جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار عمومی هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1393 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خش خش خش خش .
دورا که داشت میلرزید :worry: گفت:ددی دیدی ......گفتم زامبی ,.... روح ......حمله کردن......کمک.
هوچ که کمی خونسرد تر بود گفت:چوب جاروهاتون .....ببخشید چوب دستی هاتون دستتونه؟؟؟
-نه مال من ازترس ازدستم افتاده .نیدونم کجاس.
- مال منم تو خابگاهه .
-مال منم تو خابگاه نیس.
دورا :ددی.... چترغ.... پس کجاست چوبدستیت؟؟؟
-تو دستمه. پس میخوای کجا باشه .
هوچ چوب جاروشو بالا اورد تا بااون به سر انتو بزند وگفت:عقل کل!پس چرا معطلی؟؟ روشن کن اون چوب لعنتی تودیگه.داریم از ترس میمیریم
-نه نمیخوام .اگه چوبمو روشن کنم که هیجان صحنه میره.
وینکی مسلسلشو به سمت انتو گرفت وگفت:بدو روشن کن وگرنه میکشمت.
-اولا ملسلتو از رو پیشونیه من وردار دوما راست میگه ها اینطوری ترسناک تره ولی در هر حال ما داریم از ترس میمیریم واگه بادستای خودت چوبو روشن نکنی مجبورت میکنم.
وبعد هوچ جاروشو باشدت زیادی به سمت پایین اورد تا انتو بیهوش شود واو بتواند با گرفتن چوبدستی او انجا را روشن کند.
-ااااااااااخخخخخخخخخخخخ .شق(صدای افتادن کسی روی زمین)
-تو که منو نزدی پس کیو زدی دخترم تو سالمی؟؟؟
-اره ددی .رز توسالمی؟؟؟
-اره بابا سااااالم سااااااالمم .فرجو توهم سالمی؟؟؟
-ا..ر..ه ..ولی ..دارم.. از ترس ...می..میرم رو..دولف جارو ...به.. تو ...که ...نخورده؟؟؟ :worry:
-نه .. منم زنده ام.

هافلیون:پس ینی اونی که جارو به سرش خورده کیه؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1393 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ســـــــــــــــاعت 12 نیمه شب
ناگهان، جسمی سفید رنگ با سرعت باورنکردنی از سمت پنجره های تالار هافلپاف وارد شد و شترق به فرجو خورد. ملت هافلپاف که همه گرخیده بودند فرار کردند و فقط آنتونین آنجا ایستاد. دورا که سعی میکرد دست پدرش را بکشد و او را از آنجا دور کند، گفت:
_ بابا، بیا بریم! دوباره قهرمان بازی در نیار!
آنتو: یکی باید فرجو رو نجات بده خب!
دورا: میای یا شترخ؟!

در همین حین آن جسم سفید رنگ از روی فرجو بلند شد و پرده سفید رنگ را از روی خود کنار زد و گفت:
_ ئه! بچه ها سلام!
رز: هوچ، تویی؟!
_ ایهیم! شما که میدونید من عادت دارم با جارو و از پنجره بیام تو. فقط امشب صاعقه زد حواسم پرت شد صاف اومدم تو پنجره و این پرده هه دورم پیچیده شد!
رودولف: نخند! الان فرجو سکته کرده باشه کی جوابشو میده؟

ملت هافلپاف بالای سر فرجو رفتند که کاملا سفید رنگ و شبیه روح ها شده بود و مدام تکرار میکرد:
_ روح! روح!
وینکی: ما اینجا روح نداشت! این هوچ بود!

وینکی در حال ادای سخنرانی و توضیح دادن به فرجو بود که توی تالار روح نداریم و اون پرده سفید رنگ دور مادام هوچ پیچیده شده بوده که ناگهان شعمدان های تالار خاموش شد و تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت و صدای خنده ای شیطانی آمد:
_ خَش خَش خَش خَش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1393 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت هافل کنار، چوبدستی ها زیر بغل گذاشتند و خشاب ها پر کردند و گوش ها تیز کردند تا مکان دقیق نقطه آغاز جیغ را بیابند. بعد که این کارها را انجام دادند، دویدن و دویدن، به پشت بوم رسیدن! دویدند.

-چی شده؟
-وای ددیِ بابا... بگو سالمی. بگو.
-مو بنفش ما را سرکار گذاشت؟

دورا به هیچ کجا خیره شده بود. دستش را روی دهانش گذاشته بود و ناخن هایش را می جوید. تته پته کنان گفت:
-م... من روح... خون آشام... شبح...زامبی... اینفری... همه با هم یکجا...

آخرین تکه ناخن هم به زمین افتاد و دورا از هوش رفت.

*************************


-دورا... ددی... بلند شو ددیِ بابا. :mama:

دورا عین این فیلما اول پدرش را دوتا دید. بعد هم دوتا پدرش را یکی دید. بعد هم یک پدرش تبدیل به دوتا انسان شد. بعدش هم... دیگه بعد نداشت.

دورا به سختی بلند شد و بی توجه به سوالات متداول ملت، اولین چیزی که گفت،
-به مرلین قسم دیدمشون.

بود! (جمله بندی رو حال کردین؟ )

رودولف، بالا و پایین پران (!) گفت:
-دیدین راست گفتم؟

وینکی مسلسلش را بالا گرفت و چانه اش را راست کرد و سینه اش را جلو داد:
-وینکی گشت و گذار کرد. هیچ موجود بدی یافت نشد. server not found اصن!

اما دورا اصرار داشت بقیه قبول کنند:
-من دیدمشون. همه یکهو ظاهر شدن و به طرفم اومدن. یعنی میگین رویای هالووینی بود؟ اونم...
-اونم تو ساعت 12 شب؟

رز تصمیم گرفت اینگونه جمله دورا را تمام کند.

-نه... خب... اونم شاید ربطی به ماجرا داشته باشه ولی من دیدمشون. و اونا مثل پیوز ارواح خوبی نبودن.
-پیوز روح خوبی بود؟
-نه ولی... اونا رو دیدم و...
-و الان ساعت دوازدهه.

هافلیون بهتر دانستند چیزی را درون حلق فرجو فرو کنند تا دیگر حرفی از ساعت نزند. دورا ادامه داد:
-اونا چندش آور و وحشتناک بودن. هر چیزی که فکرش رو بکنین به اون لبخند های مضحک و راه رفتن خمیده شباهت نداره...

در بیرون، تندری اعلام وجود کرد و ترس، مانند ناجینی، از سر و کول هافلی ها بالا رفت. این همزمان بود با آغاز دوازده ضربه ساعت.
فرجو به هرطوری که بود، از لای ملافه ای که در دهانش بود، گفت:
-الان دیئه ئاعت دئاژدئه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/8/3 21:11:20

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1393 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سیوژ

شب از نیمه گذشته بود،در نتیجه جشن هالویین در هاگوارتز هم خیلی وقت بود که تمام شده بود.صدای پای فلیچ سکوت حاکم بر فضا را میشکست.همه تالار ها در خاموشی فرو رفته بودند البته تالار هافلپاف دراین میان استثنا بود.اعضای تالار در فاصله چندمتری پنجره تالار ایستاده بودند و با بیم به آن چشم دوخته بودند.

تق،تق،تق،اووووو...تق،تق،تق،اووووووو...

سه ضربه اهنگین و سپس یک ناله.رز زلر در حالی که شنل خفاشی اش را از روی دوشش برمیداشت با لحنی که معلوم بود طاقتش سرآمده گفت:
-ببینم،تا کی قراره اینجا مثل احمق ها بخاطر حرف جناب رودولف ذل بزنیم به پنجره؟هه،جالبه که ایشون حضور یه شبحو تو تالارمون حس میکنه!

رودولف با ناراحتی به او پرید و گفت:
-مجبور نیستی اینجا واسی!میتونی بری بخوابی ولی من گفتم که فکر....

-تو اصلا فکرهم...
آنتونین بزرگتری کرد و درحالی که چشم از پنجره برنمیداشت گفت:
-هیس!فرجو تو برو ببین بیرون پنجره چیه.

فرجو با شنیدن این حرف جاخورد و لبخندی زد و گفت:
-تو بزرگتر و شجاع تری!

وینکی با حالتی تهدید امیز مسلسلش را در دستانش چرخاند و روبه سه مرد گفت:
-یکی رفت پنجره را دید زد یا وینکی باید از مسلسلش کار کشید؟مثلا شما مرد بود!

آنتونین ابروهایش را بالا انداخت و جواب داد:
-اگه اینجوریه،شما ها هم خانوم هستید،خانوما مقدم ترن!

دورا رویش را به سمت پدر جدیدش برگرداند و گفت:
-اگه الان داداش گیدیونم بود میرفت میدید کیه داره در میزنه.

آنتونین که نفرت و حسدش پیدا بود با ارامش به دورا گفت:
-بله برای این که از قدیم گفتن روح چو روح بیند خوشش آید.

فرجو با قیافه ای متفکرانه گفت:
-اون احیانا دیوانه چو دیوانه ببیند...

دورا به پدرش خیره شد و بعد با بغض گفت:
-داداشی من روح نیست!
-شصت میلیون بار گفتم چشاتو اینجوری نکن عزیز دل فادر.
شترق!:slap:
دورا:
آنتونین:
هافلیون:

-چرا میزنی خو.

رز آهی کشید و سرش را تکان داد و فریاد زد:
-اگه مسخره بازیاتون تموم شد من برم بخوابم؟!در ضمن اگر روح رو دیدی سلام منم بهش برسونید آقایون!

سپس به دنبال او وینکی و دورا هم با دلخوری صحنه را ترک کردند.

رودولف خودش را روی صندلی ولو کرد و دستش را زیر چانه اش زد و گفت:
-خیلی خوب،میگم فکر کنم صدای...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

صدای جیغ مانع ادامه حرفش شد.جیغ،جیغ دورا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-مگه زده به سرتون!!!؟؟ این چه حرفیه ؟
همگی به سمت صدا برگشتند.
-هی فردی وزوزک از کی اینجایی؟
-ارنی کک و مک میدونی که خوشم نمیاد به این اسم صدام کنی!! پس آخرین بارت باشه!
مرلین گفت : بحثو عوض نکن، از کی گوش واستادی اینجا؟
-من گوش وانستادم، صدای جیغ شنیدم بعدشم اومدم شنیدم راجبه کشتو کشتار حرف میزنید! اون صدای کی بود اصلا؟
مرلین گفت : رز ویزلی
-چی ی ی ی؟؟؟؟؟ رز ؟ :worry: پس چرا همینجور واستادید؟ چه بلایی سرش اومده؟
تانکس گفت : یه آدم شنل پوش بردتش، همزمان با نا پدید شدنش استیو هم غیبش زد!
-کی اسم منو صدا زد؟
همه بجه ها باهم گفتند : استیوووووو؟
ارنی گفت : هیچ معلومه کجایی؟ دو ساعته داریم دنبالت می گردیم!
- چی چی دو ساعته؟ یه دو دقیقه نبودم!
مرلین گفت : هی فرد ببین کار استیو نبوده پس... فرد ... فرد !!
الا به پنجره اشاره کرد و با دهان باز و چشم ها گرد شده گفت : فرد !!!!!!!
------
امیدوارم بد نشده باشه چیزی که نوشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
الا به سرعت به طرف صدا دوید ورز موقهوه ای رادیدکه فردی-باشنل بلندسیاه،کلاه شنل باعث می شدقیافه ی فردپیدا نباشد-قصد داردبه زور اورا به از انجادروکند.
اسپ ارنی الا مرلین وتانکس باعضوتازه وارد-خودم-به سمت رزویزلی دویدندولی فردناشناس دیگرانجا نبود.
اسپ باقیافه ی متفکری گفت:ممکنه شنل نامرئی داشته باشه.
مرلین سری تکان دادوگفت:پسرعزیزم معلوم شدچرابه ریونکلاونرفتی،شنل پوش دیگرتوی هاگوارتز نیست!
ارنی گفت:ازکجامی دانید؟
مرلین لبخندی زدوگفت:ازشما انتظارنداشتم!!!وبه پنجره اشاره کرد.شنل پوش درحالی که رزراگرفته بود ازدروازه ی هاگوارتز ردشد.
اعضای هافل به سالن عمومی برگشتندوروی صندلی هانشستند.
الا:فکرمی کنیدشنل پوش کی بود؟
عضوتازه وارد:رز مرگخواره پس ازمرگ خواران نبوده.
اسپ:اسلیترینی ها؟
ارنی:محفلی ها؟
عضوتازه وارد:اینقدربه این بی چاره ها شک نداشته باشید،اخه محفل وازاین کارا؟
مرگ خواران :
ع.ت:خب منظوری نداشتم
مرلین:استیو نظرتتوچیه؟استیواستیو؟کسی استیو راندیده؟
همه به فکرفرورفتند.
ع.ت:فکرکنم ازقبل ازدیدین شنل پوش کسی دیدن باشدش؟به نظرتون مشکوک نیست؟یه مدته خون نخورده تازه جدیدا خیلی به رز نگاه می کرد!
مرلین:ممکنه هم گروهی اش رابکشه؟...........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1393 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع ارنی ، رز و مرلین رسیدند.
ارنی گفت : میبینم که همتون جمعید دو ساعته داشتیم دنبالتون میگشتیم
اسپ گفت : چی میگی بابا؟!سرجم نیم ساعت هم نمیشه که ما اینجاییم
-واااااااااااااااااااااااااااای
همگی به سمت رز برگشتند، مرلین پرسید : چت شد؟
-این...ج..جنازه کیه؟
و همان موقع مرلین و ارنی متوجه چیزی که روی زمین ولو بود شدند و برای دقایقی ذل زدند به شبه جنازه
ارنی گفت : یا ریش مرلین این دیگه کیه؟؟
سارا گفت : ما هم داشتیم به همین فکر میکردیم در ضمن بهتره بپرسی این چیه؟!
ارنی گفت : میدونم جنازست خانوم خانوما
الا گفت :جنازه نیست الکیه از مومه باید بفهمیم کی پشته این شوخی وحشتناکه!
مرلین گفت : ااااا...یعنی کار ...؟
اسپ میان حرفش پرید و گفت : ینی کار کدوم بوقی میتونه باشه؟!
ارنی ::
اسپ : به چی میخندی؟
-هههههههههههههههههههههههههه کار کی میتونه باشه؟معلومه دیگه کی غیر از پیوز اینکارو میکنه؟
مرلین گفت : تند نرو...و توهین هم نکن!!!!
-اوه ببخشید یادم رفته بود تو پسر خالشی....چرا انقد از اون روح مزا..........
و گفتن این حرف ارنی و شیرجه زدن مرلین بر روی ارنی یکی شد
_بسسسسسسس کنید فهمیدم کار کیه!
ملت هافل:
سارا گفت : کار اسلایترینی هاست! البته شاید
بازم ملت هافل :
اسپ گفت : سارا جان میشه کمی فکر کنی بعد نظرتو ارائه بدی؟
سارا : اااا .....خوب
مرلین : بچه ها پس رز کوش؟
ارنی گفت : واسیا ببینم....نکنه تو جیب منه!
-ولم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــن لعنتی
-این صدای رز بود!
الا این را گفت و دوان دوان به سمت صدا رفت




بچه ها این اولین رولم بود اگه بد بود ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
الا با سوءظن به اما دابز نگاه کرد:
-مطمئنی اینجا از قدیم راهرو مخفی داشته؟
اما سرش را تکان داد.
ریونا با ناراحتی و ترس گفت:
-حالا نمیشه اول این جنازه رو از اینجا بیرون ببریم؟من...به اجساد حساسم!
در همین لحظه بود که آسپ چند نفر را کنار زد و با صدای بلند اعلام کرد:
-برین اونوربرین اینور.دکتر پاتر اینجاست!
سارا چشمانش را چرخ داد وگفت:
-شروع شد.
آسپ به کنار جنازه رفت و بعد از چند دقیقه زمزمه کردن، با عصبانیت دستکش هایش را کنار انداخت و گفت:
-مارو گذاشتین سرکار؟این یارو که اصن انسان نیست!
ملت هافل:چـــــــــــــی؟
این یارو انسان نیست.از جنس مومه.دراینصورت اصن قتلی در کار نیست.
الا گفت:
-مرلین رو شکر.برین دیگه.قضیه تموم شد.
اما با بی تابی گفت:
-نه.این یه شوخی وحشتناکه.من تقریبا قلبم از کار افتاد.
-صبرکنین.اونا خون واقعین؟
این استیو بود درحالی که با شورو شعف به سمت جنازه میدوید این حرف را زد.
آسپ گفت:
-نه بابا.مربای هویجه!
ملت هافل:
-مربای هویجه که با رنگ قرمز قاطی شده.مزه ش بدک نیس!

الا با ناراحتی گفت:
-ما باید ببینیم کی پشت این شوخی وحشتناکه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1393 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

ديگر حالش از سکوت تالار به هم ميخورد. برای هزارمين بار پياپی در يک ساعت اخير نفسش را با آهی عميق بيرون داد و به ابر سفيدی که بيرون دهانش شکل می گرفت چشم دوخت. با يک حرکت ساده چوبدستی ميتوانست آتش شومينه را راه بيندازد اما بدون هياهوی هميشگی تالار، صدای ترق توروق شعله ها برايش غير قابل تحمل بود. به او احساس پوچی ميداد، يا شايد احساس تنهايی. باعث ميشد در افکارش غرق شود. افکاری که دوست نداشت به آنها فکر کند. سرانجام آشفته و بی قرار از جايش بلند شد و به سمت تابلوهايی که در گوشه ای از تالار به نمايش گذاشته شده بودند رفت. در يک عکس اعضای قديمی گروهش با لبخندهايی وسيع جام قهرمانی هاگوارتز را بالای سر نگه داشته بودند و با شادی و تکبر برای دوربين دست تکان ميدادند.
منصفانه نبود. او هم دوست داشت افتخارآميز گروهش باشد. دوست داشت ثابت کند بودنش در آنجا معنايی دارد. همانقدر به خودش که به ديگران. اما چطور؟ هيچ چيز مانند چند سال گذشته نبود. هافلپاف آن هافلپاف گذشته نبود!
صدای پاق بلندی در جايی از تالار به گوش رسيد و او با حرص زمزمه کرد:
- به جز پيوز! روح مزاحم هنوز اينجاست!
همانطور که لبهايش را بر هم ميفشرد برگشت تا بقيه عکسها را از نظر بگذراند اما صدايی بلند و اين بار بسيار نزديک تر مانع او شد. چشمانش را باريک کرد و با احتياط صدا زد:
- پيوز؟
پاق!
- پيوز بيا بيرون!
پاق!
- همين حالا!
پاق!
چوبدستی اش را آماده نگه داشت و به سمت منبع صدا رفت. اگر پيوز را دوباره در حين خرابکاری پيدا ميکرد به او درسی ميداد که تا آخر عمر تمام نشدنی اش از ياد نبرد. حداقل ميتوانست سرخوردگی های اين چند ماه اخير را سر او خالی کند و هيچکس هم سرزنشش نميکرد.
پاق!
جلوی پنجره مجازی تالار متوقف شد. با اينکه صدا ضعيف تر شده بود اطمينان داشت منبع آن را پشت پنجره پيدا خواهد کرد. لحظه ای به منظره بارانی چشم دوخت و سپس وردی که ميدانست راهروی پشت پنجره را نمايان ميسازد به زبان آورد.
اولين چيزی که نظرش را جلب کرد دريچه ای باز شده در پايان راهرو بود؛ او هميشه فکر ميکرد اين راهرو به يک بن بست ختم ميشود. با احتياط چند قدم به سمت دريچه برداشت اما در ميانه راه متوجه شکل تيره ای روی زمين شد.
- لوموس!
نور چوبدستی اش پيکر باريک و نحيف شخص سالخورده ای را روشن کرد که بجز کهنه ای دريده شده چيز ديگری بر تن نداشت و با چشمهای باز اما بی جان به او خيره شده بود. زانوهايش بی اختيار خم شد و در کنار جنازه فرود آمد. نفسش را در سينه حبس کرد تا از فرار فريادی که در اعماق وجودش شکل می گرفت جلوگيری کند و نگاه دقيق تری به صورت غريبه انداخت. چيزی در صورت او برايش آشنا بود. با عقل جور در نمی آمد اما تقريبا مطمئن بود زير تمامی آن چين و چروکها همان چهره ای پنهان است که تا چند ثانيه پيش از درون قابی روی ديوار به او لبخند ميزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 8 فروردین 1393 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
باری دوان دوان به سمت رز و آلبوس و هلگا آمد و مات و مبهوت به آنها خیره شد.

-چی شده؟چرا اینجوری شدین؟

رز گفت:ننجون خل شده!!!

-چی؟؟؟ببینم اون طناب چیه اونجا؟

آلبوس گفت:ما میخواستیم شوخی کنیم...بعد دیگه چیز شد...دیگه دیگه!!!الانم ننجون فکر میکنه سبزه عیده!!!

- ننجون خوبی؟

-ای بابا!چرا همچین میکنین؟خوبم دیگه.يه کم بهم آب بدین و بذارین سر سفره!

-بابا این وضعیتش از گیلدوری لاکهارت هم بدتره!شما هم با این شوخیاتون...

آلبوس دستی به کمرش زد و گفت:ببریمش يه کم بهش آب بدیم و يه روبان دورش ببندیم و بذاریمش سر سفره دیگه!

رز و باری داد زدند:آلبوس!!!

هلگا هافلپاف گفت:راست میگه دیگه.يه روبان بهم ببندین و بذارینم سر سفره.

رز گفت:حالا چجوری خوبش کنیم؟

-بذاریمش سر سفره!

رز داد زد:ساکت آلبوس!!!

باری گفت:من میگم يه چیزی تو سرش بزنیم.شاید حالش درست شد!

رز و آلبوس هم با سر تایید کردند.

باری چند قدم عقب تر رفت و یک چوب از روی زمین برداشت و کنار هلگا آمد و گفت:آماده اید؟

رز و آلبوس گفتند:آره.

ترق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-اون ستاره های دور سرش چرا ظاهر نشد؟

-ننجون خوبی؟

-رفته تو باغ مش ماشاالله!

هلگا خیلی آرام و با لبخند گفت:تو باغ مش ماشاالله دارم می رقصم. :hyp:

-این که بدتر شد!

-ننجون تو باغ هوا خوبه؟

-هیس!ببینم ننجون الان حالت خوبه؟

-مگه سنجد هفت سین حالش بد هم میشه؟منو ببرین بذارین سر سفره!

-این از سفره هفت سین بیرون نمیاد؟

رز گفت:من برم کمک بیارم

و دوان دوان از صحنه جرم بیرون رفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/1/8 21:26:28
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده