بخشی از خاطرات ایزابل مکدوگال
«تو هدیه داری ایزابل... !»
«تو هدیه داری ایزابل... !»
قسمت دوم
نگرانی از نگاه دخترک پر کشید و حیرت زده چشم به لبهای مادرش دوخت:
- نمادی که از لحظهی تولد تا حالا همراهت بوده و از این به بعد هم خواهد بود، یکی از سمبلهای اصلی دروئیدهاست. مادر من هم این نشان رو داشت... اون پیشگوی خارقالعادهای بود که استعدادش به من نرسید، اما خوشبختانه تو استعداد مادربزرگت رو داری ایزابل.
- دروئیدها کی هستن؟
- قومی از جادوگران با استعداد، که روح طبیعت در وجود اونها نفوذ کرده.
تعداد کمی از کسانی که، از طوفان بزرگ و وحشتناک آتلانتیس نجات پیدا کردن و به سرزمین های آباء و اجدادیشون، یعنی اسکاتلند، ایرلند و بریتانیا پناه بردن.
آتلانتیس به خاطر خشم خدایان زیر آب رفت و اونها قسم خوردن که قدرت ها و استعدادهاشون رو، فقط در خدمت طبیعت به کار ببرن.
هزاران سال گذشت و اونها با طبیعت در آمیخته شدن و به جای خدمت، با طبیعت همکاری کردن. تو تنها بازمانده از این نسل هستی... !
- چرا دیگه هیچکس نمونده؟
_ دروئیدها و باقی جادوگران در پاکسازی بزرگ کملوت از جادو، بی رحمانه نابود شدن و تعداد کمی هم که باقی موندن، در سرتاسر دنیا پراکنده شدن. از اون زمان به بعد، جادوگرها خود را مخفی کرده و محکوم به زندگی پنهانی شدند.
ممکنه یکی از کسانی که زنده مونده، جد بزرگ تو باشه که هیچکس اسمش رو نمیدونه... .
آن شب، بانو کاساندرا تمام داستان ها و افسانه هایی را که از مادر خود شنیده بود، برای ایزابل بازگو کرد. تمام آن حرفها، پایه گذار اعتقادات کنونی ایزابل بود، از جمله تنفر از ماگل ها و ماگل زاده هایی که تک به تک، باعث نسل کشی جادوگران با استعداد آن زمان شده بودند.
ایزابل همیشه در برابر گرفتن انتقام اجدادش، احساس مسئولیت میکرد. اما این، بار بسیار سنگینی بود که به تنهایی توانایی حمل آن را نداشت.
پس باید کسی را پیدا می کرد که اهدافش با او یکی باشد... !
ادامه دارد... (قسمت اول)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




