جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- تاريخ جادوگری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

سلام پروفسور قشنگم!
سوال 1:
محدودیت ها: راستش پروفسور، این فکر به ذهنم رسید... باد که صندلی نداشته! باید تمام مدت وایمیسادن؟
ضمنا، اگه یه خانمی که دامن داشت میخواست از این شهر به اون شهر بره... تمام مدت باید دامنشو نگه میداشت تا باد نزنه زیرش؟ خیلی سخت بوده بنظرم. تمام مدت با یه دست ساکشو نگه دار با یه دست دامنشو!
و یکی دیگه! فهمیدیم که باد صندلی نداشته. پس مسافرا مجبور بودن صاف وایسن. به طور مثال اگه یه کتیه مذکوری میخواست 1000 کیلومتر راهو با باد سفر کنه، پاهاش سقط میشده که!
و اینکه، جدیدا ازش پرسیدم. مثل اینکه به موی پشمالو ها حساسیت داره. پس نمیتونه پشمالو هارو سوار کنه.
یه چیز دیگه پروفسور، بنظرم اگه یه مسافر بار صد تنی داشته بوده باشه، باد معمولی که نمیتونسته اونو حرکت بده. مجبور میشده طوفان شه تا بتونه بارو حمل کنه. اگرم طوفان میشده خرابی به بار میاورده. اگرم خرابی به بار میاورده مردم از دستش ناراحت میشدن. اگرم بارو نمیبرده بی مصرف تلقیش میکردن.
در هر صورت باد خیلی مظلوم واقع شده بوده!

سوال 2:
اگه باد درخواست سفرمو قبول کنه... یه جای نزدیکو انتخاب میکنم. آخه سر پا ایستادن طولانی مدت واقعا سخته! یادمم میمونه که دامن نپوشم. یه شلوار بپوشم. پیراهنمم داخل شلوارم کنم. کلاهم سرم نزارم.
ترجیح میدم که منو ببره بالای قله اورست. همیشه دلم میخواست از اون بالا سرزمین پشمالو هارو ببینم. آخه قاقارو میگه از اون بالا معلومه!
امیدوارم یادم نره بهش بگم رفت و برگشت میخوام. چون میترسم اون بالا جام بزاره.
پی نوشت: الان یادم اومد قاقارو تا حالا نوک قله اورست نرفته. سرمو شیره مالیده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/04/15
تولد نقش: 1401/04/15
آخرین ورود: پنجشنبه 21 تیر 1403 13:45
از: دفتر کله اژدری
پستها:
91

جلسه دوم تاریخ جادوگری
-کاش پرفسور مریض شده باشه و بریم تو حیاط کوییدیچ بزنیم.

-اگه پروفسور مریض بشه چون مدیر مدرسه ست همه کلاسا باید تعطیل بشن.

-اونوقت همه با هم کوییدیچ میزنیم!

یک ربع از زمان کلاس تاریخ جادوگری گذشته بود و با تاخیر دامبلدور، جادوآموزان شروع به خیال پردازی و شیطنت و شلوغ کاری کرده بودند و بعضی ها هم کوله هارا بر دوش گذاشته منتظر تعطیلی کلاس بودند.
اما با شنیدن صدای قدم های کسی، کل کلاس در سکوت فرو رفت. سکوت انتظار، سکوت خوشحالی، سکوت آخ جون تعطیلیم...
-فرزندانم!

سکوت کلاس به همهمه توام با غرغر بدل شد.
-منم از دیدنتون خوشحالم. حق دارید از اینکه دیر کردم ناراحت باشید.

-ناراحتیم که دیرکردن بدتر از هرگز نرسیدن بود.

-چی فرزندم؟
-هیچی استاد. حالا چرا دیر کردید؟

-سوال خوبی پرسیدی.

دامبلدور دست در ریشش برد و چند دمپایی پلاستیکی، یک فرفره و چند خرت و پرت دیگر را بیرون آورد و روی میز ریخت. پس از مدتی که دامبلدور اشیا را مرتب کرد و فکورانه به سمت پنجره رفت، جادوآموز فهمید که سوالش جواب خاصی نداشت و شانس آورد که مجبور نشد جوابش را هفته بعد بیاورد.
-تاریخ جادو پر از حقایق جالب و همینطور عجیبه فرزندانم. چیزهایی که الان براتون عادی و جزوی از روزمره ست توی دوران قدیم با فکر و استعداد و البته جنگ با جامعه ساخته و جا افتاده شده.
جادوآموزان با سرعت دفترهایشان را باز کردند و با قلم پر شروع به نوشتن کردند.
-آقا یکم آروم تر!
-لازم نیست بنویسی فرزندم.
اما آنها همچنان می نوشتند. چرا که جزوه نویسی برای کسانی که حوصله خواندن کتاب های اصلی درسی را نداشتند از واجبات بود.
-مثلا همین حمل و نقل... آیا میدونستید پودر پرواز با جنگیدن با صنف جتروی شومینه ای جا افتاده؟ جنگ شومینه ای اول بر سر قدرت و بدست آوردن موافقت کشورها و خطوط شومینه بوده. در آخر هم میتلر رهبر صنف پودرپروازیان پیروز میشه و تمام جترو های شومینه ای رو در کوره های خودش میسوزونه.
تاریخ جادو پر از درس و داستانه فرزندانم.

اما امروز میخوام درمورد یه داستان دیگه صحبت کنم.
دامبلدور آرام و بدون عجله به طرف میزش رفت و پشت آن نشست.
-همتون این وسیله رو میشناسید.
جادوآموزان درحالی که ایستاده و نشسته سرک می کشیدند جاروی نیمبوس رو در دستان دامبلدور تشخیص داده و ذوق کردند.
-بله، جاروی زیبا و خوش دست نیمبوس... اما قبل از این میتونید حدس بزنید که اجدادتون با چه چیزی پرواز می کردن؟

جادوآموزان فکر کردند و فکر کردند. اما در ذهن آنها تنها مدل های مختلف جارو نقش می بست.
-استاد، به نظر من همیشه جارو بوده. این درسته که ماگل ها خبر دارن که ما با جارو پرواز می کنیم؟

-تا حدودی بله، شک هاشون درسته اما تصور اونا از جاروی خانگیشون با جاروهای پیشرفته امروزی تناسبی نداره. همیشه جارو نبوده. به این نگاه کنید.
جادوآموزان ایندفعه با سرک کشیدن و تعجب بیشتری به جسم رنگی رنگی که در دست دامبلدور بود نگاه کردند. جسم شبیه به یک چوبدستی بود که در نوک آن گل آفتابگردان نصب شده باشد.
-اسمش فرفره ست فرزندانم.پدر پدربزرگ من این داستان رو تعریف می کرد که در زمان های قدیم، جادوگران سراسر دنیا از این وسیله برای پرواز استفاده می کردن. اونا رو به فرفره فوت می کردن و بعد از گفتن مقصد و زمان حرکت، با نیروی باد در آسمون پرواز می کردن و به مقصدشون می رفتن.
البته نه بدون دردسر.

مشکلی که داشت این بود که باد کمی سرخود و شیطون بود و ممکن بود که از مسیرهای مختلفی شمارو به مقصد برسونه. مثلا سر راه بره یه ابر بارون زا رو هم سوار کنه، یا از وسط صحرا بره.
اما حتما شمارو توی زمان مشخص به مقصد می رسوند و سرعت بالایی داشت.
هیچکس حرف هایی که دامبلدور می زد رو باور نمی کرد. چطور میشه جادوگری بتونه روی باد سوار شه و حرکت کنه!
-همه تقریبا راضی بودن، چون باد مجانی و اکثرا در دسترس بود. اما بعد از سفر وزیر سحر و جادو با باد، همه چیز تغییر کرد. وزیر میخواست برای شب کریسمس توی پنج شهر مختلف حضور داشته باشه، باد هم به خوبی اونو به چهار شهر رسونداما در مسیر شهر پنجم، باد ابرهای باران زای سر راه رو هم سوار کرد و در مقصد نهایی وزیر همراه با اومدن وزیر طوفان و سیل به پا شد و همه تدارکات و جشن رو به آب داد... البته به نظر من باد وظیفه ش رو انجام داد و وزیر باید آینده نگرتر می بود و چندتا هم همراه با خودش می برد تا باد دیگه نتونه ابر سوار کنه. اما خب، قدرت چشم وزیر رو کور کرده بود.
بعد از این اتفاق، باد مورد غضب وزارت قرار گرفت و ممنوعیت های حمل و نقل برای سفر با باد وضع شد. باد هم بهش برخورد و هر مسافری رو سوار نمی کرد. بعد هم که جارو اختراع شد و همه ترجیح دادن که خودشون زحمت مسافرت رو بکشن. باد وفادار و سفر باهاش از یادها رفت.
جادوآموزان آهی کشیدند و بعضیاشون اشکشونو پاک کردن. حالا فرفره از نظر آنها چیز جالب تری به چشم میومد.
-طبیعیه که من خیلی باد رو با فرفره صدا کردم. اما اهمیتی به درخواستم نداد. شاید بخاطر اینکه وزیر مدام به دیدنم میاد... شاید به درخواست شما گوش بده فرزندانم. جالبه که توی فرهنگ ماگل ها هم داستان باد نفوذ کرده، اونا باد رو به صورت هوهوخان باد
مهربان میشناسن.
البته شایدم این داستان فقط خیال پردازی پدرپدربزرگم بوده که از داستان ماگل ها خوشش اومده
... اما بهرحال!جادوآموزان پوکرفیس به استاد تاریخشان خیره شدند. بلاخره واقعیت داشت یا خیال پردازی بود.
-منم چندوقته دارم روی این دمپایی ابری ها کار میکنم... مرلین رو چه دیدی، شاید تونستم وسیله حمل و نقل جدیدی اختراع کنم.

تکلیف این جلسه:
۱- بنظرتون سفر با باد ممکن بود چه اتفاقات ناگواری رو به بار بیاره؟ چطوری میتونید جلوی اتفاقات بد رو بگیرید؟ کمی توضیح بدید و دو محدودیت و دو مزیت رو برام نام ببرید.(هرچه عجیب تر و متفاوت تر بهتر) (۱۵نمره)
۲- اگه باد با درخواست سفرتون موافقت کنه، حاضرید باهاش سفر برید؟ مقصدتون کجاست و چه اتفاقاتی میفته؟ (۱۵نمره)
لطفا تکلیف هاتون رو توی یک پست و به صورت غیررول برام بنویسید.
سوالی یا ابهامی بود میتونید با جغد یا هوهوخان برام بفرستید.

موفق باشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/04/15
تولد نقش: 1401/04/15
آخرین ورود: پنجشنبه 21 تیر 1403 13:45
از: دفتر کله اژدری
پستها:
91

امتیازات جلسه اول کلاس تاریخ جادوگری
سلام به فرزندان پاک و معصوم و بعضا بیراهه رفته ام.

امیدوارم از جلسه اول راضی بوده باشید. انتقادی یا پیشنهادی داشتید میتونید با جغد برام بفرستید. من و فاوکس ازش استقبال میکنیم.
گریفیندور
رکسان ویزلی: ۱۳ + ۰
توصیف هات قشنگ بود فرزند.

اما پستت نظم و استانداردهای نگارشی رو نداشت. داستانت هم شبیه به کتاب و اتاق بروبیا بود. نقد بگیز و بیشتر بنویس. تو جلسه های بعد از خلاقیتت بیشتر استفاده کن و امتیاز کامل رو خواهی گرفت.
متاسفانه سوال اولم رو جواب ندادی پس نمره ای نمیگیری.
کتی بل: ۱۷ + ۱۰
سلام بر تو فرزند.
جادوی ضد باد پرقدرتی بوده.

آب نبات هاتو پس گرفتی؟

داستان قشنگی بود. خیلی راحت و روون بود. اگه یکم خلاقیت و توصیف بیشتر بود و فضای تازه کشف شده رو توضیح میدادی بهترم میشد. اما درواقع چیزی کشف نکردین جز انباری.

گودریک گریفیندور: ۲۰ + ۱۰
جوابت به سوال اول بسیار منطقی بود.

از خلاقیتت تو جواب دوم هم لذت بردم. وقتی فهمیدم تالار اسراره با خودم گفتم بازم اون داستان قدیمی، اما اخرش غافلگیرم کردی. آفرین.
جیانا ماری: ۲۰+ ۰
فرزند روشنایی.

جن های کتاب خیلی وحشی ان، خوشحالم که سالمی.

داستان قشنگی بود.
متاسفانه سوال اول رو جواب نداده بودی فرزندم.
ده امتیاز مثبت بخاطر شجاعت... چیز... نه، بریم سراغ گروه بعد.
اسلیترین
اسکورپیوس مالفوی: ۲۰+۱۰
سلام برتو.
چه روند ساده و در عین حال پیچیده ای بود.

تغییر رویه شون رو دوست داشتم.
داشتی بازی میکردی و مدرسه منو به فنا می دادی؟

حیف که بخاطر خلاقیت خوبت مجبورم بهت نمره کامل بدم.

دیانا کارتر: ۲۰ + ۸
به راه های زیادی اشاره کردی فرزندم، اما حیف که هیچکدومش رو با جزییات توضیح ندادی.

تالار عجیب و جالبی رو پیدا کردی. خیلی خوب توصیفش کردی. آفرین بر تو.
امیدوارم جلسه بعد رفتار بهتری داشته باشی و به این کلاس علاقمند بشی.

جاه طلبی و تلاش بسیار... . تحسین کننده بود.
ریونکلاو
لادیسلاو زاموژسلی مکشّف: ۲۰ + ۱۰
راز مگوی شما بسیار پسندیده و خلاقانه بود. با قدرت به این امر مهم (غافلگیر کردن جامعه جادوگری) ادامه دهید.
پر فسفر شما بسیار خشنود شد که به کلاس آمدید.
هم خشنود و هم خوبیم.

سو لی: 20 + 10
جایی که چرخیدی رو نشون بده تا خودم برم همه شون رو ریشه کن کنم دخترم. جادوآموزای هاگوارتز خط قرمز منن.

قلعه مهربونی داریم.

خیلی عالی بود.
جرمی استرتون: ۲۰ + ۹
سلام فرزند روشنایی.

من تکلیف اول رو غیررول و به صورت توضیح میخواستم اما بخاطر زحمتی که کشیدی اکثر نمره رو بهت میدم.
اگه جایی شک داشتی همیشه میتونی برام جغد بفرستی و بپرسی.
پیوز گاهی وقتا که حوصله داره چیزای جالبی میسازه. البته امیدواریم که حوصله نداشته باشه. ببینم، شما که قالیچه رو با خودتون نیاوردید؟
خلاقیتت خیلی عالی بود. صدآفرین.
خردمندان زرنگی بودید.
هافلپاف
نیکلاس فلامل: ۲۰ + ۱۰
الان قیمت مصالح سر به فلک میکشه دوست من.

دیگه این حساب قدیمی رو جایی نگی ها وگرنه باید به علاوه همه طلاها میز و صندلی های مدرسه رو هم بفروشیم به جاش بدیم.

کوتاه اما خلاقانه و قشنگ بود. خندیدم.

پیکت: ۲۰ + ۱۰
به به، فرزند روشنایی.

چه سرنوشت غم انگیزی.
و... چه خشن.

چرا در عین ناز بودن ترسناکی؟!

بسی زیبا بود.

پرتلاش و خوب مثل همیشه. راضیم.
---------------------
ممنون از همگی بابت زحمت و مشقتی که در راه کسب علم و دانش کشیدید.

امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه و تو جلسه بعدی ببینمتون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1401/5/3 3:18:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/04
تولد نقش: 1399/05/06
آخرین ورود: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 17:01
از: کی دات کام
پستها:
202

تکلیف دوم:
آلنیس جلوتر از جرمی حرکت میکرد و دست او را میکشید. هر دو با تمام سرعت میدویدند. هر کسی اگر در آن موقعیت میبود، وضعش چندان تفاوت نمیکرد. هیچکس دوست نداشت به چنگ فیلچ بیافتد. اطرافشان تنها با نور چوبدستی ها و چراغی که در دست فیلچ بود دیده میشد. آلنیس دوراهی اول را به چپ پیچید و دومی را به راست. صدای زیر لب غریدن های فیلچ، هر لحظه نزدیک تر میشد. چیزی نمانده بود که به اتاق ضروریات برسند. در اتاق کم کم نمایان شد. در خود به خود باز شد و جرمی و آلنیس وارد شدند. فیلچ تنها یک قدم با آنها فاصله داشت اما، یک قدم فاصله زیادی بود. در ناپدید شد و فیلچ به دیوار برخورد کرد. کفری زیر لب غرید.
آلنیس و جرمی، نفس نفس زنان در حالی که دست هایشان به زانو هایشان بود و با نیش هایی باز داشتند لبخند میزدند، به یکدیگر نگاه کردند. شادی و شیطنت در چشمانشان خودنمایی میکرد. جرمی گفت:
- یه ماجراجویی دیگه!
پس از اینکه سرعت نفس کشیدنشان به حالت قبل برگشت، شروع کردند به قدم زدن و گشت و گذار.
- جرمی این چطوره؟
- یه میز شکنجه که احتمالا مال قرون وسطاست؟ زیادی خسته کننده به نظر میرسه.
- بیخیال! لابد اون زمان ملت رو گله گله مثل گوسفند میریختند تو اینا که صدا بز بدن. بعد یکی قد قد کنه، اونام هار هار بخندن.
جرمی نگاهی که در آن «وات د هل آر یو تاکینگ ابوت» موج میزد را روانه آلنیس کرد.
- چرا قیمه ها رو میریزی رو سفره؟
بعدم حرف از هار هار خندیدن میزنی خانوم شاکری شاکی میشه ها! مدافع حوقوق گوربه هاست.
هر دو چند لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و بعد صدای خندهشان هوا رفت. چند قدم که از آنجا فاصله گرفتند، آلنیس چیز جدیدی پیدا کرد:
- این یکی چی؟
جرمی رویش را به سمت آلنیس و اکتشاف جدیدش برگرداند و با حالتی که معلوم بود از آلنیس ناامید شده گفت:
- خمیر دندون هفت رنگ شیر خر و اسهال تکشاخ؟
-
-
-
صندوقچه ای جواهرنشان حواس جرمی را به خود جلب کرد. آلنیس که گویا چیز دیگری کشف کرده بود به شانه جرمی زد و گفت:
-هی جرمی!
اما جرمی مسحور زیبایی صندوقچه شده بود. آلنیس سقلمه ای نثار پهلوی جرمی کرد و اینبار کمی بلند تر گفت:
- جرمی!
جرمی که فکر میکرد اینبار هم آلنیس چیزی نه چندان به درد بخور پیدا کرده، گفت:
- دوباره نه خواهشا!
- نه بابا این چه حرفیه! یعنی میگی من چیزای بد به تو معرفی میکنم؟ تا حالا شده آخه؟
- کم نه!
- این حرفا چیه بابا!
ببین اینو!
جرمی چیزی که مدنظر آلنیس بود را ورانداز کرد. سپس کاغذی که به گوشه آن آویزان بود را خواند:
«تابوت سفر به آینده.
هشدار! هنوز آزمایش نشده! در صورت استفاده هر گونه عواقب جانبی بر عهده خودتان خواهد بود!»
جرمی با خوشحالی گفت:
- خودشه آلنیس! همینو میخواستم!
-
آلنیس و جرمی دست هایشان را بالا بردند تا به اصطلاح بزنند قدش. وقتی دست ها به هم برخورد کردند، جرقه ای نمایان شد و هر دو را به عقب انداخت. جرمی مانند آلنیس به روی زمین افتاده بود. وقتی سرگیجه اش تمام شد، نگاهی به جلویش انداخت و با دیدن خودش که کمی جلوتر روی زمین افتاده بود بسیار شوکه شد.
- من نه منم این که منم!
اوضاع ترسناکی بود. تازه وقتی صدای خودش به گوشش خورد، اوضاع ترسناک تر هم شد.
- چرا دارم با صدای آلنیس حرف میزنم؟
جرمی دیگر که رو به روی جرمی افتاده بود گفت:
- جرمی؟ این... تویی؟ تو چرا توی منی؟
جرمی نگاهی به خود انداخت و چیزی که دید، جسم آلنیس بود. هر دو نگران بودند. البته طبق معمول نگرانیشان زیاد طول نکشید و دوباره زدند به در مسخره بازی.
- گر تو تویی و من منم؟
- من نه منم نه من منم!
هنوز عمق فاجعه به اعماق مغزشان نرسیده بود. حدود چهل دقیقه ای طول کشیده تا عمق فاجعه به مغزشان نفوذ کند. این عمل مجدد باعق تغییر مودشان شد.
- کیه کیه منم منم!
- کسی نیست جون تو منم!
- چشم تو چشم... اممم... آلنیس؟
-
هر دو در سکوت به فکر فرو رفته بودند. افکار متفاوت از ذهن آنها گذر میکرد:
- اگه قرار باشه همینطوری بمونم چی؟ نکنه فردا مجبور بشم با غلامعلی بقال که خواستگار آلنیسه ازدواج کنم؟ نه بابا چه ربطی داشت.
آلنیس به اطراف نگاه کرد تا عامل ماجرا را پیدا کند. متوجه قالیچه ای شد که روی آن ایستاده بودند. به سمت آن رفت و زیرش را نگاه کرد. نوشته ای به زیر قالیچه متصل شده بود. آلنیس نوشته را با صدایی که جرمی هم بشنود خواند.
«قالیچه تغییر دهنده، برای آزار دادن و جا به جا کردن دو دانش آموز نگونبخت! تنها لازمه کار کردن قالیچه ایجاد تماس فیزیکی بین دو قربانی است!
ساخته شده توسط پـفـیوز.
پ.ن: اثر قالیچه تا سه روز ماندگار خواهد بود.»
- حالا چه خاکی به سرمون کنیم؟
- رُس چطوره؟
- نه من ماسه رو ترجیح میدم!
جرمی و آلنیس به مباحثه های پرمفهوم و سنگینشان ادامه دادند و اوضاعشان را فراموش کردند.
آلنیس جلوتر از جرمی حرکت میکرد و دست او را میکشید. هر دو با تمام سرعت میدویدند. هر کسی اگر در آن موقعیت میبود، وضعش چندان تفاوت نمیکرد. هیچکس دوست نداشت به چنگ فیلچ بیافتد. اطرافشان تنها با نور چوبدستی ها و چراغی که در دست فیلچ بود دیده میشد. آلنیس دوراهی اول را به چپ پیچید و دومی را به راست. صدای زیر لب غریدن های فیلچ، هر لحظه نزدیک تر میشد. چیزی نمانده بود که به اتاق ضروریات برسند. در اتاق کم کم نمایان شد. در خود به خود باز شد و جرمی و آلنیس وارد شدند. فیلچ تنها یک قدم با آنها فاصله داشت اما، یک قدم فاصله زیادی بود. در ناپدید شد و فیلچ به دیوار برخورد کرد. کفری زیر لب غرید.
آلنیس و جرمی، نفس نفس زنان در حالی که دست هایشان به زانو هایشان بود و با نیش هایی باز داشتند لبخند میزدند، به یکدیگر نگاه کردند. شادی و شیطنت در چشمانشان خودنمایی میکرد. جرمی گفت:
- یه ماجراجویی دیگه!
پس از اینکه سرعت نفس کشیدنشان به حالت قبل برگشت، شروع کردند به قدم زدن و گشت و گذار.
- جرمی این چطوره؟
- یه میز شکنجه که احتمالا مال قرون وسطاست؟ زیادی خسته کننده به نظر میرسه.
- بیخیال! لابد اون زمان ملت رو گله گله مثل گوسفند میریختند تو اینا که صدا بز بدن. بعد یکی قد قد کنه، اونام هار هار بخندن.
جرمی نگاهی که در آن «وات د هل آر یو تاکینگ ابوت» موج میزد را روانه آلنیس کرد.
- چرا قیمه ها رو میریزی رو سفره؟
بعدم حرف از هار هار خندیدن میزنی خانوم شاکری شاکی میشه ها! مدافع حوقوق گوربه هاست.هر دو چند لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و بعد صدای خندهشان هوا رفت. چند قدم که از آنجا فاصله گرفتند، آلنیس چیز جدیدی پیدا کرد:
- این یکی چی؟

جرمی رویش را به سمت آلنیس و اکتشاف جدیدش برگرداند و با حالتی که معلوم بود از آلنیس ناامید شده گفت:
- خمیر دندون هفت رنگ شیر خر و اسهال تکشاخ؟
-

-

-
صندوقچه ای جواهرنشان حواس جرمی را به خود جلب کرد. آلنیس که گویا چیز دیگری کشف کرده بود به شانه جرمی زد و گفت:
-هی جرمی!
اما جرمی مسحور زیبایی صندوقچه شده بود. آلنیس سقلمه ای نثار پهلوی جرمی کرد و اینبار کمی بلند تر گفت:
- جرمی!
جرمی که فکر میکرد اینبار هم آلنیس چیزی نه چندان به درد بخور پیدا کرده، گفت:
- دوباره نه خواهشا!
- نه بابا این چه حرفیه! یعنی میگی من چیزای بد به تو معرفی میکنم؟ تا حالا شده آخه؟
- کم نه!
- این حرفا چیه بابا!
ببین اینو!جرمی چیزی که مدنظر آلنیس بود را ورانداز کرد. سپس کاغذی که به گوشه آن آویزان بود را خواند:
«تابوت سفر به آینده.
هشدار! هنوز آزمایش نشده! در صورت استفاده هر گونه عواقب جانبی بر عهده خودتان خواهد بود!»
جرمی با خوشحالی گفت:
- خودشه آلنیس! همینو میخواستم!

-
آلنیس و جرمی دست هایشان را بالا بردند تا به اصطلاح بزنند قدش. وقتی دست ها به هم برخورد کردند، جرقه ای نمایان شد و هر دو را به عقب انداخت. جرمی مانند آلنیس به روی زمین افتاده بود. وقتی سرگیجه اش تمام شد، نگاهی به جلویش انداخت و با دیدن خودش که کمی جلوتر روی زمین افتاده بود بسیار شوکه شد.
- من نه منم این که منم!
اوضاع ترسناکی بود. تازه وقتی صدای خودش به گوشش خورد، اوضاع ترسناک تر هم شد.
- چرا دارم با صدای آلنیس حرف میزنم؟

جرمی دیگر که رو به روی جرمی افتاده بود گفت:
- جرمی؟ این... تویی؟ تو چرا توی منی؟
جرمی نگاهی به خود انداخت و چیزی که دید، جسم آلنیس بود. هر دو نگران بودند. البته طبق معمول نگرانیشان زیاد طول نکشید و دوباره زدند به در مسخره بازی.
- گر تو تویی و من منم؟
- من نه منم نه من منم!

هنوز عمق فاجعه به اعماق مغزشان نرسیده بود. حدود چهل دقیقه ای طول کشیده تا عمق فاجعه به مغزشان نفوذ کند. این عمل مجدد باعق تغییر مودشان شد.
- کیه کیه منم منم!

- کسی نیست جون تو منم!

- چشم تو چشم... اممم... آلنیس؟

-

هر دو در سکوت به فکر فرو رفته بودند. افکار متفاوت از ذهن آنها گذر میکرد:
- اگه قرار باشه همینطوری بمونم چی؟ نکنه فردا مجبور بشم با غلامعلی بقال که خواستگار آلنیسه ازدواج کنم؟ نه بابا چه ربطی داشت.

آلنیس به اطراف نگاه کرد تا عامل ماجرا را پیدا کند. متوجه قالیچه ای شد که روی آن ایستاده بودند. به سمت آن رفت و زیرش را نگاه کرد. نوشته ای به زیر قالیچه متصل شده بود. آلنیس نوشته را با صدایی که جرمی هم بشنود خواند.
«قالیچه تغییر دهنده، برای آزار دادن و جا به جا کردن دو دانش آموز نگونبخت! تنها لازمه کار کردن قالیچه ایجاد تماس فیزیکی بین دو قربانی است!
ساخته شده توسط پـفـیوز.
پ.ن: اثر قالیچه تا سه روز ماندگار خواهد بود.»
- حالا چه خاکی به سرمون کنیم؟
- رُس چطوره؟
- نه من ماسه رو ترجیح میدم!

جرمی و آلنیس به مباحثه های پرمفهوم و سنگینشان ادامه دادند و اوضاعشان را فراموش کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/04
تولد نقش: 1399/05/06
آخرین ورود: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 17:01
از: کی دات کام
پستها:
202

تکلیف اول:
سلام پروفسور!
وقتی که کوچیک تر بودم، یعنی حدودا چهار یا پنج ساله، بابام برام یک افسانه رو تعریف کرده بود. از صحتش مطمئن نیستم، اما ماجرا کاملا باورپذیره. حتی بعد از شنیدن خاطره روونا ریونکلاو سر کلاس امروز، برام باورپذیرتر هم شد. وقتی این تکلیف رو ازمون خواستید، یاد اون افتادم. و ماجرا از این قرار بود که...
***
شب، تاریکی خود را بر آسمان گسترانیده بود. بادی ملایم میوزید و گونه های اشکآلود هلگا هافلپاف را نوازش میکرد. هلگا، به لب دریاچه سیاه، واقع در قسمت جنوبی قلعه رفته بود. در حالی که نشسته بود و به درختی تکیه داده بود، دو زانوی خودش رو در آغوش میکشید. روز سختی را پشت سر گذاشته بود. او و سه بنیانگذار دیگر، دغدغه ای بزرگ داشتند؛ ساخت هاگوارتز، بدون اینکه ماگلی متوجه آن شود. آن روز، ماگلی پس از دیدن هلگا از هوش رفته بود و روح پاک و معصوم هلگا، از این اتفاق آزرده شده بود.
زانوانش را به سینه های خود میفشرد. فرشته زندگانی، مظهر سرسبزی و سرزندگی، نقطه مقابل مرگ، داشت از آنجا گذر میکرد. هلگا را دید. معصومیت روحش را حس کرد. نازکی دلش را احساس کرد و مهربانی قلبش را دید. تصمیم گرفت برای او کاری کند. به همین دلیل، خود را نمایان کرد. حالتی شبه وار و سفید رنگ داشت. نور ملایمی پلک های بسته هلگا را روشن کرد. هلگا آرام سر خود را بالا آورد. با صدایی لرزان پرسید:
- تو کی هستی؟
هلگا نوازشی بر سر و رویش احساس کرد. صدایی شنید:
- خواستهت رو بهم بگو. تو لایقش هستی.
هلگا لحظه ای با خود اندیشید. به هاگوارتز ناتمام نگاهی کرد و گفت:
- من به همراه سه نفر دیگه داریم روی این قلعه کار میکنیم، اما ماگل ها نباید متوجه بشن. فکر همگی ما عاجز مونده. راه چاره ای به ذهنمون نمیرسه. و... وقتی دوستام رو در حال سرزنش همدیگه سر این موضوع میبینم، دلم به حالشون میسوزه.
فرشته هیچ نگفت. لحظه ای بعد بزرگ شد؛ بزرگ تر از پیش. هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد، تا آنجا که وسعتش تمام قلعه را پوشش میداد. پاره ای از ردایش - که هر چیز که توسط آن فراگرفته میشد، از چشم ها پنهان میشد - را به دور قلعه پوشاند. هلگا زمزمه ای را در گوشش احساس کرد.
- خیالت راحت. قلعهتون از چشم ها ماگل ها پنهون میمونه.
شادی در دل هلگا شناور بود. عظمت فرشته زندگانی، هر چشمی که او را میدید را به خود خیره میکرد. کم کم دوباره از چشم ها پنهان شد و به سفر خود ادامه داد.
سلام پروفسور!
وقتی که کوچیک تر بودم، یعنی حدودا چهار یا پنج ساله، بابام برام یک افسانه رو تعریف کرده بود. از صحتش مطمئن نیستم، اما ماجرا کاملا باورپذیره. حتی بعد از شنیدن خاطره روونا ریونکلاو سر کلاس امروز، برام باورپذیرتر هم شد. وقتی این تکلیف رو ازمون خواستید، یاد اون افتادم. و ماجرا از این قرار بود که...
***
شب، تاریکی خود را بر آسمان گسترانیده بود. بادی ملایم میوزید و گونه های اشکآلود هلگا هافلپاف را نوازش میکرد. هلگا، به لب دریاچه سیاه، واقع در قسمت جنوبی قلعه رفته بود. در حالی که نشسته بود و به درختی تکیه داده بود، دو زانوی خودش رو در آغوش میکشید. روز سختی را پشت سر گذاشته بود. او و سه بنیانگذار دیگر، دغدغه ای بزرگ داشتند؛ ساخت هاگوارتز، بدون اینکه ماگلی متوجه آن شود. آن روز، ماگلی پس از دیدن هلگا از هوش رفته بود و روح پاک و معصوم هلگا، از این اتفاق آزرده شده بود.
زانوانش را به سینه های خود میفشرد. فرشته زندگانی، مظهر سرسبزی و سرزندگی، نقطه مقابل مرگ، داشت از آنجا گذر میکرد. هلگا را دید. معصومیت روحش را حس کرد. نازکی دلش را احساس کرد و مهربانی قلبش را دید. تصمیم گرفت برای او کاری کند. به همین دلیل، خود را نمایان کرد. حالتی شبه وار و سفید رنگ داشت. نور ملایمی پلک های بسته هلگا را روشن کرد. هلگا آرام سر خود را بالا آورد. با صدایی لرزان پرسید:
- تو کی هستی؟
هلگا نوازشی بر سر و رویش احساس کرد. صدایی شنید:
- خواستهت رو بهم بگو. تو لایقش هستی.
هلگا لحظه ای با خود اندیشید. به هاگوارتز ناتمام نگاهی کرد و گفت:
- من به همراه سه نفر دیگه داریم روی این قلعه کار میکنیم، اما ماگل ها نباید متوجه بشن. فکر همگی ما عاجز مونده. راه چاره ای به ذهنمون نمیرسه. و... وقتی دوستام رو در حال سرزنش همدیگه سر این موضوع میبینم، دلم به حالشون میسوزه.
فرشته هیچ نگفت. لحظه ای بعد بزرگ شد؛ بزرگ تر از پیش. هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد، تا آنجا که وسعتش تمام قلعه را پوشش میداد. پاره ای از ردایش - که هر چیز که توسط آن فراگرفته میشد، از چشم ها پنهان میشد - را به دور قلعه پوشاند. هلگا زمزمه ای را در گوشش احساس کرد.
- خیالت راحت. قلعهتون از چشم ها ماگل ها پنهون میمونه.
شادی در دل هلگا شناور بود. عظمت فرشته زندگانی، هر چشمی که او را میدید را به خود خیره میکرد. کم کم دوباره از چشم ها پنهان شد و به سفر خود ادامه داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/22
تولد نقش: 1397/06/05
آخرین ورود: سهشنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
از: این سو، به اون سو!
پستها:
563

۱.برام توضیح بدید که به نظر شما در گذشته هاگوارتز توی چه پوشش ضدماگلی ای بوده و چطور ساخته شده که ماگل ها متوجهش نشدند؟ آیا فقط جادو دخیل بوده؟ چه جادویی؟ آیا از حیله های ماگلی و جادویی با هم استفاده شده؟ با تخیلتون برام توضیح بدید! حداقل سه پاراگراف ازتون تکلیف میخوام. (۱۰نمره)
میدونید پروفسور، ایجاد موقعیت خطرناکی که باعث دور شدن همه ماگل ها بشه یه جورایی... غیر ممکنه! هر جوری هم باشه بالاخره برای یه عده جذابیت داره؛ مگر اینکه مطمئن بشن جونشون در خطره! اینجاست که دمشون رو میذارن روی کولشون و فرار میکنن. برای همین هم بنیان گزاران تصمیم گرفتن یه مدت شرایطی ایجاد کنن که هر کسی به اونجا نزدیک شد، فکر کنه توی قلعه جنگه و نزدیکش نشه. برای این کار هم یه مدت گودریک گریفیندور شمشیر معروفش رو توی هوا میچرخوند تا به بیل و کلنگ های در حال پرواز برخورد کنه و صدای برخورد شمشیر ایجاد کنه.
البته که ایدهی گودریک کارساز بود ولی بعد یه مدت صدای اعتراض بقیه در اومد که ما این همه زحمت میکشیم ولی تو شمشیربازی میکنی. درسته که قصد گودریک خیر بود ولی توی اون شرایط پر کار و استرس همه خسته بودن دیگه. برای همین یه سری از قاشق و چنگالای هلگا هافلپاف رو از یکی از درختای اون نزدیکیا آویزون کردن و با طلسم سونوروس صدای برخوردشون رو بلند کردن. این ایده، هم جایگزین خوبی بود و هم گودریک میتونست به کارهای مهمتری مثل کمک به سالازار تو نصب چوب پرده ها و برق انداختن سقف سرسرای اصلی بپردازه که البته توی مورد دوم موفق نبودن و به شفافیت لازم نرسیدن. برای همین طلسمی اجرا کردن که آسمون بیرون قلعه رو شبیه سازی کنه.
بالاخره این صدای جنگیدن هم تا یه مدت جواب میده... بعد از اینکه عده ای سعی کردن مخفیانه وارد قلعه بشن تا اگر جنگی در کار بود برای خودشون غنیمت جمع کنن، چهار بنیان گزار تصمیم گرفتن راه دیگه ای رو امتحان کنن. هلگا که خیلی خوب گیاه ها رو میشناخت، تعداد زیادی گیاه سمی که خطر زیادی نداشتن رو اطراف قلعه کاشت تا اگر کسی خواست نزدیکشون بشه با عطسه های پشت سر هم یا جاری شدن آب بینی و اشک، از اون منطقه دور بشه. روونا هم با طلسم فورنان كیولاس بقیه گیاه های اونجا رو مسموم کرد که هرکسی بهشون برخورد کرد بدنش پر از جوش بشه و همونطور که خودش رو میخارونه از اون گیاه ها دور بشه. البته فکر کنم هنوز یه تعدادی از این گیاه ها اطراف قلعه هستن پروفسور، چون از دیروز که رفتم یه چرخی بزنم دارم عطسه میکنم.
۲.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید. (۲۰نمره)
سقف سرسرای عمومی همانند آسمان بالای قلعه، نور دل انگیز خورشید را به نمایش گذاشته و ابرهای پنبهای کوچک و بزرگ را در دل خود پخش کرده بود. دانش آموزان پشت میزهای طویل گروههایشان نشسته و مشغول صرف صبحانه بودند.البته عده ای هم بودند که کل شب گذشته را مشغول پر کردن طومارهای کاغذ پوستی کلاس معجون سازی بوده و حالا روی میز، کمبود خوابشان را جبران میکردند. اما بقیه با شور و هیجان مشغول گفت و گو با دوستانشان بودند یا با ولع تمام سعی میکردند شکمشان را از دستپخت جن های خانگی سیر کنند.
در یک سوی میز ریونکلاو ظرف پورهی سیب زمینی خالی شده، بشقاب یکی از دانش آموزان از آن پر بود و در بطری آب کدو حلوایی هم چیز زیادی باقی نمانده بود. البته در گوشه دیگری از میز، سینی های خوراکی تغییر چندانی نکرده بودند و دانش آموزان به یک تکه پای سیب یا کمی نیمرو و توت وحشی اکتفا کرده بودند. در سویی دیگر هم... یک سو نشسته بود که از کم اشتها بودن دوستش نهایت استفاده را برده و برای سومین بار بشقابش را از خوراک قارچ جنگلی پر میکرد. البته لینی کم اشتها نبود، فقط معده اش با خودن یک دانه لوبیا یا نخود سبز کاملا پر میشد.
در میان آن همهمهی دانش آموزان و صدای به هم خوردن قاشق و چنگال هایشان، صدایی که از خارج قلعه به گوش رسید و هر لحظه نزدیک تر میشد، همه را به سکوت واداشت و نگاه ها را به پنجرهی نزدیک میز اساتید دوخت. جغدهای کوچک و بزرگ پشت سر هم وارد سرسرا شدند و هر یک پس از تحویل بسته، نامه یا روزنامه ای به صاحبش، از سرسرا خارج شدند تا برای استراحت به جغددانی بروند. سو مجلهی کلاهِ روز را ورق زد و نگاهی به طرح های جدید انداخت. اما یک لحظه، گویی چیزی به یادش آمده باشد، آن را کنار گذاشته و به طرف لینی برگشت.
-امروز هم نامه نداشتی؟
-نه.
-الان بیشتر از سه هفته شده که هیچ صحبتی با خانوادهت نکردی. دلت براشون تنگ نشده؟
-امممم... چرا چرا. خب من دیگه برم.
سو به خوبی میدانست لینی چه قدر به خانوادهاش وابسته است. تا مدتی پیش تقریبا هیچ روزی نبود که نامه ای به آنها نفرستد یا آنها چیزی برایش ارسال نکنند. این شرایط اصلا عادی به نظر نمیرسید و سو هم دیگر نمیتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد. با نگاهی از پشت پرده ای از اشک، با صبحانهی محبوبش وداع کرد و به آرامی به دنبال لینی به راه افتاد.
هنوز تا شروع کلاس ها نیم ساعت باقی مانده بود و برای همین، راهرو ها تقریبا خالی بودند. برخلاف تصور سو، لینی به کلاس تاریخ جادوگری نرفت، بلکه راهش را به طرف راهرویی دیگر کج کرد و در پیچ آن ناپدید شد. سو خودش را به سرعت به انتهای راهرو رساند و لحظه ای قبل از آن که لینی متوجه حضورش شود، پشت مجسمه ی برنزی رنگی مخفی شود.
-داره چه کار میکنه؟
لینی مقابل دیواری ایستاده و چند بار اطرافش را نگاه کرد. نوک چوبدستی اش را به سه آجر زد و با کمی مکث، دو بار روی آجر دیگری زد. آجرها تکانی خوردند و به آرامی از هم فاصله گرفتند. طولی نکشید که حفره ای به اندازهی یک کف دست روی دیوار ایجاد شد و لینی به درونش پرید. سو با چند قدم روی پنجه هایش به طرف آن حفره رفت و با فاصله کمی از آن، متوقف شد. گوش هایش تیز شد. به نظر یمرسید لینی به کسی صحبت میکرد. نمیتوانست آنچه را که میشنید باور کند؛ صدای حرف زدن، آرام و پچپچ گون بود ولی سو به خوبی صاحبان آن صداها را میشناخت. کمتر از سه ماه قبل در ایستگاه نه و سه چهارم، یکی از آن ها خداحافظی گرمی با سو کرده بود و دیگری هم به اون سپرده بود که مراقب لینی باشد تا غذایش را به موقع بخورد.
سو از دیوار فاصله گرفت. صدای بال زدن پیکسی ها کم و کمتر شد. در راه کلاس تاریخ جادو، به یاد سخنرانی ابتدای سال پروفسور دامبلدور افتاد.
نقل قول:
میدونید پروفسور، ایجاد موقعیت خطرناکی که باعث دور شدن همه ماگل ها بشه یه جورایی... غیر ممکنه! هر جوری هم باشه بالاخره برای یه عده جذابیت داره؛ مگر اینکه مطمئن بشن جونشون در خطره! اینجاست که دمشون رو میذارن روی کولشون و فرار میکنن. برای همین هم بنیان گزاران تصمیم گرفتن یه مدت شرایطی ایجاد کنن که هر کسی به اونجا نزدیک شد، فکر کنه توی قلعه جنگه و نزدیکش نشه. برای این کار هم یه مدت گودریک گریفیندور شمشیر معروفش رو توی هوا میچرخوند تا به بیل و کلنگ های در حال پرواز برخورد کنه و صدای برخورد شمشیر ایجاد کنه.
البته که ایدهی گودریک کارساز بود ولی بعد یه مدت صدای اعتراض بقیه در اومد که ما این همه زحمت میکشیم ولی تو شمشیربازی میکنی. درسته که قصد گودریک خیر بود ولی توی اون شرایط پر کار و استرس همه خسته بودن دیگه. برای همین یه سری از قاشق و چنگالای هلگا هافلپاف رو از یکی از درختای اون نزدیکیا آویزون کردن و با طلسم سونوروس صدای برخوردشون رو بلند کردن. این ایده، هم جایگزین خوبی بود و هم گودریک میتونست به کارهای مهمتری مثل کمک به سالازار تو نصب چوب پرده ها و برق انداختن سقف سرسرای اصلی بپردازه که البته توی مورد دوم موفق نبودن و به شفافیت لازم نرسیدن. برای همین طلسمی اجرا کردن که آسمون بیرون قلعه رو شبیه سازی کنه.
بالاخره این صدای جنگیدن هم تا یه مدت جواب میده... بعد از اینکه عده ای سعی کردن مخفیانه وارد قلعه بشن تا اگر جنگی در کار بود برای خودشون غنیمت جمع کنن، چهار بنیان گزار تصمیم گرفتن راه دیگه ای رو امتحان کنن. هلگا که خیلی خوب گیاه ها رو میشناخت، تعداد زیادی گیاه سمی که خطر زیادی نداشتن رو اطراف قلعه کاشت تا اگر کسی خواست نزدیکشون بشه با عطسه های پشت سر هم یا جاری شدن آب بینی و اشک، از اون منطقه دور بشه. روونا هم با طلسم فورنان كیولاس بقیه گیاه های اونجا رو مسموم کرد که هرکسی بهشون برخورد کرد بدنش پر از جوش بشه و همونطور که خودش رو میخارونه از اون گیاه ها دور بشه. البته فکر کنم هنوز یه تعدادی از این گیاه ها اطراف قلعه هستن پروفسور، چون از دیروز که رفتم یه چرخی بزنم دارم عطسه میکنم.
۲.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید. (۲۰نمره)
سقف سرسرای عمومی همانند آسمان بالای قلعه، نور دل انگیز خورشید را به نمایش گذاشته و ابرهای پنبهای کوچک و بزرگ را در دل خود پخش کرده بود. دانش آموزان پشت میزهای طویل گروههایشان نشسته و مشغول صرف صبحانه بودند.البته عده ای هم بودند که کل شب گذشته را مشغول پر کردن طومارهای کاغذ پوستی کلاس معجون سازی بوده و حالا روی میز، کمبود خوابشان را جبران میکردند. اما بقیه با شور و هیجان مشغول گفت و گو با دوستانشان بودند یا با ولع تمام سعی میکردند شکمشان را از دستپخت جن های خانگی سیر کنند.
در یک سوی میز ریونکلاو ظرف پورهی سیب زمینی خالی شده، بشقاب یکی از دانش آموزان از آن پر بود و در بطری آب کدو حلوایی هم چیز زیادی باقی نمانده بود. البته در گوشه دیگری از میز، سینی های خوراکی تغییر چندانی نکرده بودند و دانش آموزان به یک تکه پای سیب یا کمی نیمرو و توت وحشی اکتفا کرده بودند. در سویی دیگر هم... یک سو نشسته بود که از کم اشتها بودن دوستش نهایت استفاده را برده و برای سومین بار بشقابش را از خوراک قارچ جنگلی پر میکرد. البته لینی کم اشتها نبود، فقط معده اش با خودن یک دانه لوبیا یا نخود سبز کاملا پر میشد.
در میان آن همهمهی دانش آموزان و صدای به هم خوردن قاشق و چنگال هایشان، صدایی که از خارج قلعه به گوش رسید و هر لحظه نزدیک تر میشد، همه را به سکوت واداشت و نگاه ها را به پنجرهی نزدیک میز اساتید دوخت. جغدهای کوچک و بزرگ پشت سر هم وارد سرسرا شدند و هر یک پس از تحویل بسته، نامه یا روزنامه ای به صاحبش، از سرسرا خارج شدند تا برای استراحت به جغددانی بروند. سو مجلهی کلاهِ روز را ورق زد و نگاهی به طرح های جدید انداخت. اما یک لحظه، گویی چیزی به یادش آمده باشد، آن را کنار گذاشته و به طرف لینی برگشت.
-امروز هم نامه نداشتی؟
-نه.
-الان بیشتر از سه هفته شده که هیچ صحبتی با خانوادهت نکردی. دلت براشون تنگ نشده؟
-امممم... چرا چرا. خب من دیگه برم.

سو به خوبی میدانست لینی چه قدر به خانوادهاش وابسته است. تا مدتی پیش تقریبا هیچ روزی نبود که نامه ای به آنها نفرستد یا آنها چیزی برایش ارسال نکنند. این شرایط اصلا عادی به نظر نمیرسید و سو هم دیگر نمیتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد. با نگاهی از پشت پرده ای از اشک، با صبحانهی محبوبش وداع کرد و به آرامی به دنبال لینی به راه افتاد.
هنوز تا شروع کلاس ها نیم ساعت باقی مانده بود و برای همین، راهرو ها تقریبا خالی بودند. برخلاف تصور سو، لینی به کلاس تاریخ جادوگری نرفت، بلکه راهش را به طرف راهرویی دیگر کج کرد و در پیچ آن ناپدید شد. سو خودش را به سرعت به انتهای راهرو رساند و لحظه ای قبل از آن که لینی متوجه حضورش شود، پشت مجسمه ی برنزی رنگی مخفی شود.
-داره چه کار میکنه؟
لینی مقابل دیواری ایستاده و چند بار اطرافش را نگاه کرد. نوک چوبدستی اش را به سه آجر زد و با کمی مکث، دو بار روی آجر دیگری زد. آجرها تکانی خوردند و به آرامی از هم فاصله گرفتند. طولی نکشید که حفره ای به اندازهی یک کف دست روی دیوار ایجاد شد و لینی به درونش پرید. سو با چند قدم روی پنجه هایش به طرف آن حفره رفت و با فاصله کمی از آن، متوقف شد. گوش هایش تیز شد. به نظر یمرسید لینی به کسی صحبت میکرد. نمیتوانست آنچه را که میشنید باور کند؛ صدای حرف زدن، آرام و پچپچ گون بود ولی سو به خوبی صاحبان آن صداها را میشناخت. کمتر از سه ماه قبل در ایستگاه نه و سه چهارم، یکی از آن ها خداحافظی گرمی با سو کرده بود و دیگری هم به اون سپرده بود که مراقب لینی باشد تا غذایش را به موقع بخورد.
سو از دیوار فاصله گرفت. صدای بال زدن پیکسی ها کم و کمتر شد. در راه کلاس تاریخ جادو، به یاد سخنرانی ابتدای سال پروفسور دامبلدور افتاد.
نقل قول:
... و همگی مطمئن باشید که ما اینجا برای هر مشکلی یک راه حل پیدا میکنیم. و این کار رو با هم انجام میدیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/03/08
تولد نقش: 1401/03/09
آخرین ورود: چهارشنبه 8 بهمن 1404 01:39
از: جیب ریموس!
پستها:
41

۱.برام توضیح بدید که به نظر شما در گذشته هاگوارتز توی چه پوشش ضدماگلی ای بوده و چطور ساخته شده که ماگل ها متوجهش نشدند؟ آیا فقط جادو دخیل بوده؟ چه جادویی؟ آیا از حیله های ماگلی و جادویی با هم استفاده شده؟ با تخیلتون برام توضیح بدید! حداقل سه پاراگراف ازتون تکلیف میخوام. (۱۰نمره)
یه روز، وقتی بچه بودم، مامان بزرگم ما نوه بوتراکلا رو جمع کرد، و واسمون از زمانی تعریف کرد که ما مایتی بوتراکلا بر جنگلا حکومت میکردیم! هیچکس جرئت نمیکرد به درختامون نزدیک بشه! هر کس بهمون نزدیک میشد، چشماشو در میاوردیم! تا اینکه یه روز...
یه روز چهارتا جادوگر وارد جنگل شدن و زرتی زدن یه منطقۀ خیلی وسیع رو خالی از درخت کردن! بدون اینکه به فکر بوتراکلای بدبختی باشن که توی اون درختا زندگی میکردن! واسه چی؟! واسه اینکه به چندتا بچه دیگه یاد بدن که چجوری این کارو با چوبدستیشون انجام بدن!
وقتی بقیه بوتراکلا به فکر شورش افتادن، اون یکی که گویا پرنسس بود و یه نیم تاج روی سرش بود، با چوبدستیش یه کاری میکنه که همه اون درختانی اون منطقه رو فراموش کنن و برگردن سر درخت خودشون. اون بوتراکلایی هم که بی درختمان شده بودن، دور و اطراف جنگل قدم میزدن و سعی میکردن آدمایی که میخوان وارد جنگل بشن رو بترسونن، طبق گفته مادربزرگ، ول کردن بوتراکلای بی درختمان یه اقدام بود برای دور کردن ماگلا که خب... گویا جواب داد. چون انقد ناز بودن که آدما به محض دیدنشون میبردن خونه شون.
۲.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید. (۲۰نمره)
آیا شما میدونستین که عنکبوتا توی درز دیوار زیر زمین نزدیک آشپزخونه، یه سالن پارتی دارن؟! پیکت هم نمیدونست. اینو چ یه شب که دنبال یه حشره برای شام میگشت کشف کرد؛ وقتی که دید یه عنکبوت، که کلاه بوقی سرش بود و یه پروانه کادو پیچ شده همراهش بود، وارد درز دیوار شد.
پیکت کنجکاو شده بود؛ برای همین، لباس عنکبوتش رو، که مخصوص هالووین بود، پوشید، و وارد درز دیوار شد.
مثل بهشت بوتراکلا بود! یه ظرف کامل پر از حشره های مختلف! همه کادو پیچ شده بودن برای صاحب مهمونی. پیکت رفت و مدتی یه گوشه نشست، تا وقتی موزیک پخش شد و عنکبوتا شروع کردن به رقصیدن.
وقتی که عنکبوتهای دیگه، عنکبوت صاحب جشن رو دعوت کردن "بره وسط"، پیکت آروم به ظرف کادو ها نزدیک شد و همه رو یه لقمه چپ کرد.
بعد از اینکه رقصید و با بقیه عنکبوتا آهنگ "حالا شمعا رو فوت کن" رو همخونی کرد و کمی نوشیدنی خورد، خواست از مهمونی خارج شه که یاد یه حقیقت علمی افتاد... عنکبوتا هم حشره هستن! پیکت خیلی گرسنه تر از این بود که بدونه این عبارت به هیچ وجه اساس علمی نداره! پس با ولع به سمت عنکبوتا برگشت.
- سلام رفقا!
از اون روز پیکت توی همون درز زندگی میکنه و هر وقت گشنه ش بشه، یه دعوت نامه برای تعدادی عنکبوت میفرسته.
یه روز، وقتی بچه بودم، مامان بزرگم ما نوه بوتراکلا رو جمع کرد، و واسمون از زمانی تعریف کرد که ما مایتی بوتراکلا بر جنگلا حکومت میکردیم! هیچکس جرئت نمیکرد به درختامون نزدیک بشه! هر کس بهمون نزدیک میشد، چشماشو در میاوردیم! تا اینکه یه روز...
یه روز چهارتا جادوگر وارد جنگل شدن و زرتی زدن یه منطقۀ خیلی وسیع رو خالی از درخت کردن! بدون اینکه به فکر بوتراکلای بدبختی باشن که توی اون درختا زندگی میکردن! واسه چی؟! واسه اینکه به چندتا بچه دیگه یاد بدن که چجوری این کارو با چوبدستیشون انجام بدن!
وقتی بقیه بوتراکلا به فکر شورش افتادن، اون یکی که گویا پرنسس بود و یه نیم تاج روی سرش بود، با چوبدستیش یه کاری میکنه که همه اون درختانی اون منطقه رو فراموش کنن و برگردن سر درخت خودشون. اون بوتراکلایی هم که بی درختمان شده بودن، دور و اطراف جنگل قدم میزدن و سعی میکردن آدمایی که میخوان وارد جنگل بشن رو بترسونن، طبق گفته مادربزرگ، ول کردن بوتراکلای بی درختمان یه اقدام بود برای دور کردن ماگلا که خب... گویا جواب داد. چون انقد ناز بودن که آدما به محض دیدنشون میبردن خونه شون.

۲.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید. (۲۰نمره)
آیا شما میدونستین که عنکبوتا توی درز دیوار زیر زمین نزدیک آشپزخونه، یه سالن پارتی دارن؟! پیکت هم نمیدونست. اینو چ یه شب که دنبال یه حشره برای شام میگشت کشف کرد؛ وقتی که دید یه عنکبوت، که کلاه بوقی سرش بود و یه پروانه کادو پیچ شده همراهش بود، وارد درز دیوار شد.
پیکت کنجکاو شده بود؛ برای همین، لباس عنکبوتش رو، که مخصوص هالووین بود، پوشید، و وارد درز دیوار شد.
مثل بهشت بوتراکلا بود! یه ظرف کامل پر از حشره های مختلف! همه کادو پیچ شده بودن برای صاحب مهمونی. پیکت رفت و مدتی یه گوشه نشست، تا وقتی موزیک پخش شد و عنکبوتا شروع کردن به رقصیدن.
وقتی که عنکبوتهای دیگه، عنکبوت صاحب جشن رو دعوت کردن "بره وسط"، پیکت آروم به ظرف کادو ها نزدیک شد و همه رو یه لقمه چپ کرد.
بعد از اینکه رقصید و با بقیه عنکبوتا آهنگ "حالا شمعا رو فوت کن" رو همخونی کرد و کمی نوشیدنی خورد، خواست از مهمونی خارج شه که یاد یه حقیقت علمی افتاد... عنکبوتا هم حشره هستن! پیکت خیلی گرسنه تر از این بود که بدونه این عبارت به هیچ وجه اساس علمی نداره! پس با ولع به سمت عنکبوتا برگشت.
- سلام رفقا!
از اون روز پیکت توی همون درز زندگی میکنه و هر وقت گشنه ش بشه، یه دعوت نامه برای تعدادی عنکبوت میفرسته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب 


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/24
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: دوشنبه 11 خرداد 1405 22:39
از: تارتاروس
پستها:
376

.برام توضیح بدید که به نظر شما در گذشته هاگوارتز توی چه پوشش ضدماگلی ای بوده و چطور ساخته شده که ماگل ها متوجهش نشدند؟ آیا فقط جادو دخیل بوده؟ چه جادویی؟ آیا از حیله های ماگلی و جادویی با هم استفاده شده؟ با تخیلتون برام توضیح بدید! حداقل سه پاراگراف ازتون تکلیف میخوام.
استاد هاگوارتز توی سال قدن ده میلادی درست شده یعنی هزار سال پیش. همین الان جمعیت انگلیسی زیاد نیست. چه برسه اون موقع. پس چهار پدیدآورنده ی هاگوارتز که میتونستن در هر جای زمین این مدرسه رو احداث کننن تصمیم گرفتن توی جنگل های شمالی انگلستان اینکارو بکنن و مطمئنن اینقدر خلوت بوده اونجا که اصلا کسی نبوده که متوجهش بشه.
البته برای ساختش قلعه نیاز به مصالح ساختمانی داشتند و به نظرم با پادشاه ایران در اون زمان قرارداد میبستند تا براشون مصالح بفرسته تا لب مرز انگلستان و اونجا هم خودشون میرفتن تحویل میگرفتن و میبردن وسط جنگل و با طلسم و کمک غول ها ها و اون موجودا اسمش چی بود؟ نصف اسب نصف ادم ها قلعه رو ساختن.
حالا چرا از خود انگلیس تهیه نمیکردن مصالح رو؟ چون ممکن بود کسی شک کنه که این همه جنس کجا میره! و چرا از پادشاه ایران ؟ چون اون قسطی میفروخت و حساب نسیه هم داشت و میزد به حساب. البته هنوز اون حساب ها نه توسط ملکه انگلیس نه توسط مدیر هاگ و نه وزیر سرزمین های جادویی صاف نشده.
.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید.
آقا یک روز در تالار نشسته بودیم داشتیم تخمه میشکستیم میخوردیم که یهو دیدیم زنگ زدن. گفتیم کیسته؟ گفت مسی هسته! گفتیم خودمون طلاش رو داریم. گفت نه بابا بازیکن مسی هسته. ما هم تعجب بسیار کردیم و حیران گشتیم و رفتیم ببینیم مسی چکارمان داره؟! که گفت میای بریم فوتبال بزنیم. گفتم منو ول بکن خودم مسابقه کوییدیچ دارم فردا. اما گفت زیاد طول نمیکشه و تیم پاریس سنت جرمن و چلسی بازی دارن و تو نباشی اصن نَمِشه. خلاصه رفتم دنبال مسی دیدم پیچید توی قلعه و پله ها را یکی درمیون پرید و یه برگردون زد و از رو پله ی در حال حرکت پرید لای درز دیوار. ما هم همون کارو تکرار کرد و از لای درز دیوار رفتیم تا رسیدیم به جای باز. یه زمین فوتبال بزرگ و درن دشت اونجا بود. و بازیکن ها و تماشاچی ها و همه بودند. خلاصه ما هم سریع لباس عوض کردیم و رفتیم تو زمین و چهار تا گل به چلسی زدیم و اومدیم اینجا ببینیم تو چیکار مکنی؟ خوب هستی ؟ سلامت هستی؟ در سلامتی کامل به سر میبری؟ هو؟
استاد هاگوارتز توی سال قدن ده میلادی درست شده یعنی هزار سال پیش. همین الان جمعیت انگلیسی زیاد نیست. چه برسه اون موقع. پس چهار پدیدآورنده ی هاگوارتز که میتونستن در هر جای زمین این مدرسه رو احداث کننن تصمیم گرفتن توی جنگل های شمالی انگلستان اینکارو بکنن و مطمئنن اینقدر خلوت بوده اونجا که اصلا کسی نبوده که متوجهش بشه.
البته برای ساختش قلعه نیاز به مصالح ساختمانی داشتند و به نظرم با پادشاه ایران در اون زمان قرارداد میبستند تا براشون مصالح بفرسته تا لب مرز انگلستان و اونجا هم خودشون میرفتن تحویل میگرفتن و میبردن وسط جنگل و با طلسم و کمک غول ها ها و اون موجودا اسمش چی بود؟ نصف اسب نصف ادم ها قلعه رو ساختن.
حالا چرا از خود انگلیس تهیه نمیکردن مصالح رو؟ چون ممکن بود کسی شک کنه که این همه جنس کجا میره! و چرا از پادشاه ایران ؟ چون اون قسطی میفروخت و حساب نسیه هم داشت و میزد به حساب. البته هنوز اون حساب ها نه توسط ملکه انگلیس نه توسط مدیر هاگ و نه وزیر سرزمین های جادویی صاف نشده.
.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید.
آقا یک روز در تالار نشسته بودیم داشتیم تخمه میشکستیم میخوردیم که یهو دیدیم زنگ زدن. گفتیم کیسته؟ گفت مسی هسته! گفتیم خودمون طلاش رو داریم. گفت نه بابا بازیکن مسی هسته. ما هم تعجب بسیار کردیم و حیران گشتیم و رفتیم ببینیم مسی چکارمان داره؟! که گفت میای بریم فوتبال بزنیم. گفتم منو ول بکن خودم مسابقه کوییدیچ دارم فردا. اما گفت زیاد طول نمیکشه و تیم پاریس سنت جرمن و چلسی بازی دارن و تو نباشی اصن نَمِشه. خلاصه رفتم دنبال مسی دیدم پیچید توی قلعه و پله ها را یکی درمیون پرید و یه برگردون زد و از رو پله ی در حال حرکت پرید لای درز دیوار. ما هم همون کارو تکرار کرد و از لای درز دیوار رفتیم تا رسیدیم به جای باز. یه زمین فوتبال بزرگ و درن دشت اونجا بود. و بازیکن ها و تماشاچی ها و همه بودند. خلاصه ما هم سریع لباس عوض کردیم و رفتیم تو زمین و چهار تا گل به چلسی زدیم و اومدیم اینجا ببینیم تو چیکار مکنی؟ خوب هستی ؟ سلامت هستی؟ در سلامتی کامل به سر میبری؟ هو؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/09
تولد نقش: 1400/03/14
آخرین ورود: دوشنبه 6 فروردین 1403 01:11
از: خونت خوشم میاد
پستها:
59

۲.توی یک رول داستان خودتون درحالی که یکی از رازهای قلعه رو کشف می کنید برام بنویسید. چه رازی یا چه مکانی رو کشف می کنید؟ ممکنه اتفاق خوبی باشه یا بد! یا هردو، به خودتون بستگی داره. ازتون فضاسازی خوب و استفاده از تخیل و خلاقیتتون رو میخوام. درمورد موضوع آزادی کافی دارید.
۲-
بعد از اینکه پروفسور دامبلدور از کلاس بیرون رفت، دانشآموز ها پرده ها رو کشیدن و در حالی که از کلاس بیرون می رفتند، گرم صحبت شدن. چند لحظه ی بعد، دیانا از داخل کیفش بیرون اومد، به شکل انسان برگشت و با وسایلش از کلاس خارج شد. با آرامش به سمت کلاس قندیل بسته پیشگویی میرفت که با پروفسور دامبلدور روبهرو شد. پروفسور دامبلدور لبخندی زد و گفت: دیانا چرا سر کلاس تاریخ جادوگری نبودی؟ دیانا به چشم های پروفسور دامبلدور خیره شد و گفت: بودم، ولی شما حواستون به من نبود و پرده هارو کشیدین. برای همین رفتم توی کیفم تا حداقل تو نور آفتاب جزغاله نشم. راستش، فکر میکنم اگه تو کلاس فلسفه میموندم بهتر بود. حداقل بهش علاقه دارم. پروفسور دامبلدور آهی کشید و با شرمندگی گفت: درسته. من حواسم به تو نبود. ولی دیانا چرا تو اینجوری شدی؟ قبلاً رفتار بهتری داشتی. دیانا کیفش رو روی شونه اش جابهجا کرد و گفت: نه. قبلاً هیچی نمیفهمیدم. قبلاً تو راه اشتباه بودم ولی الان دارم کار درست رو میکنم. اگر میشه اجازه بدید برم به کلاس پیشگوییم برسم. من وقت زیادی ندارم که هدرش بدم. بعد راهشو کج کرد و به سمت کلاس پیشگویی رفت. توی مسیر بود که تابلویی توجهش رو جلب کرد. وقتی خوب به تابلو نگاه کرد، متوجه شد چیزهایی توی تابلو درست نیست. دیانا این راه رو می شناخت ولی تا به حال متوجه این تابلو نشده بود. دیانا از خیر کلاس پیشگویی گذشت و به سمت تابلو رفت. خواست اونو از دیوار برداره که دست خاکستری رنگی از درون تابلو بیرون اومد و دست های دیانا رو گرفت. دیانا سریع دندون هاشو در دست ها فرو کرد. با جاری شدن خون توی دهن دیانا، جیغ بلندی شنیده شد ولی دیانا نتونست با مزه خون تشخیص بده چی دستش رو گرفته. مطمئنا اون موجود، جن یا جن خونگی نبود چون دیانا طعم خون اونها رو می شناخت.
دیانا سرش رو عقب کشید و خون توی دهنش رو قورت داد. میدونست خوردن خونی که نمی دونه مال چه موجودیه ریسک بالایی داره ولی ریسکش رو پذیرفت. با قورت دادن خون، چشماش سیاهی رفت و روی زمین افتاد. چشم هاش رو که باز کرد، با زن قدبلندی روبهرو شد که موهای بلوندی داشت و با ردای زرد و مشکی اش روبهروی دیانا ایستاده بود. زن جلو اومد و گفت: خب، ظاهرا این همه اینجا موندن من الکی نبوده. دیانا روبروی زن ایستاد و گفت: اینجا کجاست؟ و شما کی هستید؟ زن جواب داد: من نگهبان اینجا هستم. اینجا تالاریه که روونا ریونکلاو و هلگا هافلپاف باهم ساختن. تالاریه برای گردهمایی، آموزش، تفریح و کارهای دیگه ای که دانش آموز های هاگوارتز می خوان انجام بدن. من یکی از دختران هلگا هافلپاف، هیستوریا هستم. من سالهاست منتظرم تا بالاخره پای دانش آموز ها به این تالار باز بشه. نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم. دیانا با تعجب به هیستوریا خیره شد و گفت: اینهمه سال اینجا منتظر موندی؟ راستش، خیلی جوان تر به نظر میای. هیستوریا خنده ای کرد و گفت: درسته. من مثل تو خون آشامم برای همین فکر میکنی جوانم. راستی، خون آشام دیگه ای هم توی هاگوارتز هست؟
+نمی دونم. بین دبیر ها که هست، ولی بین دانش آموز ها رو خبر ندارم. هیستوریا با ذوق گفت: وای، چه خوب میشه زیاد باشیم. خیلی دوست دارم ببینم چند نفر به اینجا رفت و آمد میکنن. این تالار فقط مخصوص خون آشاماست و دوست دارم بدونم چند نفر دیگه پاشون به اینجا باز میشه. دیانا نگاهی به تالار وسیع پشت هیستوریا انداخت. تالار بزرگ و تمیزی بود که واقعا همهچیز داشت. گوشه ای از تالار کتابخونه عظیمی قرار داشت و در کنارش، میز ها و صندلی های زیبایی چیده شده بود. از سقف تالار، پرچم های چهارگروه هاگوارتز تا زمین کشیده شده بود و در گوشهای، دو در وجود داشت که ظاهراً به سمت خوابگاه می رفت. تالار پنجره بزرگی داشت که با پرده ی سیاهی که شکل خون در وسطش خود نمایی میکرد پوشیده شده بود. دیانا رو کرد به هیستوریا و گفت: تالار جالبی به نظر میاد. موجودی که دستشو از تابلو بیرون آورد چی بود؟ هیستوریا گفت: نمی دونم. روونا اونو با خودش آورد. فقط میدونم اگر خونش رو بخوری منتقل میشی به اینجا. این حرفا رو ولشون کن. بیا بریم یکم خون بهت بدم. ولی قبل از اون، کاری هست که باید بکنی. و دیانا رو به سمت تخته ی سیاهرنگی کشید. روی تخته اسم هیستوریا با جوهر زرد رنگی نوشته شده بود و کنارش هم تاریخ تولد و مشخصات هیستوریا رو زده بود. هیستوریا رو به دیانا کرد و گفت: اسمت چیه؟
+من دیانا کارترم.
همون لحظه اسم دیانا با جوهر سبز رنگی نوشته شد و مشخصات دیانا کنارش قرار گرفت. هیستوریا با شادی گفت: پس تو اسلیترینی هستی. دیانا، خون چه طعمی دوست داری؟ دیانا گفت: برام فرقی نداره. خون انسانه دیگه؟ هیستوریا سرش رو تکون داد و گفت: بله. همه جور خونی داریم از همه موجودات با همه طعم ها. الان بهترینشو بهت میدم. و دیانا رو به سمت بخش کافه مانند تالار کشید. هیستوریا گفت: حالا که اسمت تو تخته ی معرفی هست وقتی به تابلو دست بزنی بدون خوردن خون به اینجا میای. دیانا گیلاس خون رو از هیستوریا گرفت و سر کشید. بعد گفت: خیلی ممنون. ببخشید ولی من دیگه الان سریع باید برم به کلاس پیشگوییم. شاید آخرشو برسم. دفعه بعد که اومدم، دوست دارم کتابخونه ی اینجا رو ببینم.
هیستوریا گفت: حتما. منتظرت هستم. بعد گوی عجیبی رو در انتهای تالار نشون داد و گفت: برو دستت رو روی گوی بکش و بعد به اون گوی بگو کجای قلعه میخوای بری تا منتقلت کنه. دیانا تشکر کرد و به سمت گوی رفت. دستش رو روی گوی کشید و گفت: کلاس پیشگویی.
۲-
بعد از اینکه پروفسور دامبلدور از کلاس بیرون رفت، دانشآموز ها پرده ها رو کشیدن و در حالی که از کلاس بیرون می رفتند، گرم صحبت شدن. چند لحظه ی بعد، دیانا از داخل کیفش بیرون اومد، به شکل انسان برگشت و با وسایلش از کلاس خارج شد. با آرامش به سمت کلاس قندیل بسته پیشگویی میرفت که با پروفسور دامبلدور روبهرو شد. پروفسور دامبلدور لبخندی زد و گفت: دیانا چرا سر کلاس تاریخ جادوگری نبودی؟ دیانا به چشم های پروفسور دامبلدور خیره شد و گفت: بودم، ولی شما حواستون به من نبود و پرده هارو کشیدین. برای همین رفتم توی کیفم تا حداقل تو نور آفتاب جزغاله نشم. راستش، فکر میکنم اگه تو کلاس فلسفه میموندم بهتر بود. حداقل بهش علاقه دارم. پروفسور دامبلدور آهی کشید و با شرمندگی گفت: درسته. من حواسم به تو نبود. ولی دیانا چرا تو اینجوری شدی؟ قبلاً رفتار بهتری داشتی. دیانا کیفش رو روی شونه اش جابهجا کرد و گفت: نه. قبلاً هیچی نمیفهمیدم. قبلاً تو راه اشتباه بودم ولی الان دارم کار درست رو میکنم. اگر میشه اجازه بدید برم به کلاس پیشگوییم برسم. من وقت زیادی ندارم که هدرش بدم. بعد راهشو کج کرد و به سمت کلاس پیشگویی رفت. توی مسیر بود که تابلویی توجهش رو جلب کرد. وقتی خوب به تابلو نگاه کرد، متوجه شد چیزهایی توی تابلو درست نیست. دیانا این راه رو می شناخت ولی تا به حال متوجه این تابلو نشده بود. دیانا از خیر کلاس پیشگویی گذشت و به سمت تابلو رفت. خواست اونو از دیوار برداره که دست خاکستری رنگی از درون تابلو بیرون اومد و دست های دیانا رو گرفت. دیانا سریع دندون هاشو در دست ها فرو کرد. با جاری شدن خون توی دهن دیانا، جیغ بلندی شنیده شد ولی دیانا نتونست با مزه خون تشخیص بده چی دستش رو گرفته. مطمئنا اون موجود، جن یا جن خونگی نبود چون دیانا طعم خون اونها رو می شناخت.
دیانا سرش رو عقب کشید و خون توی دهنش رو قورت داد. میدونست خوردن خونی که نمی دونه مال چه موجودیه ریسک بالایی داره ولی ریسکش رو پذیرفت. با قورت دادن خون، چشماش سیاهی رفت و روی زمین افتاد. چشم هاش رو که باز کرد، با زن قدبلندی روبهرو شد که موهای بلوندی داشت و با ردای زرد و مشکی اش روبهروی دیانا ایستاده بود. زن جلو اومد و گفت: خب، ظاهرا این همه اینجا موندن من الکی نبوده. دیانا روبروی زن ایستاد و گفت: اینجا کجاست؟ و شما کی هستید؟ زن جواب داد: من نگهبان اینجا هستم. اینجا تالاریه که روونا ریونکلاو و هلگا هافلپاف باهم ساختن. تالاریه برای گردهمایی، آموزش، تفریح و کارهای دیگه ای که دانش آموز های هاگوارتز می خوان انجام بدن. من یکی از دختران هلگا هافلپاف، هیستوریا هستم. من سالهاست منتظرم تا بالاخره پای دانش آموز ها به این تالار باز بشه. نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم. دیانا با تعجب به هیستوریا خیره شد و گفت: اینهمه سال اینجا منتظر موندی؟ راستش، خیلی جوان تر به نظر میای. هیستوریا خنده ای کرد و گفت: درسته. من مثل تو خون آشامم برای همین فکر میکنی جوانم. راستی، خون آشام دیگه ای هم توی هاگوارتز هست؟
+نمی دونم. بین دبیر ها که هست، ولی بین دانش آموز ها رو خبر ندارم. هیستوریا با ذوق گفت: وای، چه خوب میشه زیاد باشیم. خیلی دوست دارم ببینم چند نفر به اینجا رفت و آمد میکنن. این تالار فقط مخصوص خون آشاماست و دوست دارم بدونم چند نفر دیگه پاشون به اینجا باز میشه. دیانا نگاهی به تالار وسیع پشت هیستوریا انداخت. تالار بزرگ و تمیزی بود که واقعا همهچیز داشت. گوشه ای از تالار کتابخونه عظیمی قرار داشت و در کنارش، میز ها و صندلی های زیبایی چیده شده بود. از سقف تالار، پرچم های چهارگروه هاگوارتز تا زمین کشیده شده بود و در گوشهای، دو در وجود داشت که ظاهراً به سمت خوابگاه می رفت. تالار پنجره بزرگی داشت که با پرده ی سیاهی که شکل خون در وسطش خود نمایی میکرد پوشیده شده بود. دیانا رو کرد به هیستوریا و گفت: تالار جالبی به نظر میاد. موجودی که دستشو از تابلو بیرون آورد چی بود؟ هیستوریا گفت: نمی دونم. روونا اونو با خودش آورد. فقط میدونم اگر خونش رو بخوری منتقل میشی به اینجا. این حرفا رو ولشون کن. بیا بریم یکم خون بهت بدم. ولی قبل از اون، کاری هست که باید بکنی. و دیانا رو به سمت تخته ی سیاهرنگی کشید. روی تخته اسم هیستوریا با جوهر زرد رنگی نوشته شده بود و کنارش هم تاریخ تولد و مشخصات هیستوریا رو زده بود. هیستوریا رو به دیانا کرد و گفت: اسمت چیه؟
+من دیانا کارترم.
همون لحظه اسم دیانا با جوهر سبز رنگی نوشته شد و مشخصات دیانا کنارش قرار گرفت. هیستوریا با شادی گفت: پس تو اسلیترینی هستی. دیانا، خون چه طعمی دوست داری؟ دیانا گفت: برام فرقی نداره. خون انسانه دیگه؟ هیستوریا سرش رو تکون داد و گفت: بله. همه جور خونی داریم از همه موجودات با همه طعم ها. الان بهترینشو بهت میدم. و دیانا رو به سمت بخش کافه مانند تالار کشید. هیستوریا گفت: حالا که اسمت تو تخته ی معرفی هست وقتی به تابلو دست بزنی بدون خوردن خون به اینجا میای. دیانا گیلاس خون رو از هیستوریا گرفت و سر کشید. بعد گفت: خیلی ممنون. ببخشید ولی من دیگه الان سریع باید برم به کلاس پیشگوییم. شاید آخرشو برسم. دفعه بعد که اومدم، دوست دارم کتابخونه ی اینجا رو ببینم.
هیستوریا گفت: حتما. منتظرت هستم. بعد گوی عجیبی رو در انتهای تالار نشون داد و گفت: برو دستت رو روی گوی بکش و بعد به اون گوی بگو کجای قلعه میخوای بری تا منتقلت کنه. دیانا تشکر کرد و به سمت گوی رفت. دستش رو روی گوی کشید و گفت: کلاس پیشگویی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/09
تولد نقش: 1400/03/14
آخرین ورود: دوشنبه 6 فروردین 1403 01:11
از: خونت خوشم میاد
پستها:
59

۱.برام توضیح بدید که به نظر شما در گذشته هاگوارتز توی چه پوشش ضدماگلی ای بوده و چطور ساخته شده که ماگل ها متوجهش نشدند؟ آیا فقط جادو دخیل بوده؟ چه جادویی؟ آیا از حیله های ماگلی و جادویی با هم استفاده شده؟ با تخیلتون برام توضیح بدید! حداقل سه پاراگراف ازتون تکلیف میخوام.
۱-
به روش های مختلفی میتونسته ساخته بشه. مثلاً به ماگل ها گفته بشه که قراره مدرسه یا قصری اونجا بنا بشه و یا ذهن ماگل هارو پاک کنن. اونها نمی تونستن فقط از جادو استفاده کنن چون در هر صورت ماگل ها مشکوک میشدن. از طرفی چون قبل از تصویب قانون رازداری، هاگوارتز ساخته شد میتونستن با جادو ماگل هارو فقط دور نگه دارن ولی ماگل ها بدونن اونجا چه خبره.
اگر نمی خواستن از حیله های ماگلی استفاده کنن می تونستن با جادو ذهن ماگل ها رو پاک کنن، یا از جادویی استفاده کنن که ماگل ها با دیدن کل اون محوطه خرابه ببینن، یا کاری کنن ماگل ها از کل اون اطراف فراری بشن و هیچ ماگلی اونجا زندگی نکنه.
اگر میخواستند از حیله های ماگلی استفاده کنن مسلما سالازار اسلیترین مخالفت می کرده یا بعضی ماگل ها باعث می شدند کارشون خراب بشه ولی اگر همزمان از جفتشون استفاده می کردند به احتمال زیاد می تونسته موثر باشه ولی خب برای قسمت های بلند قلعه خیلی به درد نمی خوره.
۱-
به روش های مختلفی میتونسته ساخته بشه. مثلاً به ماگل ها گفته بشه که قراره مدرسه یا قصری اونجا بنا بشه و یا ذهن ماگل هارو پاک کنن. اونها نمی تونستن فقط از جادو استفاده کنن چون در هر صورت ماگل ها مشکوک میشدن. از طرفی چون قبل از تصویب قانون رازداری، هاگوارتز ساخته شد میتونستن با جادو ماگل هارو فقط دور نگه دارن ولی ماگل ها بدونن اونجا چه خبره.
اگر نمی خواستن از حیله های ماگلی استفاده کنن می تونستن با جادو ذهن ماگل ها رو پاک کنن، یا از جادویی استفاده کنن که ماگل ها با دیدن کل اون محوطه خرابه ببینن، یا کاری کنن ماگل ها از کل اون اطراف فراری بشن و هیچ ماگلی اونجا زندگی نکنه.
اگر میخواستند از حیله های ماگلی استفاده کنن مسلما سالازار اسلیترین مخالفت می کرده یا بعضی ماگل ها باعث می شدند کارشون خراب بشه ولی اگر همزمان از جفتشون استفاده می کردند به احتمال زیاد می تونسته موثر باشه ولی خب برای قسمت های بلند قلعه خیلی به درد نمی خوره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج