رودولف که برای بار دوم بود این سوال احمقانه را با صدای گوشخراش ریگولوس بیخ کله اش می شنید، قمه اش را بالا آورد و با حالت تهدید آمیزی یک قدم به سمت ریگولوس برداشت، که همان یک قدم باعث شد ریگولوس به سمت شومینه هجوم برده خودش را در آن پرت کند. سپس بلافاصله و بدون ذره ای تامل شروع به جیغ کشیدن کرد.
_سوختم... مامان الیزابت... شوهر عمه... کجایی...
سپس همینکه متوجه شد که شومینه در واقع خاموش است، آهسته به زیرش نگاه کرد و خاکستر ها را از روی کتش تکاند، و بلافاصله چهره ی شیک و مجلسی خودش را بازیافت. نشان معاونتش را صاف کرد و لبخندی جورج مایکل مانند تحویل داد... اما طولی نکشید که دوباره به حالت پوکرفیس در آمد.
_من که اسم مامانم الیزابت نیست... البته منم اگر اسمم ولبورگا بود به دوستام میگفتم الیزابت صدام کنن... و خب شوهر عمه هم ندارم...
رودولف که احساس میکرد ریگولوس درست مثل دوئل هایش اصلا در کل بوق زده به سوژه، نفس عمیقی کشید و قمه اش را محکم وسط کاشی های زمین کوبید و تعدادی از آنها را به دو نیم تقسیم کرد.
_من مطمئنم ریگولوس خیلی دلش میخواد نقش کله زخمی رو بازی بکنه...
ریگولوس بلافاصله درست مثل اینکه اردنگی خورده باشد، از شومینه به بیرون پرت شد و در حالیکه ماهیت نیروی محرک او اصلا مشخص نبود، بلافاصله بلند شده به شانه ی آستریا چنگ زد.
_ریگولوس جان شما رو میگه...
ملت اسلی که لبخند های شومی روی لبانشان شکل گرفته بود، آرام آرام به سمت ریگولوسی که در آن لحظه شبیه همه چیز شده بود بجز ریگولوس، رفته و بازو های او را گرفتند... سپس در حالیکه ریگولوس همانند موجودات چهارپایی که به سمت کشتارگاه میروند جفتک می انداخت و اولین کلماتی که به ذهنش میرسید اعم از شلغم، تخته، بازو و کلم پیچ را فریاد میکشید، او را به سمت راهروی گوشه ی سالن که منتهی به خوابگاه ها میشد بردند تا هر جور شده او را شبیه کله زخمی کنند.
_یا قمر بنی هاشم... یا امام هشتم... من دوازده تا بچه دارم!
مرگخواران بطور ناگهانی متوقف شدند.
_تو کی وقت کردی دوازده تا بچه بیاری؟
یعنی اگر هر سال هم یه بچه ی جدید اضافه شده باشه از هفت سالگی باید شروع-_داداش من یه بوقی زدم. غلط کردم بردارین ببرین منو... آبرو حیثیت نذاشتی. ببرین منو آقا حرکت کن... دیر داره میشه.

شاید نقشه ی مرگخواران احتمال موفقیت داشت... هر چند کم. اما چیزی که مسلم بود این بود که ریگولوس، حتی اگر برادر دوقلوی هری پاتر هم میبود، زیر دست مرگخواران به هیچ وجه شبیه او در نمی آمد...!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








تو چرا اینقدر تعجب میکنی؟!




...بذار آستوریا پیشنهادش رو بده!





وارد تالار شده بود،با دیدن آنجینا نیجنی سر جاش میخکوب شد...بعد از اینکه خوب کمالات آنجلینا نجینی رو با چشم برسی کرد گفت:





گوشه ی خالی دیگه ای از تالار نشسته بودن و بی صبرانه منتظر حرکت مثبتی از جانب نجینی بودن. از توصیف اسلایترینی های غیر مرگخوار هم معذوریم! میبی همین اطراف می پلکیدن دیگه.




نجینی از بعد از اون روزی که اشتباها" به جای طناب برای بندلباس ازش استفاده کردم هیچ دل خوشی از من نداره. همش منو میبینه نیششو به من نشون میده.. الان مدت هاست از ده متریشم رد نشدم
به سمت اتاق لرد رفت و در زد. صدای خفهء لرد از پشت در شنیده شد که او را به داخل خواند. بلاتریکس با اعتماد خاصی وارد اتاق شد.
یافتـــم!