خودی خود باز شد و بتی و گیدیون با ترس وارد اتاق شدن . آن ها بعد از اینکه از خالی بودن اتاق مطمئن شدند ، برای چند دقیقه روی دو صندلی گل گلی خستگی به در کردند و بعد دستمال به سر افتادند به جان اتاق .

چند ساعت بعد
کلمبی که با خوشحالی شام درست کردنش را تمام کرده و بود با حس خیلی خوبی برای تمیز کردن اتاق رولیگ به آنجا آپارات کرد ولی متاسفانه یا خوشبختانه منظره ای که دید چیزی نیود که باید میدید .

بتی و گیدیون بعد از تمیز کردن اتاق هر کدام روی یکی از صندلی های گل گلی خوابشان برده بود .

- گیدیون پریوت و بتی بریسویت چرا خوابیده اند؟

به آرامی به سوی گیدیون رفت و او را تکان داد. وقتی دید گیدیون بیدار نمیشود سراغ بتی رفت ولی با همان عکس العمل مواجه شد، فکر کرد، بعد از چند دقیقه بشکی زد و دو سطل آب روی گیدیون و بتی خالی کرد، هر دو از جا پریدند.

- کی آب ریخت رومون؟

بتی به سرعت اطراف را نگاه میکرد و با دیدن کلمبی از روی مبل گل گلی برخاست. گیدیون هم در سکوت از روی مبل بلند شد و به سوی کلمبی رفت.

- شما چرا و به چه دلیل رو من و گید آب ریختی؟
- بتی و گیدیون خواب بود، کلمبی مجبور شد.

جن کوچک به اطراف نگاه کرد و گوشه و کنار اتاق را بررسی کرد. گیدیون و بتی نگاهی به هم انداختند و منتظر عکس العمل جن خانگی بودند. بعد از چند دقیقه جن نزد آن دو برگشت و گفت:
- اتاق خیلی خوب تمیز شد. کلمبی از شما دو نفر ممنون بود. کلمبی قول داد فردا برای تایید تکالیفتان به کلاس مراقبت از موجودات جادویی آمد. حالا زود تر رفت، رولینگ الان از راه رسید.

بتی و گیدیون سری تکان دادند و به آرامی از در اتاق مدیر خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1393/6/10 0:12:04
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1393/6/10 0:15:00
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1393/6/10 16:03:35
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1393 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه‌ی سوم مامج!



گریفندور


فرد ویزلی:

فرد، داوش! تو نقد قبلیت بت تذکر دادم که حتماً حواست باشه، تکلیفت، در جواب ِ تدریس ِ استاد باشه.

ویولت به شاگرداش گفته بود سر کلاس، که هرکدوم برن یه جونوری رو بیارن و جاش این جلسه رو درس بدن. اما رول تو یه داستان متفاوت رو روایت می‌کرد.

ایضاً، خلاقیت رو فراموش نکن فرد. رول تو حقیقتاً چیزی بیشتر از کتاب نداشت. یه بهونه‌ی همینطوری هم جور کرده بودی برای سر کلاس اومدنت که اصلاً نیازی نداشت و اگر می‌خواستم نُمره‌ی واقعی بدم بت.. خب..

نمی‌خوای بدونی که چند می‌شدی!

ولی علی‌الحساب از چیزی نمره کم می‌کنم که جلسه پیش بت تذکرش رو داده بودم. و چون کیفیت رولت هم بعد از چند تا کلاس هاگ شرکت کردن، چیزی نبود که من می‌خواستم، ارفاقی هم در کار نی.

ولی خوبه که داری سعیت رو می‌کنی. از تلاشت راضیم ویزلی!

××> 25!

گیدیون پریوت:

گید!

حواست رو جمع کن!

پست تکلیف، در جواب ِ تدریس باس زده بشه!

ینی تو دانش‌آموزی هستی که "رفتی، با یه جونوری برگشتی و این جلسه رو تدریس کردی!"

شانس آوردی جلسه پیش بت تذکر نداده بودم، والّا ازت چنون نمره‌ای کم می‌کردم که!

ولی گید..

رول تدریس محشر بود!

باس اعتراف کنم اصن انتظارش رو ندارم!

دس مریزاد!

××> 30 حلال‌ ِ حلال!

بتی بریسویت:

آلوچه؟! :))

مرسی شخصیت‌پردازی بتی!

دیالوگ ِ اول بتی خیلی خوب بود.

ولی توام حواست نبود که "تکلیف، در جواب تدریس انجام می‌شه!"

ینی تو باس دانش‌آموزی بودی که برگشته و درس داده. متوجهی؟ در ادامه‌ی تدریس من!

از این به بعد حواست رو جمع کن به این مسئله.

سوژه‌ت رو دوست داشتم، ولی دلم می‌خواست هیجان بیشتری داشته باشه رولت. دلم می‌خواست جای " جیــــــغ!" از شکلکش استفاده کنی یا بنویسی مثلاً "صدای جیغ و فریاد دانش‌آموزان کلاس بلند شد" یا یه چیزی شبیه این.

چیزی که در حال حاضر احتیاج داری، تمرینه و تمرینه و تمرین!

××> 30 فرمالیته!

رکس ویزلی:

نکنه نقدم می‌خوای؟!

بوقی!

تی اِن تی!

سوء استفاده‌چی!

××> 30 حلال‌تر از شیر ِ مادر!

آرتور ویزلی:

همونطور که توی نقد نفرات قبلی بولد کردم، تکلیف در پاسخ به تدریسه. ینی شوما میری، برمیگردی، و همونطور که دانش‌آموزی، در راستای تکلیف کلاست، به دستور استاد، میای جاش رو می‌گیری.

فراموش نکن که شکلک، جای علامات ِ نگارشی رو نمی‌گیره.

قبل از ارسال رولت یه بار بخونش تا سوتی‌های تایپی‌ت رو اصلاح کنی.

خلاقیت آرتور! خلاقیت توی رولت! لحن روایی‌ت نباید خیلی خشک و ساده و بدیهی باشه.

و شخصیت‌پردازیت؟! آرتور مهربون و ریلکس و خونسرد و لبخند طور کجا رفت؟!

از اونجا که شخصیت آرتور ویزلی پرداخته شده، ازت انتظار دارم مطابق شخصیتت رفتار کنی. و این ازت نمره کم میکنه. ولی سایر مسائل رو چون اولین باره توی کلاسم شرکت میکنی و قبلاً من بهت تذکر ندادم، از اونا نمره کم نمی‌کنم.

××> 25!

جرج ویزلی:



اندازه‌ی عکس لامصبو کوچیک کن جرج!

تکلیف، در جواب تدریس باس انجام بشه. از اونجا که جلسه‌ی پیش هم ازت خواستم به رول ِ تدریس توجه کنی، اینجا ازت نمره کم می‌شه. من توی تدریسم گفتم که: برید و با یه جونوری برگردین و فلان!

اگر دفعه اول بود، پرابلم یخده، ولی خب!

طنز مربوط به اژدهاها رو دوست داشتم.

ظاهر رولت هنوز دوشواری داره داوش. آیا در حد تو هس که دیه الان ازت بخوام مثلاً تکالیفت رو جدا کنی؟ یا بگم که شکلک جای علائم نگارشی رو نمی‌گیره؟ جلسه‌ی پیش اینا رو هم بت تذکر داده بودما!

یا مثلاً این که نباس دو تا علامت سؤال یا تعجب یا هرچی رو پشت سر هم بزنیم.

حواستو جمع کن ویزلی. نذار یه تذکر رو دوبار بت بدن!

××> 20!

دابی:

دمت!

تدریس در جواب تکلیفه ضمناً! هونصد بار!

××> 30 حلال!

یوآن آبرکومبی:

یوآن!

در حد تو هست که بهت تذکر بدم نباس " ؟؟" بزنی؟

رولتو دوس داشتم ولی!

تکلیف در جواب تدریس باس باشه!

ولی چون تو صورت مسئله مشکل داشتی و قبلاً بت تذکر نداده بودم ازت کم نمی‌کنم.

ولی..

واس خاطر اون علامت سؤالای مسخره..

××> 29!



هافلپاف


نیمفادورا تانکس:

خب خب خب. ما اینجا خیلی حرف داریم تانکس.

اولندش که، ظاهر رولت دوشواری داره آبجی. یه سر به موزه‌ی ویزن بزن. یا اصن نه. تکلیف امثال رکس ویزلی یا یوآن آبرکومبی رو بخون. ببین بعد از دیالوگشون اگر توصیف و فضاسازی اومده، دو تا اینتر زدن.

یا مثلاً بعد از فضاسازی اگه خواستن بگن: «فلانی گفت» ، باز دو تا اینتر زدن.

ظاهر رولت رو مرتب کن تا بعداً دوباره با هم صحبت کنیم آبجی.

این نمره‌ت هم الان کاملاً فرمالیته‌س. ینی نمره‌ی اصلی‌ت سی نی. به صِرف این که اومدی برای یاد گرفتن و اولین بارت هم هس که توی این کلاس شرکت می‌کنی، سی رو بت می‌دم. وگرنه مثلاً از این که حواست نبوده من توی تدریسم دقیقاً تکلیفم چی بوده [ میرید با یه جونوری برمی‌گردید و درس می‌دید ] و این که تکلیف باس در جواب تدریس باشه، می‌شد ازت خعلی نمره کم شه. اما خب..

فعلاً واس اولین حضورت اینو دَشت کن تا بعد ببینیم چی ازت در میاد!

××> 30!

اوون کالدون:

غلط املایی اوون؟

بوق بهت! خجالت بکش! مطمئن با عین نوشته می‌شه؟!

ولی از تدریست خوشم اومد!

کارت خوب بود اوون. بیشتر از اینا ازت انتظار دارم، ولی پیشرفتت واقعاً جیگر ِ آدمو حال میاره!

یه نمره واس خاطر اون غلط املایی مسخره، اما این بیست و نُه، حلال ِ حلاله!

××> 2930!

پاپاتونده:

پاپا.

بالاخره یکی حواسش بود به این که تکلیف در جواب تدریس باس باشه.

مای هیرو اصن!

ویولت هیچوخ ولی نمی‌گه: «این چه جور جسارتیه!»

و این که..

تو حقیقتاً پتانسیل طنزنویسی رو داری پاپا.

××> 30 حلال ِ حلال!



اسلیترین


سیسرون هارکیس:

سیس. می‌بینم که کم کم داری خودت رو پیدا میکنی. این رو می‌تونم از آواتارت و مدل سخت ِ حرف زدنت بفهمم. هرچند، توصیه‌م اینه که انقد دندندندی نکنی واس ملت. حال نئارن بفهمن چی می‌گی!

ولی خوبه. از شخصیت‌پردازی‌ت راضیم!

و این که یه چیزی رو تا قبل از این که تو باتلاقش گیر بیفتی بت بگم. سنگین ننویس سیس. روون و ساده بنویس. ذهن بچه‌های امروزی [ ] تنبل‌تر از اونه که وخت بذاره و بفهمه تو چی می‌خوای بگی. سعی کن حتی اگر جدی می‌نویسی یا می‌خوای توی طنزت خلاقیت به خرج بدی، انقدر ساده بنویسی که هر ابلهی بفهمه تو چی می‌گی!

مثلاً من اگه استاد کلاس نبودم، به فرض حتی اراده کرده بودم که رولت رو بخونم، نصف توصیفات رو می‌پریدم.

و ویولت عمرناش نمی‌گه: «خوفید؟!» ویولت لاته! ریممبر؟

و ضمناً..

تکلیف باس در ادامه‌ی تدریس باشه. در جوابش. یعنی با این فرض که استاد الان گفته اوکی دانش‌آموزا دونه دونه بیان تدریس کنن و دانش‌آموزا اومدن واس تدریس. پست ِ رکس ویزلی رو بخون! اونطوری!

ظاهر پستت رو هم قشنگ کُن. مثلاً تکالیف رو بولد کن یا یه جوری جداشون کن از متن تدریس.

حقیقتاً ایرادایی نی که قبلاً ازت گرفته باشم، واس همین از نمره‌ی نهایی‌ت چیزی کم نمی‌شه.

ولی از اون نُمره حلال ها هم نی.

××> 30 فرمالیته!



ریونکلا


تراورز:

تراورز، ببین. من انتظار نئارم از در که میاین تو، رول‌نویس شاخی باشین و بدون موشکل و پرابلم بیاید بشینین سر کلاس.

ولی انتظار دارم به رول تدریس یا حرفای استاد توی دفتر اساتید دقت کنین.

وختی گفتم "تکلیف بدید" خب.. می‌دونی؟ این چیزیه که گفته شده دیه! من از چیزی که بهتون گفته باشم، نمره کم می‌کنم. ولی مثلاً از این که نمی‌دونستی "تکلیف، در جواب تدریسه!" و چیزی که من ازتون می‌خواستم، یه چیزی شبیه رول ِ رکس ویزلیه. یا رول ِ پاپاتونده. ببین! هرکدومشون دانش‌آموزایی‌ن که اومدن معلم شدن.

گرفتی؟

ولی رولت خعلی خوب بود. راضی بودم ازش!

××> 25!

ونوگ جونز:

می‌دونی ونوگ.. یه چیزی برای من همیشه خیلی عجیب بوده.

ببین تو مثلاً توی رولات، توی کارات، یه دیالوگایی میای، یه حرکاتی می‌زنی، که آدم واقعاً خنده‌ش می‌گیره و حال می‌کنه و می‌دونه که تو استعدادش رو داری. ولی به نظرم حوصله به خرج نمی‌دی. ینی دلت با رول نیست.

ببین، پاراگراف بندی نداری. غلطای املایی ِ عجیبی داری. چیزایی که اصلاً بعیده ازت.

یه کم حوصله بذار روی رولات ونوگ. من دارم بهت این نمره رو میدم.. ولی واقعاً کاری نداره که اراده کنی و اینو تبدیلش کنی به نمره‌ی کامل.

××> 20!

گلرت گریندل والد:

اول از همه این که.. شکلکای پشت سر هم گلی؟! جداً؟! به یه ارشد که نباس اینو تذکر داد آقاجون.

دوم این که.. مرسی شخصیت‌پردازی! خوشالم از این که به خودت اومدی و دس جنبوندی واس جا انداختن گلرت. دس مریزاد!

و این که ظاهر پستت!

توصیف.

[ دو تا اینتر ]
فلانی گفت:
- بلاه بلاه بلاه!

[ دو تا اینتر ]
توصیف.

اگه یه تازه وارد بودی، از اینا نمره کم نمی‌کردم. اما..

تو یه ارشدی!

××> 23!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/6/1 2:12:30
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
__________ هنرمند گریف به جون عمم ___________


- تیم گیدیون پریوت - بتی برسویت / تکلیف پروفسور دابی.

1.هر کدومتون یک جن خونگی قرض بگیرید و یک روز سعی کنید در کارهای اون بهش کمک کنید. اگه جن خونگی جایی پیدا نکردین تو آشپزخونه زیاده.

- اوووووووووهوووووووو. ( افکت گریه جن خونگی )

بتی با دستپاچگی به طرف جن خانگی دوید، گیدیون نگاهی به کُلُمبی، جن کوچک انداخت که قطرات بزرگ اشک از چشمان سبز رنگش فرو میریخت. تا به حال به یک جن خانگی در کار هایش کمک نکرده بود، اما به نظر می آمد کاری بسیار سخت و طاقت فرسا باشد. بتی به آرامی گفت:
- نمیخواستیم ناراحتت کنیم کلمبی.

گیدیون با بی حوصلی جواب داد:
- بتی مگه کتاب رولینگو نخوندی؟ داره اشک شوق میریزه.
- گیدیون پریوت و بتی برسویت خیلی بزرگوار بودند که خواستند به کلمبی، جن بدبخت ( بر وزن دابی جن آزاده. ) کمک کنند.

با صدایی بلندی در لباس پاره پاره ی خود فین کرد و به گریه ی خود ادامه داد. به تکلیف پروفسور دابی می اندیشید، باید حدس میزد تکلیف یه جن خانگی چه میتواند باشد. به نظر میرسید بتی اعتراضی به این تکلیف ندارد، برعکس راضی به نظر میرسید، حداقل ظاهرا" این طور بود. گیدیون جلو رفت و دستش را روی شانه ی نحیف جن گذاشت و گفت:
- خب دیگه گریه نکن کلمبی، بگو چطوری میتونیم کمکت کنیم؟

بتی به طرف گیدیون برگشت و گفت:
- این جن کوچولو ناراحته اون وقت تو دنبال اینی سریع تکلیفتو تموم کنی؟ خیلی بی احساسی گید.

" خیلی بی احساسی گید " ، دیالوگی است که بتی روزی چند بار به گیدیون میگوید. دفعه ی اول برای او سنگین بود، اما با گذشت چندین ماه از حضور بتی در گریمولد، برایش عادی شد. جن سرش را به سرعت به علامت منفی تکان داد، این کار او باعث میشد گوش های او به سرعت تکان بخورد.

- ناراحت؟ اصلا"، کلمبی خیلی خوشحال بود که دو جادوگر مهربون به او کمک کرد.
- دیدی گفتم بتی، اون خوشحاله، همون طور که رولینگ ... هیچی ولش کن.

جن سریع نگاهی به گیدیون انداخت، اشک هایش را پاک کرد و برای آخرین بار، فینی در لباسش فین نمود و با صدای جیغ دار خود گفت:
- رولینگ؟ او خالق مادر من، وینکی بود. او خیلی زن مهربانی بود.
- بر منکرش لعنت.

برای اولین بار سرش را بالا گرفت و به اطراف آشپزخانه ی هاگوارتز خیره ماند، هزاران جن خانگی و اداری در محوطه آن در رفت و آمد بودند، از زمانی که آنجا را ترک کرده بود مدت زیادی میگذشت، اما به وضوح خاطراتش را در آن مدرسه ی بزرگ میدید.

- اوه اگر دید که کلمبی از وظایفش غافل شده...

جن کوچک سرش را به نزدیک ترین میز کوبید و با " کلمبیه بد کلمبیه بد " خودش را تنبیه میکرد. ( البته بدون اون قرمزی حاکی از عصبانیت ) گیدیون همچنان محو خاطرات خویش بود، بتی نگاهی به او انداخت و با ضربه ی آرنج، او را از دنیای فکر خیال خود، بیرون کشید. به کلمبی که در حال تنبیه خود بود اشاره کرد و گفت:
- نمیخوای کمکش کنی گید؟
- هان؟ چیزی گفتی بتی؟

بتی آهی کشید و به طرف کلمبی رفت وبعد از چند دقیقه درگیر بودن با او، بالاخره وی را از میز جدا کرد سپس بسته ای از آلوچه هی مورد علاقه اش را به جن کوچک داد. کلمبی گفت:
- کلمبی باور نکرد بتی ان قدر مهربون بود.
- خب دیگه پررو نشو. حالا باید برای کمک بهت چیکار کنیم کلمبی؟

جن خانگی به فکر فرو رفت، چندین دقیقه گذشت ... ساعت ها گذشت ... روز ها گذشت ... ماه ها گذشت ... سال ها گذشت ...

- وایسا دنیا! وایسا دنیا! من میخوام پیاده شم. اوی راوی بوقی حواست کجاست؟ دستتو از روی دکمه ی NEXT بردار.

راوی دست خود را از روی دکمه برمیدارد و با فرمت به شخصیت های داستان که پیر شده اند نگاه میکند. خواننده ی محترم نیز با فرمت به راوی نگاه میکند. چند دقیقه ای در سکوت میگذرد، تا آنکه صبر خواننده کم میشود و میگوید:
- خب؟
- خب که چی؟
- بزن عقب فیلمو ببینیم چی شد، الان بتی بنده خدا چی بنویسه؟
- میتونه سر گذشت شخصیت هارو تو اون دنیا بنویسه.

خواننده ی محترم که به علت رول طولانی اعصاب خویش را از دست داده است، به سرعت صحنه را ترک میکند و پس از چند دقیقه با لشکری از کاربران چماق به دست، وارد صحنه میشود.

- اون کنترلو بده به ما.

راوی، کنترل را مانند مادری در آغوش فرزند ... نه نه اشتباه شد ... فرزندی در آغوش مادر ... خب راوی مذکر است خواننده ی محترم. بله مانند هرچه خود می اندیشید در آغوش گرفته بود. در این لحظه، یکی از خوانندگان مرگخوار، آواداکداورا ای را روانه ی راوی میکند و او را به رحمت ایزد میسپارد.

- خوشگَلدین.

او راوی را با یک عدد اردنگی به بیرون از رول پرتاب میکند و با کمک کنترل، رول را به عقب برمیگرداند. کلمبی همچنان در حال فکر کردن بود، گیدیون با بی صبری منتظر بود تا جن خانگی با یک سخن، او را به کاری فرا بخواند. ناگهان کلمبی با کف دست به پیشانی خود زد و گفت:
- اوه، کلمبیه بد کلمبیه بد.

برای چندمین بار سر خود را به میز کوبید. بتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- شرمنده دیگه آلوچه ندارم.
- اوه، سر کلمبی درد گرفت، او برای ظهر با رولینگ قرار داشت، باید اتاق او را تمیز میکرد، اما او باید غذا درست کرد.
- جون من؟ رولینگ کیه مدرسه ـست؟
- رولینگ الان مدیر مدرسه بود، او در داستان جدید خود، خودش را مدیر کرد. اوه کلمبی نباید اینو میگفت، کلمبیه بد.

میپرسید چرا آخر رول پر از دیالوگ شده است؟ بخاطر آنکه راوی را میکشید. حالا چه کسی باید فضا سازی ها را انجام بدهد؟

با این حرف کلمبی، بتی و گیدیون به سرعت به طرف دفتر مدیریت مدرسه روانه شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/5/31 22:31:52
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/5/31 22:37:57
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/6/1 11:34:41
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/6/1 16:06:37
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
برید، با یه جونوری برگردین، و این جلسه رو شما استاد ِ کلاس باشید! [ سی امتیاز! ]

محوطه قلعه



-میگم این یارو اصلا کی هست؟

_چه میدونم ، میگن اسمش مک دوگالِ

-هووووم؟ آهاااااا این اسمو یه جا شنیدم ، آره فک کنم از بچه های هافل باشه.

_نمیدونم...

دفتر اساتید



ویولت :
خب موراک ، توضیح بیشتری لازمِ؟

موراک از روی صندلی بلند شد و گفت :
نه خانوم ، فقط امیدوارم گند نزنم.

ویولت نیشخندی زد و گفت :
منم امیدوارم. خیلی خب من باید برم یک ساعت دیگه دادگاه شروع میشه.

موراک با حالتی کنجکاو گفت :
ای کاش میتونستم کمکتون کنم.

ویولت کیفش را بست ، به دوش انداخت و در آستانه ی در گفت :
ممنون موراک ولی این دادگاه پیچیده تر از این حرفاست. تنها کمکی که میتونی به من بکنی رو بهت گفتم... حالا زودتر برو و بچه هارو منتظر نذار ، دیگه همه چیو میسپارم به خودت. خداحافظ

محوطه ی قلعه



-سلام

هیچ صدایی از سوی دانش آموزان به گوش نرسید.

-هووووم...خب دوستان امروز بطور استثناء خانم بودلر تدریس رو به من واگزار کردند.

یکی از دانش آموزان اسلیترینی بی اجازه به میان حرف موراک پرید و گفت:
-ینی چی؟ ینی اون دیگه نمیاد؟

موراک چند قدمی خردمندانه گام برداشت و گفت :
-من این رو نگفتم. خانم بودلر یکی از بهترین اساتید هاگوارتز هستند و من در برابر ایشون هیچ چیز نمیدونم ، به همین دلیل امروز از دوست خوبمون هاگرید خواهش کردم که من رو در تدریس کمک کنه.

هاگرید با یک جعبه کوچک از پشتِ کلبه اش بیرون اومد ، در کنار موراک ایستاد و جعبه رو جلوی پاهاش زمین گذاشت.
هاگرید برای چند نفر از گریفندوری ها که از اومدن او کاملا خوشحال شده بودند دست تکان داد ، اما از قیافه ی اسلیترینی ها میشد فهمید که از دیدن هاگرید خوشحال که نشدند هیچ بلکه ناراحت هم شده بودند.

موراک به هاگرید چشم دوخت و گفت :
-خوش اومدی هاگرید ، مطمئنم همه بچه ها از دیدنت خوشحال شدن.

هاگرید رو به موراک کرد و گفت :
-ممنون موری اما خودت میدونی که این موضوع برای همه یکسان نیست...

موراک و هاگرید باهم خندیند و موراک گفت :
-شاید. بهتره بریم سر اصل مطلب ، میشه به دوستامون نشون بدی که امروز چی براشون داریم ؟

هاگرید خم شد ، در جعبه رو برداشت و موجود کوچیک و پشمالویی رو بغل کرد و ایستاد.

صداهای مختلفی از سوی دانش آموزان به گوش رسید.
-واااای...
-خیلی قشنگه
-چقدر کوچولو
-خیلی بامزس

موراک لبخند رضایت مندانه ای زد و گفت :
خب ، اسم این جونور کوچولو گربس...

بازهم یکی از اسلیترینی ها وسط حرفش پرید و گفت :
-هه چه اسم مسخره ای ، گربه

موراک بی توجه به حرف او ادامه داد :
این جانور به نظر اصلا جادویی نیست و مشنگ ها اون رو بعنوان یک حیوون خونگی و بی آزار خیلی دوست دارن. تقریبا در همه جای دنیای مشنگ ها می توان این موجود رو یافت. از خونه ها تا خیابون ها و حتی سطل زباله ها.

صدای خنده ی چنتا از اسلیترینی ها به گوش رسید که موراک رو مسخره می کردند ، اما موراک بازهم توجهی نکرد.
هاگرید گربه رو زمین گذاشت و گربه بین پاهای او مشغول وول خوردن شد. گربه به بدنش کش و قوص میداد و با چشمهای معصومش باعث جلب توجه بچه ها شده بود. دیگه همه با اشتیاق به گربه ی سفید و کوچک هاگرید نگاه می کردند.

یکی از دختران گریفی پرسید :
-میشه منم بهش دست بزنم؟

هاگرید با لبخند گفت :
البته ، بیا جلو هرماینی

دخترک جلو اومد و مشغول بازی با گربه شد.

موراک چشم از هرماینی برداشت و رو به بقیه دانش آموزان گفت :
خیلی خب ، پشت کلبه هاگرید 10 جعبه هست که تو هرکدوم یکی از این موجودات کوچولو الان خوابیده.

و اما تکالیف این جلسه کلاس :
1_ دانش آموزان هرگروه به دسته های سه نفره تقسیم شده و هردسته یک جعبه و یک گربه رو انتخاب میکنه ، هر دسته باید به مدت یک روز کامل با گربه ی خود وقت بگزرونه و توی ده برگ کاغذ پوستی شرح بدین که چه چیزهایی از اون فهمیدین و باهاش چه کارهایی انجام دادید؟ (30 امتیاز)

2_(تکلیف دلخواه با نمره ی اضافی)
هرکسی بتونه چیز عجیب و جادویی که این موجود رو به دنیای ما یعنی دنیای جادویی مربوط میکنه رو کشف کنه علاوه بر نمره ی اضافی 10 امتیاز به گروهش اضافه میشه (20 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه‌ی چهارم!


اطلاعیه‌ی روی بُرد دانش‌آموزای کلاس مراقبت از موجودات جادویی رو لب دریاچه کشونده بود. به مشاهده‌ی صحنه‌ای که می‌تونست از وسط یه داستان خوش و خرّم پریده باشه بیرون. نسیم ملایمی که با بازیگوشی بین موهای بچه ها می‌دویید. خورشیدی که اگر چه همه جا رو روشن می‌کرد، ولی گرماش جون کسی رو به لبش نمی‌رسوند. آسمون صاف و آبی. رقص سحر کُننده‌ی نور روی دریاچه و..

ویولت بودلری که خم شده بود و داشت زیر گلوی ماهی مرکب دریاچه – اگر داشته باشند – رو نوازش میکرد.. ماهی مرکب غول پیکر رو نوازش می‌کرد؟!!

یوآن مطابق معمول، اولین مزه‌پرون ِ کلاس بود:
- و پروفسور بودلر، آن استادی که خورده شد.

و همین که دانش‌آموزا نزدیک شدن، ماهی مرکب که تا اون لحظه آروم بود، یهو با حالتی نه چندان دوستانه چرخید و زیر آب رفتنش، نصف دانش‌آموزا رو خیس ِ خالی کرد. ویولت به سمت دانش‌آموزای موش آب‌کشیده و مات و مبهوتش برگشت:
- غریزه‌ی حفظ بقا!

بچه ها در حالی که از جلسات پیش درس نگرفته بودن، آویزون به تنبون مرلین التماس میکردن که ویولت ازشون نخواد برای این جلسه ماهی مرکب غول پیکر رو بغل کنن. از بودلر ارشد ولی هیچ چیز بعید نبود.. متأسفانه!

ماگت که مثل همیشه روی سر صاحبش نشسته بود و با چشمای زرد و کاملاً خصمانه‌ش، به بچه ها نگاه میکرد، اصلاً متوجه نشد جملات بعدی مربوط به اونن:
- ماگت نمونه‌ی بارز یه غریزه‌ی حفظ بقاست که بین حیوونا و انسان ها مشترکه. با یه گوش، دُم نصفه و سه تا پا..

یوآن زیر لب گفت:
- ماگت نمونه‌‌ی بارز یه معجزه‌ در علم شفادهندگی‌ـه.

بچه های نزدیک بهش، هِر هِر زدن زیر خنده. ولی ویولت ناراحت یا عصبانی به نظر نمیومد. اونم خندید.
- بله.. همونطور که آقای آبرکومبی اشاره کردن البت.

و به نگاه نسبتاً متعجب یوآن از شنیده شدن حرفش، نیشخند زنون اینطوری جواب داد:
- وقتی تموم عمرت دنبال جونورای مختلف گشته باشی، چشم و گوشت تیز میشه، مگه نه؟!

برگشت سر درسش:
- ما در مورد موجودات جادویی مطالعه میکنیم، اما نه در مورد جادویی ترینشون، یعنی انسان ها! انسان ها هم موجود زنده ن، درسته؟ اونا هم غریزه‌ی بقای نفس دارن. بعضاً حتی اونا هم خلقتشون جزو معجزات مرلینه..

یوآن خیال کرد یا ویولت واقعاً نگاه معنی داری بهش انداخت؟

- ولی چیزی که آدما رو متمایز میکنه، اینه که آدما، موجوداتی اجتماعی هستن. غریزه‌ی بقای نفس، ازشون میخواد.. بهشون دستور میده زندگیشون رو حفظ کنن.. مثل این ماهی مرکب برگردن و ته دریاچه قایم شن.. یا توی یه غار.. یا ته جنگل. اما آدما می‌مونن و می‌جنگن و کنار هم زندگی می‌کنن. اشتباه نیست اگر بگیم که یه جورایی راز بقای آدما توی همین با هم بودنه!

بچه ها با تعجب به هم نگاه کردن. پروفسور بودلر این جلسه نسبتاً داشت معقول پیش می‌رفت. می‌رفت؟! پروفسور بودلر داشت می‌رفت!!

رکس با صدای بلند پشت سر ویولتی که داشت می‌رف سمت قلعه، داد زد:
- ویـ.. پروفسور! تکالیفمون!

ویولت برنگشت. عادت به برگشتن نداشت.
- فامیلای مستر براتون آوردن!

رکس به ذهنش فشار آورد تا یادش بیاد مستر کدوم یکی از جونورای ویولت بود. قورباغه‌ی نامه‌رسونش! آره! همون!

همون لحظه، صدای قور قور دسته‌جمعی، از سمت جنگل ممنوعه بلند شد و بعد انگار..

علفا داشتن حرکت می‌کردن!

تکالیف از راه رسیده بودن!..
_________________________


تکالیف این جلسه:

خب خب خب..

این جلسه، میخوایم با هم کار تیمی رو تمرین کنیم! از اونجا که در عرض دو هفته تیم پیدا کردن دوشواری بسیاری داره، من فقط ازتون یه تیم دو نفره میخوام! برید یه نفر دیگه رو پیدا کنید، دوتایی تیم بشید و رول بنویسید. اگه براتون سؤاله که چطوری میشه دو نفری رول نوشت، توجهتون رو به این پست و این پست جلب میکنم. من و آلیس توی پیام خصوصی با هم هماهنگ کردیم سوژه رو، آلیس تا یه جایی رو نوشت و بقیه ش رو من ادامه دادم و تموم کردم.

اما این که در مورد چه سوژه‌ای بنویسید..

هم‌کلاسی‌هاتون جلسه‌ی پیش کلّی تکلیف دادن!

یکی رو با هم‌گروهی‌تون انتخاب کنید و بنویسید!

توجه:


1. تیم حق نداره متشکل از دو تا "ارشد" باشه!

2. حواستون باشه تکلیف تکراری نفرستید! از الان بگم که صفر رد میکنم کلاً برای تیم. کچل شدم از بس بهتون گفتم به پست تدریس توجه کنین.

3. بالای پست‌هاتون بنویسید تیم ِ ایکس-ایگرگ / تکلیف پروفسور فلانی [ با لینک ِ تدریسش ] تا نفرات بعدی بتونن به راحتی تشخیص بدن تکلیف مورد نظرشون انجام شده یا نه.

4. نقداتون با هم انجام میشه. ینی مینویسم: تیم ایکس – ایگرگ ایراداش فلان بود. جفتتون به خودتون بگیرید. یاد بگیرید وقتی عضوی از یک تیمید، با هم‌تیمی‌هاتون یکی هستید!

5. نمرات دو نفر جمع و تقسیم بر دو می‌شه. عدد حاصل، نمره‌ی اعضای گروهه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شب - ساعت ۲۰ - دریاچه ای در نزدیکی هاگوارتز

حتی در میان هوای مه آلود و مبهم و تار مانند پیرامون دریاچه نیز می توانستی موج های خونسردی را مشاهده کنی که آرام آرام راه خود را برای قایق چوبی کوچکی که به نظر میرسید تنها یک سرنشین داشته باشد، باز میکرد و خود را به آغوش سبزه های کناره ی دریاچه میرساند.

- وای امــــــــــــون از تو.. ویو ویو.. وای امــــــــــــون از تو .. مامج مامج... وای امــــــــــــون از تو .. ماگت ماگت..

آنقدر بلند آواز میخواند یا به عبارتی عربده میکشید که حتی جغدها و سنجاب های مقیم شاخه های بالایی درختان نیز دیگر پی برده بودند که شخص سوار بر قایق، از دست که و چه شاکی و عاصی بود.

نیم ساعت بعد

- بالاخره!

همانطور که پاروها را سفت چسبیده بود و به تنها فروشگاه مسکون در پیاده روی دریاچه نگاه میکرد، نوشته ی روی تابلوی ورودی را خواند: "فروشگاه موجودات جادویی بودلر و برادران"

و برای آنکه شانسش برای راضی کردن مسئول فروشگاه افزایش یابد، داخل قلک کناری ۱۰ گالیون انداخت شلغم پلاستیکی اش را محکم گاز زد.

بیست دقیقه بعد - بخش پایانی فروشگاه

- این.. فـ.. فـ.. فوق العاده ـس...!

کلاوس بودلر، پاپیون کج و کوله شده اش را مرتب، عینکش را صاف و کاغذها و کتاب های پخش و پلا شده روی زمین را جمع کرد و داخل قفسه گذاشت. سپس در تأیید حرف یوآن که با چهره ای متحیر، موجود روبرویش را می پایید، سرش را تکان داد.

یوآن دور موجود که استاد حملات غافلگیر کننده به نظر میرسید، چرخید و دستی به کارد عظیمش کشید، دست موجود کمی حرکت کرد.

- خشن به نظر میرسه.
- البته اگر کسی مجبورش کند.

و پس از اینکه یوآن نگاهی گذرا به کله ی مثلثی اش انداخت، رویش را به سمت کلاوس برگرداند.

- کرایه ـش چقد میشه؟
- خواهرمان راضی نمیشود.
- خواهش میکنم! خواهش!

کلاوس با همان حالت دست به سینه، بینی اش را بالا کشید.

- متأسفم!

یوآن ابروهایش را بالا انداخت و سعی کرد با پوزخند خفیفی بر اعصابش مسلط گردد اما نتوانست خودش را کنترل کند و به سمت بودلر وسطی حمله کرده، یقه ی او را گرفت و به دیوار کوبید.

- گوش کن، من باید تو این جلسه نمره ی کاملو بگیرم.. اوندفه اون آبجی سخت گیرت خیلی بیمزگی کرد و به همه ۳۰ داد الا من! میخوام ایندفه نشونش بدم که کیم!
- نمیتونم..
- من به این جونور نیاز دارم، کل!

کلاوس سعی کرد خودش را از دست یوآن خلاص کند.

- ولم کن!
- تا آره رو نگی ولت نمیکنم!

و محکم تر از قبل یقه ی او را چنگ زد و وقتی تقلای کلاوس برای نفس کشیدن و چشمهای ضربدری و زبان بیرون آمده اش را دید، فهمید که حالا چه جوابی خواهد شنید...

یک ساعت بعد - محوطه ی هاگوارتز

- پوکیدیم!
- دلم تنگ است.. دلم.. میسوزد از..
- نشکن دلمو سیسرون!

یکی از دانش آموزان پس از مشاهده ی علافی سایرین و صابون هایی که روی شکمشان می غلطید، فرصت را مناسب دید و انگشتش را در بینی اش فرو کرده و ماده ی نیمه مایع سبز رنگی را به زبان و لب های خشکیده اش هدیه داد.

- اونجا رو! بالاخره پروفسـ.. اونی که همراشه دیگه کیه؟؟!

صابون ها از دستان همگی سر خورد و روی زمین فرود آمد. گردن ها جمیعا همزمان به سمت دو پیکر غوطه ور در تاریکی چرخید و دانش آموزی که دیگران را متوجه ساخته بود هم با دیدن پیکر قد بلندتر، احساس کرد موقع آن رسیده است که به جرگه ی متقاضیان زیر شلواری مرلین بپیوندد.

آن قدم های پر ابهت و کاردی که پشت سرش روی زمین کشیده میشد و چمن را خط خطی میکرد، باید هم چنین احساسی را در دل دانش آموزان می کاشت!

و وقتی یوآن و موجود پا به ناحیه ی روشن محوطه ی هاگوارتز گذاشتند، نگاه همگی روی کله ی آن موجود عجیب و غریب زوم و قفل شد.

- هاهوی همگی!

برای چند ثانیه جیک هیچکس در نیامد اما باری ادوارد رایان همانطور که بطور اتوماتیک سکه اش را بالا و پایین می انداخت، سکوت را شکست و با شک و تردید پرسید:

- این دیگه چه جونوریه؟

اوون کالدون نیز رو به پروفسور آبرکومبی [!] اضافه کرد:

- اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟! پروفسور بودلر کجاس؟

آشا که داشت از "نارنجی کم رنگ هویجی" به "سبز پسته ای فروردینی" تغییر رنگ میداد، مرموزانه پرسید:

- نکنه خوردیش؟!

یوآن دستش را بالا برد و به دنبال آن، جمعیت دانش آموز به خاموشی روی آورد. اینکه چندین نفر از او اطاعت کنند، کمی حال و احوالش را ناحال و نااحوال نمود. سپس دستش را پایین آورد، گلویش را صاف کرد و لب به سخن گشود:

- اول اینکه تو نه شما!

اوون زیر لب غرغری کرد و گیدیون جهت هرچه خفن نمودن معرفی پروفسور، یواشکی یک نت کوچک با گیتارش نواخت.

- دوم اینکه پروفسور بودلر منو به عنوان دستیارش منتخب المنتخبین کرده...

با قیافه ای از خود راضی، آرام دماغ فرد جرج ویزلی را فشار داد و بعد از اینکه صدای سوت مانندی طنین انداز شد، لب هیچ یک از دانش آموزان حتی به لبخند هم آغشته نشد و آن ها همچنان مشکوکانه نظاره گر او بودند. دماغ قرمز شده اش را ول کرد و ادامه داد:

- و به همین مناسبت هم این جلسه رو من پروفسور شما خواهم بود و...

نچ نچی کرد:

- فضولی موقوفه و به هیچ وجه من الوجوه الثعلبیه هم حق ندارین کلاس رو به آشوب بکشین!

اما قیافه ی هیچکدام از آنها پکر یا نگران نگشت. همینطور که داشت قدم میزد، به یکباره روی پاشنه اش چرخید و پشت سر موجود توقف کرد.

- و اما درس امروز...

دستش را محکم روی شانه اش فرود آورد. موجود با حالتی عصبانی دست آزادش را به عقب فرستاد و آرنجش را به شکم یوآن کوبید. روباه مکار از شدت درد خم شد و به دنبال آن، صدای پوزخند خفه ی چند نفر به گوش رسید.

یوآن به زحمت خود و قیافه اش را جمع و جور و پس از اینکه نفسی تازه کرد، با چهره ای که به شکل تصنعی خندان نشان میداد، توضیح داد:

- خیلی خشنه!

بتی بریسویت آلوچه ی دیش دیش دیگری از جیبش در آورد و با چهره ای شوتانه پرسید:

- میشه بپرسم اسمش چیه؟

یوآن سرش را تکان داد، بشکنی زد و رو به موجود، گفت:

- شاید اسم مسخره ای داشته باشه اما اسمش "کله هرمی" ـه!

گیدیون جهت هرچه خفن نمودن معرفی کله هرمی، دوباره یواشکی نت کوچکی با گیتار آکوستیک ـش نواخت!

- کله هرمی...!
-هوووم...
- اسم بدی نی!
- کله زخمی شنیده بودم منتهی کله هرمی نع!

یوآن پس از اتمام زمزمه ها و تبادل نظر دانش آموزان با یکدیگر، قدم زنی و توضیح را از سر گرفت.

- کله هرمی موجودیه که نسلش در همه ی دوران در حال انقراض بوده... بله دوشیزه بریسویت؟ [در این لحظه حالش بیشتر از قبل ناخوش گردید!]

بتی دست مسلح به آلوچه اش را پایین آورد.

- استاد، مثل یوزپلنگ ایرانی!

یوآن بطور زیر پوستی با کف دست به پیشانی خود کوفت و بطور ظاهری بی توجه به او به توضیح ادامه داد:

- همونطور که از ظاهرش معلومه، خشونت مثل مواد مذاب از کوه آتشفشان وجودش میباره و.. بله دوشیزه بریسویت؟ [بیشتر از قبل!]

- مثل بابای جیمز!

جیمز که تا این لحظه بطور سری و رمزی در حال ارزشی بازی با گرگینه ی فیروزه ای بود، با چهره ای شاکی رو به بتی برگشت.

- هــــــــووووی! به بابا عله، سلطان زوپس، پدر جادوگران، کوه آتشفشان تیکه میندازی؟!

و با یویو بر فرق سر بتی کوبید اما چون هنوز شخصیت بتی ناشناخته بود و معلوم نبود در این مواقع چه واکنشی از خود نشان میدهد، هیچ عکس العملی از خود بروز نداد و بی تفاوت، مشغول بلعیدن هسته های آلوچه اش شد.

یوآن که تا بدین جا در انجام "فضولی موقوف" ناکام مانده بود، به ناچار تدریس را دوباره از سر گرفت.

- همونطور که گفتم خیلی خشنه و اینو میشه از ظاهر کاردش فهمید..

به کارد عظیم الابعاد و خون آلودش اشاره کرد.

- خونی که روش خشک شده، یقینا به فردی گناهکار و بدکردار تعلق داره. بنابراین کله هرمی ها از همچین آدمایی نفرت دارن و یه جورایی میشه گفت برای زجر دادن این اشخاص به وجود اومدن.

کله هرمی برای اینکه از حالت "الکی الوجود بودن" خارج شود، پس از مشاهده ی هشت قورباغه که در نزدیکی اش با سرعت میجهیدند، کاردش را در محلی که قورباغه ها قرار داشتند فرو کرد و هر هشت تایشان را کن فیکون نمود.

یوآن به سبک استاد ریاضیات برنامه ی "کنکور آسان است" کله هرمی را تشویق کرد.

- فوق العاده ـس! منحصر بفرده!

و با نوک انگشت، ضربه ی آرامی به کله ی هرمی شکلش زد.

- و این به منظور اینه که آدمای گناهکار لیاقت دیدن سعادت و خوشی رو ندارن!

کنت الاف تصمیم گرفت دور ویولت خط بکشد و دست از سر او بردارد تا لقمه ی آماده ی یک کله هرمی نشود.

تانکس پرسید:

- میتونن با همدیگه ازدواج کنن یا... مثلا زاد و ولد کنن؟
- سوال خوبیه! اما باید بگم که به دلیل آناتومی متفاوتی که با سایر موجودات دارن، به هیچ وجه من الوجوه نمیتونن به زندگی مشترک بپردازن!

تانکس زیر لب زمزمه کرد:

- آخی...

یوآن جمعیت را با نگاهی دقیق از نظر گذراند.

- خب! کسی سوالی نداره؟

و پس از تماشای چهره ی ملتفت شده ی دانش آموزان، افزود:

- خب پس بهتره بریم سراغ.. تکالیف!

و بعد از اینکه بشکنی زد، روی تخته چوبی که انگار بطور سفارشی روی شاخه ی درخت نصب شده بود، کلماتی ظاهر شد:

نقل قول:
۱. رولی بنویسید و در اون یک کله هرمی وحشی رو رام کنید. [۲۰ نمره]


۲. بنظر شما کله هرمی در چه نواحی ای زندگی میکنه؟ در این مورد تحقیق کنید. [۱۰ نمره]


پروفسور در حالی که کتش را مرتب میکرد، شاعری نمود:

- خب دیگه.. تدریس ما به سر رسید ، روباهه به خونه ـش نرسید.

و واقعا هم نخواهد رسید. چراکه...

- آی نفــــــــس کـــــــــــــــش! حالا زورت به این ریزه میزه رسیده، بچه روباه!؟

ویولت عربده کشان به همراه کلاوس تند تند به محل تدریس نزدیک و نزدیک تر میشدند و بودلر ارشد مصمم بود تا با بدل ساختن خود به بولدوزر، یوآن را با خاک یکسان کند اما به نظر میرسید به همین خیال خواهد ماند. چراکه...

- هی، کله هرمی! حسابشو برس!

کارد خون آلود با خشونت از سطح زمین جدا شد و نور ماه را بازتاب داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یـوآن آبرکومبـی در 1393/5/29 22:41:51
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد جدی هافلپاف

بعد از تموم شدن جمله ی ویولت، هر کی رفت و یه جونور آورد سر کلاس و قیافه ی ویولت گاهی این شکلی بعضی اوقات این شکلی وقتای دیگه این شکلی به ندرت این شکلی و حتی این شکلی می شد. تقریبا همه ی دانش آموزا این کار رو انجام داده بودن؛ حتی دابی جن کهنه کار گریفیندور اینکار رو انجام داده بود که یهو صدایی به خشکی کویر به گوش ویولت رسید.

- استاد اجازه هست که حیوون خونگی خودمون رو بیاریم سر کلاس؟
- اوه پاپا تویی، تو اینجا چیکار می کنی؟! فکر می کردم فقط می شه توی سوژه های جدی گیرت آورد.

پاپا سرش رو پایین انداخت و به کفش های رسمی برق افتادش نگاه کرد. بعد با همون صدای فوق جدی که حتی توی قاب طنز جا نمی گرفت، گفت:
- آره خودمم همونجا رو ترجیح می دم.

سپس آهی به سردی یخچال های طبیعی قطب شمال کشید. ویولت که چهره غمبرک زده ی پاپا تونده رو دید، دلش ریش شد و با همون استایل خودش گفت:
- مهم نی داش! برو حیوونت رو بیار بینیم چه شکلیه.

پاپا سری تکون داد و از جنگل ممنوعه به سمتی رفت.

دو ساعت بعد

آفتاب هم دیگه حوصله اش از تاخیر طولانی پاپاتونده خسته شده بود و خودش رو توی افق محو کرده بود. دانش آموزا در حالی که خمیازه می کشیدن هر از چند گاهی دست به دامن ویولت می شدن که برن خوابگاهشون که ویولت با یه اخم سه گره بهشون نگاه می کرد و می گفت:
- نه، ما برای ... همه صبر می کنیم.
- ویولت خودتم خسته ای که، بذار بریم! این پاپا کی تا حالا توی یه پست طنز سر و کله اش پیدا شده بود که این بار دومش باشه؟!

الادورا در حالی که ساطورش رو توی هوا تاب می داد، این جمله رو گفت. دابی که از ترس ساطور الادورا خودش رو به پای ویولت چسبونده بود و حالا بیشتر به یه کنه ی خونگی شباهت داشت تا یه جن گفت:
- ر... ر ... را ... راس می ... گه!
- تو حرف نزن جن مثل اینکه از کله ات سیر شدی که منو تایید می کنی؟

دابی آب دهنش رو قورت داد. ویولت در حالی که دیگه از اومدن پاپا تونده نا امید شده بود. پرید بالای درخت و گفت:
- خب می تونید ...
- بابت تاخیرم، عذر می خوام. حیوون خونگی من شدیدا به نور حساسه!

صدای پاپا با تمام جدیتش، لبخند رضایت رو به لبای باریک ویولت آورد و باعث پایین پریدنش از بالای درخت به روی زمین شد.

- خب استاد شروع کن. من کلی صب کردم که درس دادنت رو ببینم! راستی حیوونت کو؟ این یارو کی دنبال خودت آوردی؟
- همونطوری که گفتی من الان استاد کلاسم درسته؟

ویولت سری تکان داد. پاپا لبخندی شرورانه زد و بعد با انگشت اشاره به سمت هاگوارتز اشاره کرد.

- ویولت بودلر تو بابت بر هم زدن نظم کلاس اخراجی! این باعث می شه دفعه ی بعدی یاد بگیری بالای درخت پشتک نزنی. گربه ات رو هم با خودت ببر اگه نه غذای این حیوون خونگی عزیزم می شه. می دونی با اینکه یه خون آشامه ولی عادتش دادم از خون حیوونا تغذیه کنه!

دانش آموزا:

ویولت که از عصبانیت دود از کله اش بلند میشد، تابی به مو های دم عصبی داد و گفت:
- این چه جور جسارتیه! من ...

پاپا با لخند پت و پهن طلسم فرمان رو روی ویولت بودلر اجرا کرد و اونو وادار کرد که سکوت کنه . ویولت به سمت هاگوارتز و گربه ی ملوسشم دمش رو گذاشت رو کولش به دنبال اربابش رفت.

-دابی می خوام ببینم دیگه می خوای از پای کی آویزون شی؟!

دابی مثل تیر از کمان رها شده به پای پاپا چسبید. پاپا در حالی که سعی می کرد، دابی رو از پاش جدا کنه گفت:
-5 امتیاز از گروه هافلپاف کم می شه تا الادورا یاد بگیره، کسی رو سر کلاس من تهدید نکنه! 10 امتیاز هم از گریفیندور کم می شه تا همه یاد بگیرن، پاپیچ من نشن!

بعد از تموم شدن جمله اش دابی رو به سمت قطب شمال (جایی که آه سردش رو فرستاده بود. ) شوت کرد. بعد پاچه ی شلوارش رو تمیز کرد و گفت:
-خب اینی که می بینین، ریک، خون آشام دست آموزه من! خیلی از آدما خون آشاما رو جز انسان ها محسوب می کنن. این کار کاملا اشتباه حتی من دسته بندی اونها رو توی دسته ی حیوون ها اشتباه می دونم. درسته ریک؟

خون آشام بخت برگشته با وحشتی که توی چشماش موج می زد، سری تکون داد. پاپا لبخندی زد و ادامه داد:

-خب خون آشام ها گونه هایی خطرناکن! به نظر من قتل عام اونها یه راه خوب برای بهبود وضعیت بشریته اما این کار باعث می شه که اونها به میزان کمی عذاب بکشن؛ اونها لیاقت یه مرگ ساده رو ندارن! پس باید عذابشون داد.

پاپا چوب دستش رو توی گردن ریک فرو کرد. خون از گردن خون آشام بیچاره سرازیر شد و باعث لبخند رضایت پاپا تونده.

-همونطوری که می بینین موجودات، سخت جونی هم هستن. یه راه کشتنشون، در آوردن قلب از سینه اشونه، البته فرو کردن یه تیکه چوب توی قلبشون هم جواب می ده ولی من تشریحشون رو ترجیح می دم.

بعد لبخندش پهن تر شد و با نگاهی سادیستیک به ریک خیره شد.

- خب من تصمیم گرفتم امشب ریک رو تشریح کنم. پس باید شما ها رو سریعتر تنها بذارم. تکالیفتون رو هم به صورت شفاهی خدمتتون عرض می کنم.

تکالیف:

1. یه خون آشام رو شکنجه بدید. (20 نمره)
2. برید دفتر مدیریت و درخواست تغییر استاد این کلاس رو بدید. لازم به ذکر که کاملا مختار و مجبورید که پاپا تونده رو به عنوان استاد جایگزین کلاس مراقبت از موجودات جادویی انتخاب کنین. (10 نمره)
3. به نظر شما خون آشام ها جز کدوم دسته از موجوداتن؟ چرا؟ (5 نمره اضافی)


بعد با ریک وحشت زده توی تاریکی های جنگل ممنوعه غیب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاپاتونده در 1393/5/29 14:52:14
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد گریف!

برگ ریزان بود. نسیم ملایمی می وزید و برگ های سبز کم رنگ را در هوا می چرخاند. برگ های روی زمین جنگل ممنوعه ، نوید نزدیک شدن ماه شهریور و پس از آن فصل خزان را می داد. بوی ماه مهر ماه مهربان، بوی خورشید کله صبح پاشو برو سر کار و زندگی! هعی! حاجی توصیف نکن! کردی کبابم!
دو دقیقه بیشتر تا شروع کلاس نمانده بود و دانش آموزان، هیجان زده برای آمدن استاد جدیدشان انتظار می کشیدند.
دانش آموزان:
راوی: اوپس!

کمی بعد صدای جیر جیر مانندی به گوش رسید.
- سلام!
بیشتر دانش آموزان با نگاه تحقیر آمیز و آمیخته به فاز ریز میبینمت! به منبع صدا نگاه کردند.
دابی که حتی در گرمای تابستان هم از هشت کلاه بافتنی روی هم اش دل نکنده بود رو به آن ها با هیجان لبخند زد، سپس با بشکنی چهارپایه ای ظاهر کرد، روی آن ایستاد و برای تعظیم تا کمر خم شد!
- دابی خیلی خوش حال بود که امروز به شما درس مراقبت از موجودات جادویی رو تدریس کرد. ضمنا چند وقته که دابی به کلاس های گفتار درمانی رفت و خودش رو برای این جلسه آماده کرد!
آشا: جوراب ها لنگه به لنگه شو!
رکسان: دابی خیلی خوش حال بود! لول حرف زدنشو!
دابی لبش را گاز گرفت. کمی مکث کرد و سپس بشکنی زد و عینک بنفش رکسان را به ذرات معلق در هوا بدل ساخت!
بعد از این حرکت آشا خودش را به آفتاب پرست تبدیل کرد و فرار در جنگل را به تبدیل شدن به ذرات برف و اسنومن و اینها ترجیح داد! همه ی دانش آموزان با ترس منتظر عکس العمل بعدی استادشان بودند.
- دابی بد! دابی بد!
بچه ها:

جیمز و تدی بلافاصله به سمتش دویدند تا او را از کوباندن سرش به درخت تنومندی بازدارند! دابی با چشمان سبز بزرگش نگاهی تشکر آمیز به آن دو انداخت و هق هق کنان گفت:
- دوشیزه ویزی! پرفسور بودلر به دابی اختیار تام داد که هرجور شده درس این جلسه رو در مخ شما ها فرو کرد. بنابر این دابی اختیار هرکاری رو داشت! هرچند تنبیه برادرزاده ی همسر هری پاتر قربان برای دابی سخت بود!

دانش آموزان که دیگر حساب کار دستشان آمده بود با سکوت آمیخته به ترس به او نگاه کردند که روبالشی بزرگی را روی سرش کشید و از زیر آن مشغول صحبت شد.
- خوب، بهتر بود رفت سراغ مبحث این جلسه. دابی خواست شما رو با موجودی آشنا کنه که نقش بسیار مهمی در تاریخ جادوگری داره،بدون وجودش اکثر جادوگران از گرسنگی میمیرند. کثیفی و میکروب همه ی دنیای جادوگرای تنبل رو بر میداره و اونایی هم که نمردند و احتمال زیاد از کثافت میمیرند! اما قرن هاست که با وجود چنین نقش مهمی به تفاله ی جادویی معروفه!
دانش آموزان با تعجب به روبالشی و یک جفت پای زیر آن نگاه کرده و در عجب بودند که چطور این اسمایلی از زیر آن معلوم است!
دابی مکث هیجان انگیزی کرد. سپس پارچه را از روی خودش برداشت و فریاد زد:
- جن های خونگی!

یوآن که انگار عینک رکسان و ذره های معلق در هوا را فراموش کرده بود خنده ای کرد و گفت:
- دابی جون روباه معرفی می کردی شرف داشت به این!
گیدیون در تاکید حرفش گفت:
- حالا که پرفسور بودلر اجازه دادن بیای اینجا دلیل نمیشه جونوری رو معرفی کنی که حتی اسمش تو کتاب مراقبت از موجودات جادویی هم نیست!
سپس هر دو هرهر کنان فیست بامپ کرده ، کلاس را ترک گفتن و برای بحث در باره ی این موضوع راهی چت باکس شدند!

دابی آه کشید. بشکنی زد وخط کشی را ظاهر کرد و آن را رو به خودش گرفت.
- جن های خونگی قدرت جادویی خاصی دارن. همون طور که شما دونست، اجازه حمل چوبدستی ندارن، اما قدرت جادویی عظیمی در دستهاشون موجوده. این موجودات قرن هاست توسط یه سری قید و بند های سحر آمیز محدود شدن. با دادن لباس توسط اربابشون به اونها آزاد می شن وهمواره مجبورند از دستورات اربابشون اطاعت کنن.
الادورا در حالی که ساطور را به صورت تهدید آمیزی تکان می داد گفت:
- آره جون عمه ات!
- بله... دابی داشت می گفت که جن ها انگشت های دراز و کشیده و نیروی جادویی شگفتی دارن و به همین خاطر هست که وقتی بشکن زد، جرقه ای بین دوانگشت ایجاد شد. یه چیز تو مایه های به هم زدن دو تا سنگ چخماق. نکته ی دیگه این که جن های خونگی تخم گذارن.

دانش آموزان با چهره هایی حیرت زده به دابی نگاه می کردند و در عجب بودند که چرا تا به حال رولینگ این دو نکته را متذکر نشده بود!
- خوب، این هفته دابی خواست که شما بیشتر با زندگی مشقت بار جن های خونگی آشنا شد. بنابراین...

تکلیف:
- هر کدومتون یک جن خونگی قرض بگیرید و یک روز سعی کنید در کارهای اون بهش کمک کنید. اگه جن خونگی جایی پیدا نکردین تو آشپزخونه زیاده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!