1.
مامان توی اکابر درس خونده و توی این سن و سال دیگه معده پعده حالیش نمیشه. طبق نظریهی علمی مامان که برگرفته از کتاب پزشکی موفق "مامانلوژی" هست، انسان فقط یه قسمت حیاتی توی بدنش داره و اونم دله! حالا کاربرد دل چیه؟ همهچی!
ببین مامان جان، وقتی ترشیجات زیاد میخوری و به حرف مامانا گوش نمیدی، مزاجت دچار سردی میشه و در نتیجه "دلدرد" میگیری.
اگر یه روز با شوهر خوشقیافهی آیندت ملاقات کنی، "دلباخته" میشی.
گاهی هم، مثلا وقتی شوهر مامانو با سیسیلیا میبینی، دچار "دلشکستگی" میشی.
یه جا هم نگرانی که پسر مامان، یعنی ارباب تاریکیها، بیاد سراغت؛ اینجاها هم "دلشوره" میگیری.
اگر خودت مامان باشی، همش برای فرزندانت "دلواپسی" میگیری.
وقتی هم پیر میشی و سر از خونه سالمندان درمیاری، براشون "دلتنگی" میگیری.
نتیجه اینکه دل مهمترین بخش بدن انسانه و بقیهش همش کشکه!
2.
- غیب شده! همش غیب شده! مامان دیگه طاقت نداره!
مروپ، با خشونت از روی تخت برخاست و بالشتی را به سمت کله شوهرش پرتاب کرد. بالشت با ضربه محکمی به سر تام ریدل سینیور خروپفکنان برخورد کرد و نامبرده را در خواب، یک سکته ناقص داد و سپس از جا پراند.
- یا زاموفیلیا! چیشده؟ دوباره چه غلطی کردم؟ اس ام اسام به سیسیلیا لو رفته؟ معلوم شده براش خونه توی جزایر قناری خریدم؟ نکنه فهمیدی ازم بارداره؟ وای نه... مطمئنم اینو دیگه فهمیدی که اسم نوهم از سیسیلیا رو گذاشتم مروپ!
-
مروپ لحظهای با تعجب به شوهر نفسنفسزنانش نگاه کرد. بلافاصله تام، با دیدن قیافه متعجب همسرش متوجه شد بند را به آب داده است و تلاش کرد اعترافات پیشین خود را انکار کند یا حداقل با ادعای جعل یا تردید، خود را از قیامتی که در انتظارش بود برهاند.
- اوه عزیزم... چیزه... ببین من اینارو نگفتم خب؟ اصلا همشو توی خواب دیدم. میتونیم با هم حلش کنیم. نیازی نیست به جد بزرگوارت سالازار اسلیترین کبیر چیزی در این مورد بگی. باشه؟ تو که نمیخوای شوهر دستهگلت خوراک باسیلیسک بشه قربونت برم. میخوای؟
- مامان طلاق میخواد!
تمام شد... همه چیز تمام شد. میدانست به محض طلاق مروپ، خاندان اسلیترین، گانت و سایر بستگان، وابستگان و خجستگان، انتقام سختی را از او میگیرند که میتواند در صفحات کتاب تاریخ جادوگری ثبت شود و برای دانشجویان رشته کارشناسی ارشد هاگوارتز، موضوع خوبی برای پایاننامهنویسی شود.
حتی از همین حالا میتوانست عنوان این پایاننامه تلخ را در ذهنش تصور کند.
نقل قول:
"نقش باسیلیسک در نظام عدالت خصوصی خاندانهای اصیل: از ابزار تدافعی تا وسیلهی حذف شوهران مزاحم!
مطالعهای تاریخی - حقوقی درباره بررسی پیامدهای عشق یکطرفه، فریب شیمیایی و میزان خشونت خاندانهای اصیل مافیایی در مواجهه با عشقهای میان نژادی."
- آهای! مامان گفت طلاق میخوادا! چرا مثل فیونا توی شرک روی تخت خوابیدی و چشاتو بستی و لباتو غنچه کردی!
تام چشمانش را باز کرد و در حالی که با ناامیدی به سقف زل زده بود، گفت:
- عزیزم، متوجه شدم. من آمادهم. بگو جلاد بیاد! این همون سرنوشتیه که سالها خودمو براش آماده کرده بودم. از همون روزی که به زور معجون عشق منو به عقد خودت در آوردی. وقتی با لباس عروس سفید توی تنم سر سفره عقد، باسیلیسک رو دیدم، میدونستم عقد من و معده این مار گنده رو توی آسمونا بستن!
مروپ با دیدن شوهر تاسفبارش با ناامیدی آهی کشید.
- انقدر معده باسیلیسک رو دوست داری مرد؟ حداقل میپرسیدی چرا طلاق میخوام شاید اعدامت عقب میفتاد!
- یعنی بخاطر اعترافاتم نبود؟ چیز... یعنی منظورم اینه که چرا میخوای طلاق بگیری همسر پریرو و پریخوی عزیزم؟ چی دلتو از من شکسته و ناامیدت کرده. بگو بگو تا با هم حلش کنیم قربونت بشم.
مروپ دوباره آهی کشید و به شکل نمایشیای با آستین تام، اشکهایش را پاک کرد.
- انگشت کوچیک پای سمت چپت!
تام پس از لحظاتی سکوت ناگهان لنگش را بلند کرد و جلوی صورت مروپ گرفت.
- همم... مشکلش چیه؟
- نیست! مشکلش اینه که نــــــیـــــــســــــت!
تام با نگرانی پایش را بغل کرد.
- عزیزم، دیگه قرارمون این نبود که رو شوهر جذابت عیب بذاریا! نکنه ازم خسته شدی؟
- چی چیو خسته شدم! تایپ مامان مردای دارای انگشت کوچیک پای چپ هستن!
- چه سختپسند! مطمئنا جز من خدازده، هیچ مردی این آپشنو نداشته!
- اصلا از اولم عاشق انگشت کوچیک پای چپت شدم که گرفتمت وگرنه که خب... نمیگرفتمت! یادته؟ از همون اول ازدواج توی بند اول قرارداد ازدواجمون نوشتم اگر روزی انگشت کوچیک پای چپ نداشته باشی فسخ نکاح میکنم. الانم انگشت کوچیک پای چپتو پشه زده و غیب شده پس با نداشتنش فاصله چندانی نداری. چند بار گفتم با این گل و گیاهات نگرد بیماری میگیری؟
تام که هنوز باور نداشت انگشت کوچک پای چپش ناپدید شده و حتی باور نداشت چنین انگشتی وجود خارجی داشته باشد، احساس کرد این موضوع نیز یک توطئه جدید از سوی خاندان اسلیترین برای کنسل کردنش است؛ پس از جایش برخاست و با آخرین توان، گوشهی پایش را به پایه تخت کوبید.
- عررر!

حالا دیگر به وجود این انگشت اعتقاد راسخ پیدا کرده بود!
- خوبی؟
- فععععک نکنم. چیزه... ع... ع... عزیزم، قربون او چشمای مشکیت برم. تو که ساحرهای بیا یه راهکاری برای برگردوندنش قبل اینکه جد بزرگوارت با خبر بشه شرط فسخ قرارداد ایجاد شده پیدا کنیم. تو که نمیخوای شوهر جذابتو از دست بدی، میخوای؟
ببینم اصلا اول ازدواجمون از توی چکمههای بلندم چطوری انگشت کوچیک پای چپمو دیدی؟ نه ولش کن، نمیخوام بدونم چطوری. تو که هنوز انگشت کوچولو موچولو رو دوست داری؟ اینطور نیست جیگر؟ دلت براش تنگ نشده؟
مروپ جوابی نداد. فقط غرغری محافظهکارانه و زیر لبی کرد و چوبدستیاش را از داخل آستینش بیرون آورد.
- پراسپرا... چایی نبات!
حتی تام مشنگ نیز احساس کرده بود یک جای این ورد جادویی میلنگد. گویی نصفه و نیمه مانده باشد. ناگهان مروپ، چوبدستیاش را پایین آورد و با قیافهای که گویی به مقدسات مادریاش توهین شده به آشپزخانه رفت و یک لیوان کمر باریک چای با یک نبات زعفرانی آورد و به زور به دست تام داد.
- سالازار مرگم بده. مامان همین الان نزدیک بود به روشهای سنتی مادرانهاش خیانت کنه و با روشهای صنعتی، شوهر مامانو درمان کنه. چه جلافتا! بنوشش که دوای هر درد پیش مامانه... عجلهکن تا بقیه اعضاتم غیب نشدن. نمیخوام شوهرم بشه مرد نامرئی!
تام با عدم اطمینان واضحی در صورتش چای را نوشید و ناگهان انگشت کوچک پای چپش ظاهر شد. مروپ به شکل فیلم هندیوارانهای به سمت انگشت دوید و آن را بغل کرد. حالا به لطف چاینبات، نه تنها انگشت کوچک پای چپ شوهرش بلکه گرمای بنیان خانواده نیز با موفقیت حفظ و مستحکم شده بود.
راهکارهای مادرها همیشه جواب میدهد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




اونایی که نصفشون تو ستون فقرات گیر کرده. به قول خواننده: توی یه دیوار استخونی دو تا کلیه اسیرن. دو تا شیطون، دو تا پرکار، یکیشون تو یکیشون من... چیز اشتباه شد پروفسور.
با همه این حرفا می فهمیم کلیه زحمت می کشه و برامون اون مایع زرده رو هم تا یه جایی می سازه و اگه ما ببریم بفروشیمش تو روند دفع آبمون مشکل ایجاد میشه.







... حالا باید چی کار کنم؟ 

هاگرید اژ اونجایی که بیمار باید شابت باشه لطف می کنی بشینی روش تا تکون نخوره؟ 





اینور اونورت که وای خنگول! من یه جغد گرفتم باهوش تر از خودم باشه خنگ تر از خودم در اومد! بخدا تو بازار تورو به من انداختن دیمون!
ولی الان خوش شانسی چون من تازه از کلاس شفابخش جادویی برگشتم و مطالب تازه تازه و داغ داغ از تنور اومده بیرون! و من کاملا آماده عم که هرچی یاد گرفتم رو تو اجرا کنم!
ولی نه پروفسور و نه بچه ها هیچکدوم ندیده بودن یه حیوونم همچین اتفاقی براش بیفته! یادم باشه به پروفسور بگما

بخدا از جون و دل دارم واست مایه میذارما! خب خودت تصور کن بال و پرات چه شکلی بودن! این وظیفه ی تو بود نه من. اینو کامل یادمه!
این طلسمو دیگه خیلی تمرین کردم سر کلاس. چون ازونجایی که یه بار با جوزف رفتیم کوچه ی دیاگونو اونهمه کاکتوس دنبالمون کرده بودن و من توی موقعیت بحرانی لال شده بودم و نمیتونستم مثل آدم یه طلسمو از پشت بیسیم به جوزف بگم، دیگه درس عبرت شد واسم که همه رو کامل حفظ کنم! حالا... پراسپرا اینکانیشن!
قطعا چوبدستیم مشکل داره نه؟ گفتم یه چند روزه قاطی باقالیاستا ولی مطمئن نبودم! نگا کن! فکر نمیکردم توی دنیای جادوگراهم مثل دنیای ماگلی بهت وسیله مسیله بندازن! سریعتر باید برم عوضش کنم!







