هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳

لیلی لونا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۲۰ پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 22
آفلاین
ساعت تقریبا دو و نیم بعد از ظهر یک روز تعطیل بود.

جماعت محفلی تازه ناهار خورده،در حال چرت زدن بودند.
بقیه هم از جمله جیمز، ویولت، لیلی و ویکتوریا جلوی تلویزیون نیمه بی هوش، به صفحه خاموش خیره شده بودند.

فضا را،سنگین و کسل کننده بود.همه مشغول پیوستن به مرلین بودند،که
یک دفعه، صدای جیغ بلندی سکوت را شکست؛ اول یک جیغ بلند، بعد چند تا جیغ کوتاه پشت سر هم:

- مـــــــامــــــــان!مــــامــــان!مــــامــــان!

تقریبا همه ی محفل با یک جست، از جا پریدند و به سوی منبع جیغ روانه شدند.صحنه ی عجیبی پیش رویشان بود:

- مامان؟جی..جیمز موهامو کندی!مــامــان؟

- یویوی منو میشکونی؟حقته!

لیلی و جیمز به حالت بدی به جون هم افتاده بودند.
جیمز با دست راستش موهای لیلی را محکم میکشید.البته در دست چپ لیلی هم،یک یویوی ابی شکسته به چشم میخورد.

تدی و ویولت همزمان به سمت خواهر و برادر حمله ور شدند و از هم جدایشان کردند.

جیمز، سعی کرد خود را از حلقه دستان تدی رها کند تا دوباره به سمت لیلی حمله ور شود.

از یک طرف ویولت لیلی را در بازوانش نگه داشته بود و سعی در آرام کردنش داشت:«آخه لولو کوچولو،باز چی شده که صدای داداشتو در آوردی؟"

لیلی قبل از جواب دادن به پاسخ ویولت، نگاهی به دور و اطراف انداخت ولی اثری از مادرش ندید.ناگهان یادش آمد که مادر و پدرش برای انجام ماموریتی به سفری یک روزه رفته اند.

به سمت ویولت برگشت و سعی کرد بغضش را فرو بدهد:« من..من فکر کردم که جیمز خوابیده..برای همین رفتم و یویوشو که تو دستش بودو آروم برداشتم تا باهاش بازی کنم..وقتی سرمو بالا آوردم دیدم چشماش بازه و داره نگام میکنه. یهو ترسیدم و یویوش از دستم افتاد و شکست.»

جماعت محفلی سرشان را پایین انداختند تا جلوی خندشان را بگیرند.

تدی اخمی کرد و پرسید:«فقط به خاطر همین؟یه یویو؟جیمز؟تو چند تا یویو داری؟فکر میکردم تعدادشون صد رو هم رد کرده.»

جیمز رو ترش کرد:«این خانم لوس شورشو درآورد!من فقط داشتم به شوخی موهاشو میکشیدم!کاملا مراقب بودم که دردش نگیره!بالاخره باید یه ذره تنبیه میشد.خوبه می دونه من رو یویوهام حساسم!»

اینبار جماعت محفلی تلاشی برای مهار کردن خنده هایشان نکردند.

لیلی دویدن خون را به صورتش احساس می کرد.
این دفعه حق کاملا با جیمز بود، او اصلا احساس درد نکرده بود.
فقط به حسب عادت، جیغ زده بود!

با خود فکر کرد:

-واقعا چرا از مامان کمک خواستم؟

و به افکار خنده دارش پوزخندی زد.هیچوقت بزرگ نمی شد!

لبخند شرمنده ای به جمعیت زد و با نگاهش از جیمز معذرت خواست.

جماعتِ چرت پاره کرده،هر کدام به سویی روانه شدند.لیلی سنگینی نگاه جیمز را احساس می کرد.

-خب..فقط یه اشتباه بود دیگه!

اما بسیار سریع تر از آنکه جیمز تصور می کرد،همان لیلی لونای قبل شد:

-اصن خوب کردم!لوس هم خودتی!

و زبانش را دراز کرد.احساس جیمز،آمیزه ای از خشم و تعجب بود.کم کم،خنده جای تعجب نگاهش را گرفت.از خنده سرخ شده بود اما دلش نمیخواست به این بچه ی لوس،رو بدهد.اخم کرد.

-جدی؟

لیلی با حرص سرش را پایین انداخت.چرا عذر خواهی تا این اندازه برایش سخت بود؟

ساشا -سیاه گوشش- بی خبر از همه جا خودش را به پای لیلی می مالید...



ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۷ ۲۱:۲۱:۵۲
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۷ ۲۱:۲۴:۵۷
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۷ ۲۱:۵۲:۳۳



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


لولو ارزشی

تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
روی تختش نشسته بود. به کاشی های خورد شده ی روی زمین نگاه میکرد. گویا باور این که برادرش به ارتش مرگخواران پیوسته برایش سخت بود. در،صدای تق تقی خورد، به سمت در رفت، در را با بی حوصلگی باز کرد. پشت در یک پسر قد بلند و مو قرمز بود، پسری که هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشد. چند لحظه ای چشم در چشم هم دوختند، فرد میخواست حرفی بزند اما قبل از آن جرجی او را محکم در آغوش کشید، گریه میکرد و اشک میریخت. فرد هم دستانش را دور او حلقه کرد. هردو باهم گریه میکردند، اما... اما ماجرا چه بود؟

-فردی...فردی...مردن همه...
-چی؟ م...مردن؟

و دوباره در آغوش هم اشک ریختند. صدای پایی می آمد...نزدیک و نزدیکتر میشد، نزدیک و نزدیک تر تا موقعی که ایستاد.فرد چشمانش را باز کرد، اشک نمیگذاشت خوب ببیند. جز سیاهی، چیز دیگری نمیدید. لحظه ای گذشت، صدایی آمد.

-آواداکداورا!

نور سبزی آمد، داشت می آمد که ناگهان قطع شد. فرد چیز سنگینی روی خود احساس کرد! برادرش بود، او بود که تسلیم مرگ شد و فرشته ی مرگ اورا با خود برد.

-داداش؟ داداش...داداش! نه داداش!

بدن بی جان جرج روی زمین افتاد، خون همه جارا گرفته بود. فرد اشک هایش را پاک کرد و ناگهان متوجه رون شد، پسری که با پررویی به ارتش مرگخواران پیوسته بود و به خانواده اش پشت کرده بود.

-کانفریگو!

فرد بلند صدا زد و چوبش را به سمت رون گرفت.

-پروته گو!
-استوپیفای!
-اکسپلیارمس!

چوب فرد در هوا چرخید و در دست رون افتاد.چوب جرج را برداشت و دوباره شروع کرد:

-استوپیفای!
-پروته گو!
-اینسندیو!
-ایمپدیمنتا!
-آواداکداورا!

نوری سبز درخشید، رون روی زمین افتاد و در خون غلط زد! هوا تاریک شده بود! هیچ صدای جز صدای پا به گوش نمیرسید. یک مرد به سمت در آمد، کف زد.

-هه...هه باورم نمیشه تو برادرتو کشتی! تو حالا باعث شدی چند نفر دیگه کشته بشن!
-دالاهوف!
-آره! آواداکداورا!

فرد روی زمین افتاد و جان به جان تسلیم مرلین شد!


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- پاپا! میشه فقط یه برتی باتز دیگه بردارم؟

آنیتا به شیشه ی غول پیکر برتی باتز ها که روی میز قرار داشت اشاره کرد و تمام توانش را به کار برد تا چشمان آبی کوچکش معصوم تر از همیشه به نظر برسند و شاید بتوانند پدر پروفسور قانونمندش را جادو کنند.

- اوه آنیتا! این وقت شب؟ بهتره از اون یکی صرف نظر کنی فعلا.. عوضش می تونم پیشنهادِ دوتا برتی باتز برای فردا رو بهت بدم.

این صدای همان پدر قانونمند بود. یک جادوگر کامل با مو و ریش خرمایی رنگ بلند، بینی عقابی و عینک نیم دایره ای و کلاه مرلینی لاجوردی رنگ. پدر جلوی دختر کوچکش زانو زد تا با همدیگر هم قد شوند. چشمان آبی شان حالا رو به روی هم بودند.

- اما پاپا.. من می خوام یکی برای حالا داشتم باشم. نه دوتا برای فردا..

نگاه آنیتا غمگین تر شد و کنج لب هایش به سمت پایین خم شد. انگار که چشمهایش هم کمی براق تر شدند. آنیتا می خواست بزند زیر گریه اما نفهمید چطور در انبوهی از موهای خرمایی رنگ فرو رفت.

در حالی که در آغوش پدرش غرق شده بود و سرش را میان موهایش پنهان کرده بود به عنوان آخرین تلاش با بغض گفت:

- پاپا! ینی هیچ راهی نداره؟

مطمئنا آلبوس دامبلدور برای دخترک کوچکش نمی توانست راجع به مزیت های انجام کار درست تر سخنرانی فلسفی کند. یا نکات پزشکی راجع به تاثیر مواد قندی روی بی خوابی یا داستانهایی راجع به موشهایی که دندان ها را می خورند و آه خدای من.. بزرگ کردن کودکان واقعا کار سختی ست. اما همه چیز با عشق خالص حل می شود.

- اوه آنیت.. آدم برای یه برتی باتز ناقابل بغض نمی کنه.. شکلات برای آخر شب ایده ی خوبی نیست ولی یه داستان مناسب ترین ایده ست.

دامبلدور دخترک را روی تختش گذاشت و خودش روی صندلی کنار تخت نشست. با یک حرکت چوبدستی کتاب قطوری روی پایش ظاهر شد. با تیتر بزرگی رویش نوشته بود: "یکی بود، یکی نبود!"

دخترک که ظاهرا راضی به نظر می رسید اما بغضش هنوز از بین نرفته بود زیر پتوی لاجوردی مخملینش خزید. چشمان آبی آنیتا دامبلدور حالا به دهان پدرش بود.

- یکی بود یکی نبود! در سرزمینی خرم و آباد پادشاهی حکومت می کرد که دختری داشت به نام سفیدبرفی..

سفید برفی داستان دامبلدور همان سفیدبرفی داستانهای مشنگی بود. شاهزاده خانمی که زندگیش توسط یک ملکه ی شیطانی تهدید می شود. ملکه ای که پیش از آن پادشاه را کشته. دختری که در نهایت، عشق گره از مشکلش باز می کند.

دامبلدور گفت که چطور ملکه یک شکارچی را برای کشتن شاهزاده به خدمت گرفته بود که صدای دخترکی مانع ادامه ی داستان شد:

- پاپا؟ سفید برفی نمی تونست با ملکه مبارزه کنه؟ نمی تونست شوالیه های وفادارش رو بفرسته که ملکه رو بکشن؟

دامبلدور از چیزی که شنیده بود آشکارا شوکه شد. بعد از مکث کوتاهی گفت:

- حتما می تونست باباجان! ولی سفید برفی خوب تر از اون بود که کسی رو بکشه!
- اما ملکه یه شیطان واقعی بود.. پادشاه رو کشته بود!
- و فقط شیاطین دست به قتل دیگران می زنن.. سفیدبرفی آدم خوبی بود.. آدمهای خوب کارهای شیطانی انجام نمی دن آنیتا!

آنیتا با شنیدن کلمه های این چنین ترسناک زیر پتو خودش را جمع کرد. بریده بریده گفت:

- اما.. پاپا.. اگه.. اگه اون.. اون آدمهای بد.. اگه بخوان ما رو بکشن چی؟ چطور باید پیروز شد؟

دامبلدور کتاب قطور را بست و کنار گذاشت. نزدیک تر آمد و روی تخت خم شد. در حالی که آرامش و لبخند همیشگی اش را داشت گفت:

- خوب بودن همون پیروزیه آنیتا.. وقتی تو هر شرایطی خوب بمونی پیروز شدی! خیر همیشه به شر پیروز میشه.. چون پیروزی رو توی قلبش حس می کنه.. اگه سفیدبرفی خوب باقی نمی موند به ملکه پیروز نمی شد!

- وای پاپا! اون پیروز میشه!؟ بدون این که ملکه ی شیطانی رو بکشه!؟

آنیتا در حالی جیغ می زد از رختخوابش بیرون آمد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن! آلبوس دامبلدور که به تازگی آخر داستان را پیش از تمام شدنش لو داده بود؛ قهقهه می زد.. شاید برای اولین بار و دخترک محبوبش شادمانه فنرهای تخت را نابود می کرد و این روند دقایق بسیاری ادامه داشت. در نهایت هم دخترک به زور راضی شد که به تخت خوابش برگردد و بخوابد.

هرچند حتی وقتی دامبلدور چراغ را خاموش کرد و در را پشت سرش بست باز هم مطمئن بود که آنیتا فقط چشمهایش را بسته اما ذهنش هنوز به پایان خوش داستان مشغولست.

#لالایی غنچه ی پونه لالایی#
#بدون که شب نمی مونه لالایی#


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۵ ۲۲:۴۳:۰۴

باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۸:۴۰ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۳

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
- اینسندیو!

یه محض ادای ورد، شعله‌های آتش دوباره جان گرفتند و سرمای دم غروب که کم کم در آشپزخانه رخنه می‌کرد را کمرنگ کردند. چند لحظه‌ای به صندلی تکیه داد، صدای شکستن هیزم در اثر حرارت، تنها صدایی بود که در آشپزخانه‌ی خالی شنیده میشد و انعکاس شعله‌های رقصان زرد و نارنجی در چشمان کهربانی‌اش،افسونگر بود.

- دابی ساندویچ سرد برای توشه‌‌ی راه تدی لوپین درست کرد.

با صدای ریز دابی روی صندلی چرخید و او را درست پشت سرش یافت که دستش را دراز کرده و بسته‌ی کوچکی به سویش گرفته بود. تدی ساندویج را از او گرفت و در حالی‌که به آرامی تکانش می‌داد، گفت:
- این دقیقا چیزیه که لازمم میشه، مرسی رفیق.

دابی با خوشحالی خندید و بعد ناپدید شد. تدی نیز به طرف در حرکت کرد، تقریبا وقت رفتن بود. روی مبل راحتی پایین راه پله، گیدیون با بی خیالی بین بالش‌ها لم داده بود و انگشتانش را با ظرافت روی سیم‌های می‌کشید.

- آهنگ جدید؟
- نمی‌مونی بشنویش؟
- دارم میرم الان، فردا باید برام بزنی.

گیدیون چهره‌اش در هم رفت.
- تا فردا یادم رفته که چی بود! یوآن و رکسم که رفتن هاگزمید.
- واسه من بزن.

تدی و گیدیون هر دو به طرف راه پله برگشتند و فلورانسو را دیدند که گلدان کوچکی پر از گل‌های رنگارنگ در دست داشت.
- واسه تو به یه شرط میزنم!

فلو همانطور که پله‌ها را با وقاری اشرافی پایین می‌آمد، گفت:
- میدونم.. خوندنش با من.

و با نگاهش تدی را تعقیب کرد که به طرف طبقه‌ی بالا می‌رفت.
خانه‌ی گریمولد نسبتا خلوت بود، عده‌ای از محفلی‌ها به لندن رفته بودند تا در ستاد انتخاباتی سیریوس که کاندید وزارت بود، به او کمک کنند ولی خلوت بودنش دلیلی برای ساکت بودنش نبود، حداقل نه برای مدت طولانی.

- این هیولا رو از من دور کن ویو!

جیغ ویکی همراه با معوهای بد صدای ماگت باعث شد تدی به طرف اتاق او بدود.
ویکی گوشه‌ای چسبیده به دیوار ایستاده بود و ماگت به نظر می‌رسید به پاچه‌های شلوارش چنگ زده ست. تدی به سختی جلوی خنده‌اش را گرفته بود، به طرف آنها رفت، دستش را روی سر ماگت گذاشت و به آرامی مشغول نوازش کردنش شد، به ویکتوریای رنگ پریده نگاه کرد و تقریبا زمزمه‌وار گفت:

- وحشت با خودش وحشت میاره، این حیوون حس میکنه هر بار که می‌بینیش خودتو جمع میکنی و ازش فراری هستی، در نتیجه به جای اینکه خودشو دوستت ببینه، دشمن حسابت میکنه. ببین! صدای خرخرش بلند شد.

و به آرامی پنجه‌های ماگت را از شلوار او جدا کرد.

- ماگت..بیا اینجا.. با شاهزاده خانم چیکار کردی؟ پسر بد! ماگت بد!
- جیغ نزن ویو.. تدی تازه آرومش کرده!
- لابد انگولکش کردی دیگه.. همین دوستی و دشمنی که تدی می‌گفت.. یاد بگیر خب!

تدی ماگت را در دستان ویولت گذاشت، چشمانش را بسته بود و دمش را با چنان آرامشی تکان می‌داد که حسادت تدی را بر می‌انگیخت.
- آروم‌تر دخترا.. دوباره میفته به جون یکی اینطوری. راستی ویو، جیمزو ندیدی؟

ویولت شانه ‌ای بالا انداخت اما نگاهش روی تدی ثابت مانده بود، ویکتوریا هم نگاهش می‌کرد و به نظر می‌رسید که می‌خواهد چیزی بگوید اما مردد است. تدی این نگاه‌های نگران را خیلی خوب می‌شناخت و رو به هر دو لبخند زد.

- ماموریت نصفه روزه که نگرانی نداره! اولین بارم که نیست. تا آفتاب دوباره در بیاد، برگشتم!
- ولی کسی همرات نیست..

یک لحظه انگار سایه‌ای روی چهره‌ی لوپین جوان نشست. پشتش را به ویکتوریا کرد و آماده‌ی رفتن شد.
- بعضی ماموریت‌ها، خطرناک‌‌ترن اگه گروهی باشن.
و با قدم‌های بلند و سریع به طرف اتاقش رفت، جیمز آنجا هم نبود. یک لحظه از ذهنش این فکر عبور کرد که شاید دابی خبر داشته باشد اما فرصت زیادی نداشت، به زودی خورشید کاملا غروب می‌کرد. ساک کوچکش را از کنار تخت برداشت و ساندویچش را در آن جا سازی کرد، نگاهی به یک دست لباس کهنه‌‌ای که تا شده و مرتب روی تخت بود انداخت، فرصتی برای لباس عوض کردن نداشت و فقط آنها را درون ساکش پرت کرد، شاید بعدا وقت میشد! بند ساک را روی شانه‌اش محکم کرد و پله‌ها را به سمت در خروجی خانه‌ی گریمولد پیمود.

***
- رفت.. دوشیزه بودلر؟
ویولت که به لبه‌ی پنجره ی طبقه‌ی دوم بازگشته بود و با بی خیالی ماگت را نوازش می‌کرد، یک لحظه خواست به دامبلدور، نحوه ادا کردن صحیح اسمش را یادآوری کند اما لحن پیرمرد، مانعش شد.

- رفتن.. پروفسور.
- مثل همیشه!
ویولت با لبخندی تلخ، حرف دامبلدور را تکرار کرد.
- مثل همیشه!

و هر دو از پنجره به میدان گریمولد چشم دوختند، جایی که دقیقه‌ای پیش تدی لوپین به مقصد شیون آوارگان آپارات کرده بود، بی‌خبر از جیمز پنهان زیر شنل نامرئی که هر ماه تا صبح پشت در کلبه‌ی مخروبه نگهبانی می‌داد که مبادا دردی بیشتر از آنچه گرفتار طلسمش بود را برادرش تحمل کند و البته تدی نمی‌دانست.. تنها تصور می‌کرد جیمز روز بعد برای کمک به او به آنجا می‌آید.. تدی نمی‌دانست و هیچ‌وقت هم قرار نبود بداند که این ماموریت هم مثل بقیه ماموریت‌ها بود.. نمی‌شود به تنهایی انجامش داد.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
سرشو کج کرد به سمت گربه ای که بغلش روی لبه ی پنجره نشسته بود:
- باحاله، نه؟ از تو میشه بیرون رو دید، از بیرون نمیشه حتی خونه رو دید.

مرلین رو شکر! چون اگه میتونستن خونه ی شماره دوازده رو ببینن، به عقل اون دختری که با موهای دُم اسبی، لبه ی پنجره طبقه دوم نشسته بود و پاهاشو تاب میداد، شک میکردن.

نزدیک غروب بود و هوا خنک. ویولت، عاشق این موقع از روز بود. مخصوصاً که بر و بچه های محفل کم کم داشت پیداشون میشد.

- بعد باورت نمیشه تدی! لاک پشته مثل هیپوگریف جهش یافته ی هاگرید چارنعل داشت میدویید و کل تالار گریفندور دنبالش!

صدای بلند و پر از هیجان جیمز، طبق معمول، قبل از خودش، حضورش رو اطلاع میداد. صدای خنده ی تدی هم شنیده میشد. برادرای لوتر (!) داشتن برمیگشتن خونه ی گریمولد.

ویولت نیشخندی زد. حاضر بود شرط ببنده اگه نه همه ش، حداقل نود درصد شوخ طبعی جیمز واس شنیدن صدای خنده ی تدیه. یه کم به جلو دولا شد تا برق چشمای جیمزو که داشت تدی رو نگا میکرد، ببینه.

- بیشتر از این به جلو خم شی، ممکنه سقوط کنی دوشیزه بودلر.

با شتاب برگشت و پشتشو نگاه کرد. خندید.
- پروف! جیمز و تدی دارن میان!

دامبلدور، آروم و با طمأنینه اومد دم پنجره. همین لحظه، لیلی و ویکی که رفته بودن خرید هم از سر خیابون پیداشون شد.

- تدی! جیمز!

صدای جیغ لیلی، اخمای جیمزو برد تو هم. فرشته کوچولو و پرنسس خانوم، خلوت برادرانه شون رو بهم زده بودن. ویولت بیشتر خنده ش گرفت.

- نیگا پروف. الان جیمز یه کِرمی به فرشته خانوم میریزه تا دادش درآد! فقط چون چِش تو چِش شدن ویکی و تدی بیشتر از سه ثانیه طول کشیده و میخواد حواس داداشش رو برگردونه به خودش!

دامبلدور لبخند ملایمی زد که از چشم ویولت دور موند. گرچه، لبخندش به تحلیل و پیش بینی ویولت نبود. به چشماش بود. چشمایی که از هیجان برق میزدن و نیم تنه ای که مشتاقانه، به جلو خم شده بود تا یه ثانیه رو هم از دست نده!

- گازت می گیرم!

پیش بینی ویولت درست از آب در اومد. با یه حالت از خود راضی و مفتخر به هوش ریونیش، نیشخند زد.

- حالا تدی میخنده و موهای جیمزو بهم میریزه..

با یه کم حرص ادامه داد:
- امکان نئاره به جیمز چیزی بگه. عه! واس همینه این جوجه پاتر انقد نُنُر شده!

یه لحظه، سکوت برقرار شد و بعد، صدای گیتار گیدیون پیچید توی خونه. ویولت چشماشو بست و گوش کرد. حالا، انگار طبقه پایین بود..

فلورانسو آروم با یه کتاب توی دستش، یه گوشه نشسته و لبخند ملایمی روی لباشه.

یوآن، شلغمشو بالا میندازه و میگیره و با سوت، آهنگ گیدیون رو همراهی میکنه.

ویلبرت داره یه چیزی رو به فرجو توضیح میده و اونم با جدیت داره گوش میکنه.

دابی، گرمای خونه ی شماره ی دوازده، محبوب قلب ها، تو کار عصرونه س!

لبخند ویولت کش اومد. صدای دامبلدور یهو اونو به خودش آورد:
- نمیخوای بهشون ملحق شی؟

اول خندید. بعد، ساکت شد.

چند لحظه گذشت تا جواب دامبلدور رو متفکرانه بده:
- من از رو دیوار نگاه کردن رو دوس دارم.

سرشو کج کرد. سر جیمز حالا بین بازوهای تدی بود و وسط جیغ های "ولم کن! ولم کن! " ـش، خنده های بقیه شنیده میشد.

- از اینجا، من چیزایی رو می بینم که هیشکی دیگه نمی بینه پروف!

دامبلدور بهش نگاه کرد. شاید اگه یکی دیگه بود، از خودش می پرسید: "تو سرت چی می گذره؟!" ولی دامبلدور نه! اون، ویولت رو می شناخت.

لبخند زد:
- به هر حال، یکی پیداش می شه که نذاره تا ابد لبه ی پنجره بشینی.

ویولت سر چرخوند تا ببینه منظور پیرمرد چشم آبی چی بوده که..

- ویــــــــــــو!!

بومــــــــــب!!


صدای داد و فریاد بچه ها از طبقه ی پایین بلند شد. اینم از اعلام حضور ویزلی کوچولو! ویولت زد زیر خنده.

از همون بالا داد زد:
- رکـــــس! دس مریزاد!

دامبلدور ابروش رو با حالت کنایه آمیزی بالا انداخت.

حالا..

یا میخواست بگه: "دیدی گفتم؟!"

یا میخواست بگه..

که تدی هیچوخ به جیمز چیزی نمیگه دیگه؟!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۹:۰۱ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
فلش بک

صداي جيغ دختر اتاق را پر کرد و چشمان پر از ترس و سوالش را به مخاطبش دوخت. فلورانسو سريع دستش را جلوي دهان او گذاشته بود. برخورد نفس هاي گرم دختر را روى دستش حس مى کرد. فشار دستش را کم کرد و با بالا و پايين رفتن سر دختر براي تأييد دستش را برداشت. صدايش را تا حد يك نجوا پايين اورد.

- ديوونه شدي؟
- خانم! ارباب اگه بفهمه خيلي عصباني ميشه...ايشون شما رو خيلي دوست داره...خانم...
- ماتيلدا آروم، آروم تر. پدر نبايد چيزي بفهمه.

و قبل از اينكه ماتيلدا دوباره به حرف بياد گفت:

- همين كه گفتم...من ميرم به محفل. تو هم فقط يه خدمتكاري كه من مجبورت كردم چيزي نگى.

پايان فلش بك

سكوت خيابان را فقط كشيده شدن قدم هاي فلورانسو روي آسفالت مي شكست. حتي ديگر حوصله ى بلند کردن پاهايش را هم نداشت. ساعتي پيش بود كه جسم بي جان ماتيلدا كنار پايش افتاد و فلورانسو از خانه ي پدرش"دنيل آلبا" بيرون زد. نسيمي كه مي وزيد، سوزش صورت سيلي خورده اش را بيشتر مي كرد. اگر مى شد ديگر به آن خانه بازنمى گشت.

- لعنتي د ول كن اين پولارو!

صدايي كه از قلب تاريكي به گوش رسيد فلورانسو را سرجايش خشكاند. چوبدستى اش را بالا آورد.

- لوموس.

نور چوبدستى چند متر جلوتر را روشن کرد و فلورانسو توانست درگيري دو پسرجوان را با يك پسربچه ببيند.

- دست از سرش برداريد!

پسرها بلافاصله به سمت فلورانسو بازگشتند و با ديدن چوبدستي چند قدم به عقب رفتند.

- تو ديگه کى هستى؟

فلورانسو چوبدستى را محکم تر در دست فشرد و اولين چيزي كه به ذهنش رسيد بيان كرد.

- من خواهرشم، گم شيد از اينج...

حرف فلورانسو تمام نشد چون يكي از پسرها چوبدستى اى بيرون كشيد و طلسمي به سمت او شليك كرد. فلورانسو فقط توانست خم شود اما طلسم آرنجش را خراشيد. ضعيف تر از آن بود كه مقابل دونفر بايستد. نور چوبدستى اش را خاموش کرد و پيش از آن كه دو پسر کاري کنند دست پسربچه را گرفت و غيب شد.

براى چند لحظه تاريكي و خفگى حاكم شد و بعد فلورانسو دوباره نسيم خنك را روي صورتش حس كرد.

- ديوونه شدي؟ من يه يچه ام و ممکن بود آسيب ببينم. چرا غيب شدي؟ اينجا كجاست؟

در واقع فلورانسو هم از اينكه پسرک سالم بود تعجب مى کرد اما در آن لحظه چاره ى ديگرى نداشت.

- يه پارک که تو بچگى با پدرم اومدم.
- پدرت؟
- اهوم. من عاشق پدرم بودم.
- مرده؟ آ...آخه گفتى "بودم" !

اما خود فلورانسو هم نمى دانست که چرا آن کلمه را گفت و جوابى هم براى پسرك نداشت.

- حتما خيلي گريه كردي ولي ديگه نبايد واسه چيزي گريه كني چون تو يه مردي و مردا گريه نمي كنن.

فورانسو به سادگی پسر خنديد. خواست بگویید من يه دخترم اما سوزش زخم آرنجش و صداى پسر اجازه نداد.

- شب رو دوست دارى؟
- آره خيلي خيلي، اما من از تاريكي مي ترسم.
- خب... نور رو پيدا كن. اين اطراف بايد يه تيرچراغ برق باشه.

و سرش را به اطراف چرخاند. فلورانسو اما فقط يك جمله را شنيد" نور را پيدا كن".


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۴ ۹:۲۹:۴۷


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
- کیک کدو حلوایی می خوری؟


ویولت سرشو تکون داد. ویکی با کیک کنارش نشست و هر دو در سکوت به گرد و خاکی که از ماشین سنت مانگو در انتهای جاده بلند میشد چشم دوختند:

- میدونی که این براش بهترین راه بود.


ویولت با حرکت سر تایید کرد. جز معدود اوقاتی بود که بین ویولت و ویکی، ویکی اونی بود که حرف می زد. نسیم ملایمی که موی دم اسبی ویولت و موهای به هم ریخته ی ویکی رو که نور ملایم سحرگاهی روشن تر از همیشه نشون می داد اشفته می کرد صورت دو دختر محفل را نوازش داد:

- چرا الان ویو؟ چرا صبح زود؟ خودت میدونستی همه یا خوابن یا ماموریت.

- ویکی! ویولت با قاصدک و روبان و کل کلاش با جیمز شناخته میشه. دوران خوبی نیست. میدونم که فهمیدی تعداد ماموریتا چند برابر شده. وقتش نیس که کسی رو با نگرانیام مشغول کنم.

- میدونم. با این که تدی هیچی نمیگه حس میکنم که یه اتفاقات جدیدی افتاده. و تو! اخرش با این از خود گذشتنات کار دستمون میدی ها! میدونم آلیس ، آلیسِ توئه اما شاید کس دیگه ای هم باشه که بخواد باهاش خدافظی کنه.


باز هم سکوت از طرف ویولت...

ویکی با خودش فکر کرد:

« نباید بزارم خودشو تو فکر غرق کنه باید حواسشو پرت کنم»

- اوووم ویو؟ یه چند وقته میخوام یه سوالی ازت بپرسم...


ویولت اهی کشید:

- ویکی خواهش می کنم! الان اصلا حوصله ی کل کل سر تدی یا هر موضوع دیگه ای رو ندارم.

- نه موضوع این نیست.


خورشید حالا بالاتر آمده وسایه روشن ساختمان های اطراف تقریبا دیده میشد. ویولت برگشت و با کنجکاوی نگاهی به ویکی انداخت:

- چی شده؟


ویکی که سعی در پنهان کردن تعجبش از دیدن چشمان اشکالود ویولت داشت کلمات را به سرعت پشت سر هم ردیف کرد:

- اولا که بهم بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده که ماموریتا اینقد پشت هم شده و همه هی پچ پچ میکنن و تدی هیچی به من نمیگه؟ و دوما من حس میکنم که دیگه میتونم شرکت کنم تو ماموریتا و دوس دارم یکی دو بار تو وقتای بیکاریت بیای و نگاه کنی و اگه اشکالی تو اجرای وردا و نحوه ی نبردم می بینی بهم بگی و سوما تو جلسه ی بعدی ایده ی این که منم شرکت کنم تو ماموریتا رو مطرح کنی و خودم میدونم که الان وقت مناسبی برای زدن این حرفا نبوده و تو نگران آلیسی اما نباید ذهنتو مشغول کنی و..

دستش را با تردید روی شانه ی ویولت گذاشت:

- زندگی ادامه داره و مطمئن باش آلیس حالش خوب میشه..این فقط یه حالت بازگشت موقتیِِ شوک هست که مطمئنم به خاطر ماموریت آخرشه که بازم من نمی دونم چیه و هوووف....نظرت چیه؟


ویکی دستش را از شانه ی ویولت برداشت و به عادت همیشگی موهایش را در یک سمت جمع کرد و سعی کرد چشمانش با نگاه هنوز ناراحت اما متعجب ویولت تلاقی نکند و به نوک درختان که حالا نور خورشید رویشان افتاده بود نگاه کرد.


اما حرفهای درهم و برهمی که ردیف کرده بود ویولت را به حالت همیشگی بازگرداند . از جا برخاست و دستش را به سمت ویکی دراز کرد:

- اوه پاشو پرنسس! بریم تو صبحانه بخوریم. شب بیا روی پشت بوم ! با هم صحبت می کنیم.


و همانطور که ویکی در حال نق زدن بود که پشت بوم خاکی و کثیف و بلنده، اورا بلند کرد و به داخل خانه کشید. صدای قابلمه و ظرف و صحبت و خنده از داخل اشپزخانه می امد. زندگی در جریان بود.


ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۳ ۲۳:۱۴:۳۹
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۴ ۱:۳۳:۱۵

اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
باريكه‌ي نوري كه از بين پرده ها رد مي‌شد؛ روي صورت آليس ميفتاد و روشنش ميكرد. البته نه اين كه بانوي رنگ پريده و بور محفلي، احتياجي به نور ماه داشته باشه تا صورتش ديده شه. قفسه ي سينه ش با ريتم منطم و آرومي بالا پايين مي رفت و صورتش توي خواب معصوميت و سادگي غريبي داشت. توي لباس سفيد بيماران سنت مانگو، آليس لانگ باتم حتي رنگ پريده تر به نظر مي رسيد.

- اون بايد برگرده سنت مانگو ويولت!
- اون! هيچ جا! نمي ره!
- انقدر كله شق نباش! فك مي كني چي به نفعشه؟ اين كه مثل يه روح سرگردون اين ور و اونور بچرخه و به خودش آسيب بزنه؟!
- من نمي ذارم احدي بهش نزديك شه ويكتوآر ويزلي!

صداي داد و فرياد ويولت و ويكتوآر كل محفل رو برداشته بود. دو تا دختر، يكي بلوند و اون يكي، سبزه، با مشت هاي گره شده و چشمايي كه از عصبانيت برق مي زدن، وسط آشپزخونه رو به روي همديگه گارد گرفته بودن. تدي مثل اغلب اوقات، عاقلانه از حضور توي ميدون جنگ خودداري مي كرد تا ويكي و ويولت مشكلاتشون رو خودشون حل كنن و در اين مورد، ساير محفليا هم ترجيح مي دادن وظيفه ي ناخوشايند قانع كردن ويولت رو به ويكتوآر و شرافت كاريش بسپرن.

ويكي كه صورت زيباي پريزادطورش، از عصبانيت گل انداخته بود، از بين دندون هاي كليد شده گفت:
- تو خودخواه ترين آدمي هستي كه به عمرم ديدم! ادعات گوش فلك رو كر مي كنه ولي قدرت اينو نداري كه به خاطر بهترين دوستت از خودت دست بكشي! حال منو بهم مي زني! خوشحالم كه آليس نيست تا ببينه دوست ِ عزيزش داره ذره ذره جونشو مي گيره!

و ويولت، رنگش پريد و لال شد. نه به خاطر اين كه از ويكي مبادي آداب و متشخص بعيد بود اين برخورد. نه به خاطر اين كه باورش نمي شد ويكي مهربون محفل، انقدر بي رحم باشه. نه به خاطر هيچ چيز ديگه.. به جز.. واقعيتي كه توي حرفاي ويكي بود!..

براي اولين بار در تموم اون مدتي كه ويكي و ويولت نعمت مصاحبت همديگه رو پيدا كرده بودن، اين ويولت بودلر گستاخ و حاضرجواب بود كه برگشت، درو محكم به هم كوبيد و بيرون دوييد..!

صداي تلق تولوقي، آرامش و سكوت شبونه ي بخش بيماران رواني سنت مانگو رو بهم ريخت. اگه آليس به هوش بود، مي تونست از صداي " اكّه‌هي! آلوهومورا لامصّب!" و " ميو؟" و "نه ماگت. خودم مي‌تونـ.. آخ! پنجره‌ي كوفتي!" و "قور!!" و "هيسسسس!" تشخيص بده اين عيادت كننده هاي ناخونده كه نصفه شبي داشتن از پنجره ميومدن تو، كيان. ولي خب.. آليس بيدار نبود تا حلقه ي ويولت و جونوراش رو دور تختش ببينه!

ويولت در حالي كه دستاشو پشتش حلقه كرده بود؛ روي پنجه و پاشنه‌ي پاش تاب مي خورد:
- هي! آلي!

بايد به ديدنش مي رفت. اونم وختي هيشكي نبود.
- منم. ويو.

تصور كرد چشماي روشن آليس باز مي شن و با ديدنش برق مي زنن. لبخندي كه روي لباش نشسته بود؛ كِش اومد.
- غمت نباشه آبجي. جاي مايتابه ت امن ِ امنه! حاجي ت چار چِشي مراقبشه. وختي برگردي..

يه لحظه اضطراب توي صورتش سايه انداخ ولي خب.. ويولت بودلرا زياد مضطرب نمي‌مونن! با خنده ادامه داد:
- مث روز اولش آماده‌س كه به شكل سلاح سرد؛ باز پرتش كني طرفم وختي شكاري ازم!

خيره شد به آليس. نميدونس واس قانع كردن خودش يا قانع كردن دوستش، محكم گفت:
- برميگردي! من.. من مي دونم!

به تخت آليس نزديكتر شد. ويولت آدم احساساتي اي نبود. بلد هم نبود يه آخرين خدافظي دُرُس حسابي با رفيقش بكنه. ولي.. بايد خدافظي مي كرد و كنارش.. بايد بش اطمينان مي داد..!

خم شد. آروم موهاشو نوازش كرد.
- و وختي برگردي.. من اينجام!..

ميتونست قَسَم بخوره كه صورت آليس؛ بعد از اون جمله؛ آروم تر به نظر مي رسيد..

يهو يه چيزي يادش اومد:
- راسّي! ما يه مهمون جديد داريم آبجي! باورت نمي‌شه كيه!!

و قَسَم دوم ويولت، سر نيشخند شيطنت آميزي بود كه مث‌كه روي صورت آليس نشست. انگار اون چيزي مي‌دونست كه ويولت ازش بي خبر بود!..


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۳ ۲۰:۰۵:۵۰

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
- ویو کجایی؟

ویولت بودلر دستگاهی رو که چندساعت بود درگیر سیم پیچی هاش بود، کنار گذاشت و به سمت در اتاق رفت. در آستانه ی در، آلیس لانگ باتم پریشان و آشفته ایستاده بود. ویولت با نگرانی نگاهش کرد و روی تخت نشوندش. آلیس چیزی نمی گفت و به فرش اتاق خیره مونده بود. ویولت پرسید:
- چیزی شده آلی؟

آلیس سرش رو روی بالش گذاشت و دراز کشید. جواب ویولت رو نداد و همین برای ویولت جواب بود. از اتاق بیرون آمد و به سرعت به سمت آشپزخونه محفل رفت. کشوی یکی از کابینت ها رو بیرون کشید و مشغول گشن شد.
- اه، لعنتی!

شیشه خالی رو روی میز پرت کرد. شیشه قرص ها چندتیکه شد و صدای خردشدنش ویکی رو به آشپزخونه کشوند. خودش را با سر به داخل پرتاب کرد و با جیغ ویولت که " پات زخم میشه" سرجاش ایستاد. شیشه خرده ها رو از نظر گذراند و با ابروهای بالارفته ویولت رو برانداز کرد.
- چی شده؟

ویولت نگاهی به ویکتوریا انداخت. خودش بود. بدون هیچ توضیحی دست ویکتوریا رو کشید و از پله ها بالا برد. ویکتوریا مقاومتی نکرد و به دنبال ویولت رفت. ویولت در رو با خشونت باز کرد و با اشاره ای به تخت آلیس گفت:
- میشه معاینش کنی؟

ویکتوریا تعجب نکرد. تاحالا چندبار حال آلیس خراب شده بود، فقط ویولت زیادی شلوغش می کرد. کنار تخت زانو زد و ویولت مرلین روشکر کرد که حداقل یک نفر میونشون یک کاری بلده!

ویکتوریا دستش رو از روی پیشانی آلیس برداشت و سرجاش صاف نشست. ویولت بی صبرانه در اتاق قدم رو می رفت. آخرسر طاقت نیاورد و درحالی که سعی می کرد تن صداش تا حد امکان پایین باشه، گفت:
- حالش خوب میشه؟

ویکتوریا جوابی نداد. انگشتانش رو درهم حلقه کرد و نفس عمیقی کشید. ویولت از این صبوری ها متنفر بود. فریاد زد:
- د ِ یه چیزی بگو!

ویکتوریا دست از مقدمه چینی برداشت و ضربه نهایی رو وارد کرد:
- ویولت، من فکر می کنم، من فکر می کنم اون باید بره سنت مانگو!

دست از قدم زدن برداشت و سرجاش خشک شد. ویکتوریای بیمزه! شوخی کردنش گرفته! ویکتوریا ادامه داد:
- حالش خیلی وخیمه، فکر نکنم دیگه تورم یادش بیاد!

ویولت به سمت ویکتوریا برگشت. لبهاش می لرزیدند. دست های مشت کرده اش رو در جیبش فرو کرد و گفت:
- اون هیچ جا نمیره!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
والا به همه ماموریت میدن برین ولدکو بکشین و 4تا اژدها به ارتش محفل اضافه کنین و موی مرگخوار گیر بیارین بعد به ما میگن تو این گشنگی و تشنگی و ضعف و نحیف بودن و هزار بدبختی واسه لشکر تیرخورده ی محفل، واسه همه ی همه ی همشون بشین افطاری درست کن! :vay: تو پناهگاه که بودم مامان بزرگ مالی نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنم! یعنی بعد شونه زدن ریش دامبلدور سخت ترین کار ممکن افطاری درست کردن واسه بچه های محفله!! والا! فکر مانیکور ناخونای آدمو نمیکنن! ایـــــش!


********



صدای بلندی جو آروم و خواب آلوده ی بعد از ظهری خانه را به هم زد:

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!شترق!


در آشپزخونه ی گریمولد با حالتی انفجاری باز شد و مقادیر زیادی دود و جرقه و مایتابه و جن خونگی و ماندانگاس که خواب بود به همراه یک عدد ویکی سیاسوخته افتادن بیرون!


چندین نفر با تصور لو رفتن قرارگاه با صدای پاق! غیب شدن و دامبلدور که در حال گپ زدن با ویولت بود اونو کشید سمت خودش و تبدیل شدن به یه مبل راحتی و یه گلدون با روبان بنفش دورش!

همه در حال دویدن دور پذیرایی بودند:


- یا دندون طلای مرلین!

- کیــــــــــــه؟

- زلزله!!

- خدا لعنت کنه اونیو که ترقه زد!

- بهمون خیانت شده ه ه!


صدای مامان سیریوس که آپدیت شده بود هم از بین داد و فریاد ها به صورت ممتد به گوش می رسید:

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــوقیا! خائناااااا! وقت افطاره!


برای این که بدونیم دقیقا چی شده برمیگردیم به چند ساعت قبل:


فلش بک



ویکی با موهای آراسته در حالی که پیژامه اش را - که پر از خرگوش های ریز متحرکی که هویج می خوردند بود- صاف و صوف میکرد و با خودش آوازی زمزمه میکرد از پله ها پایین می اومد. به لحظه ی اوج آهنگ رسیده بود و چشاشو بسته بود:

- اگه یه روزی نوم تو باااااز/ تو گوش من صدا کنه!


در اینجا چند لحظه صحنه وایمیسته و به خیالات خام ویکی گوش جان می سپریم :

- آخ جون یه روز تعطیل! احتمالا اکثرا ماموریت باشن ! منم واس خودم لم میدم یه گوشه تا افطار! افطار چی داریم راسی؟


صحنه دوباره به حرکت درمیاد و ویکی پاشو از روی پله ی آخر میزاره پایین و این صحنه ایه که باهاش مواجه میشه:

ماندانگاس وسط پذیرایی خوابیده و رز و جیمز دارن موی دم تسترال میکنن تو دماغش! اونم هی خودشو میزنه و چشاشو نیمه باز میکنه و چیزی نمی بینه و باز می خوابه...


لیلی و آسپ دور پذیرایی می دون و آسپ هی داد میزنه:

- فریزبیمو بده!


تدی خودشو به شکل دامبلدور که در حال بلند بلند فک کردنه و قدم میزنه دراورده و پشت سرش راه میره!


نویلم هی دنبال الیس که دارن با ویولت گردگیری میکنن می دوه:

- مامان توروخدا! مامان تو که نمیدونی! من همیشه مشقمامو به موقع مینویسم! هیچی ام یادم نمیره ولی امروز عصر می خوام با یوان اینا برم دوئل ! اگه نرم فک می کنن جا زدم تازه تو بهتر از ماجراهای بچگیم خبر داری! تو رو به ته ریش مرلین بنویس! اگه این ماموریتو انجام ندم محفل رام نمیدن!ماموریت بعدی مطمئنا شونه زدن ریش دامبلدوره! دلت میاد؟


تمامی ویزلی ها نیز حضور دارن و گوشه کنار اتاق لم دادن!


دو گروهم دو طرف نشستن و سعی می کنن به صورت ذهنی اشیای مختلفو تو هوا نگه دارن!


خلاصه اوضاع شدیدا تسترال در تسترال بود!


ویکی با بیچارگی پیش خودش فکر کرد:

- ای روز تعطیل خداااحااافظ/ آروم و ساکت خداااحااافظ ( اسمایلی فروریختن کاخ آرزوها!)


بو کشید! بوی هیچ غذایی نمیومد! آروم و پاورچین سعی کرد از گوشه ی پذیرایی خودشو برسونه به آشپزخونه تا ببینه افطار چی دارن و بعد بیاد تو جمع!

- بعله بالاخره اومد! ویکی! فرزندم! صبحت پر از روشنایی! بیا یه خبر خوب واست دارم!


سکوت عمیقی برقرار شد. ویکی روشو آِروم و با ترس برگردوند. تمامی جمعیت موجود در پذیراییِ در حال انفجار با نگاه هایی گرگ مانند بهش زل زده بودن. :pashmak:


دامبلدور شروع کرد به خوندن :
تصویر کوچک شده


محفلیا: افطااااری!
تصویر کوچک شده


دامبلدور:
تصویر کوچک شده


محفلیا: امشب! امشب!
تصویر کوچک شده



ویکی عقب عقب میره و محفلیای گرسنه حلقه شونو تنگ تر می کنن...نزدیک و نزدیک و نزدیک تر...

- باشه باشه!


همه ی چهره های درهم فرورفته گوگولی مگولی و اینجوری میشن!

1 ساعت بعد



هیشکی از دخترای محفل جز ویکی خونه نیست!

- گشنمه!

- بوی غذای خوب میاد!

- الان میتونم یه هیپوگریفو درسته بخورم!

-من بوقم؟ تو بوقی!

- پختن؟ پختن؟

- افطار ساعت چنده؟

- من تشنه مه!


همه ی محفلیا تو آشپزخونه ن! بوها و بخارات عجیبی تو هوا در جریانه یکی ندونه فک می کنه اومده خونه ی مورفین!

روی گاز حدود 10، 12 تا مایع مختلف با رنگای متفاوت قل قل میکنن!

- دست نزن به سیب زمینیا! به نفع خودت نیس! گفته باشما!


هوگو که دستش روی ظرف سیب زمینیا بود برگشت و ویکی رو دید که مالی گونه نگاش میکرد :

- باو یه دووونه!


و دستشو جلو بردن همان و خواندن بی وقفه ی آواز " من همون اژدهای سابقم" همان!


آواز هوگو باعث بیدار شدن مامان سیریوس و از خواب پریدن ماندانگاس شد:

- بــــوقیا! خائنا! وقت افطاره

- من نبودم! باور کن! آخه کی میتونه هاگوارتزو بفروشه؟


همزمان صدای شلیک خنده ای از سمت میز وسط آشپزخونه اومد. دامبلدور که رفته بود به غذاها سر بزنه و سرشو روی قابلمه خم کرده بود توی دود گم شد بودو وقتی یه کم دودا برطرف شدن دامبلدور ریش نداشت!!

- فک کنم تو اینه ی ایرایزاد باید نیگا کنی دوباه ببینی ارزوت الان چیه!

- چقد طول کشیده بود ریشت اینقد شه؟18 سال؟

- اشکال نداره کلی جوونتر شده قیافه ت!

- میگما! از نظر آسلامی مشکل ندشته باشه ریش نداری!


دامبلدور در حالی که دماغشو بالا میکشید:

- تازه روش افسون ضد گلوله گذاشته بودم!


ویکی که شبیه هاگرید بعد از تمیز کردن جغددونی شده بود داد زد:

- بسه! بسه!همه بیرون!


محفلیا دونه دونه غرغرکنان با شونه های فرو افتاده و نگاه حسرت امیز به غذاها از در آشپزخونه رفتن بیرون. جز ماندانگاس که باز خواب رفته بود!

نیم ساعت مونده به افطار



خانوما برگشتن و همه تو پذیرایی گربه ی شرکانه نگاهشون به در آشپزخونه س که...


صدای بلندی جو اروم و خواب الوده ی بعد از ظهری خانه را به هم می زنه:

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!شترق!


در آشپزخونه ی گریمولد با حالتی انفجاری باز می شه و مقادیر زیادی دود و جرقه و مایتابه و جن خونگی و ماندانگاس به همراه یک عدد ویکی سیاسوخته می افتن بیرون!


بعد از مدیریت بحران و سازماندهی به اسیب دیدگان و برطرف کردن اسیب های روحی روانی و تسلیت به بازماندگان و ریشه یابی قضیه...


بعله!افسون ضدگلوله ی ریش دامبلدور و ترکیبش با افسون داغ کننده ای که ویکی برای گرم نگه داشتن غذاها به کار برده باعث انفجار آشپزخونه شده.


ماندانگاس که خوابش به هم خورده بود با کلافگی روی مبل گل گلی نشست و بلافاصله پخش زمین شد چون دامبلدور به شکل قبلیش دراومده بود و در حالی که آتیش از تمامی منافذ بدنش بیرون می زد با خشم به ماندانگاس نگاه می کرد! که یهو متوجه لشکر گرسنه ی محفل شد که بهش نزدیک و نزدیک تر میشدن! از دهن خرگوشای پیژامه ی ویکی دود می زد بیرون:

-ممم..مممن...م ..م..آ...آ..آآآخه..


صحنه تاریک می شود!

45ثانیه مانده به افطار



- الو سلام. فری کثیفه؟ 25 تا هات داگ لطفا واسه اشتراک 666! بعله! بعله! دامبلدور هستم!


ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۱۷:۵۷:۳۲
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۱۷:۵۹:۲۴
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۱۸:۰۱:۴۶
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۱۸:۰۵:۰۹
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۲ ۱۸:۱۱:۴۲

اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.