جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بچه‌های باحال اسلیترین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 7 آذر 1394 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
_یکی بگه داستان به طور کلی چیه؟

رودولف که برای بار دوم بود این سوال احمقانه را با صدای گوشخراش ریگولوس بیخ کله اش می شنید، قمه اش را بالا آورد و با حالت تهدید آمیزی یک قدم به سمت ریگولوس برداشت، که همان یک قدم باعث شد ریگولوس به سمت شومینه هجوم برده خودش را در آن پرت کند. سپس بلافاصله و بدون ذره ای تامل شروع به جیغ کشیدن کرد.
_سوختم... مامان الیزابت... شوهر عمه... کجایی...

سپس همینکه متوجه شد که شومینه در واقع خاموش است، آهسته به زیرش نگاه کرد و خاکستر ها را از روی کتش تکاند، و بلافاصله چهره ی شیک و مجلسی خودش را بازیافت. نشان معاونتش را صاف کرد و لبخندی جورج مایکل مانند تحویل داد... اما طولی نکشید که دوباره به حالت پوکرفیس در آمد.
_من که اسم مامانم الیزابت نیست... البته منم اگر اسمم ولبورگا بود به دوستام میگفتم الیزابت صدام کنن... و خب شوهر عمه هم ندارم...

رودولف که احساس میکرد ریگولوس درست مثل دوئل هایش اصلا در کل بوق زده به سوژه، نفس عمیقی کشید و قمه اش را محکم وسط کاشی های زمین کوبید و تعدادی از آنها را به دو نیم تقسیم کرد.
_من مطمئنم ریگولوس خیلی دلش میخواد نقش کله زخمی رو بازی بکنه...

ریگولوس بلافاصله درست مثل اینکه اردنگی خورده باشد، از شومینه به بیرون پرت شد و در حالیکه ماهیت نیروی محرک او اصلا مشخص نبود، بلافاصله بلند شده به شانه ی آستریا چنگ زد.
_ریگولوس جان شما رو میگه...

ملت اسلی که لبخند های شومی روی لبانشان شکل گرفته بود، آرام آرام به سمت ریگولوسی که در آن لحظه شبیه همه چیز شده بود بجز ریگولوس، رفته و بازو های او را گرفتند... سپس در حالیکه ریگولوس همانند موجودات چهارپایی که به سمت کشتارگاه میروند جفتک می انداخت و اولین کلماتی که به ذهنش میرسید اعم از شلغم، تخته، بازو و کلم پیچ را فریاد میکشید، او را به سمت راهروی گوشه ی سالن که منتهی به خوابگاه ها میشد بردند تا هر جور شده او را شبیه کله زخمی کنند.

_یا قمر بنی هاشم... یا امام هشتم... من دوازده تا بچه دارم!

مرگخواران بطور ناگهانی متوقف شدند.
_تو کی وقت کردی دوازده تا بچه بیاری؟ یعنی اگر هر سال هم یه بچه ی جدید اضافه شده باشه از هفت سالگی باید شروع-
_داداش من یه بوقی زدم. غلط کردم بردارین ببرین منو... آبرو حیثیت نذاشتی. ببرین منو آقا حرکت کن... دیر داره میشه.

شاید نقشه ی مرگخواران احتمال موفقیت داشت... هر چند کم. اما چیزی که مسلم بود این بود که ریگولوس، حتی اگر برادر دوقلوی هری پاتر هم میبود، زیر دست مرگخواران به هیچ وجه شبیه او در نمی آمد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
_یکی بگه داستان به طور کلی چیه؟!

همه سرها به سمت گوینده جمله یعنی ریگلوس بلک برگشت...آیلین پرنس چند قدمی به جلو برداشت و زبان به سخن گشود تا برای ریگلوس توضیح دهد:
_ببین..میدونی که ما به پرنسس نجینی معجون مرکب دادیم تا شکل آدم بشه دیگه؟!
_عه؟!
_و میدونی که متاسفانه پرنسس قدرت تکلمش رو چه به زبان ماری و چه زبان انسان ها از دست داده؟!
_نه بابا؟!
_و میدونی الان ما میخواییم یه جوری پرنسس نجینی قدرت تکلمش رو بدست بیاره؟!
_واقعا؟!
_آره...و میدونی الان فقط داره میگه پاتر؟!
_جدی میگی؟!
_بله...و میدونی که نمیدونیم چرا و چیکار باید بکنیم؟!
_ناموسا؟!
_اره...و اینکه...یه لحظه صبر کن ببینم!تو چرا اینقدر تعجب میکنی؟!
_که تو هی بیشتر توضیح بدی!

آیلین ابتدا خواست که ضربه ای با یک وسیله ای به یک جایی از ریگلوس بزند بلکه دلش خنک شود،ولی از این کار منصرف شد و فقط به تکان دادن سرش به نشانه ی تاسف به حال خودش که نیم ساعت در حال توضیح دادن به ریگلوس بود،اکتفا کرد.

_من یه پیشنهادی دارم!
شپلق!

همه اعضای تالار اسلیترین با تعجب به رودولف که با قمه هم اکنون اورین بلک را نصف کرده بود،و خون صورتش را پوشانده بود،نگاه کردند...
_چیه؟!خب اعصاب ندارم...هر دقیقه یه پیشنهاد و فکر به ذهن ملت میرسه...مگه اینجا تالار ریونکلاوه؟!

رودولف حتی اگر نمیگفت،مشخص بود که اعصاب نداشت...اما همینکه قضیه مربوط به ساحره ها میشد،همه چیز فرق میکرد!
_من یه پیشنهادی دارم!
_با گوش دل میشنویم استوریای عزیز!drool:
_رودولف؟!الان آورین بدبخت هم پیشنهاد داشت زدی نصفش کردی که!
_اون ساحره باکمالات بود؟!
_نه خب...ولی...
_ولی بی ولی...بذار آستوریا پیشنهادش رو بده!

آستوریا گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
_یکی از شما باید فداکاری کنه و این ننگ رو تحمل کنه که بشه پاتر...بعد بره پیش پرنسس نجینی،شاید پرنسس زبونش باز بشه!

مرگخواران همگی یک قدم به عقب برداشتند...اینکه اصلا زبان باز کردن نیجنی چه ارتباطی به هری پاتر داشت اصلا مهم نبود...مهم این بود که هیچکس دوست نداشت برای یک ثانیه هم پاتر شود...اما در تالار اسلیترین "دوست داشتن" کاربردی نداشت...همیشه این "زور" بود که حرف اول و اخر را میزد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/9/6 2:10:02
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1394 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوتی سنگین بر سالن حکم فرما و نگاه ها همه خیره به رودولف ثابت مانده بود.
تنها صدای زمزمه وار و ملتمسانه و عاجز و مصر یک نفر در سالن عمومی به گوش می رسید :« مرررگ من !...خواهش میکنم..یه بار بگو "دوســتت دارم " !...کاری نداره که ! فقط یه جمله ی ساده ست !...ببین ؟!...بگو دوووســتــت دارم..!»
سر مرگخواران محترم و بچه های باحال اسلایترین به طور اتومات بی آنکه سکوت را بشکنند از رودولفوس به سمت دراکو مالفوی چرخید که جلوی صندلی آنجلینا نجینی زانو زده و با اصرار و التماس سعی داشت "در راه رضای مرلین" به او "سخن گفتن" بیاموزد .
دراکو که به طور ناگهانی متوجه سکوت مرگبار سالن شده بود سر برگرداند و نگاهش به چندین جفت چشم خیره افتاد و سکوت را بر سخن ترجیح داد و فورا خود را جمع و جور کرد .
مرگخواران محترم دوباره سمت رودولفوس برگشتند .
ـــ میدونید ...؟... من داشتم فکر می کردم شاید راه دیگه ایم برای هرچه زودتر زبان آدمیزاد یاد گرفتن سوفیا لُره باشه...
دکتر گرین گرس درحالی که طبق معمول پیستون سرنگش را فشار می داد تا نه فقط هوا که کل محتویات سرنگ به این طرف و آن طرف بپاشد ادامه داد :« تحقیقات نشون داده که مغز انسان به گونه ایه که حتی اگر شما دارید تو خیابون رد میشید یک نگاه سرسری به اعلامیه ی ترحیم روی دیوار بندازید و حتی اون رو نخونید ، اگر شما رو هیپنوتیزم کنن کل نوشته ی اعلامیه ی ترحیم رو از حفظ خواهید گفت !»
ـــ ارتباط این مسئله به یادگیری زبان نجینی رو با ذکر مثال و رسم شکل مشخص کنید ...بیست نمره و نیم...
دکتر گرین گرس چشم غره ی غلیظی به بلاتریکس رفت و اعتراف کرد :« هیپنوتیزم یه روش پزشکی مشنگیه من تاحالا اصلا امتحانش نکردم و زیاد بهش وارد نیستم و اصلا نمیدونم دقیقا کی ممکنه وارد خواب مصنوعی شه ولی.... داشتم به این فکر می کردم که ممکنه زبان آدمیزاد از زمان مار بودنش تو حافظه ش ثبت شده باشه و فقط هیپنوتیزم بخواد که بتونه به این زبان حرف بزنه .»
دراکو دهان باز کرد بگوید :« آستریا من فکر میکنم...» که آستریا به دراکو اجازه ی ادامه ی سخنش را نداد :« فعل مرکبه...» دراکو با چشمان گشاد شده به او نگریست .
ـــ "دوستت دارم" جمله نیست...فعل مرکبه...
دراکو فورا دریافت اکنون زمان خفه خان گرفتنش است .
نارسیسا گفت :« خب اگه یه درصدم ممکنه جواب بده و امتحانش خطری نداره چرا امتحان نمیکنی ؟»
لودو گفت :« من تاحالا دیدم ملت مشنگ هیپنوتیزم میکنن ! یه ساعت میخواد و یه بند که ساعته ازش آویزونه....»
کراب دستی توی کیفش کرد و ساعت گرد بزرگی را از توی آن بیرون آورد که نه عقربه داشت و به جای عدد وضعیت هایی روی آن نوشته شده بود.
ـــ اینو از ماندانگاس فلچر گرفتم از خونه ویزلیا کش رفته بود....تو خونمون به جا دارت ازش استفاده میکنیم !
بلاتریکس سپس دستی توی موهایش کرد ... پس از چند لحظه جست و جو بورسی از توی آن بیرون آورد.
ـــاوم...نه...این نبود ...
کمی بیشتر گشت و پس از لحظاتی بالاخره موفق به بیرون آوردن یک عدد آچار فرانسه شد :« نه...اینم نیست...» پس از لحظات دیگری جست و جو "لغت نامه ی دهخدا" را از توی موهایش بیرون آورد :« اینم نیست ولی خب به درد میخوره...» پیش از اینکه از توی آنها برانکارد مادام پامفری را که بهت زده به او مینگریست چنان که گویی لرد را در یک گیم نت مشنگی دیده یا برج ستاره شناسی را بیرون آورد بالاخره یک عدد روبان سبز را در آورد :« آهان بیا !... با این ساعته رو ببند تکون تکون بده...!»
رودولفوس که ماتش برده بود گفت :« الان...الان...ینی میخوای بگی...موهاتو...بسته بودی ؟»
لوسیوس با تعجب گفت :« نــه بابا...!واقعا بسته بودی ؟!»
بلاتریکس چنان نگاه سنگینی به آنها و البته به بقیه که در خفا همین سوال را داشتند انداخت که همه ساکت شدند .
آستریا به هرحال روبان را گرفت و ساعت را با آن بست و نزد نجینی رفت.
رودولفوس گفت :« بهرحال اگه این هیپنوتیزمه جواب نداد من خودم براش میخرم....بیبی...!»
نگاه جذابی به نجینی انداخت و نیشخندی یک وری زد اما همین که چشم در چشم بلاتریکس شد گفت :« بینی...انیشتین فارسی رو...ینی خودم براش بیبی انیشتین فارسی میخرم !»
دالاهوف فورا گفت :« نه خواهش میکنم شما زحمت نکشین من خودم میخرم براش !»
ایوان وسط حرف دالاهوف پرید :« به مرلین اگه بذازم شما دست تو جیبت کنی !... باور کن ناراحت میشم ...!»
لوسیوس با عجله گفت :« استدعا میکنم این اواخر تمام زحمات رو دوش شما بوده !...من خودم براش میخرم ....!»
بحث کم کم بالا می گرفت و تعارف ها همزمان که از حالت ادب خارج نمی شدند حالت تهاجمی به خودش می گرفتند . مورفین گفت :« به مرلین از صــگ کمترم بذارم هیچکدوم شما یه گالیون خرج کنین !... خودم براش میخرم کمترین کاریه واسه دختر ارباب میتونم انجامـ...»
ـــ مگه من مردم شما دست تو جیبتون کنین !...خودم گفتم میخرم براش !
در همین حین بحث بین خانم ها در مورد مسئله ی دیگری بود...
ـــ اصن قیافه ش نچسبه....میدونی...بنظرم هیچم خوشگل نیست...
ـــ با اون لبای شتریش...
ـــ انقد لاغره دست بهش بزنی میشکنه...!
ـــ والمرلین...انقد لاغرم دیگه خوب نیست...
ـــ دماغشم که قشنگ معلومه عملیه...
ـــ موهاشم کم پشته آخه..
وایولت وسط صحبت خانم ها دوید :« میگم اون پسره هری پاتر هم مارزبانه نکنه یه وقت متوجه شه که این نجینیه ؟»
بلاتریکس با لحنی که گویی برای یک دم انفجاری انتگرال توضیح می دهد گغت :« این که به زبون ماری حرف نمیزنه !»
نارسیسا که حرسش از آنجلینا نجینی بابت تور کردن لوسیوس درآمده بود گفت :« اون پسره زبون آدمیزادم نمیفهمه...! خوبه ها ؟!...بهم میان !...هری پاتر و سوفیا لُره...دو زبون نفهم مارزبون...! #OTP !» بحث و داد و بیداد میان آقایان شدت گرفته بود و خانم ها به شدت مراسم نچسفکو خورون داشتند که ناگهان صدایی همه را وادار به سکوت کرد :« هری...!»
سرهای مرگخواران طبق معمول به شکل اتومات سمت نجینی چرخید :« هری !»
ـــ چیمیگه ؟؟؟؟!!!
فلورانسو با شک و تردید گفت :« این...الان...حرف زد ؟»
آستریا نومیدانه سر به علامت نفی تکان داد .
ـــ سسسسسسسسس....هری!...سسسسس!....
دراکو با حالتی تهاجمی گفت :« این چرا فحش میده !....کی به این فحش یاد داد ؟!...هری خودتی بی ادب !»
آستریا رو به سمت نارسیسا گفت :« همین چند دقیقه قبل چی گفتی ؟... هری و نجینی...OTP ?!»
ـــ آ...آره...؟
ـــ من که گفتم هیپنوتیزم بلد نیستم و دقیقا نمیدونم کی میره به خواب مصنوعی فکر کنم دقیقا همون موقع رفته خواب مصنوعی و حالا فکر میکنه هری از این خوشش میاد...اینم از اون پاتر چاهارچشم خوشش میاد....
رودولفوس آمد گند به وجودآمده را بخواباند یقه ی لوسیوس را گرفت :« بیا...این ...این هریه...!»
ـــ اااا...چرا چاخان میبافی ؟!...خودت هری ای !
لوسیوس به دراکو اشاره کرد :« هری...بیا با تو کار دارن !«
دراکو خطاب به ریگولوس گفت :« هری ....مگه کری ؟!...صدات میکنن !»
ریگولوس سر دالاهوف داد زد :« هری چقد خری !... جواب بده دیگه !»
ـــ هری چرا خودتو صدا میکنی ؟!
ـــ هری سفسته نکن !اینجا آخر خطه خودتو معرفی کن !
فلورانسو نارسیسا را صدا زد :« هری بگو هری ای همه رو خلاص کن دیگه !«
نارسیسا گویی مستقیم به جریان برق شهری وصل شده باشد گفت :« من ؟!؟!...هری !...با توئه فک کنم !»
و به بلاتریکس زد .
آستریا به زمزمه گفت :« بی فایده ست...پاتر چاهارچشم رو از حافظه ی ماریش به یاد داره !»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
There's always a little truth behind every
"just kidding"
a little knowledge behind every
" i don't know"
a little emotion behind every
" i don't care"
and a little pain behind every
"it's ok"
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1394 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور شروع به بازرسی تالارهای خصوصی کرده.که با دیدن لرد سیاه بهش مشکوک میشه.اعضای اسلیترین وانمود میکنن لرد دانش آموز جدیده و لرد مجبور میشه از این پس سرکلاس ها حاضر بشه. در این بین دامبلدور نجینی رو میبینه و از اونجایی که داشتن مار ممنوعه قصد داره تا اونو با خودش ببره که بلاتریکس به دروغ میگه که نجینی مار نیست و یه دانش آموزه جدیده به اسم سوفیا لورن و از روی شوخی دوستان به مار تبدیلش کردن! حالا اعضای اسلیترین با دادن معجون مرکب پیچیده نجینی رو به شکل آنجلینا جولی در آوردن. اما مشکل آنجلینا نجینی‌ـه جدید اینه که نه تنها نمیتونه فارسی حرف بزنه، بلکه ماری حرف زدنشم یادش رفته. حالا همه در تلاشن به نجینی زبان یاد بدن.


~~~~~~~~~

فلورانسو پاپ کورنی رو تو دهنش پرت می‌کنه و همینطور که یه گوشه لم داده می‌گه:
- چه کاریه خب؟ لرد و نجینی رو بفرستین برن خونه‌شون تا اینقدم دردسر نکشیم!

فلورانسو که به نظر خیلی با ایده خودش حال کرده دست از لم دادن برمی‌داره و خودشو رو مبل صاف می‌کنه و حرفشو تکمیل می‌کنه.
- یکم از بدیای هاگوارتز بگین تا لرد از اینجا موندنش پشیمون شه!

سر تمامی افراد حاضر در اونجا به صورت اتوماتیکوار به سمت فلورانسو برمی‌گرده. فلورانسو با دیدن نگاه خشمگین ملت به سختی آب دهنشو قورت می‌ده. اما سنگینی نگاه اونا بیشتر از این حرفاس و باعث می‌شه فلورانسو از وسط به دو نصف تقسیم بشه و پاپ کورن تازه به دهان رانده شده هم با صدای آرومی روی زمین میفته.

- خب کجا بودیم؟

رودولف که افکار شومی در سر می‌پروروند از حواس‌پرتی ملت استفاده کرده، سرشو به اسنیپ نزدیک می‌کنه و به آرومی می‌گه:
- اگه بلارو از اینجا دورش کنین خودم ردیفش می‌کنم. اونوقت واسه‌تون حرف می‌زنه مث بلبـ...

اما با نزدیک شدن بلا، با نگرانی حرفشو قطع می‌کنه و با صدای بلندی ادامه می‌ده:
- آره دیگه بیبی انیشتین فارسی! نشنیدی تا حالا؟

برخلاف تصورات رودولف همه ایده‌رو سریع تو هوا می‌قاپن.

- نه من که نشنیدم... چی هست؟
- ببینم از همینا نیست که به بچه‌ها خوندن نوشتن یاد می‌ده؟
- خوندن و نوشتن؟ یعنی بهش حرف زدنم یاد می‌ده؟
- از کجا باید بخریمش؟

و اینبار نگاه پرامید ملت بر روی رودولف زوم می‌شه. رودولف که گیج‌شده و اصلا انتظار چنین استقبالی رو نداشت و همین‌طوری یه چیزی از دهنش پریده بود هول می‌شه و تته‌پته‌کنان می‌گه:
- حـ حتما ایده‌های بهتریم هـ هست، بـ بیاین بیشتر فکر کـ کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1393 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس: ارباب اگه میشه یه لحظه به من فرصت بدید......کروشیو رودولف......کروشیو.......کروشیو
-بسه دیگه بدبخت به شهر سیاحتی گ*ا مشرف شد من میرم چندتا مشنگ بکشم بیام تا وقتی که برگردم فرصت دارید.
ارباب این را گفت و از اتاق خارج شد.

رودولف:حالا چی کار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلاتریکس:تو یکی خفه شو مرتیکه.......[بوق سانسور]
-بلا عمو جان آروم باش اینجا زن و بچه نشسته فردا آنجلینا نجینی جلو ارباب فحش بده ارباب به شخصه ما رو به شهر توریستی و سیاحتی گ*ا مشرف می کنه.
[در جواب ملت همیشه در صحنه که می پرسن چرا آورین به بلاتریکس میگه عمو آروم باش باید بگم که بلاتریکس برادرزاده آورینه]

رودولف: آورین دستت درد نکنه الان می خواست دوباره کروشیوییم کنه
بلاتریکس:رودی خفه شو. فعلا باید ببینیم چجوری به این حرف زدن یاد بدیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم جلو چوبدستی به دست/سه سوته میکشمت پس از من بترس
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1393 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
_سلام...من اومدم!

سر همه اسلیترنی ها به سوی رودولف که وارد سوژه تالار شده بود برگشت...
رودولف که با فرمت وارد تالار شده بود،با دیدن آنجینا نیجنی سر جاش میخکوب شد...بعد از اینکه خوب کمالات آنجلینا نجینی رو با چشم برسی کرد گفت:
_چی؟!از این دانش آموزها داشتیم تو اسلی و من نمیدونستم؟!اصلا از همون اول باید میومدم اسلی!

رودولف دستی به سیبلش کشید و اون رو مرتب کرد...موهاش رو هم با تف عقب داد و بسیار جنتل منانه به سمت آنجلینا نیجنی رفت...
_بانو!به به...شما چقدر باکمالاتین...ماشاالمرین...ماشاالمرلین...میتونم وضعیت تاهلتون رو بپرسم؟!
_سهشسشهسسسشیسش!
_چی؟!فکر کنم کلمه مجرد رو شنیدم بین جملاتتون!
-شسهسشهسشسسش!:vay:
_چی؟!خارجی هم هستین؟!اصلا ساحره های خارجی یه چیز دیگه ان!
_شسسسسهشسهشسش
_ای بابا!بانو شما چقدر عجولید.درسته که من خیلی جذابم ولی نمیشه که اینجوری...جلو این همه آدم!

آشا قبل از اینکه کار بیخ پیدا کنه سریع جلو انجلینا نجینی رو گرفت و رو به رودولف گفت:
_فرار کن رودولف!
_چی چی یو فرار کن؟!تازه داریم با ایشون اختلاط میکنیم...مشخصه که خوشش اومده از من!
_خوشش اومده؟!چی میگی...این نجینیه...الان از عصبانیت و ناراحتی میخواد بیاد بخوردت...
_الکلی نگو...اصلا نیجنی باشه...مهم نیست...مهم اینه که باکمالاته و میخواد من رو بخوره!
_رودولف بهت اخطار میدم...میدونی ارباب چی گفت؟!گفت وای به حال کسی که به دختر ما نگاهی اعم از چپ یا راست بکنه...در ضمن بلاتریکس هم همین دور و براس...
_بلاتریکس تسترال کیه؟!تا وقتی که این ساحره با کمالات هست کی میره دنبال اون مو وزوزی؟!
_من جات بودم این حرف رو نمیزدم رودولف...چون بلاتریکس الان دقیقا پشت سرته!

رودولف با ناباوری روش رو بر گردوند و دید همونطور که اشا گفته بود،بلاتریکس پشت سرش وایستاده و با حالت"پس که اینطور؟!حالا حالیت میکنم" بهش نگاه میکنه!
رودولف برای فرار از این مخمصه بدون فوت وقت گفت:
_عزیزم...عسل خوردم!

بلاتریکس اما چوبدستیش رو بالا اورد ولی قبل از اینکه وردی رو اجرا کنه،لرد از اتاقش خارج شد...
_چه شد؟! آیا تونستین به دخترمون زبان آموزش بدین؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/10/27 15:05:30
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1393 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
عده ای از مرگخوارا پاپ کورن و تخمه تدارک دیده بودن و با هیجان روی کاناپه ای چپیده بودن و به تلاش های بی وقفه بلا در جهت آموختن زبان شیرین فارسی (و نه انگلیسی! تا در آید چشم هر آن که انتظار انگلیسی رو داشت) زل زده بودن.

بقیه هم با چهره ای بدین شکل گوشه ی خالی دیگه ای از تالار نشسته بودن و بی صبرانه منتظر حرکت مثبتی از جانب نجینی بودن. از توصیف اسلایترینی های غیر مرگخوار هم معذوریم! میبی همین اطراف می پلکیدن دیگه.

آیلین که به دسته اول مرگخوارا تعلق داره، پاپ کورنی رو میندازه تو دهنش و میگه:

- پس این چرا هیچی یاد نمیگیره؟ مرغ مینا هم بود تا الان یه کلمه ای گفته بود.

نارسیسا بعد از اتمام شکوندن آخرین تخمه ش، دستشو دراز می کنه و ظرف جلوی آیلینو کش میره و جواب میده:

- آخه کی دیده مار حرف بزنه که این دومیش باشه؟ من که میگم عمرا نتیجه بده.

طولی نمی کشه که چشم غره های مرگخوارا مستقیما به سمتش نشونه میره و نارسیسا حس می کنه زیر نگاهای تند و تیزشون در حال له شدن ـه. بنابراین ظرفو تو دستای آیلین بر می گردونه و سوت زنان خودشو از صحنه محو می کنه.

مرگخوارا انگار نه انگار که وقفه ای بدین شومی بین حرفاشون بوجود اومده، به صحبتاشون ادامه میدن.

- اصن بهتر نیست بسپریم خود ارباب رو ماری حرف زدن نجینی کار کنه؟ این زبون اصلی خودشم یادش رفته چه برسه به فارسی. پس از نظر من احیای زبان خودش باید راحت تر باشه و البته در اولویت اولم قرار بگیره!

نجینی که بگی نگی یجورایی متوجه این حرفا شده بود، تهدیدکنان فیس فیسی می کنه. اما از اونجایی که دیگه مار نبود و نیش نداشت، کسی بهش محل نمیده. :| بنابراین بحث باز ادامه پیدا می کنه.

- اونوخ به اینم فک کردی که نجینی قراره با بقیه و حتی دامبلدور ارتباط برقرار کنه؛ و نه ارباب؟ ماری حرف زدن اون مشکل مارو حل نمیکنه.

- چه اهمیتی داره؟ یه فیـلتر مترجم زبون ماری به فارسی تو دهنش میذاریم تا هر حرفی زد، ترجمه شده ش به مخاطب برسه.

دقایقی سکوت فضارو در بر میگیره و همه تو این فکر فرو میرن که به به چه ایده خوب و ناب و در عین حال غیر ممکنی! اما کی میدونه بعد از شکسته شدن سکوت، ایده تایید میشه و راه حلی به ذهن میرسه یا اینکه ایده به شدت کوبیده میشه و باید سراغ راه حلای بعدی رفت؟

این شما و این هم نفر بعدی با پاسخ ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1392 04:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-سسسس.هیسسس...سسسس!

لرد با تعجب به حانم زیبا خیره شد.
-چی؟ساکت باشم؟چیزی نگم؟

-سسوسشسشهسش!

با اشارات خانم زیبا بالاخره لرد سیاه متوجه منظورش شد.با صدای بلند بلاتریکس را فراخواند.
بلا وارد اتاق شد و با دیدن صحنه ای که در مقابلش قرار داشت سه سکته پشت سر هم زد و به دیار باقی شتافت.ولی از آنجایی که بلا کلا کسی نبود که میدان را خالی کند سر اسبش را کج کرد و دوباره چهار نعل به اتاق لرد سیاه بازگشت.
-ارباب!منو صدا زدین که اینو ببینم؟که اینجوری بمیرم؟من چه گناهی مرتکب شدم که منو لایق این شکنجه دونستین؟!

لرد با بی حوصلگی بلا را ساکت کرد.
-چی داری میگی...از اینا(اشاره به آنجلینا نجینی) حرف زننده شو ندارین؟این یکی فقط هیس هیس میکنه.تازه زبونشم نمیفهمم!چون آدمیزاد شده زبون ماری هم یادش رفته.ببر تعمیرش کن برام بیار.

بلا تازه متوجه ماجرا شده بود.نور امیدی در قلبش تابید.
-اوه ارباب.این دختر عزیز شماست.بله البته.الان خودم شخصا روی زبونش کار میکنم.

لرد ظاهرا مایل نبود این حقیقت را به خاطر بیاورد.
-کدوم دختر؟من اینو از تو جنگل پیدا کردم!هیچ نسبتی با من نداره...ولی از اونجایی که نمیخوام باز تو سوژه عقد و عروسی راه بیفته قبول میکنم.دخترمه!و وای به حال کسی که به دختر ما نگاهی اعم از چپ یا راست بکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 21 مهر 1392 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور شروع به بازرسی تالارهای خصوصی کرده.که با دیدن لرد سیاه بهش مشکوک میشه.اعضای اسلیترین وانمود میکنن لرد دانش آموز جدیده و لرد مجبور میشه از این پس سرکلاس ها حاضر بشه.اسلیترینی ها تصمیم میگیرن طلسم فراموشی رو روی لرد اجرا کنن که مثل یک دانش آموز تازه وارد رفتار کنه.اما موفق نمیشن!
در این بین دامبلدور نجینی رو میبینه و از اونجایی داشتن مار ممنوعه قصد داره تا اونو با خودش ببره که بلاتریکس به دروغ میگه که نجینی مار نیست و یه دانش آموزه جدیده به اسم سوفیا لورن و از روی شوخی دوستان به مار تبدیلش کردن! حالا اعضای اسلیترین مجبورن معجون مرکب تهیه کنند و به خورد نجینی بدند تا تبدیل به آدم بشه...

____________________

لدو تار موهای آنجلینا جولی را به سمت اسنیپ گرفت. اسنیپ تار موها را از دست لدو گرفت و در معجون قهوه ای رنگ و کدر و بدبویی که درون پاتیل در حال قُل قُل کردن بود، انداخت. بلافاصله معجون به رنگ قرمز روشنی در آمد. اسنیپ جامی را به درون پاتیل فرو برد و جام را از معجون مرکب پر کرد.
- خیلی خب. این آماده است. حالا کی داوطلب میشه برای اینکه معجون رو به نجینی بده؟ آستوریا !؟

آستوریا در حال خارج شدن از کادر بود که با شنیدن نامش توسط اسنیپ سرجایش متوقف شد.
- نـه من نه! نجینی از بعد از اون روزی که اشتباها" به جای طناب برای بندلباس ازش استفاده کردم هیچ دل خوشی از من نداره. همش منو میبینه نیششو به من نشون میده.. الان مدت هاست از ده متریشم رد نشدم

بلاتریکس در حالیکه سرش را با اقتدار بالا گرفته بود آستوریا را از سر راهش کنار زد، جلو آمد و جام حاوی معجون را از اسنیپ گرفت.
- خودم اینکار میکنم

و درمقابل نگاه تایید کنندهء ملت اسلی به سمت اتاق لرد رفت و در زد. صدای خفهء لرد از پشت در شنیده شد که او را به داخل خواند. بلاتریکس با اعتماد خاصی وارد اتاق شد.
- سرورمممم یافتـــم!
بلاتریکس جام شیشه ای را با احترام در مقابل ولدمورت گذاشت .
- من اومدم تا این جام رو که توش معجون مرکبه به شما بدم. اینجوری دیگه دامبلدور نمیتونه برای نجینی ِ دلبندتون مشکلی بوجود بیاره.

ولدمورت :

بلاتریکس بدون اینکه فرصتی به ولدمورت بدهد شروع به صحبت کرد:
- خواهش میکنم! تشویق لازم نیست.هیچ نیازی به پاداش نیست سرورم. باورکنید من اینکار رو به تنهایی و فقط برای خدمت صادقه به شما انجام دادم اینجور جاهاست که شما میتونید خادمان وفادار خودتون رو از....

ولدمورت با تعجب به بلاتریکس که بدون وقفه حرف میزد، خیره شده بود. که سرانجام با فریاد ولدمورت، بلاتریکس از حرف زدن دست کشید.
- کافیه بلا! مخ ما رو خوردی برو بیرون

بلاتریکس سریعا" خود را جمع و جور کرد و به فرمان لرد از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد

ولدمورت با شگفتی و علاقه به دختر زیبا و جذابی که بر روی پاهایش نشسته بود، نگاه میکرد.
- مااادر جااان! چه خانوم با شخصیتی!! با مو ازدواج میکنندنده!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Those who don't believe in magic,will Never find it

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بچه های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت بعد از نجات نجینی طی یک حرکت نینجایی، مچش توسط آلبوس گرفته شد.
دامبلدور: پسر جان؟ تو همونی که تازه اومدی این مدرسه؟ راستی اسمت چیه؟
لرد ولدمورت سرش رو بالا گرفت . با غرور گفت: لُر . . .
اما متوجه شد که داره سوتی میده!
دامبلدور: واقعا؟ تو هم لری؟ منم لرم. دقیقا بچه کجایی؟ برره؟ . . . راستی، گرد نخودی چیزی داری؟ بگو بچه جان نمیگیرم ازت. میخرم. . . باور کن!
لرد ولدمورت: نه! من تو این کارا نیستم! ولی مورفین داره اگه بخواین! می خواین؟
دامبلدور: نه بابا! اونا رو که ازش گرفتم زود تموم شد. . . ولی اگه میدونی بازم داره من یه بازرسی دیگه ترتیب بدم!
دامبلدور که تا الآن کلی سوژه داده بود دست لرد ولدمورت، سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت: اوهوم!. . . خب، داشتی میگفتی! اسمت چی بود؟
لرد اندکی تامل کرد و سپس گفت: چیز . . . لُرل! لرل هاردی!
دامبلدور: تا حالا همچین اسمی رو نشنیده بودم! مشنگ زاده ای؟
لرد با عصبیت گفت: مشنگ خودتی! . . . یعنی بله! مشنگزاده ام!
دامبلدور: که این طور؟ . . . راستی اون چیه پشتت داره وول می خوره؟ بزار ببینم . . . بیا کنار. . . چی رو داری قایم میکنی؟ گفتم بیا کنار. . . . این چیه؟ مار؟ مار؟ مار آوردی مدرسه؟ . . . این همه حیوون، اون وقت تو مار آوردی مدرسه؟. . . بدش من جاش اینجا نیست باید ببرمش!
لرد ولدمورت که سعی داشت محبوبش، پاره ی تنش، جگر گوشش رو از دست داملدور نجات بده اکنون کاملا خونش به جوش اومده بود. حاضر بود هوییتش رو آشکار کنه ولی مارش رو از نگیرن.
بنابرین با خود گفت: هرچه بادا باد!
و چوبدستیش رو از رداش در آورد تا که دخل دامبلدور رو دربیاره که لودو و بلا رسیدن.
بلا سعی داشت تا آلبوس و لرد رو که داشتن سر مار با هم گلاویز میشدن رو جدا بکنه.
دامبلدور گفت: بدش من بچه! مار میاری مدرسه؟
لودو که دست و پاش رو گم کرده بود، به طور ناگهانی و ناخواسته، صرفا جهت اینکه چیزی گفته باشه، فریاد زد: اونکه مار نیست!
آلبوس:
بلا:
لرد:
این وسط باید یکی یه جوری دنبال حرف لودو رو میگرفت، در نتیجه بلا گفت: چیزه!!! امممم! آهان . . . درسته، این مار نیست. این چیزه!
آلبوس: چیزه؟
بلا:چیزه. . . . آدمه. آره آدمه آدمه. یعنی از این آدم تر نیست.
لودو:آدمه؟
آلبوس:آدمه؟
لرد:آدمه؟
بلا: صد البته! بچه ها داشتن باهاش شوخی میکردن. . . یهو تبدیلش کردن به مار!
دامبلدور: حالا این کیه تبدیل به مارش کردین؟
بلا:این دانش آموز جدیده.
دامبلدور: اسمش چیه؟
بلا: اسمش. . . سوفیا! سوفیا لرن!
داملدور گفت: اینم لره؟
بلا: نه، سوفیا لرنننن! نون!
و برای اینکه بیشتر سوتی ندن، سریع لرد و لودو و نجینی رو دنبال خودش کشید و از پشت سر داد زد: چیزی نیست دمبل. . . . یعنی پروفسور! خودم درستش میکنم.
وقتی رسیدن به سالن عمومی لرد با عصبیت فریاد زد: آدمه؟ . . . کروشیو بلا! . . . تو به نجینی من میگی آدم؟ اون فرا بشر! اون از ورای ماوراء ست! به چه جرئنی؟ . . . کروشیو بلا! بلا اگه فردا برسه و دمبل بپرسه سوفیا لره کجاست، چی می خوای بگی؟ می دونی که اگه نجینی رو ازم بگیره چیکارت میکنم؟ چی کارش میکنم؟ چیکارتون میکنم؟ . . . آره لودو! با همتونم!
سپس در حالی که نجینی رو بغل گرفته بود و به اتاق خوابش میرفت گفت: خودتون باید فردا یه کاری بکنین. صبح که بیدار شدم باید این قضیه حل شده باشه. وگرنه نه تنها تو بلا، همتون رو می فرستم بهشت مورگانا! . . . در ضمن وسایل مدرسه هم باید بالای سرم باشه!
لرد سالن رو ترک کرد و بچه ها رو با بی چارگی و بدبختیشون تنها گذاشت.
آستوریا: بیا! قضیه ی پاک کردن حافظه رو حل نکردیم که هیچ، حالا باید یه سوفیا لره هم پیدا کنیم.
بلا با بی حصلگی گفت: لرن! نون!
سورس: پاک کردن حافظه ازهمون اول نشدنی بود. ته تهش میگن بچه ی باهوشیه! . . . ولی سوفیا لره رو چیگار کنیم.
بعد از ساعت ها بی خوابی تفکر، نزدیک های سپیده دم، نارسیسا فریاد زد: فهمیدم! بچه ها باید نجینی رو تبدیل به آدم کنیم. ارباب برای از دست ندادن نجینی حاضر میشه که اونو به آدم تبدیل کنیم.
لوسیوس: آره خب! ولی حالا چه جوری؟
نارسیسا: با معجون مرکب آف کورس!
سورس: اون با من. و سپس در حالی که رو به لودو و بلا کرده بودگفت: بچه ها شما برین یه مو پیدا کنین که داره صبح میشه. . . از بچه های مدرسه نکنین . . .
بلا: ما رو احمق فرض کردی؟ البته که میدونیم نباید از بچه های مدرسه بکنیم.


بعد از یکی دو ساعت لودو با چند تار موی سیاه برگشت و گفت: یافتم! . . . موی یه خانم متشخص زیبای جذاب رو کندم. وای که کاش نمیکندم. . . چه موهایی داشت! . . . راستی اسمش آنجلینا جولی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!