سال۱۹۹۸ بود. ۵ امین سال تحصیلی دافنه گرینگرس اصیل زاده ، اسلیترینی ! روی تختش که ملحفه های سفید و بی رنگ داشت دراز کشید... . اهی عمیق کشید زیرا که بعد از پنج سال هنوز به محیط هاگوارتز عادت نکرده بود . عاشق هاگواترز بود اما از دیوار ها ترک دار و راهرو هایی که اجر هایش معلوم نبود چند سال قدمت دارد و آب هوا و وسایل خواب هاگواترز بی زار بود! آخر مگر می شود اصیل زاده ای مانند دافنه روی ملحفه های سفید بی رنگ و تشکی که فنر هایش سال ها پیش در رفته بود بخوابد؟ قلبش اروم و قرار نداشت، دلش برای خواهرش استوریا تنگ شده بود! استوریا و دافنه نه تنها مانند خواهر بلکه مانند بهترین دوست هم بودند. استوریا با اینکه خواهر بزرگتر بود اما هیچوقت نمی توانست زور گویی های دافنه را تحمل کنید و دائما در حال دعوا با یکدیگر بودند! قلب لطیف دافنه ( واقعا لطیف؟) برای خواهر احمق زیبایش و دعوا های بلند مدت با او تنگ شده بود.... .
_ سه هفته بعد _
دافنه احساس تو خالی بودن می کرد ! در هفته گذشته در دوئل با لوسی ویزلی باخت . لوسی دختری با موهای هویجی و دوست داشتنی بود و با دافنه کمی صمیمی بود. باور کنید این واقعه عجیبی است که یک گرفیندوری با یک اسلیترینی صمیمی شده . دافنه از یک طرف از باختن دوئل با لوسی بسیار ناراحت بود، از طرفی دیگر به خاطر صمیمیتش با لوسی خوشحال بود! دافنه بعد از ساعت ها تفکر به این فکر کرد که با لوسی کمی در راهرو قدم بزند و با او کمی صحبت کند! زیرا که لوسی دختری الهام بخش بود .
_ عه، سلام لوسی خوبی؟میای بریم قدم بزنیم و کمی حرف بزنیم؟
_به به خانم گرینگرس ! چه خبر از این طرف ها؟ ممنون من خوبم! باشه بیا بریم.
دافنه و لوسی در راهرو ها قدم می زدنند و سر اینکه کدوم تیم در کوییدیچ بهتر است بحث و جدل می کردند که ناگهان دیدند بلوکی از دیوار بر روی زمین افتاد. ~دافنه شجاع~ لوسی شجاع دستش را داخل جایی که بلوک بود کرد و ناگهان دستش به پارچه ای رسید! پارچه را بیرون آوردند و دیدند که او یک پارچه ساده نبوده. ان پارچه یک شنل بود که نام هری پاتر بر روی آن درج شده بود....
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
33 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/17
تولد نقش: 1400/05/17
آخرین ورود: چهارشنبه 10 فروردین 1401 14:31
از: لندن ، خیابان بیکر
پستها:
51

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/17
تولد نقش: 1400/05/18
آخرین ورود: شنبه 28 خرداد 1401 17:15
از: کچل بودن، دست نمی کشم!
پستها:
33

سال ۱۹۶۰ — چهارمین سال تحصیلی من در هاگوارتز
در میان بحبوحه ای از دانش آموزان قد و نیم قد در سرسرای عمومی ایستاده بودم و آلبوس دامبلدور را که تازگی ها مدیر شده بود، نگاه می کردم.
-هی، بریج چرا اونجا وایسادی و بر و بر نگاه می کنی؟ نکنه می خوای امشب گرسنه بخوابی؟
این صدای یکی از سال بالایی هایی بود که بریج توانسته بود، آن را تحت سلطه خود بیاورد، بریج سری به معنای «نه» تکان داد و بعد در کنار آن سال بالایی نشست. حال دامبلدور بلند شده بود و کش و قوسی به بدنش می داد، تا اینکه به سراغ تریبون رفت و شروع به صحبت کرد...
-جادوآموزان عزیز! امسال یکی از اتفاقات و یا بهتر بگم، مسابقه جذاب و مهم جادوگری رخ میده و این مسابقه چیزی نیست جز... مسابقه سه جــــــادوگر!
جادوآموزان هلهله ای در سرسرا به راه انداختند! خیلی از آنها برای رسیدن به جاودانگی ابدی سعی دارند و داشتند ولی این جام انتخاب کننده، سخت گیر تر و بدعنق تر از چیزی بود که به هر کس و هر چیز رضایت دهد!
-هی، بریج! تو شرکت می کنی؟ من که شرکت نمی کنم، راستش بابام بهم میگه تو این مسابقه احتمال مرگ خیلی هست!
این صدای فیلمونت بود. همون فردی که در سال اول با بریج آشنا شده بود. بریج تعجب کرده بود، چرا که این پسر سال ها بود به سراغش نیامده بود و قصد دوست شدن باهاش را نداشت! اما چیزی که بیشتر از همه او را دوباره به عمق احساساتش برد، کلمه «بابا» بود، چون بریج سال پیش پدرش را از دست داده بود...
-هی، بریج!
بریج تازه به خود آمده بود، او سرش را بلند کرد و گفت:
-فلیمونت، با من در رابطه با این چیزای پیش پا افتاده صحبت نکن! اگه جایی می خوای برای ور ور کردن، گوش های دوستات هست!
فلیمونت کمی ناراحت شده بود، همچنین عصبی شده بود، او مشتش را جمع کرد و آن را تو دهان بریج کوبید! بریج خون از دماغ و دهانش جاری شده بود، برده های حلقه به گوش بریج ناگهان دور فلیمونت ظاهر شدند، دامبلدور و رئیس گروه گریفیندور نگاهی به بچه ها انداختند و دورشان جمع شدند، اما نتوانستند حواسشان را تا آخر دعوا به آنها جمع کنند، چرا که شکاربان آمد و خبر آماده بودن کشتی را داد.
فلیمونت با چشمانی کبود به سر میز گریفیندور رفت و چند تن از دوستانش با نگاهی شک بر انگیز به بریج نگاه کردند، دامبلدور دستانش را بر هم کوبید و گفت:
-خب لیست افرادی که باید برای مسافرت و مسابقه به دورمشترانگ برند آماده ست؛ به ترتیبی که می خونم با این آقا که شکاربانه و نمی دونم اسمش چیه، برید از گریـــــفیندور: فلیمونت پاتر! پرسیوال مکنز و... همین! از ریونکلاو هیچ کس شرکت نکرده... و از اسلیترین، آلفرد بلک، لوسیوس مالفوی! و از هافلپاف،آرتمیسا لافکین و جسیکا ترینگ!
شب همان روز — سرسرای عمومی
بریج و تعداد زیادی از جادوآموزان در سرسرا در حال شام خوردند و سرکوب خود برای اینکه چرا در مسابقات ثبت نام نکردند! فلیمونت ناراحت بود و ترسیده ولی بریج خوشحال بود، چرا که فلیمونت را اذیت کرده بود! فلیمونت او را به کنار در کشیده بود و بهش می گفت:
-با من بیا! تو اینکار رو کردی فک کن اگه لوت بدم چی میشه!
بریج از این وضع خوشش نمی آمد، او باید دستور می داد نه فلیمونت! اما کمی فکر کرد، اگر با او می رفت می توانست یک قهرمان بازی از خود در آورد و باعث ماندگار شدن اسمش شود!
-باشه، میام!
-یعنی میای؟
-آره دیگه!
-پس برو جلو تالار من به بهانه جا گذاشتن یه چیزی میام دنبالت!
زمان سفر — تالار گریفیندور
جادوآموزان از دوستانشان خداحافظی می کردند و برایشان آرزوی موفقیت می کردند. فلیمونت به بهانه ای که کاپشنش را جا گذاشته بود به تالار گریفیندور رفت...
-اینو بپوش!
بریج شنل نامرئی کننده را پوشید و به دنبال فلیمونت راه افتاد آنها سفر کردند و سفر کردند و به دورمشترانگ رسیدند، در آنجا تعارف های زیادی از غذا شنیدند و غذاهای زیادی خوردند و با پسر های زیادی بازی و مبارزه کردند، افراد منتخب فلیمونت و ویلیام و ماکسیم شدند. تا اینکه روز ها گذشت و به شب قبل از آخرین مرحله رسیدند، تاکنون فلیمونت دوم، ماکسیم لکچر اول و در نهایت ویلیام کرام!
-بچه ها، بچه ها! گوش بدید! فردا آخرین مرحله است!
همهمه خاموش شد اما ثانیه ای نگذشته که دوباره شروع شد!
روز مرحله آخر — شروع مسابقه ها
مسابقه چند ثانیه ای بود شروع شده بود، بریج از آن دور دست ها طلسمی بر روی ویلیام اجرا کرد که برایش بدبیاری می آورد...
-وااااااااااااای! کرام، نور قرمز فرستاد کمک می خواد!
بریج یواشکی به درون راه رفته بود او کرام را گرفت ولی ناگهان طلسم کار نکرد! بد بیاری روی او هم تاثیر گذاشته بود! چوبدستی اش کار نمی کرد، گیاهان هم سریعتر رشد می کردند، او کرام را بغل کرد که... ناگهان دامبلدور جلوی گیاهان را گرفت! او با سرزنش گفت:
-تو چرا اینجایی ونلاک؟ فرار از مدرسه؟
بریج خواست توضیحی بدهد، اما دامبلدور جلوی دهان بریج را گرفت او هر دو را از آن جا نجات داد، ماکسیم برنده شد! فلیمونت دوم و همچنین فلیمونت و بریج برای یک سال تنبیه شدند که دستشویی ها را تمیز کنند!
در میان بحبوحه ای از دانش آموزان قد و نیم قد در سرسرای عمومی ایستاده بودم و آلبوس دامبلدور را که تازگی ها مدیر شده بود، نگاه می کردم.
-هی، بریج چرا اونجا وایسادی و بر و بر نگاه می کنی؟ نکنه می خوای امشب گرسنه بخوابی؟
این صدای یکی از سال بالایی هایی بود که بریج توانسته بود، آن را تحت سلطه خود بیاورد، بریج سری به معنای «نه» تکان داد و بعد در کنار آن سال بالایی نشست. حال دامبلدور بلند شده بود و کش و قوسی به بدنش می داد، تا اینکه به سراغ تریبون رفت و شروع به صحبت کرد...
-جادوآموزان عزیز! امسال یکی از اتفاقات و یا بهتر بگم، مسابقه جذاب و مهم جادوگری رخ میده و این مسابقه چیزی نیست جز... مسابقه سه جــــــادوگر!
جادوآموزان هلهله ای در سرسرا به راه انداختند! خیلی از آنها برای رسیدن به جاودانگی ابدی سعی دارند و داشتند ولی این جام انتخاب کننده، سخت گیر تر و بدعنق تر از چیزی بود که به هر کس و هر چیز رضایت دهد!
-هی، بریج! تو شرکت می کنی؟ من که شرکت نمی کنم، راستش بابام بهم میگه تو این مسابقه احتمال مرگ خیلی هست!
این صدای فیلمونت بود. همون فردی که در سال اول با بریج آشنا شده بود. بریج تعجب کرده بود، چرا که این پسر سال ها بود به سراغش نیامده بود و قصد دوست شدن باهاش را نداشت! اما چیزی که بیشتر از همه او را دوباره به عمق احساساتش برد، کلمه «بابا» بود، چون بریج سال پیش پدرش را از دست داده بود...
-هی، بریج!
بریج تازه به خود آمده بود، او سرش را بلند کرد و گفت:
-فلیمونت، با من در رابطه با این چیزای پیش پا افتاده صحبت نکن! اگه جایی می خوای برای ور ور کردن، گوش های دوستات هست!
فلیمونت کمی ناراحت شده بود، همچنین عصبی شده بود، او مشتش را جمع کرد و آن را تو دهان بریج کوبید! بریج خون از دماغ و دهانش جاری شده بود، برده های حلقه به گوش بریج ناگهان دور فلیمونت ظاهر شدند، دامبلدور و رئیس گروه گریفیندور نگاهی به بچه ها انداختند و دورشان جمع شدند، اما نتوانستند حواسشان را تا آخر دعوا به آنها جمع کنند، چرا که شکاربان آمد و خبر آماده بودن کشتی را داد.
فلیمونت با چشمانی کبود به سر میز گریفیندور رفت و چند تن از دوستانش با نگاهی شک بر انگیز به بریج نگاه کردند، دامبلدور دستانش را بر هم کوبید و گفت:
-خب لیست افرادی که باید برای مسافرت و مسابقه به دورمشترانگ برند آماده ست؛ به ترتیبی که می خونم با این آقا که شکاربانه و نمی دونم اسمش چیه، برید از گریـــــفیندور: فلیمونت پاتر! پرسیوال مکنز و... همین! از ریونکلاو هیچ کس شرکت نکرده... و از اسلیترین، آلفرد بلک، لوسیوس مالفوی! و از هافلپاف،آرتمیسا لافکین و جسیکا ترینگ!
شب همان روز — سرسرای عمومی
بریج و تعداد زیادی از جادوآموزان در سرسرا در حال شام خوردند و سرکوب خود برای اینکه چرا در مسابقات ثبت نام نکردند! فلیمونت ناراحت بود و ترسیده ولی بریج خوشحال بود، چرا که فلیمونت را اذیت کرده بود! فلیمونت او را به کنار در کشیده بود و بهش می گفت:
-با من بیا! تو اینکار رو کردی فک کن اگه لوت بدم چی میشه!
بریج از این وضع خوشش نمی آمد، او باید دستور می داد نه فلیمونت! اما کمی فکر کرد، اگر با او می رفت می توانست یک قهرمان بازی از خود در آورد و باعث ماندگار شدن اسمش شود!
-باشه، میام!
-یعنی میای؟
-آره دیگه!
-پس برو جلو تالار من به بهانه جا گذاشتن یه چیزی میام دنبالت!
زمان سفر — تالار گریفیندور
جادوآموزان از دوستانشان خداحافظی می کردند و برایشان آرزوی موفقیت می کردند. فلیمونت به بهانه ای که کاپشنش را جا گذاشته بود به تالار گریفیندور رفت...
-اینو بپوش!
بریج شنل نامرئی کننده را پوشید و به دنبال فلیمونت راه افتاد آنها سفر کردند و سفر کردند و به دورمشترانگ رسیدند، در آنجا تعارف های زیادی از غذا شنیدند و غذاهای زیادی خوردند و با پسر های زیادی بازی و مبارزه کردند، افراد منتخب فلیمونت و ویلیام و ماکسیم شدند. تا اینکه روز ها گذشت و به شب قبل از آخرین مرحله رسیدند، تاکنون فلیمونت دوم، ماکسیم لکچر اول و در نهایت ویلیام کرام!
-بچه ها، بچه ها! گوش بدید! فردا آخرین مرحله است!
همهمه خاموش شد اما ثانیه ای نگذشته که دوباره شروع شد!
روز مرحله آخر — شروع مسابقه ها
مسابقه چند ثانیه ای بود شروع شده بود، بریج از آن دور دست ها طلسمی بر روی ویلیام اجرا کرد که برایش بدبیاری می آورد...
-وااااااااااااای! کرام، نور قرمز فرستاد کمک می خواد!
بریج یواشکی به درون راه رفته بود او کرام را گرفت ولی ناگهان طلسم کار نکرد! بد بیاری روی او هم تاثیر گذاشته بود! چوبدستی اش کار نمی کرد، گیاهان هم سریعتر رشد می کردند، او کرام را بغل کرد که... ناگهان دامبلدور جلوی گیاهان را گرفت! او با سرزنش گفت:
-تو چرا اینجایی ونلاک؟ فرار از مدرسه؟
بریج خواست توضیحی بدهد، اما دامبلدور جلوی دهان بریج را گرفت او هر دو را از آن جا نجات داد، ماکسیم برنده شد! فلیمونت دوم و همچنین فلیمونت و بریج برای یک سال تنبیه شدند که دستشویی ها را تمیز کنند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کچلی رو عشقه!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/14
تولد نقش: 1400/01/18
آخرین ورود: پنجشنبه 23 بهمن 1404 18:11
از: داخل کلاه گروهبندی!
پستها:
116

سال 1984من به دبستان ماگلی رفتم و تا سال1990در انجا مشغول به تحصیل شدم . وقتی که نامه ی هاگوارتز به دستم رسید بسیار خوشحال شدم. خواهرم هرگز به هاگوارتز نیامد چون او خون جادویی نداشت. 1 سپتامبر که سوار قطار بودم به پسری به نام هری پاتر و دوستش رون برخوردم. من درباره ی این پسر زیاد مطالعه کرده بودم. ........
چند ماه بعد ما باهم دوستان صمیمی شدیم.
ان سال من و رون و هری باهم سنگ جادو را نجات دادیم. هر سال ما یک ماجراجویی داشتیم. ماجراجویی ای خطرناک و هیجان انگیز!.....
وقتی فارق تحصیل شدم با رون ازدواج کردم و پسر و دختری زیبا به دنیا اوردم.......
چند ماه بعد ما باهم دوستان صمیمی شدیم.
ان سال من و رون و هری باهم سنگ جادو را نجات دادیم. هر سال ما یک ماجراجویی داشتیم. ماجراجویی ای خطرناک و هیجان انگیز!.....
وقتی فارق تحصیل شدم با رون ازدواج کردم و پسر و دختری زیبا به دنیا اوردم.......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/08
تولد نقش: 1400/01/15
آخرین ورود: شنبه 22 آبان 1400 09:42
از: هرجایی که امید باشه!
پستها:
65

به پرده آبی و مخملی تختش زل زده بود
اولین روز عمرش در هاگوارتز
زیبا بود!...
دختری که نصف عمرش را در یتیم خانه های توکیو گذرانده بود ، تجربیات آن روز برایش شگفت انگیز بود!...
همه ساکنین قلعه{البته اگر اسلیترینی هارو فاکتور بگیریم}با او برخورد خوبی داشتند...
همچنین دوست خوبی هم پیدا کرده بود...هاگرید...البته در اولین دیدار یکخورده با نشان دادن تسترال ها به او زیاده روی کرد...
از اینکه نمیدانست در جهان جادو چه میگذرد کمی ناراحت بود...
-الان که فرستش پیش اومده باید خوب درس بخونم مگه نه؟...
بعد از مرگ والدینش عادت کرده بود با خودش حرف بزند...هیچ هم غیر عادی نبود ، دختری که در تمام این ۵ سال آزار و اذیت میشد ، فقط خودش را داشت که همراهش حرف بزند...
اولین روز عمرش در هاگوارتز
زیبا بود!...
دختری که نصف عمرش را در یتیم خانه های توکیو گذرانده بود ، تجربیات آن روز برایش شگفت انگیز بود!...
همه ساکنین قلعه{البته اگر اسلیترینی هارو فاکتور بگیریم}با او برخورد خوبی داشتند...
همچنین دوست خوبی هم پیدا کرده بود...هاگرید...البته در اولین دیدار یکخورده با نشان دادن تسترال ها به او زیاده روی کرد...
از اینکه نمیدانست در جهان جادو چه میگذرد کمی ناراحت بود...
-الان که فرستش پیش اومده باید خوب درس بخونم مگه نه؟...
بعد از مرگ والدینش عادت کرده بود با خودش حرف بزند...هیچ هم غیر عادی نبود ، دختری که در تمام این ۵ سال آزار و اذیت میشد ، فقط خودش را داشت که همراهش حرف بزند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

ستارهی تنهای دیگری از آسمان شب عبور کرد
تا استخوانم میلرزم...
طاقتی برایش نمانده بود...خم شد و با دو دست، زانویش را گرفت...نفس نفس میزد...رفتن، تمام آن چیزی بود که میخواست...دور شدن...خیلی دور شدن...از چه؟ از که؟ با خود فکر میکرد که ای کاش میتوانست خودش را هم آنجا جا بگذارد و برود...
هیچوقت نمیمانند...همیشه میروند
قلبم را با آستينم میپوشانم
آنچه که باور دارم را نمیگویم
من دوباره قلبم را به سنگ تبدیل میکنم
طاقتی برایش نمانده بود...نمیتوانست آپارات کند...نمیتوانست جادو کند...حتی نمیتوانست بدود...نمیتوانست راه برود...فقط میتوانست بنشید...سرش را پایین بیاندازد...و به زمین خیره شود...
باز هم تنها
بارش را نمیتوان متوقف کرد
باز هم تنها
شعله، خاموش
دستش هنوز میلرزید...با همان دست لرزانش، جیب ردایش را لمس کرد...برامدگی چوب جادواش را حس کرد...به دردش میخورد؟نه...دوست داشت چوب را در آورده و بکشند..خورد کند...هیچ خبری، هیچ چیزی برای او دیگر در چوب نبود...بود و نبودش فرقی نداشت...
باز هم شکست، باز هم نشد
از آفتاب دوباره به سایه ها
اتاق ساکت، نُتی نواخته نمیشود
همه بازی های قدیمی دوباره باید انجام شود
دیگر نمیترسید...تا وقتی که میترسید امیدوار بود که شاید نجات پیدا کند...اما دیگر نه...دیگر نمیترسید و این یعنی دیگر فرار نمیکرد...دیگر مراقب نبود...دیگر خطر برایش اهمیتی نداشت...دیگر چیزی برای مراقبت کردن نداشت...
و تمامی کلماتی که نمیتوانستیم بگوییم
و تمامی شب ها و تمامی روزها
ما به همان راه گذشته مشکل داشتیم
و دوباره آن اشتباه رو مرتکب شدیم
از جایش برخواست...اولین بارش بود؟ اولین بارش بود که میخواست دور شود و جا بگذارد و فراموش کند و نمیشد؟ اولین بار بود که نمیتوانست کاری غیر از خیره شدن بکند؟ اولین بار بود که ارزش چوب جادویی برایش از بین میرفت؟ اولین بار بود که چیزی برای مراقبت کردن از آن نداشت؟ اولین بار بود که برمیخواست؟ نه!
برخواست...دوباره..چند باره...اولین بار نبود...ولی آرزو داشت آخرین بار باشد...
باز هم تنها
یاس و رنج
بازم هم تنها
زنجیره را نمیتوان پاره کرد...
تا استخوانم میلرزم...
طاقتی برایش نمانده بود...خم شد و با دو دست، زانویش را گرفت...نفس نفس میزد...رفتن، تمام آن چیزی بود که میخواست...دور شدن...خیلی دور شدن...از چه؟ از که؟ با خود فکر میکرد که ای کاش میتوانست خودش را هم آنجا جا بگذارد و برود...
هیچوقت نمیمانند...همیشه میروند
قلبم را با آستينم میپوشانم
آنچه که باور دارم را نمیگویم
من دوباره قلبم را به سنگ تبدیل میکنم
طاقتی برایش نمانده بود...نمیتوانست آپارات کند...نمیتوانست جادو کند...حتی نمیتوانست بدود...نمیتوانست راه برود...فقط میتوانست بنشید...سرش را پایین بیاندازد...و به زمین خیره شود...
باز هم تنها
بارش را نمیتوان متوقف کرد
باز هم تنها
شعله، خاموش
دستش هنوز میلرزید...با همان دست لرزانش، جیب ردایش را لمس کرد...برامدگی چوب جادواش را حس کرد...به دردش میخورد؟نه...دوست داشت چوب را در آورده و بکشند..خورد کند...هیچ خبری، هیچ چیزی برای او دیگر در چوب نبود...بود و نبودش فرقی نداشت...
باز هم شکست، باز هم نشد
از آفتاب دوباره به سایه ها
اتاق ساکت، نُتی نواخته نمیشود
همه بازی های قدیمی دوباره باید انجام شود
دیگر نمیترسید...تا وقتی که میترسید امیدوار بود که شاید نجات پیدا کند...اما دیگر نه...دیگر نمیترسید و این یعنی دیگر فرار نمیکرد...دیگر مراقب نبود...دیگر خطر برایش اهمیتی نداشت...دیگر چیزی برای مراقبت کردن نداشت...
و تمامی کلماتی که نمیتوانستیم بگوییم
و تمامی شب ها و تمامی روزها
ما به همان راه گذشته مشکل داشتیم
و دوباره آن اشتباه رو مرتکب شدیم
از جایش برخواست...اولین بارش بود؟ اولین بارش بود که میخواست دور شود و جا بگذارد و فراموش کند و نمیشد؟ اولین بار بود که نمیتوانست کاری غیر از خیره شدن بکند؟ اولین بار بود که ارزش چوب جادویی برایش از بین میرفت؟ اولین بار بود که چیزی برای مراقبت کردن از آن نداشت؟ اولین بار بود که برمیخواست؟ نه!
برخواست...دوباره..چند باره...اولین بار نبود...ولی آرزو داشت آخرین بار باشد...
باز هم تنها
یاس و رنج
بازم هم تنها
زنجیره را نمیتوان پاره کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

کتی، تمام روز به دستمال سفیدی که دور انگشتش بسته بود نگاه میکرد. روی آن نوشته بود:
- یادت باشد.
تمام مدت با ذهنش کلنجار میرفت و باز هیچ چیز یادش نمی آمد. قطعا چیز مهمی بود زیرا دستمال با اکلیل تزئین و پر از پولک ها و مهره های رنگ و وارنگ بود. حوصله اش به شدت سر رفته بود. قاقارو رفته بود صله رحم وکسی نبود سرگرمش کند. آه کشید و روی جدول کنار خیابان نشست. باز هم ذهنش را کندوکاو کرد. ناگهان صدای جیغ مانندی شنید. سرش را برگرداند و دید جغدی با سرعت جت توی صورتش خورد.
-اَه! دماغمو شکوندی خیر ندیده! این چه طرز پرواز کردنه؟ هان؟
تمام صورتش پر از پر شده بود. دستانش را که پایین آورد، با جغد پیر و پاتالی برخورد که نصف پر های بدنش ریخته بود. جغد، طوماری به شکل باستانی در دهنش بود و منتظر بود، کتی آن را بردارد.کتی، یکی از دست هایش را روی بینی اش گذاشت و با دست دیگرش طومار را از دهن جغد گرفت. جغد، پر هایش را پوش داد و حالت پرواز کردن گرفت...اما کتی با اردنگی بسیار محکمی او را به درک واصل کرد. طومار را باز کرد و با دست خط پلاکس رو به رو شد.
-کیک آمادس. هدیه من و جرمی هم آمادس. تزئیناتم آمادس. ( چرا نیومدی برا کمک؟) سریع خودتو برسون میخوایم سوپرایزش کنیم.
کتی، با عصبانیت نامه را به آن طرف پرتاب کرد.
- آسمون به زمین میچسبید اگه اسمشو میگفت؟
پس از چند دقیقه تفکر و دشنام دادن به حافطه ی خاک گرفته اش، بلند شد تا حداقل دست خالی نرود و ضایه نشود.
- آخه من برای کسی که نمیدونم کیه چی بگیرم؟
هر مغازه را، حدود پنج دقیقه میگشت و بیرون میرفت. تا به مغازه ای رسید...
- ببخشید آقا... این کوله پشتی چند گالیونه؟
مرد، با شک و تردید به کتی نگاه کرد. کتی، با کف دست به پیشانیش کوبید و سعی کرد ماست مالی کند.
- ببخشید منطورم این بود که چه قیمته؟
پس از چند ثانیه، کتی با پلاستیکی که حاوی کیف بود، پایش را از مغازه بیرون گذاشت.
- لالای... لالالالالالا!
کتی، کوله ای را انتخاب کرده بود که پر از زیپ بود و پولک ها و مهره ها از آن آویزان بودند. قدم هایش را سریع تر کرد تا زود تر برسد. پس از یک ساعت به در خانه رسید. ( قطعا اگر مدام اینور و آنور نمی ایستاد، زود تر میرسید.)
- پلاکس! منم!
- اوه، کتی اومد. درو باز کن، جرمی!
در خانه، کتی با تزئینات سفید و صورتی مواجه شد، متنها پلاکس و جرمی اسم شخص را هیچ جا ننوشته بودند. پلاکس، ماژیک را به همراه چند کاغذ رنگی به دست کتی داد.
- اسمشو رو اینا بنویس بزن به اینور و اونور.
کتی، عاجزانه به پلاکس نگاه کرد. راهی به کله ی اش تلنگر زد. کاغذ هارا مربعی برید و روی هر کاغذ، یکی از حروف را نوشت.
- آفرین کتی، عالی شده. میدم که جرمی بزنه به دیوار.
کتی، با خوشحالی منتظر بود اسم شخص به دیوار زده شود.
- دیزی پس کی میاد؟
- الانا باید برسه. چراغارو خاموش کنین.
کیک را در بغل جرمی انداخت، کادو هارا در بغل کتی، و خودش در سعی بود حروف را به هم بچسباند.
- اومد.
در باز شد.
- دیزی، تولدت مبارک!
پلاکس و جرمی بالا و پایین میپریدند و دیزی بغلشان میکرد. کتی هم بهت زده به کادوی خود نگاه میکرد... او همان کوله ای را خریده بود که دیزی چند وقت پیش گفته بود کاش مال من بود!
-------------------------------------------------------
دیزی عزیزم! تولدت مبارک! دوستت داریم!
- یادت باشد.
تمام مدت با ذهنش کلنجار میرفت و باز هیچ چیز یادش نمی آمد. قطعا چیز مهمی بود زیرا دستمال با اکلیل تزئین و پر از پولک ها و مهره های رنگ و وارنگ بود. حوصله اش به شدت سر رفته بود. قاقارو رفته بود صله رحم وکسی نبود سرگرمش کند. آه کشید و روی جدول کنار خیابان نشست. باز هم ذهنش را کندوکاو کرد. ناگهان صدای جیغ مانندی شنید. سرش را برگرداند و دید جغدی با سرعت جت توی صورتش خورد.
-اَه! دماغمو شکوندی خیر ندیده! این چه طرز پرواز کردنه؟ هان؟
تمام صورتش پر از پر شده بود. دستانش را که پایین آورد، با جغد پیر و پاتالی برخورد که نصف پر های بدنش ریخته بود. جغد، طوماری به شکل باستانی در دهنش بود و منتظر بود، کتی آن را بردارد.کتی، یکی از دست هایش را روی بینی اش گذاشت و با دست دیگرش طومار را از دهن جغد گرفت. جغد، پر هایش را پوش داد و حالت پرواز کردن گرفت...اما کتی با اردنگی بسیار محکمی او را به درک واصل کرد. طومار را باز کرد و با دست خط پلاکس رو به رو شد.
-کیک آمادس. هدیه من و جرمی هم آمادس. تزئیناتم آمادس. ( چرا نیومدی برا کمک؟) سریع خودتو برسون میخوایم سوپرایزش کنیم.
کتی، با عصبانیت نامه را به آن طرف پرتاب کرد.
- آسمون به زمین میچسبید اگه اسمشو میگفت؟
پس از چند دقیقه تفکر و دشنام دادن به حافطه ی خاک گرفته اش، بلند شد تا حداقل دست خالی نرود و ضایه نشود.
- آخه من برای کسی که نمیدونم کیه چی بگیرم؟
هر مغازه را، حدود پنج دقیقه میگشت و بیرون میرفت. تا به مغازه ای رسید...
- ببخشید آقا... این کوله پشتی چند گالیونه؟
مرد، با شک و تردید به کتی نگاه کرد. کتی، با کف دست به پیشانیش کوبید و سعی کرد ماست مالی کند.
- ببخشید منطورم این بود که چه قیمته؟
پس از چند ثانیه، کتی با پلاستیکی که حاوی کیف بود، پایش را از مغازه بیرون گذاشت.
- لالای... لالالالالالا!
کتی، کوله ای را انتخاب کرده بود که پر از زیپ بود و پولک ها و مهره ها از آن آویزان بودند. قدم هایش را سریع تر کرد تا زود تر برسد. پس از یک ساعت به در خانه رسید. ( قطعا اگر مدام اینور و آنور نمی ایستاد، زود تر میرسید.)
- پلاکس! منم!
- اوه، کتی اومد. درو باز کن، جرمی!
در خانه، کتی با تزئینات سفید و صورتی مواجه شد، متنها پلاکس و جرمی اسم شخص را هیچ جا ننوشته بودند. پلاکس، ماژیک را به همراه چند کاغذ رنگی به دست کتی داد.
- اسمشو رو اینا بنویس بزن به اینور و اونور.
کتی، عاجزانه به پلاکس نگاه کرد. راهی به کله ی اش تلنگر زد. کاغذ هارا مربعی برید و روی هر کاغذ، یکی از حروف را نوشت.
- آفرین کتی، عالی شده. میدم که جرمی بزنه به دیوار.
کتی، با خوشحالی منتظر بود اسم شخص به دیوار زده شود.
- دیزی پس کی میاد؟
- الانا باید برسه. چراغارو خاموش کنین.
کیک را در بغل جرمی انداخت، کادو هارا در بغل کتی، و خودش در سعی بود حروف را به هم بچسباند.
- اومد.
در باز شد.
- دیزی، تولدت مبارک!
پلاکس و جرمی بالا و پایین میپریدند و دیزی بغلشان میکرد. کتی هم بهت زده به کادوی خود نگاه میکرد... او همان کوله ای را خریده بود که دیزی چند وقت پیش گفته بود کاش مال من بود!
-------------------------------------------------------
دیزی عزیزم! تولدت مبارک! دوستت داریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

باد سردی می وزید. پالتوی پشمی رو محکم تر به دور خود پیچید. نوک کلاهش رو پائین آورد و شروع به دویدن کرد. سر انگشتانش یخ کرده بود. چند روزی بود که جز پیاده روی شبانه کار مهمی انجام نمیداد، هر چند پیاده روی هم کار مهمی نبود. هوا رفته رفته سرد تر شد. تنها دلخوشی اش این بود که در خانه یک لیوان شیر گرم حالش را بهتر میکند.
بلاخره به خانه رسید. در را باز کرد و پله ها را دوتا یکی گذراند تا به اتاق زیر شیروانی رسید. پالتو وکلاه را روی بند رخت کوچکی که کنار راه پله بود پهن کرد و وارد اتاق شد. جز صدای هو هوی باد هیچ صدای دیگر شنیده نمیشد. دستش را سمت کلید برق برد و تک چراغ اتاق را روشن کرد.
_تـــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــبارک زیـــــــــــــــــــــــــــــــــی!
فضای اتاق پر از کاغذ ها رنگی شد. جلوی چشمانش سه نفر با سه لبخند زیبا ایستاده بودند.
واقعا مرسی بچه ها!
دیشب خیلی خیلی خوب بود.
اصلا فکر نمیکردم بعد از اینکه اون جوری ناراحتتون کردم بازم روز تولدم یادتون بمونه.
شما سه تا فوق العاده اید.
تو اون یه هفته ای که تو بیمارستان بستری بودم خیلی خیلی از راه دور هوامو داشتید.
یا حتی وقتی زیر تیغ جراحی بودم شما سه تا بیشتر از بقیه جویای حالم بودیدـ
مرسیـــــــــــ کهـ هستید.
بلاخره به خانه رسید. در را باز کرد و پله ها را دوتا یکی گذراند تا به اتاق زیر شیروانی رسید. پالتو وکلاه را روی بند رخت کوچکی که کنار راه پله بود پهن کرد و وارد اتاق شد. جز صدای هو هوی باد هیچ صدای دیگر شنیده نمیشد. دستش را سمت کلید برق برد و تک چراغ اتاق را روشن کرد.
_تـــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــبارک زیـــــــــــــــــــــــــــــــــی!
فضای اتاق پر از کاغذ ها رنگی شد. جلوی چشمانش سه نفر با سه لبخند زیبا ایستاده بودند.
___________☆___________
واقعا مرسی بچه ها!
دیشب خیلی خیلی خوب بود.
اصلا فکر نمیکردم بعد از اینکه اون جوری ناراحتتون کردم بازم روز تولدم یادتون بمونه.
شما سه تا فوق العاده اید.
تو اون یه هفته ای که تو بیمارستان بستری بودم خیلی خیلی از راه دور هوامو داشتید.
یا حتی وقتی زیر تیغ جراحی بودم شما سه تا بیشتر از بقیه جویای حالم بودیدـ
مرسیـــــــــــ کهـ هستید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

در روزگاران قدیم، که دایناسور ها و اژدهایان همه چیز را لت و پار میکردند و درختان خون خوار، هر چه را که نزدیکشان میشد مییخورند و جادوگران هم چوب های خود را بر سر و دماغ یکدیگر فرو میکردند، 4 دوست بودند که اشتباهی وارد داستان شده بودند.
- فکر میکنم سر پیچ اشتباه پیچیدیم. قرار بود به رول کتی بریم. اینجا کجاست؟
- کتی، صد هزار بار بهت گفتم باید به سمت راست بپیچیم!
-پلاکس! این رول منه! من دارم این رولو مینویسم! این رول منه نه تو! و آدرسشم من بلدم، نه تو!
- بسه. دیگه دعوا نکنین. سرمو بردین. بیایین راه بیفتیم داره شب میشه. تا حالا 4 بار آدرسو اشتباه اومدیم. کتی مطمئنی آدرسو درست یادداشت برداری کردی؟
کتی، شکاکانه به دیزی نگاهی انداخت و سرش را در نقشه ی بزرگی که نصف اندازه ی خودش بود، فرو کرد.
-آره. مطمئنم!
پلاکس آهی کشید و برای صدمین بار تلاش کرد کاغذ آدرس را از کتی بگیرد.
- میتونی بدیش به من. اینجوری دیگه راهو اشتباه نمیریم و زود میرسیم.
و با این حرف، قاقارو غرشی کوچک و ترسناک به پلاکس کرد. پلاکس کمی عقب پرید و لبخندی زورکی کرد.
- واقعا؟
- آره واقعا!
کتی هم که خسته و بد عنق شده بود، کمی غرغر کرد و بالاخره تسلیم و کاغذ را به پلاکس داد.
- بیا!
در همان لحظه، جرمی به ساعتش نگاهی انداخت و با لحن خسته ای گفت:
- نمیشه. اگر الان بخوایم از اون دروازه رد بشیم و به یه رول دیگه بریم دایناسور ها میخورنمون. آسمونو نگاه کنین! اونها در شب از همه چی خطرناک ترند. ما اونقدر در حواسمون به جر و بحث بود که متوجه نشدیم وارد رول اشتباه شدیم و از دروازه دور شدیم.
راست میگفت. موقع آمدن سر هر چیزی که با یکدیگر مخالف بودند، بحث میکردند. بیشتر از همه، کتی و پلاکس!
- بهتره همین جا یه ذره اتراق کنیم. من یکم خوراکی آوردم. بیایین بشینیم...
ناگهان، غرشی سهمگین فضا را پر کرد. پلاکس، دیزی و جرمی بالافاصله از جا پریدند اما کتی هیچ واکنشی نشان نداد و شروع کرد به باز کردن کاغذ دور ساندویچش.
- تقصیر خودتونه. میخواستین اول به قاقارو غذا بدین.
هر 3 سرشان را جوری به سمت قاقارو چرخاندند که نزدیک بود رگ گردنشان بیرون بزند. قاقارو، با غرور دم پشمالویش را دورش پیچید و غری کوچک کرد.
- تقصیر خودتونه. باید اول به من غذا میدادین.
هر 3 نفر، سگرمه هایشان را توی هم کشیدند و به زوجی که دست روی دست هم گذاشته بودند تا سکتشان بدهد، خیره شدند. کتی شانه اش را بالا انداخت.
- به من مربوط نیست خودتون حلش کنین.
پس از چندی آتش بس کردند و شروع کردند به غذا خوردنشان.
- آتیشمون داره خاموش میشه. جرمی، چراغ قورو بده! میخوام برم چوب بیارم.
کتی، نگاهی به صورت جرمی انداخت و چماغ بزرگی از کیفش درآورد و به سمت دیزی گرفت.
- حتما چوبتو خونه جا گذاشتی...
نگاهی به بقیه دوستانش کرد و دید آنها هم همچنین وضعی دارند.
مثل اینکه هیچ کدوم چوبمونو نیاوردیم. جرمی هم یادش رفته بیاره. بیا با این مشعل درست کن و برو.
دیزی با صورتی به شکل علامت سوال به کتی نگاه کرد که خودش را روی کنده چوبی که نشسته بود، جمع کرده بود.
- تو که چیز به این بزرگی رو تو کیفت جا کرده بودی، سختت بود اون چراغ قورو ورداری بیاری؟
کتی چند ثانیه به دماغ دیزی خیره و شانه اش را انداخت. از کیفش، چیز پف دار سفیدی بیرون کشید و رفت زیر پتو تا خوراکی نیمه شبش را بخورد.
-هی کتی! گفته باشم... قاقارو رو خودت باید بگیری تو بغلت تا خوابش ببره...
جرمی که دید خمیازه ی کتی شروع شد، حرفش را با بغض ادامه داد.
- دیشب تو خواب کلی پنجول انداخت...
بالاخره هر سه، به خواب رفتند.
و این تازه اول راه بود...
- فکر میکنم سر پیچ اشتباه پیچیدیم. قرار بود به رول کتی بریم. اینجا کجاست؟
- کتی، صد هزار بار بهت گفتم باید به سمت راست بپیچیم!
-پلاکس! این رول منه! من دارم این رولو مینویسم! این رول منه نه تو! و آدرسشم من بلدم، نه تو!
- بسه. دیگه دعوا نکنین. سرمو بردین. بیایین راه بیفتیم داره شب میشه. تا حالا 4 بار آدرسو اشتباه اومدیم. کتی مطمئنی آدرسو درست یادداشت برداری کردی؟
کتی، شکاکانه به دیزی نگاهی انداخت و سرش را در نقشه ی بزرگی که نصف اندازه ی خودش بود، فرو کرد.
-آره. مطمئنم!
پلاکس آهی کشید و برای صدمین بار تلاش کرد کاغذ آدرس را از کتی بگیرد.
- میتونی بدیش به من. اینجوری دیگه راهو اشتباه نمیریم و زود میرسیم.
و با این حرف، قاقارو غرشی کوچک و ترسناک به پلاکس کرد. پلاکس کمی عقب پرید و لبخندی زورکی کرد.
- واقعا؟
- آره واقعا!
کتی هم که خسته و بد عنق شده بود، کمی غرغر کرد و بالاخره تسلیم و کاغذ را به پلاکس داد.
- بیا!
در همان لحظه، جرمی به ساعتش نگاهی انداخت و با لحن خسته ای گفت:
- نمیشه. اگر الان بخوایم از اون دروازه رد بشیم و به یه رول دیگه بریم دایناسور ها میخورنمون. آسمونو نگاه کنین! اونها در شب از همه چی خطرناک ترند. ما اونقدر در حواسمون به جر و بحث بود که متوجه نشدیم وارد رول اشتباه شدیم و از دروازه دور شدیم.
راست میگفت. موقع آمدن سر هر چیزی که با یکدیگر مخالف بودند، بحث میکردند. بیشتر از همه، کتی و پلاکس!
- بهتره همین جا یه ذره اتراق کنیم. من یکم خوراکی آوردم. بیایین بشینیم...
ناگهان، غرشی سهمگین فضا را پر کرد. پلاکس، دیزی و جرمی بالافاصله از جا پریدند اما کتی هیچ واکنشی نشان نداد و شروع کرد به باز کردن کاغذ دور ساندویچش.
- تقصیر خودتونه. میخواستین اول به قاقارو غذا بدین.
هر 3 سرشان را جوری به سمت قاقارو چرخاندند که نزدیک بود رگ گردنشان بیرون بزند. قاقارو، با غرور دم پشمالویش را دورش پیچید و غری کوچک کرد.
- تقصیر خودتونه. باید اول به من غذا میدادین.
هر 3 نفر، سگرمه هایشان را توی هم کشیدند و به زوجی که دست روی دست هم گذاشته بودند تا سکتشان بدهد، خیره شدند. کتی شانه اش را بالا انداخت.
- به من مربوط نیست خودتون حلش کنین.
پس از چندی آتش بس کردند و شروع کردند به غذا خوردنشان.
- آتیشمون داره خاموش میشه. جرمی، چراغ قورو بده! میخوام برم چوب بیارم.
کتی، نگاهی به صورت جرمی انداخت و چماغ بزرگی از کیفش درآورد و به سمت دیزی گرفت.
- حتما چوبتو خونه جا گذاشتی...
نگاهی به بقیه دوستانش کرد و دید آنها هم همچنین وضعی دارند.
مثل اینکه هیچ کدوم چوبمونو نیاوردیم. جرمی هم یادش رفته بیاره. بیا با این مشعل درست کن و برو.
دیزی با صورتی به شکل علامت سوال به کتی نگاه کرد که خودش را روی کنده چوبی که نشسته بود، جمع کرده بود.
- تو که چیز به این بزرگی رو تو کیفت جا کرده بودی، سختت بود اون چراغ قورو ورداری بیاری؟
کتی چند ثانیه به دماغ دیزی خیره و شانه اش را انداخت. از کیفش، چیز پف دار سفیدی بیرون کشید و رفت زیر پتو تا خوراکی نیمه شبش را بخورد.
-هی کتی! گفته باشم... قاقارو رو خودت باید بگیری تو بغلت تا خوابش ببره...
جرمی که دید خمیازه ی کتی شروع شد، حرفش را با بغض ادامه داد.
- دیشب تو خواب کلی پنجول انداخت...
بالاخره هر سه، به خواب رفتند.
و این تازه اول راه بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

روی تخت نشسته بودم و سرم را با کتابی درباره زندگی ماگل ها گرم کرده بودم. چوبدستی ام را پشت گوشم گذاشته بودم تا با نور آن، بتوانم کتاب را بخوانم.
-هی میکی، تا حالا دقت کردی ماگل ها چقدر زندگی شون سخته؟
-نه خیر دقت نکردم. حالا هم اون نور رو تو چشم من ننداز لطفا که میخوام بخوابم!
میوکی این را گفت و پشتش را به من کرد و پتو را روی سرش کشید. من هم زیر لب "نوکس"ـی گفتم و نور چوبدستی را خاموش کردم. به بالشتم تکیه دادم و همینجور در تاریکی اتاق، به جای نامعلومی خیره شدم و منتظر ماندم. موقع شام، سر میز ریونکلاو، یکی از دانش آموزان گفته بود جن های خانگی که در آشپزخانه کار می کنند، نصف شب ها وقتی همه خوابند به خوابگاه ها و سالن عمومی گروه ها می آیند تا نظافت کنند. من هم در این فکر بودم که اگر حرف آن هم گروهی ام حقیقت نداشته باشد، با چه طلسمی می توانم حقش را کف دستش بگذارم که دیگر چاخان نکند و من را تا سه صبح بیدار نگه ندارد.
همچنان به فضای تاریک رو به روی تختم زل زده بودم که موجودی کوچک در انتهای اتاق ظاهر شد. کمی که جلوتر آمد توانستم بهتر ببینمش. لاغر بود و قامتی خمیده داشت و تکه پارچه کهنه ای به دور خودش پیچیده بود. انگار داشت زیر لب با خودش حرف می زد. بشکنی زد و لباس هایی که از کشو بیرون ریخته بودند همانطور که در هوا معلق شدند، تا شده و مرتب به درون کشو برگشتند. دوباره بشکن زد و کتاب های درسی مان به ترتیب کلاس هایی که فردا داشتیم روی هم چیده شدند. خواست بشکن دیگری بزند که چشمش به من افتاد و به عقب پرید. آنقدر درگیر نظافت بود که اصلا متوجه من نشد که داشتم به او زل می زدم. از تختم پایین آمدم و جلوی او ایستادم. جن خانگی هم کمی عقب رفت.
-اممم سلام. تو از جن های آشپزخونه ای؛ درسته؟
-یک جن خانگی با دانش آموزان صحبت نکرد.
-ولی الان که داری صحبت می کنی.
-گال دانش آموزان رو دوست نداشت! اونها... اونها... گال فقط با مدیر صحبت کرد!
-من فقط ازت میخوام یه کمکی بهم کنی و اگه به نظرت این کار بدیه، پس هیچی.
-گال باید کمک کرد؛ ولی فقط توی نظافت و پختن غذا کمک کرد!
-بیا...
به سمت گنجه پایین تختم رفتم و درش را باز کردم. گال هم با احتیاط و آرام پشت سرم آمد و کمی دورتر از گنجه ایستاد. دستم را درون صندوقچه ای بردم که با افسون گسترش تشخیص ناپذیر، فضای داخلش چندین برابر شده بود.
-ای وای... پس کوش...؟
گال با تعجب به من خیره شده بود و منتظر بود چیزی را از درون گنجه بیرون بیاورم. ولی من همچنان با حس لامسه ام سعی داشتم جعبه هایی که دنبالشان بودم را پیدا کنم.
-خب... ببین من ازت میخوام بهم کیک پزی یاد بدی. واسه شروع کار هم چندتا نمونه واست آوردم که ببینی سطحم خوبه یا نه. آها، اینو که می بینی کیک تولد داداشمه؛ حدودا مال چندماه پیشه. آخی یادش بخیر، چقدر استرس داشتم مامانم نفهمه کیک پختم... هعی چه زود گذشتا!
گال دهانش از تعجب باز مانده بود و چشم از کیک شکلاتی درون جعبه بر نمی داشت.
-کیک باید فاسد شد! ولی این چرا توی این مدت فاسد نشد؟!
-خب با افسون نگهدارنده دیگه! ینی واقعا نمیدونی؟
بگذریم... حالا امیدی بهم هست؟
-گال نتونست فهمید. گال تونست امتحان کرد؟
-آره آره خودمم یکمی بهش ناخنک زدم.
جن خانگی با انگشتش کمی از کیک را برداشت و در دهانش گذاشت.
-کیک خیلی خوشمزه بود! گال فکر نکرد یه دانش آموز تونست اینقدر خوب کیک پخت!
-خب پس حالا بریم آشپزخونه که یکم بیشتر بهم یاد بدی!
-نه! دانش آموزان نتونست به آشپزخونه رفت! جناب مدیر اگه فهمید گال یه دانش آموز به آشپزخونه راه داد، گال رو تنبیه کرد!
-خب پس باید یه جای دیگه بریم. زیر بید کتک زن چطوره؟ البته زیرِ زیرش که نه... ولی همون دور و برها فکر کنم خوب باشه.
منتظر جواب گال نماندم و بساط کیک پزی ام را از گنجه برداشتم و بیرون رفتم. جن خانگی هم دنبالم آمد. بدون کوچکترین صدایی از راهرو ها گذشتیم و به بیرون قلعه، نزدیک بید کتک زن رسیدیم و همان جا وسایلمان را گذاشتیم. گال با یک بشکن، آتشی روشن کرد. من هم آرد و تخم مرغ و وانیل و بقیه مواد را درون کاسه ای ریختم و با حرکت چوبدستی ام آنها را هم زدم.
-دانش آموز باید قالب رو چرب کرد، بعد خمیر رو توی اون ریخت و بعد به اون حرارت داد.
-همین؟ خب اینو که خودمم می دونستم. کار دیگه ای نباید کنم؟ چیز جدیدی نمی خوای بهم یاد بدی؟ چه می دونم، فوت کوزه گری ای، چیزی.
-کوزه گری؟! گال نفهمید این یعنی چی. گال فکر کرد باید کیک پزی یاد داد!
خواستم معنی این اصطلاح مشنگی را که جدیدا از برادرم شنیده بودم به گال توضیح بدهم که چشمم به گربه زشتی افتاد. او رو به ما بُراق شده بود و خیلی عصبی به نظر می رسید. پشت سرش، پیرمردی فانوس به دست جلو آمد و گربه را بغل کرد.
من و گال هر دو خشکمان زده بود.
آرگوس فیلچ در حالی که داشت گربه اش را نوازش می کرد، با لبخندی شیطانی گفت:
-یه دانش آموز بیرون تخت خوابه! جناب مدیر از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نمیشن...
گال خودش را غیب کرد و فیلچ به سمت من آمد؛ یقه لباسم را گرفت و من را کشان کشان به داخل قلعه برد...
-هی میکی، تا حالا دقت کردی ماگل ها چقدر زندگی شون سخته؟
-نه خیر دقت نکردم. حالا هم اون نور رو تو چشم من ننداز لطفا که میخوام بخوابم!
میوکی این را گفت و پشتش را به من کرد و پتو را روی سرش کشید. من هم زیر لب "نوکس"ـی گفتم و نور چوبدستی را خاموش کردم. به بالشتم تکیه دادم و همینجور در تاریکی اتاق، به جای نامعلومی خیره شدم و منتظر ماندم. موقع شام، سر میز ریونکلاو، یکی از دانش آموزان گفته بود جن های خانگی که در آشپزخانه کار می کنند، نصف شب ها وقتی همه خوابند به خوابگاه ها و سالن عمومی گروه ها می آیند تا نظافت کنند. من هم در این فکر بودم که اگر حرف آن هم گروهی ام حقیقت نداشته باشد، با چه طلسمی می توانم حقش را کف دستش بگذارم که دیگر چاخان نکند و من را تا سه صبح بیدار نگه ندارد.
همچنان به فضای تاریک رو به روی تختم زل زده بودم که موجودی کوچک در انتهای اتاق ظاهر شد. کمی که جلوتر آمد توانستم بهتر ببینمش. لاغر بود و قامتی خمیده داشت و تکه پارچه کهنه ای به دور خودش پیچیده بود. انگار داشت زیر لب با خودش حرف می زد. بشکنی زد و لباس هایی که از کشو بیرون ریخته بودند همانطور که در هوا معلق شدند، تا شده و مرتب به درون کشو برگشتند. دوباره بشکن زد و کتاب های درسی مان به ترتیب کلاس هایی که فردا داشتیم روی هم چیده شدند. خواست بشکن دیگری بزند که چشمش به من افتاد و به عقب پرید. آنقدر درگیر نظافت بود که اصلا متوجه من نشد که داشتم به او زل می زدم. از تختم پایین آمدم و جلوی او ایستادم. جن خانگی هم کمی عقب رفت.
-اممم سلام. تو از جن های آشپزخونه ای؛ درسته؟
-یک جن خانگی با دانش آموزان صحبت نکرد.
-ولی الان که داری صحبت می کنی.
-گال دانش آموزان رو دوست نداشت! اونها... اونها... گال فقط با مدیر صحبت کرد!
-من فقط ازت میخوام یه کمکی بهم کنی و اگه به نظرت این کار بدیه، پس هیچی.
-گال باید کمک کرد؛ ولی فقط توی نظافت و پختن غذا کمک کرد!
-بیا...
به سمت گنجه پایین تختم رفتم و درش را باز کردم. گال هم با احتیاط و آرام پشت سرم آمد و کمی دورتر از گنجه ایستاد. دستم را درون صندوقچه ای بردم که با افسون گسترش تشخیص ناپذیر، فضای داخلش چندین برابر شده بود.
-ای وای... پس کوش...؟
گال با تعجب به من خیره شده بود و منتظر بود چیزی را از درون گنجه بیرون بیاورم. ولی من همچنان با حس لامسه ام سعی داشتم جعبه هایی که دنبالشان بودم را پیدا کنم.
-خب... ببین من ازت میخوام بهم کیک پزی یاد بدی. واسه شروع کار هم چندتا نمونه واست آوردم که ببینی سطحم خوبه یا نه. آها، اینو که می بینی کیک تولد داداشمه؛ حدودا مال چندماه پیشه. آخی یادش بخیر، چقدر استرس داشتم مامانم نفهمه کیک پختم... هعی چه زود گذشتا!
گال دهانش از تعجب باز مانده بود و چشم از کیک شکلاتی درون جعبه بر نمی داشت.
-کیک باید فاسد شد! ولی این چرا توی این مدت فاسد نشد؟!

-خب با افسون نگهدارنده دیگه! ینی واقعا نمیدونی؟
بگذریم... حالا امیدی بهم هست؟
-گال نتونست فهمید. گال تونست امتحان کرد؟
-آره آره خودمم یکمی بهش ناخنک زدم.
جن خانگی با انگشتش کمی از کیک را برداشت و در دهانش گذاشت.
-کیک خیلی خوشمزه بود! گال فکر نکرد یه دانش آموز تونست اینقدر خوب کیک پخت!
-خب پس حالا بریم آشپزخونه که یکم بیشتر بهم یاد بدی!
-نه! دانش آموزان نتونست به آشپزخونه رفت! جناب مدیر اگه فهمید گال یه دانش آموز به آشپزخونه راه داد، گال رو تنبیه کرد!
-خب پس باید یه جای دیگه بریم. زیر بید کتک زن چطوره؟ البته زیرِ زیرش که نه... ولی همون دور و برها فکر کنم خوب باشه.
منتظر جواب گال نماندم و بساط کیک پزی ام را از گنجه برداشتم و بیرون رفتم. جن خانگی هم دنبالم آمد. بدون کوچکترین صدایی از راهرو ها گذشتیم و به بیرون قلعه، نزدیک بید کتک زن رسیدیم و همان جا وسایلمان را گذاشتیم. گال با یک بشکن، آتشی روشن کرد. من هم آرد و تخم مرغ و وانیل و بقیه مواد را درون کاسه ای ریختم و با حرکت چوبدستی ام آنها را هم زدم.
-دانش آموز باید قالب رو چرب کرد، بعد خمیر رو توی اون ریخت و بعد به اون حرارت داد.
-همین؟ خب اینو که خودمم می دونستم. کار دیگه ای نباید کنم؟ چیز جدیدی نمی خوای بهم یاد بدی؟ چه می دونم، فوت کوزه گری ای، چیزی.
-کوزه گری؟! گال نفهمید این یعنی چی. گال فکر کرد باید کیک پزی یاد داد!
خواستم معنی این اصطلاح مشنگی را که جدیدا از برادرم شنیده بودم به گال توضیح بدهم که چشمم به گربه زشتی افتاد. او رو به ما بُراق شده بود و خیلی عصبی به نظر می رسید. پشت سرش، پیرمردی فانوس به دست جلو آمد و گربه را بغل کرد.
من و گال هر دو خشکمان زده بود.
آرگوس فیلچ در حالی که داشت گربه اش را نوازش می کرد، با لبخندی شیطانی گفت:
-یه دانش آموز بیرون تخت خوابه! جناب مدیر از شنیدن این خبر زیاد خوشحال نمیشن...
گال خودش را غیب کرد و فیلچ به سمت من آمد؛ یقه لباسم را گرفت و من را کشان کشان به داخل قلعه برد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر

-رون : هیی هری پس کورمک کجاس نمیبینمش.
-هری در این لحضه گفت نمیدونم رون اینجا سر شام که نیومده نمیدونم کجاس...
-جینی : فکر کنم تو سالن اجتماعاته خیلی ناراحت بود فکر کنم...
-رون گفت عه چرا مگه چی شده که ناراحته
-جینی : نمیدونم، داداش تو برو دنبالش ببین چی شده کمکش کن...
-رون گفت باشه میرم ببینم چی شده.
کورمک... کورمک کجایی تو کورمک چرا نمیای...
-کورمک گفت رون چی میگی اینجام.
-چی شده کورمک چرا نمیای چرا ناراحتی بگو بهم شاید بتونم کمکت کنم...
-کورمک : رون میخوام پیش دامبلدور باشم..میخوام بهش کمک، کنم میخوام جلو مرگخوار ها واستم...
ولی نمیدونم چجوری
-رون گفت : این که اشکالی نداره کورمک برو پیش دانبلدور تو دفترش بهش همینارو بگو اون بهت میگه باید چیکار کنی...
-وای رون ممنون میرم پیشش همین الان میرم نمیخوام وایستم
-رون : باشه برو
-ع...عه... پروفسور دامبلدور.. پروفسور
-دامبلدور : کورمک مک لاگن درست گفتم... اینجا چیکار میکنین
-پروفسور من میخوام بهتون کمک کنم میخوام جلو مرگخوار ها وایستم
باید چیکار کنم خواهش میکنم...
-دامبلدور : هههه پسرم اگه واقعا میخوای که کمک کنی باید اول عضو محفل ققنوس بشی
ولی باید اول اماده بشی یاد بگیری
پس باید اول بری عضو الف.دال بشی یاد بگیری بعدا عضو محفل ققنوس بشی...
-وااای پروفسور واقعا خیلی خوشحالم من امادم عضو الف.دال بشم...
-افرین پسرم حالا برو تالار اصلی کیک بسیار خوشمزه ای برای بهترین دانش اموزان اماده شده.
-چشم پروفسور...
-هری در این لحضه گفت نمیدونم رون اینجا سر شام که نیومده نمیدونم کجاس...
-جینی : فکر کنم تو سالن اجتماعاته خیلی ناراحت بود فکر کنم...
-رون گفت عه چرا مگه چی شده که ناراحته
-جینی : نمیدونم، داداش تو برو دنبالش ببین چی شده کمکش کن...
-رون گفت باشه میرم ببینم چی شده.
کورمک... کورمک کجایی تو کورمک چرا نمیای...
-کورمک گفت رون چی میگی اینجام.
-چی شده کورمک چرا نمیای چرا ناراحتی بگو بهم شاید بتونم کمکت کنم...
-کورمک : رون میخوام پیش دامبلدور باشم..میخوام بهش کمک، کنم میخوام جلو مرگخوار ها واستم...
ولی نمیدونم چجوری
-رون گفت : این که اشکالی نداره کورمک برو پیش دانبلدور تو دفترش بهش همینارو بگو اون بهت میگه باید چیکار کنی...
-وای رون ممنون میرم پیشش همین الان میرم نمیخوام وایستم
-رون : باشه برو
-ع...عه... پروفسور دامبلدور.. پروفسور
-دامبلدور : کورمک مک لاگن درست گفتم... اینجا چیکار میکنین
-پروفسور من میخوام بهتون کمک کنم میخوام جلو مرگخوار ها وایستم
باید چیکار کنم خواهش میکنم...
-دامبلدور : هههه پسرم اگه واقعا میخوای که کمک کنی باید اول عضو محفل ققنوس بشی
ولی باید اول اماده بشی یاد بگیری
پس باید اول بری عضو الف.دال بشی یاد بگیری بعدا عضو محفل ققنوس بشی...
-وااای پروفسور واقعا خیلی خوشحالم من امادم عضو الف.دال بشم...
-افرین پسرم حالا برو تالار اصلی کیک بسیار خوشمزه ای برای بهترین دانش اموزان اماده شده.
-چشم پروفسور...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
(Aleksander viliyam)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج