جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1393 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-مطمئنی میخوای بری عزیزم؟

صدا سکوت مطلق اتاق را شکست،زنی که سوال را پرسیده بود دستش را روی دستان همسرش که مردی چاق و بور بود گذاشت و به دختری که روی لبه پنجره نشسته بود چشم دوخت.دخترک تار موی بلوندش را از روی صورتش فوت کرد و درحالی که چشمان طوسی اش بیرون را میکاویدند آهی کشید و جواب داد:
-بله مامان..کاملا مطمئنم!

فلش بک!

اتاق سرد ونمور بود جرق جرق آتش شومینه در فضای اتاق طنین می انداخت.دخترکی با موهای صورتی و چهره ای مظترب روی یکی از صندلی ها نشسته بود پاهایش میلرزیدند به راستی ترسیده بود. در دستانش هم یک کتاب گیاه شناسی دیده میشد معلوم بود که به تازگی از کلاس گیاه شناسی می آید.
مردی که پشت میز نشسته بود دستی به ریش های جوگندمی اش کشید و با لحنی آرامش بخش گفت:
-دخترم من واقعا دلیل این ترس رو نمیدونم،میشه دلیلش رو بگی؟

دختر کتاب را آنچنان سخت فشرد که بند انگشتانش سفید شدند با هق هق ناله ای کرد و جواب داد:
-من...نمی...نمیخواستم اینجوری بشه،اون گفت که من یه دورگه کثیف وسفیدم پروفسور دامبلدور باور کنید راست میگم!

دامبلدور لبخندی زد، از روی صندلی بلند شد و قدم زنان با مهربانی به دختر چشم دوخت و گفت:
-تو زندگی از این اتفاق ها زیاد میفته همیشه هم نمیشه با خشونت و پرتاب طلسم رفتار کرد.مهم این نیست که از چه نژاد و نوعی باشی مهم اینه که بتونی راه درست رو انتخاب کنی دورا.
-چجوری میشه راه درست رو انتخاب کرد؟

دامبلدور ابروانش را بالا انداخت و گفت:
-باید درون خودت دنبالش بگردی در اعماق وجودت چیزی هست که بهت کمک میکنه.چشم نابیناست با دل باید جستجو کرد، با دلت سراغش برو و با دلت از درون تاریکی بیرون بیا و نور رو پیدا کن!

دختر جمله آخر را با خودش تکرار کرد"از درون تاریکی بیرون بیا و نور رو پیدا کن" یعنی امکان پذیر بود؟دخترک سرش را پایین انداخت و با صدایی زیر گفت:
-من بابامو خیلی دوست دارم نمیتونم به کسی اجازه بدم درباره اش بد حرف بزنه ولی این حرف ها باعث میشه...

- باعث میشه که از خانوادت بدت بیاد؟دورا نذار این افکار روت تاثیر بذاره مطمئن باش خانواده تو جزو بهترین ها هستند اونا هم دنبال روشنی ای بودن در ظلمات شب!

دخترک از سرما به خود لرزید ردایش را محکم به خود پیچید و با لبخند گفت:
-در اولین فرصت پیداش میکنم!

پایان فلش بک!

-ما واقعا نگرانتیم،میدونی که.....

دختر هیچ چیز نمیشنید نمیدانست اصرار پدرو مادرش برای چیست،مگر خود آن ها راهشان را پیدا نکرده بودند حالا چرا اجازه رفتن و پیدا کردن راه را به او نمیدادند؟باز هم آن مهر مادری یا دلیل دیگری داشت؟فکرهایش به او اجازه نمیدادند حرف های دیگری را بشنود این بار به هرقیمتی که بود باید میرفت دیگر قادر نبود تا جلوی خودش را بگیرد میرفت سراغ نور،فرزند روشنایی در راه بود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1393 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- چیکار می کنی رکس؟!

بدون این که چشم از آسمان بردارد، جواب بودلر ارشد را داد:
- ابرا!

هر کسی در زندگی اش شانس پیدا کردن کسانی را که با یک کلمه همه چیز را می فهمند، پیدا نمی کند، رکس خوشحال بود که یکی از آن ها را دارد!

ویولت لبخندی زد و با یک پرش روی لبه ی پنجره نشست. به دنبالش ماگت نیز بالا پرید و چند لحظه بعد پنجره اشغال شده بود.
- هی! من داشتم نگاه می کردما!

شانه ای بالا انداخت و به دو سه وجب جایی که باقی مانده بود اشاره کرد.
- از این جا خیلی بهتر دیده میشه!

ماگت نگاه مغرورش را به رکسان دوخته بود. دندان هایش را روی هم فشار داد. صدایی در ذهنش فریاد می کشید " تو از ارتفاع نمی ترسی! تو از ارتفاع نمی ترسی!" نگاهی به ویولت انداخت که بی خیال پاهایش را تاب می داد و ماگت که از سر و کولش بالا می رفت.


نفس عمیقی کشید و در دورترین نقطه نسبت به ویولت نشست.
- یه کم بیا جلوتر! همه کِیفش به اینه که پاهاتو تاب بدی، بادی که می پیچه تو موهات حول و حوش همون بادیه که وقتی موتورسواری می کنی می خوره تو صورتت!

برق چشمانش از نظر ویولت پنهان نماند. کمی خود را جلوتر کشید ولی دستش را به میله ی کنار پنجره بند کرد. ماگت روی پای رکس پرید و از شانه اش بالا رفت. چشمانش را بست و میله را رها کرد. ماگت که حالا روی سرش ایستاده بود، روی پای ویولت پرید.

به دستانش تکیه کرد و سرش را بالا گرفت. ابرها هنوز آن جا بودند. رکسان ویزلی فکر نمی کرد دیگر از ارتفاع بترسد، حداقل نه به اندازه قبل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1393 10:16
نمایش جزئیات
آفلاین
می گویند اینجا مکانیست برای آرامش! برای آنکه خودت را خالی کنی. برای آنکه بتوانی فکر کنی، تصمیم بگیری و عمل کنی. می گویند باید سفید اصیل باشی تا درب اینجا برایت باز شود! یک سفید خالص. فردی که خوبی را بتوان درونش دید، لمس کرد و آن را دو دستی گرفت!

کسی نمی تواند زیبایی این صحنه را توصیف کند! اتاقی خالی، یک قدح اندیشه، یک داوطلب برای مرور خاطرات!
شاید نوبت من باشد. بیایم و قدح را امتحان کنم! برگردم به سال های دور. زمانی که یک کودک بودم. خاطرات شیرین آن روز ها.
در اتاق را باز کردم، تاریک بود! سرد بود و پر از غم! مردد شدم. ترسیدم با چیز بدی مواجعه شوم. با خاطرات تاریک که شاید آنها را پاک کرده باشم از ذهنم. ولی به امتحانش می ارزد! باید یکی باشد تا این قدح را استفاده کند.
نزدیک قدح شدم، چوب دستی ام را در آوردم و چسباندم به سرم. درست در شقیقه ام! تنم لرزید. چوب دستی من را رشته ای آبی رنگ دنبال می کرد. قدح میزبان خاطرات من بود!

فلش بک!

ویلبرت کوچک ایستاده بود. قامتش به نیم متر هم نمی رسید! در باغی ایستاده بود. گلی در دستش بود. لبخندی بر لب داشت. همان لبخند همیشگی. رو به رویش را دید. دخترکی در حال بازی بود. مو هایش در این روز سرد پاییزی در آسمان میرقصیدند. ویلبرت محو تماشای او شده بود. متوجه نشد که دخترک هم به او نگاه می کند. به خودش آمد، دید دخترک لبخند میزند! ویلبرت هم لبخند بر لبانش نقش بست. حسی عجیب داشت، بر از نشاط، شادی! شاید آن زمان مفهوم عشق را فهمیده بود! همان سلاح همیشگی دامبلدور! همان که بدی را بر خوبی پیروز می گرداند. همان نگاه های معصومانه او به دخترک یا بالعکس.
به سمت دخترک قدم برداشت. تردید داشت که چه کند. قدم هایش تند تر و تند تر می شدند. ناگهان دید دخترک نیست! اطرافش را به دقت نگاه کرد. دخترک را دید که با مادرش می رفت. برایش دست تکان می داد! دخترک دور میشد و کم کم از دید ویلبرت پنهان گشت. ویلبرت دیگر لبخند نمیزد. تنها به صورت دخترک فکر می کرد. چشمان آبی کوچکش! آن مو های طلایی اش! ویلبرت رفت و شاید تنها چیزی که از او در باغ به یادگار ماند، گل پژمرده روی زمین بود!

پایان فلش بک!

سرم را از قدح بیرون کشیدم. اطرافم را دیدم. یادم آمد کجا هستم و چه می کنم! فهمیدم خاطرات هر چقدر هم که بد باشند، باز هم در ذهن ها می ماند. شاید من دیگر آن دخترک زرین مو را ندیده باشم ولی به این را به یاد دارم که عشق چیست!
فهمیدم دامبلدور چه می گوید. فهمیدم عشق چیست. شناختم این سلاح کهنه ی دامبلدور را! چرا لرد ولدمورت فکر می کند عشق مزخرف است؟ شاید او تا به حال عاشق نشده باشد، شاید ندیده باشد که عشق چیست. شاید یک داستان غم انگیز عشقی داشته باشد. کسی نمیداند!
از اتاق بیرون خزیدم، رفتم تا استراحت کنم، شاید هم اندکی تفکر! تفکر در خلق این عشق. تفکر در امید ها و آرزو های دیگران! تفکر در اینکه چگونه می توان این حس عجیب را به دیگران انتقال داد. شاید هم منتظر این بودم تا ببینم نفر بعد من کیست. شاید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12گریمولد خیلی ساکت بود. همه در خانه بودند ولی هیچکس حرف نمیزد. در خانه زده شد ومادام به سوی در رفت پشت در ویکتوریا بود که هفته پیش به ماموریتی رفته بود.
-اوه سلام خبرای خوشی دارم اطلاعات مربوط به ولدمورت رو بدس.. چی شده چرا ماتم گرفتین ؟؟؟
اما تنها صدایی که اومد صدای محکم بسته شدن در بود.
- حرف بزنید دیگه؟؟؟تو بگو جیمز چی شده؟؟؟
اما جیمز سرش را پایین انداخت و ویکی حس کرد که جیمزداره گریه میکند.
-جیمز خوبی؟؟ چیزی شده؟؟؟
اما به جای جیمز ویولت جواب داد:یکی از اعضای محفل کشته شده
-چی ؟؟؟منظورت کیه؟؟؟
-اصرار داری بدونی ؟؟؟داداش من تدی مرده
-این چی میگه داره شوخی میکنه مگه نه مادام؟؟؟
-اما این بار واقعیت داره ویکی.
-چی داری میگی مادام . وروی زمین میافتداز حال میرود.
-ویکی ؟؟؟ویکی؟؟؟ :worry:
- ویکتوریا حالت خوبه؟؟؟
همه اعضا بالای سرش ایستادندیادش میافته که چی شده.
-نه. من باور نمیکنم شما اینو از کجا میدونید ؟؟؟ :worry: چی شواهدی برای حرفتون دارید ؟؟؟هان ؟؟؟جواب بدید دیگه؟؟؟
-ماجسدشو پیدا کردیم
-چی گفتی؟؟؟جسد الان کجاس من میخوام ببینمش.
-پایین تو زیر زمین پروفسوردامبلدورهم...
انقدر با عجله به سمت زیر زمین میره که بقیه صحبت ویولت ونمیشنوه.
بقیه اعضای محفلم یواشکی به دنبالش راه میافتن.
تدی وسط زیر زمین افتاده بودو پروفسوردامبلدور کنارش ایستاده جلوتر میره وقتی به کنار تدی میرسه ...
همه اعضای محفل: سوپرایز *تولدت مبارک ویکتوریا*

- چی ؟؟؟سوپرایز ؟؟؟
به سمت تدی میره وشروع میکنه به زدن تدی.
این...چه ...وضعه...سوپرایز کردنه....داشتی...منو میکشتی.
وبعدش تدی رو در اغوش میگیره. انها به طبقه بالا میرن
وجشنی مفصل برای تولد ویکی میگیرن.
پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام هوچ در 1393/8/2 17:58:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا روشن بود و آفتاب میدرخشید. برتی باتز ها کنار هم چیده شده بودند. آری درست حدس زده اید، شیرینی فروشی بود!

-پروفـــــــــــــــــــــــ!
-صد دفه گفتم نه فرزندم!
-آخه چرا؟
-آقا جان بهت میگم نمیتونی دیگه برتی باتز بخوری!
-چرا؟
-چاق میشی فرزندم!

فرد اخمی کرد، دلش میخواست یه آواداکداورای باحال به پروف بزند اما حیف که پروف، پروف بود. به هر حال دیگر نمیتوانست برتی باتز بردارد! رویای او به فنا رفت، پدرش در آمده بود تا 100 گالیون گیر بیاورد تا 300 برتی باتز بخرد. ناگهان روی پاشنه ی پا چرخید و با بدنی غوز کرده از شیرینی فروشی خارج شد... پروفسور دامبلدور از فرصت استفاده کرد و تمام برتی باتز ها را در کیسه ی بزرگ خودش انداخت. البته، زیاد هم از این دانه های با طعم همه چیز خوشش نمیامد. کیسه را برداشت و به راه افتاد...

از میان مردم رد شد و به طرف خانه ی ویزلی ها رفت. مطمئن شد که فرد آنجا نیست. به آرتور سلام کرد و سریعا به اتاق رون ویزلی و هری پاتر رفت! آن ها هم آنجا نبودند. پس تنهایی کیسه را باز کرد و شروع به خوردن دانه های برتی باتز با طعم یه چیز کرد...

فرد زنگ در را زد و وارد شد!

-سلام بابا!
-سلام پسرم! کجا؟
-میرم بخوسبم...
-باشه اما تونستی برتی باتز بخری؟
-نه بابا مگه پروف میذاره؟
-امممم! نمیدونم!
-بله! میدونستم.

سپس به طبقه ی بالا رفت تا اول به هری و رون سر بزند.در را باز کرد و ناگهان...

-چی؟ پروفسور؟ تو...تو...
-ببخشید!
-وایسا که اومدمـــــــــم!

ناگهان این دو نفر بدو بدو کردند، آلبوس بدو، فرد بدو،آلبوس بدو فرد بدو، حالا برعکس، فرد بدو ، آلبوس بدو ، فرد بدو، آلبوس بدو. و به هم رسیدند، گاز گیری در چه حدی؟ آقا کشتی بدبختو! فردو چیکار داری؟ دیگه بی مغازه میشیما...

بعد از چند لحظه، هردو باهم شروع به خوردن برتی باتز با طعم یه چیز کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
1قدم..2قدم..3قدم..چرخش روی پنجه پا..
1قدم..2قدم..3قدم..چرخش روی پنجه پا..

نزدیک به یک ربع بود، که این فرآیند را پشت سر هم و بدون هیچ مکثی، تکرار می کرد.

نگاه پروفسور دامبلدور هم که رو به روی لیلی پشت میز نشسته بود، همزمان با گام برداشتن لیلی، به هر جهتی که او می رفت، می چرخید و جا به جا می شد.

لیلی سرش را پایین انداخته بود و موهای قرمز رنگش، صورتش را پوشانده بودند.
در یک مسیر مشخص، قدم می زد و با حواس پرتی، زیر لب زمزمه می کرد:

- 1..2..3..چرخش..


با صدای سرفه ی پروفسور، خودش را روی صندلی جلوی او پرت کرد.
سرش را بالا آورد و چشمان سبزش را با حالتی التماس آمیز به او دوخت.

پروفسور دامبلدور، دستی به ریش های نقره فامش کشید.

- لیلی!من واقعا نمی تونم این همه اصرارت رو برای عضویت درک کنم.فقط یک ماه دیگه باید صبر کنی؛ این خیلی زیاده؟

لیلی فکش را منقبض کرد.
سرش را بالا گرفت و به ماهیتابه ها و ملاقه های فانتزی که با نخ های کوتاه وبلند، از در و دیوار آشپزخانه، آویزان شده بودند، چشم دوخت.

-می دونم، می دونم! ولی بیاین از یه طرف دیگه به قضیه نگاه کنیم؛ یک ماه زیاد تاثیر نداره، داره؟

پروفسور تبسم کوچکی کرد.

- برای عضویت تو محفل، یک ساعتم تاثیر داره لیلی! ما برای پدرتم استثنا قائل نشدیم؛ متوجه هستی که؟

لیلی صندلی اش را عقب کشید، بلند شد و سرش به یکی از ماهیتابه هایی که به سقف آویزان شده بودند، برخورد کرد.

ناله ای و برای این که حرصش را خالی کند، ماهیتابه مذکور را محکم تاب داد، ماهیتابه به دیوار خورد و صدای ناجوری تولید شد.

- بله، کاملا متوجه هستم پروفسور.
این را با دندان های بر هم فشرده گفت و آشپزخانه را به مقصد اتاقش ترک کرد.

همان طور که داشت با حالتی عصبی، تند تند از پله ها بالا می رفت، زیر لب غرغر می کرد و به زمین و زمان، بد و بیراه میگفت.

همین باعث شد، فلورانسو را که داشت از پله ها پایین می آمد، نبیند و با شدت به او برخورد کند.
نزدیک بود هر دو از پله ها، پایین پرت شوند که فلورانسو سریع با دست راستش، نرده را گرفت و دست چپش را دور کمر لیلی حلقه کرد و توانست تعادل هر دویشان را حفظ کند.

- هـــــی!تو چته لیلی؟

لیلی توجهی نکرد و بدون هیچ تشکری، به طرف اتاقش رفت و در را محکم، بر هم کوبید.

صدای جیمز از بیرون به گوش رسید:

- یاز این یادش رفته که قرصاشو بخوره!

و پشت سرش، خنده ی گیدیون و آلبوس، بلند شد.

لیلی از حرصش در را باز کرد و این دفعه، محکم تر کوبید.

وقتی مطمئن شد که جیمز دوباره قصد مسخره بازی ندارد، آهی کشید و به طرف آینه رفت.
به صورتش در آینه خیره شد..به صورت نحیف و نزارش..

نسبت به دو روز پیش، از زمین تا آسمان فرق کرده بود.آن صورت پر انرژی پژمرده شده بود..چشمانی که همیشه در آن ها، برق شیطنت می درخشید، بی فروغ شده بودند..

به هر حال..هر کس دیگری هم می فهمید که فقط یک ماه برای زندگی کردن فرصت دارد، به همین حال و روز در می آمد.

فکر لیلی به سمت آن روز شوم پرواز کرد..به آن روزی که این بلا سرش آمده بود.
اگر همراه دوستش به باغ وحش نرفته بود..اگر آن مار سمی از محفظه اش فرار نکرده بود..

لبخند تلخی زد.دیگر هیچی درست نمی شد.سم آن مار ذره، ذره در بدنش پخش می شد و در نهایت..مرگ!
متاسفانه پادزهری هم وجود نداشت..

از این موضوع فقط خودش، دوستش الکسیس و مادرش که دکتر بود، خبر داشتند.

به خانواده اش اطلاع نداده بود، چون طاغت نگاه های ترحم آمیز را نداشت.
دوست نداشت خانواده اش هم پا به پای او زجر بکشند.

به غیر از مادر الکسیس ، به دکتر دیگری هم مراجعه نکرده بود.
چون می دانست اگر یک درصد، دکتر مذکور دهن لق باشد، در عرض یک ساعت کل کشور از این قضیه با خبر می شوند.

برای همین، تصمیم گرفته بود، در این فرصت کوتاه، تا حد امکان به خواسته هایش دست پیدا کند..

یکی از بزرگترین آرزوهایش، عضویت در محفل یود. که با شواهد موجود، بر آورده شدنش کاملا محال بود.
لبخند غمگینی زد.
درست یک ماه دیگر، تولد 17 سالگی اش بود.
یک ماه دیگر به سن قانونی می رسید و می توانست درخواست عضویت بدهد؛ولی..

به ساشای عزیزش که بر تختش لمیده، و آرام خرخر می کرد، چشم دوخت. باید سریع وصیت نامه ای می نوشت و ساشا را به ویولت می سپارد. دوست نداشت سیاه گوشش، که جانش به جان او بسته بود، بعد از مرگش آواره و سرگردان شود.

با تصمیمی آنی، قلم و کاغذی برداشت و پشت میز تحریرش نشست.
چند خطی نوشت ولی منصرف شد و قلم را کنار گذاشت.قبل از آن باید..

فلش بک

- لیلی؟میشه ازت خواهش کنم اون انگشترو بذاری کنار؟آفرین دخترم!

لیلی خندید . انگشتر آب پاش پر فشارش را که تازه خریده بود، جلوی صورت جینورا گرفت.

- متاسفم ماما!ولی من الآن میخوام امتحانش کنم!به غیر از تو هم کسی خونه نیست!

صورت جینورا در هم رفت.

- امشب شب هالووینه لیلی!من کلی وقت صرف گریم صورتم کردم!اگه گریمم رو خراب کنی، کل مهمونی امشب کوفتم میشه.

لیلی نیشخندی زد و گفت:

- گریم زامبی اصلا بهت نمیاد مامان!باور کن من دارم نجاتت می دم!

انگشترش را فشار داد و صدای خنده اش در میان جیغ مادرش، گم شد..

فلش بک

ویولت نفس عمیقی کشید:

- لیلی؟
- بله ویولت؟
- هیچی!

ویولت و لیلی از پنجره ای که بیشتر اوقات، پاتوق تنهایی های ویولت بود، سر و ته آویزان شده بودند و در سکوت مطلق، به آسمان آبی چشم دوخته بودند.

مدتی گذشت..

- اممممم!لیلی؟
- بله ویولت؟
- دقیقا تا کی می خوای اینجا بمونی؟

لیلی با بیخیالی، مانند پاندول ساعت، تابی به خودش داد و گفت:

- تا وقتی که خسته شم.تو اگه بخوای می تونی بری.من مجبورت نکردم!

- نه!من به این زودیا خسته نمی شم؛ فقط..
- فقط چی؟!
- هیچی!

فلش بک

لیلی با صدایی که تا حد امکان معصومانه شده بود، گیدیون را صدا زد:

- گیـــدیـــون؟

گیدیون دستی به پیشانی اش کشید، و چشم غره ای به لیلی رفت:

- میگم نه، یعنی نه!

لیلی اخم کرد و لب و لوچه اش آویزان شد.
گیدیون به حالت های کاملا نمایشی لیلی، نگاهی انداخت و یک ابرویش را بالا برد:

- من نمی فهمم!وقتی بلد نیستی بزنی، این همه اصرارت برای چیه؟

لیلی تنها شانه هایش را بالا انداخت..

بیست دقیقه بعد

- سینیوریتا! نترس از عاشق شدن، بیا اون با من..

گیدیون سرفه ای کرد و آرام در گوش لیلی، زمزمه کرد:

- حداقل مجاز بخون!این دری وری ها چیه؟!

لیلی نیشخندی زد و به جمعیت خیره شد.
همه ی اعضای محفل - از پروفسور دامبلدور گرفته تا دابی -
را، به زور به سالن اصلی کشانده بود، تا برایشان گیتار بزند و آواز بخواند..

فلش بک

دو هفته گذشته بود.

لیلی با بی حوصلگی روی تختش لم داده بود و گوش های ساشا را نوازش می کرد.

در این دو هفته، با کارهایی که انجام داده بود، حالش تا حدودی بهتر شده بود.

مثلا به جنگل آمازون آپارات کرده بود..
دیوار چین را از نزدیک دیده بود..
به نوک برج میلاد ایران آپارات کرده بود..
دل و روده ی یویوی هوشمند جیمز را بیرون ریخته بود، تا بفهمد چطوری کار می کند..
و خیلی کار های عجیب و غریب دیگر..

نفس عمیقی کشید و سعی کرد به این که لحظه ها چقدر زود می گذرند، فکر نکند.

صدای زنگ موبایلش بلند شد.
به سختی، تکانی به خود داد و موبایلش را از ریز پنجول های ساشا بیرون کشید.

- بله اکسیس؟
- لیــلی!لیــــــــلی!لیــــــــــــــلی!

حتی صدای هیجان زده الکسیس هم نتوانست او را سرحال بیاورد.

- چی شده الکس؟

_ لیـــــــلی!پادزهر اون سمو پیدا کردن!می فهمی؟پادزهر!
مامانم گفت سریع بیای مطبش.باید..

دیگر چیزی نمی شنید.صدای زنگ داری در گوشش پیچید و بعد..سیاهی مطلق..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


لولو ارزشی

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سرش را محکم درون بالش نرم فرو کرد، چشمانش را بست تا شاید بتواند بخوابد اما نه، خواب به چشمش نمى آمد. سرش را بالا آورد و از پنجره نگاهى به بيرون انداخت، هوا گرگ و ميش بود.

آرام از تخت خواب بيرون آمد. ويولت که مانند همیشه تا دير وقت در پشت بام اوقات گذرانده بود، به علت خستگی راحت خوابیده بود. آنقدر آرام و راحت که گویا اين همان دختر شيطان و بازیگوش نبود، همان که همه او را" گردن کلفت" محفل مى دانستند و در کنارش رکسان، دختر شاد و شادى آفرین محفل و بر خلاف برادر آرامش، فردجرج، شلوغ و پر سروصدا و بعد ويرجينيا و دورا دخترهاى ساده و مهربان محفل.

از اتاق بيرون آمد. حداقل صبح ها صداى جيغ هاى جيمز نمى آمد و اين يعنى آرامش کوتاه مدت. آرام از پله ها پايين آمد و وارد آشپزخانه شد و در کمال تعجب تدى و گيديون را ديد.

- گيتار بزن گيديون!
- تدى مردم خوابن ها! حالا چى بزنم؟
- فقط بزن.
- سلام!

گيديون به عقب بازگشت، لبخندى زد و گفت:

- سلام بيا بشين.
- بيا بشين فلو.

اين هم صداى تدى که آرام و نجواگونه بود. فلورانسو کنار تدى نشست. دوست داشت بپرسد" چى شده اول صبحى ناراحتى؟" اما فقط سکوت کرد.

صداى آرامش بخش گيتار بلند شد و تدى شروع به زمزمه کردن آهنگى کرد. فلورانسو به صداى او گوش کرد، اين آهنگ را پيشتر شنیده بود و شروع کرد به خواندن آن با صداى بلند.

- کجاى زندگيتم يه رهگذر تو خوابت/ يه موجود اضافى همش رو کيبرد و تخت خوابت..

با بلند شدن صداى فلورانسو، تدى دست از زمزمه کردن برداشت، به سمت دخترک بازگشت و خنديد. و بعد هرسه با هم خندیدند. فلورانسو خوشحال از خوشحالى تدى خواست دوباره بخواند اما..

- تدى رو ببین!

همه به سمت در بازگشتند و جيمز را ديدند. گيديون گيتار را روى ميز گذاشت و گفت:

- تو اومدى؟
- من خيلى وقته اومدم اما کسى حضورم رو حس نمى کنه.
- جيمز جيغ نکش!

اين هم ويولت بود که با موهايى آشفته به جمع اضافه شد.

يک روز ديگر و جروبحث هاى هميشگى جيمز و ويولت، انفجار ترقه هاى رکسان، تلاش هاى سرسختانه ى دابى، آرامش هميشگى پروفسور، شطرنج بازى کردن هاى گيلبرت، شيطنت هاى دورا و ويرجينيا، شلغم هاى يوآن، شوخى هاى ويلبرت،لبخندهاى آرامش بخش تدى و لذت بردن فلورانسو از اين همه خوشبختى.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/7/30 19:43:44
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1393 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت تقریبا دو و نیم بعد از ظهر یک روز تعطیل بود.

جماعت محفلی تازه ناهار خورده،در حال چرت زدن بودند.
بقیه هم از جمله جیمز، ویولت، لیلی و ویکتوریا جلوی تلویزیون نیمه بی هوش، به صفحه خاموش خیره شده بودند.

فضا را،سنگین و کسل کننده بود.همه مشغول پیوستن به مرلین بودند،که
یک دفعه، صدای جیغ بلندی سکوت را شکست؛ اول یک جیغ بلند، بعد چند تا جیغ کوتاه پشت سر هم:

- مـــــــامــــــــان!مــــامــــان!مــــامــــان!

تقریبا همه ی محفل با یک جست، از جا پریدند و به سوی منبع جیغ روانه شدند.صحنه ی عجیبی پیش رویشان بود:

- مامان؟جی..جیمز موهامو کندی!مــامــان؟

- یویوی منو میشکونی؟حقته!

لیلی و جیمز به حالت بدی به جون هم افتاده بودند.
جیمز با دست راستش موهای لیلی را محکم میکشید.البته در دست چپ لیلی هم،یک یویوی ابی شکسته به چشم میخورد.

تدی و ویولت همزمان به سمت خواهر و برادر حمله ور شدند و از هم جدایشان کردند.

جیمز، سعی کرد خود را از حلقه دستان تدی رها کند تا دوباره به سمت لیلی حمله ور شود.

از یک طرف ویولت لیلی را در بازوانش نگه داشته بود و سعی در آرام کردنش داشت:«آخه لولو کوچولو،باز چی شده که صدای داداشتو در آوردی؟"

لیلی قبل از جواب دادن به پاسخ ویولت، نگاهی به دور و اطراف انداخت ولی اثری از مادرش ندید.ناگهان یادش آمد که مادر و پدرش برای انجام ماموریتی به سفری یک روزه رفته اند.

به سمت ویولت برگشت و سعی کرد بغضش را فرو بدهد:« من..من فکر کردم که جیمز خوابیده..برای همین رفتم و یویوشو که تو دستش بودو آروم برداشتم تا باهاش بازی کنم..وقتی سرمو بالا آوردم دیدم چشماش بازه و داره نگام میکنه. یهو ترسیدم و یویوش از دستم افتاد و شکست.»

جماعت محفلی سرشان را پایین انداختند تا جلوی خندشان را بگیرند.

تدی اخمی کرد و پرسید:«فقط به خاطر همین؟یه یویو؟جیمز؟تو چند تا یویو داری؟فکر میکردم تعدادشون صد رو هم رد کرده.»

جیمز رو ترش کرد:«این خانم لوس شورشو درآورد!من فقط داشتم به شوخی موهاشو میکشیدم!کاملا مراقب بودم که دردش نگیره!بالاخره باید یه ذره تنبیه میشد.خوبه می دونه من رو یویوهام حساسم!»

اینبار جماعت محفلی تلاشی برای مهار کردن خنده هایشان نکردند.

لیلی دویدن خون را به صورتش احساس می کرد.
این دفعه حق کاملا با جیمز بود، او اصلا احساس درد نکرده بود.
فقط به حسب عادت، جیغ زده بود!

با خود فکر کرد:

-واقعا چرا از مامان کمک خواستم؟

و به افکار خنده دارش پوزخندی زد.هیچوقت بزرگ نمی شد!

لبخند شرمنده ای به جمعیت زد و با نگاهش از جیمز معذرت خواست.

جماعتِ چرت پاره کرده،هر کدام به سویی روانه شدند.لیلی سنگینی نگاه جیمز را احساس می کرد.

-خب..فقط یه اشتباه بود دیگه!

اما بسیار سریع تر از آنکه جیمز تصور می کرد،همان لیلی لونای قبل شد:

-اصن خوب کردم!لوس هم خودتی!

و زبانش را دراز کرد.احساس جیمز،آمیزه ای از خشم و تعجب بود.کم کم،خنده جای تعجب نگاهش را گرفت.از خنده سرخ شده بود اما دلش نمیخواست به این بچه ی لوس،رو بدهد.اخم کرد.

-جدی؟

لیلی با حرص سرش را پایین انداخت.چرا عذر خواهی تا این اندازه برایش سخت بود؟

ساشا -سیاه گوشش- بی خبر از همه جا خودش را به پای لیلی می مالید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1393/7/27 20:21:52
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1393/7/27 20:24:57
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1393/7/27 20:52:33


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


لولو ارزشی

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 26 مهر 1393 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
روی تختش نشسته بود. به کاشی های خورد شده ی روی زمین نگاه میکرد. گویا باور این که برادرش به ارتش مرگخواران پیوسته برایش سخت بود. در،صدای تق تقی خورد، به سمت در رفت، در را با بی حوصلگی باز کرد. پشت در یک پسر قد بلند و مو قرمز بود، پسری که هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشد. چند لحظه ای چشم در چشم هم دوختند، فرد میخواست حرفی بزند اما قبل از آن جرجی او را محکم در آغوش کشید، گریه میکرد و اشک میریخت. فرد هم دستانش را دور او حلقه کرد. هردو باهم گریه میکردند، اما... اما ماجرا چه بود؟

-فردی...فردی...مردن همه...
-چی؟ م...مردن؟

و دوباره در آغوش هم اشک ریختند. صدای پایی می آمد...نزدیک و نزدیکتر میشد، نزدیک و نزدیک تر تا موقعی که ایستاد.فرد چشمانش را باز کرد، اشک نمیگذاشت خوب ببیند. جز سیاهی، چیز دیگری نمیدید. لحظه ای گذشت، صدایی آمد.

-آواداکداورا!

نور سبزی آمد، داشت می آمد که ناگهان قطع شد. فرد چیز سنگینی روی خود احساس کرد! برادرش بود، او بود که تسلیم مرگ شد و فرشته ی مرگ اورا با خود برد.

-داداش؟ داداش...داداش! نه داداش!

بدن بی جان جرج روی زمین افتاد، خون همه جارا گرفته بود. فرد اشک هایش را پاک کرد و ناگهان متوجه رون شد، پسری که با پررویی به ارتش مرگخواران پیوسته بود و به خانواده اش پشت کرده بود.

-کانفریگو!

فرد بلند صدا زد و چوبش را به سمت رون گرفت.

-پروته گو!
-استوپیفای!
-اکسپلیارمس!

چوب فرد در هوا چرخید و در دست رون افتاد.چوب جرج را برداشت و دوباره شروع کرد:

-استوپیفای!
-پروته گو!
-اینسندیو!
-ایمپدیمنتا!
-آواداکداورا!

نوری سبز درخشید، رون روی زمین افتاد و در خون غلط زد! هوا تاریک شده بود! هیچ صدای جز صدای پا به گوش نمیرسید. یک مرد به سمت در آمد، کف زد.

-هه...هه باورم نمیشه تو برادرتو کشتی! تو حالا باعث شدی چند نفر دیگه کشته بشن!
-دالاهوف!
-آره! آواداکداورا!

فرد روی زمین افتاد و جان به جان تسلیم مرلین شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- پاپا! میشه فقط یه برتی باتز دیگه بردارم؟

آنیتا به شیشه ی غول پیکر برتی باتز ها که روی میز قرار داشت اشاره کرد و تمام توانش را به کار برد تا چشمان آبی کوچکش معصوم تر از همیشه به نظر برسند و شاید بتوانند پدر پروفسور قانونمندش را جادو کنند.

- اوه آنیتا! این وقت شب؟ بهتره از اون یکی صرف نظر کنی فعلا.. عوضش می تونم پیشنهادِ دوتا برتی باتز برای فردا رو بهت بدم.

این صدای همان پدر قانونمند بود. یک جادوگر کامل با مو و ریش خرمایی رنگ بلند، بینی عقابی و عینک نیم دایره ای و کلاه مرلینی لاجوردی رنگ. پدر جلوی دختر کوچکش زانو زد تا با همدیگر هم قد شوند. چشمان آبی شان حالا رو به روی هم بودند.

- اما پاپا.. من می خوام یکی برای حالا داشتم باشم. نه دوتا برای فردا..

نگاه آنیتا غمگین تر شد و کنج لب هایش به سمت پایین خم شد. انگار که چشمهایش هم کمی براق تر شدند. آنیتا می خواست بزند زیر گریه اما نفهمید چطور در انبوهی از موهای خرمایی رنگ فرو رفت.

در حالی که در آغوش پدرش غرق شده بود و سرش را میان موهایش پنهان کرده بود به عنوان آخرین تلاش با بغض گفت:

- پاپا! ینی هیچ راهی نداره؟

مطمئنا آلبوس دامبلدور برای دخترک کوچکش نمی توانست راجع به مزیت های انجام کار درست تر سخنرانی فلسفی کند. یا نکات پزشکی راجع به تاثیر مواد قندی روی بی خوابی یا داستانهایی راجع به موشهایی که دندان ها را می خورند و آه خدای من.. بزرگ کردن کودکان واقعا کار سختی ست. اما همه چیز با عشق خالص حل می شود.

- اوه آنیت.. آدم برای یه برتی باتز ناقابل بغض نمی کنه.. شکلات برای آخر شب ایده ی خوبی نیست ولی یه داستان مناسب ترین ایده ست.

دامبلدور دخترک را روی تختش گذاشت و خودش روی صندلی کنار تخت نشست. با یک حرکت چوبدستی کتاب قطوری روی پایش ظاهر شد. با تیتر بزرگی رویش نوشته بود: "یکی بود، یکی نبود!"

دخترک که ظاهرا راضی به نظر می رسید اما بغضش هنوز از بین نرفته بود زیر پتوی لاجوردی مخملینش خزید. چشمان آبی آنیتا دامبلدور حالا به دهان پدرش بود.

- یکی بود یکی نبود! در سرزمینی خرم و آباد پادشاهی حکومت می کرد که دختری داشت به نام سفیدبرفی..

سفید برفی داستان دامبلدور همان سفیدبرفی داستانهای مشنگی بود. شاهزاده خانمی که زندگیش توسط یک ملکه ی شیطانی تهدید می شود. ملکه ای که پیش از آن پادشاه را کشته. دختری که در نهایت، عشق گره از مشکلش باز می کند.

دامبلدور گفت که چطور ملکه یک شکارچی را برای کشتن شاهزاده به خدمت گرفته بود که صدای دخترکی مانع ادامه ی داستان شد:

- پاپا؟ سفید برفی نمی تونست با ملکه مبارزه کنه؟ نمی تونست شوالیه های وفادارش رو بفرسته که ملکه رو بکشن؟

دامبلدور از چیزی که شنیده بود آشکارا شوکه شد. بعد از مکث کوتاهی گفت:

- حتما می تونست باباجان! ولی سفید برفی خوب تر از اون بود که کسی رو بکشه!
- اما ملکه یه شیطان واقعی بود.. پادشاه رو کشته بود!
- و فقط شیاطین دست به قتل دیگران می زنن.. سفیدبرفی آدم خوبی بود.. آدمهای خوب کارهای شیطانی انجام نمی دن آنیتا!

آنیتا با شنیدن کلمه های این چنین ترسناک زیر پتو خودش را جمع کرد. بریده بریده گفت:

- اما.. پاپا.. اگه.. اگه اون.. اون آدمهای بد.. اگه بخوان ما رو بکشن چی؟ چطور باید پیروز شد؟

دامبلدور کتاب قطور را بست و کنار گذاشت. نزدیک تر آمد و روی تخت خم شد. در حالی که آرامش و لبخند همیشگی اش را داشت گفت:

- خوب بودن همون پیروزیه آنیتا.. وقتی تو هر شرایطی خوب بمونی پیروز شدی! خیر همیشه به شر پیروز میشه.. چون پیروزی رو توی قلبش حس می کنه.. اگه سفیدبرفی خوب باقی نمی موند به ملکه پیروز نمی شد!

- وای پاپا! اون پیروز میشه!؟ بدون این که ملکه ی شیطانی رو بکشه!؟

آنیتا در حالی جیغ می زد از رختخوابش بیرون آمد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن! آلبوس دامبلدور که به تازگی آخر داستان را پیش از تمام شدنش لو داده بود؛ قهقهه می زد.. شاید برای اولین بار و دخترک محبوبش شادمانه فنرهای تخت را نابود می کرد و این روند دقایق بسیاری ادامه داشت. در نهایت هم دخترک به زور راضی شد که به تخت خوابش برگردد و بخوابد.

هرچند حتی وقتی دامبلدور چراغ را خاموش کرد و در را پشت سرش بست باز هم مطمئن بود که آنیتا فقط چشمهایش را بسته اما ذهنش هنوز به پایان خوش داستان مشغولست.

#لالایی غنچه ی پونه لالایی#
#بدون که شب نمی مونه لالایی#

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1393/7/25 21:43:04
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده