جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- ریاضیات جادویی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

شرح امتیازات جلسه ی سوم:
هافلپاف:
باری ادوارد رایان (۲۷ امتیاز)
تکلیف اول) خوب بود باری... خیلی خوب بود
دیالوگای باری با آدمخوارا عالی بود. حواست به غلط تایپی باشه فقط. ۱۷ امتیاز
تکلیف دوم) مثلثو استاد کردی دیگه!
خیلیم خوب... ۱۰ امتیاز
نیمفادورا تانکس.. مامان گلم! (۲۲ امتیاز)
تکلیف اول) خیلی خوب نوشته بودی مامانی فقط اینکه با توجه به طنز بودن پستت بهتره توش از شکلک هم استفاده کنی. شکلک کمک میکنه توی پست طنز که موقعیتهای خنده دار رو بهتر القا کنه. یکی دو جا هم غلط املایی داشتی مثلا دایرست درست نیستو باید بنویسی دایره است. (۱۵ امتیاز)
تکلیف دوم) خوب بود فقط اینکه یه ذره بیشتر روی سوژه کار میکردی.. یه ذره طولانیتر.. یه ذره بیشتر شبیه نامه.. بهتر میشد. (۷ امتیاز)
الادورا بلک: (۲۸ امتیاز)
تکلیف اول) انقدر خوب نوشته شده بود که نمیتونم امتیاز زیادی به خاطر کمبود دیالوگش ازت امتیاز زیادی کم کنم. (۱۸ امتیاز)
تکلیف دوم) لینک کلاس ریاضیات میدی؟
نامهی مثلثی مینویسی؟
بوق بهت خب!
(۱۰ امتیاز)
فرد جرج ویزلی (۳۰ امتیاز)
تکلیف اول) خیلی طولانی بود ولی این چیزی از ارزشش کم نمیکرد. عالی بود فرجوج.. نویسندهی توانایی هستی! تبریک میگم بهت!(۲۰ امتیاز)
تکلیف دوم) بی نقص! (۱۰ امتیاز)
ریونکلا:
گلرت گریندلوالد (۲۳ امتیاز)
تکلیف اول) میتونست امتیاز کامل بگیره گلرت اگه دو تا مسئله توش رعایت میشد. اول اینکه غلطهای املایی داشتی چند جا توی پستت و دوم اینکه همهاش متن بود، همهاش توصیف... پس دیالوگات کو دوست من؟ همیشه سعی کن یه تعادل خوبی از دیالوگ و فضاسازی توی پستات باشه چون هر کدوم بدون دیگری باعث میشه متن خسته کننده به نظر بیاد. ۱۵ امتیاز
تکلیف دوم) خوب بود.. خوب بود.. فقط اینکه بازم غلط املایی داشتی. دقت کن یه کم.( ۸ امتیاز )
تراورز (۲۸ امتیاز)
تکلیف اول) جدی نویسی، ها؟ خوبه.. راضیام ازت. فقط اینکه توصیفها تو جدینویسی خیلی مهم هستن. دیالوگا رو خیلی خوب نوشته بودی ولی روی توصیف و فضاسازی بیشتر کار کن. مثلا میتونستی تو تکلیف اول چند جا حس وحشت از وضعیت مردم برمودا رو خیلی بهتر القا کنی. (۱۸ امتیاز)
تکلیف دوم) عالی بود! من دوست داشتم خلاقیتی که به کار بردی رو. دعوتنامه هم عالی بود. (۱۰ امتیاز)
گریفیندور
گیدیون پریوت (۲۷ امتیاز)
تکلیف اول) بابا خشن!
خب ببین گیدیون... مسئله طنز یا جدی نیست! مسئله پرورش سوژه است. اگه طنز مینویسی باید روح طنز توش زنده باشه... اگه جدی مینویسی باید احساسات شخصیتها و موقعیتشون رو موقع خوندن حس کنیم. تو نویسنده خوبی هستی گیدیون... باید الان رو جزئیات کار کنی تا نوشتههات خلاقیت لازمو داشته باشن. (۱۷ امتیاز)
تکلیف دوم) عالی بود!
یکی دو تا غلط املایی داشتی ولی در مجموع عالی بود! (۹ امتیاز)
بتی بریسویت (۲۵ امتیاز)
تکلیف اول) خیلی خوب نوشته بودی بتی... خیلی. از بهترین پستات بود که دیدم، کلا بچهها فکر میکنم راست میگن.. همه ی ما باید از نویل شروع کنیم تا پتانسیل واقعیمونو نشون بدیم!
یکی دو جا غلط املایی داشتی و یکی دو جا ظاهر پستت بهم خورده بود. غیر از اون نقدی به پستت ندارم. (۱۸ امتیاز)
تکلیف دوم) هووم... میدونی چرا من شما ها رو به دفتر روزنامه فرستادم؟ تا شبیه متن روزنامه پستتون رو بنویسین. مثلا پست گیدیون رو ببین قبل از تو نوشته.. تو قالب گزارش، دعوت نامه رو آورده. بعضیا فقط دعوت نامه رو آوردن که بازم تو روزنامه دیده میشه مثل آگهیهایی که چاپ میکنن ولی نمایشنامه نویسی تو پیام روز خیلی جالب نمیشه. همیشه حواست باشه تاپیکی که داری توش مینویسی هدفش چیه، باشه؟
(۷ امتیاز)
جیمز سیریوس پاتر (۳۰ امتیاز)
تکلیف اول) درد و بلات بخوره تو سر رئیس قبیله!
(۲۰ امتیاز)
تکلیف دوم) بوق بهت!
با این قد و هیکل خجالت نمیکشه هنو میاد سر کلاس میشینه! (۱۰ امتیاز)
رون ویزلی (۱۸ امتیاز)
تکلیف اول) سوژه پردازیت رو دوست داشتم رون ولی چیزهای مهمی هست که باید روشون کار کنی. چیزهایی مثل دقت به املای صحیح کلمات و علائم نگارشی. ظاهر پست و نسبت توصیف به دیالوگ توی پست. توی پیام خصوصی بهت یه سری نکات کلی تر و اینکه از کجا شروع کنی رو میگم ولی اینجا در همین حد داشته باش که با انجمن ویزنگاموت صمیمی تر بشو و به قسمتهای مختلفش سر بزن. (۱۰ امتیاز)
تکلیف دوم) دعوتنامهات خوب بود، برای اضافه کردن لینک از امکاناتی که ویرایشگر متن بهت میده استفاده کن تا لینکها بهم ریخته نباشن توی پستت!
(۸ امتیاز)
هافلپاف:
باری ادوارد رایان (۲۷ امتیاز)
تکلیف اول) خوب بود باری... خیلی خوب بود
دیالوگای باری با آدمخوارا عالی بود. حواست به غلط تایپی باشه فقط. ۱۷ امتیازتکلیف دوم) مثلثو استاد کردی دیگه!
خیلیم خوب... ۱۰ امتیاز نیمفادورا تانکس.. مامان گلم! (۲۲ امتیاز)
تکلیف اول) خیلی خوب نوشته بودی مامانی فقط اینکه با توجه به طنز بودن پستت بهتره توش از شکلک هم استفاده کنی. شکلک کمک میکنه توی پست طنز که موقعیتهای خنده دار رو بهتر القا کنه. یکی دو جا هم غلط املایی داشتی مثلا دایرست درست نیستو باید بنویسی دایره است. (۱۵ امتیاز)
تکلیف دوم) خوب بود فقط اینکه یه ذره بیشتر روی سوژه کار میکردی.. یه ذره طولانیتر.. یه ذره بیشتر شبیه نامه.. بهتر میشد. (۷ امتیاز)
الادورا بلک: (۲۸ امتیاز)
تکلیف اول) انقدر خوب نوشته شده بود که نمیتونم امتیاز زیادی به خاطر کمبود دیالوگش ازت امتیاز زیادی کم کنم. (۱۸ امتیاز)
تکلیف دوم) لینک کلاس ریاضیات میدی؟
نامهی مثلثی مینویسی؟
بوق بهت خب!
(۱۰ امتیاز)فرد جرج ویزلی (۳۰ امتیاز)
تکلیف اول) خیلی طولانی بود ولی این چیزی از ارزشش کم نمیکرد. عالی بود فرجوج.. نویسندهی توانایی هستی! تبریک میگم بهت!(۲۰ امتیاز)
تکلیف دوم) بی نقص! (۱۰ امتیاز)
ریونکلا:
گلرت گریندلوالد (۲۳ امتیاز)
تکلیف اول) میتونست امتیاز کامل بگیره گلرت اگه دو تا مسئله توش رعایت میشد. اول اینکه غلطهای املایی داشتی چند جا توی پستت و دوم اینکه همهاش متن بود، همهاش توصیف... پس دیالوگات کو دوست من؟ همیشه سعی کن یه تعادل خوبی از دیالوگ و فضاسازی توی پستات باشه چون هر کدوم بدون دیگری باعث میشه متن خسته کننده به نظر بیاد. ۱۵ امتیاز
تکلیف دوم) خوب بود.. خوب بود.. فقط اینکه بازم غلط املایی داشتی. دقت کن یه کم.( ۸ امتیاز )
تراورز (۲۸ امتیاز)
تکلیف اول) جدی نویسی، ها؟ خوبه.. راضیام ازت. فقط اینکه توصیفها تو جدینویسی خیلی مهم هستن. دیالوگا رو خیلی خوب نوشته بودی ولی روی توصیف و فضاسازی بیشتر کار کن. مثلا میتونستی تو تکلیف اول چند جا حس وحشت از وضعیت مردم برمودا رو خیلی بهتر القا کنی. (۱۸ امتیاز)
تکلیف دوم) عالی بود! من دوست داشتم خلاقیتی که به کار بردی رو. دعوتنامه هم عالی بود. (۱۰ امتیاز)
گریفیندور
گیدیون پریوت (۲۷ امتیاز)
تکلیف اول) بابا خشن!
خب ببین گیدیون... مسئله طنز یا جدی نیست! مسئله پرورش سوژه است. اگه طنز مینویسی باید روح طنز توش زنده باشه... اگه جدی مینویسی باید احساسات شخصیتها و موقعیتشون رو موقع خوندن حس کنیم. تو نویسنده خوبی هستی گیدیون... باید الان رو جزئیات کار کنی تا نوشتههات خلاقیت لازمو داشته باشن. (۱۷ امتیاز)تکلیف دوم) عالی بود!
یکی دو تا غلط املایی داشتی ولی در مجموع عالی بود! (۹ امتیاز) بتی بریسویت (۲۵ امتیاز)
تکلیف اول) خیلی خوب نوشته بودی بتی... خیلی. از بهترین پستات بود که دیدم، کلا بچهها فکر میکنم راست میگن.. همه ی ما باید از نویل شروع کنیم تا پتانسیل واقعیمونو نشون بدیم!
یکی دو جا غلط املایی داشتی و یکی دو جا ظاهر پستت بهم خورده بود. غیر از اون نقدی به پستت ندارم. (۱۸ امتیاز) تکلیف دوم) هووم... میدونی چرا من شما ها رو به دفتر روزنامه فرستادم؟ تا شبیه متن روزنامه پستتون رو بنویسین. مثلا پست گیدیون رو ببین قبل از تو نوشته.. تو قالب گزارش، دعوت نامه رو آورده. بعضیا فقط دعوت نامه رو آوردن که بازم تو روزنامه دیده میشه مثل آگهیهایی که چاپ میکنن ولی نمایشنامه نویسی تو پیام روز خیلی جالب نمیشه. همیشه حواست باشه تاپیکی که داری توش مینویسی هدفش چیه، باشه؟
(۷ امتیاز) جیمز سیریوس پاتر (۳۰ امتیاز)
تکلیف اول) درد و بلات بخوره تو سر رئیس قبیله!
(۲۰ امتیاز)تکلیف دوم) بوق بهت!
با این قد و هیکل خجالت نمیکشه هنو میاد سر کلاس میشینه! (۱۰ امتیاز) رون ویزلی (۱۸ امتیاز)
تکلیف اول) سوژه پردازیت رو دوست داشتم رون ولی چیزهای مهمی هست که باید روشون کار کنی. چیزهایی مثل دقت به املای صحیح کلمات و علائم نگارشی. ظاهر پست و نسبت توصیف به دیالوگ توی پست. توی پیام خصوصی بهت یه سری نکات کلی تر و اینکه از کجا شروع کنی رو میگم ولی اینجا در همین حد داشته باش که با انجمن ویزنگاموت صمیمی تر بشو و به قسمتهای مختلفش سر بزن. (۱۰ امتیاز)
تکلیف دوم) دعوتنامهات خوب بود، برای اضافه کردن لینک از امکاناتی که ویرایشگر متن بهت میده استفاده کن تا لینکها بهم ریخته نباشن توی پستت!
(۸ امتیاز) افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

جلسهی چهارم
بچههای کلاس، کلاس رو روی سرشون گذاشته بودن و باهاش دست رشته بازی میکردن و اون بیچاره هم که با یه دست عینکش رو نگه داشته بود و با دست دیگه کتاباشو سفت چسبیده بود، هر وقت میتونست نفس بگیره، التماس میکرد که:
- منو بذارین زمین بوقیا... بی کلاسا... بی مروتا...
ولی یوآن و گیدیون که فلابر این داستان رو اونا به جون کلاس انداخته بودن، دست بردار نبودن و حسابی تفریح میکردن. بتی هم خیلی دوست داشت وارد بازیشون بشه ولی یادش اومد که دیگه نویله و ممکنه آسلام در خطر بیفته و به گاز زدن اتود قرمزش و تماشای صحنه ادامه داد.
- ویولت.. آبجی... تو به دادم برس!

ویولت که مشغول حرف زدن با خرس گندهی هافل بود، یه نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت:
- من که اینجا نیستم داوش.. اومدم مَری رو از دوری پس بگیرم و برم. تو دیگه مردی شدی... سهمیه ارشد ریونی... نمیتونی حال دو تا گریفی خرس کوچیکو بگیری؟
... اوا.. برپا! 
شتلق ( افکت سقوط کلاس
) - تو کلاس من چه خبره؟

بچهها:
- دس رشته بازی میکردین؟

بچه ها:

- چن نفر به یه نفر بوقیا!
بچهها همه شرمنده شدن، سرا پایین، نوک کفشاشون رو نگاه کردن انگار که یه چیزی بهش چسبیده باشه.
- خب منم میخوام بازی کنم!

کلاس با شک سرشونو آوردن بالا و کلاس دو دستی رو سرش کوفت.حتما تدی شوخی میکرد دیگه!
- اما هر چیزی راهی داره... حدودی داره... مشتقاتی داره! مثلا از جوانمردی کاملا به دوره یه کلاس کلا یهو بریزین سر کلاس! شوخی شما داره اونو اذیت میکنه. بهر حال امروز فرصت خوبیه که در مورد حدود و مشقتها ی ریاضی حرف بزنیم.
جیمز یادآوری کرد که:
- مشتق!

- مشتق یا مشقت! با حروف بازی نکن.. جفتش یه چیزه و جفتش دردسره!
بهرحال ریاضی هم مثل زندگی میمونه و همه چیز توش هم حد داره هم مشقت! هیچ چیز آسون به دست نمیاد و برای به دست آوردنش باید تلاش کنین. توی ریاضی هم اگه حدودش رو رعایت نکنین، ممکنه به نتیجهای که میخواین نرسین و اگه تو این راه مشقت نکشین، پیدا کردن جواب درست فقط شانس میخواد! و اما مشق این جلسهی شما مخلوطی از همه ی این صحبتاست: 
قلدر بازی و چند نفره سر یکی ریختن هنر نیست! اگه خیلی هنرمندین، دو به دو دوئل کنین و حدود دوئل رو که رعایت جوانمردی و احترام به رقیب دوئله رو رعایت کنین ولی دلیل اینکه چرا با اون شخص دوئل میکنین رو من نمیدونم! همهی ما تو زندگی مشقت و سختی کشیدیم که گاهی یکی دیگه رو به خاطرش مقصر میدونیم. توی دوئل این مشقت و مشکل شخصی رو با با رقیبتون حل و فصل کنین. به طور خلاصه بگم:
رقیبی برای دوئل انتخاب کنید ( با هم هماهنگ کنید) و توی کلاس اسمش رو بنویسید و بعد تو همین قلعهی هاگوارتز به تالار مسابقات دوئل برین و با رعایت صحبتایی که کردم با هم دوئل کنید. بالای دوئل بنویسید مربوط به جلسهی چهارم ریاضیات جادویی تا من با بقیهی پستها اشتباه نگیرم. در پایان همه ی پستها از ۳۰ نمره میگیرن.
چند نکته:
- سبک پستها آزاده ولی دلیل اینکه شما دارین با این شخص دوئل میکنین باید مشخص بشه تو پستتون.
- رقیبتون در صورت تمایل خودش میتونه از سهمیه ی مازاد ارشدها هم باشه و هر چند پست اونها امتیازی برای کلاس نمیگیره ولی اگه شما موفق بشین از ارشدها رو توی دوئل شکست بدین، ۳ امتیاز اضافی دریافت میکنین.
- رقیبتون میتونه از هر کدوم از گروههای ۴ گانه ی هاگوارتز باشه.
- اگه باز هم سوالی بود، به جای چت باکس، از پیام شخصی استفاده کنید!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1393/5/26 23:30:17

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

پروفسور لوپین بهتر شد؟
_ فیثا جون داری به چی فکر می کنی؟
_هیچی شهین جون
_دوغ نگوعزیزم داشتی به چیزی فکر می کردی
_هیچی عزیزم :vay:
_میگم دروغ نگو بوق بوق بوق ق ق ق....
_ خیلی خوب عزیزم شما اروم باش به خودت فشار نیار کار دستمون میدی ها
فیثا یکم فکر کرد تا چی جواب زن کنه اش را بگوید تا دست از سرش بردارد
_اها راستش عزیزم داشتم به تو فکر می کردم که اگر نبودی من چقدر تنها و بی کس میشدم
_وای عزیزم چرا از اول نگفتی؟
اما فیثاغورث به زنش و زیبایی زنش که محال بود زیبا بشود فکر نمی کرد بلکه داشت به به شهر ارزو هایش ودا فکر میکرد
شهری که سال هاست که فیثاغورث دوست دارد به انجا برود اما اگر راهی میشد زنش هم مثل کنه به او می چسپید(در زمان هایی که حرف سفر پیش می امد چسب شهن چسب دو قلو میشد)
فیثاغورث دوست داشت به شهر ودا برود چون از تمام مسافرانی که از ان شهر می گذشتتند بازگو می کردند که تمام اجسام این شهر مثلث است اری همان شکل هندسی مورد علاقه ی فیثاغورث بود
فیثاغورث لقب صبور (به دلیل داشتن زن کنه ای مثل شهین)و شهین هم که لقبش برای همه اشکار بود(کنه) و نیازی به لقب دیگری نداشت
فیثاغورث سال های زیادی را با شهین گذراند به امید اینکه روزی چشم هایش را از دنیا ببندد و فیثاغورث بتواند به راحتی به ودا برود اما شهین کنه تر از ان بود که به این زودی بمیرد
اگر سری به دفتر خاطرات فیثاغورث بزنیم می بینیم سه کلمه ، زیاد استفاده شده است 1-مثلث و 2و3- برم ودا . به دلیل تکرار مکرر فیثاغورث بر روی این دو کلمه به خصوص علاقه اش به ودا و مثلث جادوگران محقق این سرزمین را بر اساس علاقه ی فیثاغورث مثلث برمودا نا گذاری کرده اند پس هر گاه خواستید به مثلث برمودا بروید اگر فکر کردید که زمین این شهر تاریخی مثل اجسامش مثلث است پس اشتباه کردید وخواب دیدین چون زمینی دایره ای در مقابل شما خواهد بود
تکلیف دوم:http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=286141
_ فیثا جون داری به چی فکر می کنی؟
_هیچی شهین جون
_دوغ نگوعزیزم داشتی به چیزی فکر می کردی
_هیچی عزیزم :vay:
_میگم دروغ نگو بوق بوق بوق ق ق ق....
_ خیلی خوب عزیزم شما اروم باش به خودت فشار نیار کار دستمون میدی ها
فیثا یکم فکر کرد تا چی جواب زن کنه اش را بگوید تا دست از سرش بردارد
_اها راستش عزیزم داشتم به تو فکر می کردم که اگر نبودی من چقدر تنها و بی کس میشدم
_وای عزیزم چرا از اول نگفتی؟
اما فیثاغورث به زنش و زیبایی زنش که محال بود زیبا بشود فکر نمی کرد بلکه داشت به به شهر ارزو هایش ودا فکر میکرد
شهری که سال هاست که فیثاغورث دوست دارد به انجا برود اما اگر راهی میشد زنش هم مثل کنه به او می چسپید(در زمان هایی که حرف سفر پیش می امد چسب شهن چسب دو قلو میشد)
فیثاغورث دوست داشت به شهر ودا برود چون از تمام مسافرانی که از ان شهر می گذشتتند بازگو می کردند که تمام اجسام این شهر مثلث است اری همان شکل هندسی مورد علاقه ی فیثاغورث بود
فیثاغورث لقب صبور (به دلیل داشتن زن کنه ای مثل شهین)و شهین هم که لقبش برای همه اشکار بود(کنه) و نیازی به لقب دیگری نداشت
فیثاغورث سال های زیادی را با شهین گذراند به امید اینکه روزی چشم هایش را از دنیا ببندد و فیثاغورث بتواند به راحتی به ودا برود اما شهین کنه تر از ان بود که به این زودی بمیرد
اگر سری به دفتر خاطرات فیثاغورث بزنیم می بینیم سه کلمه ، زیاد استفاده شده است 1-مثلث و 2و3- برم ودا . به دلیل تکرار مکرر فیثاغورث بر روی این دو کلمه به خصوص علاقه اش به ودا و مثلث جادوگران محقق این سرزمین را بر اساس علاقه ی فیثاغورث مثلث برمودا نا گذاری کرده اند پس هر گاه خواستید به مثلث برمودا بروید اگر فکر کردید که زمین این شهر تاریخی مثل اجسامش مثلث است پس اشتباه کردید وخواب دیدین چون زمینی دایره ای در مقابل شما خواهد بود
تکلیف دوم:http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=286141
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

با استفاده از اطلاعاتی که بهتون داده شد، به مثلث برمودا سفر کنین و ثابت کنین که مثلث بودنش شایعهای بیش نیست و در واقع دایره است! (۲۰ امتیاز)
- برو! برو ثابت کن که مثلث بودنش شایعهای بیش نیست و در واقع دایره است!
- هوم؟؟؟
جیمز سیریوس پاتر شانه هایش را بالا انداخت: هوم نداره! کی تدریس کرد جلسه قبلو؟
-
- من به بچه ها تکلیف دادم، من تدریس کردم، تو باید بری، نه من!
تدی که دید جیمز اوج می گیرد دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد: خب! خب! خب!
- خوبه! کوله پشتیتو بستم کنار حفره تابلو بانو چاقه، برگشتنی برام یه نهنگ تازه بیار. یادت نره. دایره گِرده، مثلث سه گوشه!
تدی پشت چشمی نازک کرد و از خوابگاه پسران گریفیندور خارج شد.
یک روز بعد- مثلث برمودا
یک مشت بومی آدم خوار با نیزه های تدی خوار و گرگ خوار، که گردنبند هایی از جمجمه ی گرگ و گرگینه ی کوچیک شده بر گردن داشتند، دور تدی که بر یک تکه چوب بسته شده بود و روی آتش در حال سرخ شدن بود، حلقه زده بودند و گومبا گومبا کنان می رقصیدند.
- ولم کنین وحشی های بی تمدن تسترال! توله بلاجر های..توله بلاجر! من زن دارم! جیمز دارم! کلاس دارم! زندگی دارم! ولم کنین، بذارین برم!
رئیس قبیله فریادی کشید و خودش را به تد ریموس لوپین رساند.
- گفتی چی داری!؟
- زن!
- نه بعدش؟
- جیمز؟
-
رییس قبیله به قبیله اش نگاه کرد و تکرار کرد: اون یه جیمز داره!
قبیله:







بعد از یک جیغ دسته جمعی، بومی ها با ریتم تندتری به رقص ادامه دادند.
رییس قبیله گفت: جزیره ی ما بزرگ بود یک روز! اما بعد کوچک شد!
تدی که در آن موقعیت هیچ علاقه ای به داستان شنیدن نداشت، دوباره شروع به داد و فریاد کرد: به درک!
منو بیارین پایین!
با اشاره ی رییس قبیله، تدی را آوردند پایین.
و داستان، شروع شد.
فلش بک - 7 سال پیش:
- او بود پسرکی سوار بر یک نهنگ بزرگ!
- رییس! ما ترسید! او داشت تراش میداد جزیره را!
رییس قبیله از نزدیکترین درخت بالا رفت و جیمز را دید سوار بر نهنگی عظیم که داشت گوشه های تیز مثلث برمودا را تراش میداد و با آواز "هر چی من میگم همونه! اینجا دایره ش خوشگل تره!"، مثلث را تبدیل به دایره می کرد.
رییس قبیله: ای ددم وای ددم!
(شواهد حاکی از اینه که ماندانگاس اینا اصالتا اهل مثلث برمودان.
)
دعوت نامه/ کارت عروسی فیثاغورث با همسرش رو تو پیام امروز چاپ کنین.

- برو! برو ثابت کن که مثلث بودنش شایعهای بیش نیست و در واقع دایره است!

- هوم؟؟؟
جیمز سیریوس پاتر شانه هایش را بالا انداخت: هوم نداره! کی تدریس کرد جلسه قبلو؟
-

- من به بچه ها تکلیف دادم، من تدریس کردم، تو باید بری، نه من!
تدی که دید جیمز اوج می گیرد دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد: خب! خب! خب!
- خوبه! کوله پشتیتو بستم کنار حفره تابلو بانو چاقه، برگشتنی برام یه نهنگ تازه بیار. یادت نره. دایره گِرده، مثلث سه گوشه!
تدی پشت چشمی نازک کرد و از خوابگاه پسران گریفیندور خارج شد.
یک روز بعد- مثلث برمودا
یک مشت بومی آدم خوار با نیزه های تدی خوار و گرگ خوار، که گردنبند هایی از جمجمه ی گرگ و گرگینه ی کوچیک شده بر گردن داشتند، دور تدی که بر یک تکه چوب بسته شده بود و روی آتش در حال سرخ شدن بود، حلقه زده بودند و گومبا گومبا کنان می رقصیدند.
- ولم کنین وحشی های بی تمدن تسترال! توله بلاجر های..توله بلاجر! من زن دارم! جیمز دارم! کلاس دارم! زندگی دارم! ولم کنین، بذارین برم!
رئیس قبیله فریادی کشید و خودش را به تد ریموس لوپین رساند.
- گفتی چی داری!؟
- زن!
- نه بعدش؟
- جیمز؟
-

رییس قبیله به قبیله اش نگاه کرد و تکرار کرد: اون یه جیمز داره!

قبیله:








بعد از یک جیغ دسته جمعی، بومی ها با ریتم تندتری به رقص ادامه دادند.
رییس قبیله گفت: جزیره ی ما بزرگ بود یک روز! اما بعد کوچک شد!
تدی که در آن موقعیت هیچ علاقه ای به داستان شنیدن نداشت، دوباره شروع به داد و فریاد کرد: به درک!
منو بیارین پایین!
با اشاره ی رییس قبیله، تدی را آوردند پایین.
و داستان، شروع شد.
فلش بک - 7 سال پیش:
- او بود پسرکی سوار بر یک نهنگ بزرگ!
- رییس! ما ترسید! او داشت تراش میداد جزیره را!
رییس قبیله از نزدیکترین درخت بالا رفت و جیمز را دید سوار بر نهنگی عظیم که داشت گوشه های تیز مثلث برمودا را تراش میداد و با آواز "هر چی من میگم همونه! اینجا دایره ش خوشگل تره!"، مثلث را تبدیل به دایره می کرد.
رییس قبیله: ای ددم وای ددم!

(شواهد حاکی از اینه که ماندانگاس اینا اصالتا اهل مثلث برمودان.
)دعوت نامه/ کارت عروسی فیثاغورث با همسرش رو تو پیام امروز چاپ کنین.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/25
تولد نقش: 1396/03/07
آخرین ورود: جمعه 20 مرداد 1396 16:45
از: کوچه دیاگون
پستها:
179

جلسه سوم
تکلیف اول :
-برای آخرین بار می گم! دیگه نمی خوام راجع بهش حرف بزنم.
فرجو در حالیکه چند جعبه ترقه آتش بازی بدون حرارت را روی هم می گذاشت با صدای بلند این را گفت و نگاهش را از بقیه دزدید.
انبار مغازه شوخی های ویزلی پر شده بود از جعبه های روی هم انباشته که جدیدترین اختراعات ویزلی را شامل می شد. رکسان با موهای ژولیده و چشمان پف کرده که حاصل خوابیدن یک شب تمام توی انبار بود کنار جعبه ها ایستاده بود و به آرامی زیر لبی غرغر می کرد که شرط بندی خوابیدن توی انبار خیلی هم فکر جالبی نبود!
آنجلینا مثل تمام مادرهای دنیا با چشمانی نگران به پسر کوچکش که تازه به هفده سالگی پا گذاشته بود می نگریست و سعی می کرد بفهمد این یک دندگی اش را از کدام یک از والدینش به ارث برده است. انگاراین پسر لاغری که در انبار ایستاده بود و بر تصمیم نه چندان منطقی اش همچون ترولی عصبانی پا فشاری می کرد، همان آنجلینای بیست سال پیش بود که بر ازدواجش با پسری مو قرمز که تحصیلات هاگوارتزش را نیمه کاره رها کرده بود، سماجت می ورزید!
فرجو چیدن جعبه ها را تمام کرد و وقتی که برگشت صورت آنجلینا رو به رویش قرار گرفته بود. با اینکه مادرش از او کوتاهتر بود ولی همچنان ورزیده و ورزشکار به نظر می رسید. گویی هرگز کوییدیچ را کنار نگذاشته بود.آنجلینا در حالی که دستش را روی یکی از جعبه هایی که درش باز مانده بود گذاشت گفت :
-فرجو می دونم به سن قانونی رسیدی و ازین حرفا! ولی زندگی کردن تو دهکده مشنگی اصلا فکر عاقلانه ای نیست. تو حتی نمی تونی اونجا یه شغل درست و حسابی داشته باشی.
-مادر، من فقط میخوام یه مدت کوتاهی اونجا باشم و دلیلشم وقتی که برگشتم می گم. ازتون خواهش می کنم به نظر من احترام بذارید و دیگه این بحثو تکرار نکنید. ممنونم!
فرجو این را گفت و انبار را ترک کرد و آنجلینا را با رکسان نیمه خوابالود که حتی ذره ای به مکالمه بین مادر و برادرش توجهی نشان نداده بود تنها گذاشت.
دهکده مشنگ نشین پرست بری
فرجو اتاق کوچکی در مهمان خانه دریا سالار رادنی کرایه کرده بود؛ در ازای اتاق و غذا برای رستوران ظرف می شست که با توجه به برخورداری از نیروی جادویی چندان کار سختی نبود!
اتاقی که فرجو در آن اقامت داشت کوچک و نمناک بود. پنجره ی کوچکی داشت که فرجو همیشه جهت تهویه هوا آن را باز می گذاشت. از همان اولین روز اقامتش مدرسه ای که شنیده بود دخترک در آن درس می دهد را پیدا کرده بود. چند باری هم او را را حین رفت و آمد به آنجا دیده بود. ولی هنوز خودش را به او نشان نداده بود. برای این کار برنامه ای نیاز داشت! اگر او را همین طوری مقابلش می دید قطعا دوباره فرار می کرد. کاش برای گفتن حقیقت وجودش به این دختر مشنگ آنقدر عجله نکرده بود!
فرجو برای هزارمین بار کنار پنجره مدرسه کوچک ایستاده بود و به صدای دخترک حین درس دادن گوش می داد. به نظر می رسید به چند مقطع سنی همزمان درس می دهد. به یک سری از بچه ها تکلیف علوم می داد و با یک سری دیگر ریاضی کار می کرد و از گروه دیگری جغرافیا می پرسید.
همانگونه که طی دوره دوستی کوتاه مدتشان فهمیده بود "اِما" فوق العاده باهوش بود.
-خب بچه های سال سوم می تونند مسئله های فیثاغورث کتاب رو تا آخرش حل کنند نیازی هم به سر و صدای اضافه نیس!
-اجازه خانوم؟ تکلیف ما چهارمی هارو ندادید.
-شما باید هر کدوم یه مقاله راجع به مثلث برمودا در همون حدی که بلدید بنوسید و سال پنجمی ها باید هرکدوم از خونشون یه موجود زنده واسه تکلیف علوم هفته بعد به همراه یه یادداشت کوچیک در مورد ویژگی هاش بیارن. کلاس تعطیله، می تونید برید بچه ها
کلاس تعطیل شده بود و بچه های کلاس یکی یکی از کلاس بیرون می رفتند و هیچ کدام متوجه پسر نامرئی کنار پنجره کلاس نشده بودند. فرجو همچنان غرق در افکارش بود. با خودش می اندیشید وقتی "اما"بداند دو تا از موضوعات درسی که به بچه ها داده بود هردو کشف شده به دست جادوگران است و حتی اسم جادوگر مربوطه را یدک می کشد، آیا باز هم فرجو را دروغگو خطاب خواهد کرد!؟
اما از مدرسه خارج شده بود، در حال زدن قفل بزرگی روی در زنگ زده که به نظر می رسید روزی آبی رنگ بود، ایستاد و کش و قوسی به خودش داد.
-این هم از امروز.
"اما" این را گفت و به سمت جاده سنگ فرش جلوی مدرسه چرخید. فرجو تصمیمش را گرفته بود یا الان یا هیچ وقت!
-سلام !
فرجو در حالیکه شنل نامرئی اش را در آورده بود پشت سر اما ایستاد و این را با صدای بلندی گفت. مطمئنا ظاهر شدن ناگهانی از زیر شنل جلوی چشم های "اما" او را تا سر حد مرگ می ترساند!
"اما" بلافاصله به پشت سرش چرخید. کنجکاوی روی صورتش جایش را به خشمی ناگهانی داد.
-چی!؟ تو؟ اینجا؟
اما به سرعت خود را جمع کرد و سرش را بالا گرفت. بینی اش از شدت جمع کردن چشم هایش چین خورده بود.
-نمی دونستم تو پرست بری هم دروغگو ها رو راه میدند!
-اما خواهش می کنم! تو حتی اجازه توضیح دادن رو به من ندادی اون روز. بعدشم که بی خبر گذاشتی ...
اما که به نظر می رسید لحظه به لحظه عصبانی تر می شود نفس صداداری از روی حرص کشید و با لحن کشداری که شدیدا فرجو را یاد اسکورپیوس می انداخت گفت :
-توضیح چی؟ یه مشت دروغ؟ فکر کردی چون تو ده بزرگ شدم یه مشت دروغی که یه پسر شهری پولدار واسم سر هم کرده رو باور می کنم!؟ نه آقا! لطفا دیگه هم سر راه من سبز نشو آقای فرد جرج ویزلی ...
سپس با لحن تمسخر آمیزی اضافه کرد :
-جادو گر بزرگ قرن بیست و یکم!
این را گفت و با غیظ به سمت جاده سنگ فرش شده چرخید تا به راهش ادامه دهد. فرجو بدون فکر و قصد قبلی، بدون اینکه حتی به چیزی که از ذهنش رد می شود توجهی داشته باشد و بدون در نظر گرفتن اینکه در دهکده ای مشنگ نشین است و "اما" هم یک از آنها، دستش را بر شانه "اما" گذاشت و به مقصد نا معلومِ ترکیبی از تکالیف دانش آموزان اما واستدلال های خودش جهت اثبات جادو، آپارات کرد!
مثلث برمودا در همان بُعد زمانی
در طول زمان غیب شدن وحشت بی حد و حصری بر اِما چیره شده بود. تلاش بی وقفه اش جهت جدا کردن دست فرجو از روی شانه اش بی نتیجه باقی مانده بود. اول تصور کرد دچار حمله تشنج شده است اما بعد متوجه شد واقعا محیط دور و برش در حال چرخیدن است!
اِما حس می کرد الان است که بالا بیاورد. سعی کرد به خود بقبولاند که این فقط یک رویا است، فقط باید از خواب بیدار می شد ...
با صدای تالاپی روی زمین شنی افتاد. بینی و چانه اش در اثر برخورد با ماسه ها خراشیده شده بود و سوزش می کرد. فرجو، همان پسری که پس از ریختن طرح دوستی با او، خودش را جادوگر معرفی کرده بود، بالای سرش ایستاده بود، هرچند برای کمک به دختر مردد به نظر می رسید. اِما پس از کنار زدن دست فرجو بلند شد و ایستاد. فرجو ازینکه می دید قدش از او بلند تر شده است به گونه عجیبی در دلش خوشنود بود.
-میشه به من بگی این چه کوفتی بود و اینجا کجاست و چطوری این اتفاق ها افتاد!؟
اِما در حالیکه لباس هایش را می تکاند، و با ترسی که در تلاش بود مخفی اش کند ولی لحظه به لحظه سبب لرزیدن بیشتر صدایش می شد این را گفت.
-خب راستش ما تو پرست بری غیب و تو مثلث برمودا ظاهر شدیم. که این میشه سر راست ترین جوابت!
با اینکه فرجو کمی از نتیجه کاری که کرده بود می ترسید ولی با توضیح خواستن اِما کمی احساس آرامش در قلبش ایجاد شد.اِما با چشم های گرد شده و دهان باز و مو هایی که در اثر غیب شدن باز شده و روی شانه اش ریخته بود به دور و برش نگاه کرد. همه جا پوشیده از ماسه های طلایی رنگ بود. خورشید در آسمان به قدری بزرگ و نورانی بود که به نظر می رسید اگر دست هایشان را بلند کنند خواهند توانست آن را لمس کنند!
اِما خیلی سریع خود را جمع کرد و گفت :
-اولا مثلث برمودا یه جایی توی اقیانوس اطلسه، تو سواحل جنوب شرقی آمریکا، ما نمی تونیم الان تو یه قاره دیگه باشیم! این امکان نداره! میشه بهم بگی این ماجرا فقط یه خوابه؟ خواهش می کنم! من نمی تونم باور کنم! با هیچ عقل و منطقی قابل قبول نیس!
-آروم باش اما، اگه قول بدی آروم باشی من همه چیزو واست توضیح میدم.
سکوتی بین آن دو شکل گرفت. اِما که فرضیه خوابش رد شده بود باز هم به دور و برش نگاه کرد. با وجود ساحلی بودن جای بسیار سرسبزی بود. پشت سرشان کاملا پوشیده از جنگل ها و مراتع سبز بود. که همراه با آهنگ باد می رقصیدند. بالاخره سکوت را شکست و گفت :
-باشه منتظرم فرجو.
سپس با شک و تردید به فرجو خیره ماند.
-ببین اما همونطوری که بهت گفتم هنوز ما جادوگرا به صورت پنهانی داریم تو این دنیا زندگی می کنیم. این جایی که می بینی اسمش مثلث برموداس. البته نه اون مثلث برمودایی که تو جغرافیا به دانش آموزات درس میدی. اینجا میشه گفت یکی از محدود مناطق جادوگر نشینه! تو این جزیره همه جادوگرند یعنی مثله من. و اولین کسی که اینجا پا گذاشته بود فیثاغورث بود! همون کسی که شما بهش میگین ریاضیدان! فیثاغورث یه جادوگر بود اِما، یکی مثل من!
اِما با شک و تردید به اطرافش نگاه می کرد. از پشت شاخه و برگ های درختان دود هایی شبیه به دودکش خانه های معمولی دیده می شد که نشان دهنده وجود حیات در منطقه بود. پذیرش جادو و جادوگری برایش واقعا دشوار بود. ولی یک چیزی که واضح بود این بود که آنجا نه پرست بری بود و نه شبیه هیچ یک از جاهایی که تا به حال در آن قدم گذاشته بود.
-اینا همش یه چشم بندیه نه؟
اِما در آخرین تلاش ملتمسانه اش این را پرسید. فرجو سری به نشانه مخالفت تکان داد و به او اشاره کرد تا دنبالش برود.
دهکده مثلثات؛ مثلث برمودا
در دهکده همه چیز به شکل مثلث بود. خانه ها، مغازه ها، پنجره ها و حتی چاه آبی که در ورودی دهکده بود. از آن عجیب تر اینکه در آن هوای گرم اکثر بزرگسالان رداهای بلند پوشیده بودند که به نظر می آمد از جنس ابریشم است. تقریبا همه افراد کلاه های حصیری بزرگی روی سرشان بود با این تفاوت که این کلاه های حصیری بجای گرد بودن نوک تیزی داشتند!
فرد توضیح داد:
-اینجا دهکده مثلثاته، یعنی همون دهکده ای که ریاضیدان شما اشتباهی توش آپارات کرد و در نهایت همین جا هم ازدواج کرد و کلا سر و سامون گرفت.
-یعنی فیثاغورث هم جادوگر بود؟
فرجو ناگهان ایستاد و به "اما" نگاه کرد. به نظر می رسید اولین رخنه های نفوذ باور این حقیقت را در تفکرات منطقی او ایجاد کرده است. فرجو لبخندی زد و به توضیحاتش ادامه داد :
-بله اون هم جادوگر بود. همونطور که داری می بینی اینجا پر از چیزهای جادویی هست که مطمئنا تا به حال تو زندگیت ندیدی.
"اما" محو تماشای دور و برش شد. به نظر می رسید وارد یکی از همان داستان های تخیلی شده که هیچ وقت علاقه ای به خواندنشان نداشت. در ویترین اولین مغازه ای که در مسیرشان قرار داشت انواع و اقسام حیواناتی قرار داشت که تا به حال در زندگی اش ندیده بود. پرنده های کوچک و رنگارنگ که در قفسه ها با هم طناب بازی می کردند. گربه های کوچکی که به اندازه نصف کف دست بودند و به رنگ های ارغوانی و صورتی دیده می شدند و از همه عجیب تر جغد هایی بود که در اندازه و رنگ های مختلف توی قفسه ها نشسته بودند و به آرامی هوهو می کردند.
-جغد ها یکی از وسیله های ارتباطی ما هستند. باهاشون نامه می فرستیم.
فرجو که متوجه تعجب "اما" شده بود این را گفت.
به آرامی قدم می زدند و همچنان به آدم ها و مغازه ها نگا می کردند. خانواده هایی سوار بر قالیچه های پرنده مثلثی در حال تردد بودند و ...
-جاروووو!؟؟ فرجو اون مرده رو جارو نشسته بود!
-حالا کجاشو دیدی؟ به اون مغازه نگاه کن.
در مغازه بزرگی که ویترین مثلثی شفافی داشت نو ترین و طلایی ترین جارو خاک اندازی که "اما" در زندگی اش دیده بود زیر نور خورشید می درخشید. روی دم جارو با رنگ نقره ای نوشته شده بود : جاروی مسابقه دم طلا 2014 !
-جاروی مسابقه!؟
-کوییدیچ، مسابقه کوییدیچ.
-چی چی ایچ!؟
"اما" در حالیکه چینی روی بینی اش افتاده بود و کمی اخم کرده بود این را پرسید. فرجو که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت :
-حالا بعدا واست توضیح می دم. یه جور مسابقه اس که توش سوار جارو می شند و بازی می کنند.
-فرجو یعنی اینا خواب نیست؟
-نه! خواب نیس، بیدار بیداری، حالا واسه اینکه مطمئن شی بیداری بذار یه چیزی واست بخرم.
فرجو در حالیکه دست "اما" را می کشید به سمت یکی از مغازه ها رفت.
پیرمردی که کلاه مثلثی حصیری روی سرش گذاشته بود و طرح روی ردایش از مثلث های در همی تشکیل شده بود با دیدن آنها که وارد مغازه شده بودند از جایش برخاست :
-بفرما، شوما چه چیزی خواست خانوم و آقا؟
-سلام، دو تا ردا میخوایم یکی واسه خانوم یکی هم واسه من.
-باطرح مثلث یا مثلثات یا مسلسلات؟ با خنک کننده یا بدون خنک کننده؟ یک موتوره، دو موتوره، ...
-عه ... همون مثلث، با خنک کننده و یک موتوره، ممنون.
پیرمرد دو ردای با سایز کوچک از روی رگال برداشت و در پاکت بزرگی قرار داد.
-میشه 8 گالیون. مرلین برکت دهد.
-بفرمایید.
فرجو پاکت ها را گرفت و از مغازه بیرون آمدند.
-نظرت چیه لباسای جدیدمونو بپوشیم؟
-ممنونم ازت. ولی به نظر گرم میان، اینجا هوا خیلی گرمه فرجو.
-خب حالا بپوشیم فوقش گرممون شد دربیاریم.
"اما" با شک و تردید به ردایی که فرجو از پاکت در آورد نگاه می کرد. ردا از مثلث های کوچکی تشکیل شده بود که رنگ های صورتی تا بنفش یاسی بودند. و رو سر آستین هایش بند هایی به رنگ بنفش تیره داشت."اما" ردا را پوشید و مو هایش را از یقه رادا بیرون آورد.
-چقد خنک شدم! آخه چه جوری ممکنه!؟
-با جادو!
فرجو در حالیکه می خندید و ردای مثلثی آبی رنگی به تن کرده بود این را گفت.
-حالا باورت شد که جادو وجود داره؟
"اما" جوابش را نداد و سرش را برگرداند و به دور و اطرافش نگاهی انداخت.
-تو قبلا اینجا اومده بودی فرجو؟
-آره، پارسال برای اردوی علمی درس ریاضیات جادویی از طرف مدرسه مون اومدیم اینجا. چون میخواستند کاملا متوجه شیم که مثلث برمودا و فیثاغورث یعنی چی.
-ولی اینجا که مثلث نیس فرجو. همه می دو نن مثلث برمودا بیضی یا بهتر بگم یه دایره بزرگه، حتی می تونی تو گوگل سرچ کنی!
-تو کجا چی کنم!؟
"اما" از درون جیبش نقشه جیبی کوچک در آورد و گفت :
-خوب به این نقشه و خطوطی که توش کشیده شده نگاه کن. فقط به خاطر اینکه سه تا جزیره تو سه نقطه این منطقه هست، اصطلاحا بهش می گن مثلث! وگرنه برمودا از هر گردی گردتره.
-ولی این امکان نداره!!
فرجو این را گفت و به نقشه ای که در دستان "اما" بود نگاه کرد. خود نقشه با چیزهایی که فرجو قبلا شنیده بود یکی بود. حتی مختصات و درجه مدار ها هم همانی بود که شنیده بود. اما تفاوت در محل خطوط نقطه چینی بود که حدود منطقه برمودا را مشخص می کرد. واقعا عجیب بود به نظر می رسید فرجو مثلث بودن را در جایی آموخته بود که دایره بود!
-ولی اینجوری درست نیس.
-شما وقتی بهتون گفته شد اینجا مثلثه تا به حال نقشه ای ازش دیدید؟
ناگهان فکری به ذهن فرجو رسید. نقشه را از دست "اما" قاپید و به سمت یکی از ساختمان ها رفت.
-کجا می ری فرجو؟
-بیا دنبالم.
دفتر گردشگری برمودا، دهکده مثلثات، مثلث برمودا
-میشه لطفا به این نقشه نگاه کنید و حدود مثلث برمودا رو نشونم بدید آقا؟
مردی که پشت میز گردشگری نشسته بود صورت مثلثی اش را چین داد و انگار که به او توهین بزرگی شده باشد، انگشت اشاره اش را روی یک محدوده ی گردی در نقشه کشید و گفت :
-اینجا آقا و خانم. هست برمودا. شما مگر نقشه ندانست؟ اگر ندانست چطور اینجا آمد!
فرجو با چشم های گرد شده و ابرو هایی که لحظه به لحظه بالاتر می رفت به نقشه چشم دوخته بود.
-ولی آقا اینجایی که شما الان به ما نشون دادید بیشتر شبیه یه دایره بود نه مثلث!
مرد پشت میز که به نظر می رسید از خوابالودگی ظهرش کاسته شده است با صدای بلندی گفت :
-دایره ؟ هست نوعی مثلث؟ شما چرا بیهوده سخن گفت؟ ما فقط یک چیز دانست آن هم مثلث. اینجا مثلث هست!
فرجو نگاهش را از روی نقشه بلند کرد و به مرد چشم دوخت که به نظر می رسید حتی سبیل پر پشت و مو های کم پشتش هم شکل مثلث اصلاح شده بود.
-ولی شما دارید اشتباه می کنید! این غلطه ...
-فرجو فکر می کنم بهتره ازین جا بریم، به نظرم داری عصبانیشون می کنی.
"اما" در حالیکه دست فرجو را گرفته بود به آرامی این را گفت. فرجو نگاهی به دور و بر اتاق انداخت. حق با "اما" بود همه اشخاصی که آنجا بودند با اندکی خشم و غضب به او نگاه می کردند.
-بله بله حق با شماست. من اشتباه کردم.
فرجو و "اما" از دفتر گردشکری خارج شدند و سمت ورودی دهکده حرکت کردند. فرجو تمام مسیر راه ساکت بود.
-ببین تو یه چیز به این کوچیکی باور کردنش واست خیلی سخت بود. پس به من حق بده وقتی گفتی تو جادوگری باورم نشه.
"اما" خیلی ناگهانی و کوتاه این را گفت.
-آه ... باشه. فکر می کنم بهتره دیگه برگردیم به پرست بری، قبل ازینکه وزارت حمل و نقل جادویی بفهمند من یه مشنگو بصورت غیر قانونی و قاچاقی با خودم آپارات کردم.
-چی؟ غیر قانونی!؟
-انتظار نداشتی واسه یه نصفه روز سفر واست پاسپورت و ویزای جادویی بگیرم که؟
"اما" با لجاجت رویش را از او برگرداند و جلوتر از او به سمت ساحل حرکت کرد.
تکلیف دوم :
دعوت نامه فیثاغورث
تکلیف اول :
-برای آخرین بار می گم! دیگه نمی خوام راجع بهش حرف بزنم.
فرجو در حالیکه چند جعبه ترقه آتش بازی بدون حرارت را روی هم می گذاشت با صدای بلند این را گفت و نگاهش را از بقیه دزدید.
انبار مغازه شوخی های ویزلی پر شده بود از جعبه های روی هم انباشته که جدیدترین اختراعات ویزلی را شامل می شد. رکسان با موهای ژولیده و چشمان پف کرده که حاصل خوابیدن یک شب تمام توی انبار بود کنار جعبه ها ایستاده بود و به آرامی زیر لبی غرغر می کرد که شرط بندی خوابیدن توی انبار خیلی هم فکر جالبی نبود!
آنجلینا مثل تمام مادرهای دنیا با چشمانی نگران به پسر کوچکش که تازه به هفده سالگی پا گذاشته بود می نگریست و سعی می کرد بفهمد این یک دندگی اش را از کدام یک از والدینش به ارث برده است. انگاراین پسر لاغری که در انبار ایستاده بود و بر تصمیم نه چندان منطقی اش همچون ترولی عصبانی پا فشاری می کرد، همان آنجلینای بیست سال پیش بود که بر ازدواجش با پسری مو قرمز که تحصیلات هاگوارتزش را نیمه کاره رها کرده بود، سماجت می ورزید!
فرجو چیدن جعبه ها را تمام کرد و وقتی که برگشت صورت آنجلینا رو به رویش قرار گرفته بود. با اینکه مادرش از او کوتاهتر بود ولی همچنان ورزیده و ورزشکار به نظر می رسید. گویی هرگز کوییدیچ را کنار نگذاشته بود.آنجلینا در حالی که دستش را روی یکی از جعبه هایی که درش باز مانده بود گذاشت گفت :
-فرجو می دونم به سن قانونی رسیدی و ازین حرفا! ولی زندگی کردن تو دهکده مشنگی اصلا فکر عاقلانه ای نیست. تو حتی نمی تونی اونجا یه شغل درست و حسابی داشته باشی.
-مادر، من فقط میخوام یه مدت کوتاهی اونجا باشم و دلیلشم وقتی که برگشتم می گم. ازتون خواهش می کنم به نظر من احترام بذارید و دیگه این بحثو تکرار نکنید. ممنونم!
فرجو این را گفت و انبار را ترک کرد و آنجلینا را با رکسان نیمه خوابالود که حتی ذره ای به مکالمه بین مادر و برادرش توجهی نشان نداده بود تنها گذاشت.
دهکده مشنگ نشین پرست بری
فرجو اتاق کوچکی در مهمان خانه دریا سالار رادنی کرایه کرده بود؛ در ازای اتاق و غذا برای رستوران ظرف می شست که با توجه به برخورداری از نیروی جادویی چندان کار سختی نبود!
اتاقی که فرجو در آن اقامت داشت کوچک و نمناک بود. پنجره ی کوچکی داشت که فرجو همیشه جهت تهویه هوا آن را باز می گذاشت. از همان اولین روز اقامتش مدرسه ای که شنیده بود دخترک در آن درس می دهد را پیدا کرده بود. چند باری هم او را را حین رفت و آمد به آنجا دیده بود. ولی هنوز خودش را به او نشان نداده بود. برای این کار برنامه ای نیاز داشت! اگر او را همین طوری مقابلش می دید قطعا دوباره فرار می کرد. کاش برای گفتن حقیقت وجودش به این دختر مشنگ آنقدر عجله نکرده بود!
فرجو برای هزارمین بار کنار پنجره مدرسه کوچک ایستاده بود و به صدای دخترک حین درس دادن گوش می داد. به نظر می رسید به چند مقطع سنی همزمان درس می دهد. به یک سری از بچه ها تکلیف علوم می داد و با یک سری دیگر ریاضی کار می کرد و از گروه دیگری جغرافیا می پرسید.
همانگونه که طی دوره دوستی کوتاه مدتشان فهمیده بود "اِما" فوق العاده باهوش بود.
-خب بچه های سال سوم می تونند مسئله های فیثاغورث کتاب رو تا آخرش حل کنند نیازی هم به سر و صدای اضافه نیس!
-اجازه خانوم؟ تکلیف ما چهارمی هارو ندادید.
-شما باید هر کدوم یه مقاله راجع به مثلث برمودا در همون حدی که بلدید بنوسید و سال پنجمی ها باید هرکدوم از خونشون یه موجود زنده واسه تکلیف علوم هفته بعد به همراه یه یادداشت کوچیک در مورد ویژگی هاش بیارن. کلاس تعطیله، می تونید برید بچه ها
کلاس تعطیل شده بود و بچه های کلاس یکی یکی از کلاس بیرون می رفتند و هیچ کدام متوجه پسر نامرئی کنار پنجره کلاس نشده بودند. فرجو همچنان غرق در افکارش بود. با خودش می اندیشید وقتی "اما"بداند دو تا از موضوعات درسی که به بچه ها داده بود هردو کشف شده به دست جادوگران است و حتی اسم جادوگر مربوطه را یدک می کشد، آیا باز هم فرجو را دروغگو خطاب خواهد کرد!؟
اما از مدرسه خارج شده بود، در حال زدن قفل بزرگی روی در زنگ زده که به نظر می رسید روزی آبی رنگ بود، ایستاد و کش و قوسی به خودش داد.
-این هم از امروز.
"اما" این را گفت و به سمت جاده سنگ فرش جلوی مدرسه چرخید. فرجو تصمیمش را گرفته بود یا الان یا هیچ وقت!
-سلام !
فرجو در حالیکه شنل نامرئی اش را در آورده بود پشت سر اما ایستاد و این را با صدای بلندی گفت. مطمئنا ظاهر شدن ناگهانی از زیر شنل جلوی چشم های "اما" او را تا سر حد مرگ می ترساند!
"اما" بلافاصله به پشت سرش چرخید. کنجکاوی روی صورتش جایش را به خشمی ناگهانی داد.
-چی!؟ تو؟ اینجا؟
اما به سرعت خود را جمع کرد و سرش را بالا گرفت. بینی اش از شدت جمع کردن چشم هایش چین خورده بود.
-نمی دونستم تو پرست بری هم دروغگو ها رو راه میدند!
-اما خواهش می کنم! تو حتی اجازه توضیح دادن رو به من ندادی اون روز. بعدشم که بی خبر گذاشتی ...
اما که به نظر می رسید لحظه به لحظه عصبانی تر می شود نفس صداداری از روی حرص کشید و با لحن کشداری که شدیدا فرجو را یاد اسکورپیوس می انداخت گفت :
-توضیح چی؟ یه مشت دروغ؟ فکر کردی چون تو ده بزرگ شدم یه مشت دروغی که یه پسر شهری پولدار واسم سر هم کرده رو باور می کنم!؟ نه آقا! لطفا دیگه هم سر راه من سبز نشو آقای فرد جرج ویزلی ...
سپس با لحن تمسخر آمیزی اضافه کرد :
-جادو گر بزرگ قرن بیست و یکم!
این را گفت و با غیظ به سمت جاده سنگ فرش شده چرخید تا به راهش ادامه دهد. فرجو بدون فکر و قصد قبلی، بدون اینکه حتی به چیزی که از ذهنش رد می شود توجهی داشته باشد و بدون در نظر گرفتن اینکه در دهکده ای مشنگ نشین است و "اما" هم یک از آنها، دستش را بر شانه "اما" گذاشت و به مقصد نا معلومِ ترکیبی از تکالیف دانش آموزان اما واستدلال های خودش جهت اثبات جادو، آپارات کرد!
مثلث برمودا در همان بُعد زمانی
در طول زمان غیب شدن وحشت بی حد و حصری بر اِما چیره شده بود. تلاش بی وقفه اش جهت جدا کردن دست فرجو از روی شانه اش بی نتیجه باقی مانده بود. اول تصور کرد دچار حمله تشنج شده است اما بعد متوجه شد واقعا محیط دور و برش در حال چرخیدن است!
اِما حس می کرد الان است که بالا بیاورد. سعی کرد به خود بقبولاند که این فقط یک رویا است، فقط باید از خواب بیدار می شد ...
با صدای تالاپی روی زمین شنی افتاد. بینی و چانه اش در اثر برخورد با ماسه ها خراشیده شده بود و سوزش می کرد. فرجو، همان پسری که پس از ریختن طرح دوستی با او، خودش را جادوگر معرفی کرده بود، بالای سرش ایستاده بود، هرچند برای کمک به دختر مردد به نظر می رسید. اِما پس از کنار زدن دست فرجو بلند شد و ایستاد. فرجو ازینکه می دید قدش از او بلند تر شده است به گونه عجیبی در دلش خوشنود بود.
-میشه به من بگی این چه کوفتی بود و اینجا کجاست و چطوری این اتفاق ها افتاد!؟
اِما در حالیکه لباس هایش را می تکاند، و با ترسی که در تلاش بود مخفی اش کند ولی لحظه به لحظه سبب لرزیدن بیشتر صدایش می شد این را گفت.
-خب راستش ما تو پرست بری غیب و تو مثلث برمودا ظاهر شدیم. که این میشه سر راست ترین جوابت!
با اینکه فرجو کمی از نتیجه کاری که کرده بود می ترسید ولی با توضیح خواستن اِما کمی احساس آرامش در قلبش ایجاد شد.اِما با چشم های گرد شده و دهان باز و مو هایی که در اثر غیب شدن باز شده و روی شانه اش ریخته بود به دور و برش نگاه کرد. همه جا پوشیده از ماسه های طلایی رنگ بود. خورشید در آسمان به قدری بزرگ و نورانی بود که به نظر می رسید اگر دست هایشان را بلند کنند خواهند توانست آن را لمس کنند!
اِما خیلی سریع خود را جمع کرد و گفت :
-اولا مثلث برمودا یه جایی توی اقیانوس اطلسه، تو سواحل جنوب شرقی آمریکا، ما نمی تونیم الان تو یه قاره دیگه باشیم! این امکان نداره! میشه بهم بگی این ماجرا فقط یه خوابه؟ خواهش می کنم! من نمی تونم باور کنم! با هیچ عقل و منطقی قابل قبول نیس!
-آروم باش اما، اگه قول بدی آروم باشی من همه چیزو واست توضیح میدم.
سکوتی بین آن دو شکل گرفت. اِما که فرضیه خوابش رد شده بود باز هم به دور و برش نگاه کرد. با وجود ساحلی بودن جای بسیار سرسبزی بود. پشت سرشان کاملا پوشیده از جنگل ها و مراتع سبز بود. که همراه با آهنگ باد می رقصیدند. بالاخره سکوت را شکست و گفت :
-باشه منتظرم فرجو.
سپس با شک و تردید به فرجو خیره ماند.
-ببین اما همونطوری که بهت گفتم هنوز ما جادوگرا به صورت پنهانی داریم تو این دنیا زندگی می کنیم. این جایی که می بینی اسمش مثلث برموداس. البته نه اون مثلث برمودایی که تو جغرافیا به دانش آموزات درس میدی. اینجا میشه گفت یکی از محدود مناطق جادوگر نشینه! تو این جزیره همه جادوگرند یعنی مثله من. و اولین کسی که اینجا پا گذاشته بود فیثاغورث بود! همون کسی که شما بهش میگین ریاضیدان! فیثاغورث یه جادوگر بود اِما، یکی مثل من!
اِما با شک و تردید به اطرافش نگاه می کرد. از پشت شاخه و برگ های درختان دود هایی شبیه به دودکش خانه های معمولی دیده می شد که نشان دهنده وجود حیات در منطقه بود. پذیرش جادو و جادوگری برایش واقعا دشوار بود. ولی یک چیزی که واضح بود این بود که آنجا نه پرست بری بود و نه شبیه هیچ یک از جاهایی که تا به حال در آن قدم گذاشته بود.
-اینا همش یه چشم بندیه نه؟
اِما در آخرین تلاش ملتمسانه اش این را پرسید. فرجو سری به نشانه مخالفت تکان داد و به او اشاره کرد تا دنبالش برود.
دهکده مثلثات؛ مثلث برمودا
در دهکده همه چیز به شکل مثلث بود. خانه ها، مغازه ها، پنجره ها و حتی چاه آبی که در ورودی دهکده بود. از آن عجیب تر اینکه در آن هوای گرم اکثر بزرگسالان رداهای بلند پوشیده بودند که به نظر می آمد از جنس ابریشم است. تقریبا همه افراد کلاه های حصیری بزرگی روی سرشان بود با این تفاوت که این کلاه های حصیری بجای گرد بودن نوک تیزی داشتند!
فرد توضیح داد:
-اینجا دهکده مثلثاته، یعنی همون دهکده ای که ریاضیدان شما اشتباهی توش آپارات کرد و در نهایت همین جا هم ازدواج کرد و کلا سر و سامون گرفت.
-یعنی فیثاغورث هم جادوگر بود؟
فرجو ناگهان ایستاد و به "اما" نگاه کرد. به نظر می رسید اولین رخنه های نفوذ باور این حقیقت را در تفکرات منطقی او ایجاد کرده است. فرجو لبخندی زد و به توضیحاتش ادامه داد :
-بله اون هم جادوگر بود. همونطور که داری می بینی اینجا پر از چیزهای جادویی هست که مطمئنا تا به حال تو زندگیت ندیدی.
"اما" محو تماشای دور و برش شد. به نظر می رسید وارد یکی از همان داستان های تخیلی شده که هیچ وقت علاقه ای به خواندنشان نداشت. در ویترین اولین مغازه ای که در مسیرشان قرار داشت انواع و اقسام حیواناتی قرار داشت که تا به حال در زندگی اش ندیده بود. پرنده های کوچک و رنگارنگ که در قفسه ها با هم طناب بازی می کردند. گربه های کوچکی که به اندازه نصف کف دست بودند و به رنگ های ارغوانی و صورتی دیده می شدند و از همه عجیب تر جغد هایی بود که در اندازه و رنگ های مختلف توی قفسه ها نشسته بودند و به آرامی هوهو می کردند.
-جغد ها یکی از وسیله های ارتباطی ما هستند. باهاشون نامه می فرستیم.
فرجو که متوجه تعجب "اما" شده بود این را گفت.
به آرامی قدم می زدند و همچنان به آدم ها و مغازه ها نگا می کردند. خانواده هایی سوار بر قالیچه های پرنده مثلثی در حال تردد بودند و ...
-جاروووو!؟؟ فرجو اون مرده رو جارو نشسته بود!
-حالا کجاشو دیدی؟ به اون مغازه نگاه کن.
در مغازه بزرگی که ویترین مثلثی شفافی داشت نو ترین و طلایی ترین جارو خاک اندازی که "اما" در زندگی اش دیده بود زیر نور خورشید می درخشید. روی دم جارو با رنگ نقره ای نوشته شده بود : جاروی مسابقه دم طلا 2014 !
-جاروی مسابقه!؟
-کوییدیچ، مسابقه کوییدیچ.
-چی چی ایچ!؟
"اما" در حالیکه چینی روی بینی اش افتاده بود و کمی اخم کرده بود این را پرسید. فرجو که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت :
-حالا بعدا واست توضیح می دم. یه جور مسابقه اس که توش سوار جارو می شند و بازی می کنند.
-فرجو یعنی اینا خواب نیست؟
-نه! خواب نیس، بیدار بیداری، حالا واسه اینکه مطمئن شی بیداری بذار یه چیزی واست بخرم.
فرجو در حالیکه دست "اما" را می کشید به سمت یکی از مغازه ها رفت.
پیرمردی که کلاه مثلثی حصیری روی سرش گذاشته بود و طرح روی ردایش از مثلث های در همی تشکیل شده بود با دیدن آنها که وارد مغازه شده بودند از جایش برخاست :
-بفرما، شوما چه چیزی خواست خانوم و آقا؟
-سلام، دو تا ردا میخوایم یکی واسه خانوم یکی هم واسه من.
-باطرح مثلث یا مثلثات یا مسلسلات؟ با خنک کننده یا بدون خنک کننده؟ یک موتوره، دو موتوره، ...
-عه ... همون مثلث، با خنک کننده و یک موتوره، ممنون.
پیرمرد دو ردای با سایز کوچک از روی رگال برداشت و در پاکت بزرگی قرار داد.
-میشه 8 گالیون. مرلین برکت دهد.
-بفرمایید.
فرجو پاکت ها را گرفت و از مغازه بیرون آمدند.
-نظرت چیه لباسای جدیدمونو بپوشیم؟
-ممنونم ازت. ولی به نظر گرم میان، اینجا هوا خیلی گرمه فرجو.
-خب حالا بپوشیم فوقش گرممون شد دربیاریم.
"اما" با شک و تردید به ردایی که فرجو از پاکت در آورد نگاه می کرد. ردا از مثلث های کوچکی تشکیل شده بود که رنگ های صورتی تا بنفش یاسی بودند. و رو سر آستین هایش بند هایی به رنگ بنفش تیره داشت."اما" ردا را پوشید و مو هایش را از یقه رادا بیرون آورد.
-چقد خنک شدم! آخه چه جوری ممکنه!؟
-با جادو!
فرجو در حالیکه می خندید و ردای مثلثی آبی رنگی به تن کرده بود این را گفت.
-حالا باورت شد که جادو وجود داره؟
"اما" جوابش را نداد و سرش را برگرداند و به دور و اطرافش نگاهی انداخت.
-تو قبلا اینجا اومده بودی فرجو؟
-آره، پارسال برای اردوی علمی درس ریاضیات جادویی از طرف مدرسه مون اومدیم اینجا. چون میخواستند کاملا متوجه شیم که مثلث برمودا و فیثاغورث یعنی چی.
-ولی اینجا که مثلث نیس فرجو. همه می دو نن مثلث برمودا بیضی یا بهتر بگم یه دایره بزرگه، حتی می تونی تو گوگل سرچ کنی!
-تو کجا چی کنم!؟
"اما" از درون جیبش نقشه جیبی کوچک در آورد و گفت :
-خوب به این نقشه و خطوطی که توش کشیده شده نگاه کن. فقط به خاطر اینکه سه تا جزیره تو سه نقطه این منطقه هست، اصطلاحا بهش می گن مثلث! وگرنه برمودا از هر گردی گردتره.
-ولی این امکان نداره!!
فرجو این را گفت و به نقشه ای که در دستان "اما" بود نگاه کرد. خود نقشه با چیزهایی که فرجو قبلا شنیده بود یکی بود. حتی مختصات و درجه مدار ها هم همانی بود که شنیده بود. اما تفاوت در محل خطوط نقطه چینی بود که حدود منطقه برمودا را مشخص می کرد. واقعا عجیب بود به نظر می رسید فرجو مثلث بودن را در جایی آموخته بود که دایره بود!
-ولی اینجوری درست نیس.
-شما وقتی بهتون گفته شد اینجا مثلثه تا به حال نقشه ای ازش دیدید؟
ناگهان فکری به ذهن فرجو رسید. نقشه را از دست "اما" قاپید و به سمت یکی از ساختمان ها رفت.
-کجا می ری فرجو؟
-بیا دنبالم.
دفتر گردشگری برمودا، دهکده مثلثات، مثلث برمودا
-میشه لطفا به این نقشه نگاه کنید و حدود مثلث برمودا رو نشونم بدید آقا؟
مردی که پشت میز گردشگری نشسته بود صورت مثلثی اش را چین داد و انگار که به او توهین بزرگی شده باشد، انگشت اشاره اش را روی یک محدوده ی گردی در نقشه کشید و گفت :
-اینجا آقا و خانم. هست برمودا. شما مگر نقشه ندانست؟ اگر ندانست چطور اینجا آمد!
فرجو با چشم های گرد شده و ابرو هایی که لحظه به لحظه بالاتر می رفت به نقشه چشم دوخته بود.
-ولی آقا اینجایی که شما الان به ما نشون دادید بیشتر شبیه یه دایره بود نه مثلث!
مرد پشت میز که به نظر می رسید از خوابالودگی ظهرش کاسته شده است با صدای بلندی گفت :
-دایره ؟ هست نوعی مثلث؟ شما چرا بیهوده سخن گفت؟ ما فقط یک چیز دانست آن هم مثلث. اینجا مثلث هست!
فرجو نگاهش را از روی نقشه بلند کرد و به مرد چشم دوخت که به نظر می رسید حتی سبیل پر پشت و مو های کم پشتش هم شکل مثلث اصلاح شده بود.
-ولی شما دارید اشتباه می کنید! این غلطه ...
-فرجو فکر می کنم بهتره ازین جا بریم، به نظرم داری عصبانیشون می کنی.
"اما" در حالیکه دست فرجو را گرفته بود به آرامی این را گفت. فرجو نگاهی به دور و بر اتاق انداخت. حق با "اما" بود همه اشخاصی که آنجا بودند با اندکی خشم و غضب به او نگاه می کردند.
-بله بله حق با شماست. من اشتباه کردم.
فرجو و "اما" از دفتر گردشکری خارج شدند و سمت ورودی دهکده حرکت کردند. فرجو تمام مسیر راه ساکت بود.
-ببین تو یه چیز به این کوچیکی باور کردنش واست خیلی سخت بود. پس به من حق بده وقتی گفتی تو جادوگری باورم نشه.
"اما" خیلی ناگهانی و کوتاه این را گفت.
-آه ... باشه. فکر می کنم بهتره دیگه برگردیم به پرست بری، قبل ازینکه وزارت حمل و نقل جادویی بفهمند من یه مشنگو بصورت غیر قانونی و قاچاقی با خودم آپارات کردم.
-چی؟ غیر قانونی!؟
-انتظار نداشتی واسه یه نصفه روز سفر واست پاسپورت و ویزای جادویی بگیرم که؟
"اما" با لجاجت رویش را از او برگرداند و جلوتر از او به سمت ساحل حرکت کرد.
تکلیف دوم :
دعوت نامه فیثاغورث
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/18
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 01:20
از: جایی که نباشی
پستها:
24

بیسکوییت گریف
برمودادایره نیست .
زییییییییییییییییییینگ
زنگ خورد و همه ی از خدا خواسته از کلاس رفتن بیرون ، جز بتی ؛ تا هسته آلوچه هایی رو که سر کلاس خورده جمع کرد ، دید خودش مونده با خودش . دویید تو راهرو و جیمز رو کنار کسی که همیشه یه سر و گردن از همه بلند تر بود ، پیدا کرد .
تدی و جیمز با قدامای بلند راهی دفتر معلما بودن ، برای همین بتی مجبور بود با سرعت 105 کیلو متر در ساعت دنبالشون بدوئه .
- استاد ، بابام آرزو داره که من خبرنگار بشم و نمیزاره . . .
جیمز حرف بتی رو قطع کرد و بیخیال گفت :
- بتی ، گیریفندوری و النگو بازی ؟ برو ، تکلیفت رو بنویس .
بتی ناامید ترمز گرفت و در افق محو شدن دو تا از استاداش رو تماشا کرد .
دو روز بعد وسط دریای ناکجاآباد
- گید ، بس کن . حالتم داره تهوع پیدا میکنه .
دریا که چیزی نیس .- اوووووع . دست خودم نیست . تو که تا حالا دریا زده نشدی ، ببینی چه حال بدیه .
دریای آروم با موجای کوچولو عرض چند ثانیه از دور شبیه مثلث شد و بعد یه جزیره از وسطش زد بیرون و بتی و گید رو با دهن باز متوجه خودش کرد .
- کات . اینا وسط فیلم برداری چیکار میکنن ؟
- نمی دونم آقای کارگردان .الان میرم سراغشون .
تهیه کننده همراه با دو تا آدم هیکلی که معلوم بود بدنسازن ، سوار یه قایق کوچولو شد که هرآن خطر غرق شدن داشت ، شدن و پیش به سوی قایق موتوری بتی و گید . تهیه کننده قبل از وایسادن قایق صداش رو انداخت تو گلوش و گفت :
- میشه بپرسم شما اینجا چیکار دارین ؟
بتی که حس شوت بودنش گل کرده بود با لرز گفت :
- گید با تو کار دارن .
گید قبل از جواب دادن به سوال تهیه یه چش قره به بتی رفت و با آرامش گفت :
- بفرمایین آقا . چه کاری از دستم برمیاد ؟
- ظاهرن شما از دوستتون شجاع ترین ! به هر حال شما دو تا الان وسط صحنه ی فیلم آتلانتیس هستین .
بتی آب دهنش رو قورت داد و گفت :
- یعنی اونی که از اون وسط زد بیرون برمودا نبود ؟
- معلومه که نه . شما حالتون خوبه ؟
- ببخشید آقا . بتی یه کم تعجب کرده . اجازه میدین ما از صحنه بریم بیرون ؟
تهیه با حرکت سرش به گید و بتی اجازه داد که برن . بعد از تائید تهیه هر دو قایق روشن شدن و با سرعت از هم دور شدن . گید سرعت قایق رو کم کرد و با تعجب رو به بتی کرد و گفت :
- توجه کردی من خوب شدم ؟
- خوب شدن تو مهم نیست ، مهم برموداس !
سکوت عمیقی به خاطر رفتار تند بتی ، بینشون به وجود اومد تا اینکه قیافه ی بتی تغییر کرد .
- فهمیدم .
- چیه ؟ چرا دوباره خطرناک شدی ؟
- اینو ببین ، من یادم رفته بود . من از اون جزیرهه ، اسمش چی بود ؟ حالا هرچی ! فیلم گرفتم . ما میتونیم اینو به عنوان مدرک بزنیم رو
- این عالیه !
- معلومه ولی شما میگید که تکنولوژی به درد نخوره .
بتی مثل همیشه بعد ار موفقیتش چتریاش رو فوت کرد و صمیمی تر از همیشه گید رو به آلوچه دعوت کرد .
خلاصه ی داستان این میشه که بتی و گید از صحنه ی فیلم آتلانتیس سوء استفاده کردن و جیمز رو به این نتیجه رسوندن که برمودا مثلث که نیست هیچ ، دایره هم نیست ؛ بلکه به جادوی قدرتمند عشق اعتقاد داره و شکل قلبه .
-------------------------
پیام امروز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1393/5/20 15:01:40
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/09/14
تولد نقش: 1396/09/11
آخرین ورود: چهارشنبه 12 شهریور 1399 03:53
از: ش دور بمون
پستها:
533

تدی بوقی، طنز نوشتم نمره ندادید حالا جدی می نویسم، تازه وارد گریف میریفم نداریم.
...............................................................
۱. با استفاده از اطلاعاتی که بهتون داده شد، به مثلث برمودا سفر کنین و ثابت کنین که مثلث بودنش شایعهای بیش نیست و در واقع دایره است! (۲۰ امتیاز)
سفر کردن، همیشه کاری لذت بخش و هیجان انگیز است. در سفر همیشه چیز های جدید می آموزیم و با فرهنگ ها، سنت ها، غذا ها و چیز های دیگر شهر ها و کشور های مختلف آشنا میشویم. اما سفر ها همیشه اهداف تفریحی ندارند، سفر هایی وجود دارند که برای تحصیل علوم مختلف هستند. گیدیون پریوت در حالی که وسایلش را جمع میکرد به اتفاقات پیش رویش می اندیشید.
مرتب وسایلش را بررسی میکرد تا چیزی را جا نگذارد، او در این مورد وسواس شدیدی داشت. ردا هایش مرتب درون چمدانش بود و بر روی آن نقشه ی جزیره قرار داشت. کلاس ریاضیات جادویی او را وا داشته بودتا با افراد زیادی رفت و آمد کند اما تا به حال برای درسش به جای دوری سفر نکرده بود، مخصوصا" به جایی نا شناخته. معلوم نبود که تا چند روز مجبور به سفر یا ماندن در آنجا میشود.
- خب رداهامو برداشتم... چوبدستیمو برداشتم... نقشه رو برداشتم... فکر نکنم چیز دیگه ای مونده بشه.
چمدان سیاهش را بست و آن را به دست گرفت. به طرف انباری خونه ی کوچکش حرکت کرد، در قهوه ای و پوسیده ی آن را باز کرد. در اثر باز کردن اتاق گرد و خاکی به هوا بلند شد و موجب سرفه ی او گشت.
- لوموس.
به اطراف نگاه می کرد، جعبه های بزرگ و کوچک در اطراف انباری کوچکش به چشم می خورد، در کنج آن جاروی کهنه اش را دید، یاد روز هایی که به کوییدیچ بازی کردن میپرداخت افتاد، روز های شیرین و جالبی بود، اما افسوس که زود گذشت.
جارویش را به دست گرفت، به آخرین بار که از آن استفاده کرده بود، فکر میکرد. روزی که با همکارانش به خیابانی برای دستگیری فرد مجرمی میرفتند. از دنیای فکرش خارج شد و به طرف در انباری رفت. وقتی از آنجا خارج شد به آسمان آبی نگاهی انداخت.
روی جارویش نشست و محکم تر دسته ی چمدانش را گرفت و به پرواز در آمد. ساختمان ها کوچک و کوچک تر میشدند و با سرعت از جلویش می گذشتند. به سرعت به طرف مکانی که به آن " مثلث برمودا " میگفتند حرکت کرد.
چند ساعت بعد.
جزیره ای کوچک آشکار شد، وقتی کمی پایین تر آمد درختان بسیاری را دید. تا چند دقیقه فقط درختان را میدید، وقتی به آنجا می آمد فکر میکرد که در جزیره جز وسایل الکتریکی مشنگی چیز دیگری وجود ندارد. کمی بعد دهکده ی کوچکی را دید، خانه های آن از چوب و کاه ساخته شده بود. به آرامی پایین آمد و روی زمین نشست. چوبدتی اش را در آورد و به اطراف نگاه کرد.
چز صدای پرندگان و بادی کهدر میان برگ های درختان میوزید صدای دیگری به گوش نمیرسید، اطراف به طرز عجیبی ساکت بود و اثری از مردم قبیله نبود. ناگهان مردی با شنل زرد به آرامی از لا به لای درختان بیرون آمد و چوبدستی اش را به طرف گیدیون گرفت. برایش عجیب بود، هیچ فکر نمیکرد جادوگری در این جزیره ی دور افتاده زندگی کند.
- تو کیستی ای غریبه؟
جادوگر زرد پوش با لحنی کتابی این سوال را از گیدیون پرسید. به آن جادوگر بدبین بود، مرد لاغر اندام بود و قد کوتاهی داشت اما ریش کوتاه و سفیدش نشان از مسن بودن آن میداد. به او یاد داده بودند که به هیچ غریبه ای اعتماد نکند، این یکی از شرط های یک کارآگاه بود. با بدبینی گفت:
- من گیدیون پریوت هستم و...
- اومده ای تا بدانی چرا به این مکان میگویند مثلث برمودا؟
- تو ازکجا فهمیدی؟
- در این سال ها افراد زیادی به اینجا آمدند و این سوال را پرسیدند گیدیون.
چوبدستی اش را غلاف کرد با با لبخندی به گیدیون نگاه کرد. پریوت جوان که هنوز به او بدبین بود به آرامی چوبدستی اش را کنار گذاشت و از آن پیرمرد پرسید:
- خب چرا به اینجا میگن مثلث برمودا؟
مرد با لحنی آرام و عامیانه گفت:
- از ابتدای کار این دهکده تا حدود صد سال پیش، اجداد ما در این دهکده میز های خود را به شکل مثلث میساختند، هرکس که در سر مثلث مینشست باید قوی تر از باقی افراد می بود. اینکار باعث اختلاف طبقاتی شده بود به طوری بعضی افراد حاضر نبودند با افراد دیگه حتی ارتباط داشته باشن. اما صد سال پیش رئیس جدید قبیله همه ی میز های مثلثی شکل رو آتیش زد و به جای اون میز های گرد ساخت که باعث برابر شدن مردم عادی و افراد بزرگ قبیله شد.
گیدیون گفت:
- من 2 تا سوال دارم، چرا شما اول با لحن کتابی حرف زدید بعد با لحن عامیانه؟ و اینکه الان دیگه اینجا مثلث برمودا نیست بلکه دایره ی برمودائه، درسته؟
مرد با لبخندی گفت:
- من هروقت با آدمی احساس راحتی کنم عامیانه حرف میزنم و درجواب سوال دومت باید بگم آره الان اسم اینجا، دایره ی برموداست.
گیدیون سوار جارویش شد و چمدانش را به جلوی جارو آویزان کرد. به طرف مرد برگشت و گفت:
- از کمکتون ممنونم.
و با این حرف، به طرف آسمان پرواز کرد و راه خانه اش را در پیش گرفت.
b. دعوت نامه/ کارت عروسی فیثاغورث با همسرش رو تو پیام امروز چاپ کنین.
خبر !
...............................................................
۱. با استفاده از اطلاعاتی که بهتون داده شد، به مثلث برمودا سفر کنین و ثابت کنین که مثلث بودنش شایعهای بیش نیست و در واقع دایره است! (۲۰ امتیاز)
سفر کردن، همیشه کاری لذت بخش و هیجان انگیز است. در سفر همیشه چیز های جدید می آموزیم و با فرهنگ ها، سنت ها، غذا ها و چیز های دیگر شهر ها و کشور های مختلف آشنا میشویم. اما سفر ها همیشه اهداف تفریحی ندارند، سفر هایی وجود دارند که برای تحصیل علوم مختلف هستند. گیدیون پریوت در حالی که وسایلش را جمع میکرد به اتفاقات پیش رویش می اندیشید.
مرتب وسایلش را بررسی میکرد تا چیزی را جا نگذارد، او در این مورد وسواس شدیدی داشت. ردا هایش مرتب درون چمدانش بود و بر روی آن نقشه ی جزیره قرار داشت. کلاس ریاضیات جادویی او را وا داشته بودتا با افراد زیادی رفت و آمد کند اما تا به حال برای درسش به جای دوری سفر نکرده بود، مخصوصا" به جایی نا شناخته. معلوم نبود که تا چند روز مجبور به سفر یا ماندن در آنجا میشود.
- خب رداهامو برداشتم... چوبدستیمو برداشتم... نقشه رو برداشتم... فکر نکنم چیز دیگه ای مونده بشه.
چمدان سیاهش را بست و آن را به دست گرفت. به طرف انباری خونه ی کوچکش حرکت کرد، در قهوه ای و پوسیده ی آن را باز کرد. در اثر باز کردن اتاق گرد و خاکی به هوا بلند شد و موجب سرفه ی او گشت.
- لوموس.
به اطراف نگاه می کرد، جعبه های بزرگ و کوچک در اطراف انباری کوچکش به چشم می خورد، در کنج آن جاروی کهنه اش را دید، یاد روز هایی که به کوییدیچ بازی کردن میپرداخت افتاد، روز های شیرین و جالبی بود، اما افسوس که زود گذشت.
جارویش را به دست گرفت، به آخرین بار که از آن استفاده کرده بود، فکر میکرد. روزی که با همکارانش به خیابانی برای دستگیری فرد مجرمی میرفتند. از دنیای فکرش خارج شد و به طرف در انباری رفت. وقتی از آنجا خارج شد به آسمان آبی نگاهی انداخت.
روی جارویش نشست و محکم تر دسته ی چمدانش را گرفت و به پرواز در آمد. ساختمان ها کوچک و کوچک تر میشدند و با سرعت از جلویش می گذشتند. به سرعت به طرف مکانی که به آن " مثلث برمودا " میگفتند حرکت کرد.
چند ساعت بعد.
جزیره ای کوچک آشکار شد، وقتی کمی پایین تر آمد درختان بسیاری را دید. تا چند دقیقه فقط درختان را میدید، وقتی به آنجا می آمد فکر میکرد که در جزیره جز وسایل الکتریکی مشنگی چیز دیگری وجود ندارد. کمی بعد دهکده ی کوچکی را دید، خانه های آن از چوب و کاه ساخته شده بود. به آرامی پایین آمد و روی زمین نشست. چوبدتی اش را در آورد و به اطراف نگاه کرد.
چز صدای پرندگان و بادی کهدر میان برگ های درختان میوزید صدای دیگری به گوش نمیرسید، اطراف به طرز عجیبی ساکت بود و اثری از مردم قبیله نبود. ناگهان مردی با شنل زرد به آرامی از لا به لای درختان بیرون آمد و چوبدستی اش را به طرف گیدیون گرفت. برایش عجیب بود، هیچ فکر نمیکرد جادوگری در این جزیره ی دور افتاده زندگی کند.
- تو کیستی ای غریبه؟
جادوگر زرد پوش با لحنی کتابی این سوال را از گیدیون پرسید. به آن جادوگر بدبین بود، مرد لاغر اندام بود و قد کوتاهی داشت اما ریش کوتاه و سفیدش نشان از مسن بودن آن میداد. به او یاد داده بودند که به هیچ غریبه ای اعتماد نکند، این یکی از شرط های یک کارآگاه بود. با بدبینی گفت:
- من گیدیون پریوت هستم و...
- اومده ای تا بدانی چرا به این مکان میگویند مثلث برمودا؟
- تو ازکجا فهمیدی؟
- در این سال ها افراد زیادی به اینجا آمدند و این سوال را پرسیدند گیدیون.
چوبدستی اش را غلاف کرد با با لبخندی به گیدیون نگاه کرد. پریوت جوان که هنوز به او بدبین بود به آرامی چوبدستی اش را کنار گذاشت و از آن پیرمرد پرسید:
- خب چرا به اینجا میگن مثلث برمودا؟
مرد با لحنی آرام و عامیانه گفت:
- از ابتدای کار این دهکده تا حدود صد سال پیش، اجداد ما در این دهکده میز های خود را به شکل مثلث میساختند، هرکس که در سر مثلث مینشست باید قوی تر از باقی افراد می بود. اینکار باعث اختلاف طبقاتی شده بود به طوری بعضی افراد حاضر نبودند با افراد دیگه حتی ارتباط داشته باشن. اما صد سال پیش رئیس جدید قبیله همه ی میز های مثلثی شکل رو آتیش زد و به جای اون میز های گرد ساخت که باعث برابر شدن مردم عادی و افراد بزرگ قبیله شد.
گیدیون گفت:
- من 2 تا سوال دارم، چرا شما اول با لحن کتابی حرف زدید بعد با لحن عامیانه؟ و اینکه الان دیگه اینجا مثلث برمودا نیست بلکه دایره ی برمودائه، درسته؟
مرد با لبخندی گفت:
- من هروقت با آدمی احساس راحتی کنم عامیانه حرف میزنم و درجواب سوال دومت باید بگم آره الان اسم اینجا، دایره ی برموداست.
گیدیون سوار جارویش شد و چمدانش را به جلوی جارو آویزان کرد. به طرف مرد برگشت و گفت:
- از کمکتون ممنونم.
و با این حرف، به طرف آسمان پرواز کرد و راه خانه اش را در پیش گرفت.
b. دعوت نامه/ کارت عروسی فیثاغورث با همسرش رو تو پیام امروز چاپ کنین.
خبر !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/05/20
آخرین ورود: یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 13:15
از: مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
پستها:
572

انبر بیارین، درم بیارین!
الادورا شنل بلندی پوشیده بود و ساکی در دست داشت؛ موهای بنفشش سیاه و مواجش در نسیم صبحگاهی ساحل تکان میخورد و منظره باشکوهی به وجود میاورد. به صخره بزرگی که شبیه وزغ غولپیکری بود تکیه داد، و آدرسی که روی تکه کاغذ مچاله ای نوشته بود، سرسری کنترل کرد. برمودا همینجا بود.
قدم زنان به راه افتاد و با چوبدست ساک سفریش رو دنبال خودش کشید. هیچ جنی همراهش نبود. آخرین جن بخت برگشته ش، سر تکلیف معجون سازی به باد فنا رفته بود. انجام کارهای پیش پا افتاده ای مثل این، بعد از یه چیزی حدود صد و ده سال که از خریدن اولین جن خونگیش میگذشت، یاد جوونی و زندگی قبلیش تو گریموالد رو براش زنده می کرد. سال ها بود که دست به سیاه و سفید نزده بود، و خوشبختانه بعد از برگشتنش از مرگ، جن ها به اندازه کافی زاد و ولد کرده بودن که یه لشکر کامل خدم و حشم-آماده قطع شدن سرشون با تبر!- در اختیارش باشه. هر کی دوست داره ادعا کنه سیریوس بلک آخرین بازمانده خاندان بلک بود و بعد مرگش ثروت خانواده به پسرخونده نکبتیش رسید؛ وقتی یکی از بلک ها از مرگ برمیگرده البته، قوانین دستخوش تغییر میشه. دادگاه تجدید نظر هم که فقط واسه طلاق و حضانت نیست!
رشته افکارش رو همونطور اگه ادامه میداد، تهش معلوم نبود به کجا بکشه. یکی از خوبیای فکر کردن اینه که ترمز دستی نداره. آدم میتونه هی بگازه و بره جلو!
الا به دریا نگاه کرد. یا درست تر بگیم، به اقیانوس اطلس، که چنان با آرامش و طمأنینه امواجش رو به سمت ساحل میفرستاد، که انگار من بودم که چند تا کشتی و هواپیمای مشنگی رو از صفحه مریی زندگی محو کردم! با خودش فکر کرد، درسته که میگن طبیعت حافظه نداره. همین اقیانوس رو اگه می دادن برادرموسی با عصا بشکافه، تا شهر و کشور هم کفِش پیدا می شد. ولی از روبرو که نگاهش میکنی، مثل هر دریای دیگه ای مظلوم نماست.
چند تا صدف مثلثی از جلوی پاش جمع کرد و توی جیب رداش ریخت. یه خرچنگ مثلثی رو از جلوی پاش کنار زد. ساندویچ کتلت همراهش رو گاز زد. چند تا سلفی از خودش و دریا و ساندویچ گرفت و کمی در امتداد ساحل دوید. بالاخره بعد از چند ساعت پیاده روی، خسته و کوفته به صخره قورباغه شکل کنار ساحل تکیه داد. هیچ تمدنی اینجا وجود نداشت، هیچ وسیله اندازه گیری با خودش نیاورده بود، قوانین لعنتی گلپت سرجاشون بودن و در نتیجه هیچ چیز اثبات نمیشد. کلی راه با همین دو تا پا گز کرده بود و حالا هیچی به هیچی!
ناسزا گویان تکیه ش رو از صخره قورباغه ای برداشت. چمدونش رو محکم گرفت و به سمت لندن آپارات کرد.
-تاچ مای نوز، تاچ مای هند، آپارات، آپارات، آپارات تو لندن!*
[دوربین الا رو از بالا میگیره. بعد از غیب شدن الا با حرکت آهسته توی هوا دور میشه و تنها جزیره برمودا رو قاب میگیره.در انتها پخش صدای احسان خواجه امیری رو داریم به همراه عبور تیتراژ.]
تکلیف دوم.
*استاد، ویزادورا د ویچ رو دیدی بچه بودی؟
الا
قدم زنان به راه افتاد و با چوبدست ساک سفریش رو دنبال خودش کشید. هیچ جنی همراهش نبود. آخرین جن بخت برگشته ش، سر تکلیف معجون سازی به باد فنا رفته بود. انجام کارهای پیش پا افتاده ای مثل این، بعد از یه چیزی حدود صد و ده سال که از خریدن اولین جن خونگیش میگذشت، یاد جوونی و زندگی قبلیش تو گریموالد رو براش زنده می کرد. سال ها بود که دست به سیاه و سفید نزده بود، و خوشبختانه بعد از برگشتنش از مرگ، جن ها به اندازه کافی زاد و ولد کرده بودن که یه لشکر کامل خدم و حشم-آماده قطع شدن سرشون با تبر!- در اختیارش باشه. هر کی دوست داره ادعا کنه سیریوس بلک آخرین بازمانده خاندان بلک بود و بعد مرگش ثروت خانواده به پسرخونده نکبتیش رسید؛ وقتی یکی از بلک ها از مرگ برمیگرده البته، قوانین دستخوش تغییر میشه. دادگاه تجدید نظر هم که فقط واسه طلاق و حضانت نیست!
رشته افکارش رو همونطور اگه ادامه میداد، تهش معلوم نبود به کجا بکشه. یکی از خوبیای فکر کردن اینه که ترمز دستی نداره. آدم میتونه هی بگازه و بره جلو!
الا به دریا نگاه کرد. یا درست تر بگیم، به اقیانوس اطلس، که چنان با آرامش و طمأنینه امواجش رو به سمت ساحل میفرستاد، که انگار من بودم که چند تا کشتی و هواپیمای مشنگی رو از صفحه مریی زندگی محو کردم! با خودش فکر کرد، درسته که میگن طبیعت حافظه نداره. همین اقیانوس رو اگه می دادن برادرموسی با عصا بشکافه، تا شهر و کشور هم کفِش پیدا می شد. ولی از روبرو که نگاهش میکنی، مثل هر دریای دیگه ای مظلوم نماست.
چند تا صدف مثلثی از جلوی پاش جمع کرد و توی جیب رداش ریخت. یه خرچنگ مثلثی رو از جلوی پاش کنار زد. ساندویچ کتلت همراهش رو گاز زد. چند تا سلفی از خودش و دریا و ساندویچ گرفت و کمی در امتداد ساحل دوید. بالاخره بعد از چند ساعت پیاده روی، خسته و کوفته به صخره قورباغه شکل کنار ساحل تکیه داد. هیچ تمدنی اینجا وجود نداشت، هیچ وسیله اندازه گیری با خودش نیاورده بود، قوانین لعنتی گلپت سرجاشون بودن و در نتیجه هیچ چیز اثبات نمیشد. کلی راه با همین دو تا پا گز کرده بود و حالا هیچی به هیچی!
ناسزا گویان تکیه ش رو از صخره قورباغه ای برداشت. چمدونش رو محکم گرفت و به سمت لندن آپارات کرد.
-تاچ مای نوز، تاچ مای هند، آپارات، آپارات، آپارات تو لندن!*
[دوربین الا رو از بالا میگیره. بعد از غیب شدن الا با حرکت آهسته توی هوا دور میشه و تنها جزیره برمودا رو قاب میگیره.در انتها پخش صدای احسان خواجه امیری رو داریم به همراه عبور تیتراژ.]
تکلیف دوم.
*استاد، ویزادورا د ویچ رو دیدی بچه بودی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/5/19 19:41:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/06
تولد نقش: 1399/02/31
آخرین ورود: یکشنبه 30 مرداد 1401 15:19
از: تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
پستها:
520

درود بر ریون کلاو
تکلیف اول:
- خب، راستش فیثاغورث اون طوری که بقیه فکر میکنن نیست. اون یه نابغه نبود، یه دیوانه بود.
برای تحقیق در مورد فیثاغورث نابغه ی تاریخ، به جزیره ای کوچک در وسط اقیانوس آرام آمده بود. جزیره ای گرمسیری که تکنولوژی در آن در سطح ابتدایی قرار داشت. مردم جزیره انسان های مهمان نوازی بودند اما این باعث نمیشد تراورز بین آن ها و دیگر ماگل ها فرقی بگذارد. بیشتر مردم چهره ای مثلث شکل و لباس هایی در حد چند قطعه پارچه یا پشم متصل پوشیده بودند. بقیه ی مردم هنگامی که در آسمان جزیره پرواز میکردند یا در اقیانوس اطلس در سفر بودند به جزیره کشیده شده و در آن جا زندانی شده بودند برای همین در جزیره افرادی با فرهنگ ها و ملیت های متفاوت به چشم میخوردند.
تراورز اجبارا زیر نور مستقیم آفتاب شدید نشسته بود و از حاکم جزیره، پیرمرد سبزه ای با صورتی مثلث شکل که رو به رویش قرار داشت سوال میکرد. هر دو روی صندلی های چوبی کوتاه کنار یک میز چوبی نشسته بودند و لیوان هایی پر از مایعی سبز رنگ رو به رویشان بر روی میز قرار داده شده بود. عرق روی پیشانیش را پاک کرد و گفت:
- من شنیدم که فیثاغورث یه نابغه بوده که علاقه ی زیادی به مثلث داشته. یه روز از روی اشتباه به این جا میاد و با یکی از دختران این جا ازدواج میکنه و اسم این جارو مثلث برمودا میزاره. نظر تو اینه که اون یه دیوونست، چرا؟
پیرمرد آهی کشید و گفت:
- در کتیبه های ما چیز متفاوتی گفته شده. اون یه آدم دیوونه بود که از مهمان نوازی ما سوءاستفاده کرد. اون یکی از دخترای قبیله ی ما رو به زور برداشت و برد. هر کسی سعی میکرد باهاش مقابله کنه رو با یه نیروی پلید از پا در میآورد. اون با نیرو های پلیدش مردم مخالف خودش رو زجر میداد و حتی میکشت.
اخم های تراورز در هم رفت. بر اساس چیزی که مردم این قبیله میگفتند فیثاغورث باید یکی از جادوگران سیاه بوده باشد. یعنی فیثاغورث و اهالی جامعه ی فیثاغورثیون به مردم دروغ گفته بودند؟ قضیه ی مثلث همه و همه یک دروغ بود؟ از پیرمرد رو به رویش پرسید:
- سوالی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که چرا اسم این منطقه مثلث برموداست؟ این جزیره بیشتر شبیه به یک دایره هست.
پیرمرد دستی بر ریش سفید رنگ بلند و کثیفش کشید و با لحنی غمگین گفت:
- در حقیقت این جزیره یک بیضی هست. فیثاغورث دیوانه با نیرو های پلیدش کاری کرد که تمام افراد این جزیره چهره ای مثلثی پیدا کنند. بعد از اون هم یک وسیله ی مثلث شکل در جزیره قرار داد که باعث شد هر چیزی از بالای این جزیره عبور میکنه به این جا سقوط کنن. دلیل این که بعضی از کسانی که این جا زندگی میکند چهره ای شبیه به ما ندارند هم همینه.
تراورز از روی صندلی چوبی برخواست و با چهره ای مغرور به ماگلی که رو به رویش قرار داشت نگاه کرد و گفت:
- از قدرت هایی که فیثاغورث داشت میترسی؟
- بله، اونا وحشتناک و نحس هستن.
- پس نگاه کن.
تراورز افکارش را بر روی هاگوارتز متمرکز کرد و بعد از آن صدای فریاد پیرمرد بود که شنیده میشد، دیگر اثری از تراورز نبود و پیرمرد سبزه در حالی که دست بر روی سینه اش گذاشته بود و عرق میریخت فریاد میزد.
***
- تراورز، کجا بودی؟
تراورز بر روی صندلیش نشست، دلش برای صندلی های راحت هاگوارتز تنگ شده بود. به کاری که با پیرمرد بیچاره کرده بود خندید و با لحنی تمسخر آمیز به تد ریموس لوپین جواب داد:
- در مورد فیثاغورث تحقیق میکردم. آدم باحالی بوده. راستی تد، حاکم اون جزیره خودش گفت که به هیچ عنوان اسم مثلث برمودا رو قبول نداره و اون جزیره نه مثلثه و نه دایره. اون جزیره در حقیقت یک بیضیه.
تکلیف دوم:
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=285433
این خبری که زدم اون عکس اولش جواب تکلیفه و بقیه تکلیف به قولی مثل یک سوژه ی فرعی میمونه در ادامه ی خبر. اگه هم قبول ندارین حرفمو جواب تکلیف رو همون عکس فرض کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1393/5/16 12:06:12
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/26
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 14:33
از: از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
پستها:
205

دورا شنل بلندی پوشیده بود و ساکی را در دست داشت ،موهای بنفشش در نسیم صبحگاهی تکان میخورد . به محوطه ای پر از درخت رسیده بود.میوه های درختان بسیار عجیب و غریب بودند شکلشان مثل مثلث قائم الزاویه بود . دورا ابروهایش را بالا انداخت و به اطراف نگاه کرد با خود گفت:
-چه جالب! همه چیزش مثلثیه...
-اهم..اهم
دورا با حرکتی سریع برگشت،صدا از پشت سرش امده بود .چند قدمی به جلو رفت و در پشت بوته ای پنهان شد و از ان جا سرک کشید . دورا نیمتوانست انچه را میبیند باور کند ...عده ای مردم لباس های بلندی پوشیده بودند که روی ان طرح مثلث هایی رنگی بود، کودکان ریسه هایی مثلثی در دست داشتند و ان هارا در هوا تکان میدادند ، از گوش و گردن زنان مثلث های پر زرق و برقی اویزان بود و مردان بر روی صورت و بازوهای خود مثلث زرد رنگی را طراحی کرده بودند .
-شما که بوده است؟
دورا از جا پرید و به مردی که روبه رویش ایستاده بود خیره شد. قیافه ای جالب داشت ریشش مثل دامبلدور سفید و بلند بود فقط با این تفاوت که ریش این مرد مثلثی بود و عینکی مثلثی هم به چشم داشت .
دورا بلند شد و گفت :
- اوه ...من دورا تانکس هستم اومدم تا به شایعه مسخره ای که اینجا مثلث شکل است خاتمه بدم .
- ها؟!شما به ما توهین کرده ، شما به ما مسخره گفته!
-اوه..نه..اشتباه شد ببینید میتونید من رو پیش رئیس قبیلتون ببری؟
-من خودم رئیس بوده !
دورا که دستپاچه شده بود گفت :
-خوب اقای رئیس قبیله همونطور که میدونید فیثاغورث جادوگر مدت ها پیش به جزیره شما اومده بود،و اون اسم جزیره شمارو مثلث برمودا گذاشته. تا اینجارو که گرفتی؟
-چه چیز گرفتم ؟
-هیچی بیخیال ...منظورم این بود که فهمیدی؟..خوب داشتم میگفتم اون اسم اینجارو مثلث گذاشته میشه گفت مثلث تیکه کلامش بوده و اینجا شکل مثلث نیست شکل دایرست!!
-شواهدی برای اثبات داری؟
- برو بابا..شواهد چیه من دارم به شما میگم اینجا دایرست .
بعد با دستش رو خاک دایره ای کشید و ادامه داد:
این شکلیه!
مرد به دورا خیره شده بود در چشمهایش عصبانیت موج میزد، دورا که متوجه اوضاع بد شده بود کمی خودش را عقب کشید و تازه متوجه مردمی که در اطراف ان ها جمع شده بودند شد.
- تو باور های ما را زیر سوال برده ای!
-من واقعا منظوری نداشتم...میخواستم مطلعتون کنم .
زنی جلو امد و در گوش رئیس قبیله چیزی را زمزمه کرد. رئیس سر تکان داد و بعد به دورا گفت:
-اگر این حرف تو راست هم باشد ما بخاطر لطفی که فیثاقورث در حقمان کرده نمیتونیم رسوماتمون را عوض کنیم در ضمن اگر توجه کرده باشی میبینی که درختان و گل ها در اینجا مثلث هستند و طبیعتش اینه! ولی قبوله اینجا دایرست.
-دورا گفت : پس قانع شدید که اینجا شکلش مثلث نیست و در اصل دایره برموداست؟
-اره حالا سریع برو!
دورا لبخندی زد و گفت:
-عــــــــــــــــــــــــــــــــــــالیه
و بعد در همان جایی که ایستاده بود ترقی غیب شد.
به محض رفتن دورا مرد خندید و گفت :
-افرین مثلث بانو از اول باید بهش میگفتم که اره اینجا مثلث نبوده و دایره است تا پاشه بره .
مثلث بانو هم خندید و گفت :
-اره خیلی ساده بود سریع باورش شد که ما واقعا قبول کردیم .
در هاگوارتز:
نیمفادورای بیچاره که فکر میکرد موفق شده روی تختش نشسته بود و در حال نوشتن گزارش کارش بود، او نمیدانست که چه کلکی خورده است....
2 -از طرف فیثاغورث نامهای به مردم قبیله بنویسین و از مهمون نوازیشون تشکر کنین! این نامه حتما باید سرگشاده باشه. نامه سر گشاده
-چه جالب! همه چیزش مثلثیه...
-اهم..اهم
دورا با حرکتی سریع برگشت،صدا از پشت سرش امده بود .چند قدمی به جلو رفت و در پشت بوته ای پنهان شد و از ان جا سرک کشید . دورا نیمتوانست انچه را میبیند باور کند ...عده ای مردم لباس های بلندی پوشیده بودند که روی ان طرح مثلث هایی رنگی بود، کودکان ریسه هایی مثلثی در دست داشتند و ان هارا در هوا تکان میدادند ، از گوش و گردن زنان مثلث های پر زرق و برقی اویزان بود و مردان بر روی صورت و بازوهای خود مثلث زرد رنگی را طراحی کرده بودند .
-شما که بوده است؟
دورا از جا پرید و به مردی که روبه رویش ایستاده بود خیره شد. قیافه ای جالب داشت ریشش مثل دامبلدور سفید و بلند بود فقط با این تفاوت که ریش این مرد مثلثی بود و عینکی مثلثی هم به چشم داشت .
دورا بلند شد و گفت :
- اوه ...من دورا تانکس هستم اومدم تا به شایعه مسخره ای که اینجا مثلث شکل است خاتمه بدم .
- ها؟!شما به ما توهین کرده ، شما به ما مسخره گفته!
-اوه..نه..اشتباه شد ببینید میتونید من رو پیش رئیس قبیلتون ببری؟
-من خودم رئیس بوده !
دورا که دستپاچه شده بود گفت :
-خوب اقای رئیس قبیله همونطور که میدونید فیثاغورث جادوگر مدت ها پیش به جزیره شما اومده بود،و اون اسم جزیره شمارو مثلث برمودا گذاشته. تا اینجارو که گرفتی؟
-چه چیز گرفتم ؟
-هیچی بیخیال ...منظورم این بود که فهمیدی؟..خوب داشتم میگفتم اون اسم اینجارو مثلث گذاشته میشه گفت مثلث تیکه کلامش بوده و اینجا شکل مثلث نیست شکل دایرست!!
-شواهدی برای اثبات داری؟
- برو بابا..شواهد چیه من دارم به شما میگم اینجا دایرست .
بعد با دستش رو خاک دایره ای کشید و ادامه داد:
این شکلیه!
مرد به دورا خیره شده بود در چشمهایش عصبانیت موج میزد، دورا که متوجه اوضاع بد شده بود کمی خودش را عقب کشید و تازه متوجه مردمی که در اطراف ان ها جمع شده بودند شد.
- تو باور های ما را زیر سوال برده ای!
-من واقعا منظوری نداشتم...میخواستم مطلعتون کنم .
زنی جلو امد و در گوش رئیس قبیله چیزی را زمزمه کرد. رئیس سر تکان داد و بعد به دورا گفت:
-اگر این حرف تو راست هم باشد ما بخاطر لطفی که فیثاقورث در حقمان کرده نمیتونیم رسوماتمون را عوض کنیم در ضمن اگر توجه کرده باشی میبینی که درختان و گل ها در اینجا مثلث هستند و طبیعتش اینه! ولی قبوله اینجا دایرست.
-دورا گفت : پس قانع شدید که اینجا شکلش مثلث نیست و در اصل دایره برموداست؟
-اره حالا سریع برو!
دورا لبخندی زد و گفت:
-عــــــــــــــــــــــــــــــــــــالیه
و بعد در همان جایی که ایستاده بود ترقی غیب شد.
به محض رفتن دورا مرد خندید و گفت :
-افرین مثلث بانو از اول باید بهش میگفتم که اره اینجا مثلث نبوده و دایره است تا پاشه بره .
مثلث بانو هم خندید و گفت :
-اره خیلی ساده بود سریع باورش شد که ما واقعا قبول کردیم .
در هاگوارتز:
نیمفادورای بیچاره که فکر میکرد موفق شده روی تختش نشسته بود و در حال نوشتن گزارش کارش بود، او نمیدانست که چه کلکی خورده است....
2 -از طرف فیثاغورث نامهای به مردم قبیله بنویسین و از مهمون نوازیشون تشکر کنین! این نامه حتما باید سرگشاده باشه. نامه سر گشاده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
