جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

248 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
247 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ورزشگاه آمازون (تیم اوزما کاپا)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
رابسورولاف VS زرپاف

پست سوم




دفتر فدراسیون کوییدیچ - وزارت سحر و جادو

- بازم از همکاری شما ممنونم آقای الاف، واقعا کمک بزرگی کردید.

فنریر برای بار چندم از الاف تشکر و قدردانی کرد که باعث شد این فساد بزرگ بر ملا بشه.

- خواهش میکنم. وظیفه بود. در هر جایی باید با متقلب برخورد بشه! فرقی هم نداره که دوست باشه یا غریبه، اگه سعی کنیم وظایفمون رو در قبال آشنا ها همونطور انجام بدیم که در برخورد با غریبه ها انجام میدیم...
- بله بله درسته جناب کنت، منم با شما موافقم. ولی اگه اجازه بدید من چندتا کار دیگه هم باید انجام بدم.
- فقط یه چیز دیگه، آتش زنه رو باید به من برگردونید!
- اونم حله. فردا با پست میفرستم دم خونتون.

الاف بقچه کوچکش را برداشت و دفتر فنریر رو به مقصد هتل ترک کرد.

مخفیگاه رابسورولافیون

اعضای تیم به شکل نیم دایره ای قرار گرفته و زل زده بودن به سوروس که چهارزانو روی زمین نشسته و چشماش رو بسته بود. اسنیپ کف دست ها رو به بالا داده بود و سخت در تمرکز خودش غرق بود. بعد از چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت، بالاخره چشماش رو باز کرد.

- چی شد؟
- حفاظ ذهنی خیلی خوبی داشت. اما من بالاخره شکستمش.
- کجا هستن شده؟
- هتل " هیپوگریف بی دندون" اتاق 85.

بلاتریکس به سرعت از جاش بلندشد.

- وقت عمله، طبق نقشه پیش برید.


لابی هتل هیپوگریف بی دندون

- آقا تو رو مرلین قسم میدم. من و این بچه جایی رو نداریم که بمونیم. مادرش مرده منم افتادم توی پاتیل روغن، دیگه کاری از دستم بر نمیاد.
- متاسفم آقا. تا شناسنامه جادویی خودتون و بچه رو ارائه ندید من نمیتونم بهتون اتاقی بدم.

سوروس، بچه به بغل، داشت به پذیرش هتل التماس میکرد تا اتاقی بگیره. خب البته که اتاق نمیخواست و قصدش این بود که حواس کارمند هتل رو پرت کنه تا بلاتریکس و کریس وارد هتل بشن.

- معمولی رفتار کن کریس.
- اینو به خودت بگو.

کریس نگاهی به بلا انداخت. بلایی که دامن گل گلی پوشیده بود و آرایش غلیظی با تم پلنگ روی صورتش اجرا کرده بود.

- به نظرت این نوع تغییر چهره باعث جلب توجه نمیشه؟ مخصوصاً اینکه موهای فر فریت هنوز پا برجا هستن؟
- به هیچ وجه. کسی متوجه موهای من نمیشه.
و زمزمه فردی در کنارش که گفت" چقدر شبیه بلاتریکس لسترنج هست" رو نادیده گرفت.

بلا و کریس به سرعت از بقل سوروس که داشت ضجه میزد" حاضرم حتی رخت بشورم، به من و بچم اتاق بدید" گذشتند و وارد آسانسورشدن.

- زیادی توی نقشش غرق نشده؟
- چرا.
- جاسوس بی‌شرف! راب صدامو داری؟ ما الان توی آسانسوریم.
- دریافت کردن شد. به محض اینکه الاف رو دیدم شدن، بهتون خبر دادن میکنم.
بلاتریکس دکمه طبقه پنجم رو فشار داد.

دینگ دینگ، طبقه سوم

جادوگر قد بلندی وارد آسانسور شد و وقتی دید نفرات قبلی به طبقه پنجم میرن، دستش رو توی جیبش برد و چوبدستی اش رو بیرون آورد.

- از استیو به رابرت، از استیو به رابرت.
- خـــــــــــــش خیــــش!
- لعنتی!

جادوگر استیو نام، چند باری چوبدستی اش را به دیواره آسانسور کوبید تا تنظیم شود.

- استیو به گوشم.
- رد محموله رو در اتاق 85 پیدا کردم. احتمال درگیری عوامل خارجی، کد 117. نیاز به نیروی کمکی دارم.
- دریافت شد، سه واحد نیروی ویژه به محل اعزام می‌شود. تا رسیدن نیروی های پشتیبان حق عمل نداری.

دینگ دینگ، طبقه پنجم

استیو، کریس و بلاتریکسِ پوکر فیس را در آسانسور تنها گذاشت.

- بلاتریکس؟
- ما ادامه میدیم ریس!

بلاتریکس دست کریس را محکم گرفت و اون رو به بیرون آسانسور هدایت کرد.

- رابستن دقت کن، نیروی های وزارت خونه هم دنبال زمان برگردان هستن. وقتی نیرو ها رسیدن بهمون خبر بده.
- اطاعت شدن شد بلاتریکس. ولی آخه نیرو های وزارتخونه؟

بلا هندزفری رو از توی گوشش درآورد تا بتونه تمرکز کنه. همینطور یه روبان که موهاشو باهاش ببنده.

- شبیه ویولت شدی.
- سایلنت کروشیو!

بعد از اینکه کریس چند ثانیه ای در سکوت از درد به خودش پیچید، بلا طلسم رو برداشت و کاغذی رو از جیبش درآورد.

- خب. این نقشه قبلیمونه. ولی مجبوریم تغییرش بدیم.

بلاتریکس از ناکجا آباد مداد و پاک کنی ظاهر کرد و همونجا وسط راهروی هتل شروع کرد به اصلاح نقشه. بعد از چند دقیقه و چند نگاه تعجب آمیز از طرف جادوگر ها و ساحره هایی که مشغول رفت و آمد بودند، بالاخره سرش رو بالا آورد.

- با دقت نگاه کن.
- اممم، چندتا نکته بلا. مجبوریم کاراگاه رو بکشیم؟
- بله!
- چرا رنگ من باید قهوه ای باشه؟
- سوال بعدی؟
- حرکت سوسکی دیگه چیه؟

بلا روی پنجه پاهایش چند قدمی رو با جهش طی کرد تا به کریس نشون بده که حرکت سوسکی چجوریه.

- خب، بجنب وقت زیادی نداریم.

کریس بعد از دیدن آموزش های لازم، به سمت راهروی پشتی رفت. با توجه به تغییر شکل منحصر به فردش، حرکت سوسکی قرار بود خیلی گرون براش تموم بشه. چندتا بالشت رو زیر پیرهنش جا داده بود تا چاق تر بنظر برسه، به مو ها و ریشش آرد زده بود تا سفید بشن و عصایی از جنس کائوچو رو کش رفته بود. در کل پیرمردی شده بود چاق و خرفت که یک دختر با سر و وضع نامناسب رو همراهی می‌کرد!

- مشکلی پیش اومده قربان؟ می‌تونم کمکتون کنم؟

کریس - همونطور که روی پنجه پا ایستاده بود- خشکش زد. نگاهی به سمت راست که صدا از اونجا اومده بود کرد. سه چهار نفر از خدمه هتل با تعجب اون رو نگاه می‌کردن. کریس سریعاً خودش رو صاف کرد و با صدایی لرزیده گفت:

- نه! ممنونم. درسته پیرم، ولی دلم گاهی یاد جوانی می‌کند.
- به هرحال اگه کمکی خواستید ما در خدمتیم.
- حتماً

کریس سوت زنان به راهش ادامه داد و توی فکرش مرلین رو شکر کرد که گیر نیوفتاد. بالاخره به انتهای راهرو رسید و منتظر موند.

- آواداکداورا!
- میتونستی بی هوشش کنی.
- بجنب ریس.

کریس بالشت ها رو در آورد و عصا رو به زمین انداخت.

- الوهومورا!

بلاتریکس با چهره برافروخته دادی کشید که " معلومه باز نمیشه احمق" و با لگدی در رو شکست. اتاق غیر از دکوراسیون خود هتل تقریباً خالی بود. بجز...

- اون بقچه، توی اونه!

کریس با خشونت بقچه روی میز رو باز کرد و زمان برگردان رو بیرون کشید.

- یه صدایی نمیاد؟
- چرا!

بلاتریکس سعی کرد بفهمه که منبع صدای خفیف کجاست. انگار یک نفر داشت از فاصله دور فریاد می‌کشید، خیلی دور. بلا نگاهش رو به اطراف چرخوند، از پنجره اتاق چیزی معلوم بود. بلا نزدیک پنجره شد تا بفهمه چه خبر است. یک نفر روی پشت بوم ساختمان رو به رویی داشت بالا و پایین می‌پرید. از قضا رنگش هم آبی بود!

- رابستن!

بلاتریکس حالا فهمیده بود منبع صدا کجاست. هندزفری آویزون رو توی گوشش کجاست و بلافاصله تقریباً کر شد.

- مامورای وزارتخونه آمدن شدن!

بلا نگاهی مصمم به کریس انداخت.

- نه بلاتریکس. هر کاری که داری بهش فکر می‌کنی رو انجام نده!

ولی خیلی دیر شده بود. بلا خنده وحشتناکی سر داد و به سمت کریس دوید.

- یا مرلـــــــین، کمک!

بلاتریکس وزیر رو بغل کرد و از پنجره پایین پرید. به محض خروج از محوطه ممنوعه ی آپارات و میون زمین و آسمون، بلا همراه با کریسِ در آغوش گرمش آپارات کرد.

مخفیگاه

- چه زیباست.

کریس ترجیح داد تا اون باشه که با همچین جمله ای سکوت طولانی رو بشکنه. چند دقیقه بود که اعضای فراری رابسورولاف زمان برگردان رو روی میز گذاشته و بهش خیره شده بودن.

- الان باید چیکار کردن کنیم؟
- هر کاری که قرار باشه بکنیم من دیگه حاضر نیستم با بچه همکاری کنم.

و انگشت گاز گرفته شده اش رو مکید.

- بچه خیلی هم خوب بودن میشه.

بلاتریکس بالاخره از روی صندلی بلند شد تا کنترل رو به دست بگیره. نگاهی به افراد درون اتاق انداخت. یه فضایی، وزیر سحر و جادو که دست و پاش بخاطر برخورد با شیشه پنجره زخم شده بود و مدام خونریزی می‌کرد، یه جاسوس که از نحوه پیشبرد نقشه قبلی شکایت داشت و بچه ای که احتمالاً از شدت خشونت قرار بود جا پای خود بلاتریکس بذاره.

- بلند شید. هر چی بیشتر وقت رو تلف کنیم احتمال اینکه کاراگاها پیدامون کنن بیشتر میشه.
- ولی چجوری باید از زمان برگردان استفاده کنیم؟
- تو وزیری، تو بگو!

نگاه ها به کریس خیره شد.

- امممم، خب چون 3 روز قبل اتفاق افتاده باید اونو 3 دور بچرخونیم.

بلاتریکس زمان برگردان رو از روی میز برداشت.

- خیله خب، ما یه نقشه داریم. چند روز قبل ما باختیم، آزادیمونو و اعتماد لرد رو. ولی امروز یه شانس داریم تا اونارو برگردونیم. ماموریت رو می‌دونید، جلوی الاف رو بگیرید. نه اشتباهی و نه شانس مجددی. حواستون جمع باشه و مراقب همدیگه باشید. این تلاشی برای شرافت مرگخواریمون هست و ما میبریم. به هر قیمتی که شده!

- به هر قیمتی که شده. عجب سخنرانی تاثیر گذاری.

بلاتریکس در دلش برادران روسو و کاپیتان آمریکا را بابت همچین متنی دعا کرد!

- جمع تر بشید که بتونم اینو دور گردن همه بندازم. آماده اید؟

ویـــــــــــــــــژ!

- زیادی اومدیم عقب.

اعضای تیم مشغول تماشای اولین مسابقشون توی ورزشگاه آمازون بودن.

- اگه اون گربه لعنتی عاشق نمی‌شد گل نمیخوردیم.
- یدونه چرخش میریم جلو.

ویـــــــــــــــــژ!

- تو رو خدا دُم من رو نَکّن.

بچه با خشونت عجیبی، اره برقی به دست داشت دم یوآن رو از جا میکند. خون تمام اتاق رو فرا گرفته بود و صدای جیغ های یوآن قطع نمی‌شد.

- باید توی تربیت بچه دقت بیشتری کنی راب.
- اوهوم.

بلاتریکس به ناچار مجبور شد دل از این صحنه زیبا بکند و در حالی که زیر لب احسنت می‌گفت زمان برگردان رو یک دور دیگه به جلو چرخوند.

ویـــــــــــــــــژ!

- و الاف با یه حرکت استثنایی اسنیچ رو میگیره!
- بالاخره زمان درست.

اعضای تیم به خودشون که در آسمان مشغول پرواز و شادی بودند نگاه کردند.

- چقد زود دیر میشه.

چهار و نیم نفر، در گوشه ورزشگاه چمباتمه زده و منتظر لحظه مناسب بودن.

- حالا!

هر چهار و نیم نفر به سرعت شروع کردن به طی کردن عرض ورزشگاه تا به رختکن خودی برسند. ورزشگاه نقش جهان به علت معماری خاص و پیچیده این فرصت رو به هر کسی میده تا توی خفا هر کاری خواست بکنه.

- آواداکداورا!
- بــــــــــــــــــــــــاو بلاتریکس، لازم نیست هر نفری رو که میبینی بکشی.
- بیچاره اسمش مایک بودن میشه. می‌خواست مرگخوار شدن باشه.
- کار درستی کردم.

بلا بادی به غبغب انداخت و از روی جنازه نگهبان رختکن رد شد. بقیه هم از او تبعیت کردن، البته از کنار جنازه رد شدن.

- سیو، جنازه رو قایم کن و بعدش بیا رختکن.

رختکن رابسورولاف، دقایقی بعد

بلاتریکس، کریس، رابستن، بچه و اسنیپ پشت یخچال رختکن قایم شده بودند.

- جا از این بهتر نبود؟
- هیس، دارن میان.

اعضای تیم در گذشته هلهله کنان و در حالی که علاف رو روی دستاشون حمل می‌کردن وارد رختکن شدن. ولی سر و صدا ها به سرعت خاموش شد.
رابستن کمی از سرش رو بیرون آورد تا ببینه چه خبره.

- الان ابر بالای سر اسنیپ داره قصه تعریف کردن می‌کنه. علاف نامه رو!
- زودتر لطفاً! له شدیم اینجا.
- هیس شدن کن!

بعد از چند دقیقه ای صدای جیغ" ســـــــــــــوسک" شنیده و توی رختکن غوغا به پا شد.

- بلا، فکر کنم الان دیگه وقتشه.
- همه آماده باشید.

کریس نسخه زمان حال، گونی را از توی جیب پشتش درآورد. توی همین وقت بقچه ای از اون طرف یخچال روی سر اعضای تیم افتاد.

- بقچه الافه؟

اسنیپ در نگاهی کوتاه متوجه برق زمان برگردان درون بقچه شد.

- عه! زمان برگردان. بهتره برش داشتن بکنم برای آینده!

همزمان که دست رابستن به سمت زمان برگردان نسخه گذشته می‌رفت، اسنیپ فریادی کشید و به سمت راب شیرجه زد. ولی برخورد بین این دو نفر باعث شد تا از پشت یخچال پرت بشن بیرون و در دید عموم قرار بگیرن. سوروس در حالی که داشت خود قدیمیش رو میدید گفت:
- هول نکنید! ما رو وزراتخونه استخدام کرده تا بدل شما باشیم.
کریس قدیمی، متحیر گفت:
- ولی من همچین کاری نکردم.
اسنیپ که نمی‌دونست دیگه باید چیکار کنه در همون حال دراز کش به لبخند زدنش ادامه داد. در همین لحظه ناگهان صحنه سفید شد.

ایستگاه کینگز کراس

- من لختم.

هر پنج نفر به صورت لخت شروع کردن به دویدن و جیغ زدن توی جایی که هیچ جا نبود. در واقع یه جایی بود ولی چون هاله سفید همه جا رو گرفته بود چیز دیگه ای دیده نمی‌شد.

- کاش لباس داشتیم.

اینگونه بود که کپی اتفاقات فصل ایستگاه کینگز کراس توی کتاب آخر برای تیم رابسورولاف رخ داد.

- شما دهن من رو سرویس کردید فرزندانم!

بلا به پیرمرد سفید پوشی که از دور میومد نگاهی کرد و بعدش گفت:

- دامبلدور؟ آواداکداورا!

اما خب چون چوبدستی نداشت اتفاق خاصی نیوفتاد و بلا فقط تونست از فرط عصبانیت سرخ بشه. پیرمرد که جلوتر اومد، بقیه فهمیدن که تنها شباهت اون با دامبلدور ریش سفید بلند، لباس سفید و سن بالا بود.

- تو کی هستی؟
- من مرلینم!

کریس از اینکه هر کس از راه می‌رسید سر به سرش میذاشت خسته شده بود.

- چه جالب. منم سائورونم.
- سائورون کی هستن شد کریس؟

کریس دستش رو تکونی داد که یعنی بعداً برات تعریف می‌کنم. مرلین بی توجه به حرف کریس ادامه داد:

- چرا اون زمان برگردان رو برداشتید؟
- چون می‌خواستیم زمان رو برگردونیم.
- منظورم دومی بود. و اینکه ازت خسته شدم کریس چمبرز، فرزند داناوان!

مرلین عصای سفید بلندی رو ظاهر کرد و اون رو به سمت کریس گرفت. دود بنفشی کریس رو احاطه کرد ثانیه ای بعد قورباغه ای داشت قور قور می‌کرد. با این کار بقیه هم فهمیدن که ظاهراً قضیه جدیه و با مرلین طرف هستن.

- اون زمان برگردان رو که توی رختکن دزدیدید واقعاً قضیه رو پیچیده کرد. من حتی خودم هم نمیدونم باید چیکار کنم. شما چیزی رو در گذشته دزدیدید که قراره در حال ازش استفاده کنید تا توی آینده به کارتون بیاد. در واقع گند زدید به هر سه زمان گذشته و حال و آینده.
- ای بابا.
- خب حالا من شما رو آوردم اینجا تا با هم صحبت کنیم و ببینیم چه کاری انجام بدیم که به نفع همه باشه. در ضمن شما توسط خود قدیمی تون هم رویت شدین. فضا و زمان داره تیکه پاره میشه.

اسنیپ که بیشتر از همه از اینجور مسائل عجیب و غریب سر در میاورد پیش قدم شد:

- ما فقط می‌خوایم جلوی الاف رو بگیریم تا ما رو لو نده.
- پس مجبورم از قدرت های مرلینی استفاده کنم. شما رو به زمان حال برمیگردونم با این تفاوت که دیگه کاراگاها دنبالتون نیستن. الاف و آتش زنه رو در مقابل ورزشگاه ملاقات کنید. هر اتفاقی که تا حالا افتاده به فراموشی سپرده میشه.

مرلین صورتش رو به طرف بلاتریکس برگردوند.

- و تو هم وجداً کمتر آدم بکش.

با حرکت عصای مرلین، صحنه دوباره سفید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/6/18 17:06:49
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/6/18 17:10:23
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/6/18 17:32:01
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
رابسورولاف VS زرپاف

پست دوم

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی و چابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که
اهم اهم
داشتم میگفتم. اره دیگه کلا اینگونه در اثار آمده که رابسورولافیون هر یک چونان دانه های غلتان شن در طوفانی به جای گریختند و اما القصه:

درِ اتاق چوخه بازرسی را کوفته و وارد شد گربه سرش را از روی میز بلند کرده و از نک پا به صورت افولی شروع به بر اندازی شخص وارد شده میکند.
-میـــــــو ای کاش گونی رو از سرم برنمیداشتن.
-چیه ترسیدی؟
-میوووووو.
و موهای تن گربه سیخ میشود و دمش نیز هم.
-میووووووو.
بازرس ترنسلیتش را آپدیت میکند . نسخه میوگرام را که توسط بچه راب در آپ استور قرار گرفته است را نصب میکند و آن را روشن میکند.
-میـــ ₠฿¥₭£₢₭$₭₢₮₯₩₨€₥₩௹$ــــــامرلــــنا! تـــو اینجا من چـــــ....؟؟؟
-لعنت بهت بچه اخه اینم شد ترنسلیت؟ این عجق وجقا چیه مینویسه؟
-هی دوگیگ اینترنتتو گرفتی؟
- لعنت بهت😐 کار که نمیکنه تبلیغم داره😐
-میـــــو ـــــاینــــجا چـــ∫$₭₪∣ــــاشریدر!
-چه؟ برو بابا خودم بهتر میفهمم تا این ترنسلیته.
خب جناب گربه عاشق پیشه بگو ببینم این فکر کی بود؟
-میوووو.

شریدر که حسابی عصبی شده بود می خواست نینجا هاش رو خبر کنه که یادش افتاد اینجا پناهگاهش نیست پس فریاد زد!
-این گربه رو ببرید علاف رو بیارببینم!
دو دمنتور وارد شدند و ماچ کنان گربه را از وی دور ساختند.

[ورزشگاه پس از خروج بازرسان و الباقی موجودات زنده]


-بچه هـــووو!
-باباهــوو؟
-صدام شنیدن میکنی هـــوو؟
-شنیدنم هـــووو!
-فکر کردن میشم کسی دیگه بودن نشه هـــووو.
-پس بالا رفتن شیم هـــووو؟
-نه از مسیر آمدنمون برگشتن نمیشیم هـــووو.
-پس باید الان چیکار کردن شیم هـــووو؟
-رو به سمت بالا کندن کن هـــووو.

[روی سطح زمین]


-اینجا کجا بودن میشه هـــوو؟
-دیگه هـــوو گفتن نشو اون فقط برای توی چاه یا صحرا بودن میشه.
-باشه! اما اینجا کجا هستن میشه؟
-ندونستنم،ولی فکر کردن میشم شبیه به کلیسا هستنه.
-کلیسا چی بودن میشه؟

بلاتریکس که قبلا از رودولف درباره بعضی از کار های سیرازویی ها که رابستن تعریف کرده بود، شنیده بود با به یاد آوردن ضرب المثل چاه دوان دوان به سمت دو چاه کنده شده رفت و شروع کرد به رد شدن از تونل!

-اینجا کجاس؟
-تو اینجا چیکا کردن میشی؟
-اومدم دنبال شما.
-خب، ما تو هاگزمید یا لندن یا دهکده ها و شهر های اطراف چنین جای نداشتن میشیم.اینجا کلیسا هستن میشه.
در همین هین که بچه و بلاتریکس به این. فکر میکردن که کلیسا چیه ناگهان پدر روحانی نزدیک شد.
-فرزندانم برای اعتراف به گناهانتان امده اید؟ من اینجا برای شنا وقت کافی دارم.

و بلاتریکس که فکر میکرد منظور از گناه،همون خطاییه که بخاطرش فرارین!به این فکر کرد که احتمالا اون شخص از طرف وزات خونه است!
-آواداکادورا
-بلا چرا اونو کشتن کردی؟
-باید به تو هم جواب پس بدم؟حالام بهتره بیایید از اینجا بریم بیرون تا به دردسر نیفتادیم.

بلاتریکس شروع به جست و جوی در کرد و در نهایت این بلاتریکس و رابستن و بچه بودن که خارج از کلیسا درمانده به خیابان خالی از جادوگر و پر از ماگل خیره شده بودند.

-باید اعضا رو دور هم جمع کنیم! نمیتونیم همیشه مثل سیریوس بلک فراری باشیم که!حتما راهی هست.
-کریس و سوروس رو اول باید پیدا کردن شیم. چون تکلیف علاف و آتش زنه مشخص بودنه.باید فراریشون دادن شیم.
-خب پس باید ببینیم اون دوتا کجا هستن؟
-بابا من فکر کردن میشیم باید رفتن شده باشن پیش دوستاشون.
-هــــوم کریس پیش تام که رفتن نمیکنه چون لو دادنش میشه.شاید رفته پیشه گاـــــ عام هیچی.
-خب اگر میدونی بگو!
-راستی سوروس که هیچ دوستی نداشتنش میشه.
-اره راست میگیا!
هر سه متفکرانه به زمین خیره شدند که ناگهان بچه چنین لب به سخن گشود!
-باید رفتن بشیم پیش ارباب.
-نــــــه.
-نـــــــــــــــه!
-اما فقط ارباب میتونه اونارو فرا خوندن بشن.
بلاتریکس و رابستن هر دو به فکر فرورفتن. انقدر فرو رفتن که غرق شدن اما باز هم هیچ راهی نبود! ارباب اونا رو میفرستاد به اتاق خداحافظی با مرگخواران!امکان نداشت کمکشون کنه.

[سوروس]

سوروس که از معرکه با لباس ماموران وزارتخونه گریخته بود به وزارت خونه رفت و سعی کرد اون هارو با لودادن کل ریز خلاف های رابسورولافیون قانع کنه که براشون جاسوسی میکرده.
-پس که این طور؟
-بله رئیس!من صادقانه به شما خدمت میکردم.
-خیله خب پس صبر کن!

شخص رئیس نام قدم زنان یه سمت در خروجی رفت و روبه سوروس کرد.
-همینجا منتظر باش.
سوروس که متوجه شده بود قضیه بو دار شده لبخند خبیثی زد و تلاش کرد با افکار رئیس ارتباط بگیره! اون موفق شد.

[افکار رئیس]

-هاهاها بشین تا نجاتت بدم!الان که فرستادمت ازکابان می

فهمی.خائن ادم فروش خود فروش.

سوروس با شنیدن این حرف ها باید تصمیمشو میگرفت.
با خروج رئیس سوروس وارد جدالی با خودش شد
سوروس ناراحت بود خیلی.
راه پس نداشت و پیش هم!اما با شنیدن صدای قدم هایی که به در نزدیک میشد فرار رو برقرار ترجیح داد.
نیم نگاهی به پنجره های باز انداخت و بی نیاز پودر پرواز یا هرچیز دیگه مثل خفاشی اوج گرفت و خودش رو به جنگل رسوند.
نیاز به تمرکز داشت. با برقرار کردن ارتباط با ذهن کریس و فهمیدن مکانش از رفتن پیش اون صرف نظر کرد ولی وقتی متوجه شد بلاتریکس و رابستن و بچه با هم هستن تصمیم گرفت خودشو به اون ها برسونه.
با آپاراتی خودش رو به اون خیابون رسوند.

-پس گفتن شدی کریس پیش گابریله؟
-اره درسته!
-و خودت کجا بودن شدی؟
-فعلا وقت این چیزا نیست. باید گروه رو جمع کنیم.
-بلاتریکس درست میگه.
-چطور خبر کردنش بشیم؟

با گفتن جمله بچه،همه باز هم به فکر فرو رفتن.

[اندر احوالات کریس]


-گابریل!
گابریل که توی راهرو داشت راه میرفت باشنیدن صدایی که اسمشو صدا میزد متوقف شد و به سر تاته راهروی خاکستری و خلوت طبقه سی ام زندان که تنها صدای جیغ زندانی های دولت چسبندگی سکوتش رو برهم میزد نگاهی دقیق انداخت.

-گابریل!

گابریل دیگه مطمئن بود صدا صدای کریسه.
-کریس؟
-گابریل کمک!

گابریل که نمیتونست به هیچ وجه ناراحتیه کریس رو تحمل کنه تصمیم گرفت کمکش کنه.اما اخه چطوری؟
اتاق گابریل امنیت رو به کریس میداد اما نمیتونست زیاد بمونه.
کریس هم میدونست که باید برگرده پیش اعضا ولی فعلا آب ها باید از آسیاب میفتاد.

کریس تو همین فکر ها بود!کلا کریس جز این فکر ها کار دیگه ای نداشت،نکه فکر کنید براش مهم بود!نه اصلا مهم نبود اما توی اون اتاقی که زندانش شده بود تنها سرگرمیش فکر کردن بود.

[مجمع رابسورولافیون بغیر از آتش زنه و برادران ]

-درسته رابستن! باید یکاری کنیم اما چی؟ همه فهمیدن که ما چیکار کردیم!
-تو راه حلت چی بودن میشه؟
-من فکری ندارشتنم!
سوروس پوکر به رابستن خیره شد.
بچه کمی خودش رو روی سر رابستن جا به جا میکنه.
-کاش میشد به گذشته رفتن کنیم.
-حق با توعه چرا زود تر خودمون نگفتیم؟ خب مشخصه چون تنها راهش زمان برگردونه که دیگه وجود نداره.
-باید از زمان برگردون استفاده کنیم! و کریس با گفتن این جمله به فکر فرو میره.
-خودمون هم میدونسیم ببین...
کریس حرف سوروس رو قطع میکنه.
-من دارم.
همه متفق القول -چـــــــــــی؟
-مگه همه زمان برگردونا نابود نشدن؟
-نه سوروس! من یکیشو داشتم.ولی ...
-ولی چی؟
-اون روزی که...اون روزی که تو رختکن دعوا بود... نمیدونم چی شده،گمش کردم!
-تو رخت کن نمونده وگرنه سرو صدا میکرد!پس دست...
-درسته وقتی دست ما نیستن میشه پس....
-دست الافه!

همه با فَک های به زمین افتاده به کریس خیزه شده بودند! این امکان نداشت. حالا نجاتشون بسته به زمان برگردونی بود که در دستان الافه.
-پس باید ازش دزدیدن کنیمش!
-بچه ما خودموتم میدونیم اما مسئله این است که چگونه؟

و دوباره همه در افق به دنبال پاسخ چشم دوختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/18 23:48:24
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/18 23:53:26
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/6/18 23:57:52
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 03:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رابسورولاف vs زرپاف
پست اول


*****


-شاید الان فکر کنین که تیم رابسورولاف از مسابقات کنار کشیده و برای همین جلوی تیم تف تشت بازی نکرده. ولی خب در اشتباهید و برای اینکه بگم چرا در اشتباهید، خوبه که لحظات آخر مسابقه تیم رابسورولاف و اراذل و اوباش گریف رو مرور کنیم.

راوی بعد از گفتن این حرف ها، دفتر تاریخ رو در دست گرفت و چند صفحه‌ای به عقب رفت.

-مامورا! فرار کردن بشین!

راوی می‌تونست این جمله رو خودش هم بگه ولی خب ورق زدن دفتر تاریخ یک حال دیگه‌ای داره.

راوی نگاهی به دفتر تاریخ انداخت. اون می‌تونست بره و آینده رو ببینه...می‌تونست عاقبت رابسورولافی ها رو ببینه‌‌...می‌تونست قهرمان کوییدیچ رو ببینه!

-تورو کی راوی کرده با این سطح معلوماتت؟
-چرا؟ مگه چی‌شده؟
-من دفتر تاریخم...تا وقتی چیزی به تاریخ سپرده نشه من اونو ندارم پس در نتیجه من نمی‌تونم آینده رو نشون بدم!

راوی ضایع شده بود و خواست که طبیعی جلوه بده.
-حیف الان قضیه تیم رابسورولاف مهم تره وگرنه جوابتو می‌دادم. خب بریم ببین قضیه از چه قراره!

داخل قضیه - بعد بازی رابسورولاف و اراذل

بعد از هجوم مامورا به داخل ورزشگاه، غوغایی به پا شد.
تماشاگرانی که شاهد بازی بودن، همه نگران تیم محبوبشون بودن...هنوز سه بازی مونده بود و اعضای تیم رابسورولاف الان تحت تعقیب بودن.

-خوب شد که تحت تعقیب‌ان...اینا، معلوم بود که هیچ مقامی کسب نمی‌کنن. حداقل الان می‌تونیم بگیم که تحت تعقیب بودن و نتونستن دیگه بازی کنن وگرنه قهرمانی برای ما بود.

خب بین تماشاگرا یک سری تماشاگر نما هم وجود داره. مهم اینه که نود درصد تماشاگرا از این واقعه ناراحت بودن.

-طبق آمار، نود و یک درصد تماشاگرایی که طرفدار تیم رابسورولاف بودن بخاطر این اتفاق و از سر خوشحالی، جامه ها دریدن و سر به بیابان گذاشتن.
نکته ی جالب این قضیه، شعاری بود که می‌دادن...لا چیز تیز الا خار، لا ترجیح الا فرار بر قرار!

روز، روز ضایع شدن راوی بود. هرچی گفت یکی از یک جایی ضایعش کرد.

راوی سرخورده شد...اون اصلا اطلاعات نداشت. کوچه ها رو یکی پس از دیگری، بدون روایت کردن چیزی، طی کرد تا اینکه فکری به ذهنش رسید.
دفتر تاریخ رو درآورد و رفت تا ببینه هر کدوم از اعضا به کجا فرار کرده تا بتونه با اطلاعات روایت کنه.

رابستن و بچه

رابستن و بچه موقعی که مامور ها رو دیدن، فرود اومدن رو زمین کوییدیچ...دنبال راه فرار می‌گشتن ولی چیزی به چشمشون نخورد.
رابستن نگاهی به زیر پاش انداخت.

-کندن کن بچه! کندن کن!

کندن زمین با دست، خیلی سخته! ولی خب در اون شرایط هیچ چاره ای نداشتن. کندن و کندن تا جایی که مطمئن شدن هیچ مشکلی دیگه براشون پیش نمیاد.

-دو نفر اینجا رو کندن...حتما کار بچه و رابستن بود.

براشون مشکل پیش اومد.

شاید فکر کنین که مامورا خیلی باهوشن ولی اینطور نیست...مامورا خیلی هم خنگ بودن ولی اگه چیزی که جلوشون می‌دیدن رو هر کسی می‌دید، این قضیه رو می‌فهمید...
شاید بخواید بدونید چرا...خب چون بچه برای خودش یه سوراخ کنده بود و رابستنم برای خودش.
الان شاید فکر کنین که خب، این چه کاریه! در جواب این حرفتونم باید بگم که، در سیرازو یک رسمی هست که می‌گه:
نقل قول:
هر سیرازویی یک چاه، هر چاه یک راه فرار!

رابستن و بچه هم به رسم و رسومات احترام گذاشته بودن. اونا این عقیده رو داشتن که احترام به رسم و رسومات، احترام به سیرازو و در نتیجه احترام به خودشونه!

البته وقتی شنیدن که مامورا جاشونو پیدا کردن، فهمیدن که نباید زیاد به خودشون احترام بذارن!

بچه و رابستن دوباره شروع کردن به کندن تا از دست مامورا فرار کنن!

بلاتریکس لسترنج

بلاتریکس هیچوقت فرار نمی‌کرد...هیچوقت!
چرا؟ خب چون یک مرگخوار هیچوقت فرار نمی‌کنه...البته این فقط عقیده ی بلاتریکس بود.

بلاتریکس عقایدش رو نادیده نمی‌گرفت ولی خب تعداد مامور ها زیاد بود و نمی‌تونست باهاشون وارد جنگ بشه.
پس باید چیکار می‌کرد؟

نگاهی به دور و بر خودش انداخت...جایگاه تماشاگران اومد جلوی چشمش.
-نه اونجا جای خوبی نیست!

بازم محوطه رو دید.
-دستشویی خواهران؟ نه!
باجه بلیط؟ نه!
ظرف پاپ کورن؟ این خوبه ولی خب من نمی‌تونم برم توش!

بلاتریکس باید سریع یه جایی رو پیدا می‌کرد. بعد از چند ثانیه گشتن، چشماش قفل شد به چند تا بوته و فکری به ذهنش رسید. به سمت اونا پرواز کرد و رفت بین اونا. موهاشو به شکل بوته دور خودش ریخت تا دیده نشه.

بلاتریکس تا حالا به اینکه می‌تونست از موهاش به عنوان ابزاری برای استتار استفاده کنه، فکر نکرده بود.

-هی هی هی...اینو ببین! یه بوته ی سیاه!
-اوه پسر...تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!
-شما دو نفر دارین شوخی می‌کنین؟ تا حالا همچین چیزی ندیده بودین؟ اینا تو محله ما ریخته! سر می‌چرخونی یدونه می‌بینی...پای اینا به جای آب، باید نوشابه بریزی تا رشد کنن...اگه نوشابه مشکی بریزی، مشکی می‌شه...نارنجی بریزی، نارنجی می‌شه...

خالی بندی های مامور سوم باعث شده بود که کسی به بلاتریکس شک نکنه.

بلاتریکس نه فرار کرد و نه جنگید. عقایدشم سر جاش بود.

سوروس اسنیپ

سوروس هم فرود اومد ولی خب نمی‌تونست عین رابستن و بچه زمین رو بکنه...رفت و گوشه‌ای قایم شد.

داشت از پشت سر یک مامور آروم آروم رد می‌شد که پاش گیر کرد به آجر و یک صدای کوچیکی داد.
سوروس به سرعت رفت و پشت دیوار قایم شد.
مامور صدا رو شنیده بود و به مکانی که صدا از اونجا میومد رفت.

سوروس اگه کاری نمی‌کرد، گیر میفتاد و خب اگه اینجوری می‌شد مامورا از زیر زبونش قضیه ی جاسوسی برای محفل رو می‌کشیدن بیرون.

سوروس اگه لو می‌رفت، نجینی زودتر اونو می‌کشت و دیگه فرصت اینو نداشت که اشکشو به هری بده تا هری اونو بریزه تو قدح و خاطرات سوروس رو ببینه.
و از اون مهم تر دیگه کسی نمی‌فهمید که اون گفته "الویز"!

سوروس باید فکری می‌کرد و چون وضعیت خیلی بحرانی بود، سریع فکری کرد.

مامور نزدیک و نزدیک تر می‌شد.

-دادا می‌شه اونجا نری!

یه مامور دیگه به مامور اولی اینو گفت.
مامور دوم شماره یک داشت!
-دادا داره میریزه...لطف کن برو یه جای دیگه!
-ولی آخه...

مامور دوم بدون توجه به مامور اول اونو کنار زد و "داره می‌ریزه" گویان رفت سمت جایی که سوروس بود.
مامور اولم بیخیال صدا شد و رفت تا دنبال اعضای تیم رابسورولاف بگرده.

مامور دوم که داشت اقدامات اولیه برای خلاصی از شماره یک رو انجام می‌داد با صدایی که از پشت سرش شنید، عملیات رو متوقف کرد و پشتشو دید.

بوم

سوروس یه آجر گرفت و کوبید تو سر مامور...لباسای مامور رو در آورد و پوشید.
حالا شده بود عین خود مامورا!

سوروس برای اینکه عادی جلوه بده، "دیگه نمی‌ریزه" گویان به دیگر مامورا پیوست.

آتش زنه و علاف

-میو!

آتش زنه که اومدن مامورا به تک تک موهای تنش بود، وقتی دید بازی نیمه کاره ول شده، رفت پیش عشقش!
نبودین ببینین چه دل و قلوه ای می‌دادن...این میو می‌گفت اون میو می‌گفت...این دم تکون می‌داد، اون دم تکون می‌داد...واقعا صحنه ی رمانتیکی بود.
علاف هم که کمی به آتش زنه وابسته شده بود، نمی‌تونست اینجوری رهاش کنه. برای همین رفت پیشش!
-آتش زنه! نمی‌بینی مامورا اومدن...بدو بیا در بریم!
-میو!
-من زبون گربه ها رو بلد نیستم...بدو بیا بریم!

آتش زنه که می‌دونست علاف از فقر هوشی رنج می‌بره، لب به سخن باز کرد.
-من حیوونم...من گربه‌ام، ولی زبون تورو بلدم...شما آدما که ادعای عقل داشتنتون می‌شه زبون مارو بلد نیستین! اون میو هم ینی من کار دارم، نمیام!

علاف وقتی دید گربه می‌تونه حرف بزنه، کف کرد. ولی خب سریع کفاشو قورت داد چون وضعیت، وضعیت عادی‌ای نبود.
-چی چیو کار دارم...الان مامورا میان می‌گیرنمون...بیا بریم!

ماموری که از اول بحث آتش زنه و علاف، پشت علاف ایستاده بود، پسته ای از جیبش درآورد.
-حرص نخور، پسته بخور!
-نه داداش دمت گرم...می‌دونم تو این گرونیا به سختی پسته گرفتی، خودت بخور...نوش جونت! هی آتش زنه...مگه با تو نیستم! الان این مامورای عوضی میان! بیا بریم تا اینا نیومدن!

علاف می‌تونست پسته بخوره و دستگیر شه ولی الان هم پسته نخورد، هم آتش زنه رو راضی نکرد و هم با آتش زنه دستگیر شد.

کریس چمبرز

کریس راه های فرار بقیه رو دید...دستگیر شدن علاف و آتش زنه رو هم دید. و با خودش فکر کرد:
-من خیر سرم وزیر مملکتم! نباید مثل اینا، انقد با خفت و خواری فرار کنم...باید پرستیژ کاری رو رعایت کنم.

اینو با خودش گفت و فرود اومد.
از جارو پیاده شد...شونه ها و گردنشو صاف کرد...سینه ها رو داد جلو و شروع کرد به قدم زدن وسط زمین کوییدیچ!
جوری قدم برمی‌داشت که زمین زیر پاش می‌لرزید...و خب این لرزش بقیه رو هم از محل کریس خبر دار می‌کرد.
کریس می‌لرزوند و بقیه بیشتر خبردار می‌شدن. تا جایی که مکان دقیقشو پیدا کردن.

شاید کریس وزیر بود و سر این قضیه براش پارتی بازی می‌کردن. ولی خب وزیر بودن عواقب بدی هم داره.
دولت کریس، مملکت از دستش در رفته بود. کلید بالا پایین شدن قیمت گالیون که انگار دست یه بچه افتاده بود و باهاش بازی می‌کرد. وضعیت هوا داغون تر از قبل. ولی خب مرلین رو شکر امنیت همیشه برقراره!
آزکابان خیلی خوب کار می‌کنه!

این مشکلات باعث شده بود که مردم از دست کریس و کار هاش خسته بشن.

خب مامورا هم از همین مردم بودن دیگه!
-اونو بگیرین که هرچی می‌کشیم از اونه!
-ولی من وزیر مملکتم!

با این حرف کریس، آتیش مامورا تند تر شد.
کریس دیگه باید پرستیژ کاری رو می‌ذاشت کنار چون از هر طرف داشتن بهش حمله ور می‌شدن.

شروع کرد به دویدن. مامورا هم پشت سرش، دنبالش!
کریس بدو، مامور بدو...کریس بدو، مامور ندو! چرا مامور ندو؟ بخاطر اینکه یکی از نورافکنای درجه یک ورزشگاه که به دست مهندسین سخت کوش هاگزمیدی نصب شده بود، بطور کاملا طبیعی از جا کنده شده بود و سد راه مامورا شده بود.

قبل از این که نور افکن سقوط کنه یک مامور طلسم بیهوشی به سمت کریس روانه کرده بود ولی خب طلسم به نورافکن برخورد کرد.

کریس وزیر خوش شانسی بود.

حالا کریس می‌تونست با خیال راحت فرار کنه. ولی کجا؟ خب معلومه! هیچ جا برای کریس بهتر از پیش گابریل بودن نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/6/18 4:08:11
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/6/18 21:03:52
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
زرپاف

vs

رابسورولاف


پست اول


_ توی این هفته دومین خبرنگاریه که داریم به اون منطقه میفرستیم و نه تنها خبری نمیاد، حتی خودش هم غیب میشه! الان سه هفتس که از شروع آتیش سوزی گذشته و ما هنوز نتونستیم حتی یه مقاله راجبش پخش کنیم!
_ ماگلا چی؟ اوناعم نتونستن اطلاعاتی گیر بیارن؟
_ حتی اوناهم کاملا سکوت کردن! تو کل جهان تعداد کمی ازین خبر اطلاع دارن!
_ خب چاره چیه؟ نمیتونیم دست رو دست بزاریم.. نه فقط واسه نشر و پخش خبر بلکه جون محیط زیست و عمده اکسیژن‌ساز جهان هم داره نابود میشه و ما هیچ‌ کاری نمیتونیم بکنیم!
_ درسته! تا وقتی که ندونیم چقدر حجم این آتیش‌سوزی بزرگه، نمیتونیم کاری بکنیم.

حدودا دو هفته‌ای از هنگامی که افراد محلی اطراف آمازون ادعا کرده بودند که از سمت جنگل دود میبینند، گذشته بود؛ اما هیچ کس پس از ورودش به جنگل، برنگشته بود و عین آب در زمین فرو رفته بود.

_ خب حالا چه راهی رو پیشنهاد میکنید؟
_ به نظر من فرستادن خبرنگارای بیشتر فقط به خودمون آسیب میزنه چون داریم نیروهای کلرمون رو الکی از دست میدیم.
_ خب پیشنهاد میکنم بیخیال این داستان بشیم و بزاریم طبیعت خودش رو نجات بده!
_ چطور طبیعت خودش رو نجات بده ولی ما ازش برای رفاهمون استفاده کنیم؟
_ میتونم بپرسم ایده خودت واسه‌ی این مشکل چیه؟
_ آروم باشید دوستان من! این جلسه فقط برای حل مشکلمونه نه مجادله..

دو جادوگر همیشه مخالف با پشت چشم نازک کردن، رویشان را از یکدیگر چرخاندند.

_ من میتونم حرفی بزنم؟

سر تمامی افراد داخل سالن جلسه‌ی خبرگذاری و روزنامه‌ی جادوگران به سمت یک کارمند تازه وارد چرخید.
باز هم یک تازه وارد که جوگیر شده بود؟

_ راستش من دوستانی در هیئت کوییدیچ دارم که بهم گفتن قراره برای مسابقات چند تیم رو به ورزشگاه کوییدیچ در آمازون بفرستن. این ورزشگاه در قعر جنگله و فاصله‌ی زیادی با رود آمازون نداره.. یکی از بهترین ورزشگاه‌های سراسر جهانه و مهم‌ترین قابلیتش اینه که به تمامی افرادی که داخلش میشن، نوعی مصونیت میده!

فرد میانسالی که از طولانی شدن جلسه کلافه شده بود و دلش میخواست زودتر برود تا مرغ کبابی ناهارش را بخورد، گفت:
_ خب حالا که چی؟ به ما چه ربطی داره؟
_ نه نه! راست میگه! پیشنهاد خوبیه.. میتونیم یه تیم ارزیاب و یه تیم خبرنگار رو به بهانه‌ی نوشتن مقاله به همراهشون بفرستیم!
_ میشه یکم بیشتر از این مصونیت توضیح بدی؟
_ خب راستش خیلی نمیدونم ولی مثل اینکه باعث حفاظت ازشون میشه! چون جذابیت ورزشگاه آمازون به اینه که حیوانات یا هر موجود زنده‌ای میتونن داخل بشن، حتی حین بازی، به افراد این ویژگی رو‌ میدن که مورد حمله قرار نگیرن و حتی بتونن از طبیعت جنگل و رود لذت ببرن بدون اینکه مشکلی براشون ایجاد بشه..

پس از جلسه‌ی کوتاهی که میان هیئت کوییدیچ و خبرنگاری برگزار شد، یک معامله‌ی دو سر سود ایجاد شد. یک بخش روزنامه به اخبار ورزشی تعلق میگرفت که جامعه جادوگری را تشویق به شرکت در مسابقات و هواداری از تیم مورد علاقه خود میکرد. این باعث میشد درآمد هیئت کوییدیچ بالاتر از چیزی که بود برود! البته آنها هرگز نفهمیدند که علت این لطف چیست! البته تا قبل از اینکه گزارش بازی زرپاف_ رابسورولاف در روزنامه چاپ شود!

خوابگاه‌های ورزشگاه آمازون

دو تیم ارزیاب و خبرنگار‌ها در یک اتاق بزرگ جا گرفتند. هر کدام تختی داشتند و میتوانستند حین اقامت خود از صحنه‌ی جنگل لذت ببرند.
بچه‌های تیم زرپاف دقیقا کنار اتاق آنها جا شده بودند. هرکدام یک تخت دو نفره داشتند! رو تختی‌های مخملی و هر چیز رویایی که تصورش در ذهن اعضا نمیگنجید! ورزشگاه سنگ تمام گذاشته بود!
بچه‌های تیم رابسورولاف هم یک اتاق در کنار زرپاف و دقیقا مثل اتاق بغلی خود داشتند! آنها به سرعت وسایل خود را در اتاق گذاشتند و از ورزشگاه بیرون رفتند تا از نزدیک گشتی در طبیعت سرسبز آمازون بزنند!
بچه‌های زرپاف خسته‌تر از این بودند که حرکتی به خود بدهند؛ پس فقط از ورزشگاه بیرون رفتند و آتشی در نزدیکی خوابگاه درست کردند. همون طور که کنار آتش نشسته بودند و داشتند قارچ و سیب زمینی کباب میکردند، با دیدن خبرنگارها چشمانشان برق زد! وقت خوبی بود که جلب توجه کنند تا در مقاله از آنها به خوبی یاد شود. ماتیلدا در حالیکه دیوانه‌وار دست تکان میداد، آنها را به جمع کوچک خودشان دعوت کرد. دو تیم خبرنگارها و ارزیاب که از پرسه‌های عصرشان در جنگل خسته بودند و میخواستند منتظر بمانند تا صبح شود و دوباره دنبال کارشان بروند، نشستن کنار آتش گرم و خوردن را به هیچی ترجیح دادند. در نتیجه تمام جستجوهایشان به میزان آتش‌سوزی پی برده بودند اما خبری از دوستانشان نبود. پس تیم گرسنه و یخ زده به بچه‌های زرپاف ملحق شدند.

_ شما خبرنگارا حتما خ چیزای جالبی میدونین؟
_ خ؟

سدریک پیش دستی کرد! چند وقتی بود همش درحال توضیح رفتارهای خاص دورا بودند!

_ بسکه تو فضای مجازی میچرخه عادت کرده مثل همونجا حرف میزنه!
_ یوقتا شبیه مریخیا میشه!
_ یبار ساعت چهار صبح داشت بهم میگفت میخ!
_ به منم میگه نمخ!

و همه باهم، اعضای تیم و خبرنگاران، با تاسف به دورا نگاه کردند و سرشان را با افسوس تکان دادند!

_ خب همینه که هست! خ هم جذابه.. اینو بهم بگید که چیزی از افسانه رود آمازون شنیدید؟
_ چی هست؟
_ ینی نمیدونید؟ من از بابابزرگم شنیدم! بابابزرگ ما هافلیا!
_ کی هست؟

ماتیلدا این بار قبل دورا جواب داد! حس میکرد به عنوان کاپیتان تیم این وظیفه‌ی اوست.

_ روح تالارمونه! و چون سنش زیاده بهش میگیم بابابزرگ ولی اسمش پیوزه.
_ خب راجع به افسانه چی گفته؟
_ یه شبایی که حوصله داشت برامون قصه میگفت. تو داستاناش چند باری هم از این طرفا برامون تعریف کرد. داستانای جالبی از حیوونای جادویی و خطرناک این منطقه میگفت. از سنتای جادوگرای عجیب و غریب اطراف جنگل و خلاصه! هرچی که فکرشو بکنید. ولی همیشه میگفت که رود آمازون جادوییه! میگفت اگر آبی رو که از روی سه تا سنگ.. نه نه! چهارتا.. یا نمیدونم شایدم همون سه تا! عبور کنه بنوشه میتونه زنده بشه! ینی مثل اینکه سه تا سنگ بزرگ تو مسیر رود هست و آب تونسته جریان خودش رو از وسط این سنگ‌ها ادامه بده.
_ این بابا بزرگتون چرا خودش ازین آب نمیخوره؟
_ خب.. خب.. چون باید به جسمش اون آب رو بدیم ولی بابابزرگ روح بود!
_ مطمئنم که الکیه.. روح پیر هافلپاف! پاشیم بریم دیگه.. صدای حیوونا داره اذیتم میکنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1398/6/18 1:10:04
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: یکشنبه 10 شهریور 1398 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
زرپاف
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 10 شهریور تا ساعت 23:59:59 روز 16 شهریور

داوران:
بلاتریکس لسترنج
ابیگل نیکولا

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1398 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست پایانی


زیر نور ِ پروژکتورهای ورزشگاه آمازون، شرایط خفنی برای یک ورود خفن‌تر مهیا بود. بازیکنان تیم ترنسیلوانیا در حالی‌که شاداب‌ترین روزهای عمرشان را می‌گذراندند با نیشی که از گوش چپ تا گوش راست چاکانده شده‌بود در رختکن انتظار می‌کشیدند تا ورودشان اعلام شود.

- کپتن... می‌گم ما الان نباید زار و خسته می‌بودیم؟

این بار حتی سو هم فکری به ذهنش نمی‌رسید.
- نمی‌دونم والا... ما حتی بیست و سه بار دوپینگ کردیم ولی جواب دوپینگمون منفی بود.

آندریا که مشغول کشتی گرفتن با فکش بود گفت:
- من چرا نمی‌تونم خنده‌م رو جمع کنم؟ این مورفین ببینه ما انقد شنگولیم دهنمونو صاف می‌کنه‌آ.
- کی شنگوله؟ من که حبه‌انگورم!

خب... ببعی بود دیگر.

در ظاهر لبخند دندان نمایی روی لب‌های سو بود، اما بیایید ظاهر بین نباشیم؛ سو به‌شدت نگران بود. قرار نبود اوضاع اینطور باشد، آن‌ها باید بازی را می‌باختند... اگر هیکل‌هایشان ردیف بود و برعکس آنچه تصور می‌کردند، می‌توانستند تا دو روز بی وفقه بازی کنند، روحیه‌شان که می‌توانست بد بشود. چرا که اگر با همین روحیهء‌ شاداب ِ فعلی پیش می‌رفتند حتما می‌بردند.

- بچه‌ها، این چند روز ما سختی‌های زیادی کشیدیم!
- کی بابا جان؟ به من که خیلی خوش گذشت. هر چی این سال‌ها توی گریمولد پیاز خوردم رو جبران کردم!
- خب... گابریل، تو دیدی چقدر سختی کشیدیم؟ تو از محیط بسته می‌ترسی، اونا ما رو توی اون اتاق تنگ و تاریک زندانی کردن!
- ولی عوضش الان دیگه از محیط بسته نمی‌ترسم. من به ترسم غلبه کردم!
- اصلا من با شما دو تا حرفی ندارم. ... آنی، دوست من، اونا تو رو به سخره گرفتن! اونا بهت گفتن بچه!
- وای یادم ننداز. چه رفتار بچگانه‌ای در برابر اون بازجو از خودم نشون دادم...من از اون سختی‌ها و سخره‌گرفتن ها درس گرفتم و خیلی هم بابتش خوشحالم!

سو با حرص پس‌گردنی‌ای به آندریا زد و به طرف سونامی و چوپان برگشت.
- شما دو تا چی؟ سختی نکشیدین؟
- ها؟
- سختی‌ره هم می‌کِشن مگه؟

بله. چوپان زیادی با مورفین صمیمی شده‌بود.

سو دیگر خویشتن‌داری را فراموش کرد و به سیم آخر زد. اگر با همین طراوات فعلی پیش می‌رفتند حتما می‌بردند و این چیزی نبود که برنامه‌ریزی کرده‌بودند. مورفین جایی میان تماشاگران پنهان شده و منتظر بود آن‌ها کوچکترین اشتباهی مرتکب شوند تا حبس ابدی که برایشان بریده بود را به ابد و یک روز تبدیل کند.

- ببینین، ما باید الان داغون باشیم. باید بازی رو ببازیم!
- ولی آخه...
- آخه نداریم! اگه ببریم، میوفتیم آزکابان!
- اونجا هم همچین بد نیست‌آ... بوس نشانی از عشقه! ... البته من از بوس متنفرم.

دامبلدور جمله آخر را بلافاصله با دیدن نگاه دوزخیِ سو اضافه کرده‌بود.

- گرفتین چی می‌گم؟ باید ببازیم... باید!

***

- در خدمتتون هستیم با یکی از حساس‌ترین بازی‌های لیگ کوییدیچ ِ امسال، ترانسیلوانیا در برابر تف تشت!
با تشویق‌هاتون به تیم تف تشت خوش‌آمد بگین!

اما در کمال ناباوری تیم ترنسیلوانیا از رختکن بیرون زدند و تمام آرمان‌های یوآن را بر باد دادند تا بفهمد قرار نیست پیش‌بینی‌هایش همیشه درست باشد.

بعد از سه بازی که تیم ترنسیلوانیا در کمال حقارت وارد زمین شده‌بود، بالاخره برای این بازی کلی برنامه‌ریزی کرده‌بودند و میخواستند با سینه سپر شده و سیکس پک های بیرون زده و لبخندهای درخشان وارد شده و چشم همگان را خیره کنند اما چیزی که با آن روبرو شده‌بودند، بسیار متفاوت تر از پیش‌بینی‌هایشان بود.

کسی برایشان به پا نایستاد. کسی دست نزد. کسی گل پرت نکرد. حتی به خودشان زحمت ندادند سوت ناقابلی بزنند. چرا که همه مشغول خرید و فروش و چک و چانه زدن بودند و لیست کالاهای موردنیازشان را بررسی می‌کردند؛ چرا که سایت آمازون در آن روز آتش زده بود به مالش و اجناسش را پنجاه درصد تخفیف زده بود.

آن روز جمعه‌ی سیاه بود و سایت آمازون هم آفرهای ویژه خود را داشت... نتیجتا تیم ترنسیلوانیا به شدت خیط شده‌بود.

- چرا به ما توجه نمی‌کنن؟
- ما بخاطر شما بازی می‌کنیم‌آ، شما طرفدارین مثلا؟
- چطور می‌تونین با ما اینجوری تا کنین؟

سو به سرعت چوب ماهیگیری‌اش را که از بازی قبل جا مانده‌بود برداشت. آب گل‌آلود بود و او استاد ماهی‌گیری در این آب‌ها.
- دیدین؟ دیدین برامون هیچ ارزشی قائل نیستن؟ دیدین چقدر بد باهامون تا کردن؟ حالا برای انتقام گرفتنم که شده، باید ببازیم!
- معلومه که باید ببازیم!
- ما باید بهشون ثابت کنیم!
- ما می‌بازیم!

سو ماهیگیر ماهری بود!

***

بازیکنان تیم ترنسیلوانیا، مصمم و بی‌اعصاب روی جاروهایشان نشستند. تصمیمی که گرفته بودند، باخت قاطعانه به تف تشت بود و هیچ شکی هم نداشتند.

- همونطور که می‌بینین بازی با صعود‌های بسیار زیبای تیم ترنسیلوانیا آغاز میشه و اونا...
- صعود زیبا؟

ترنسیلوانیایی ها گیج شدند.

- من که اصن صعود نکردم... به جاروم گفتم دوست نداشتی نرو بالا...
- من هنوز این پایینم اصلا... جارومو فرستادم خودم نیومدم...

آندریا اخمی کرد و به طرف دامبلدور رفت.
- به نظرتون الان وقت خوبی نیست که راجع به برنامه‌هاتون برای... برای رنگ جدید موهام صحبت کنیم؟

دامبلدور هم نگاه پر کینه‌ای به تماشاگران انداخت و از دروازه‌ فاصله گرفت.
- چرا باباجان... بعدشم هر رنگی خواستی بگو من از تو ریشم در بیارم برات.

صدای یوآن دوباره در ورزشگاه پیچید.
- بازی داره با اوج هیجان پیش می‌ره! تیم تف تشت داره تمام سعیش رو می‌کنه که بتونه گل بزنه ولی تاکتیک‌های جدید ترنسیلوانیا مانع از این می‌شه که اونا بتونن به هدفشون برسن! سرکادوگان سرخگون رو از دست سونامی می‌گیره و می‌ره تا گلش کنه... که... اوه! سر کادوگان و سرخگون به درون سونامی کشیده می‌شن و... اونجا رو ببین! سرخگون از یه جای سونامی که نمی‌دونم دقیقا کجاش محسوب می‌شه در میاد... و وارد دروازه تف تشت می‌شه! گل برای تیم ترنسیلوانیا!

ترنسیلوانیائی ها لحظه‌ای دست از حرف زدن و مگس پراندن برداشتند و برای سونامی چشم‌غره‌ای رفتند.
- خب تقصیر من چیه... توپ از یه جا میاد تو از یه جا در می‌ره...

کریچر که کاملا عصبانی به‌نظر می‌رسید بطری وایتکس را از جیبش در آورد و یکراست سر کشید.

- اون... اون چی بود دستش؟

سو در کمال خونسردی به گابریل که بهت‌زده به کریچر خیره شده‌‌بود نگاهی انداخت و دوباره چوب ماهیگیری‌اش را برداشت؛ گویا آب دوباره گل‌آلود شده‌بود.
- وایتکس! مگه نمی‌دونستی؟ تازه! من شنیدم جدیدا پشت سرت حرف می‌زنه و می‌گه گابریل اصلا آدم تمیز و پاکیزه‌ای نیست... اصلا خودم ازش شنیدم که گفت کتاب اصول بنیادین پاکیزگی رو ازت پرسیده و تو خط هشتاد و سه رو اشتباه گفتی!

گابریل دست‌هایش را مشت کرد و به طرف کریچر اوج گرفت. همانطور که سو فکر می‌کرد این جملات ورای تحمل گابریل بودند و او الان می‌رفت تا دهن کریچر را صاف کرده، وجهه تیمشان را خراب کند و همه تماشاگران را بر علیه‌شان بشوراند تا روحیه‌شان از همین که هست هم بدتر شود.

- حالا کریچر سرخگون به دست رو به جلو پیش می‌ره که... گابریل اونجا به سمتش حمله‌ور میشه! چه اتقاقی داره میوفته؟

گابریل که الان کاملا اعصابش را تسترال گاز زده بود جیغ زد:
- آی نفس کش! به من توهین می‌کنی؟

کریچر لحظه‌ای مات و مبهوت بین زمین و آسمان متوقف شد و گابریل را نگریست که مثل هیپوگریف زخمی به سمتش هجوم می‌آورد.
- کریچر روی بانوش غیرت داره! کریچر چند بار بگه از شکلک بانوش توی پستاتون استفاده نکنین مادر سیریوسا؟

برای لحظه‌‌ای مغز گابریل از این‌همه تناقض مُرد اما
او توانست ذهنش را به سرعت و اصولی مرتب کرده و به حمله‌ش ادامه دهد و برای این‌که راحت‌تر کریچر را صاف کند، جسم کروی سرخرنگی را از دست کریچر بگیرد و به گوشه‌ای پرتابش کند.
- حالا دیگه پشت سر من حرف می‌زنی؟

سو که نارنگی‌اش را پوست می‌کند و با لذت به دعوا می‌نگریست، برای لحظه‌ای نگاهی به تماشاگران انداخت تا عکس‌العمل‌های منفی‌شان را دریافت کند... اما برخلاف تصورش، نگاه تماشاگران روی گابریل و کریچر نبود.

- گــــل! گل برای ترنسیلوانیــا! چه نشونه‌گیری دقیقی! بازیکنان ترنسیلوانیا امروز دارن استعدادهای نهانشون رو بهمون نشون می‌دن!

دهان سو ناخودآگاه باز ماند و نارنگی از دستش افتاد. گابریل توپ را از این سمت زمین، به آن سمت پرتاب کرده و آن را وارد دروازهء تف‌تشتی‌ها کرده‌بود!

- داری چیکارمی‌کنی گبی؟
- من کاری نکردم به روونا!
- تو گل زدی! بدبخت شدیم!

سو دوباره باید چاره‌ای می‌اندیشید... اوضاع اصلا خوب نبود. مورفین جایی میان تماشاگران ایستاده‌بود و اگر بازی را می‌بردند، یک‌راست به طرف زندان منتقلشان می‌کرد.

یک جسم کوچک زرین، بال زنان روبرویش ایستاد. سو کمی چشم‌هایش را ریز کرد، و سپس به سرعت از آن دور شد؛ اما اسنیچ باز هم به دنبالش می‌آمد.
- این چرا اینجوریه؟ من باید دنبالت بیام‌آ!

جستجوگر درون سو به‌سرعت بیدار شد.
- چرا ورش نمی‌داری؟ درست جلوته! تو مگه جستجوگر نیستی؟ ای خائن به جایگاه!
-منو وسوسه نکن! آهایش اسنیچ! اسنیچ اینجاست! هی ملانیا... بیا برش دار!
- من جستجوگر نیستم... و ضمنا با من غیر رسمی حرف نزنین. به آقامون می‌گم تحریمتون کنه‌آ!
- ها؟

کاپیتان تیم ترنسیلوانیا به فکر فرو رفت... اگر ملانیا جستجوگر نبود، پس...
- سر کادوگان! بیاین اسنیچ رو وردارین اینجاست!
- من جستجوگر نیستم!
- لعنتیا پس کدومتون جستجوگره؟

آندریا لحظه‌ای بحث شیرینش با دامبلدور را قطع کرد.
- بابا اینا مشخص نکردن که هر کدومشون چه پستی دارن. الان همون کاکتوسو می‌بینی؟ یه بار سرخگون بهش چسبیده یه‌بار دروازه.

سو به حدی رسیده‌بود که سکتوم سمپرا هم می‌خورد، خونش در نمی‌آمد. نتیجتا بغضش را فرو خورد و به اسنیچ که به تنش چسبیده‌بود نگاه کرد.
- برو اونور دیگه!

اما اسنیچ قصد رفتن نداشت و سو هرطور که بود باید آن را به تیم حریف می‌رساند؛ چرا که بازیکنان تف‌تشت تمام سرخگون‌ها را به در و دیوار ورزشگاه می‌کوبیدند و گابریل و کلاه تا به توپ برخورد می‌کردند وارد دروازه می‌شد.

- کسی نمی‌بینه... کسی نمی‌بینه!

****

مورفین نگاهش را از بازیکنان متعجب و وحشت زده‌ی ترنسیلوانیا که بین خبرنگاران محاصره شده بودند، گرفت و با بغض به مرد هیکلی روبرویش خیره شد.
- منو نکشین! ترنشیلوانیا باید می‌باخت، حتما یه مشکلی پیش اومده!
- حرف نزن مورفین! اینا که میفتن آزکابان، تورو هم جای بدهیام برت می‌دارم به‌ عنوان سنگ مرلینگاه. بدو، بدو بریم!

مورفین که توی دست‌های یک غول غارنشین در حال له شدن بود، تقلایی کرد؛ باید راهی برای فرار پیدا می‌کرد.
- خودشه!

و به سرعت دست توی جیبش برد و شیشه کوچک و خالی‌ای را بیرون آورد.
- این... این چرا خالیه؟ معجون شانسم کو؟

برای لحظه‌ای قلبش ایستاد و انگار دوزاریش جا افتاده باشد، دوباره دست توی جیبش کرد و شیشه دیگری را بیرون آورد‌.
- لعنت به نشئگی!

مورفین در تمام مدت زندانی کردن ترنسیلوانیایی‌ها، جای مواد مخدر، معجون شانس به خوردشان می‌داد.

لعنت به نشئگی‌.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1398 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست سوم


حق ندارید تمرین کنید...
باید چاق بشید...
خشته و داغون باشید...
دوپینگ کنید...
معتاد بشید...
خلاشه باید بباژید!


دقایقی بود که مورفین آنها را ترک کرده، صدایش را در سر بازیکنان گذاشته و به دنبال بیزینس خود رفته بود. مورفین انسان شریفی بود. اجازه نمی داد مشتری هایش معطل بمانند.
مورفین آنقدر شریف بود که حواسش به امنیت بازیکنان تحت حمایتش بود و سقفی بالای سر و دیوارهایی بتونی به بلندی هفت متر، اطرافشان قرار داده بود.
-مث زندانه!
-نگو، بابا جان؛ زشته. زندان چراغ داره. ببین اینجا چه تاریکه، هیچی معلوم نیست... پس زندان نیست.

سو از شدت استرس، دچار بحران هویتی و شغلی و بدبختی شده بود. بدبختی بحران نبود. خود بدبختی بود. دو تا بحران داشت و یک بدبختی. اگر بازی قبل بود، حتما آنها را هم به ملت قالب می کرد.

-تمرین نکنیم؟
-نه.
-پس چطوری خسته بشیم؟

خب به آنجایش فکر نکرده بودند.
-انقدر میشینیم اینجا و تمرین نمی کنیم که خسته بشیم.

خب الان فکر کردند.
بازیکنان ترنسیلوانیا از دار دنیا هیچ چیز جز یک دست لباسی که تنشان بود، نداشتند. کف یک انباری چهل متری نشسته و به در و دیوار نگاه می کردند. همین را هم باید قدر می دانستند. به نظر، خسته شدن کار سختی نبود. چون هنوز سی ثانیه نگذشته بود که به موفقیت رسیدند.
-من خسته شدم!
-منم همینطور. انقدر که دیگه حالم داره از این وضع به هم می خوره!

مرحله اول با موفقیت به پایان رسیده بود.
_حالا باید چاق بشیم. کسی ایده ای نداره؟
-مه ایده دارمه!

چوپان داشت. چوپان همیشه ایده داشت.
-می تونیم پشمه بذاریم تو لباسمونه!

خیلی ضایع بود که چوپان آن ایده را فقط برای حفظ تنها چیز قابل خوردن در آن جمع، بیان کرده بود. البته نمی دانست چه جماعت ریونکلاوی ای همراهش بودند و به سادگی خام این حرف ها نمی شدند.

-چه کاریه خب؟ ماشين تراش که نداریم. اینجوری بیشتر درد می کشنا!

چوپان دو هزاریش افتاد.
همانطور که خم می‌شد تا آن را از روی زمین بردارد، کلماتی زیر لب زمزمه کرد.
-ببعی... بدو!

ببعی دوید.
بقیه هم به دنبالش شروع به دویدن، پریدن و بعضا خزیدن کردند.
-تو برو از روبرو بپیچ جلوش... نه! بیا این‌ طرف ببینم! چکار می کنی؟ ولش کن، اون دامبلدوره!

چوپان هم می دوید، مسیرش هم با بقیه یکی بود. ولی هدف ها متفاوت!

-بع!
-گرفتمش.
-منه ره گرفتی. ولم ده.
-مطمئنی؟ پشم داره ها...
-من دروغه دارم بگمه؟ ول کن دیگه!

چوپان چندین بار به همین شیوه، ببعی را نجات داده بود.
او دروغگو بود. اعضای ترنسیلوانیا هنوز هم گاهی این را فراموش کرده و ضرر می کردند.

یک ساعت بعد

بازیکنان ترنسیلوانیا گوشه ای افتاده و با نوک انگشتانشان، به ماهیچه هایی که در اثر تحرک زیاد و برخورد های محکم با در و دیوار، سفت شده بودند، دست می زدند.
-کمــــــک!

دامبلدور فریاد کشیده و از جایش پرید.
-دارم می میرم. بدنم داره از هم می پاشه... الان فرو می ریزم.

همه به طرف دامبلدور دویده و دورش جمع شدند. ببعی هم با اندکی فاصله، نزدیک چوپان ایستاد.
-چی شده؟

گوینده مشخص نبود. آنجا خیلی تاریک بود.

-شکمم! دست زدم، دیدم تیکه تیکه شده... فکر کنم الان مثل گوشت خورشتی میشم و فرو می ریزم. من هنوز کلی آرزو دارم.

طبیعی بود. دامبلدور نباید هم درکی از سیکس پک داشته باشد.

آندریا غصه دار شد. دلش نمی خواست در آن فضای تاریک و نمور، مجبور به برگزاری مراسم ختم دامبلدور شود. کلی برنامه داشت. آرزو داشت دامبلدور را در مجلل ترین تابوت ببیند؛ نه به این شکل.
سو با دستش شانه آندریا را فشرد تا بگوید که او هم از بابت از دست دادن یک بازیکن ارزان قیمت، آن‌هم وسط لیگ، بسیار غصه دار است.

-آخ!
-چته؟

به نظر می رسید آن یک ساعت دویدن و توی سر این و آن زدن، زیادی عضلاتشان را قوی کرده بود.
کتف آندریا له شده بود. ولی آنجا نوری نبود تا ببیند شانه اش به رنگ بادمجانی در آمده که آخرین بار، قبل از پیوستن به تیم ترنسیلوانیا خورده بود.
آن ها خیلی وقت بود که بادمجان هم نخورده بودند.
خیلی بیچاره بودند!

-من گشنمه.

گرسنه هم بودند.

-دستت به من بخوره جیغ می زنما. ایش... ندید بدیدا.

ببعی احساس خطر کرد.

جیرررررر... [\i]

در باز شد و نوری که از بیرون آمد، نیمی از اعصاب بینایی ترنسیلوانیایی ها را سوزاند.
-کشی گرشنه نیشت؟

مورفین آمد.

[i] چیلیک


-لامپ داشت اینجا؟
-دیدی زندان بود؟

مورفین با یک عالمه غذا آمد!
البته پاراگراف قبل آمد؛ لاکن نور نبود و یک عالمه غذا هم قابل دیدن نبود.
-نبینم چیژی اژ غژا ها بمونه ها. همشو باید بخورید. چاق بشید، چله بشید...
-بعد بیایم تو ما رو بخوری!

به نظر می رسید چوپان در اوقات فراغتش، قصه های کهن را برای گوسفندانش تعریف می کرد.

-هر وقت غژا کم اومد، بهش فکر می کنیم.

ببعی تصمیم گرفت تا انتهای این پست، ساکت بماند.

-شروع کنید ژودتر. باید یه فکری هم به حال اعتیادتون بکنم که نابودتر بشید. باید تشت دوپینگتون مشبت بشه.

ترنسیلوانیاییان تعجب کردند. گوینده و دیالوگ، با هم تناسب نداشتند.
البته آندریا ابتدا باقی محتویات ظرف را مانند جارو برقی درون دهانش کشید و سپس تعجب کرد.

-البته اعتیاد داریم تا اعتیاد. قرار نیشت شما اژ نوع خوبش بشید. وایشا ببینم... شی شد؟!

غذاها تمام شده، ترنسیلوانیاییان با لبخند هایی بر لب، دست به سینه، کناری نشسته و به حرف های مورفین گوش می کردند.
به نظر می رسید مدتی طولانی غذا نخوردن، جای خالی زیادی در معده هایشان ایجاد کرده بود.
مورفین نگاهی به در انداخت تا از بابت باز بودن قفل اطمینان حاصل کند. بالاخره کسانی که به این سرعت سی و هفت پرس کوبیده و بیست پرس بختیاری را با دوغ و پیاز ناپديد می کنند، ممکن است توانایی هضم انسانی در ابعاد او را هم داشته باشند.
-بهتره بریم شراغ بحش شیرین اعتیاد.

مورفین این را گفت و به طرف میزی رفت که انتهای آن انباری قرار داشت. روی آن، قوطی ها و جعبه ها و بسته های کاغذی زیادی به چشم می خورد. حتی یک فلاسک چای و چند استکان و یک ظرف نبات هم بود.
مورفین پشت میز ایستاد و دستانش را روی لبه آن قرار داد. سرش را پائین تر آورد و با لبخندی پر معنا، نگاهش را از روی میز گرفته و به بازیکنان دوخت.

-چقد شبیه اون آقائه توی اون فیلم مافیاییه‌ست.

مورفین از لفظ مافیایی خوشش آمد. با ابهت بود.
از سونامی هم خوشش آمد. با شعور بود!
-اینایی که می بینید، چیژایی هشتن که تشت دوپینگ رو مشبت نشون میدن. باید همشونو اشتفاده کنید.
-یعنی چی تشت دوپینگ؟! يعنی چی؟! پارتی بازی تا کجا؟ حتی دوپینگ هم زدن به اسم تف تشت؟ تا کی قراره به قشر ضعیف جامعه بی توجهی بشه؟ ما چه گناهی...

شترق

صدای آندریا با نوازش دست سو قطع شد.

-بابا جان... داره می ریزه!
-چیز خاصی نیست. جناب مورفین، ادامه بدین.

چیز خاصی نبود. دندان های آندریا بود که بعد از دست نوازش سو، دانه دانه می ریخت روی زمین.

-اون چیه؟

چوپان فریاد زده، گریخته و به درون پشم های گوسفند رفته بود.

-چیژ خاشی نیشت. شرنگه. بعژیاشون با شرنگ، بعضیا تو چایی، بقیه هم تنفشی.

انباری خالی و بزرگ بود. صدای قورت دادن آب دهان در آن پیچید.

***

-میگم الان دو ساعت گذشته. قاعدتا نباید تا الان دچار توهم می شدیم؟
-نشدیم؟

دامبلدور با بغض، نگاهی به نقطه‌ی قرمز و دردناک روی ساعدش انداخت.

مورفین با چهره ای عصبی کف زمین نشسته و به آنها خیره شده بود. دستش را زیر چانه زده، پوست لبش را می جوید و به صورت عصبی، پلک می زد.
-جمع کنید بریم شالن.
-الان؟ الان سر شبه. بازی فردا نیست مگه؟
-خب ما ژودتر می ریم. اینژوری حشابی خشته می شین تا فردا.

مورفین امیدوار بود دست کم این تلاشش، بی نتیجه نماند.


جلوی در ورودی ورزشگاه

سو چندین بار نام و آدرس ورزشگاه را با برگه ای که فدراسیون با جغد محرمانه برایش فرستاده بود، تطبیق داد.
همان بود.
-آخه... اینجا؟!

صدای داد و فریاد کارکنان ورزشگاه، از بیرون هم شنیده می شد.
طبیعی بود. بالاخره سایت آمازون، بزرگترین فروشگاه اینترنتی در دنیا محسوب میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/5/28 23:39:48
پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1398 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تف تشت
.Vs

ترنسلوانیا


پست اول:


اینبار داستان ما یک داستان معمولی نیست، اما خارج از این کلمه ها و جمله‌ها برای همه‌ی ما ممکن است که معمولی باشد. این داستان غیر معمولی، زندگی چهار نفر آدم معمولی را روایت می‌کند که زیاد دور نیستند.
داستان فری، نوجوانِ ناشناخته و غرغروی گوشه‌گیر و کیمیا، مهندسِ خسته‌ و زحمت کش که هیچ‌وقت دخل و خرجش به هم نمی‌خوردند و نیلو، دانشجوی راه دور و دمدمی مزاجی که هر هفته یک هدف جدید را دنبال می‌کرد و علیرضا، دانشجوی نهلیست و ضد اجتماع و متنفر از بشریت که شاید فقط کیلومترها با تو، خواننده‌ی همین داستان فاصله داشته باشند!

همه چیز از یک بعد از ظهر کسالت آور شروع شد. یک عدد فرزانه ملقب به فری، مثل همیشه با بی‌حوصلگی از دبیرستان به طرف خانه راه‌ افتاد. او با فکری درگیر و تنی خسته، مسیر همیشگی مدرسه تا خانه را پیاده طی می‌کرد. ذهن و فکرش درگیر حرف‌های همکلاسی‌هایش بود.
گرچه اصولا حرف های صد من یه غازشان که تحت تاثیر دوران نوجوانی بیان میشد، مورد قبول فری نبود و به نظرش کسالت آور می‌آمد، ولی فری هیچوقت گوش هایش را برای شنیدن آنها تیز نمیکرد و هرگز از اخبار خانه ملت و اینکه پسرهمسایه چقدر جدیدا خوشتیپ به نظر می رسد و بغل دستیش جدیدا خانه اشان را رنگ کرده اند و... آگاه نمیشد. امروز هم به هیچ وجه گوشش را برای شنیدن اخبار خاله زنکی دخترهای همکلاسیش تیز نکرده بود و کاملا اتفاقی از بین انبوه مزخرفاتشان عالی ترین خبر روز به گوشش رسیده بود. ظاهرا کلوب جدیدی در محله‌ای که در آنجا زندگی می‌کرد به جای کافه‌ی قبلی شروع به کار کرده بود.
اگر کسی فکر کند فری برای شنیدن آن خبر در دلش قربان صدقه یک مشت دختر بیکار علاف رفته بود بسیار ابله خواهد بود.
فری قدم زنان عرض خیابان را پیمود. او اساسا انسان با دقتی بود و هرگز به افکارش اجازه نمیداد تا او را چنان در خود غرق کنند تا با صدای بوق ماشین های عبوری متوجه شود به کوچه اشان رسیده است. کوچه‌ای با خاطرات تلخ و شیرینِ که کودکی و نوجوانی او را تشکیل می دادند و پر بود از خاطرات او‌ و هم‌بازی‌هایش که همه چندسالی از او بزرگتر بودند.
غرغرکنان درحالیکه به این همه بی نزاکتی از سوی راننده عبوری فحش و ناسزا میگفت دست در کوله مدرسه اش کرد تا کلید خانه را پیدا کند و لخ لخ کنان به سوی خانه که تقریبا در انتهای کوچه قرار داشت رهسپار شد.


اولین خانه از سمت راست_ همان کوچه

کیمیا با ظاهری نامرتب بر روی کاناپه لم داده بود و گوشی به دست مشغول خرید آنلاین بود.
چند روز از سرکارش مرخصی گرفته بود تا کارهای عقب ‌مانده‌‌اش را در خانه انجام دهد و حالا شدیدا حوصله‌اش سر رفته بود و زمین و زمان را مورد فضل و عنایت خود قرار داده بود. به نظر می رسید در انجام کارهای عقب مانده اش در خانه به شدت موفق عمل کرده است و این را به سادگی از ظرف های تلنبار شده در سینک و لباس های پراکنده در اطراف میشد به سادگی حدس زد.
پوفی کشید و لیوان چاییش را که حالا سرد شده بود روی میز گذاشت. با کلافگی گوشی را روی مبل پرت کرد تا بالاخره برود به زندگی‌اش برسد.
اما تا گوشی را کنار گذاشت، زنگ گوشی به صدا درآمد. کیمیا سرش را برگرداند تا ببیند چه کسی مزاحم اوقاتش شده که متوجه شد روی صفحه‌ تصویر فری، رفیق کوچولو‌یش نقش بسته بود. با عجله جواب داد.
- جانم، فری جان.
- به به، علیک سلام خانم مهندس.
- هوم... چی میخوای که خانم مهندس گفتنت شروع شده باز؟
- باور کن اصلا دلم نمی‌خواد با رفیقام برم این کلوبی که تازه تو محله‌ی خودمون وا شده و عصرونه مهمونشون باشم.
- فهمیدم چی میخوای، حاضر شو بیام دنبالت. راستش خسته شده بودم از خونه موندن.
- پس من زنگ میزنم به نیلو باهاش هماهنگ میکنم ببینم کی اتوبوسش از شهر دانشگاهشون میرسه اینجا تا بریم دنبالش... علیرضا رو هم سر راه بر می‌داریم.
- حله... قطع کنیم دیگه؟
- نههه قطع نکن. چیزه... یادته نمره‌ی افتضاح تاریخم رو؟
- آخ آخ، آره. چی شده؟ افتضاح تر شده اینبار؟
- نه حالا یه بار بود... راستش برای نمره اضافی بهمون یه تحقیق دادن که باید شاهان خونخوار رو توی تاریخ پیدا کنیم و درمورد کارهاشون چند خط هم بنویسیم، اونم بیارم که کمکم کنید؟
- چرا که نه. بیار چهارتایی با هم یه گلی به سرش می‌گیریم.
- باشه من دم درم، زود بیای ها. فعلا!

فری گوشی را قطع کرده بود ولی کیمیا با شک و تردید به گوشی خیره ماند.
- چی گفت این؟دم در خونه من که منظورش نبود احیانا؟

کیمیا نیم نگاهی از پنجره به بیرون انداخت.
- خدا مرگت نده بچه دم خونه کی وقت کردی برسی؟

کیمیا با عجله جوراب هایش را از روی بند و بساط روی میز برداشت و کیفش را از روی تلویزیون قاپ زد و به سمت در دوید.ولی متاسفانه سرعتش کمی زیاد بود و صاف توی در ورودی فرو رفت.
- خدا بگم چیکارت کنه بچه!

دقایقی بعد_کوچه

فری از بی حوصلگی درحال شمردن مورچه هایی بود که در حال رفت و آمد بودند واز سر بیکاری برایشان اسم میگذاشت
- تو باش اصغر اقا...تو که گنده ای بهت میاد اسمت حشمت باشه...بیا کنار با ننه کلثوم چیکار داری؟
-چیکار میکنی فری؟بپر بالا دیر شد.

فری سرش را بالا اورد تا چشمش به سمند سفید کیمیا روشن شود که چون کفش خوابیده بود و خیلی کوچک به نظر می‌آمد، خودشان به آن لقب رخش کوتوله را داده بودند.
فری بدون هیچ حرفی سوار شد و کوله‌‌ای که طر‌ح‌های سنتی درش به کار رفته بود را روی پاهایش گذاشت و شروع به گشتن دنبال تحقیقش درون کوله کرد.

در همین حال کیمیا نگاهی به آینه انداخت تا ظاهرش را چک کند. بعد ماشین را روشن کرد. طبیعتا انقدر عجله به خرج داده بودند فرصت هماهنگی با علیرضا را نداشتند. ولی این موضوع ذره ای نگرانشان نمیکرد. علیرضا را همیشه میشد سر کوچه اشان پیدا کرد. همانطور که وقتی به سر کوچه رسیدند او را یافتند که مثل همیشه تنها مشغول قدم زدن بود.
پسری که مثل سایر دانشجویان کامپیوتر، تا گردن در گوشی اش فرو رفته بود. انگار اصلا قصد نداشت در خانه اشان بند شود. کسی نمیدانست سر کوچه چه حلوایی خیرات میکردند که علیرضا همیشه انجا ولو بود!
کیمیا با دیدن او صدای بوق ماشینش را به صدا درآورد. با این‌کار او، فری دست از گشتن درون کوله را برداشت و علیرضای بی نوا با وجود اینکه صدا را تا ته بلند کرده و صدای دوف دوف آهنگش کل کوچه را برداشته بود شش متر به هوا پرید و چیزی نمانده بود در حیاط همسایه فرود بیاید.

-خوشتیپ بپر بالا!

علیرضای غافلگیر شده با خشم سرش را بالا آورد تا هرچه به دهانش می رسید نثار راننده کند که نگاهش به کیمیا و فری افتاد که(خنده عریض)طور به او خیره شده بودند. هرشخص دیگری جای علیرضا بود از دیدن این همه خونسردی قطعا عنان از کف داده و آب و روغن قاطی میکرد و سر به بیابان میگذاشت. ولی علیرضا دیگر به این جنگولک بازیا عادت داشت و حتی دیده شده که لبخدی بر لب آورد. به طرف ماشین رفت و روی صندلی ها‌ی عقب نشست.
- چه خبره؟ چطورین؟ چرا شال و کلاه کردین؟ قصد داشتین بدون من جایی برین؟
- تموم شد سوالات؟
- نه ولی همینا رو فعلا جواب بده.
- می خوایم بریم این کلوبه که تازه باز شده. در ضمن خوبیم، داشتیم می‌اومدیم دنبالت.

علیرضا از اینکه میدید یک نفر به فکرش بوده است ذوق مرگ شده بود
-ایول! همینی که جدید باز شده؟همینی که خیلی خفنه؟
- دقیقا همینی که میگی.
-لتز گو هانی!

کیمیا از آینه به او نگاهی از سر تاسف انداخت. فری که داشت پیام رسیده از نیلو را در گوشی‌اش چک می‌کرد گفت:
- کیمیا اول برو ایستگاه اتوبوس دوتا خیابون پایین تر...ظاهرا نیلو هم رسید.

ایستگاه اتوبوس دو خیابان پایین‌تر

نیلو عاجز از گرما و بی‌حوصلگی درحالی که چمدانش را کنارش گذاشته بود روی صندلی های داغ ایستگاه منتظر دوستان جون جونیش نشسته بود. در این گرمای ظهر که سگ را میزدی از خانه در نمی آمد آخر چه وقت قرار گذاشتن بود. هیچ چیز بیشتر از آن نمی‌خواست که برگردد خوابگاه و روی تخت فنری مزخرفش ولو شود. آهی کشید و به کاکتوسی که در دست چپش قرار داشت نگاه کرد. کاکتوس ریخت و قیافه عجیبی داشت. ولی ظاهرا نیلو اهمیتی نمیداد. با دست راستش کمی خودش را باد زد.
از راه دوری آمده بود و تمام بدنش خشک شده بود. به همین علت کش و قوسی به بدنش داد و دوباره به کاکتوس عزیزش لبخند زد.جوری که گویا توقع داشت کاکتوس هم در مقابل به او لبخند بزند.

- بوقققققققققققق.

نیلو هم به سرنوشت علیرضا دچار شد.
- ای درد ای مرض ای حناق! نشد یه بار مثل آدم بوق بزنید لعنتیا!
- خانم خانما، یه نظر به ما نمی‌کنی؟

نیلو با عصبانیت سرش را بالا آورد و با فری فیس تو فیس شد که عینک آفتابی‌اش را روی موهایش تنظیم کرده بود و با شیطنت از شیشه‌ی ماشین به او نگاه می‌کرد. همانطور که کاکتوسش را در یک دست و چمدان را در دستی دیگر می‌گرفت غرغرکنان به طرف ماشین رفت.
کیمیا پیاده شد و صندوق عقب را برای او باز کرد. نیلو کاکتوس را با خودش داخل ماشین آورد.
-سلام خانم بداخلاق
-علیک!
-مرسی ما هم خوبیم هیچ نمیخواد نگران ما باشی. اون کاکتوسه چیه دستت؟

نیلو با ملایمت دستی به برگ های بی قواره و عجیب کاکتوس کشید.
-خوشگل نیست؟ برای خوابگاهم خریدم. یه کاکتوس کمیابه، همونطور که میبینید، تیغ نداره.

از نظر بقیه کاکتوس هر شکلی بود جز خوشگل. آخر چطور ممکن بود کسی به یک کاکتوس کج و کوله که حتی یک تیغ هم ندارد بگوید خوشگل؟ با این همه بقیه ترجیح دادند سکوت اختیار کنند.
کیمیا به طرف محله خودشان راند. فری همانطور که چشمانش به نوشته‌های داخل گوشی‌اش دوخته شده بود، دستش را به سمت ضبط برد و روشنش کرد.
صدای خواننده که بلند شد، صدای آه و ناله‌ی نیلو، علیرضا و کیمیا هم بلند شد.
- باز تو نشستی تو ماشین من و صدای این مرتیکه رو بلند کردی؟
- کیمیا تو نمیدونی من به صدای این مردک جلف آلرژی دارم؟ برای چی باید تو ماشینت یه همچین مزخرفی داشته باشی اصلا؟
- صدای اینو یکی بندازه!

فری هول شده از فریادهای اعتراض آمیز مثل برق وباد آهنگی از داریوش را پیدا کرد و گذاشت.

دقایقی بعد- جلوی درب کلوب مزبور

بلاخره اتومبیل از حرکت ایستاد.سرنشینان یکی پس از دیگری پیاده شدند تا نگاه تحسین آمیزشان را به ساختمان سنگی رو به رویشان بدوزند. ساختمانی قدیمی با رنگ قهوه‌ای. روی سردر کلوب نوشته شده بود:
"کلوب جادوگران"
فقط برای آنهایی که رقابت را جدی می‌گیرند.
(اگر ببرید هزینه‌ی ورودی پس گرفته می‌شود.)


-خیلی خفنه نه؟

نیلو و کیمیا نگاهی رد و بدل کردند. یکی ساختمان درب و داغان با ظاهری قراضه قطعا نمی‌توانست خفن باشد.
علیرضا به آرامی درب ورود را فشار داد و درب با صدای ناله ای باز شد. چهار نفر به آرامی و در سکوت وارد شدند. داخل کلوب حتی از ظاهرش هم ترسناک تر بود. فضایی نیمه تاریک داشت و به نظر می رسید اندکی غبارآلود است گویی هرگز کسی دستی به سر و روی آن نکشیده بود. بوی نامطبوعی از داخل به مشام میرسید. روی دیوار رو به رو اشیای عجیبی دیده میشد. چیزی شبیه یک جاروی خشک شده، دو چوبدستی به حالت ضربدر و چند عدد علامت به رنگ‌های قرمز، سبز، زرد و آبی روی دیوارها وجود داشت که روی هر کدام از آنها یک شیر، یک مار، یک گورکن و یک عقاب دیده میشد. به غیر از آن چهار نفر هیچکس درون کلوب نبود.
- چقدر خفنه اینجا.
- خیلی باحاله... معلوم نیست بازیشون چیه ولی به نظر تم هری پاتره... حتما باید این بازی رو بکنیم.

نیلو با ترس و لرز نگاهی به اطرافش انداخت.
- چقدر ترسناکه...بچه ها بیان از اینجا بریم.

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید سایه ای از یک مرد از میان تاریکی بیرون آمد. ظاهر عجیبی داشت. لباس بلند تیره ای چون ردا و کلاهی که نصف صورتش را می پوشاند. با اینهمه سردی صدایش را هیچ چیز نمی توانست مخفی کند.
- به کلوب ویژه ما خوش اومدین. احتمالا شرایط رو از روی برد خوندین. لطفا یک میز انتخاب کنید و بنشینید تا همکارانم شمارو راهنمایی کنند.

کیمیا صدایش را صاف کرد.
- ببخشید آقا.

ولی مرد رفته بود. به همان سرعتی که ظاهر شده بود. چهار دوست نگاهی به یکدیگر انداختند. بلاتکلیفی از سر و رویشان می‌بارید اما با این همه تصمیم گرفتند ادامه دهند. میزی را در گوشه ای کنار پنجره انتخاب کردند که اقلاً نور از آن به داخل می تابید. تنها نشانه ای که می توانست به انها یادآور شود هنوز دنیای بیرون از اینجا وجود دارد.
اما عجیب اینکه از شیشه های مات پنجره هوا گرفته به نظر می‌آمد. فری به طور ناگهانی احساس شومی کرد. شاید ایده آمدن به اینجا زیاد هم خوب نبود. شاید بهتر بود وقتشان را جای دیگری می‌گذراندند. سری تکان داد. زیاد شنیده بود که به او میگفتند زیاد حساس می‌شود و سخت می‌گیرد برای همین بیخیال آن پنجره شد و خودش را روی صندلی‌اش جابه جا کرد.
صندلی ها مانند کاناپه بودند و روکش‌های مخملینی که داشتند که نشستن روی آنها را راحت‌تر می‌کرد.

همان لحظه مردی دیگری با ظاهری به همان عجیبی نزدیک شد. کلاه کهنه و رنگ و رو رفته ای در دست داشت که بدون هیچ حرفی جلوی آنها گرفت. بچه های هاج و واج به هم نگاه کردند. مرد همانگونه اسرارامیز ایستاده بود و هیچ تلاشی نمیکرد تا سرنخی به آنها بدهد.
-آقا حالتون خوبه؟ کلاهتون رو میخواید بگیریم؟

کیمیا دست در کیفش کرد.
-هیس...فکر کنم ورودی رو میخواد.

همینکه کیمیا مبلغ ورودی را پرداخت مرد بی هیچ حرفی از همان راهی که امده بود بازگشت. احساس عدم امنیت و ترس در بچه ها بیش از پیش افزایش یافت. چرا این کلوب اینگونه بود؟ هیچ چیز اینجا طبیعی به نظر نمیرسید. فری بالاخره دهان باز کرد تا احساسش را بیان کند ولی کیمیا زودتر از اینکه او چیزی بگوید متوجه منظورش شد.
- بی خیال فری انقدر سخت نگیر...اومدیم بازی کنیم دیگه. حتما اینم جز بازیه برای اینکه طبیعی تر شه.

فری خواست مخالفت کند. هیچ بازی باعث نمیشود کسی اینطور غیرعادی رفتار کند ولی صدای گام هایی که نزدیک میشد او را از ادامه بحث بازداشت. مرد دوباره بازگشته بود. در دست چپش سینی‌ای شامل چند جعبه‌ی مقوایی قرار داشت و در درست راستش سینی‌ای حمل میکرد که روی آنها چندین لیوان نوشیدنی دیده میشد. با وجود تاریکی فضا تشخیص رنگ سرخگون نوشیدنی ها سخت نبود.

علیرضا گفت:
- ممنون ولی ما نوشیدنی نخواستیم مخصوصا اونارو!

او با انزجار به چهار لیوان نوشیدنی اشاره کرد که بدون تردید از روی انها بخار بلند میشد. مرد بی توجه به او سینی و جعبه ها را روی میز و مقابل انها گذاشت.
- این نوشیدنی ها بخشی از بازی که قرار انجام بدین. برای اینکه بدونید چطور بازی کنید به راهنمای داخل جعبه ها مراجعه کنید.

او بدون هیچ حرف دیگری بازگشت و در راهروی تاریک پشت سرش ناپدید شد. بچه ها با نگرانی به هم نگاه کردند.

-این دیگه چه جورشه؟

اما کیمیا دستش را دراز کرد تا با ذوق و شوق از داخل جعبه اش کارت راهنما را بیرون بکشد.
-آیا از تابستان کسالت آور خود خسته شدید؟
- چه جورم!
-آیا به دنبال بازی مبتکرانه و جدید هستید تا تمام توانایی های شما را از راه های جدید به چالش بکشد؟
-نمیدونم تو بهم بگو.
-آیا به دنیای جادویی هری پاتر علاقه دارید؟
- ام... نه!

کیمیا دست از خواندن کشید و ابروهایش را چین انداخت:
- الان که دقیق نگاه میکنم این بازی مختص خودمونه! اینجارو داشته باشین.
-این بازی، یک بازی عادی ای نیست. هر کس که از شجاعت و فرصت طلبی و سخت کوشی و هوش بویی نبرده است همین حالا می‌تواند از در کلوب بیرون برود و دیگر برنگردد.
اما اگر شما فداکار و بااصالت و مهربان و دانا هستید می‌توانید بازی را شروع کرده و در کنار دوستانتان از آن لذت ببرید.
حداقل تعداد بازیکنان سه و حداکثر چهارنفر می‌باشد. ابتدا نام نفرات تیم خود را در جای خالی بنویسید. جلوی نام کاپیتان تیم، حرف (ک) بگذارید.
-خب ما که چهار نفریم پس اوکیه، علیرضا تو کاپیتانی.
-چرا من؟
-چون عشقم میکشه تو باشی!

کیمیا بدون توجه به اعتراضات علیرضا اسم همه را نوشت و او را کاپیتان قید کرد. یک لگد هم از زیر میز حواله پای علیرضا کرد که تلاش میکرد قلم را از او بگیرد.
خب اینم از این. حالا میرسیم مرحله بعد یک اسم برای تیم خود انتخاب کنید.اسم تیم چی باشه؟
علیرضا در حال مالش پای دردناکش:
-تف تو این زندگی!
-کلی تف!
-یه تشت پر از تف!

کیمیا ذوق مرگ شد:
آآآآآآآآآآآره...تشت تفی...نه تشت تف...هوم یه جوری شد چرا؟بذار ببینم...ها تف تشت.

کیمیا قلم را زمین گذاشت و خط بعدی راهنما را خواند.
-خب حال هر کدام از بازیکنان، یکی از جام‌های نوشیدنی را سر بکشید.
او لیوان نوشیندنیش را بال آورد.
- به سلامتی بر و بچ با حال تفی!

چیرز!
هر چهار نفر نوشیدنی ها را یک نفس بالا رفتند. ولی طبیعتا هیچکدام توقع نداشت زهرماری توی لیوان انقدر مزه مزخرفی داشته باشد.
- اه چقدر تلخ بود.
- این چه کوفتی بود؟ مزه زهرمار میداد! چقدرم سرد بود.

کیمیا که صورتش درهم رفته بود گفت:
- بسه انقدر غر نزنین بریم سر وقت دستورالعمل بعدی اصلا.
-حال هر کدام یک رنگ از میان سفید یا مشکی انتخاب کنید. برای شروع مسابقه باید هر کدام یک سوزن را برداشته و توی سرانگشت خود فرو برید. به اندازه یک قطره خون خود را روی صفحه شطرنجی بریزید.

جلوی روی آنها، توی سینی، مقوای سفید و سیاه شطرنجی بود. کنار مقوا چهار عدد سوزن بود.

-من سیاه بر می‌دارم!
-من هم سیاهم!
-من می خواستم سیاه باشم.
-بیخود... من زودتر برداشتم.
-دعوا نکنین حالا یه بار تو سفید باش.

علیرضا غرغرکنان مهره سفید را برداشت و کیمیا هم برای جلوگیری بعدی از دعوا اخرین مهره سفید را قاپ زد.
-پس من هم سفیدم.

و به این ترتیب، کیمیا جلوی اسم فری و نیلو نوشت سیاه، و جلوی اسم خودش و علیرضا سفید.بعد نگاهی دوباره روی صفحه راهنما انداخت.
-خدایی این چه وضعشه؟این کودک آزاریه. باید جدی جدی خون بدیم؟مگه مراسم شیطان پرستی چیزیه؟

علیرضا عالمانه سری تکان داد.
-از اولشم می دونستم اینجا یه مشکلی هست.

نیلو پوزخندی به صورت دوستانش زد و دستش را در کیفش کرد و یک بسته دستمال استریل کننده بیرون کشید.
-ترسو بازی در نیارید و از اول بازی جا نزنید. سوزن‌هاتون رو با این دستمال‌ها استریل کنید تا بازی شروع شه.

بعد در مقابل نگاه بقیه مظلومانه ادامه داد:
-حالا یه قطره خون به جایی برنمی خوره.بازیه دیگه.

فری بعنوان اولین نفر سوزنی برداشت .چشمانش را بست و لحظه ای بعد شجاعانه سوزن را فرود آورد. به همراه احساس درد و سوزش قطره خونی از سر انگشتش بیرون آمد. فری نفسش را که حبس کرده بود بیرون داد و به دوستانش که پرسشگر به او خیره شده بودند نگاه کرد.
-درد نداشت.

و اینگونه شد که بقیه هم سوزن را برداشتند و همراه نفس عمیقی درون انگشت خود فرو کردند. فری درحالیکه انها را در حال غرغر و آخ و اوخ تماشا می‌کرد، یکبار دیگر احساس کرد دلش فرو میریزد. آخر این دیگر چه طور بازی بود؟
مراسم خون دادن تمام شد. فری و نیلو هر کدام توی یکی از مربع‌های سیاه و کیمیا و علیرضا هرکدام توی یکی از مربع‌های سفید قطره‌ی خونشان را ریختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1398/5/28 23:29:49
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1398 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تف تشت
.Vs

ترنسیلوانیا


پست دوم:


بعضی کارها را نمی توان مستقیما انجام داد. اگر به شما بگویند می بایست خبر فوت پدر دوستتان را بگویید، قطعا مستقیم نخواهید گفت فلانی! بابات مرد! ابتدا لازم است مقدمه چینی کرده زمینه را فراهم کنید. وقتی بچه ها خون شان را روی صفحه شطرنج ریختند، انتظار نداشتند کاملا ناگهانی و بی مقدمه بیهوش شوند. قطعا آرزو می کردند کسی به آنها اطلاعات لازم را می‌داد و زمینه را فراهم می کرد.ولی خب ظاهرا در اینجا خبری از مستقیم و مستقیم بازی نبود!

دقایقی دیگر-ناکجا آباد

_علیرضا سرش درد کرد! علیرضا تمام بدنش درد کرد!

واقعا هم همینطور بود.علیرضا احساس عجیبی داشت، انگار از جایی سقوط کرده بود. از وقتی چشمانش را باز کرده بود اولین چیزی که به چشمش خورد آسمان صاف آبی و خورشید بود که گویی تلاش می کرد به مغز سرش را سوراخ کند. همیشه از آسمان صاف و آفتابی متنفر بود.

_حالا چرا اینقدر... آخ... ضایع حرف میزنی؟

فری که کمی آن سو تر از علیرضا افتاده بود درحالیکه تقلا میکرد صاف بایستد این را گفت.

_علیرضا منظور فری رو نفهمید. مگه علیرضا چطور حرف زد؟ علیرضا احساس کرد عادی بود! مثل همه!

فری بالاخره موفق شد از جا بلند شود.ا احساس کرد چشمانش جز سفیدی مطلق چیزی را نمی بیند بنابراین شروع کرد به مالیدن چشمهایش.
_خب در درجه اول طوری راجع به خودت صحبت نکن که انگار یکی دیگه...

چشمان فرزانه بالاخره به حالت عادی برگشته بود ولی...ایکاش برنگشته بود. صرف نظر از بیابان برهوتی که مقابل چشمانش گسترده شده بود نمی توانست چیزی را که مثابل چشمانش قرار داد در مخیله اش بگنجاند. این شخص مقابل رویش علیرضا نبود؟یا شاید بود؟
بدون شک علیرضا گوش های بزرگ نداشت، قدش آنقدر کوتاه نبود طوری که به سختی به زانوهای فری برسید، کچل نبود و پشت سرش موهای سفید فرفری نداشت به علاوه هرگز بطری وایتکس حمل نمی کرد.
فری خشکش زده بود. اولین واکنشی که نشان داد همان بود که هروقت سوسک می دید نشان میداد:جیغ بلند و کر کننده ای کشید! شاید اگر ابتدا خودش را در حالی می دید که لباس سرتاپا سیاهی پوشیده، مهره ها و گردنبد های عجیبی از لباسش آویزان است و چشمانش طوری قرمز است که گویی تا به حال نمی دانسته چشمانش قابلیت بسته شدن هم دارند، واکنش بهتری نشان می‌داد.
عليرضا با دستان لاغرش گوش هایش را گرفت و در حالی کا سرش را چندین بار به زمین می کوبید گفت:
_فری خفه شد! فری طوری جیغ زد که انگار ملت پیچ گشتی تو گوش علیرضا فرو کرد!

-مامان لولو!

فرزانه آماده شد تا پا به فرار بگذارد. او حالا اینجا گیر افتاده بود.وسط ناکجا آباد با جک و جانورهای عجیب و غریبی که اصرار داشتند علیرضا هستند.اما همینکه آمد پا به فرار بگذارد چیزی یه خاطرش آمد. علیرضا دوستش بود. او نمی توانست بدون اواز انجا برود.
پس نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. بعد درحالیکه در دلش به زمین و زمان بد و بیراه میگفت به طرف موجود عجیب مقابل رویش حرکت کرد و در یک حرکت او را از پا گرفت و بلند کرد. موجود کوچک و بی دفاعی بود. درحالیکه روی هوا چرخ میزد و سعی میکرد بامشت های کوچکش فرزانه را هدف قرار بدهد جیغ مسخره و کوتاهی کشید.
-فرزانه باید دست از این دیوانگی کشید و علیرضا را سریع زمین کذاشت.همین الان!

فرزانه که از مشاهده ریخت و قیافه آن موجود از فاصله نزدیک دچار احساس انزجار شده بود آن را عقب تر نگه داشت.
-زود بگو با دوست من چیکار کردی؟هان؟علیرضا رو کجا بردی؟

-دخترک ابله!من علیرضا بود. ای دیوانه مردم آزار من را زمین گذاشت تا نشانت داد!

در همان حال لگدی به طرف فرزانه انداخت. قبل از اینکه فرزانه فرصت کند واکنشی نشان دهد صدایی به گوش رسید.

_بچه ها! شما اینجایین؟ اینجا چیکار میکن...مادرجان!

جیغ فری در سینه اش ماند. در همان وضعیت برگشت و با صاحب صدا رو در رو شد.
-مرلین خوب و قشنگم!

شخصی که مقابل آنها ایستاده بود نیلو بود ولی در عین حال نیلو هم نبود! از لحاظ ظاهری شباهت هایی بین او و نیلو بود ولی قطعا نیلو موهای به این بلندی هرگز نداشت. لباس های سرتاپا آبی شده نمی پوشید چون از رنگ ابی نفرت داشت و کلاههای عجق وجق به سر نمیگذاشت که هرکس او را میدید فکر کند با جادوگری رو به رو شده است. تابلو کوچکی در دستش بود و پشت آن به سمت فری و علیرضا بود.دو دوست یک لحظه رو در روی هم ایستادند و به هم خیره شدند. بعد به طور همزمان نیلو تابلو رو انداخت و فرزانه علیرضا را به شکل بروسلی واری شوت کرد انطرف تا جیغ کشان روی توده ای استخوان فرود آید. هر دو همزمان و ناخوداگاه دست در جیب ردایشان کردند و به سمت هم چوبدستی کشیدند.چنان این کار را سریع و ماهرانه انجام دادند که گویی کار روزمره اشان است.
-نیلو؟

-فرزانه؟

-چیکار داری میکنی؟

-خودت داری چیکار میکنی؟بذار کنار او چوبو...

فرزانه با حیرت نگاهی به چوب توی دستش انداخت.
این کجا بود دیگه؟چرا من الان اینکارو کردم؟

نیلو شانه ای بالا انداخت و زودتر از او چوب را توی جیبش گذاشت.
این دور و برا همه چیز عجیبه...اوه راستی یه چیز خنده دار دیدم بیا بهت نشون بدم.

نیلو خم شد و تابلو را سریع از روی زمین قاپید.
_بدو دیگه.

فرزانه کماکان متعجب بود اما سریع چوبدستی را غلاف کرد و نگاهی به علیرضا انداخت که کمی انسوتر در حال فرستادن نفرین به زمین و زمان سعی میکرد از جا بلند شود.
نيلو دوان دوان از آنها دور شد. فری و علیرضا نگاهی به یکدیگر انداختند سپس شانه ای بالا انداختند. گویی همه چیز به طرز دیوانه واری از نظم عادی خود خارج شده بود. به نظر می رسید تعقیب نیلو در ان لحظه می توانست جذابترین اتفاق ممکن باشد. فرزرانه که هنوز در قد و اندازه طبیعی خودش بود ه سرعت خود را به نیلو رساند. اما برای علیرضا با آن پاهای کوچک این امری غیرممکن بود. ناگهان دستش به طور غیر ارادی به حرکت در آمد و بشکنی زد... ناگهان غیب شد!

کمی آن طرف تر نيلو و فری ایستاده بودند. نيلو همچنان تابلو کوچک را در دست داشت. نيلو به رو به رویشان اشاره کرد، جایی که دو مرد مشغول جنگیدن بودند. اولی قد بلند و لاغر بود و ردای قرمز و زیبایی به تن داشت. صورتش لاغر و پر از چین و چروک بود و به نظر می رسید سرش با ان گردن نحیف به سختی می تواند تاج بزرگی را که بر سر داشت تحمل کند. گرچه تاج مزبور هم در ان وضعیت حالت مناسبی نداشت و با ان الماس بزرگ که رویش نصب کرده بودند به یکسو کج شده بود. شاید هم علتش ضربات بی رحمانه نفر دوم بود که چپ و راست فرود می امد. به هرحال در مقابل نفر دوم که شبیه کوهی از دنبه و چربی در لباس فاخر بود بیشتر شبیه یک بچه سرتق به نظر می رسید.

عرق از سر و روی هر دو جاری بود و رنگ نفر دوم که او هم مشخصا تاجدار دیگری بود به شدت سرخ شده بود. فرزانه با حیرت و نیلو با نیش باز به این صحنه چشم دوخته بودند. برای لحظه ای هر دو از نفس افتادند و مرد بزرگتر دستمالی از جیبش دراورد تا کله کم مویش را با ان خشک کند. مرد کوچکتر چندان حس و حال بهتری نداشت و از این وضعیت استفاده کرد تا نفس زنان به شمشیرش تکیه کند. مرد چاقتر هن و هن کنان گفت:
_به ما حسادت می کنی؟هان؟ اعتراف کن تا از گناهت درگذریم!

-_به چیت حسادت کنیم مردک شهوت پرست؟ ما، آغا محمد خان قاجار، شاه شاهان، فرمانروای زمین و آسمان‌ها هستیم!

_تو فرمانروای اتاقت هم نیستی مرتیکه! به ما حسادت میکنی که از نعمت همسر و فرزند برخورداریم و تو حتی توانایی...

_بس است! ما خیلی هم سالمیم. امور مملکت و آسایش رعیت به ما اجازه نمی دهد به خوشگذرانی بپردازیم لیکن تو حق نداری چیزی را به رخ ما بکشی!

_ما هرچیزی رو که بخوایم به رخ هرکس که بخواهیم می کشیم. لیکن هم خودتی!

نيلو برای فری توضیح داد:
وقتی اینجا ظاهر شدیم اولین چیزی که دیدم این دوتا بودن.این یارو چاقه تا منو دید ازم خواستگاری کرد! میگفت هنری هشتمه و من هزار و چهارصد و دهمین همسرش میشم.

خنده ای کرد و افزود:
_اما انگار اون یکی که میگه آقا محمدخان یا همچنین چیزیه خوشش نیومد و دعواشون شد.

فری متفکرانه به آن دو خیره شد.
_ تعجبی نداره که آغا محمد خان عصبانی باشه. یه جورایی اون گندههه به نقطه ضعفش اشاره کرده. می دونی که تو تاریخ اومده کسی حق نداشته به نقطه ضعفش اشاره کنه. هرکس اینکار رو میکرده با بدترین شکنجه ها کشته می‌شده. واضح ترینشون مردم کرمان بودن که...

- خب حالا...بذار از نمایشمون لذت ببریم...

_آخ!

علیرضا ناگهان روی سر نیلو ظاهر شده بود و باعث شد هردو روی زمین بیفتند. تابلوی کوچک از دست نيلو پرت شد و زمین افتاد. فری که ناگهان متوجه غیبت علیرضا شده بود، پرسید:
_کجا بودی علی؟

علیرضا در حالی که سرش را می مالید گفت:
_علیرضا دید که شما دو تا دوان دوان غیب شد. علیرضا تلاش کرد خودش رو به شما رسوند اما نتونست. علیرضا غیر ارادی بشکن زد و یهو احساس کرد از همه طرف بهش فشاور وارد میشه، انگار تو هیچ جا نبود یهو اینجا ظاهر شد.

نیلو که تازه متوجه شده بود موجودی که از دست فرزانه آویزان مانده و دست و پا میزد جیغ بنفشی کشید و عقب پرید. فرزانه سریع در صدد توضیح برآمد اما صدای سومی او را باز داشت.
_همرزمان شجاع! ما را از اینجا نجات دهید. اینجا همش شب است! ما را نجات دهید تا همه با هم به سوی دشمن رفته و با شجاعت و دلیری شکستش بدهیم.

نيلو به سرعت به خودش امد و به سمت تابلوخیز برداشت.
_شرمنده کیمیا! حواسم نبود.

همین که نيلو تابلو را برداشت و به سمت‌ فری و علیرضا چرخاند تا خاکش را بتکاند، هر دو از خنده پخش زمین شدند. تازه فهمیدند چرا نيلو خیلی از دیدن آنها در آن ظاهر تعجب نکرده بود ارواح عمه مارج!
کیمیاحتی ذره ای شباهتی به کیمیای همیشه نداشت.

کیمیا قطعا یک مرد سیبیل کلفت و میانسال و پوشیده در زره و کلاه خود نبود و هرگز قبل ان شمشیر هم از نزدیک ندیده بود چه برسد به اینکه شمشیری نصف هیکلش در دست بگیرد. اما نکته عجیب تر نه ظاهرش، بلکه این بود که کیمیا به بخشی از تابلو تبدیل شده بود. او حالا تصویر تابلویی بود که در پس زمینه آن اسبی کوچک به چشم می‌خورد که برای خودش می چرید.

علیرضا و فرزانه:

نیلو:


کیمیا:مرض!حناق!خیارهای دریایی!بیاید جلو و با من بجنگید!غده های چرک دار!

علیرضا از شدت خنده جیغی کشید و باز غیب شد.فرزانه که از شدن خنده بر زمین مشت میزد با زحمت توانست بپرسد:
-کی..میا...تو...این چه قیافه ای...اصلا اینجا...کجاست؟

يلو متفکرانه پاسخ داد:
_بنظر میرسه ما تو فضای بازی هستیم. مستقیم تو خود فضای بازی هستیم.

فرزانه خنده اش را فرو خورد.در فضای بازی چه صیغه ای بود؟

_منظور نيلو چی بود؟ یه خورشیدی، چیزی داد به علیرضا چسبوندش به کتیبه و برش گردوند به زمان خودش.
علیرضا که باز ظاهر شده بود این را پرسید.

_ترسیدی؟ تو که متنفر بودی از زندگی!از خدات بود بمیری...بفرما...حالا فکر کن این جهنم هم دنیای بعدیه.

علیرضا جیغ جیغ کنان پاسخ داد:
_علیرضا همین الانشم متنفر بود از زندگی. علیرضا از چرخه پوچ زندگی متنفر بود. ظاهرش تفاوتی نداشت به هرحال اگه ملت کمی فکر کرد، اصلا ازدواج نکرد و از اون بدتر اینکه بچه دار هم نشد. فقط چرخه پوچ رو دنبال کرد. کاری کرد که پدر و پدر بزرگ و پدر پدر بزرگشون و اجدادشون کرد. اگه ازشون پرسید جوابشو ندونست چون فقط تقلید کرد و از طرفی...

نيلو به فری گفت:
_می مردی ازش نمی پرسیدی؟ نمی دونی الان مخ مون رو میخوره؟

_و هیچ چیز لذت بخشی هم راجع به زندگی نبود. زندگی سرتاسر درد و رنج بود و ظاهر چیزی رو تغییر نداد.
_تموم شد؟

_البته که نه!حالا علیرضا خواست از چیزی که ملت اسمشو گذاشت لذت صحبت کرد. علیرضا اثبات میکنه چنین چیزی وجود نداره!

_بسته! همشو حفظیم! جون عزیزت دست از سرمون بردار!

همین که علیرضا خواست پاسخ دهد، کیمیا با اشاره دست او را به سکوت دعوت کرد.
_می‌دانیم همرزم! میخواهی بگویی علاقه شدید ما به زندگی باعث می‌شود اینچنین حقایقی را نبینیم و ترجیح بدهیم خودمان را سرگرم چیزهای دیگری کنیم اما بالاخره بر حقیقت تسلیم خواهیم شد.

فرزانه و علیرضا خیلی تلاش کردند جلوی خود را بگیرند ولی خیلی طبیعی بود که موفق نشدند و دوباره قهقه زدنشان را شروع کردند. نیلو که ظاهرا قبلا به اندازه کافی به طرز حرف زدن کیمیا خندیده بود با بی تفاوتی طوری که انگاربه راز های هستی پی برده بوده است،نگاهشان کرد و کیمیا باز هم بنای جیغ و هوار گذاشت که فلانشان می کند و...
که فقط باعث شد خنده ها شدت بگیرد! شکی نبود که اگر کیمیا در آن ظاهر نبود و آن طور حرف نمی زد، تقلید زیبایی از علیرضا را با همان لحن و طوری که عادت داشت هنگام حرف زدن دست هایش را تکان دهد به نمایش می گذاشت.

عاقبت نیلو که از این وضعیت خسته شده بود و کم مانده بود سرسام بگیرد جیغ بنفشی کشید.
-تمومش کنیننننننننننننننننن!

بلافاصله هر دو نفر خنده اشان را قورت دادند. فری زیر لب چیزی در مورد نزاکت و گوش گفت و علیرضا فقط غرولندی کرد و قیافه اش طوری شد که انگار با ماهیتابه بر فرق سرش کوبیده اند.

نيلو تابلوی کادوگان را برداشت.
_پاشین بریم. بریم یه جایی رو پیدا کنیم ببینم چی میشه کرد.

-کجا بریم حالا؟

-چی میدونم؟بالاخره از یه سوراخی سر درمیاریم.بهتر از اینه اینجا وایسیم.

سپس خطاب به دو شاه در حال جنگ گفت:
_آهای... شما دوتا! ما داریم میریم! میخواید بیاین نمی خواین اینقدر اینجا بمونید که زیر پاتون علف... علف که هست البته... جنگل سبز شه!

سپس با همان حالت آگاه به رازهای هستی به راه افتاد.هنری هشتم که آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود بالافاصله شمشیر را غلاف کرد.لباسش را مرتب و تاجش را صاف گذاشت.تنه ای به آغا محمد خان زد و تقریبا پشت سر جماعت دوید.
_همین که به انگلیس رسیدیم، دستور می دهیم سرت را بگذارند لای گیوتین. گیوتین نازنین مان که باهاش سر همسرانشان را قطع می کردیم.

_هیچ غلطی نمی توانی بکنی. ما کسی هستیم که حکومت خاندان زند را نابود کرد. ما کسی هستیم که کرمان را با آن حصار عظیمش فتح کردیم، ما کسی هستیم که ایالات شمالی ایران را از امپراطور روس گرفتیم، ما کسی هستیم که تا وقتی زنده بودیم امپراطور روس جرئت نداشت به قلمرو ما دست درازی کند، ما کسی هستیم...

فرزانه هرچه پیش خودش فکر کرد گیوتین چه ربطی به انگلستان عصر هنری هشتم دارد و مگر گوتین در زمان انقلاب فرانسه قرن هجدهم اختراع نشد چیزی دستگیرش نشد که نشد.
در عوض فکر بکری به ذهنش رسید که در بین رجز خوانی آغا محمدخان و هنری هشتم، قلم و کاغذی درآورد و مشغول نوشتن اطلاعات تاریخی شود. به هرحال چنین فرصتی برای هیچ دانش آموزی پیش نمی آمد که تا آن حد به موضوع تحقیق تاریخی اش نزدیک شود.

ساعاتی بعد

جماعت خسته و تشنه و هلاک در حال پیاده روی بودند. اصلا معلوم نبود چرا این مصیبت تمامی ندارد. آنها چند ساعتی بود که مشغول راه رفتن بودند. در این بین بادهای گرم به همراه مقادیری شن و ماسه در چشم و چالشان فرو رفته بود. دم به دقیقه باید از بروز جنگ و دعوا بین دو تاجدار تاریخی جلوگیری میکردند. در این بین وضع نیلو از همه بدتر بود چرا که هنری مرتب تلاش میکرد توجهش را به خودش جلب کند و یکبار چیزی نمانده بود کار دست هر دویشان بدهد.

-نه آقای هنری...نکن...خوبیت نداره. ما به هم محرم نیستیم چه معنی داره تو بخوای دست من بگیری؟مردم چه فکری میکنن؟

قبل از اینکه هنری بوقی نثار روح مرده و زنده مردم کند کیمیا فریاد زد:
_نگاه کنید همرزمان! آنجا شبیه میدان جنگ است. یحتمل وظیفه ما آن جاست.

سپس شمشیر کشید و آن را طوری تکان داد گویی ضربدر رسم می‌کند.
همه نگاهشان را به آنسو دوختند. گرد و خاک عظیمی از فاصله چند کیلومتری به هوا بلند شده بود.فرزانه با چشمانی تنگ شده به آن نقطه از زمین خیره شده بود.
_ذوق مرگ نشو کیمیا. جنگم بود تو توی این تابلو کاری از دستت بر نمی اومد. به نظر من که زیاد بهش نمیاد جنگ باشه...بیشتر به نظرم میاد یه عده دارن یه چیزی رو به طرف هم شوت میکنن...

-بیاین بریم ببینیم چه خبره. احتمالا بازی اصلی ما اونجاست. شاید اگه بتونیم اونجا خودی نشون بدیم برمی گردیم خونه. یه حسی به من میگه اگه نبریم احتمالا تا ابد همینجا می مونیم.

_فری از کجا دونست؟

_ای بابا! مگه فیلم نگاه نمی کنی؟ تو فیلما اینطوریه دیه. اینو همه میدونن! همه!

نیلو با نگرانی تابلوی معترض کیمیا را بغل کرد و به ان نقطه خیر شد.
-اگر ببازیم چی؟

هنری جهت دلداری به نیلو نزدیک شد.
-بانوی زیبای من هیچ نگران نباشید...تا وقتی من حضور دارم شما در امان هستید.

نیلو نگاه کجی به هنری انداخت. مردک با آن ریخت و قیافه چه اعتماد به نفسی هم داشت.! اگر کیمیا قسمتی از تابلو نبود همچین تابلو را توی سرش میکوبید که هنری سومین شخصیت تابلو شود.

-علیرضا که رفت...

پشت سر او سایرین هم بدون صدا به راه افتادند. در حالیکه امیدوار بودند با آن ظواهر عجیب و غریبشان موفق شوند. البته آنها در دنیای واقعی هم خیلی طبیعی به حساب نمی امدند و این موضوعی بود که هیچوقت دوست نداشتند با ان رو به رو شوند. عجیب هایی که در ارتباط با دیگران مشکل داشتند و گویی رانده شدگانی بودند که یکدیگر را یافته بودند در غیر این صورت دلیلی نداشت که با یکدیگر دوست باشند. آنها حتی همسن هم نبودند. کیمیا همیشه اطرافیانش را کسل کننده میافت و به نظر دیگران درباره خودش اهمیت نمیداد حتی گاهی سرکار جوراب هایش را لنگه به لنگه می پوشید، فری در دنیای خیالی که در ذهنش ساخته بود زندگی می کرد:دنیایی که در آن همه چیز زیبا و رنگارنگ بود و تنها جایی که خاکستری بود دبیرستانش بود، نيلو عاشق زندگی بود و دائم در حال امتحان کردن چیزهای جدید. او بطوری کمال گرا بود که هیچ کاری او را راضی نمی کرد. و در پایان علیرضا پسر گیج و سر به هوا که از زندگی متنفر بود اما عاشق غرق شدن در درسهایش بود. می مرد برای انتگرال چندگانه و درس مورد علاقه اش هندسه تحلیلی بود. آخر کدام آدم عاقلی از هندسه تحلیلی خوشش می آمد؟ با این وجود سالها دوستی، بذر اعتماد نسبت به یکدیگر را در قلبشان کاشته بود. بنابراین با خوش‌بینی به سمت ورزشگاه رفتند هرچند ترجیح می‌دادند ای کاش کسی از قبل برایشان مقدمه چینی می کرد و زمینه را فراهم می ساخت...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1398/5/28 23:21:21
ویرایش شده توسط کریچر در 1398/5/28 23:39:32
ویرایش شده توسط کریچر در 1398/5/28 23:58:17
وایتکس!

پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1398 23:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست سوم

شما وقتی بازی می کنید قصددارید تفریح کنید، ماموریت به پایان برسونید ، جایزه بگیرید و در یک کلام، خوش بگذرونید! درسته؟
اما از وجنات این چهاردوست هرچیزی مشخص بود جز خوش گذشتن.

-نه فری، خواب عجیبی ندیدم، اصلا من خواب نمیبینم.
-حتما یادت رفته، خوابها واقعیتای نادیده گرفته شده ان، من میتونم این واقعیتارو برات تعبیر کنم.

نیلو خداخدا می کرد که این یکی از کابوسایی باشه که توی اتوبوس نشستنای بی پایانش می دید، اما کمر تنگ لباسش و خالکوبی سیاهی که رو دستش داشت خیلی‌ واقعی به نظر میومدن.
-بچه ها، مطمئنید خواب نیستیم؟ من نمیتونم باورکنم، شما عجیب شدین و من...رنگ موهام عوض میشه.
-بانو نیلو، اگه همینجور تو این بیابون بمونیم شکست میخوریم، باید به محل نبرد برسیم.

نیلو هنوز به لحن جدید کیمیا و مبارزه طلبی هاش عادت نکرده بود، درواقع کابوساش در مقابل این گرما و راه باز کردن بین جنگل انبوه وقتی یه لباس دست و پاگیر و تنگ پوشیدی و یه تابلو تو دستته یه رویای عالی محسوب میشد.

تق!

نیلو سرش را به نزدیکترین درخت کوبیده بود تا بیدار شه اما در عوض درخت با صدای جیرجیر کنار رفت و کیوسک نارنجی رنگی که بالاش نوشته بود ورودی پدیدار شد.

همه ی گروه هماهنگ دست زدند و هلهله کردند.
-تو راه ورودو پیدا کردی!
-نیلو باید کله شو به درخت دیگه ای زد تا راه خروجو پیدا کرد.

نیلو سریعا از علیرضا فاصله گرفت و درحالی که پیشونیشو می مالید به پنجره کیوسک نزدیک شد.
درون کیوسک گرگ خاکستری و چرک بزرگی پا رو پا انداخته بود و دندونای زردشو با خودکار تمیز می کرد.

-سلام! امممم، شما احیانا نمیدونید اینجا کجاست؟
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟
-ما تیم نداریم، میخوایم برگردیم، میشه بگید چجوری میشه ازینجا بیرون رفت؟
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟
-مردک بگو ما کجاییم تا نداده ایم چشمانت را میل داغ بکشند.
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟

-بنظرم شنل قرمزی ای که خورده فاسد بوده.
-از همه ی‌ بازیها متنفر بود!

-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟

-ما وقتی فرم پر کرد اسم تیم نوشت، کلی تف!
-هاااا، اسم تیم تف تشته.

-به به، به لیگ کویی خوش اومدید تف تشت، این کلید واسه رختکنتون، از در سمت چپ برید، موفق باشید و زنده بمونید.

-گرگ کثیف از چی حرف زد؟ مگه قرار بود چیکار کرد؟!

-به به، به لیگ کویی خوش...

فری به سرعت نیلو رو به طرف در هل داد تا تابلوی سرکادوگان رو بر فرق سر گرگ نکوبه. بقیه گروه هم با ترس و لرز از در کوچک رد شدند و به راهروی دراز و تاریکی وارد شدند.

-اصلا حس خوبی نداشت! چرا اینجا اومد، میتونست تو همون جنگل شکار کرد و زندگی کرد.
-هی، این در روش شماره ی هفته!
-بازش کنیم.
-علیرضا کلیدو بده.
-هیچ کلیدی نتونست مارو به خونه برگردوند.
-علیرضا!
-شما حداقل لباس داشت! علیرضا هیچی نداشت، علیرضا شانسم نداشت!

با یک اشاره ی فری، هنری و آغامحمدخان علیرضا را گرفته و تکاندند. کلید رختکن با صدای دنگ به زمین افتاد و نیلو در را باز کرد.
-حیف که تنفر وجود نداشت، وگرنه علیرضا از همتون متنفر بود.
-اینجا چقد دلبازه. مبله ست.
-بوی قهوه س که میاد؟
-دوستان وفادار و زحمتکش! این پاداش ماست.

-به جادوگران خوش آمدید!

با صدای فریادی که از پشتشون اومد همه نیم متر به هوا پریدید. مرد چاق و قدکوتاهی که کت شلوار قرمز و کراوات طلایی پوشیده بود با نیش باز به آنها نگاه می کرد.
-خیلی خوشحالم که اینجارو پیدا کردید عزیزانم. فردا صبح بازیتون شروع میشه.
-چه بازی ای؟
-از بازی متنفر بود.

-دنبال من از این طرف بیاید.

بچه ها وارد اتاق کوچکتر و تاریک تری که پر از دسته جارو و خرت و پرت بود شدند. روی دیوار اتاق تشت قرمزی که پر از مایعی بود نصب شده بود.
-فکر نکنم خبری از پاداش باشه.

-سرکادوگان، شوالیه ی بی باک و وفادار، باعث افتخار ماست که دراین مسابقه شرکت کردید. شما مهاجم تیم خواهید بود.

نیلو با تعجب به مرد چاق که به طرف او ایستاده بود و فریاد می زد نگاه کرد، اما نگاه مردچاق به تابلو بود.
-ما تهاجم را دوست داریم، برای ما هم افتخاریست مردک غریبه ی چاق.

-و شما!
-من؟
-ملانی استانفورد مرگخوار زرنگ و همه فن حریف، شما دفاع تیمو به عهده دارید.
-ملانی چی چی؟ عه اسم این دختره ست. از چی دفاع کنم؟

-اینیگو ایماگو ملقب به گوگو!

فری فکر نمیکرد با این ابهت و لباسای سیاه و موهای پریشون اسم به این گوگولویی داشته باشه بنابراین عکس العملی نشون نداد.

-وجود رویابینی مثل شما که از واقعیت های آینده باخبره مطمئنا تاثیرگذار خواهد بود. شما هم مهاجم تیم هستید.
-حتما، من طبق خواب دیشب علیرضا میتونم بگم که ما توی آسمون مثل چند پرنده ی خشمگین می جنگیم. همین الان فهمیدم که میتونم بگم. چی؟ تو آسمون؟!

-کریچر!

این اسم برای همه آشنا بود، ناسلامتی همه طرفدار سری هری پاتر بودن. حتی خود علیرضا هم دنبال کریچر می گشت.

-شما جن خانگی و جستجوگر قابلی هستید کاپیتان، همه ما مطمئنیم که گوی زرین رو میگیرید.
-علیرضا دیگه انسان نبود؟ جن خانگی؟
-گوی زرین؟ قراره کوییدیچ بازی کنیم؟!

-آغامحمدخان و هنری هشتم! شاهان قدرقدرت تاریخ، آغامحمدخان مقتدر مهاجم تیم و هنری هشتم همراه با ملانی دفاع خواهد کرد. باوجود شما فردا نبرد پرافتخاری خواهد بود.
-بلاخره کسی به اهمیت ما پی برد.
-اگه ملانی خانوم رخصت بدن پرپرشون می کنیم.
-تو کوییدیچی که فقط درموردش خوندیم؟
-هری پاتر همیشه گوی رو کشکی گرفت، نباید کار سختی بود.

-میمبله میمبلوس تونیا!

-
-تویی؟
-نه بابا من گوگو بودم.

-میمبله ی جوان و وفادار، شما فردا از دروازه ی تف تشت دفاع خواهید کرد.

همه به همدیگر نگاه می کردند تا دروازه بانی که چنین اسم عجیب غریبی داشت را بشناسند. ناگهان زیپ کوله ی نیلو باز شد و کاکتوسی که برای خوابگاه خریده بود با سایز دوبرابر و چشمان درشت پدیدار شد.

-اون چجوری میخواد دروازه بانی کنه؟
-باورم نمیشه.

-بازی فردا سرنوشت شمارا معلوم خواهد کرد، گوی زرین کلید شماست، تیمی که گوی زرین را داشته باشد به خانه بر می گرددو تیم دیگر به مسابقات دیگری فرستاده می شود.

-علیرضا کلید برگشت داریم!
-زندگی پر از تناقض های مضحک بود.

-بازی شما با تیم ترنسیلوانیا و در ورزشگاه جنگل های آمازون خواهد بود. هرکدوم یکی از جاروهای پرنده را بردارید و تمرین کنید. براتون آرزوی پیروزی و شادی میکنم.

-ترنسیلوانیا یعنی مث اون کارتونه هیولا و ایناان؟
-با کی تمرین کنیم؟
اما مرد چاق از اتاق بیرون رفته بود. پس هرکدوم از تف تشتی ها جارویی که نمی دانستند چطور ازش استفاده کنن رو برداشتن و از دری که روی آن به طرف تمرین نوشته شده بود گذشتن.

چندساعت بعد

-این جاااارووووو دیوونه ست!

فری سوار بر جاروی پرنده دور تا دور زمین می چرخید و نیلو و سایر تیم سعی داشتند که او را آرام کنند.
-نترس! نباید بترسی. مثل اسب سواریه، سر جارو رو یواش بچرخون.
-مثل رانندگی باید بهش فرمون بدی فری شجاع.
-هیچکدوم ازینایی که گفتیدو تاحالا نرفتمممممم.
-اسب عروسکی تو شهربازی چی؟

سرکادوگان که با نوارهای سیاهی که از شنل نیلو بریده شده بود محکم به جارو بسته شده بود با کلافگی به ساعت نگاه کرد کرد. سه ساعت به مسابقه مانده بود و فری هنوز بلد نبود پرواز کند. میمبله بلاجرها رو هم می گرفت و هنری هشتم به جای دفاع سایه به سایه ی نیلو حرکت می کرد.

-ما یه تیمیم، باید مثل یه تیم عمل کنیم. نیلو با جاروت برو پیش فری و همراهیش کن. هنری با چماقت چندتا بلاجر به طرف میمبله بفرست تا بفهمه کدومو باید بگیره و از کدوم جاخالی بده! ما بازی فردا رو می بریم و از اینجا خلاص میشیم.
-علیرضا هم اون گوی لعنتی رو پیدا کرد. علیرضا دلش برای گوشیش تنگ شد.
-به پا خیزید یاران!

دوساعت بعد

بااینکه یک ساعت به بازی مانده بود هنوز تیم تف تشت در حال پرواز بود. امید برگشت به خونه انرژی تازه ای به اونا داده بود. نیلو با چماقش به همه طرف بلاجر می زد و فری تونسته بود با رویاهایی که با خودش زمزمه می کرد ترسش رو کنترل و تمرکزش رو حفظ کنه. همه ی اونا تو فاز ببر یا بمیر فرو رفته و با کمی دلهره منتظر رسیدن فردا بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1398/5/28 23:54:31
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.