جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 07:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینسندیو!

یه محض ادای ورد، شعله‌های آتش دوباره جان گرفتند و سرمای دم غروب که کم کم در آشپزخانه رخنه می‌کرد را کمرنگ کردند. چند لحظه‌ای به صندلی تکیه داد، صدای شکستن هیزم در اثر حرارت، تنها صدایی بود که در آشپزخانه‌ی خالی شنیده میشد و انعکاس شعله‌های رقصان زرد و نارنجی در چشمان کهربانی‌اش،افسونگر بود.

- دابی ساندویچ سرد برای توشه‌‌ی راه تدی لوپین درست کرد.

با صدای ریز دابی روی صندلی چرخید و او را درست پشت سرش یافت که دستش را دراز کرده و بسته‌ی کوچکی به سویش گرفته بود. تدی ساندویج را از او گرفت و در حالی‌که به آرامی تکانش می‌داد، گفت:
- این دقیقا چیزیه که لازمم میشه، مرسی رفیق.

دابی با خوشحالی خندید و بعد ناپدید شد. تدی نیز به طرف در حرکت کرد، تقریبا وقت رفتن بود. روی مبل راحتی پایین راه پله، گیدیون با بی خیالی بین بالش‌ها لم داده بود و انگشتانش را با ظرافت روی سیم‌های می‌کشید.

- آهنگ جدید؟
- نمی‌مونی بشنویش؟
- دارم میرم الان، فردا باید برام بزنی.

گیدیون چهره‌اش در هم رفت.
- تا فردا یادم رفته که چی بود! یوآن و رکسم که رفتن هاگزمید.
- واسه من بزن.

تدی و گیدیون هر دو به طرف راه پله برگشتند و فلورانسو را دیدند که گلدان کوچکی پر از گل‌های رنگارنگ در دست داشت.
- واسه تو به یه شرط میزنم!

فلو همانطور که پله‌ها را با وقاری اشرافی پایین می‌آمد، گفت:
- میدونم.. خوندنش با من.

و با نگاهش تدی را تعقیب کرد که به طرف طبقه‌ی بالا می‌رفت.
خانه‌ی گریمولد نسبتا خلوت بود، عده‌ای از محفلی‌ها به لندن رفته بودند تا در ستاد انتخاباتی سیریوس که کاندید وزارت بود، به او کمک کنند ولی خلوت بودنش دلیلی برای ساکت بودنش نبود، حداقل نه برای مدت طولانی.

- این هیولا رو از من دور کن ویو!

جیغ ویکی همراه با معوهای بد صدای ماگت باعث شد تدی به طرف اتاق او بدود.
ویکی گوشه‌ای چسبیده به دیوار ایستاده بود و ماگت به نظر می‌رسید به پاچه‌های شلوارش چنگ زده ست. تدی به سختی جلوی خنده‌اش را گرفته بود، به طرف آنها رفت، دستش را روی سر ماگت گذاشت و به آرامی مشغول نوازش کردنش شد، به ویکتوریای رنگ پریده نگاه کرد و تقریبا زمزمه‌وار گفت:

- وحشت با خودش وحشت میاره، این حیوون حس میکنه هر بار که می‌بینیش خودتو جمع میکنی و ازش فراری هستی، در نتیجه به جای اینکه خودشو دوستت ببینه، دشمن حسابت میکنه. ببین! صدای خرخرش بلند شد.

و به آرامی پنجه‌های ماگت را از شلوار او جدا کرد.

- ماگت..بیا اینجا.. با شاهزاده خانم چیکار کردی؟ پسر بد! ماگت بد!
- جیغ نزن ویو.. تدی تازه آرومش کرده!
- لابد انگولکش کردی دیگه.. همین دوستی و دشمنی که تدی می‌گفت.. یاد بگیر خب!

تدی ماگت را در دستان ویولت گذاشت، چشمانش را بسته بود و دمش را با چنان آرامشی تکان می‌داد که حسادت تدی را بر می‌انگیخت.
- آروم‌تر دخترا.. دوباره میفته به جون یکی اینطوری. راستی ویو، جیمزو ندیدی؟

ویولت شانه ‌ای بالا انداخت اما نگاهش روی تدی ثابت مانده بود، ویکتوریا هم نگاهش می‌کرد و به نظر می‌رسید که می‌خواهد چیزی بگوید اما مردد است. تدی این نگاه‌های نگران را خیلی خوب می‌شناخت و رو به هر دو لبخند زد.

- ماموریت نصفه روزه که نگرانی نداره! اولین بارم که نیست. تا آفتاب دوباره در بیاد، برگشتم!
- ولی کسی همرات نیست..

یک لحظه انگار سایه‌ای روی چهره‌ی لوپین جوان نشست. پشتش را به ویکتوریا کرد و آماده‌ی رفتن شد.
- بعضی ماموریت‌ها، خطرناک‌‌ترن اگه گروهی باشن.
و با قدم‌های بلند و سریع به طرف اتاقش رفت، جیمز آنجا هم نبود. یک لحظه از ذهنش این فکر عبور کرد که شاید دابی خبر داشته باشد اما فرصت زیادی نداشت، به زودی خورشید کاملا غروب می‌کرد. ساک کوچکش را از کنار تخت برداشت و ساندویچش را در آن جا سازی کرد، نگاهی به یک دست لباس کهنه‌‌ای که تا شده و مرتب روی تخت بود انداخت، فرصتی برای لباس عوض کردن نداشت و فقط آنها را درون ساکش پرت کرد، شاید بعدا وقت میشد! بند ساک را روی شانه‌اش محکم کرد و پله‌ها را به سمت در خروجی خانه‌ی گریمولد پیمود.

***
- رفت.. دوشیزه بودلر؟
ویولت که به لبه‌ی پنجره ی طبقه‌ی دوم بازگشته بود و با بی خیالی ماگت را نوازش می‌کرد، یک لحظه خواست به دامبلدور، نحوه ادا کردن صحیح اسمش را یادآوری کند اما لحن پیرمرد، مانعش شد.

- رفتن.. پروفسور.
- مثل همیشه!
ویولت با لبخندی تلخ، حرف دامبلدور را تکرار کرد.
- مثل همیشه!

و هر دو از پنجره به میدان گریمولد چشم دوختند، جایی که دقیقه‌ای پیش تدی لوپین به مقصد شیون آوارگان آپارات کرده بود، بی‌خبر از جیمز پنهان زیر شنل نامرئی که هر ماه تا صبح پشت در کلبه‌ی مخروبه نگهبانی می‌داد که مبادا دردی بیشتر از آنچه گرفتار طلسمش بود را برادرش تحمل کند و البته تدی نمی‌دانست.. تنها تصور می‌کرد جیمز روز بعد برای کمک به او به آنجا می‌آید.. تدی نمی‌دانست و هیچ‌وقت هم قرار نبود بداند که این ماموریت هم مثل بقیه ماموریت‌ها بود.. نمی‌شود به تنهایی انجامش داد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سرشو کج کرد به سمت گربه ای که بغلش روی لبه ی پنجره نشسته بود:
- باحاله، نه؟ از تو میشه بیرون رو دید، از بیرون نمیشه حتی خونه رو دید.

مرلین رو شکر! چون اگه میتونستن خونه ی شماره دوازده رو ببینن، به عقل اون دختری که با موهای دُم اسبی، لبه ی پنجره طبقه دوم نشسته بود و پاهاشو تاب میداد، شک میکردن.

نزدیک غروب بود و هوا خنک. ویولت، عاشق این موقع از روز بود. مخصوصاً که بر و بچه های محفل کم کم داشت پیداشون میشد.

- بعد باورت نمیشه تدی! لاک پشته مثل هیپوگریف جهش یافته ی هاگرید چارنعل داشت میدویید و کل تالار گریفندور دنبالش!

صدای بلند و پر از هیجان جیمز، طبق معمول، قبل از خودش، حضورش رو اطلاع میداد. صدای خنده ی تدی هم شنیده میشد. برادرای لوتر (!) داشتن برمیگشتن خونه ی گریمولد.

ویولت نیشخندی زد. حاضر بود شرط ببنده اگه نه همه ش، حداقل نود درصد شوخ طبعی جیمز واس شنیدن صدای خنده ی تدیه. یه کم به جلو دولا شد تا برق چشمای جیمزو که داشت تدی رو نگا میکرد، ببینه.

- بیشتر از این به جلو خم شی، ممکنه سقوط کنی دوشیزه بودلر.

با شتاب برگشت و پشتشو نگاه کرد. خندید.
- پروف! جیمز و تدی دارن میان!

دامبلدور، آروم و با طمأنینه اومد دم پنجره. همین لحظه، لیلی و ویکی که رفته بودن خرید هم از سر خیابون پیداشون شد.

- تدی! جیمز!

صدای جیغ لیلی، اخمای جیمزو برد تو هم. فرشته کوچولو و پرنسس خانوم، خلوت برادرانه شون رو بهم زده بودن. ویولت بیشتر خنده ش گرفت.

- نیگا پروف. الان جیمز یه کِرمی به فرشته خانوم میریزه تا دادش درآد! فقط چون چِش تو چِش شدن ویکی و تدی بیشتر از سه ثانیه طول کشیده و میخواد حواس داداشش رو برگردونه به خودش!

دامبلدور لبخند ملایمی زد که از چشم ویولت دور موند. گرچه، لبخندش به تحلیل و پیش بینی ویولت نبود. به چشماش بود. چشمایی که از هیجان برق میزدن و نیم تنه ای که مشتاقانه، به جلو خم شده بود تا یه ثانیه رو هم از دست نده!

- گازت می گیرم!

پیش بینی ویولت درست از آب در اومد. با یه حالت از خود راضی و مفتخر به هوش ریونیش، نیشخند زد.

- حالا تدی میخنده و موهای جیمزو بهم میریزه..

با یه کم حرص ادامه داد:
- امکان نئاره به جیمز چیزی بگه. عه! واس همینه این جوجه پاتر انقد نُنُر شده!

یه لحظه، سکوت برقرار شد و بعد، صدای گیتار گیدیون پیچید توی خونه. ویولت چشماشو بست و گوش کرد. حالا، انگار طبقه پایین بود..

فلورانسو آروم با یه کتاب توی دستش، یه گوشه نشسته و لبخند ملایمی روی لباشه.

یوآن، شلغمشو بالا میندازه و میگیره و با سوت، آهنگ گیدیون رو همراهی میکنه.

ویلبرت داره یه چیزی رو به فرجو توضیح میده و اونم با جدیت داره گوش میکنه.

دابی، گرمای خونه ی شماره ی دوازده، محبوب قلب ها، تو کار عصرونه س!

لبخند ویولت کش اومد. صدای دامبلدور یهو اونو به خودش آورد:
- نمیخوای بهشون ملحق شی؟

اول خندید. بعد، ساکت شد.

چند لحظه گذشت تا جواب دامبلدور رو متفکرانه بده:
- من از رو دیوار نگاه کردن رو دوس دارم.

سرشو کج کرد. سر جیمز حالا بین بازوهای تدی بود و وسط جیغ های "ولم کن! ولم کن! " ـش، خنده های بقیه شنیده میشد.

- از اینجا، من چیزایی رو می بینم که هیشکی دیگه نمی بینه پروف!

دامبلدور بهش نگاه کرد. شاید اگه یکی دیگه بود، از خودش می پرسید: "تو سرت چی می گذره؟!" ولی دامبلدور نه! اون، ویولت رو می شناخت.

لبخند زد:
- به هر حال، یکی پیداش می شه که نذاره تا ابد لبه ی پنجره بشینی.

ویولت سر چرخوند تا ببینه منظور پیرمرد چشم آبی چی بوده که..

- ویــــــــــــو!!

بومــــــــــب!!


صدای داد و فریاد بچه ها از طبقه ی پایین بلند شد. اینم از اعلام حضور ویزلی کوچولو! ویولت زد زیر خنده.

از همون بالا داد زد:
- رکـــــس! دس مریزاد!

دامبلدور ابروش رو با حالت کنایه آمیزی بالا انداخت.

حالا..

یا میخواست بگه: "دیدی گفتم؟!"

یا میخواست بگه..

که تدی هیچوخ به جیمز چیزی نمیگه دیگه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1393 08:01
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

صداي جيغ دختر اتاق را پر کرد و چشمان پر از ترس و سوالش را به مخاطبش دوخت. فلورانسو سريع دستش را جلوي دهان او گذاشته بود. برخورد نفس هاي گرم دختر را روى دستش حس مى کرد. فشار دستش را کم کرد و با بالا و پايين رفتن سر دختر براي تأييد دستش را برداشت. صدايش را تا حد يك نجوا پايين اورد.

- ديوونه شدي؟
- خانم! ارباب اگه بفهمه خيلي عصباني ميشه...ايشون شما رو خيلي دوست داره...خانم...
- ماتيلدا آروم، آروم تر. پدر نبايد چيزي بفهمه.

و قبل از اينكه ماتيلدا دوباره به حرف بياد گفت:

- همين كه گفتم...من ميرم به محفل. تو هم فقط يه خدمتكاري كه من مجبورت كردم چيزي نگى.

پايان فلش بك

سكوت خيابان را فقط كشيده شدن قدم هاي فلورانسو روي آسفالت مي شكست. حتي ديگر حوصله ى بلند کردن پاهايش را هم نداشت. ساعتي پيش بود كه جسم بي جان ماتيلدا كنار پايش افتاد و فلورانسو از خانه ي پدرش"دنيل آلبا" بيرون زد. نسيمي كه مي وزيد، سوزش صورت سيلي خورده اش را بيشتر مي كرد. اگر مى شد ديگر به آن خانه بازنمى گشت.

- لعنتي د ول كن اين پولارو!

صدايي كه از قلب تاريكي به گوش رسيد فلورانسو را سرجايش خشكاند. چوبدستى اش را بالا آورد.

- لوموس.

نور چوبدستى چند متر جلوتر را روشن کرد و فلورانسو توانست درگيري دو پسرجوان را با يك پسربچه ببيند.

- دست از سرش برداريد!

پسرها بلافاصله به سمت فلورانسو بازگشتند و با ديدن چوبدستي چند قدم به عقب رفتند.

- تو ديگه کى هستى؟

فلورانسو چوبدستى را محکم تر در دست فشرد و اولين چيزي كه به ذهنش رسيد بيان كرد.

- من خواهرشم، گم شيد از اينج...

حرف فلورانسو تمام نشد چون يكي از پسرها چوبدستى اى بيرون كشيد و طلسمي به سمت او شليك كرد. فلورانسو فقط توانست خم شود اما طلسم آرنجش را خراشيد. ضعيف تر از آن بود كه مقابل دونفر بايستد. نور چوبدستى اش را خاموش کرد و پيش از آن كه دو پسر کاري کنند دست پسربچه را گرفت و غيب شد.

براى چند لحظه تاريكي و خفگى حاكم شد و بعد فلورانسو دوباره نسيم خنك را روي صورتش حس كرد.

- ديوونه شدي؟ من يه يچه ام و ممکن بود آسيب ببينم. چرا غيب شدي؟ اينجا كجاست؟

در واقع فلورانسو هم از اينكه پسرک سالم بود تعجب مى کرد اما در آن لحظه چاره ى ديگرى نداشت.

- يه پارک که تو بچگى با پدرم اومدم.
- پدرت؟
- اهوم. من عاشق پدرم بودم.
- مرده؟ آ...آخه گفتى "بودم" !

اما خود فلورانسو هم نمى دانست که چرا آن کلمه را گفت و جوابى هم براى پسرك نداشت.

- حتما خيلي گريه كردي ولي ديگه نبايد واسه چيزي گريه كني چون تو يه مردي و مردا گريه نمي كنن.

فورانسو به سادگی پسر خنديد. خواست بگویید من يه دخترم اما سوزش زخم آرنجش و صداى پسر اجازه نداد.

- شب رو دوست دارى؟
- آره خيلي خيلي، اما من از تاريكي مي ترسم.
- خب... نور رو پيدا كن. اين اطراف بايد يه تيرچراغ برق باشه.

و سرش را به اطراف چرخاند. فلورانسو اما فقط يك جمله را شنيد" نور را پيدا كن".

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/7/4 8:29:47
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1393 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
- کیک کدو حلوایی می خوری؟


ویولت سرشو تکون داد. ویکی با کیک کنارش نشست و هر دو در سکوت به گرد و خاکی که از ماشین سنت مانگو در انتهای جاده بلند میشد چشم دوختند:

- میدونی که این براش بهترین راه بود.


ویولت با حرکت سر تایید کرد. جز معدود اوقاتی بود که بین ویولت و ویکی، ویکی اونی بود که حرف می زد. نسیم ملایمی که موی دم اسبی ویولت و موهای به هم ریخته ی ویکی رو که نور ملایم سحرگاهی روشن تر از همیشه نشون می داد اشفته می کرد صورت دو دختر محفل را نوازش داد:

- چرا الان ویو؟ چرا صبح زود؟ خودت میدونستی همه یا خوابن یا ماموریت.

- ویکی! ویولت با قاصدک و روبان و کل کلاش با جیمز شناخته میشه. دوران خوبی نیست. میدونم که فهمیدی تعداد ماموریتا چند برابر شده. وقتش نیس که کسی رو با نگرانیام مشغول کنم.

- میدونم. با این که تدی هیچی نمیگه حس میکنم که یه اتفاقات جدیدی افتاده. و تو! اخرش با این از خود گذشتنات کار دستمون میدی ها! میدونم آلیس ، آلیسِ توئه اما شاید کس دیگه ای هم باشه که بخواد باهاش خدافظی کنه.


باز هم سکوت از طرف ویولت...

ویکی با خودش فکر کرد:

« نباید بزارم خودشو تو فکر غرق کنه باید حواسشو پرت کنم»

- اوووم ویو؟ یه چند وقته میخوام یه سوالی ازت بپرسم...


ویولت اهی کشید:

- ویکی خواهش می کنم! الان اصلا حوصله ی کل کل سر تدی یا هر موضوع دیگه ای رو ندارم.

- نه موضوع این نیست.


خورشید حالا بالاتر آمده وسایه روشن ساختمان های اطراف تقریبا دیده میشد. ویولت برگشت و با کنجکاوی نگاهی به ویکی انداخت:

- چی شده؟


ویکی که سعی در پنهان کردن تعجبش از دیدن چشمان اشکالود ویولت داشت کلمات را به سرعت پشت سر هم ردیف کرد:

- اولا که بهم بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده که ماموریتا اینقد پشت هم شده و همه هی پچ پچ میکنن و تدی هیچی به من نمیگه؟ و دوما من حس میکنم که دیگه میتونم شرکت کنم تو ماموریتا و دوس دارم یکی دو بار تو وقتای بیکاریت بیای و نگاه کنی و اگه اشکالی تو اجرای وردا و نحوه ی نبردم می بینی بهم بگی و سوما تو جلسه ی بعدی ایده ی این که منم شرکت کنم تو ماموریتا رو مطرح کنی و خودم میدونم که الان وقت مناسبی برای زدن این حرفا نبوده و تو نگران آلیسی اما نباید ذهنتو مشغول کنی و..

دستش را با تردید روی شانه ی ویولت گذاشت:

- زندگی ادامه داره و مطمئن باش آلیس حالش خوب میشه..این فقط یه حالت بازگشت موقتیِِ شوک هست که مطمئنم به خاطر ماموریت آخرشه که بازم من نمی دونم چیه و هوووف....نظرت چیه؟


ویکی دستش را از شانه ی ویولت برداشت و به عادت همیشگی موهایش را در یک سمت جمع کرد و سعی کرد چشمانش با نگاه هنوز ناراحت اما متعجب ویولت تلاقی نکند و به نوک درختان که حالا نور خورشید رویشان افتاده بود نگاه کرد.


اما حرفهای درهم و برهمی که ردیف کرده بود ویولت را به حالت همیشگی بازگرداند . از جا برخاست و دستش را به سمت ویکی دراز کرد:

- اوه پاشو پرنسس! بریم تو صبحانه بخوریم. شب بیا روی پشت بوم ! با هم صحبت می کنیم.


و همانطور که ویکی در حال نق زدن بود که پشت بوم خاکی و کثیف و بلنده، اورا بلند کرد و به داخل خانه کشید. صدای قابلمه و ظرف و صحبت و خنده از داخل اشپزخانه می امد. زندگی در جریان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/23 23:14:39
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/24 1:33:15
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1393 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
باريكه‌ي نوري كه از بين پرده ها رد مي‌شد؛ روي صورت آليس ميفتاد و روشنش ميكرد. البته نه اين كه بانوي رنگ پريده و بور محفلي، احتياجي به نور ماه داشته باشه تا صورتش ديده شه. قفسه ي سينه ش با ريتم منطم و آرومي بالا پايين مي رفت و صورتش توي خواب معصوميت و سادگي غريبي داشت. توي لباس سفيد بيماران سنت مانگو، آليس لانگ باتم حتي رنگ پريده تر به نظر مي رسيد.

- اون بايد برگرده سنت مانگو ويولت!
- اون! هيچ جا! نمي ره!
- انقدر كله شق نباش! فك مي كني چي به نفعشه؟ اين كه مثل يه روح سرگردون اين ور و اونور بچرخه و به خودش آسيب بزنه؟!
- من نمي ذارم احدي بهش نزديك شه ويكتوآر ويزلي!

صداي داد و فرياد ويولت و ويكتوآر كل محفل رو برداشته بود. دو تا دختر، يكي بلوند و اون يكي، سبزه، با مشت هاي گره شده و چشمايي كه از عصبانيت برق مي زدن، وسط آشپزخونه رو به روي همديگه گارد گرفته بودن. تدي مثل اغلب اوقات، عاقلانه از حضور توي ميدون جنگ خودداري مي كرد تا ويكي و ويولت مشكلاتشون رو خودشون حل كنن و در اين مورد، ساير محفليا هم ترجيح مي دادن وظيفه ي ناخوشايند قانع كردن ويولت رو به ويكتوآر و شرافت كاريش بسپرن.

ويكي كه صورت زيباي پريزادطورش، از عصبانيت گل انداخته بود، از بين دندون هاي كليد شده گفت:
- تو خودخواه ترين آدمي هستي كه به عمرم ديدم! ادعات گوش فلك رو كر مي كنه ولي قدرت اينو نداري كه به خاطر بهترين دوستت از خودت دست بكشي! حال منو بهم مي زني! خوشحالم كه آليس نيست تا ببينه دوست ِ عزيزش داره ذره ذره جونشو مي گيره!

و ويولت، رنگش پريد و لال شد. نه به خاطر اين كه از ويكي مبادي آداب و متشخص بعيد بود اين برخورد. نه به خاطر اين كه باورش نمي شد ويكي مهربون محفل، انقدر بي رحم باشه. نه به خاطر هيچ چيز ديگه.. به جز.. واقعيتي كه توي حرفاي ويكي بود!..

براي اولين بار در تموم اون مدتي كه ويكي و ويولت نعمت مصاحبت همديگه رو پيدا كرده بودن، اين ويولت بودلر گستاخ و حاضرجواب بود كه برگشت، درو محكم به هم كوبيد و بيرون دوييد..!

صداي تلق تولوقي، آرامش و سكوت شبونه ي بخش بيماران رواني سنت مانگو رو بهم ريخت. اگه آليس به هوش بود، مي تونست از صداي " اكّه‌هي! آلوهومورا لامصّب!" و " ميو؟" و "نه ماگت. خودم مي‌تونـ.. آخ! پنجره‌ي كوفتي!" و "قور!!" و "هيسسسس!" تشخيص بده اين عيادت كننده هاي ناخونده كه نصفه شبي داشتن از پنجره ميومدن تو، كيان. ولي خب.. آليس بيدار نبود تا حلقه ي ويولت و جونوراش رو دور تختش ببينه!

ويولت در حالي كه دستاشو پشتش حلقه كرده بود؛ روي پنجه و پاشنه‌ي پاش تاب مي خورد:
- هي! آلي!

بايد به ديدنش مي رفت. اونم وختي هيشكي نبود.
- منم. ويو.

تصور كرد چشماي روشن آليس باز مي شن و با ديدنش برق مي زنن. لبخندي كه روي لباش نشسته بود؛ كِش اومد.
- غمت نباشه آبجي. جاي مايتابه ت امن ِ امنه! حاجي ت چار چِشي مراقبشه. وختي برگردي..

يه لحظه اضطراب توي صورتش سايه انداخ ولي خب.. ويولت بودلرا زياد مضطرب نمي‌مونن! با خنده ادامه داد:
- مث روز اولش آماده‌س كه به شكل سلاح سرد؛ باز پرتش كني طرفم وختي شكاري ازم!

خيره شد به آليس. نميدونس واس قانع كردن خودش يا قانع كردن دوستش، محكم گفت:
- برميگردي! من.. من مي دونم!

به تخت آليس نزديكتر شد. ويولت آدم احساساتي اي نبود. بلد هم نبود يه آخرين خدافظي دُرُس حسابي با رفيقش بكنه. ولي.. بايد خدافظي مي كرد و كنارش.. بايد بش اطمينان مي داد..!

خم شد. آروم موهاشو نوازش كرد.
- و وختي برگردي.. من اينجام!..

ميتونست قَسَم بخوره كه صورت آليس؛ بعد از اون جمله؛ آروم تر به نظر مي رسيد..

يهو يه چيزي يادش اومد:
- راسّي! ما يه مهمون جديد داريم آبجي! باورت نمي‌شه كيه!!

و قَسَم دوم ويولت، سر نيشخند شيطنت آميزي بود كه مث‌كه روي صورت آليس نشست. انگار اون چيزي مي‌دونست كه ويولت ازش بي خبر بود!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/4/23 20:05:50
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1393 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- ویو کجایی؟

ویولت بودلر دستگاهی رو که چندساعت بود درگیر سیم پیچی هاش بود، کنار گذاشت و به سمت در اتاق رفت. در آستانه ی در، آلیس لانگ باتم پریشان و آشفته ایستاده بود. ویولت با نگرانی نگاهش کرد و روی تخت نشوندش. آلیس چیزی نمی گفت و به فرش اتاق خیره مونده بود. ویولت پرسید:
- چیزی شده آلی؟

آلیس سرش رو روی بالش گذاشت و دراز کشید. جواب ویولت رو نداد و همین برای ویولت جواب بود. از اتاق بیرون آمد و به سرعت به سمت آشپزخونه محفل رفت. کشوی یکی از کابینت ها رو بیرون کشید و مشغول گشن شد.
- اه، لعنتی!

شیشه خالی رو روی میز پرت کرد. شیشه قرص ها چندتیکه شد و صدای خردشدنش ویکی رو به آشپزخونه کشوند. خودش را با سر به داخل پرتاب کرد و با جیغ ویولت که " پات زخم میشه" سرجاش ایستاد. شیشه خرده ها رو از نظر گذراند و با ابروهای بالارفته ویولت رو برانداز کرد.
- چی شده؟

ویولت نگاهی به ویکتوریا انداخت. خودش بود. بدون هیچ توضیحی دست ویکتوریا رو کشید و از پله ها بالا برد. ویکتوریا مقاومتی نکرد و به دنبال ویولت رفت. ویولت در رو با خشونت باز کرد و با اشاره ای به تخت آلیس گفت:
- میشه معاینش کنی؟

ویکتوریا تعجب نکرد. تاحالا چندبار حال آلیس خراب شده بود، فقط ویولت زیادی شلوغش می کرد. کنار تخت زانو زد و ویولت مرلین روشکر کرد که حداقل یک نفر میونشون یک کاری بلده!

ویکتوریا دستش رو از روی پیشانی آلیس برداشت و سرجاش صاف نشست. ویولت بی صبرانه در اتاق قدم رو می رفت. آخرسر طاقت نیاورد و درحالی که سعی می کرد تن صداش تا حد امکان پایین باشه، گفت:
- حالش خوب میشه؟

ویکتوریا جوابی نداد. انگشتانش رو درهم حلقه کرد و نفس عمیقی کشید. ویولت از این صبوری ها متنفر بود. فریاد زد:
- د ِ یه چیزی بگو!

ویکتوریا دست از مقدمه چینی برداشت و ضربه نهایی رو وارد کرد:
- ویولت، من فکر می کنم، من فکر می کنم اون باید بره سنت مانگو!

دست از قدم زدن برداشت و سرجاش خشک شد. ویکتوریای بیمزه! شوخی کردنش گرفته! ویکتوریا ادامه داد:
- حالش خیلی وخیمه، فکر نکنم دیگه تورم یادش بیاد!

ویولت به سمت ویکتوریا برگشت. لبهاش می لرزیدند. دست های مشت کرده اش رو در جیبش فرو کرد و گفت:
- اون هیچ جا نمیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1393 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
والا به همه ماموریت میدن برین ولدکو بکشین و 4تا اژدها به ارتش محفل اضافه کنین و موی مرگخوار گیر بیارین بعد به ما میگن تو این گشنگی و تشنگی و ضعف و نحیف بودن و هزار بدبختی واسه لشکر تیرخورده ی محفل، واسه همه ی همه ی همشون بشین افطاری درست کن! :vay: تو پناهگاه که بودم مامان بزرگ مالی نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنم! یعنی بعد شونه زدن ریش دامبلدور سخت ترین کار ممکن افطاری درست کردن واسه بچه های محفله!! والا! فکر مانیکور ناخونای آدمو نمیکنن! ایـــــش!


********



صدای بلندی جو آروم و خواب آلوده ی بعد از ظهری خانه را به هم زد:

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!شترق!


در آشپزخونه ی گریمولد با حالتی انفجاری باز شد و مقادیر زیادی دود و جرقه و مایتابه و جن خونگی و ماندانگاس که خواب بود به همراه یک عدد ویکی سیاسوخته افتادن بیرون!


چندین نفر با تصور لو رفتن قرارگاه با صدای پاق! غیب شدن و دامبلدور که در حال گپ زدن با ویولت بود اونو کشید سمت خودش و تبدیل شدن به یه مبل راحتی و یه گلدون با روبان بنفش دورش!

همه در حال دویدن دور پذیرایی بودند:


- یا دندون طلای مرلین!

- کیــــــــــــه؟

- زلزله!!

- خدا لعنت کنه اونیو که ترقه زد!

- بهمون خیانت شده ه ه!


صدای مامان سیریوس که آپدیت شده بود هم از بین داد و فریاد ها به صورت ممتد به گوش می رسید:

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــوقیا! خائناااااا! وقت افطاره!


برای این که بدونیم دقیقا چی شده برمیگردیم به چند ساعت قبل:


فلش بک



ویکی با موهای آراسته در حالی که پیژامه اش را - که پر از خرگوش های ریز متحرکی که هویج می خوردند بود- صاف و صوف میکرد و با خودش آوازی زمزمه میکرد از پله ها پایین می اومد. به لحظه ی اوج آهنگ رسیده بود و چشاشو بسته بود:

- اگه یه روزی نوم تو باااااز/ تو گوش من صدا کنه!


در اینجا چند لحظه صحنه وایمیسته و به خیالات خام ویکی گوش جان می سپریم :

- آخ جون یه روز تعطیل! احتمالا اکثرا ماموریت باشن ! منم واس خودم لم میدم یه گوشه تا افطار! افطار چی داریم راسی؟


صحنه دوباره به حرکت درمیاد و ویکی پاشو از روی پله ی آخر میزاره پایین و این صحنه ایه که باهاش مواجه میشه:

ماندانگاس وسط پذیرایی خوابیده و رز و جیمز دارن موی دم تسترال میکنن تو دماغش! اونم هی خودشو میزنه و چشاشو نیمه باز میکنه و چیزی نمی بینه و باز می خوابه...


لیلی و آسپ دور پذیرایی می دون و آسپ هی داد میزنه:

- فریزبیمو بده!


تدی خودشو به شکل دامبلدور که در حال بلند بلند فک کردنه و قدم میزنه دراورده و پشت سرش راه میره!


نویلم هی دنبال الیس که دارن با ویولت گردگیری میکنن می دوه:

- مامان توروخدا! مامان تو که نمیدونی! من همیشه مشقمامو به موقع مینویسم! هیچی ام یادم نمیره ولی امروز عصر می خوام با یوان اینا برم دوئل ! اگه نرم فک می کنن جا زدم تازه تو بهتر از ماجراهای بچگیم خبر داری! تو رو به ته ریش مرلین بنویس! اگه این ماموریتو انجام ندم محفل رام نمیدن!ماموریت بعدی مطمئنا شونه زدن ریش دامبلدوره! دلت میاد؟


تمامی ویزلی ها نیز حضور دارن و گوشه کنار اتاق لم دادن!


دو گروهم دو طرف نشستن و سعی می کنن به صورت ذهنی اشیای مختلفو تو هوا نگه دارن!


خلاصه اوضاع شدیدا تسترال در تسترال بود!


ویکی با بیچارگی پیش خودش فکر کرد:

- ای روز تعطیل خداااحااافظ/ آروم و ساکت خداااحااافظ ( اسمایلی فروریختن کاخ آرزوها!)


بو کشید! بوی هیچ غذایی نمیومد! آروم و پاورچین سعی کرد از گوشه ی پذیرایی خودشو برسونه به آشپزخونه تا ببینه افطار چی دارن و بعد بیاد تو جمع!

- بعله بالاخره اومد! ویکی! فرزندم! صبحت پر از روشنایی! بیا یه خبر خوب واست دارم!


سکوت عمیقی برقرار شد. ویکی روشو آِروم و با ترس برگردوند. تمامی جمعیت موجود در پذیراییِ در حال انفجار با نگاه هایی گرگ مانند بهش زل زده بودن. :pashmak:


دامبلدور شروع کرد به خوندن :
تصویر تغییر اندازه داده شده


محفلیا: افطااااری!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دامبلدور:
تصویر تغییر اندازه داده شده


محفلیا: امشب! امشب!
تصویر تغییر اندازه داده شده



ویکی عقب عقب میره و محفلیای گرسنه حلقه شونو تنگ تر می کنن...نزدیک و نزدیک و نزدیک تر...

- باشه باشه!


همه ی چهره های درهم فرورفته گوگولی مگولی و اینجوری میشن!

1 ساعت بعد



هیشکی از دخترای محفل جز ویکی خونه نیست!

- گشنمه!

- بوی غذای خوب میاد!

- الان میتونم یه هیپوگریفو درسته بخورم!

-من بوقم؟ تو بوقی!

- پختن؟ پختن؟

- افطار ساعت چنده؟

- من تشنه مه!


همه ی محفلیا تو آشپزخونه ن! بوها و بخارات عجیبی تو هوا در جریانه یکی ندونه فک می کنه اومده خونه ی مورفین!

روی گاز حدود 10، 12 تا مایع مختلف با رنگای متفاوت قل قل میکنن!

- دست نزن به سیب زمینیا! به نفع خودت نیس! گفته باشما!


هوگو که دستش روی ظرف سیب زمینیا بود برگشت و ویکی رو دید که مالی گونه نگاش میکرد :

- باو یه دووونه!


و دستشو جلو بردن همان و خواندن بی وقفه ی آواز " من همون اژدهای سابقم" همان!


آواز هوگو باعث بیدار شدن مامان سیریوس و از خواب پریدن ماندانگاس شد:

- بــــوقیا! خائنا! وقت افطاره

- من نبودم! باور کن! آخه کی میتونه هاگوارتزو بفروشه؟


همزمان صدای شلیک خنده ای از سمت میز وسط آشپزخونه اومد. دامبلدور که رفته بود به غذاها سر بزنه و سرشو روی قابلمه خم کرده بود توی دود گم شد بودو وقتی یه کم دودا برطرف شدن دامبلدور ریش نداشت!!

- فک کنم تو اینه ی ایرایزاد باید نیگا کنی دوباه ببینی ارزوت الان چیه!

- چقد طول کشیده بود ریشت اینقد شه؟18 سال؟

- اشکال نداره کلی جوونتر شده قیافه ت!

- میگما! از نظر آسلامی مشکل ندشته باشه ریش نداری!


دامبلدور در حالی که دماغشو بالا میکشید:

- تازه روش افسون ضد گلوله گذاشته بودم!


ویکی که شبیه هاگرید بعد از تمیز کردن جغددونی شده بود داد زد:

- بسه! بسه!همه بیرون!


محفلیا دونه دونه غرغرکنان با شونه های فرو افتاده و نگاه حسرت امیز به غذاها از در آشپزخونه رفتن بیرون. جز ماندانگاس که باز خواب رفته بود!

نیم ساعت مونده به افطار



خانوما برگشتن و همه تو پذیرایی گربه ی شرکانه نگاهشون به در آشپزخونه س که...


صدای بلندی جو اروم و خواب الوده ی بعد از ظهری خانه را به هم می زنه:

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!شترق!


در آشپزخونه ی گریمولد با حالتی انفجاری باز می شه و مقادیر زیادی دود و جرقه و مایتابه و جن خونگی و ماندانگاس به همراه یک عدد ویکی سیاسوخته می افتن بیرون!


بعد از مدیریت بحران و سازماندهی به اسیب دیدگان و برطرف کردن اسیب های روحی روانی و تسلیت به بازماندگان و ریشه یابی قضیه...


بعله!افسون ضدگلوله ی ریش دامبلدور و ترکیبش با افسون داغ کننده ای که ویکی برای گرم نگه داشتن غذاها به کار برده باعث انفجار آشپزخونه شده.


ماندانگاس که خوابش به هم خورده بود با کلافگی روی مبل گل گلی نشست و بلافاصله پخش زمین شد چون دامبلدور به شکل قبلیش دراومده بود و در حالی که آتیش از تمامی منافذ بدنش بیرون می زد با خشم به ماندانگاس نگاه می کرد! که یهو متوجه لشکر گرسنه ی محفل شد که بهش نزدیک و نزدیک تر میشدن! از دهن خرگوشای پیژامه ی ویکی دود می زد بیرون:

-ممم..مممن...م ..م..آ...آ..آآآخه..


صحنه تاریک می شود!

45ثانیه مانده به افطار



- الو سلام. فری کثیفه؟ 25 تا هات داگ لطفا واسه اشتراک 666! بعله! بعله! دامبلدور هستم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/12 17:57:32
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/12 17:59:24
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/12 18:01:46
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/12 18:05:09
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1393/4/12 18:11:42
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1393 03:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلاااااااام!

یک سلام با این همه الف کافی بود که خودش را به خواب بزند.ولی مگر طرف به این سادگی ها دست بردار بود؟!

-گفتم سلااااااام!

با خودش فکر کرد:حداقل یه الفش کم شد!این نشونه خوبیه.

ولی ترجیح داد جوابی ندهد.شاید می رفت و او را به حال خود می گذاشت...آیا واقعا می رفت؟زیر چشمی مهمان نا خوانده اش را زیر نظر گرفت.هنوز نرفته بود.

دخترک دستی به موهای دم اسبیش کشید.نه به قصد مرتب کردنشان.فقط از روی عادت.مدادی بین لب هایش قرار داشت.ولی حتی با وجود آن, بلند و رسا صحبت می کرد.کمی دور میز چرخید.
-یعنی الان تو خوابی؟دِ خب نیستی دیگه!همین چند دقیقه پیش صداتو شنیدم.داشتی با خودت حرف می زدی.در واقع...غر می زدی.

- چی می خوای؟

بالاخره به حرف آمده بود.دخترک ذوق زده دست هایش را به هم کوبید.
-هوراااااا...دیدی خواب نبودی؟

-دختر تو چقدر پر سرو صدایی.من خسته هستم.مثل شماها صبح تا شب تفریح نمی کنم.میدونی کارم چقدر سخته؟الان می خوام استراحت کنم.پرسیدم چی می خوای؟
و بی اختبار با خودش فکر کرد: خیلی که باهاش تند حرف نزدم؟الانه که شونه هاشو بالا بندازه و بگه " اصلا به من چه " و بره.

ولی ویولت نرفت.با یک جهش بالای میز پرید و کنارش نشست.
-داشتی غر می زدی...منم اومدم به غرات گوش کنم.کلی هم حوصله دارم.تو غر بزن.قول می دم حرفتو قطع نکنم.بگو!

تکه پارچه مچاله شده روی میز تکانی خورد.سعی کرد شکل و شمایلش را درست کند.اینطور به نظر می رسید که قصد نشستن دارد.ویولت سعی کرد کمکش کند.قسمت بالای پارچه را گرفت و صافش کرد.کلاه کهنه که حالا شکل عادی خودش را پیدا کرده بود, پیچ و تابی به خودش داد و زیر لب تشکر کرد.
-ممنونم...خستگی این همه سال با این چیزا از بین نمی ره.

-تو چرا خسته ای؟

کلاه نگاهی به ویولت انداخت.چشمی روی کلاه دیده نمی شد.حداقل نه به شکل چشم هایی که ویولت تا آن روز دیده بود.ولی وقتی کلاه بطرف ویولت برگشت, لابد داشت نگاهش می کرد.
لبخند ویولت پهن تر و عمیق تر شد.کلاه تعجب کرده بود!
-چقدر عجیبه...تو از من نمی ترسی.

-چرا باید بترسم؟به نظر من تو یه کلاه دوست داشتنی هستی.وقتی شنیدم پروفسور دامبلدور امشب مجبور شده تو رو بیاره اینجا کلی خوشحال شدم.من هیچوقت با یه کلاه دوست نشده بودم.

کلاه سعی کرد اخم کند.او هم قصد نداشت با کسی دوست شود.به میز خیره شد.
-خب...معمولا کسی دوست نداره به من نزدیک بشه.پرسیدی چرا خستم...چطور خسته نباشم؟تو می دونی تو ذهن آدما چی می گذره؟نمی دونی خب!گاهی حتی خودشون هم نمی دونن...ولی من...من مجبورم بدونم!این خیلی تلخه...خیلی سخته.سعی می کنم بهترین رو براشون انتخاب کنم.ولی با من لج می کنن.از دستم عصبانی می شن.حرفامو قبول نمی کنن.سال هاست دارم سعی می کنم به آدما بفهمونم تو ذهنشون چی می گذره...ولی هیچکدوم نه باور می کنن, نه می فهمن و نه قبول می کنن.گاهی فکر می کنم اصلا صدای منو نمی شنون.فقط چیزی رو که می خوان پشت سر هم تکرار می کنن.همیشه هم ناراضی هستن.

ویولت دستی روی کلاه کشید.گرد و خاکش را پاک کرد.همین را می خواست!این که سر درد دل کلاه باز شود.بالاخره کلاه ها هم دل دارند.شاید گاهی احتیاج به دلداری هم داشته باشند.البته ویولت اهمیتی نمی داد که کلاه ها واقعا دل به معنایی که همه می شناسند دارند یا نه.به نظر ویولت هر موجود زنده و غیر زنده ای دل داشت.احساس داشت.حرفی برای گفتن داشت.
خیلی زود متوجه شد که در افکار خودش غرق شده و کلاه را فراموش کرده.کلاه دوباره داشت با دلخوری مچاله می شد.
-تا سرو صدات سوروس اسنیپو نکشونده اینجا برو.همون یه باری که منو گذاشت رو سرش برای هفت پشتم کافی بود.مجبور شدن منو به مدت سه ماه بخوابونن تو سرکه.و کسی نگفت شاید بوی سرکه منو اذیت می کنه.حالا بی سرو صدا برو بذار بخوابم!

-من خوابم نمیاد!می خوای تو رو بذارم رو سرم و بریم یه گشتی با هم بزنیم؟زیر نور ماه!تو تا حالا زیر نور ماه قدم زدی؟دریاچه رو دیدی؟صدای جغدا رو شنیدی؟صدای جیر جیرکا رو چطور؟

کلاه نه قدم زده بود...نه دیده و نه شنیده بود.احساس کرد دلش برای انجام کارهایی که ویولت با آب و تاب تعریف می کند ضعف می رود.و اینجا بود که کلاه در اوج حیرت دریافت که واقعا دلی دارد!
-نمی ترسی؟بقیه فقط یه بار منو روی سرشون می ذارن و بعد از اون دیگه نمی خوان بهم نزدیک بشن.آدما از افکار خودشون می ترسن.

ویولت با جهشی بلند تر از اولی از روی میز پایین پرید.
-تو مغز من بجز یه دشت قاصدک , یه گربه نصفه نیمه , یکی دو تا جیر جیرک , یه کفشدوزک و یه عالمه ذوق و شوق چیزی پیدا نمی کنی.و البته کلی نقشه هیجان انگیز که هنوز کشیده نشدن.پس نگران نباش...بزن بریم.

در حالی که ویولت کلاه را با دقت روی سرش می گذاشت احساس کرد کلاه لبخند می زند.خودش را در انعکاس شیشه غبار گرفته پنجره تماشا کرد.
-چقدر بهم میای!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1393 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از یک روز خسته کننده به خانه آمد.
روی مبل مورد علاقه اش که جلوی شومینه بود، نشست، سر انگشتانش را به هم چسباند و به فکر فرو رفت.
صدای ترق و تروق آتش گوش هایش را پر کرده بود.
با نگاه کردن به میز، توجه اش جلب شد. روی میز، یک نامه بود. گیدیون نامه را بررسی کرد. تاریخ مال همان روز بود.
نامه را باز کرد. با صدایی آرام نامه را خواند:
سلام جناب پریوت.
من خبرنگاری تازه کار در پیام امروزهستم. بنده راجب خانواده ی افراد مشهور تحقیق می کنم.
بنده اطلاعات درباره ی پدر و مادر شما بدست آورده ام که ممکن است برای شما جالب باشد.
اگر علاقه ای به دانستن این اطلاعات دارید، شب 23 مه، به گورستانی در شمال غرب لندن منتظر شما هستم.
امضا: ادوارد کاهیل

با خواندن نامه، آن را روی میز گذاشت.
سپس با عجله از در بیرون رفت و به طرف شمال غرب لندن به حرکت در آمد.
چند ساعت بعد
رو به روی گورستان ایستاده بود. در ورودی آن را هل داد و وارد شد.
در گورستان درختان اندکی بودند. با این حال باد شاخه های آن ها را به حرکت وا می داشت.
گیدیون در حالی که از ترس به خود می لرزید جلو می رفت.
از بچگی از تاریکی وحشت داشت. حتی در این زمان که بزرگ شده بود با چراغ روشن می خوابید.
ار آنجایی که قبرستان سنگ های قبر کج و موجی داشت گیدیون مراقب بود که پایش به آن ها گیر نکند.
ناگهان در تاریکی 4 سایه را دید که به طرف او می آمدند. با نزدیک شدن سایه ها، گیدیون آن ها را شناخت.
4 مرگخوار رو به روی او ایستاده بودند. بلاتریکس،لوسیوس،دالاهوف،روزیه.
با دیدن آن ها، جوبدستیش را بیرون کشید اما قبل از آنکه فرصت کاری را داشته باشد، لوسیوس گفت:
_ اکسپلیارموس
چند ثانیه بعد چوبدستی گیدیون در دست او بود. حالا گیدیون بود و 4 مرگخوار که چوبدستی هم داشتند.
گیدیون در معده اش احساس سنگینی می کرد. مانند اینکه یک سنگ خورده باشد.
همین گونه که به آرامی عقب می رفت پایش به یکی از سنگ قبر ها گیر کرد و روی زمین افتاد.
درد در سراسر بدنش پخش شد. از درد، دندان هایش را محکم روی هم قرار داد.
با این حال خود را کشان کشان به عقب می برد.
به آرامی گفت:
_ با ادوارد چیکار کردید؟
بلاتریکس خندید و گفت:
_ تو یک احمقی گیدیون. هنوز نفهمیدی اون نامه تقلبی بود؟ ما اون نامه رو نوشتیم تا تو رو به اینجا بکشونیم.
گیدیون احساس یک آدم ساه لوح را داشت و در دل به خود لعنت می فرستاد.
لوسیوس با خونسردی گفت:
_ حالا برگرد و نوشته روی قبر پشت سرت را بخون.
گیدیون سرش را چرخاند و به سنگ قبر نگاه کرد و با خواندن نوشته نفسش بند آمد:
گیدیون پریوت.
تولد:16 نوامبر 1945
وفات: 23 مه 1982
با خواندن این نوشته، گیدیون سرش گیج رفت. حالا به وضوح ترس در چشمانش دیده می شد و قلبش تند تند می زد.
دالاهوف گفت:
خداحافظ پریوت
با این حرف رنگ سبزی، اطراف را فرا گرفت.
***
گیدیون در حالی که نفس نفس می زد از خواب پرید.قلبش محکم به سینه اش می کوبید و پیراهنش از عرق خیس بود.
روی تخت نشست. بر روی بدنش دست کشید تا از جامد بودن آن مطمئن شود.
زنده بودنش خوشحال بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1393 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین

نور مهتاب روی صورت داداش کوچولوش افتاده بود. ویولت آروم خم شد و عینکش رو برداشت. کتاب رو هم از دستاش بیرون کشید. لبخند محوی روی صورت ِ بودلر ارشد نشست. داداش کوچولوی کرم ِ کتاب! با اون حرف زدن رسمی و مؤدبانه و قلمبه سلمبه‌ش. نصف بیشتر وقتا ویولت به خودش حتی زحمت نمی‌داد تا آخر جمله‌ش رو بشنوه!

پتوی خاکستری رو کشید روش تا سرما نخوره. کمر صاف کرد و با دقت همه‌جا رو از نظر گذروند. خیله خب.. همه‌چی توی اتاق رو به راه بود.

در رو که آروم پشت سرش بست، با آلیس رخ به رخ شد. دوست مونقره‌ای‌ش، دست به سینه جلوی در اتاق ِ کلاوس، تکیه‌شو داده بود به دیوار. ویولت نگاش کرد و توی صورتش اثری از خوشحالی نبود. نگرانی توی چشم‌های روشن ِ دوستش موج می‌زد:
- این انصاف نیست ویو!

ویولت شانه‌ای بالا انداخت. خسته بود. نمی‌خواست به کسی چیزی توضیح بده. از توضیح دادن برای هرکسی خسته بود. از توضیح دادن برای هرکسی، متنفر بود! از این بحث ِ همیشگی‌ش با آلیس هم خسته بود.

به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد و آلیس هم دنبالش. تُند تُند حرف می‌زد:
- مثل یه مادر تر و خشکش می‌کنی. بیشتر از این که خواهرش باشی، جای مادرشی! در مورد همه همینطوری هستی. انقدر مراقب ِ این و اونی که یادت می‌ره مراقب خودت باشی! اگه اتفاقی برات بیفته..

ویولت یه لحظه واساد و آلیس خورد بهش. چرا آلیس اینطوری می‌کرد؟! چرا هردفعه این بحثو پیش می‌کشید؟! چرا اونو به حال خودش نمی‌ذاشت؟! چرا ازش توضیح می‌خواست به خاطر هر انتخابش؟! رفاقت ِ لعنتی این نیست که برای این و اون توضیح بدی دلیل ِ انتخاب‌هات رو! اگه اسم دوست رو می‌ذارن روی خودشون، خیله خب! احترام بذارن به خلوت ِ لعنتی ِ یه نفر!

نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط باشه و آروم گفت:
- آلیس! اتفاقی که باید، برام افتاد وقتی جلوی چشمام پدر و مادرم رو تا مرگ سلاخی و شکنجه کردن و من درو روی برادر کوچیکترم بسته بودم تا چیزی نبینه! اتفاقی که باید، برام افتاد که وقتی رفتم دنبال تحقیق ِ این که کی پدر و مادرم رو لو داده بود، فهمیدم نزدیک‌ترین رفیقاشون.. اونایی که ما بهشون پناه داده بودیم، رفتن و برای اثبات وفاداری‌شون، پدر و مادر منو فروختن! اتفاقی که باید، برام افتاد وقتی که برای پیدا کردن یه سرپناه برای برادرم، به هر دری زدم و هرکی که یه روز بهش اعتماد داشتم، بهم پشت کرد! اتفاقی که باید..

یه لحظه سکوت کرد. از این که صداش بلرزه متنفر بود. از این که توی چشماش اشک جمع شن متنفر بود. اون گریه نمی‌کرد! نه! هرگز! قلبش مث یه حیوون وحشی خودشو به قفسه‌ی سینه‌ش می‌کوبید.. باید به خودش مسلّط می‌شد! حالا!

و سکوت، تموم ِ بغض‌ها رو قایم می‌کنه..

آلیس هم سکوت کرد. نمی‌دونست اون برای چی.. ولی اونم ساکت مونده بود..

آلیس آروم گفت:
- متأسفم.. من..

ویولت دستای مشت‌شُده‌شو آروم باز کرد.. نه زورکی.. واقعاً لبخند زد:
- بی‌خیال آلیس! فقط، زندگی همینه دیگه! یه وقتایی هم بد تا می‌کنه با آدم ولی..

رفت کنار پنجره، آسمونو نگاه کرد. همیشه عاشق شب و ستاره‌هاش بود و صدای جیرجیرک‌ها.. لبخندش بیشتر از ته ِ دل شد.

- می‌بینی؟

آلیس اومد کنارش واساد. نگاه کرد:
- آسمونو؟

دستاشو باز کرد. با یه شوق ِ خاصی، دستاشو از هم باز کرد. انگار می‌خواست همه‌ی چیزی که بیرون ِ پنجره بود، بغل کنه:
- شبو. ستاره ها رو.. ماه رو.. صدای جیرجیرکا رو!..

آلیس تحت تأثیر شور ِ ویولت قرار گرفت.. همیشه همینطور بود. یه جوری بود.. یه جور خوشحالی که انگار بهش خیانت می‌کردی اگه خوشحال نبودی!

چشماش برق می‌زدن. خندید:
- شبه! تاریکه و سیاه! ولی ستاره داره.. جیرجیرک داره! و می‌دونی؟ زندگی همینه. شبه! تاریکه! ولی..

سرشو کج کرد تا به آواز جیرجیرکا گوش بده. دوباره خندید. صورتش باز شد:
- ولی تا وقتی جیرجیرکا می‌خونن.. همه‌چی درست می‌شه آلیس!

همینطوری..

با همین اعتقاد زندگی کرده بود که حالا می‌تونست سر پا وایسه..

تا وقتی جیرجیرکا می‌خوندن، همه‌چی درست می‌شد.. جیرجیرکا مراقب بودن که شب همیشگی نشه..

مثل خودش.. که مراقب بود.. همیشه!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)