این چیزی بود که اسکارلت نیم ساعت بعد از این که هیچ معلمی را ندید با خودش گفت. کم کم پلک هایش سنگین و دیدش تار شد و به خواب
یک ساعت بعد
- جججرییینگگگ! غژژژ، پاققق!
سرش را به سرعت از میز برداشت و بلافاصله منبع صدا را دید، دانشآموز ناشناسی که پاتیلش سر کلاس تاریخ جادوگری زمین افتاده بود و بعد هم سرنگون شده بود.
خواست به او حرف های محبتآمیز بزند و جوری از او تشکر کند که در عمرش ندیده باشد ولی متوجه موضوع دیگری شد، کلاس خالی بود!
کلاس خالی بود؟
گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد و با چشمان تار متوجه نوشته های روی تخته شد. به سرعت آنها را روی اولین کاغذ دم دستش نوشت و از کلاس بیرون رفت.
چندین روز بعد
فردا دوباره تاریخ جادوگری داشت. رفت تا تکالیفش را ببیند که متوجه مشکلی شد.
نوشته های کاغذ ترکیبی بود از حروف چینی و میخی به علاوه دست خط موقع نسخه نوشتن پزشک ها که آش شله قلم کاری را رقم زده بود که نخوری پاته بخوری پات نیست. پس از ناچاری شروع به حدس زدن کلماتی که میتوانست کرد.
- اممم، مربا، ماروین، میرواین؟ مرلین! مکس؟ مگس؟ هرکس؟ عکس! سییسش؟دیش؟ ریش!
تهدید؟ تخمیر؟ تجدید؟ تفسیر؟
کاغذ با تعجب به او خیره شد.
او هم با تعجب به کاغذ خیره شد.
در نهایت عکسی از کتاب تازه چاپ مرلین شناسی پیدا کرد:

( احتمالا توسط دشمنان مرلین برای تخریب ایشان نوشته شده بود) و تکلیفش چنین چیزی از آب درآمد:
مرلین که با توجه به منابع شخصیت بسیار لطیف و مهربانی است ریش های انبوهی دارد که دست دامبلدور را از پشت بسته اند تفسیر و توضیح ریش های ایشان زیاد برای ما آسان نیست اما میتوان داسی را در ریش های ایشان دید که احتمالا اشاره به جنگ جهانی اول دارد ولی میتواند نمایانگر کمونیسم نیز باشد. باقی تفاسیر را به دیگران میسپارم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










) برامون مونده، اینو ببر بازار بفروش بلکه یه مدت بتونیم شکممونو سیر کنیم پسرم!
) داشت. همان خدایی که شب قبل، حسن به درگاه آن دعا کرده بود. چون کراتوس هم کچل بود و حسن با او همذات پنداری میکرد.


شد و برگشت گفت:
S.O.S




