جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 دی 1386 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت مرگخواران



بارتی : ایول ... من چشمامو میبندم ، تو شروع کن

آناکین :

بارتی : امیدوارم منظورت این نباشه که ندونی چجوری باید این کارو کرد !


آناکین : خوب ببین ، راستش یه زمانی یه فیلمه خفنی میداد ، اسمش عارفانه ها بود ؛ یه سری جادوگره خز و خیل و پیر و مردنی جمع شده بودن ، یکیشون پیشنهاد جراحی داد و اینکه بقیه رو بیهوش کنن ، میخواستن از توی بدن این جادوگرا بفهمن که اینا تحت تاثیر نیروی لرد سیاه زمان خودشون هستن یا نه ... منم این ایده رو از اونا گرفتم .


بارتی در حالی که پشت چشم نازک کرده ، مرگخوارایی که جنازه ازشون سر حال تر هست و بیشتر به زنده ها شبیه رو از نظر میگذرونه . بلیز ، سامانتا ، باب ، جسیکا ، ایوان ، یاکسلی ، گابریل ، آمیکوس ، پرسی ، بلیز ... هوووم ... پرسی ! نگاهش روی پرسی قفل میشه ، بدون اینکه از اون چشم برداره خطاب به آناکین میگه : خودشه ! من یه ایده ای دارم !


آناکین بدون توجه به بدن های بی فعالیت مرگخواران که با بی حوصلگی روی هم ! افتادن و بدون داشتن ذره ای احساس گناه ، با چهره ای مشتاق و سراسر از هیجان به بارتی چشم دوخته ؛ با خوشحالی میگه : من عاشق ایده ام ! از کدوم فیلمه گرفتی ؟ ... سه جادوگر در مرداب ؟ یا بوقیدن به جادوگران ؟ یا اون فیلمه جادوگران شونصد سال ما بعد تاریخ ؟!


بارتی تمام تلاشش رو میکنه که برای هزارمین بار از چشم نازک کردن خودداری کنه ، ولی باز هم نمیتونه ؛ پشت چشمی نازک میکنه و با ناز و ادا میگه : تو هم خوشیا برای خودت ! ایییششش ! ایده من اینه که میشه از پرسی استفاده کرد ، بالاخره ، تجربش زیاده توی این مسائل و فی البداهه اضافه میکنه : خوابگاه مختلط کارمندا که یادت هست ؟


بدون انتظار کشیدن برای دریافت پاسخ از جانب آناکین ، به سمت پرسی میره ، چوبدستیش رو از کمرش بیرون میکشه و اون رو نشونه میره و میگه : خوب ، فقط باید تو رو بهوش بیارم . وردش چی بود ؟؟ بزار ببینم : آلوهومورا . نه این نبود . بار دیگه پرسی رو هدف میگیره و میگه : آسیو ، نه این هم که نمیشه . سکتو سمپرا ، ایمپریوس کارس ، کروشیو ، سایلنشیو ، مافلیاتو ... اه این چرا پس بلند نمیشه ! رنویت !


بدنش لرزش خفیفی میکنه و با ناراحتی از زمین جدا میشه ، سرش سنگین هست و تک تک اعضای بدنش از درد به خودشون میپیچن ؛ بارتی صداش میکنه و با رنج و عذاب خودش رو به سوی دیگه میکشه و به جایی که بدن بلیز افتاده نزدیک میشه .


آناکین : پرسی ، میخواستیم که بدن بلیز رو جراحی کنیم ، در واقع بازش کنیم ، میدونی از چه وردی باید استفاده کنیم ؟


پرسی : آره ... کاری نداره که ... جریوس ماکزیمم !


آناکین : ممنون ، دیگه کاری باهات نداریم عزیزم ... اینرویت !


بارتی که به پیکر پرسی که برای دومین بار با ناراحتی واژگون میشد ، نگاهی کرد و گفت : ایول ، دمش گرم ، چه وردایی بلده ها !


آناکین : به نظر من که آفرین رو باید به تو گفت ؛ بوقی حالا نخواستم جلوی خودش بگم ، این وردایی که تو روی این بیچاره امتحان کردی که اثرش بیشتر از این وردی بود که گفت ! بوقی جر وا جرش کردی


ده دقیقه بعد



آناکین که تا کمر ، توی بدن بلیز فرو رفته ، بزور خودش رو بیرون میکشه ، یکی از نگین های انگشتر مادر لرد بزرگ رو پیدا کرده بود .


آناکین : خوب این از بلیز ، ولی ایول ، الان که رفتم تو بدنش تازه به مفهوم این قضیه زیبا ، جادار ، مطمئن ایمان آوردم


در صورت امکان نقد بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/10/13 15:47:40
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1386 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مجلس هشت نفره مرگخواران درون اتاق کماکان در حال زد و خورد بودند.بلیز دماغ پرسی را گرفته بود و چیز زیادی به کنده شدنش باقی نمانده بود!رودولف هم طنابی را دور گردن ایوان فشار میداد و در جواب ایوان دو انگشتش را در چشم های رودولف فرو کرده!
مجلس به همین شیوه گرم و دوستانه گذری میشد تا اینکه با فریاد یکی از مرگخوارها که در زیر بقیه مدفون شده بود سکوت بالاخره بر اتاق جاری شد.
لشکر مرگخواران لت و پار شده از روی هم پایین افتادند تا فرصتی برای فکر کردن پیدا شود!
پرسی که دماغش را با دو دست گرفته بود گفت:ببینم معلومه ما اینجا چه غلطی میکنیم؟
بلیز که کمرش به لطف ضربه کات دار ایوان به شدت درد میکرد گفت:من چه میدونم.ما داشتیم از سالن غذا خوری میرفتیم بیرون که یهو اینجا روی همدیگه ظاهر شدیم.
سامانتا با تعجب پرسید:ببینم یعنی شما هر وقت ناگهانی یه جا ظاهر بشین این جوری همدیگه رو تیکه پاره میکنین؟
و با حسرت دستی به سرش کشید که قسمتی از موهایش دسته دسته کنده شده بود!
رودولف با زحمت از روی زمین بلند شد و به طرف در رفت.دستگیره در را به پایین فشار داد اما در باز نشد.رودولف چوبدستی اش را در آورد و سعی کرد با طلسم در را باز کند.
رودولف:عجیبه،کی این در رو قفل کرده؟
ایوان با تاسف سری تکان داد و گفت:خوب معلومه،همون که ما رو آورده اینجا دیگه!
بلیز با ترس و لرز نگاهی به اطراف انداخت و گفته:نکنه ارباب ما رو اینجا جمع کرده؟نکنه میخواد بلایی سر ما بیاره؟!
ملت:
رودولف از جلوی در کنار رفت و گفت:نه بابا فکر نکنم.لرد مثل دامبلدور نیست که!از این نظر خیالتون راحت باشه!
صدایی ناگهانی همه را از جا پراند.در به آرامی باز شد و هاله ای از نور وارد اتاق شد.همگی در حالی که همدیگر را بغل کرده بودند(فکر بی ناموسی نکن بوقی!سامانتا و یاکسلی دیگه برای رعایت آسلام خودشون رو بغل کرده بودن!) به در خیره شدند.
تا چند لحظه اتفاقی نیوفتاد اما بعد چوب دستی ای از لای در وارد اتاق شد و قبل از اینکه کسی بتواند فرار کند نور طلسم برای لحظه ای اتاق را روشن کرد!!

چند لحظه بعد:

بارتی و آنی مونی به همراه آمیکوس بالای بدن های بی جان مرگخواران نگون بخت ایستاده بودند و با لبخندی جذاب! به آنها نگاه میکردند.
بارتی استین هایش را بالا زد و پرسید:خیلی خوب حالا چیکار کنیم؟
آنی مونی:اینو بسپارین به من.مثل مشنگها شیکمشون رو باز میکنیم.البته با جادو.بعد هرچی توی شکمشونه میریزیم بیرون و دنبال تیکه های انگشتر میگردیم.به همین راحتی!
بارتی:مطمئنی راه دیگه ای نیست؟
آنی مونی چوب جادویش را از جیبش در آورد و گفت:نه راه دیگه ای نیست.خیلی راحت میتونیم انگشتر ارباب رو در بیاریم.خیلی راحته!
آمیکوس نگاهی به جمع جنازه های بیهوش روی زمین انداخت و گفت:حالا از کی شروع کنیم؟
بارتی و آنی مونی موذیانه به هم نگاه کردند.طوری که اگر بلیز بیهوش نبود مطمئناً با دیدن نگاه آنها با آخرین سرعت از محل فرار میکرد!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 8 دی 1386 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کم کم آمیکوس کرو هم وارد صحنه می شه ، اون که یکی از موزی ترین مرگخوارای لرده با موزیگری و زیرکیی که داره از این قضایای مشکوک سر در میاره و میره پیش آنی مونی و بارتی
بارتی : تو دیگه چی می خوای ما که اوضامون خیته .
آنی مونی هم تأیید می کنه .
آمیکوس : مشکلی نیست منم از قضیه مطلعم اومدم یه همفکریی یا یه چیزی تو این مایه ها باهم بکنیم ببینیم چه گلی باید به این کلمون بگیریم، اگه لرد این انگشتره رو تو دستاش نبینه پدره همه مونو در میاره .
دوباره شروع کردن به فکر کردن خلاصه خیلی فکر کردن و در کل زیاد فکر کردن.
آمیکوس : میگم چطوره یکی یکی بگیم بیان تو مرلینگاه به بهانه ی اینکه لرد یه دستور سری براشون داره.
البته تک تک و با وقفه.
آنی مونی : بابا اینجوری که دو روز طول میکشه که با هوش.
_ اااااا راست میگی پس اگه هیچکدومتون فکری به ذهنتون نرسیده دوباره فکر می کنیم،پس دوباره شروع به
تأمل و تفکر کردن و فکر و تأمل و تصور
آنی مونی:ای ول این یکی دیگه خودشه . خیلی ساده بهشون میگیم که انگشتر لرد رو خوردن و اگه لرد بفهمه
که انگشترش خورده شده شکم همشون سفرس،
یا به عبارتی:

بارتی:اینکه شد همون دست تو حلق کردن خودم ، فقط یکم مودبانه تره.

آمیکوس: راست میگه من از دور اون موقع که بارتی داشت این پیشنهاد و می داد داشتم گوش می کردم.
_ پس چه غلطی بکنیم؟
بارتی:
آنی مونی: بابا باید یه کاری بکنیم .
بعد لحظاتی تفکر
بارتی : آمیکوس تو هم داری به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
آمیکوس : تو به چی فکر میکنی، که منم باید به اون فکر کنم؟
_ به این که رو همشون یه طلسم بی هوشی و بعدش هم یه دونه فراموشی اجرا کنیم و د رحالی که بیهوش هستن یه
جوری انگشر لرد و از شکمشون بیاریم بیرون. فکر میکنم این بهترین و عاقلانه ترین راه تو این موقعیت باشه.
آنی مونی و آمیکوس: پس بزنیم بریم. و آمیکوس گفت : که پیشنهاد من در مورد مرلینگاه رو هم با هاش قاطی کنیم،خیلی بهتر می شه.
پس اینگونه شد که رفتن برن بزنن همه رو بی هوش کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1386 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتي : ولي چجوري اينكارو بكنيم ؟تصویر تغییر اندازه داده شده
- به نظر من كه دست كنيم تو حلقشون تا هر چي خوردن رو بالا بيارن .
- نه ... اينطوري هم خودمون كثيف مي شيم , هم اگه انگشتر پيدا بشه و يكي از مرگخوارا اونو ببينه ممكنه بره و به لرد بگه كه تو اونو توي دسر گذاشته بودي و حالا توي شكم اون بود و خودت كه از رفتارها و تهديدهاي لرد خبر داري.
آني موني :تصویر تغییر اندازه داده شده
- خببب ... مي گم كه بيا يه انگشتر مثل مال مامان ارباب رو درست كنيم بهش بديم تا امشبو بخوابه . ما هم با اين هفت هشت تا مرگخورا ور مي ريم كه انگشترو بالا بيارن .
- خوبه . ولي چجوري اينكارو بكنيم ؟

بارتي و موني هر دو به فكر فرو رفتند تا به اين مسئله كه چگونه انگشتري همچون انگشتر مامان لرد درست كنن كه هيچ فرقي با اون نداشته باشه كه لرد نفهمه اون انشگتر اصلي نيست و بدله ...
... به طوري ايستاده بودند كه ; ماهيچه ي پشت ساق پاشون با پشت رون پاشون زاويه ي نود درجه ساخته بود و كف پاشون با زمين زاويه ي سي درجه و دست راستشون زير چونشون و دست چپشون روي زانوي چپشون بود و شكمشون با نقطه ي شروع پاشون زاويه ي نود درجه ساخته بود و () ... در حاليكه به نقطه اي در روبرويشان نگاه مي كردند همينطور فكر مي كردند و پرستيژي كه داشتند را از دست نمي دادند كه ناگهان دستي بر روي هر دو شانه ي آنها نشست و هر دو به سمت او با ترس فراوان برگشتند ...

- ايگي تويي ؟ بابا ترسيديم .
- واسه چي ترسيدين ؟ مگه چيزي شده ؟ چه خبره ؟ بقيه كجان ؟
- هيچي . همينجوري داشتيم فكر ميكرديم گفتيم براي تنوع يكم بترسيم () . بقيه ؟ ما چه مي دونيم كجان ؟ تو اينجا چيكار مي كني ؟
- من ؟ آها . كارم تو هاگوارتز تموم شد گفتم بيام اينجا يه سري بزنم يه دسري بخورم .
- دسر تموم شده ولي اي كاش تموم نمي شد كه بدبخت شديم . انگشتر مامان لرد رو ...

- ... اوووخ . چرا مي زني ؟
- ادامه نده مگه قرار نبود كسي نفهمه ؟
- ها ؟ چرا !

ايگي كه پاك قاط زده بود كمي به آنها در مورد مسئله ي پيشامد شده گيرز داد ولي آنها كه هيچگونه نمي پس نمي دادند بالاخره او را دك كردند و در حاليكه به زندان مرگخوران نگاه مي كردند كه درش باز بود با ترس و واهمه تو سر هم زدند و به سمت در خروجي دويدند و ...

آني موني و بارتي :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1386 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
همون لحظه یک عدد نامه عربده کش ، عربده کشان پیش آنی مونی و بارتی میره و با صدای لرد شروع به عربده کشیدن میکنه:

بوقیا ... من میخوام بخوابم .. اون انگشترم چی شد؟ من الان شیرمو خوردم ... دستشوییم رفتم تازه میخوام حالا برم بخوابم میبینم انگشتر تو دستم نیست یا انگشترمو میارید یا از سقف آویزونتون میکنم ...
با تشکر ارباب


بلافاصله بارتی و آنی مونی متوجه خطیر بودن شرایط میشن و به فکر فرو میرن ... در اون میان بلیز همچنان در حال جیغ و داد کردن و فرار است و هر از گاهی از کنار در دوان دوان رد میشود و هر از گاهی دوباره دوان دوان در جهت مخالف برمیگردد .. بعضی موقع ها از فواصل دورتر از در و بعضی موقع ها از فواصل نزدیکتر از در رد میشود و ...

آنی مونی و بارتی
بارتی: به نظر من ارباب اینو گفت که ما فقط بترسیم!
آنی مونی: خودش میدونه ما چه قلبهای رئوفی داریم ..
بارتی: آره ارباب گله .. ارباب ماهه .. ارباب فقط شوخی کرد!
آنی مونی: آره به سلامتی اربابمون بریم نوشیدنی کره ای بخوریم!
بارتی و آنی مونی :lol2:
بلافاصله صاعقه ای از ناکجا به این دو مرگخوار مفلوک اصابت کرده و آنها همونجا متوجه این نکته خطیر میشند که باید به تهدید های ارباب اهمیت دهند...

آنی مونی: خب حالا چی کار کنیم؟
بارتی: من یه فکر خوب دارم صبر .. اکسیو نگین های انگشتر و خود انگشتر!
بلافاصله یک عده هفت هشت نفری از مرگخواران حاضر در صحنه از جمله بلیز به درون اتاق احضار مییشند و همشون روی سر بارتی فرود میان و چون متوجه علت ورود ناگهانیشون نمیشن در نتیجه شروع به فحاشی میکنند و سپس زد و خورد و اینا!

در اون میان دوربین ما موفق میشه یه صحنه زیبا از بلیز در حالی که یکی از کاسه ها رو تو سر رودلف میشکونه و در همون حال جفت پا اومده تو صورت پرسی و داره به دوربین لبخند میزنه رو فیلم برداری کنه (حالا از جزئیات دعوا بگذریم )

بارتی و آنی مونی به دور از دعوای پیش اومده چهار دست و پا از زیر دست و پای ملت درگیر رد میشند و خودشونو به بیرون اتاق میرسونند و آنی مونی در رو میبنده و قفل میکنه تا افراد مشکوک به بلعیدن انگشتر نتونند فرار کنند.

آنی مونی: چرا اینجوری شد؟
بارتی: به نظرم هر نگین انگشتر رو یه نفر قورت داده برای همین وقتی طلسمو به کار بردم همشون ریختن تو اتاق ...
آنی مونی: درود بر تو ... خوبه باز جای امیدواریه که میدونیم باید از کجا شروع کنیم !!!
بارتی: ایول .. نقشه من بود من خیلی باهوشم .. من خفنم .. من خدام ... سارا اوانز در پیش من پشیزی بیش نیست .. من الان هیجان زدم یکی منو بگیره ..
آنی مونی: من میگم باید یه راهی پیدا کنیم تا این ملت غذایی که خوردن رو دوباره به بیرون برگردونن!
بارتی: درود بر این ایده
آنی مونی: ایول .. نقشه من بود من خیلی باهوشم .. من خفنم .. من خدام ... سارا اوانز در پیش من پشیزی بیش نیست .. من الان هیجان زدم یکی منو بگیره ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/2 19:28:12
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/10/2 19:32:31
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1386 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره بعد از ساعتها دسرآماده شده بود.
سرآشپز مونی سوت زنان دسر مخصوصش را در جامهای طلایی کشید.زنگ مخصوص غذا را در دست گرفت.
جلینگ...جلینگ..
ملت مرگخوار از اتاقها وراهروهای خانه ریدل به آشپزخانه سرازیر شدند.ظرف سه ثانیه کوچکترین اثری از دسر و ملت قحطی زده مرگخوار باقی نمانده بود.
بارتی کراوچ نفس نفس زنان خود را از زیر دست و پای مرگخواران بیرون کشید.
-اوه...وای...چی بود؟زلزله شد؟انگار یه گله گاو وحشی از روم رد شده.

آنی مونی در حالیکه ته مانده دسر را از ته دیگ میلیسید بارتی را از روی زمین بلند کرد.

-دیر کردی..هیچی نموند.
بارتی با عصبانیت ردایش را تکاند.
-کی دسر خواست بابا.منو ارباب فرستاده.گفت بپرسم انگشتری که داده بود نگیناشو عوض کنی چی شد.اون انگشتر مادرش بوده.بدون اون خوابش نمیبره.

آنی مونی با دستپاچگی به اطراف نگاه کرد.
-نگیناشو عوض کردم.همینجا بودا..چی شدپس؟هوم؟گذاشته بودم توی دیگ که گم نشه.

با شنیدن این حرف رنگ بارتی پرید.
-دیگ؟همون دیگی که توی دستته؟
آنی مونی به دیگ نگاه کرد.انگار امیدوار بود انگشتر هنوز در ته دیگ باشد ولی.....

-ای وای..انگشتر ارباب قاطی دسر شده و این مرگخوارای بوقی خوردنش.حالا چیکار کنیم؟
بارتی متفکرانه سر تکان داد.
-خوب...ما نمیدونیم کی انگشترو خورده.اول باید این موضوع رو کشف کنیم..و بعدشم که دو راه بیشتر نداریم.یا دل و روده طرفو پاره کنیم و انگشتر اربابو برداریم و یا منتظر بشیم که از راههای طبیعی...
-چی چیو راههای طبیعی..انگشتر ارباب هضم میشه.خراب میشه.هر طور شده باید فورا پیداش کنیم.

در آشپزخانه با صدای بلندی باز شد و بلیز که دو ظرف دسر نصیبش شده بود شاد و خندان ظرفهای دسر را روی میز گذاشت.

-بلیز؟؟؟چیزه..میگم که...
-چیه؟من چیکار کنم خوب.من میخواستم یه ظرف بردارم.رودولف هولم کرد دو تا برداشتم.

آنی مونی و بارتی به طرز خطرناکی به بلیز نزیک شدند.
-نه اونو نمیگم..میگم که تو هیچ احساس عجیب و غریبی در اعماق دلت نداری؟
بلیز که از رفتار آن دو وحشت زده شده بوددرحالیکه فحشهای رکیکی نثار روح دامبلدور میکرد بارتی را به عقب هل داد و دوان دوان از آشپزخانه خارج شد.

بارتی و آنی مونی مجبور بودند برای کشف حقیقت دست بکار شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1386 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هری لیوان ِ آب کدوحوایی (به قول خودتون رول هری پاتری ها!) رو روی میز میذاره و با لبخندی،در ابعاد ِ دونقطه دی به ریموس و سیریو نگاه میکنه.بعد هر سه با هم، قاه قاه! به ریش ِ لرد میخندند.

-من نمیدونم چرا فکر میکنم که همین الان...

بوم!
مقدار زیادی دود و گرد و خاک از سوی در به سمت اونا سرازیر میشه و این نشانه ی ورود مرگخواران به داخل قرار گاه ِ محفله. هری و سیریوس و ریموس که پشت ِ میز نشسته بودند همه به حالت شنبه ای! جیغ میکشند و پا به فرار میذارن.

-نه! نه! در نرید...!
- اکسیو سیریشو،هریو و این یارو!

هری و سیریوس و ریموس، که به طرز کاملا مضحکی به عقب کشیده میشدند، با حالت به لرد خیره شدند. ولدمورت جلوی هری نشست و گفت:

- جناب ِ پاتر..جناب ِ پاتر..من..من که از اولشم نمیخواستم به شما حمله کنم! من تحت ِ تاثیر ِ طلسم فرمان ِ بلاتریکس بودم!همه چیز تقصیر اونه.منو ببخشید!

- پاشو برو باب..فک کردی من نمیدونم!

- ولی من توبه کردم! من آدم خوبی شده ام!
- توبه ی گرگ مرگه!تو اون همه آدم کشتی!تکلیف اونا چیه؟

ولدمورت که دیگه کم کم ، به مرز ِ ترکیدن میرسه میگه:
-خب اونا رو الیاس بهم میگفت بکشم!

هری: تصویر تغییر اندازه داده شده
ولدمورت: تصویر تغییر اندازه داده شده

هری بالاخره با هزار زحمت اونا رو از قرار گاه ِ محفل بیرون میندازه و ولدمورت مجبور میشه برای حفظ آبروش با مرگخواراش به خانه ی ریدل برگردد...و از دیوار کمک بخواد.

شب و اون موقعا..

-پیست!

ولدمورت روی تختش غلتی میزنه و خرس عروسکی اش از دستش می افته.دوباره با اومدن ِ صدای ِ پیست، ولدمورت غلتی میزنه و بالاخره چشماشو باز میکنه. یکی از تابلوهایی که در تاریکی قرار داشته این صداهارو از خودش در میاورده. ولدمورت میره و بالشت ِ زیر سر ِ تابلو رو صاف میکنه و میخواد بخوابه که متوجه صدای پیست! ِ دیگه ای میشه..

- تام!منم...ماروولو...گوش کن..!تو نباید به اون دی..دیو...دیوا...!!

صدا قطع میشه و تام که در بهت(؟) و حیرت مونده به محلی که صدا ازش می اومده خیره میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مهر 1386 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت سريع آپارات مي كنه و ميره. ديوار هم دوباره شروع مي كنه به خنديدن اينجوري كه يكدفعه گوشيش زنگ مي خوره.
- الو ؟
- سلام، ديوار . كارهايي كه بهت گفتم رو انجام دادي؟
- بله جناب پاتر . همونطور که گفته بودین . همه ی چیزهایی رو که باید می گفتم، گفتم .
پاتر : خوب شد ...(در اینجا صدای قه قهه های شیطانی اون پاتر نامرد میاد.)
در همین حال لرد در حال دویدنه تا بلکه به مرگخواراش برسه و مسئله رو براشون توضیح بده.
ناگهان فردی ارزشی ورزشی با نام همون مدیره وارد میشه.(از بردن نام همون مدیره معذوریم.)
همون مدیره با تأکید زیادی میگه : رول هری پاتری!!
ولدی که گیج و سرگردانه میگه: هان....
همون مدیره که کمی عصبی شده میگه : بابا رول هری پاتری.
ولدی باز هم گیج و سرگردان سر تکان می دهد و اینور و آنور را نگاه می کند و میگه : هان...(خودمونیم چه ولدی خنگی داریم یعنی دارن)
همون مدیره که از شدت عصبانیت رنگ صورتش قرمزتر از رنگ خون مرگخوارها شده بود میگه : بابا جان رول هری پاتری.یعنی اینکه شما باید به جای دویدن غیب شی و پیش اونها ظاهر شی.فهمیدی.
ولدی : حالا فهمیدم.
در همین لحظه ولدی چوب جادوییش رو در میاره ؛ غیب میشه و دم خونه دامبل ظاهر میشه.
ولدی همون لحظه که اونجا ظاهر میشه به این صورت درمیاد :
در اونجا بلیز و رودولف روی پله های بیرون خونه ی دامبلی نشسته بودن و در حال بازی نون بیار کباب ببر بودن . بلاتریکس و رابستن و آناکین هم داشتن گل یا پوچ بازی می کردن و ایوان و سامانتا و بارتی هم داشتن اسم فامیل بازی می کردن و بقیه مرگخوارهای گرامی هم غاز می چراندند.
ولدی (با توجه به شکلکهایی که کوییرل درست می کنه) چماق به دست اونجا وایساده ومیگه : شما اینجا چی کار می کنین؟
بلیز خنگ : خب معلومه فکر کردیم که شما دیوونه شدین و اومدیم از دامبلی بخوایم که یه راه حلی به ما بده .
ولدی با همون چماقه که تو دستشه می زنه تو سر بلیز و میگه : که اینطور...
بلیز هم از شدت بالای خشم ولدی با اصابت چماق به مخش در زمین فرو می رود.
بلاتریکس : نه ارباب اونطور که فکر می کنین نیس . این بلیز یه چیزی با خودش میگه .
ولدی که در حال قدم زدن بین مرگخوارها بود گفت : نخیر اتفاقا اونطور که فکر می کنم هست. (اینم از چماقه )
در همون حال رودولف میگه : ارباب از وقتی که اومدیم همش داریم زنگ رو می زنیم ولی کسی جواب نمیده .
ولدی یه دونه تو سر رودولف می زنه و اون هم تو زمین فرو میره.
ولدی : مرگخوارهای گلم حالا برین باسم پاتر رو بیارین تا ازش حلالیت بطلبم. خواهش می کنم.
ملت مرگخوار : چشم.
ولدی با همان حالت مهربان : چشمتون بی بلا. :angel:
ولدی که فهمیده بود همه این کارها زیر سر بلا بود به او گفت : ولی تو پیش من می مونی.
______________________
در همین لحظه تو محفل ققنوس :
هری که رو یه صندفلی نشسته و در حال نسکافه خوردنه و سیریوس و ریموس هم روبروش نشستن و دارن به حرفهای اون گوش فرا می دهند.
سیریوس با خنده میگه : تو چقدر بد جنسی هری ما نمی دونستیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یه شبح و�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مهر 1386 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت در دستشويي رو مي شكنه و مي پره بيرون. داد ميزنه :
مرگخواران عزيز من .... اي من به قربان شما ... بريد اين هري پاترو واسه من بياريد.
بلاتريكس با تعجب مي پرسه : واسه چي سرورم؟
- مي خوام ازش حلاليت بطلبم.
همه اينشكلي ميشن :
- باز كه داريم منو نيگا مي كنين... برين ديگه ... يالّا ...
همه از تعجب و تفكر در ميان و به آهستگي به سمت در ميرن. وقتي مي رسن بيرون ، بلاتريكس درو مي بنده و اونو نفوذ ناپذير مي كنه و بعد مي گه حالا چي كار كنيم ؟
- خوب ابيد بريم پسره ( هري ) رو بياريم ديگه.
- واسه چي ؟
- خوب مگه نگفتين ارباب عاشق پسره شده ؟
- خودش گفت.
- خوب مي ريم مياريمش ديگه.
- خوب آخه اون نمياد.
- ما جادوگريم ناسلامتي.
- اونم جادوگره ناسلامتي. تازه محفلم پشتشه.
- حالا واسه اون يه فكري مي كنيم.
مرگخوارها دوباره به آهستگي به حركت درميان و به سمت در ميرن.
ولدمورت با خوشحالي به سمت صندليش مي ره و رو اون مي شينه.
- خوب ... وقتي هري جون اومد ديگه همه زيگيلام از بين ميره و بعدش من مي تونم با اصالت 100 درصد بزنم درجا بكشمش...
- ولي فكر نكنم بتوني...
ولدمورت با تعجب ( و به سرعت ) به سمت ديوار برمي گرده و ميگه :
- مگه تو ميتوني تو فكر منم بياي؟
- تو ميتوني بري تو مغر هري پاتر من نتونم بيام تو ذهن تو ؟
- ببين ديوار جان ... فكر و ذهن آدم يه وسيله شخصيه. تو مسواكتو ميدي من بزنم ؟ نمي دي ديگه. ديگه اينكارو نكنيا باشه؟
ديوار مثل بز اخفش سر تكون ميده و ميگه :
- حالا بگذريم. تو نمي توني اينكارو بكني.
ولدمورت كه تو فكر خودش بود با بي توجهي گفت :
- چرا ؟
ديوار كه ديد ولدمورت حواسش نيست گفت :
- آخه اگه هري رو بياري و ازش حلاليت بطلبي زيگيلات هيچوقت خوب نميشه.
وادمورت يكدفعه اي 3 متر مي پزه هوا بعد 2 متر مياد پايين. ( چون وسط را حواسشو جمع ميكنه و خودشو رو هوا معلق ميكنه ) ميشينه رو صندلي و داد مي زنه : چرا ؟
ديوار :
ولدمورت :
بعد ولدمورت ميگه :
- چرا مي خندي.
- آخه قيافت خيلي بانمك شده بود. ولي نگران نباش. شوخي كردم.
- آخه ديوار بوقي ... يعني چيز ... يعني ديوار خوشگل ... مگه من با تو شوخي دارم ؟
- نه من با تو شوخي دارم.
ولدمورت :
ديوار يكدفعه ميره تو حالت الياس و ميگه :
ببين ولدمورت ... با رفتارهايي كه تو كردي مرگخوارها فكر كردن تو عاشق هري شدي ... حالا هم رفتن پيش دامبلدور تا راه حل رو ازش بپرسن. اگه دامبلدور بفهمه ميره به همه همه چيزو ميگه.
- خوب حالا من چيكار كنم ؟
- تو بايد خودتو به اونا برسوني و جلوشونو بگيري.
ولدمورت سريع آپارات مي كنه و ميره. ديوار هم دوباره شروع مي كنه به خنديدن اينجوري كه يكدفعه گوشيش زنگ مي خوره.
- الو ؟
- سلام، ديوار . كارهايي كه بهت گفتم رو انجام دادي؟
- بله جناب ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق ما با ديوانه ها تو اينه كه ديوونه ها در اقليت اند.
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1386 07:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه از پست گیدیون:

--------------------------------------------


دیوار به لرد: فردا جشن تولده لودوس! فهمیدی؟


لرد یه مقداری فکر میکنه واینا، بعد دوزاری اش می افته، خم میشه برش میداره.() بعد از مدتی فکر کردن لرد بالاخره متوجه میشه که باید چی کار بکنه...فردا جشن تولد ِ لودوی باباس!


-مردک ِ بوقی...یعنی..قربونت بشم الهی، من کجام شبیه لرد سیاهه؟آخه نگاه کن...لرد به اون خوشگلی، من بد قیافه رو با اون مقایسه میکنی!؟


ولدمورت در مغازه ی دوک های عسلی ایستاده و یه عالمه مواد شیرینی و از این چرت و پرت ها، با رنگ های متفاوت خریده.مردی که پشت پیشخوان ایستاده، دوباره با نگاه مشکوکی به لرد چشم میدوزه:

- حالا که اینقدر ازش تعریف میکنی، معلومه که مرگخوارشی!

-نه!...نه عزیز من..آخه کدوم مرگخواری میاد تو هاگزمید راس راس را میره؟

- !


و لرد، با قدرت فراوان خودش اون رو ساکت میکنه و با خرید یک عالمه خرت و پرت، از مغازه خارج میشه.درو با پاش میبنده و راه می افته.


خانه ی ریدل ها...

- هورا! تولدت مبارک..!تولدت مبااااااارکــــــــ! تولدت مــــــــــــــــبــــــــــــــــــااااااااااارررررررررکــــــــــــــــــــک!

ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده


لرد بی هوا توی اتاقک ِ نقشه ریزی پریده بوده. ملت مرگخوار مشغول ِ نقشه ریزی برای به دام انداختن آلبوس بوده اند. لرد به سمت ِ لودو میره و اونو ماچ!(با تاکیید فراوان بخونید!) میکنه.

لودو ی بیچاره شب ِ تولدی از ترس سکته میزنه و لرد به سمت مرلینگاه میدوئه.وقتی خودشو توی اینه نگاه میکنه میبینه که یکی از زیگیلاش..از بین رفته!!با خوشحالی به سمت مرلینگاه اصلی میره!!


بیرون از مرلینگاه، لودو و بلاتریکس هرو با هم گریه میکنند و سرشون رو محکم روی میز میکوبند.


- من میدونم..من مطمئنم لرد واسه امون نقشه ریخته!!
- من میگم عاشق شده!


ملت به سمت بلیز برمیگردن. همه به نگاه های " یعنی عاشق کی؟" به هم خیره میشن. در همون لحظه لرد توی دستشویی فکری به ذهنش میرسه..به کسی که از همه بیشتر به اون ظلم کرده، باید دل اونو به دست بیاره شاید زیگیلاش همگی از بین برن!

لرد هم نام اون شخص رو فریاد میزنه:
- هری!!
ملت مرگخوار در فکر عشق لردو هری:



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�