جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1399 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هیجان بازی دوباره بالا گرفت و با جهش سریع مادام ماکسیم، راه نفس ایوا هم باز شد.

-کشتی هم بلد نیستین بگیرین! خجالت داره! بزنش... بزنش لعنتی! ااااه!

و خودش را با حرص روی مبل پرت کرد... یا حداقل این تصمیمی بود که داشت. قاعدتا باید موفق هم می‌شد... فقط اگر مبل در لحظه آخر جا خالی نمی‌داد.

گرومپ!

دقایقی بعد، جماعت مرگخواران به علاوه لرد سیاه بالای سر مادام ماکسیم ایستاده بودند.

-جسارت نباشه سرورم‌ها... واقعا دلم می‌خواد بلند شم و بایستم... حتی پاهام هم همین تصمیم رو دارن... اما نظر لگنم باهاشون متفاوته... یاری نمی‌کنه!
-بعدا لگنت رو بابت این جسارت تنبیه خواهیم کرد... فعلا همینجا دراز بکشید و سعی کنید جوش بخورید... یاران ترک خورده دوست نداریم!

مبل جاخالی دهنده، تنها چیزی بود که خانه ریدل‌ها کم داشت!

-پیداش کنین... معتقدیم اون مبل، ایوا ملعونه... پیداش کنین برامون!

مرگخواران بسیج شدند برای پیدا کردن ایوایی که معلوم نبود اینبار به چه شکلی درآمده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1399 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار ایوا، قطور بودن، و سنگینی مادام ماکسیم را بیشتر از هر وقت دیگری احساس میکرد. راستش هیچ گاه پیش نیامده بود که یک انسان نیمه غول، به زیبایی رویش بنشیند.
ایوا حس خوبی نسبت این قضیه نداشت.
-خب... به هر حال اینم تجربه ست... شاید جالب باشه... آاوه... فقط نمیدونم چرا یکم داره بهم فشار میاد...

مادام ماکسیم کنترل تلوزیون را برداشت و با انگشتان سوسیس مانندش، دکمه های آن را فشار، و بی هدف شروع به بالا پایین کردن کانال های تلوزیون کرد.
شبکه ای در حال پخش کشتی کج بود. پسندید!
-دِ لعنتی بزنش دیگه! بزنش بزنش بزنش!

مادام ماکسیم هیجان زده از جایش پرید و سرش را میان دستانش گرفت.
ایوا هم ذوق کرد و سعی کرد دست و پاهای لهیده اش را جمع کرده، و مادام ماکسیم را با کشتی تنها بگذارد.
-خاک تو سرتون با این بازیکنانتون! بازیکن ها هم فقط بازیکن های خارج! اَه!

مادام ماکسیم این را گفت و هیکل سر حال و فربه اش را دوباره روی ایوا پرت کرد.
ایوا دیگر چیزی احساس نکرد. داور مسابقه از توی تلوزیون فریاد میکشید، لرد و جماعت مرگخوار به دنبالش میگشتند و مادام ماکسیم هیجان زده، نشسته بر رویش می‌جنبید.
او دستش را، جایی، روی خرخره ی ایوا گذاشته بود.

-ممم... خخی... لی... راحححححت... هههستم!
-وا! این مبلا قبلا جیر جیر میکردن... الان به خر خر هم افتادن... مبل هم فقط مبلای خارج!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1399 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نمی‌کشه که ایوا از کرده‌ی خودش پشیمون می‌شه. چرا که مادام ماکسیم که به نظر عازم نقطه‌ی دیگه‌ای از خانه ریدل بود، با دیدن مبل گرم و نرم تصمیم بر به تاخیر انداختن حضورش در مقصد اصلیش میگیره.
- یکم اینجا بشینم بعد برم. بالاخره برای رو فرم موندن هیکلم باید یکمی هم استراحت بدم بش.

و بلافاصله هیکلشو روی ایوا-مبل پهن می‌کنه. برای لحظه‌ای ایوا حس می‌کنه نزدیک بود بشکنه، اما خوشبختانه علاوه بر مبلی گرم و نرم، محکم هم بود.

هرچی می‌گذره ایوا سنگینی وزن مادام ماکسیم رو بیشتر روی خودش حس می‌کنه. با این که اون مبلی مقاوم و محکم بود، اما شدیدا حس می‌کنه زیر وزن مادام ماکسیم در حال له شدنه. شاید ایوا باید حداقل در این لحظه تصمیم می‌گرفت مبل نرم و راحتی نمی‌بود!
- آروم باش ایوا، فقط یکم استراحت می‌کنه و بعد می‌ره.

لحظه‌ها سپری می‌شن و جای خودشونو به دقایق می‌دن. حتی دقایق هم جای خودشونو با ساعت‌ عوض می‌کنن، اما به نظر میومد مادام ماکسیم همچنان قصد بلند شدن نداشت.

ایوا نه تنها از میزان مقاومت خودش مطمئن نبود و نمی‌دونست تا کی می‌تونه این وزن رو تحمل کنه، که حتی نگران گرسنگیش هم بود!
- یعنی حالا که مبلم شکمم صدای قار و قور نمی‌ده دیگه؟

جواب سوالش رو خیلی سریع می‌گیره. شاید مبل‌ها شکمی برای قار و قور کردن نداشتن، اما پایه‌هایی برای قرچ و قوروچ کردن که داشتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1399 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


آگهی ترحیم بزرگی جلوی در خانه ریدل ها نصب شده بود.

از دور عادی به نظر می رسید. مثل هر آگهی دیگری... ولی وقتی به آن نزدیک می شدی، ممکن نبود که متوجه نقاشی های تمسخر آمیز روی آن نشوی.
سبیل مضحکی که روی عکس کشیده شده بود. دو ابری که کنار زخم صاعقه مانند پیشانی صاحب عکس اضافه شده بودند. خط زدن کلمه تسلیت و تبدیل آن به تبریک و تبدیل تاثر و اندوه به شادمانی و شرارت!

صدای بلند گو در فضای خانه ریدل ها پیچید.
- یاران سیاه قلب لرد سیاه! به مناسبت مرگ گوشخراش هری پاتر، ملقب به کله زخمی، مجلس جشن و سروری در طبقه دوم...

-گفت گوشخراش؟
-لابد موقع مرگ زیادی جیغ و داد کرده.
-گوش همه رو خراشیده...


دفتر لرد سیاه:

-ایوا را برای ما بیابید! او کله زخمی را کشته و به وسیله چکشی سهمگین له کرده و سپس خورده است. صاحب جدید ابرچوب دستی ایواست. مایلیم او را بکشیم و یک ابرچوب دستی داشته باشیم.

لینی پرواز کنان روی لبه میز نشست.
-رفته ارباب. ترسیده و گریخته! من داشتم دنبالش می کردم که نیش بارونش کنم. ولی درو توی صورتم بست. صورتم صاف شد. چشمام قرمز شد. شبیه شما شدم.

لرد سیاه به فکر فرو رفت. نقشه ساده بود! باید ایوا را پیدا می کرد و می کشت و صاحب چوب دستی می شد.

در طبقه پایین، مبلی قدیمی و نرم، آهی کشید.
- تا کی باید مبل بمونم؟ یعنی فهمیدن که برگشتم تو خونه؟ من که نمی تونم جایی برم! مهم نیست. یه کم دیگه می رم تو آشپزخونه یه چیزی برای خوردن پیدا می کنم.

با ورود مادام ماکسیم به اتاق، ساکت شد و سعی کرد مبل نرم و راحتی به نظر برسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


چند روز بعد:

بلاتریکس با خوشحالی از قصر لسترنج ها خارج شد.
جلوی در، به مقصد خانه ریدل ها آپارات کرد و به محض ظاهر شدن، با تاتسویا مواجه شد.

-سلام بلا...روز قشنگیه...نه؟

بلاتریکس لبخند زد و پرنده هایی را که در دست داشت مرتب کرد.
-عالیه...واقعا خوشحالم که همه چیز به حالت عادی برگشت. روزای سختی گذروندیم. ولی الان دوباره آرامش به خانه ریدل ها برگشته.

تاتسویا به پرونده ها اشاره کرد:
-داری گزارش ماموریت ها رو می بری تحویل ارباب بدی؟

بلاتریکس تایید کرد و هر دو وارد خانه شدند.


دفتر لرد سیاه:

مرگخواران دور میز نشسته بودند.
اثری از تشویش و نگرانی چند روز گذشته در چهره هیچیک از آن ها دیده نمی شد. بلاتریکس پرونده را جلوی لرد گذاشت و آن را باز کرد.
-ارباب...همونطور که می بینین قسمت عمده ماموریت انجام شده. الان فقط در مورد بانک مشکل داریم که اونم با وجود مرگخوارهای سرمایه گذار به سادگی حل می شه.

لرد پرونده را کمی بررسی کرد.
-بکوبم؟

بلا کمی نگران شد و دستش را عقب کشید.
-نه ارباب...برای چی بکوبین؟ حلش می کنیم. خیالتون راحت باشه.

چکش، مغرورانه به پشتی صندلی تکیه داد. ردای سیاه رنگی پوشیده بود و شنل نقره ای براقی روی ردا...و البته تاج زرینی بر سر!

خوشحال بود...
او فقط قصد داشت مرگخوار بشود...و حالا ارباب شده بود!
لرد چکشمورت سیاه...

حالا دیگر همه می دانستند که تهدید "بکوبم؟" یک تهدید توخالی نیست.

سرتاسر خانه ریدل ها پر از میخ های بی هدفی شده بود که لرد چکشمورت در اوقات فراغتش به در و دیوار می کوبید...

و حالا لرد سیاه سابق، وظیفه ای جدید داشت...

در طبقه پایین، دور از مرگخواران و جلسات و ماموریت ها، انبردست را بازکرد و میخ فرو رفته در دیوار را گرفت و به سختی بیرون کشید.
-چهار هزار و سیصد و چهل...

باید تا تمام شدن جلسه، کل میخ ها را خارج می کرد. این دستور ارباب جدید بود.


ظاهرا آرامش برای همه بازگشته بود...بجز او!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سو برای بیدار شدن از خواب، دیگر هیچ امید و انگیزه ای نداشت.
طی روزهایی که گذرانده بود، هر روز اتفاقی وحشتناکتر از روز قبل برایش می افتاد.

این بار، با صدای گریه و فین فین کسی که بالای سرش نشسته بود از خواب بیدار شد.
اما چشم هایش باز نشدند. هر کاری کرد نشد. اصلا چشم هایش را پیدا نکرد!

چیزی او را گرفته بود و مرتب جابجا می کرد. از صدای شخص بالای سرش که هر چند ثانیه یکبار آهی از اعماق وجود می کشید، معلوم بود که به زور جلوی گریه اش را گرفته است.

سو ترسید...
شاید مرده بود!
اما احتمال آن بسیار پایین بود. زیرا مطمئن بود هیچ یک از مرگخواران برای مرگ او آه و ناله راه نمی انداختند و اگر مرده بود، الآن باید صدای خنده و شادی مرگخواران را می شنید.

-نکنه... نکنه تنها و توی یه جای غریب مردم!

احساس ذره ذره تجزیه شدن، هر لحظه را برای سو دردناکتر می کرد و باعث شده بود دچار توهم شود. حس می کرد یک نفر مشغول سلاخی اوست و با ساطور، بدنش را ریز ریز میکند.

لحظاتی بعد، حرارتی وحشتناک سو را در بر گرفت...
نتیجه ی کارهایی که در دوران زندگیش انجام داده بود، حالا نصیبش میشد.
دلش برای زمانی که در خانه اربابش بود تنگ شده بود. دلش می خواست قبل از مرگ با اربابش خداحاظی کند...

سو آخرین نفس هایش را در ماهیتابه ی پر از روغن داغ کشیده بود و حالا، چیزی جز مقداری پیاز داغ روی کاسه آش از او نمانده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب که مدت‌ها پیش از شدت غم و غصه جامه‌ها دریده بود، در راه به بانزی برخورد می‌کنه که همین تازیگیا از خوش‌حالی جامه‌ها دریده بود.

- دیدی لینی نامرئی شده؟
- دیدی صورتم خراب شده؟
- از کجا اینو فهمیدی؟
- چون لینی هی رژ قرمز زد، ولی لبم صورتی شد!
- اونکه نامرئی شده بود، با چشمای خودت دیدیش؟

صدای پوزخندی که از همون نزدیکی به گوش می‌رسه به مکالمات کراب و بانز پایان می‌ده.

- شما؟
- نمی‌بینی دو تا آدم متشخص دارن با هم صحبت می‌کنن؟

در کمال تعجب، بلاتریکس سرشو از پشت روزنامه‌ها در میاره و همون موقع کراب و بانز چهره‌های طلبکارشونو به چهره‌های بدهکار تبدیل می‌کنن.
- ما چیزی نگفتیم.

بلاتریکس بی‌توجه به تغییر ناگهانی چهره‌ی کراب و بانز می‌گه:
- تنها چیزی که می‌بینم دو تا آدم هستن که گول دو تا حشره رو خوردن!
- دو تا؟
- پس چند تا؟
- اینو از تو نپرسیدم، از بلا پرسیدم.
- آها. خب تو بگو بلا.

بلاتریکس با تردید نگاهی بهشون می‌ندازه.
- یعنی واقعا متوجه نشدین که لینی دو تا شده؟ دو نسخه از لینی داره تو خونه ریدل‌ها ویزویز می‌کنه و سرمونو می‌خوره! قطعا نه صورت تو خرابه و نه لینی نامرئی. گول خوردین!

کراب و بانز نگاهی به هم می‌ندازن و تلاقی نگاهشون کافیه تا برق‌های شیطانی توش پدیدار بشه و برای انتقام از لینی، راه اومده رو برگردن!

دقایقی بعد

دو لینی به لطف کراب و بانز تو یک قوطی کوچیک‌ بیخ گلوی هم گیر افتاده بودن و کاری نمی‌کردن جز...

- من اصلی‌ام! من!
- هرچه زودتر خود تقلبیتو معرفی کن!

قوطی هم مدام بر اثر دعوای اینا، قل می‌خورد و از این سو به اون سو پرتاب می‌شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام وین!

کراب غمگین سرش را بلند کرد.
-چی میخوای و چرا منو اینقدر صمیمانه مورد خطاب قرار میدی؟

لینی با خوشحالی به کراب نزدیک شد. نزدیک و نزدیک تر. و چیزی را که در پشتش پنهان کرده بود، بیرون آورد.
کراب با دیدن دستمالی که در دست لینی بود وحشت زده شد.
-هی هی...آروم باش. تو میخوای چیکار کنی. صبر کن. مشکلت هر چی که باشه ما میتونیم با هم حرف بزنیم. اون دستمال مرطوبه؟ ببین. هر مشکلی یه راه حلی داره. از این که صبح بهت مرگ موش دادم ناراحتی؟ تو که موش نیستی. اون فقط یه شوخی بود.

لینی به کراب نزدیک تر شد و کراب بیشتر ترسید.
-چرا هی بیشتر میای جلو؟ حریم خصوص منو نقض نکن. داری چیکار میکنی؟

-جبران!

کراب جبران نمیخواست. او از دستمال های مرطوب متنفر بود.
-چی رو جبران میکنی؟ من هر لطفی بهت کردم اشتباهی بوده. من اصلا لطفی به کسی نمیکنم.

لینی دستمال را بالا برد.
-اشتباهمو جبران میکنم! اولین بار من رنگت کردم و بعد از اون همه تو رو مسخره کردن. این اشتباه منه و باید جبران کنم. من تغییر کردم. حشره ای شدم نیکو صفت!

کراب داشت داخل دیوار پشت سرش فرو میرفت.
-خواهش میکنم...منو نپاک!

لینی بی توجه به فریاد و فغان کراب دستمال را روی صورتش کشید...


و کراب مرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز این دفعه نخوابیده بود.

سعی کرده بود بخوابه، ولی هر بار مامانش با یه کرم چاق و گنده و زنده اومده بود سراغش و کرم رو با یه لیوان پوره ی کرم به خوردش داده بود.
هر چی باشه بانز کوچیکترین جوجه شه و مامانش نگرانشه.
کرما اصلا خوشحال به نظر نمیرسن. حتی یکیشون فحش خیلی بدی به بانز میده که بانز آرزو میکنه کاش نامرئی بود و بعد از این آرزوش تعجب میکنه و تعجبش رو با بغ بغویی که سر میده نشون میده.

خواهر و برادراش که بال های قوی تری دارن کم کم شروع می کنن به پر در آوردن و بال زدن، ولی بانز بی عرضه اس و فقط کرم میخوره.

مامانش طاقت دیدن این صحنه رو نداره. برای همین تصمیم میگیره خودش بال به کار بشه و بچه شو تشویق کنه.
کوچیکترین جوجه شو با منقار به جلوی لونه هل میده.
-برو فرزندم...پربگیر و از لونه پرواز کن.

بانز با خودش فکر میکنه که من غلط بکنم از بالای درخت چنار پر بگیرم! حاضره بقیه ی عمرشو همونجا کرم بخوره. ولی مامانه راضی نمیشه.

بانز رو هل میده و هل میده و از توی لونه پرت میکنه پایین!


از آخرین باری که بانز پرواز کرده بود، مدت خیلی زیادی میگذشت. چیزی در حدود کل عمرش! برای اینکه بانز کلا و هرگز پرواز نکرده بود.

ولی الان، همچون پرنده ای سبکبال در حال سقوط آزاد رو به زمین بود.
از لحظه ای که مامانش اونو از لونه پرت کرده بود پایین، فقط چند ثانیه میگذشت، ولی این چند ثانیه برای بانز مثل یه عمر سپری شده بود.
تو مسیر سقوطش از لونه ی دو تا مرغ عشق رد شد.
به سه تا شاخه گیر کرد.
با دو تا برگ دعواش شد.
دچار اصطکاک در اثر جریان هوا شد. جرقه زد. آتیش گرفت. باد بردش...

خلاصه بلایی نموند که سرش نیاد.

بانز کلا بدبخت شده بود. یادش میومد که وقتی نامرئی بود، هیچ بلایی سرش نمیومد. هر وقت دچار مشکل میشد، تنها کاری که باید انجام میداد این بود که از شر تمام لباساش خلاص بشه.
و بعدش کسی بانز رو نمیدید که اذیتش کنه.

باورش نمیشد که دلش برای نامرئی شدن تنگ شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: چکش سازی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دل و روده لرد سیاه در اثر خوردن معجون های هکتور، به هم پیچیده بود.
لرد با دلش حرف زد...با روده اش هم حرف زد...ولی هیچکدام حاضر نشدند دست از پیچش بکشند.

-سلام علیکم. احوال شما؟

با بی حوصلگی جواب داد:
-ما بدیم! دست از سر ما بردار...

سوسک دست از سرش برداشت. کلاهی را که برای ادای احترام از سر برداشته بود، دوباره سر جایش گذاشت و به راهش ادامه داد.

-سوسک؟

سوسک متوقف شد و مودبانه به طرف لرد برگشت.
-بله...سوسک...ولی آیا این طرز خطاب صحیحه؟ خوبه که منم به شما بگم انسان؟ هر شخصی اسمی داره. اگه نمی دونین می تونین بپرسین. اسم من پاتریکه قربان.

لرد اصلا مایل نبود اسم سوسک را بداند و حالا دچار افسردگی شدیدی شده بود که چگونه این اطلاعات بی فایده و بی دلیل را فراموش کند.
اصلا چرا سوسک به او سلام کرده بود؟

سوسک وقتی دید لرد سیاه هی در حال در هم پیچیده تر شدن است، به راهش ادامه داد. ولی صدای لرد او را دوباره متوقف کرد.
-کجا داری می ری آخه؟

-رستوران...قرار دارم. با نامزدم...پاتریشیا! بهترین میز رو رزرو کردیم.

لرد از سوالش پشیمان شد. اصلا و به هیچ عنوان نمی خواست اسم نامزد سوسک را هم بداند...

این بار در سکوت به سوسک که مستقیم به طرف دستشویی خانه ریدل ها می رفت نگاه کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.